عشق عرفانی و عشق جنسی

تجربه حیات زمینی انسان در تاريخ جز عشق هیچ چیز زيبا و ماندگاری بر جای ننهانده است و به قول حافظ شیرازی تنها يادگار ابدی انسان در کائنات است. و در عین حال اين ماندگارترين و عالیترين و شیرين ترين تجربه سر بر آورده از حیرت آورترين و تلخ ترين و تراژيكترين تجربیات نیز می باشد. حکیمان عهد کهن از چین تا يونان باستان بر اين باور بودند که جهان هستی مخلوق عشق است و آنچه که موجودات و ذرّات و کرات را برپا می دارد و استمرار می بخشد نیز عشق است. آنها ذات وجود را عشق می دانستند و حتی آنچه را که امروزه قوه جاذبه بین اجرام می نامند، آنها عشق می خواندند يعنی انرژی نهفته در جهان ماده در نزد آنان عشق بود. اين معنا در عرفان اسلامی بیانی وسیعتر و کاملتر يافته و تبديل به يک فلسفه گشته است و اساس فلسفه ابن عربی و مولوی و سهروردی را تشکیل می دهد. علی (ع) نیز میی فرمايد پس از قیامت آنچه که ملاک نهائی ارزيابی قرار می گیرد عشق است. در سخنی ديگر آمده است که خداوند از محبّت و کرامت خود جهان را آفريده است. اين مقوله در فلسفه های جديد که جملگی ادامه فلسفه ارسطو می باشد محل از اعراب ندارد. و امّا دو نوع عشق در تجربه بشری گزارش شده است: عشق غريزی و عشق عرفانی! عشق اول را همه افراد بشری تجربه می کنند که عشق جمالی است و نهايتا در غريزه و وصال جنسی تباه می شود. ولی عشق عرفانی مختصّ انگشت شمارانی از حق پرستان بوده است و برخاسته از کمال است و وصالش نیز روحانی می باشد. و امّا آنچه که در تاريخ ماندگار شده و رشد يافته و دريائی از معرفت و بیداری آفريده و مبدل به يک فرهنگ و هويّت متعالی گشته است عشق عرفانی می باشد يعنی عشقی که حاصل جذبه معرفت است و سیرت نه صورت و غريزه. به بیان ديگر بايستی از دو نوع عشق بالا تنه ای و پائین تنه ای سخن گفت. البته عشق پائین تنه ای نیز موجب استمرار ابنای بشری برروی زمین است و مدنیّت را پديد آورده است زيرا بدون عشق جنسی هرگز امر ازدواج و تشکیل خانواده ممکن نمی شد. در واقع تمدن مادّی بشر محصول عشق پائین تنه ای و جنسی است ولی تمدن معنوی بشر محصول عشق بالاتنه ای و عرفانی است. بسیاری براين اعتقادند که عشق عرفانی حاصل ادامه تکاملی عشق جسمانی است. يعنی اگر کسی در عشق جسمانی پايدار بماند و حقوق را ادا کند و آنرا تباه نسازد و منجر به نفرت نشود به بالا تنه می رسد و منجر به عشق عرفانی می شود. اين همان تعالی عشق از پائین تنه به بالا تنه است. و گوئی فقط عده ای انگشت شمار موفق به اين امر عظیم شده اند و مابقی مردم در عشق پائین تنه ای مانده و يا ساقط گشته اند. به لحاظ درک منطقی می توان گفت که عشق عرفانی محصول درک و تصديق عشق جسمانی و ناکامی اين عشق در حیات دنیاست. يعنی عشق عرفانی محصول معرفت بر ذات فنا شونده عشق جسمانی و حیات دنیاسیت. لذا اين عشق دارای ذاتی دينی است و از درک و تصديق ايمان اخروی سر بر می آورد. به همین دلیل عشق جنسی را عشق مجازی می نامند که زمینه عشق عرفانی می تواند باشد. همانطور که عشق جنسی که حقّش رعايت گردد و پاک بماند بقول رسول اکرم (ص)، انسان را به مقام شهادت می رساند. و شهادت اساس معرفت نفس است که قلمرو عرفان می باشد. به لحاظی عشق عرفانی، محصول حقّ فراق و ناکامی در وصال است. در زندگی همه انبیاء و اولیاء و حکیمان و عارفان بزرگ می توان رد پائی از عشق جنسی ناکام پیدا کرد که به فراق انجامیده است. در هیچ داستانی همچون «شیخ صنعان» از عطّار نیشابوری نمی توان رابطه عشق جنسی و عشق عرفانی را درک نمود. اين امر در زندگی عارف بزرگی چون ابن عربی نیز حضور داشته است و در غزلیات حافظ هم به وضوح قابل ملاحظه است و نیز سائر شاعران بزرگ و عرصه عرفان. و اما درعرصه عشق عرفانی بین دو انسان، واقعه ای عظیم تر و ماندگارتر از عشق مولانا و شمس به ثبت نرسیده است. واقعه ای که با گذشت بیش از هفت قرن مستمرا منورتر و شکوفاتر شده و جهانی تر می گردد و قلمرو پیدايش يک مکتب و مذهبی نوين گرديده است که کلّ بشريّت را به خود می خواند. واقعه ای که به همان شدّت که عاشقانه است عارفانه و حکیمانه و الهی می باشد و دريائی بی کران از معرفت فزاينده است و خلقت جديد و روحانی يک انسان را همچون تولّدی دوباره و خلقتی دوباره عرضه می دارد. در يک کلام عشق عرفانی تبديل و اعتلای روحانی همان عشق جسمانی است که کارخانه اين پالایش و تعالی همانا تقوی و خويشتن داری در عشق شهوانی می باشد. در واقع آنچه که عشق شهوانی را عرفانی می کند عفّت و عصمت و ادای حقوق اين غريزه و صبر بر اين امر است که قوّه شهوت را تبديل به قوّه معرفت می کند وانسان را به کانون عرفانی يعنی امام رهنمون می شود که همان سیر الی الله است و راه محبوب ازلی و ابدی را آشکار می سازد و جاودانگی عشق را به ارمغان می آورد و بقای جسمانی را به بقای روحانی پیوند می زند و آدمی را از اسارت دنیا و عشق های مادّی میرهاند. پس حلقه اتصال عشق شهوانی به عشق عرفانی همانا تقوی و پاکدامنی و عصمت است و بدون تقوا آدمی در عشق شهوانی ناکام و فرسوده و تباه می گردد و در ظلمت غرق می شود. در واقع آنچه که رشد و تعالی نامیده می شود همانا رشد و تبديل و تعالی شهوت به معرفت است به ياری دين. و بدينگونه انسان پائین تنه ای تبديل به بالاتنه ای می شود.
شهوت + تقوا= معرفت
عصمت + عشق= عرفان
عصمت و عفّت و تقوی است که شهوت را تبديل به عشق قلبی می کند و شکم بارگی را تبديل به عشق عقلی می سازد. درغیر اينصورت دل و عقل آدمی هرگز زنده و خلاق نمی گردد. فی المثل آنچه که بايزيد بسطامی را به عشق عرفانی هدايت نمود حفظ عصمت در قلمرو تجريد و تنهائی و عدم ازدواج بود. و آنچه که شیخ خرقانی مريدش را به آن کمال و کرامات رسانید صبر او بر همسری ناموافق و کافر کیش بود و پاکدامنی اش در رابطه با اين همسر. و آنچه که «رابعه» را به آن حد از معرفت و کرامت رسانید حفظ عصمت در عشق ناکام بود که از يک کنیزک، عارفی بزرگ پرورد که مردان بزرگ در محضرش شاگردی می کردند.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۶ ص ۱۷۶

عشق مسیحائی

در قرآن کریم می خوانیم که: ای مؤمنان هرگز از روح الله مأیوس مباشید! و نیز می خوانیم که: بهترین دوستان مؤمنان برخی از نصاری هستند. و نیز طبق اعتقاد اسلامی می دانیم که ظهور مهدی و مسیح واقعه ای واحد است. لذا مسلمانان مؤمن طبعاً از عشق مسیحائی برخوردارند و قادر به تفکیک عشق مسیح و مهدی از یکدیگر نیستند. همه عارفان اسلامی نیز دارای عشق شدید مسیحائی بوده و این دو ناجی را یکی دانسته اند و این فلسفه در مکتب ابن عربی بنیانگزار فلسفه وحدت وجود به کمال رسیده است. ایمان اسلامی و مسیحی دارای نوری واحد است و لذا مؤمنان این دو نوع مذهب دارای روح و آرمانی واحدند و باید باشند و کلّ بشریت را بایستی بر این اساس به اتّحاد برسانند و از نفاق انگیزی صهیونیزم شدیداً بر حذر بوده و هوشیار باشند. ملل مسلمان و مسیحی بایستی از فراسوی حکومتها و امپریالیزم و دسیسه های بنی اسرائیلی دست اتّحاد بهم داده و زمینه را برای ظهور ناجی موعود فراهم کنند. مسیح اساس مهدی و اولین حامی او در ظهور است. عشق مسیحائی زیر بنای اعتقادی و تاریخی عشق محمدی است و بدون آن عشق محمدی قابل درک نیست. همینطور است عدالت موسوی. لذا مسلمانان بایستی عدالت موسوی و عشق مسیحائی را از اسارت امپریالیزم و صهیونیزم برهانند و این دو پیامبر بزرگ را از آن خود سازند و به دفاع از آنها برخیزند و بدینگونه وجدان خفته یهود و نصاری را بیدار کنند و امّت واحد ابراهیمی را پی ریزی نمایند. این امر حتی شامل حال امّت بودا نیز می شود: بیائیم از سنّت حقّه عارفان خود پیروی کنیم و چون مولای رومی ظرف درک و پذیرش هفتاد و دو مذهب باشیم.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۲ ص ۹۳

نگاهی به تاریخچه خرافی پرستی

عرفان از معرفت است که بمعنای عقل و علم و ادراک یقین می باشد. ولی اما چگونه است که در کشور ما این عقلائی ترین مکتب دینی مبدّل به خرافی ترین مذاهب شده و علناً مکتب اصالت جهل و جنون گشته است. این فاجعه دینی در تاریخ ما یکی از مهمترین موضوعات تحقیق در قلمرو تاریخ اسلام است که متأسفانه کسی را گوئی شهامت چنین تحقیقی نیست. یکی از علل تبدیل عرفان به خرافه پرستی و مذهب جن و ورد و جادوگری و شارلاتائیزم این است که عرفای ما متأسفانه بهر دلیلی یا بسیار ثقیل و پیچیده سخن گفته اند مثل ابن عربی و ملاصدرا. و یا به زبان شعر و استعاره و حکایت سخن گفته اند که جای هزار تفسیر و سوء استفاده دارد. در میان همه عارفان اسلامی فقط علی (ع) است که به نثر و به شیوائی و سادگی کامل سخن گفته است که متأسفانه کلام عرفان آن حضرت اصلًا مورد توجه علما و روحانیون ما نیست و چه بسا این کلام را منسوب به علی (ع) نمی دانند مثل مجموعه « غرر الکلم و درر الحکم » که دریائی از سخنان عرفانی به زبان ساده است. و اما تا آنجا که تاریخ گواهی می دهد عرفان اساساً در عصر صفویان بود که تبدیل به دریائی از خرافات و قشری گری شد و جالب اینکه این شاهان از نوادگان یک صوفی بزرگ بودند. گوئی حتّی عرفان هم که به حکومت برسد ضدّ عرفان می شود. و به یاد داریم که شاه عباس بزرگ چه معامله ای با یکی از حکیمان و عارفان عصر خود یعنی ملاصدرا نمود. بخش عظیمی از مفاسد و خرافات و جنونی که در لباس عرفان بر جامعه ما حاکم است دستاورد این سلسله می باشد.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۲ ص ۱۵۵

طرح یک نامه
(این چه عرفانی است؟)

این چه عرفانی است که هیچ حرفی از حافظ و مولوی و ملاصدرا و ابن عربی و بایزید و حلّاج نمی زند و به جای تفسیر می و ساقی و ساغر و بت و زلف و ابرو و خال و میکده و یار و .. . به تفسیر بمب اتم و ایدز و سرطان و جهنّم و تکنولوژی و مسائل زیر لحافی می پردازد؟ این چه عرفانی است که به جای اسرار ماورای طبیعه فقط به شرح و بسط مادیات و مسائل نفرت انگیز روزمره می پردازد و حال آدم را از هر چه عرفان به هم می زند؟ این چه عرفانی است که به جای الفاظ عاشقانه و شاعرانه اینقدر رکیک و مفتضح سخن می گوید و آبروی هر چه عرفان را هم برده است؟ این چه عرفانی است که به جای گل و بلبل و شمع و پروانه از شمشیر و عذاب و انتقام سخن می گوید؟ براستی این عرفان را از کجا آورده اید و اصلًا چه اصراری دارید که نام ا ین حرفها را عرفان بگذارید. آیا بهتر نبود که نام کار خود را روان شناسی یا روانکاوی و روان درمانی و انرژی درمانی می گذاشتید. و یا فحش درمانی؟ پاسخ ما: حال که همه دعوی عرفان دارند چه عیبی دارد که ما هم ادعا کنیم. جناب عرفان خیلی پر برکت است مطمئن باشید کم نمی آورد. به علاوه اینهمه مکاتب عرفانی در جهان وجود دارد ما هام یکی. می توانید نام این عرفان را بگذارید: عرفان خشن و بیرحم (در مقابل عرفان ملوس پا منقل) و یا عرفان بی پرده و بی حیا، عرفان خونخوار، عرفان نو (مثل شعر نو) – ولی عرفان درمانی از همه بهتر است. زیرا به هرحال کار درمانگری دردآور و خونین و شاقّه است مثل جراحی نفس!
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۴ ص ۲۵

« بیانیه جهانی معرفت نفس »
*خود را بشناس تا جهان در مقابل تو به سخن آيد. سقراط حکیم
*خود را بشناس تا خدا را بشناسی. لائوتزو (حکیم چین باستان)
*ای انسان، تو خود تمام جهانی. اوپانیشاد (کتاب مقدس هندو)
* بهشت در درون توست پس روی به خود نما. ودا
*ای مؤمنان چرا در نفس خود نظر و تفکر نمی کنید. قرآن کريم
*ای مؤمنان بدانید که از شماست که بر شماست. قرآن کريم
*بدانید که خداوند از رگ گردن به شما نزديکتر است. قرآن کريم
*به تحقیق زين پس فقط پیروان خودشناسی به حقايق دينی من می رسند. حضرت محمد (ص)
*هر که خود را شناخت، خدا را شناخت. حضرت محمد (ص)
*هر که خود را نشناخت، هیچ چیزی را نشناخت. حضرت علی (ع)
*هر که خود را شناخت، مشکلش حل شد. حضرت علی (ع)
*هر که خود را شناخت، پیروز و رستگار شد. حضرت علی (ع)
*هر که خود را نشناخت، نابود شد. حضرت علی (ع)
*صراط المستقیم همان خودشناسی است. امام صادق (ع)
* ختم نبوت سرآغاز معرفت نفس بعنوان تنها راه هدايت است. ابن عربی
*هستی خاص انسان حاصل خود-آگاهی است. هگل
*تنها راه فائق آمدن بر جبر تاريخ، خود- آگاهی است. مارکس
*علم حقیقی و پايدار جز از طريق خودشناسی ممکن نمی شود. انیشتن
*راز مقدسات و اساطیر جز از طريق خود- کاوی درک نمی شود. يونگ
*دستیابی به مقام ولايت بر همگان ممکن است و آن راه خودشناسی است. علامه طباطبايی
*اراده و اختیار آدمی بمیزان خودشناسی اوست. کريشنامورتی
* نجات انسان از جبرهای بیرونی جز بواسطه خود-آگاهی ممکن نیست. دکتر شريعتی
*از زمانی که روی به خود نمودم، راه خدا را يافتم. گاندی
*به همه مردم وصیت می کنم که به خودشناسی روی آورند. آيت الله خمینی
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۴ ص ۱۷۲

قرآن فارسی و اسلام ایرانی

هيچ دين و آئين برحق و الهی در هيچ قومی راه نيافت الا اينکه کتاب آسمانی آن دين و پيامبر بر قلوب برخی از حق پرستان و مؤمنان آن قوم نازل شد و به زبان و منطق و عقل و احساس همان قوم جاری شد. يعنی هرگز دين اسلام و معارف قرآنی مستقيماً از خود پيامبر و قرآن به ايرانيان نرسيد الا اينکه موجب تقليد و اکراه و نفاق شد. بلکه نور اسلام و حکمتهای قرآن و وحی محمدی از دل سلمان فارسی نازل شد و در آن کارگاه تبديل به فرهنگ و احساس ايرانی و فارسی شد و به ايرانيان رسيد. از دل محمد (ص) بر دل سلمان و از دل سلمان بر قلوب ايرانيان. آن اسلامی که مستقيماً از اعراب به ايران رسيد در واقع به ايرانيان به زور تحميل شد که اسلام امثال غزنويان و سلاجقه و صفوی را پديد آورد که دشمن جان و ناموس و شرف ايرانيان بودند که اسلام بنی عباسی بود و نه اسلام محمد و علی. خداوند با هر قومی با زبان همان قوم سخن می گويد. عرفای ايرانی محل نزول قرآن فارسی بر قوم ايرانی بوده اند. همانطور که آن نور از دل سلمان به شمس تبريزی نازل شد و از شمس بر مولانا جاری شد و در مولانا منجر به انفجار مثنوی و غزليات گرديد و بمدت حدود هفت قرن نور هدايت ايرانيان بوده است. و بيهوده نيست که سلطان فقه شيعی در ايران يعنی شيخ بهائی کتاب مثنوی را قرآن فارسی می نامد و اين يک توصيف هنری و ادبی و ذوقی نيست بلکه عين واقعه است. بنابراين هرگز ايرانيان مستقيماً از طريق قرآن عربیش نور اسلام را دريافت نکرده اند الا اينکه دچار سرگشتگی و نفاق شده اند. نور ناب حکمت علوی و وحی محمدی از درب وجود کسانی چون سلمان و مولانا و حافظ و عطار و بابا طاهر بر ايرانيان تابيده است نه مترجمين قرآن و حديث و معلمين ادبيات عرب و تعاليم قرآنی و فقهی. در واقع بايد گفت که آنچه که عرفان ايرانی ناميده می شود همان اسلام ناب محمد و امامت علوی بر قوم ايرانی است. پس در واقع پيامبران شيعه ايرانی همان عرفای ايرانی هستند که به زبان دل و جان ايرانيان سخن گفته اند و نه حتی عرفای عرب زبان مثل ابن عربی يا حتی ايرانيان عرب گوی مثل ملاصدرا. درست به همين دليل هرگز عرفان ملاصدرائی بر فرهنگ ايرانی وارد نشده و نخواهد شد ولی عرفان مولوی و حافظ، باباطاهر و صفی و مشتاق را روستائيان بيسواد ما هم دريافته اند و اتصالشان به دين اسلام از اين راه است. اين است که اسلام از درب حوزه های علميه دينی ما هرگز بيرون نرفته و وارد فرهنگ مردم ما نشده است و لذا تنها اتصال روحانیون حوزه ای ما با مردم فقط و فقط از طريق روضه های امام حسين است که با زبان و احساس فارسی است و اگر همين هم نمی بود هرگز حوزه های دينی ما نمی توانست بقا و استمرار يابد. در واقع حوزه های ما فقط زنده به نور کربلائی حسينی هستند يعنی نزول حسينی در ايران. بقای اين حوزه ها هرگز بواسطه فقه و ادبيات عرب و تفسير قرآن و حديث نبوده است و همه علمای حوزه ای ما به اين امر معترفند. پيروزی انقلاب اسلامی هم سندی آشکار بر اين ادعاست. رهبر انقلاب بواسطه فقه و ادبيات عرب و معلومات قرآن عربی با مردم ارتباط برقرار نکرد بلکه بواسطه عرفان و زبان امّی و دهاتی بود که نور عدالت علی را به مردم رسانيد و رهبر شد. اين نکته ای بس مهم است که هرگز مورد توجه تحليل گران و انقلاب شناسان ما نبوده است و بلکه اکثراً انکار و گاه مسخره هم شده است. ارادت جوشان امام خمينی به مولانا جوابگوی ادعای ماست.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۵ ص ۷۲

زمینه وحدت مذاهب چیست؟

امروزه مسئله مذهب واحد جهانی يا وحدت مذاهب در رأس مهمترين گفتگوی بين ملب و تمدنها و مذاهب می باشد و البته اين مسئله از حدود دو الی سه قرن پيش در اروپا آغاز شده و اما در عرفان اسلامی يک امر بس قديم است و فقط هم عرفا در اين امر موفق بوده اند و اين همان علت جهانی شدن انديشه و آثار کسانی چون ابن عربی و مولوی و حافظ می باشد. تلاشی غير از اين راه محکوم به شکست و اتلاف وقت و بلکه ابتذال و فريب است. ماجرای گفتگوی تمدنها را به ياد آوريم که به دستبوسی کاخ سفيد منجر شد. و تلاش اروپائيان قرون گذشته هم که منجر به پيدايش فراماسونری و سازمانه ای بزرگ اطلاعاتی و جاسوسی گرديد. بايستی عرفان ها با هم گفتگو کنند نه تمدنها و حتی مذاهب. می دانيم که بر حسب اعتقاد ذهنی و ادعا همه مذاهب حقه و ناحق موجود در جهان اصول پنجگانه دين را کمابيش قبول دارند. همه يگانگی خدا و رسالت انبياء و معاد را پذيرايند و حتی عدل و نيز امامت را به عنوان رهبری معنوی جهان و ناجی موعود تصديق می کنند. پس بر اين مبنا هيچ وحدتی حاصل نمی آيد و بلکه خود يکی از منابع تفرقه و تضاد و عداوت است. ولی تجربه بما نشان می دهد که فقط از طريق عرفان مذاهب است که مذاهب به ذات يگانه خود رجعت می کنند و اصلًا وجود خود عارفان بزرگترين زمينه و ارکان اين وحدت است. بنابراين بيائيم و اينهمه انرژی و تلاش را بر روی عرفان و اشاعه و توسعه و تعميق عرفانی متمرکز کنيم. اين همان امری است که ما قبلًا هم تحت عنوان «ستاد اعراف» به مسئولين فرهنگی کشور پيشنهاد کرديم و نیز در انتظار نمانديم و خود در حد توان خويش اين کار کبير را آغاز نموديم که سايت عرفان درمانی سر نخ اين تلاش می باشد و در انتظار ياری ديگرانيم.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۵ ص ۱۳۴

عرفان مولانائی و ابن عربی ها

پر واضح است که به لحاظ عقلی و عاطفی، مسلط ترين و پر رونق ترين عرفان حاکم بر جهان اسلام همان
عرفان مولوی مريد شمس تبريزی است. اين قدرت به جهان غیر اسلامی هم رسیده وامروز در مراکز آکادمیک و تحقیقاتی سراسر جهان، عرفانی معروف تر از مولانا نیست و اين تازه آغاز کار است. شاهديم در آمريکا نهضت مولانا شناسی براه افتاده وهمچون يک ناجی عصر پست مدرن مورد ملاحظه قرار گرفته است. شهرت حافظ و خیام در جهان غرب و حتی شرق دور اساساً از جنبه هنری و ادبی و عاطفی است ولی شهرت مولای رومی اساساً از بابت حکمت و معرفت و علمی است که در اشد عشق خودنمائی می کند و عشق و معرفت را امری واحد می نمايد. اين ويژگی عرفان مولوی که درعصر جديد وارد شکوفائی جهانی خود می شود از چیسیت؟ چرا اکثر فرزانگان عصر مدرن نیز به مولای رومی اظهار ارادت می کنند: گوته، هگل، اقبال لاهوری، آلبرت شوايتزر و… که مولانا را همچون آپولون خدای خرد ستايش کرده اند. عرفان کسانی چون حافظ و خیام وعطار و ابن عربی و غیره عرفانی اساساً فردگرا و خصوصی است ولی عرفان مولوی يک عرفان کاملا اجتماعی می باشد و لذا امروزه بیش از هر زمانی مورد درک و توجیه جهانیان است چرا که درعصر شکوفائی مدنیت (جمع گرائی) و دهکده جهانی، در درون خود دچار فروپاشی می باشد و گويا جز راه حل مولوی راه نجاتی نمی يابد چراکه درعصر اشد جمع گرائی بشر شاهد اشد انزوا و تنهائی بشر می
باشیم که درخود پوچ و نابود می شود. عرفان مولوی حاصل عظمت رابطه اش با شمس تبريزی می باشد و يک عرفان دوقلو (مثنوی) و اجتماعی است که انسان را از چاه تنهائی اش بیرون می کشد و درعشق به يک دوست غوطه ور می سازد و بحرکت و تکاپو می اندازد. حکايتهای مثنوی حامل و بیانگر پیچیده ترين معماهای روان شناسی شخصیت و نیز جامعه شناسی می باشد و درست ازهمین بابت مورد توجه متفکران مدرن قرار گرفته است. ژرژ سوروکین يکی از خدايان جامعه شناسی سوسیالیستی و لیبرالیستی عصرما، نظريه امیتولوژی خود را برمبنای رابطه مراد و مريد بنا نموده است که بعنوان تنها راه نجات انسان مدرن از سیطره ستم و فريب مورد ملاحظه است. اين نابغه علم جامعه شناسی مدرن نظريه خود را تحت تأثیر برخی از سخنان شیخ خرقانی و مولای رومی پديد آورده و رابطه مراد و مريد را تنها رابطه انسانی و تعالی بخش و ناجی انسان مدرن می داند که فقط بدينوسیله می توان از دوزخ تکنولوژی و صنعت و مصرف پرستی و هراس تنهائی و ناامنی نجات يافت. بهرحال در عظمت و حقانیت رسالت و پیام مولوی کسی چون شیخ بهائی که از خداوندان فقه شیعی نیز می باشد مثنوی او را «قرآن فارسی» می نامد. درست به همین دلیل حدود هفت قرن است که همه ايرانیان اهل ايمان و معرفت اتصالی به مثنوی داشته اند. بنظر ما پیام اول و آخر مولوی چیزی جز عطش و جستجوی يک پیر نیست. پیری که همان ناجی آخرالزمان و آئینه گردان جمال حق است.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۶ ص ۵۴

ماهیت عرفان عملی

عرفان يا حکمت عملی آن معارفی است که از عمل عاشقانه برخاسته و لذا قلب انسانها را که کانون اراده به عمل است مخاطب می سازد و مولّد اعمالی عارفانه است. عرفان و حکمت در طی اعصار و قرون يا به زبان ثقیل و تمثیلی سخن گفته است و يا به الفاظ استعاره ای و شاعرانه. منطق و بیان فلسفی و شاعرانه دو نقص اساسی دارد يکی اينکه حريم روابط با مردمان بسیار تنگ و اختصاصی می شود و دوّم اينکه همین قلمرو کوچک دچار توجیه و فريب و تحریف بسیار عظیمی است زيرا همواره نیازمند تفسیر است تا حقايق را از عالم مثال واستعار به واقعیت بکشاند. در اين نزول گاه حقیقتی کاملًا وارونه می شود. و اين وارونگی چون در میان عده ای قلیل رخ میدهد امکان آزمون و تجربه اش بسیار اندک است. به همین دلیل اين نوع عرفان و حکمت تا به امروز عمدتاً نظری و کلامی و کتابی و تعارفی و اشرافی باقی مانده است و مبدّل به مجموعه ای از اسرار فراموشخانه ای شده است و اين گوهره ذاتی دين از دسترس عامه مردم بدور مانده و در اين دوری دچار تعفن گرديده است. در عصر آزادی بیان و ارتباطات جهانی و دموکراتیزه شدن امور متأسفانه عرفان و حکمت هنوز در صندوقخانه اشرافیت دست نخورده باقی است. يکی از اصلی ترين اهداف ما در اين موسسه همانا مردمی کردن عرفان و حکمت و عرفانی کردن عرف و زندگی روزمره است و آوردن هزاران معضله بشری به قلمرو معرفت عرفانی و حکمت جاويد. اين همان احیای سنت امامان ماست که قرنها مهجور مانده بود. قصد ما اينست که عرفان ابن عربی و مولانا را به خانه های مردم و به حريم خصوصی افراد وارد کنیم و اين تاريکخانه را به نور معرفت روشن سازيم.
دائرةالمعارف عرفان جلد ۶ ص ۷۷

ابن عربی

آدم و حوا
زن و نخستین گناه: ناز

«گفتیم که ای آدم با همسرت در بهشت بی هیچ زحمتی زندگی کنید و از نعمات آن از هر چه خواهید بر خوردار باشید و فقط به این درخت (ملعون) نزدیک نشوید که به ظلم مبتلا خواهید شد. پس شیطان هر دو را وسوسه و گمراه نمود و از بهشت بیرون کرد و گفتیم که هر دو از بهشت من خارج شوید که زین پس دشمنان همدیگرید.» سوره بقره.
همه جا آرام و فضا از عشق آدم به حوا سرشار بود. آدم به حوا می نگریست: به محبوب خود. چقدر او را دوست می داشت و با نگاهش تمامی عشق خود را به او منتقل می کرد و حوا نیز در زیر نگاه آدم خود را خوشبخت و جاودانه می یافت و هیچ هراس و نگرانی معیشتی در میان نبود. آدم عاشق حوا بود و حوا نیز با تمام وجود عشق او را باور می کرد. اما شیطان اجازه نداد که این بهشت ادامه یابد. او مأموریت داشت که این زوج را بفریبد و از بهشت بیرون کند. ابتدا باید کدامیک را فریب می داد آدم یا حوا را ؟ فریب دادن آدم کار ساده ای نبود زیرا او عاشق بود و برگزیده خداوند و همین امر او را از فریب مستقیم شیطان مبرا می کرد اما حوا معشوق بود و به همین دلیل او بیشتر مستعد فریب بود. شیطان چگونه می توانست آنان را از بهشت براند و بهشت چه بود؟ بی شک بهشت فقط باغ و گل و بلبل نبود، بهشت حاصل عشقی بود که میان آدم و حوا در جریان بود. عشقی که ایجاد کننده اعتما د و باور است. حوا به میزانی که عشق آدم را باور کرده بود به او اعتماد داشت و همین اعتماد باعث شد که او از امنیت بهشتی بر خوردار شود. او در خوشبختی خود تردیدی نداشت زیرا: آدم قدرتمند بود، آدم توانا بود، آدم عاقل بود و آدم برگزیده خداوند بود و از همه مهمتر آدم عاشق حوا بود. پس دیگر دلیلی برای نگرانی و هراس وجود نداشت و فقط کافی بود که حوا به آدم اعتماد داشته باشد و همین باور به آدم قدرت می داد تا دنیای زندگی را بپذیرد و آن را به سمت خوشبختی برتر هدایت کند. بهشت همان اعتماد بین زن ومرد است و به میزانی که این اعتماد وجود دارد رابطه آدم و حوا بهشتی
است و به میزانی که اعتما د از میان می رود رابطه برزخی می شود. بنابراین شیطان برای از میان بردن بهشت فقط باید حوا را نسبت به عشق آدم مردد می کرد و همین تردید آرام آرام آنان را از بهشت می راند. شیطان به نزد حوا رفت و به او گفت: آیا به جاودانگی عشق آدم نسبت به خود مطمئنی؟ حوا پاسخ داد: آری، او مرا خیلی دوست دارد. شیطان گفت: چگونه مطمئنی، آیا او را آزموده ای؟ حوا پاسخ داد: او خود چنین می گوید. شیطان گفت: اگر راست می گوید باید این عشق را در عمل اثبات کند، گفتن هیچ ارزشی ندارد. حوا در حالیکه به اطمینان خود نسبت به عشق آدم مردد شده بود پرسید چگونه می توانم یقین یابم که او مرا دوست دارد؟ شیطان گفت: به او بگو اگر تو را دوست دارد باید به شجره ممنوعه نزدیک شود. حوا گفت: اما خداوند ما را از نزدیک شدن به شجره ممنوعه باز داشته است. شیطان گفت: نکته همینجاست. زمانی عشق او به تو ثابت می شود که او برای حفظ خوشبختی تو از هیچ کاری ابا نکند. حوا که دیگر تمامی باور خود را نسبت به عشق آدم از دست داده بود به نزد آدم رفت و در حالیکه در اشد ناز گریه می کرد به او گفت: آیا هنوز مرا دوست داری؟ آدم پاسخ داد: آری، تو قلب من هستی. حوا گفت: اگر راست می گویی به درخت ممنوعه نزدیک شو. آدم گفت: اما خداوند ما را از نزدیک شدن به آن بر حذر داشته است. حوا در حالیکه گریه اش شدیدتر می شد گفت: پس دروغ می گویی که مرا دوست داری زیرا اگر مرا دوست داشتی هر کاری برای من می کردی. آدم نیز برای اثبات عشق خود به حوا به شجره ممنوعه نزدیک شد و به ناگاه آدم و حوا یکدیگر را چیزی جز عورت زشت ندیدند و از یکدیگر بیزار گشتند. شجره ممنوعه همان اعمالی است که از جانب خداوند برای بشر ممنوع شده است: دزدی، دروغ، ریا و…. و بدینگونه بود که آدم به گناه نزدیک شد و خداوند آدم و حوا را از بهشت اخراج کرد. آنچه که باعث شد حوا به شیطان اجازه دهد که به او نزدیک شود ناز او در قبال عشق آدم بود. او با ناز خود می خواست آدم را وا دارد تا بیشتر عشق خود را به او ابراز کند و همین ناز آرام آرام تمام عشق را نابود کرد. پس نخستین گناه زن همان ناز او در قبال عشق آدم است. و هزاران سال است که آدم برای اثبات عشق خود به حوا مرتکب گناها ن فراوانی شده است تا او را خوشبخت کند اما این گناهان هیچگاه یقینی را در دل حوا پدید نیاورده است. زیرا حوا روز بروز بر تقاضاهایش می افزاید و آدم نیز مجبور است گناهان بیشیتری را مرتکب شود. حوا این را نمی دانست که تمامی عشق آدم به او حاصل ایمان آدم به خداوند است و تمامی بهشت رابطه بر خاسته از همین ایمان است و این همان احساس جاودانگی است. شیطان ابتدا حوا را نسبت به عشق آدم مردد ساخت و سپس خداوند را رقیب حوا معرفی کرد و تنها راه اثبات عشق آدم را پشتکرد آدم به خداوند نشان داد و بدینگونه آدم به جهان منکرات وارد شد و با هر گناهی که انجام داد هم ایما ن خود را نسبت به خدا از دست داد و هم عشق خود را به حوا. زیرا این همان بود. بدینگونه بود که دیگر تمامی بهشت و آرامش میان آدم و حوا از میان رفت و بجای آن بدبینی و تردید و بی قراری حاکم شد که البته حضرت آدم و حوا خیلی زود به فریب شیطان پی بردند و توبه کردند اما متأسفانه فرزندان حضرت آدم وحوا هنوز حاضر به توبه نیستند. هنوز حواهای تاریخ تقاضای اثبات عشق از آدم می کنند و آدم های تاریخ برای این اثبات تن به هر گناهی می دهند و در این راستا دست به هزاران تلاش زده و اکتشافات و اختراعات بسیار دلفریب و متنوعی آفریده تا بتوانند حوا را از خود راضی کنند اما نتیجه معکوس بوده تا جایی که بنظر می رسد رابطه آدم و حوا در حال نابودی است و این نابودی نتیجه پشتکرد آدم و حوا به خداوند است، کفری که هر دو را بی قرار و از یکدیگر بیزار کرده است. بیائید با توبه از ناز حوا و حرص آدم بار دیگر عشق و آرامش و جاودانگی و اعتماد را به خانه خود باز گردانیم و بهشت را به یکدیگر ارزانی کنیم و نسل بشر را از نابودی برهانیم. تا زن بر ناز خود در قبال همسرش فائق نیامده و تا مرد بر تلاش مذبوحانه برای اثبات عشق خود فائق نیامده این رابطه از وسوسه ابلیس رهایی ندارد و کانون گرم خانواده کوره آتش دروخ است و عشق همان عذاب النار.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۱ ص ۸

جمال و کمال ( آدم و حوا )
راز جنگ بی پایان زناشوئی

حوا به مثابه باطن آدم است یعنی صورت معنای اوست. این واقعه در راز خلقت آدم در قرآن کریم مذکور است. و آدم به مثابه کمال و معنای غیبی حوا است. این دو به مثابه صورت و سیرت وجود انسان هستند. حوا بدون آدم یک صورت محض است بی هیچ معنا و کمال و صفتی. آدم بدون حوا نیز یک معنای محض است که در جستجوی ظرف وجود خویشتن است تا در آن قرار گیرد. حوا ظرف قرار آدم است و آدم هم معنای فرار حواست. این همان داستان نیاز و عشق آدم و حوا به یکدیگر است. مرد معنای وجود است و زن هم مادۀ آن. معنا بر ماده وارد می شود و این وجود کامل می گردد. و اما راز این ورود و حلول معنا در ماده همان ماجرا عشق آدم به حواست، عشق کمال به جمال. هر چه که این کمال بیشتر باشد قدرت نفوذ بیشتری را در جمال دارد و عشق عمیقتری رخ می دهد. این عشق همانا عشق به جمال است. پس جمال همان مدخل ورود معنا و کمال مرد است در زن. همانطور که در وصال جنسی نیز چنین واقعه ای رخ میدهد. ولی اگر این ورود جنسی مرد بر زن بواسطه (عشق بر جمال) صورت نباشد و مرد نتوانسته باشد بر جمال زن وارد شود این رابطه نامشروع و یا زنا محسوب می شود و یا بهرحال رابطه ای ناقص و رنجور با اکراه و ریا خواهد بود و وصالی رخ نخواهد نمود. و اما زن نیز بایستی امکان این ورود و وصال را برای همسرش فراهم آورد و این همان مسئله «تمکین» است که در قلمرو معنویت همان پذیرش ولایت مرد می باشد و دربهای ورود وجود خویش را بر غیر از همسرش بستن. زیرا بر یک زن بیش از یک مرد وارد نمی تواند شد. در اینجا سخن بر سر حفظ حجاب و عفت زن است که هیچ مرد دیگری را بر جمال خود راه ندهد. مصداق این سخن حافظ است که: زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم ناز بنیاد مکن تا نکنی بنیادم۰ زنی که زیبائیهای وجودش را بر غیر از همسرش ممنوع می سازد و دربهای ورود وجودش (فروج) را بر نامحرمان مسدود می سازد و جز از امر و معنا و کمال و صفات همسرش پیروی نمی کند می تواند وصالی سالم و خلاق را ممکن سازد (تمکین) و در غیر این صورت این رابطه در عذاب است و دچار انواع و درجات طلاق می گردد در حین زناشوئی. که این وضعیت اگر هم به طلاق منجر نشود به انواع
فسق و مفاسد اخلاقی و جنسی میرسد. عناصر و مناطق زیبای وجود زن همان دربهای ورود مردان بر اوست که در قرآن کریم موسوم به «فروج» (دربها) است که زنان بایستی این دربها را بر نامحرمان مسدود نمایند. این زیبائیها شامل صورت و همه اعضای بدن از جمله نگاه و کلام و رفتار و اطوار می باشد که نهایتاً به ارگان جنسی ختم می شوند. زنی که این دربها را بر نامحرمان باز می گذارد در رابطه جنسی و عاطفی و رفتاری و کلامی با شوهرش دچار درگیری و تناقض و جدال می شود و این همان جنگ بی پایان زناشوئی است که به هلاکت می انجامد. پس آنچه که از حفظ حجاب و عفت اساسی تر است رویکرد به شوهر و تمکین جنسی می باشد. بنابراین عشوه و جلوه گریهای زن در رابطه با نامحرمان علت العلل همه سوء تفاهمات و تضادهای فکری و عاطفی و جنسی زناشویی می باشد. چنین زنی حتی در عادی ترین امور زندگی با شوهرش دچار درگیری است و به مردش امکان ورود نمیدهد و نمی تواند بدهد که غایت این جدال در رابطه جنسی خود نمایی می کند. زنی که جمال و جذابیتهای خود را در خانه بر شوهرش مسدود و منع می کند لاجرم بر نامحرمان می گشاید و لذا با شوهرش در تضاد می افتد. قدرت کمال مرد و حفظ جمال زن، راز سلامت زناشوئی است. قدرت جمال زن از عفت و عصمت اوست و قدرت کمال مرد هم از ایمان و تقوی و معرفت و جوانمردی اوست.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۱ ص ۱۰

جنگ بی پایان آدم و حوا (رابطه جنسی)

در داستان آدم و حوا در قرآن می خوانیم که ابلیس موجب القای شهوت جنسی در حوا شد و حوا هم آن را به آدم منتقل کرد و این امر موجب عداوت آن دو گشت و این عداوت موجب خروج آن دو از بهشت شد: از بهشت من خارج شوید که دشمن یکدیگرید! در این باب در مقاله «فلسفه لباس» مفصل تر بحش کرده ایم. این جنگ در رابطه هر زن و شوهری حضور دارد و علت همه مشکلات زناشویی است. به زبان ساده عداوت بین زن و شوهر از منت و معامله ای است که در رابطه جنسی رخ می دهد. زن می گوید: چون تو نیازمندی پس بایستی نازم را بکشی و همه امیال مرا در زندگی ارضاء نمایی تا با تو تمکین جنسی کنم. ولی مرد می گوید: اگر من به لحاظ پایین تنه ام به تو محتاجم تو نیز محتاجی هر چند که آن را کتمان می کنی. و علاوه بر این تو احتیاج دیگری هم به من داری و آن نیاز به معیشت است. مگر تو از بابت این نیازهایت منت مرا می کشی و من برایت ناز می کنم که قرار باشد من هم برای نیازم منت بکشم و تو ناز کنی. این است بگو مگوی پنهان و آشکار زناشویی که در تمام عمر استمرار دارد و بتدریج پیچیده تر و مزمن شده و اصلش به نسیان رفته و تبدیل به دهها بهانه می گردد و خانه را تبدیل به دوزخ می کند. حقیقت امر این است که کل این جنگ بی پایان برخاسته از عشق مرد به زن است که در زن چنین ناز و توقعی ناحق پدید میآورد و این وضع آنقدر ادامه می یابد تا این محبت نابود شده و بر جای آن در دل مرد نفرت و در دل زن کینه پدید می آید و انتقام آغاز می شود. فقط زن مؤمن است که حق محبت را می شناسد و از آن حربه ای بر علیه شوهر نمی سازد و مرد مؤمن است که حاضر نیست فقط برای نیاز جنسی اش پا بر حقوق و حدود الهی بگذارد. مردی که بخاطر امرار معیشت بر زنش منت نگذارد و زنی که بخاطر تمکین جنسی بر مردش منت نگذارد و از عشق حربه نسازد این جنگ را پایان داده و لایق رجعت به بهشت است.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۱ ص ۱۶

آدم و حوا

تعریف « آخرالزمان »

آخرالزمان مرحله و وضعیتی از تاریخ بشر است که در همه مذاهب بزرگ جهان از قبیل هندوئیزم، زرتشت، یهود، مسیحیت و اسلام از آن سخن رفته و درباره اش پیشگوئیها شده است. همانطور که واژه « آخرالزمان » بما خاطر نشان میکند سخن از پایان تاریخ و ترمینال و بارانداز همه تمدنها و فرهنگهای بشری می باشد. ولی این پایان یا ترمینال بسیار فراتر و اساسی تر از مسئله بشریت می باشد و بلکه وضعیتی در ذات طبیعت و کائنات است که جوامع بشری را هم شامل می شود که نهان و ذات پدیده ها به عرصه ظهور و بروز نهائی می رسد. و بدین لحاظ مترادف با « قیامت » پنجاه هزار ساله است که در قرآن ذکرش رفته است. بنظر ما طبق معارف قرآنی و احادیث اسلامی این روز پنجاه هزار ساله با ظهور اسلام محمدی (ص) و ختم نبوت آغاز
شده است و لذا ما حدود چهارده قرن است که در آخرالزمان قرار داریم و به همین دلیل هم اسلام دین آخرالزمان نامیده شده و پیامبر اسلام هم پیامبر آخرالزمان خوانده شده است. و در این دوران طبق دهها حدیث از رسول و ائمه اطهار حقایق دین و راه هدایت و رستگاری جز از طریق خودشناسی ممکن نیست یعنی بواسطه عرفان . و رسول اکرم (ص) نیز بوضوح می فرماید که: «زین پس فقط رهروان معرفت نفس قادرند که به حقایق دین من نائل آیند.». این همان راز ولایت وجودی و حقّ امام و درستی مکتب عرفان اسلامی است که در رابطه مراد و مرید تبیین شده و ماندگارترین بخش معرفت دینی ما را پدید آورده است. در احادیث اسلامی به زبان رسول اکرم (ص) مکرّراً بیان شده است که علی (ع) بانی و پرچم دار و سلطان قیامت آخرالزمان است و به همین دلیل نور هدایت عرفان اسلامی قلمداد شده است و همو نابترین سخنان را درباره خودشناسی عرضه نموده که اصول عرفان اسلامی محسوب می شوند و از آن جمله است: «هرکه خود را نشناخت نابود شد». و نیز این سخن معروف آن حضرت که دال بر آغاز قیامت آخرالزمان است: «هشدار که رشته های بقای دنیا بریده شد … ». طبق معارف قرآنی قیامت همان عرصه رویارویی با پروردگار است و قلمرو ظهور و تعیَن عالم غیب می باشد و در این دوران نهان هر کسی آشکار می شود و لذا عرصه توبه بزرگ و تاریخی کلّ بشریت است. طبق همین معارف درمی یابیم که قیامت عرصه تفرید و تجرید نفس یعنی تنهائی فزاینده انسانهاست و در آن دوران جز خدا هیچ یاور و پناهی نیست و جز خداشناسی هیچ راه نجاتی نیست و آن بواسطه خودشناسی در رابطه با یک پیر فرزانه است که به مثابه امامی زنده می باشد. و لذا دهها سخن در احادیث شیعی وجود دارد که انسان بدون امام را کافر و گمراه می خواند که منظور امام زنده است بعنوان پیر و مراد عرفانی. به لحاظ تاریخی دوره آخرالزمان همان قوس صعود و عرصه رجعت بسوی خداست که در ذا ت هستی رخ میدهد و مصداق اناالیه راجعون می باشد و این رجعتی ذاتی و جبری در انسان نیز می باشد. یعنی دوره شش هزار ساله از هبوط آدم تا خاتم (حضرت محمد ص) همان دوره نزول است که با ختم نبوت به کمال رسیده و زان پس دوره صعود و رجعت هستی بسوی پروردگار است که اینک در آن واقع شده ایم که همان دوره امامت است. دوره نزول همان دوره پرستش خدای آسمان است که خبرش بواسطه انبیای الهی به بشر رسیده است و در دوره صعود که نبوت ختم شده است عصر امامت به معنای خدای خودی است که بواسطه خودشناسی در رابطه با امام ممکن می شود. آن دوره خبر (نبوت) بود و اینک دوره «اثر» است و گوئی که خداوند از آسمان به زمین آمده است و لذا نیازی به رسولان نیست. این همان قیامت به معنای قلمرو لقاءالله است. در این دوران عقل و معرفت نفس به جای وحی و نبوت قرار گرفته است. در بسیاری از آیات قرآنی نشانه های این دوران پیشگوئی شده است همچون: پاره شدن آسمان و باریدن تشعشعات مرگبار از آسمان (مصداق پاره شدن لایه اوزون)، سر ریز شدن آب دریاها (سونامی ها)، زلزله های مستمر، خسوف و کسوفهای پی درپی و اختلالات عظیمی در قوانین طبیعت. و در قرآن کریم آمده است که دوزخ آشکار می شود که در حدیثی از رسول اکرم نیز آمده است که ماده اصلی دوزخ و غذای اهل دوزخ ماده ای بنام «نفط» است که امروزه شاهدیم که جهان ما جهان حاکمیّت نفت می باشد و منبع بقای بشر آخرالزمان است. در صدها سخن از حضرت رسول (ص) و علی (ع) و سائر ائمه اطهار نشانه هائی دگر از وضعیت جوامع بشری پیشگویی شده است که امروزه شاهدش می باشیم همچون: معابد به کاخها تبدیل می شوند و جز منافقان در آن رفت و آمد نمی کنند… مردان زن نما می شوند و زنان مردوار می گردند، فسق و فجور افتخار می شود … والدین فرزندان خود را به قتل میرسانند …. خود کشی های دسته جمعی رخ می نماید …. صادقان و خردمندان را ابله می خوانند و ریاکاران و تبهکاران را خردمند می نامند … و در آن دوران همه غذاها زهرآگین و مسموم و کشنده می شوند و همه شهرها در دود غرق است و پرندگان آهنین و آتشخوار حکم میرانند (موشکها و ماهواره ها) این دوران طبق همین احادیث عرصه ظهور دجال هاست که همه مردمان را می فریبند و نشانه هایی از این دجالها و خر دجال بیان شده که اکثریت آنها در ماهیت تکنولوژی جدید عیان شده است. و نیز سخن بر سر جنگهای جهانی است که امکان زندگی در شهرها را ناممکن می سازد و مؤمنان به کوهستانها و ارتفاعات پناه می برند. این نشانه ها در سائر کتب و روایات دین یهود و نصاری فراوان است و ذکر همه این نشانه ها جمعاً بیانگر این واقعیت است که ما در عرصه آخرالزمان و قیامت پنجاه هزار ساله قرار داریم. پس جهان مدرن جهان آخرالزمان است و بدون درک و تصدیق این واقعیت جهانی فهم هیچ واقعیتی و لذا حل هیچ مشکلی هم ممکن نیست.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۲ ص ۸

راز شقاوت طب مدرن ( آخرالزمان طب )

در دورانی که انگیزه طلب علم و معرفت و نیز خدمت به خلق از دلها رخت بربسته و جز سودای ریاست و ثروت و عیش انگیزه دیگر باقی نمانده است بی تردید دانشجویان پزشکی سرنوشتی ویژه می یابند زیرا به قصد ریاستی برتر و ثروت و عیش و هویتی تمام خواهانه وارد انسانی ترین و رحمانی ترین شعبه از علم می شوند که با درد و جان مردم سروکار دارند. منتهی برای رسیدن به اهداف خود بایستی با بیماری و ویروس و مدفوع و چرک و ادرار و خون و عفونت سروکار داشته باشند و دائماً خود نیز در معرض ابتلای به امراض مسری مثل ایدز باشند. و نیز اینکه بیماران هم اصولًا با چه نفرتی به پزشک خود پول می دهند خاصه که هیچ عاطفه و نیز بهبودی هم دریافت نمی کنند. نتیجه کار برای پزشکان چیزی جز احساس حقارت و نفرت و کینه و عداوت توأم با نخوت و سروری و برتری به ارمغان نمی آورد خاصه در دورانی که آنقدر پزشک فراوان است که صنف پزشکان هم بمانند تاجران به نوعی بسیار پیچیده تر مجبور به تبلیغات شده اند که این تبلیغات از بطن خود این علم و فن بطرزی موذیانه و مکارانه در اذهان عمومی مردم وارد می شود تا جیب و جان مردم را تسلیم این تجارت شقی جهانی کنند. حاصل این واقعه پیدایش اشد شقاوت در جماعت پزشکان است که منجر به بروز جنایاتی خارق العاده در سراسر جهان شده است: جنایات پزشکی و این نیز آخرالزمان این علم است.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۱ ص ۲۰۲

«خستگی مزمن»
بیماری آخرالزمان

آخرالزمان عرصه ظهور انواع امراض حیرت آور و بی سابقه و لاعلاج است که علاجش جز با نور معرفت ممکن نمی آید. یکی از این امراض جدید که بعد از ایدز به قلمرو تحقیقات پزشکی وارد شده و کل علمای این علم را حیران ساخته مرضی است که به «خستگی مزمن» موسوم است که در یکی دو دهه اخیر در سراسر جهان مدرن بسرعت در حال شیوع است و انتشار این بیماری آنقدر سریع است که حدس زده می شود که یک مرض مسری باشد هر چند که هیچ ویروسی هم درباره این مرض پیدا نشده است و بلکه هنوز نتوانسته اند این مرض را درجایگاه علمی آن قرار دهند که آیا یک مرض روانی است یا جسمانی و یا یک مرض روان – تنی. این بیماری در هر فردی به نوع خاصی بروز می کند و لذا حدس می زنند که مربوط به اختلال سیستم ایمنی بدن باشد. ولی ویژگی مشترک همه این مبتلایان احساس پیری و خستگی و کوفتگی و افسردگی دوران کهولت است درحالیکه حتی کودکان را هم مبتلا می کند و میل به بازی و نشاط را در آنان نابود می سازد. اگر آخرالزمان را بمعنای پایان عمر تاریخی بشر بر روی زمین بدانیم پس این بیماری را بایستی « بیماری آخرالزمان » بنامیم و لذا درمانش هم چیزی جز خروج از تاریخ تمدن بشری، نیست و این خروج یک خروج عرفانی و روانی است . بشر خیلی پیر شده است. همه مسائل بشر مدرن جز از دیدگاه آخرالزمان قابل فهم و علاج نیست.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۱ ص ۲۰۸

آخرالزمان

قابل ذکر است که استاد خانجانی خودشان در فضای مجازی هیچ فعالیتی ندارند و هیچ وبلاگ و وب سایتی را اداره نمی کنند همانطور که حتی ایمیلی ندارند.
این سایت را عده ای از علاقه مندان آثارشان به مسئولیت خود راه اندازی کرده اند و از طریق این سایت هیچ نوع تماسی با ایشان ممکن نیست.

دسته‌بندی نشده

نگاهی به سایت های عرفانی

این روزها شاهدیم که هزاران سایت عرفانی به زبان فارسی وجود دارند که این عنوان را به یدک می کشند و دم از خودشناسی و معرفت نفس می زنند ولی دریغ از حتی یک مقاله که یکی از مسائل انسان امروز را از منظر خودشناسی و مفاهیم عرفانی تحلیل کند و راه حلی ارائه نماید و یا لااقل تفسیر به الفاظ عرفانی کند. با نگاهی می توان این سایت ها را به چند دسته کلی تقسیم نمود: برخی عرفان را همان عوالم شعر و استعاره و خلسه و تفاسیر هبروتی و مالیخولیائی آثار قدما می دانند که فقط مختص اهل فن است و تنها خاصیت عملی اش در یک دکان یا هجره است که یکی حقوقی می گیرد و دیگران درس و مشقی می نویسند و کوس انالحق می زنند. برخی دیگر رمالی و کف بینی و دعا و ورد و گیاه درمانی و هیپنوتیزم و جن گیری و احضار روح و تفسیر خواب و امثالهم را عرفان می دانند و بدان مشغولند. از عرفان جز مکتب اصالت حماقت و جنون را تداعی نمی کنند. و اما گروه سوم که بظاهر عملی ترند همان الفاظ و کلیشه های فرویدی و یونگی و به تازه گی کلمات قصار اوشوئی و کریشنامورتی و دون خوانی را عرفان می پندارند. و برخی دگر از خودشناسی فقط اصطلاح « خودشناسی » را می دانند که گویا بسیار مهم است و بزرگان به آن سفارش نموده اند. و نیز برخی با معجونی از یوگا و ورزشهای رزمی و مدیتیشن موفق به ابداع عرفان مدرن شده اند و نیز عده ای هم مشغول انرژی فروشی هستند و خلاصه کارشان توزیع انری مثبت در همه جاست و اینست عرفان. خلاصه اینکه از این عرفانها همه چیز در می آید جز خودشناسی و معرفت. دوره ای در کشور ما هر کسب و کار و مسلکی با پسوند اسلامی و انقلابی، توجییه و تقدیس می شد و وارد بازار می گشت و جواز کار می یافت و گویا اینک نوبت « عرفان » است و شاهد تولید و به بازار آمدن داروهای عرفانی هم هستیم. یکی از علل این اپیدمی و مرض مالیخولیائی رونق همه جائی انواع مواد روان گردان و داروهای توهم زاست که همه مردم ما به یکی از انواع قاچاقی و قانونی اش مشغولند و هر کس با یک بار مصرفش دچار احساسات و دعویهای عرفانی می شود. در اینجا می توان این عرفان رایج را نام مستعار جنون و مالیخولیا دانست. بسیاری از بیمارانی که به روانپزشک رجوع کرده اند بسرعت دچار احساسات عرفانی شده اند و مشغول ارشاد خلق و کشف و کرامات و انرژی درمانی و جن پرانی و غیره. از این دیدگاه بهتر می توان فهمید که چرا اکثر این دکانهای عرفانی از آمریکا و بریتانیا وارد ایران شده اند زیرا آنها در مصرف این مواد روان گردان از ما با سابقه ترند و ال.سی.دی و مشتقات آن را زودتر یافته اند که یکی از پرطرفدارترین آنها آثار کارلوس کاستاندا می باشد که علناً برای رسیدن به عرفانش دعوت به مصرف ال.سی.دی کرده است. بدینگونه که بشر مدرن به پیش میرود و هر روز یک مواد و داروی توهم زای قوی تری به بازار می آید بزودی کل بشریت عارف میشوند و آنگاه نبرد جهانی بین این عارفان تماشائی است و همه مدعی نجات بشریت.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۱ ص ۱۶۵

درمان عرفانی

هر بیماری جسمانی، روانی، عاطفی، جنسی و ژنتیکی و یا هر گرفتاری و بحران درونی یا برونی اعم از خانوادگی و اقتصادی و اجتماعی و سیاسی و اعتقادی یا دارای ماهیتی درمانی و بازدارنده از سائر بدبختی است و یا دارای ماهیتی کاهنده و عذاب آور و زجردهنده است. در حالت اول طبعاً فرد تسلیم وضعیت خویش است و مترصد رفع و معالجه نیست زیرا غریزتاً آن را یک نعمت می یابد و پاس می دارد. ولی در حالت دوم در جستجوی درمان و رفع گرفتاری است. در هر دو حالت فرد کمابیش احساس و یا فهم می کند که علت و زمینه پنهان این مشکل از کجاست. مجموعه مطالب و مقالات و معارف این نشریه و سایت ما به لحاظی در خدمت فهم رگ و ریشه ها و علل و زمین پیدایش این امراض و گرفتاریهاست و لذا هر مقاله به نوعی به مثابه یک نسخه درمانی است و مجموعه این مقالات در خدمت نجات از راه و روش بیماری زای زندگی و یافتن راه و روش سالم است. راه و روشی ناسالم حاصلی جز امراض ندارند بنابراین معالجه امراض با حفظ همان راه و روش های ناسالم فقط رویکرد به انواع مسکن ها و مخدرات و برخورد فیزیکی با امراض و گرفتاریهاست و این همان راه و روش حاکم بر پزشکی و انواع درمانگری رایج در بازار است که ما شدیداً با آن مخالفیم زیرا امراض و گرفتاریها را پیچیده تر و مزمن نموده و نهایتاً سر نخ آنها از دست میرود و به یکی از امراض لاعلاج تبدیل می شود و فرد را تا ابد مبدل به عضوی از دوزخ پزشکی می نماید که تا ابد بایستی جان بکند و کفاره بپردازد و خود را بفریبد. راه و روش قطعی و ریشه ای امراض و مشکلات جز از طریق درک علل آنها و توبه از آن راه و روش ها ممکن نیست این همان معنای عرفان درمانی یا دین درمانی است و یا درمان انسانی امراض و درمان اخلاقی و معنوی و الهی. هر که عذابی می کشد می داند از کجاست. این یک اصل بدیهی می باشد. منتهی بسیاری از بیماران آنقدر خود را فریب می دهند تا بتدریج دچار خود – فراموشی شده و اصل و علت بیماری خود را فراموش کرده و لذا مبدل به یک بیمار مادام العمر و لاعلاج می شوند. مقالات ما به مثابه یادآوری علل و زمینه های امراض می باشند. پس فرد بیمار بایستی از این دیدگاه به این مقالات رجوع کند و مقالات مورد نیاز خود را در عناوین مختلف و یا از طریق گزینیه جستجو (search) بیابد و بدقت مطالعه نموده و خود را در این مقالات پیدا کند و حقایق فهم شده را تصدیق نماید. این سنگ زیر بنای درمان و گام اولی است. گام دوم توبه از علل و زمینه بیماری می باشد که بمعنای اصلاح طرز فکر و کردار و روش زندگی می باشد. کسانی که قادر نیستند خود به این مقالات رجوع نمایند و یا سواد مطالعه آنرا ندارند بایستی از دیگر عزیزان خود یاری گیرند و تفهیم شوند. بنابراین جهت درمان بیماری و رفع گرفتاری خودتان بدون مطالعه و تأمل کافی در مقالات مورد نیازتان، با ما تماس نگیرید که فایده ای نمی کند. اگر براستی این رهنمود ساده را بکار بندید و با خود صادق باشید بسرعت پاسخ می یابید و جریان درمان در شما به شیوه ای حیرت آور و معجزه آسا آغاز می شود و شاهد گشایش عظیم در درون و برون خود خواهید بود. پس بایستی جدی و صادق و صبور باشید. بنابراین واضح است که منظور از عرفان درمانی، چیزی از جنس رمالی و فوت و ورد و انرژی درمانی و امثالهم نیست که جملگی خود فریبی و پنهان سازی بیماری است. بعد از مطالعه مقالات مربوطه می توانید سی دی های مربوط به گرفتاری خودتان را از ما بخواهید. امیدواریم ساده و رایگان بودن این درمان موجب سهل انگاری و ناباوری شما نباشد و خود را لایق این درمان بهشتی بیابید. اگر بیماری زمینگیر دارید خودتان می توانید مفاهیم و حقایق را از طریق مطالعه مقالات به آنان بفهمانید و آنانرا دعوت به تصدیق و توبه نمائید و بدینگونه به عرصه عرفان درمانی وارد شوید. هر انسان اهل معرفت نفس و صادق و حق پرستی به آسانی می تواند نخست خودش را نجات دهد و سپس مبادرت به درمان سائرین نماید. این یک درمان اساسی و نجاتی دنیوی و رستگاری اخروی است. اگر توبه و دین و فضائل انسانی و اخلاقی را در شأن خود نمی دانید و اصولًا خود را انسان کامل و مؤمن و بی گناهی می پندارید بایستی قبل از هر امری از چنین باوری نسبت بخویشتن توبه کنید. و باید بدانیم که منظور از گناه فقط دزدی سرگردنه و از دیوار مردم بالا رفتن و در خیابان زنا نمودن نیست بلکه اینان گناه نیستند بلکه عذابهای ما هستند. منشأ گناه نگرش و فکر و قضاوت و باورهای نادرست ماست. منشأ گناهان و عذابهای ما بخل ها، تهمت های ناحق، امیال ناپاک و آرزوی نادرست و روابط فاسقانه و دروغین و معیشت ریائی می باشد. آنچه که باید درمان شود افکار و آرزوها و باورها و احساسات ماست. اینست عرفان درمانی بعنوان درمان ریشه ای همه امراض و گرفتاریهای کاهنده و تباه کننده. تماس مستقیم با ما فقط بکار کسانی می آید که بعد از رفع بیماری و گرفتاری خود طالب رشد معنوی و سلوک عرفانی و تعالی در حکمت باشند. آنچه که مربوط به درمان امراض و رنج بدبختی هاست تماماً در ظرف حدود هزار مقاله آمده است و رایگان در اختیار همگان است. تنها مشکل اکثر بیماران و گرفتاران ناباوری در قبال این خدمت رایگان و معجزه آسا می باشد. این آثار و سایت ما حاصل نهائی عمری عرفان درمانی بوده است که موفق به معالجه معجزه آسای صدها بیمار لاعلاج شده است که در سراسر ایران حضور دارند که برخی از این امراض عبارت بوده اند از: آسم ها، آلرژیها، نازائی ها، امراض قلبی و ژنتیکی و مادرزادی، سرطان ها، اعتیادها، ناتوانی و عقیم شدگی جنسی، صرع، وسواس ها، پریشانی فکری و بحرانهای اعتقادی و هویتی و نابسامانی های اقتصادی و خانوادگی و تربیتی. فصل های « بهداشت و درمان » و « درباره ما » و « درباره عرفان » را بیشتر مطالعه فرمائید. باور کنید، فهم کنید، تصدیق کنید و توبه کنید تا شفا یابید. خود را بواسطه معرفت خود درمان کنید ما درب این معرفت را بر شما می گشائیم و شما خود بایستی وارد شوید. کبر و غرورتان را بشکنید که این امر سر آغاز ورود بر عرصه عرفان درمانی است و خودشناسی و خود – درمانی.

دائرةالمعارف عرفانی جلد ۱ ص ۱۹۰

امراض لاعلاج ایدز عذاب عرفان فلسفه بیماری فلسفه گناه

پیامی از استاد خانجانی

 

به مناسبت انتشار مجموعه آثارشان

 

(راهنمای مطالعه مجموعه آثار استاد خانجانی)

 

بسم اللّه النور

 

سلام و تبریک و شفاعت و نور محبت خداوند خالق بر همه انسانها در همه جای جهان خاصه بر شما عزیزان مخاطب.

مجموعه ای که پیش روی دارید حدیث نفس این بنده با خویشتن است و با خدای خویش و با نفس واحده همه انسانهای تاریخ تا به امروز و پایان جهان. در حال نگارش این آثار بنده هرگز به فکر انتشار آن نبوده ام زیرا این نجوای من در جستجوی خدای خویشتن است و در حقیقت جمله آثار بنده نامه های من به خداست و پاسخ خدا به من.

این اواخر بعضی از دوستان در انتشار این مجموعه اصرار ورزیدند و بنده هم بدون هیچ چشم داشتی این مجموعه را تحویلشان دادم تا در اختیار مردم قرار بگیرند. بنابراین این مجموعه آثار بکرند و از هیچ سانسور قانون یا عرف و شرع نگذشته اند و لذا ملاحظه ای هم در میان نبوده است.

بنابراین پرواضح است که هیچ فرد یا گروه خاصی مخاطب بنده نبوده است که قصد تکریم یا تحقیرش در کار بوده باشد 

بنده کل خداجوئی پنجاه ساله ام را نوشته و در اختیارتان قرار داده ام و در واقع کل زندگی ام را نگاشته ام و به امانت در نزد شما نهاده ام تا در حضور خداوند هر طور که می خواهید قضاوت کنید . اگر هر انسان عالم یا عامی زندگی خود را صادقانه بنویسد و در اختیار مردم قرار دهد هر انسانی مبدل به پله ای از نردبان تکامل برای سائرین خواهد بود و بشریت تبدیل به نردبانی بسوی خدا خواهد شد و هیچ انسانی خطاهای دیگران راتکرار نخواهد کرد و در اینصورت بشریت رشد و تعالی معجزه آسائی خواهد نمود.

از درستی های من پیروی کنید و از خطاهایم عبرت گیرید. اگر از مطالعه این مجموعه به خیری رسیدید ما را هم دعا کنید و اگر چیزی نیافتید ما را عفو فرمائید.

این مجموعه آثار سرگذشت و آئینه ظاهر و باطن زندگی انسانی است که از کودکی تا به امروز به مدت پنجاه سال جز در راه خدا و رسیدن به او کار و بار و فکر و برنامه ای نداشته است و در این راه به آب و آتش زده و هر مذهب و مسلک و هر خانه و شهر و دیاری را زیر پا نهاده و تمام دنیایش را در این راه فداکرده است ولی بالاخره او را یافته است و لذا از تجارت خویش شادمان است. این مجموعه آثار را به رایگان در اختیار دوستان قرار داده ام تا رایگان در اختیار مردم قرار دهند بنابراین هر هزینه ای در این انتقال مربوط به ناشران و مراکز پخش است.

عزیزان من هر که خالصانه خدا را جستجو کند حتماً خواهد یافت همانطور که خودش وعده نموده است که «مرا بخوانید تا شما را اجابت کنم.» قرآن کریم – و « هر که جستجو کرد مرا یافت مرا» حدیث قدسی.

ای عزیزان من بپزهیزید از تقلید صوری از راه و روش من که حتی تقلید از انبیاء و امامان نیز باعث ضلالت است بلکه از رهاورد این سفر که معارف و حقایق و مکاشفات عرفانی در زندگی روزمره است بهره جوئید و این عناصر را در زندگی خود وارد کنید که در اینصورت چه بسا بسیار سریعتر و آسانتر از بنده به حق برسید و از راهی که بواسطه اینجانب کشف شده و هموار گردیده است بهره جوئید بی آنکه یک هزارم از مشقاتی را که بنده داشته ام داشته باشید.

پس ای عزیزان بجوئیدش که جز این جستجو، به مقصد نمی رسد. و هیچکس در این جستجو پشیمان نشد. بهر طریقی که می توانید او را بجوئید و بسویش گامی بردارید که اینست توشه حیات آخرت.

هر یک از حقایقی که در این مجموعه می یابید بمانند فرشته ایست که با سوار شدن بر بالهایش می توانید ره صد ساله خداجوئی را یک شبه طی کنید. بنده با دست خالی و بی هیچ یار و یاوری و از صفر آغاز کردم ولی شما اینک سرمایه ای لامتناهی در دست دارید که در اندک مدتی به یاری آن باید بتوانید حتی مرا هم پشت سر بگذارید. پس مبادا پندارید که شما هم قرار است این راهی را که من آمده ام از سر بگیرید و تکرار کنید هرگز چنین نیست. مراقب تقلید و تلقین های آگاه و ناخودآگاه و توهمات و همذات پنداریهای مالیخولیائی در خود باشید که نجوا و القای شیطان است. براستی که بقول رسول اکرم ص به تعداد انسانها بسوی خداوند راه وجود دارد فقط مراقب باشید که بر راههای دوزخی و برزخی و اسفل السافلینی وارد نشوید. و نیز از این وسوسه شیطان بر حذر باشید: وسوسه عارف شدن! که سلطان عارفان علی ع فرمود: هیچکس به قصد عارف شدن، عارف نشده است! ولی هر که درد آدمیت یافت و این درد زایمان او را به نعره و فغان از نفس خودش رساند به نور معرفت از بطن خودش متولد می گردد و این سرآغاز خلق جدید انسانی است و ورود به اصحاب اعراف و حلقه عارفان حق! و بدان که عارف شدن، آدم شدن است نه خدا شدن!

بنده آنگونه که باید او را خالصانه جستجو نکردم و دوران جوانی ام را بسیار هدر دادم و جستجو گری خود را به دنیا و هوای نفس آلودم. شما از من عبرت بگیرید و از آغاز نوجوانی این جستجو را آغاز کنید و هر چه که از عمرتان بگذرد غل و زنجیرهای دنیا بیشتر می شود و این جستجو را سخت تر می سازد. هرچند هر گاه که آغاز کنید او بس مهربان و ره گشا است.

او را بجوئید و در لحظه لحظه زندگیتان بجوئید و با زندگی بجوئید و نه در خارج از گود زندگی. او در زندگی است و خود زندگی است و لذا او را در جای دیگری نخواهید یافت. او را در خاک و آب و در خلوت و جمع، در خواب و بیداری و زمین و آسمان جستجو کنید. او را بجوئید و دیدارش را در همین دنیا بخواهید که اینست صراط المستقیم. به شما قول شرف می دهم که قصد دیدارش کنید حتماً دیدارش خواهید کرد به همین آسانی.

بنده جستجو کردم او را ولی او را نیافتم ولی این او بود که مرا یافت و آنگاه من او را یافتم و دیدار کردم.

ای عزیزان به کمتر از دیدارش قانع مباشید که مبتلا به شرک و نفاق و بطالت و گمراهی می شوید. دین خالص یعنی دینی که دیدار جمالش را در همین دنیا طلب می کند. این تنها نیتی از دین است که هر شرکی را می زداید .

ای عزیزان من او را جستجو کنید و به دیدارش بشتابید که او هم در انتظار دیدار شماست و بسیار بیشتر از شما مشتاق دیدار شماست این دیدار درب نجات دنیا و آخرت شماست . ای عزیزان من دین خدا را کمتر از این مگیرید که در شأن انسانیت شما نیست که اسلام دین معراج است و مسلمانی دین لقاء الله .

به تجربه دریافتم که از مطالعه آثارم هر کسی بنوعی دچار خیر و برکات عظیم معنوی و روحانی و حتی دنیوی شده است. این امر به اصرار و یاری دوستان، ما را بر آن داشت که از طریق اینترنت آثارم را در اختیار هموطنان قرار دهم. همین امر متقابلاً اشتیاق خوانندگان را تشدید نمود و برخی از همین خوانندگان دست اندرکار انتشار مجموعه آثارم بصورت لوح فشرده شدند.

اگر نتایج حاصله از مطالعه این آثار بطور یقین بدستم نیامده بود هرگز راضی به انتشارشان نمی شدم زیرا می دانم که آثاری آتشین و تیز و تند و چه بسا بیرحمند و گوئی نتایج خیر حاصل از مطالعه این آثار هم اتفاقاً ناشی از این ویژه گی است. پس پیشنهاد می کنم که در مطالعه این آثار صبور بمانید و خود را از برکاتش محروم مسازید . هر چند که در حال مطالعه به بنده فحش می دهید و لعن می کنید، بکنید هیچ عیبی ندارد چون شما را دوست می دارم ولی بخوانید و باز هم بخوانید و جسور و دلیر باشید و از سوختن و زیر و رو شدن مهراسید که هر چه خاصیت نیکوست از همین روست.

عزیزان من قهر موجود در این قلم از غایت عشق به انسان و عزّت و خدایگونگی انسانی است که به فلاکت دچار شده است. آنچه که تحقیر شده است انسان نیست بلکه بدبختی ها و تاریکی ها و اجنه و شیاطین هستند که انسان امروز را به فلاکت کشیده اند . این جهل مدرن و دجالیتها مقدس نمایند که رسوا و باطل شده اند تا انسان نجات یابد . پس عزیزان من شیطان را مستمراً لعنت کنید و بخوانید و سعی کنید هر رساله ای را به تمام و کمال بخوانید و سپس همه این مجموعه را بخوانید زیرا گزارشی از یک سفر مادام العمر است پس این راه را تا به آخر طی کنید و نیمه کاره رها مکنید که دچار قضاوت ناحق و گمراهی شوید. این مجموعه آثار یک سفر نامه کامل از خود تا خداست. و همه ما خواه ناخواه مسافر قیامت و لقاءالله هستیم پس بگذار تا در تجلیات ناسوتی از او دیداری داشته باشیم تا در دیدار قیامت کبرایش مگوئیم :«ای کاش خاک می بودیم»و آنگاه خود را در آتش سرنگون سازیم.

پس این یک نقشه راه است و گزارشی کامل از سفر دیدار خداست . از این نقشه بهره گیرید ضرر نمی کنید.

بگذار اعتراف کنم هر چند که حمل بر خود ستائی ام باشد. که چنین سفرنامه کاملی به زبان زمینی و عامیانه از سفر سیر الی الله هرگز در تاریخ معرفت بشری سابقه نداشته است الا معراجنامه پیامبر اکرم ص که از قلمرو فرهنگ مسلمانان خارج مانده است چه بسا به این دلیل که مطالعه اش را برای مسلمانان موجب کفر می پندارند. این اراده پروردگار مهربان بود که بنده همه مراحل سفرم را مرحله به مرحله در طی بیست سال بنگارم تا در اختیار شما قرار گیرد. و لذا شما به آسانی در مطالعه این آثار متوجه حالت جذبه و خلسه و مدهوشی فوق زمینی من خواهید بود. یعنی بنده اکثر این رساله ها را در حین سفر و پروازم نوشته ام و لذا مطالعه آنها اکثرآً برای خود بنده شگفت آور و بدیع بوده است. من نخستین کسی بوده ام که از مطالعه آثارم حیرت زده بوده و تعلیم یافته ام و وقایع سفر را به یاد آورده و تبدیل به معرفت ساخته ام.

آنانکه برخی از این سفرنامه های عرفانی و روحانی برجا مانده از برخی عرفا را مطالعه کرده اند می دانند که فهمشان تا چه حدی ثقیل و محتاج قرنها تفسیر بوده است و تاکنون هنوز هم بجز انگشت شماری از آن سر در نمی آورند مثل ارداویرافنامه، اسفار اربعه، کمدی الهی دانته، فتوحات مکیه ابن عربی و اسرار نامه روزبهان  و مثنوی مولوی و منطق الطیر عطار و اپانیشادها و غزلیات حافظ که سراسر استعاره و ایهام و راز بافی و قصه پردازی است و به زبانی بغایت تخصصی که فقط برای فهم ادبی آن نیازمند عمری تحصیلات در رشته ادبیات و زبان و فلسفه و تفسیر و تاریخ هستیم.

ما بس ساده نگاشته ایم و امید است که شما ساده نگیرید تا نهایتاً حق را به افسانه پردازان و اسطوره سازان و شاعران و قصه بافان ندهیم. پس به فهم و ادراک خود تردید مکنید و چون آسمان را به زمین آورده و ماورای طبیعت را در طبیعت نشان داده ایم انکار مکنید تا خداوند را دوباره به پشت بام آسمان بر نگردانید .

ما در مجموعه آثارمان آشکارا دعوی کرده ایم که برای نخستین بار عرفان را از عرش به فرش آورده ایم و حکمت و معماهای فلسفی را امّی و عامیانه ساختیم و حقایق عرفی و شرعی را در معارف عرفانی نمایانده ایم و معارف قرآنی را در جهان مدرن تعین بخشیده ایم و عرفان عرف را تبیین کرده و در اختیار هر فرد عامی و امّی نهاده ایم. این همه از برکات حق بوده است پس این برکات و نعمات الهی را کفران مکنید و نقد کرامت الهی را به نسیه آسمانی فرافکنی ننمائید و خودتان را باور کنید و بیش از این دست از تحقیر روح خود بکشید شما صاحب روح خدا هستید و با چشم این روح می توانید خدا را دیدار کنید. این حق را باور کنید. تمام تلاش بنده در این مجموعه جز این خودباوری نبوده است. هر کجا که می سوزید این حقارتهاست که می سوزد پس بگذارید تا بسوزد تا بال پرواز بیابید و باور کنید که خدا با شما و در شماست و غیر شما نیست. 

آنجا که ارزشی به چالش گرفته شده و پوچ شده است ارزشی نابتر از خراباتش سر بر آورده است. آنجا که یک باور مقدس بیهوده گردیده است باوری مقدس تر رخ نموده است. آنجا که خدای خیال و ذهن بی بنیاد گشته است خدای زندگانی و جمال پیش روی نهاده شده است. بسیاری از مفاهیم و ارزشهائی که ابطالش عیان شده مدتهاست که در دل و جانمان بیهوده گردیده و ما بیهوده گی اش را به عرصه معرفت آورده ایم و حق ابطالش را بیان کرده ایم. ما هیچ حقی را پوچ نساخته ایم بلکه پوچی بسیاری از باطل های حق نما را آشکار کرده ایم. پس تاب تحمل این پوچی نهان را که عیان گردیده داشته باشید تا به ارزش حقیقی نائل آئید. به لحاظ اخلاقی و معنوی آنچه که در آثار ما روی نموده رسوائی ارزشهای منافقانه و ریائی است. آنچه که در آثارمان رسوا شده و خراباتش پدید آمده است نه ارزش و اخلاق و معنویت و مذهب و باورهای مقدس بلکه ارزش نمائی رسوا شده است و نفاق براندازی شده و بسیاری از تضادهای درون، برون افکنی شده و لذا ثقل عظیم تاریخ معنا و مذهب و اخلاق به عرصه قیامت آمده است که « قیامت آنروزی است که نهان آدمی عیان می شود و سعادتمند کسی است که آنچه را که می بیند تصدیق کند و بخدا پناه برد و بدبخت کسی است که انکار می کند و بر دوزخ و عذاب الهی وارد می شود » قرآن کریم.

اینست که سرلوحه همه شعارهای ما در این مجموعه آثار اینست: تصدیق کنید تا نجات یابید ! پس چنین کنید تا نجات و رستگاری روح خود را به عینه تجربه و باور کنید.

این مجموعه آثار گزارشی از دوزخ و برزخ و بهشت و رضوان الهی است گزارشات دوزخی مسلماً آتشین است تحملشان کنید تا از آن رها شوید. و گزارش برزخی هم پوچ کننده و در یک کلام پاک کننده است  ولی گزارشات بهشتی و رضوانی تماماً عاشقانه و مستی زاست و روح را به پرواز می آورد. بدون مطالعه دوزخ و برزخ قدرت ورود و درک معارف بهشتی را ندارید در خودشناسی دوزخی از دوزخ نفس پاک می شوید و در خودشناسی برزخی از برزخ نفس رها می شوید و آنگاه بر بهشت نفس وارد می شوید که در حضور پروردگارید. اگر مجموعه آثارم را بر حسب تاریخ تألیفشان مطالعه کنید این سه مرحله دوزخی و برزخی و بهشتی را در خواهید یافت.

امیدوارم از آن جماعت نباشید که معما چو حل شد و آسان گردید به سهل و سهو و بازی و ریشخند گیرید و از آن بگذرید. این غایت جهل در قبال لطف و رحمت و محبت خداست  و رحمتی ماندگارتر و رهائی بخش تر از نور معرفت نیست که در دسترس باشد. در این مجموعه آثار تقریباً همه معماهای لاینحل و مفهوم ناشده تاریخ فلسفه و حکمت و عرفان وتصوف و امامت و نبوت و وحدت وجود به عامیانه ترین زبان و منطق ، رمزگشائی و تبیین شده است بی آنکه از عمق و قداست و اعتلای مفاهیم کاسته شده باشد این قدر را به عبث نگیرید و این رحمت و گشایش رایگان و بی مزد و منت را هدر ندهید و انکار مکنید که پشیمان خواهید شد.

هزاران انسان سرگردان و بی هویت در مطالعه این آثار نجات یافته است و هزاران انسان بیمار جسمی و فکری و روانی بخودآمده و شفا یافته است و هزاران سالک دچار جهش روحانی گردیده است. امیدوارم شما هم از این جماعت باشید انشاءالله.

در یک کلام مجموعه آثار ما چیزی جز « آخر الزمان شناسی » نیست و این به مثابه فرهنگ ظهور ناجی موعود و فرهنگ قیامت است و عین قیامت شناسی. این همان فرهنگلقاءالله است. و آماده گی فکری و روانی و متعاقباً مادی و معنوی جهت ظهور است که اگر اهل و طالب باشی این ظهور و دیدار را قبل از ظهور موعود و جهانی درک خواهی کرد و در غیر اینصورت این امید و ایمان و نور معرفت و شوق حتی پس از مرگ همان نور هدایت و توشه آخرت شما خواهد بود و می دانیم که با قیامت همه اموات احیاء خواهند شد و با همان هویتی که از دنیا رفته اند با قیامت مواجه خواهند شد. پس این فرهنگ هرگز هدر رفتنی نیست بلکه تنها فکر و فرهنگ ماندگار و جاودانه است. این همان نور است. امر ناجی موعود و قیامت و آخرالزمان و ظهور امری مختص شیعه نیست و در همه مذاهب حقه حضور دارد ولی برای شیعه در رأس و محور همه اعتقاداتش قرار دارد. امروزه انسان بدون نور امید به این ظهور انسانی، تسلیم و تباه و هلاک شده و پوچ و بلکه مرده است به لحاظ روح.

نور همان عرفان است و انسان بدون عرفان، انسانی ظلمانی است. و عِرفان ما عرفان آخرالزمان و قیامت و لقاءالله است و عرفان الساعه است و عرفان هم اکنون است عرفان زندگی است عرفان عهد بوق نیست عرفان هزاره سوم است. عرفان واقعه است و عین واقعیت است و لذا عرفان شعر و شعار و استعاره و مثال و حکایت و اسطوره و ایهام و سمبل ها نیست. عرفان حق است حقی که عین واقعیت انسان امروز است. عرفان بمب و ایدز و اعتیاد است، عرفان تکنولوژی و لیبرالیزم است، عرفان جنون و خودکشی و جنایت است، عرفان خفقان و ترور است، عرفان انقلاب است، عرفان انسان است و نه عرفان از ما بهتران و عرش نشینان، عرفان خانه بدوشان است. عرفان ما، عرفان دوزخیان و برزخیان هم هست و نه فقط آنان که سحرگاهان با ملائک باده مستانه می زنند. بلکه عرفان اکثریت بشری که شبانه روز خون دل می خورند و چرک و فساد و سقر می نوشند و آتش استفراغ می کنند. عرفان هروئینی ها و کراکی ها و همجنس بازان و بیماران اسکیزوفرنیا و ف و ا ح ش و دزدان و جانیان و زندانیان و مطرودین و تنهایان و کارتون خوابها و خودسوزان است. و این ویژگی عرفان آخرالزمان است که دوزخ آشکار شده است.

و بخشی عظیم از این آثار، عرفان اهل دوزخ است . برای عشق به حقیقت انسان و عطش نجات مردمان از این آتش، دل به دوزخ زدیم و پانزده سال بعد که از آن سوی طبقه هفتمش سر بر آوردیم دیدیم که هیچ اثری از ما در این جهان باقی نمانده است. فهم و جان و تنی با هزاران جراحت و چرک و فساد باقی مانده از آثار دوزخ و خیانت دوزخیان. تک و تنها بیمار و بر آستانه فنا. جمع حیات و هستیم را بر تاق نیستی زدم تا از اسرار انسان با خبر شدم و اینست آن نبأ عظیم.

پس این مجموعه آثار حاصل چنین سفری است و شاید پر هزینه ترین سفری باشد که کسی در این دوران بدان نائل آمده است که در پایان این سفر جز خدا برایش باقی نمانده است و خود خداوند شاهد حقیقی این آثار بدست بنده بوده است و اگر در جای جای این آثار خود را جز با خداوند روبرو نمی یابید احساسی کاملاً درست است. پس به همو پناه برید در این قیامت نامه تا از جمله سعادتمندان باشید. پس انکار مکنید هر آنچه را که در خود می یابید. این آثار همچون کاخ آئینه هاست که خود را در همه سو دیدار می کنید  انکار مکنید تا رستگار شوید. تصدیق کنید تا نجات یابید و مورد مغفرت و الطاف الهی قرار گیرید . به شرط اینکه فقط معارف و حقایق بهشتی و رضوانی را از خود نبینید و آن حقایق تلخ و سیاه دوزخی و برزخی و اسفل السافلینی را در سائر مردمان و دشمنان خود! که این نگاهی ابلیسی است و جز بر خسران و ضلالت و رسوائی نمی افزاید درست مثل خود قرآن!

توصیه می‌کنیم برای مطالعه مجموعه آثار از این کتابها آغاز کنید: دایره معارف عرفانی، بارنداز حکمت، حق بودن، مجموعه مقالات عرفانی و پدیده شناسی‌ عرفانی. 

و توصیه آخر به شما عزیزان اینست که زکات معرفت را فراموش مکنید یعنی از معرفی و انتشار این آثار و معارف به دیگران دریغ مکنید که این یک وظیفه واجب الهی است که مهمترین میراث انبیای الهی برای ماست یعنی امر به معروف و نهی از منکر که متأسفانه به حساب فروع دین رفته است در حالیکه یکی از مهمترین شاخه های نبوت است که از اصول دین می باشد. برسانید تا برسید! «و اما نعمات پروردگارت را برای دیگران بازگو کن» قرآن کریم- و نعمتی برتر از نور معرفت و هدایت نیست! در اشاعه و توسعه حقیقت در میان مردمان است که حقیقت در دل و جانت اشاعه و توسعه می یابد و ریشه می دواند و قلبی می شود و تو را هدایت می کند. زیرا این معارف، برترین نور رحمت خدا در آخرالزمان است که به تو رسیده است پس این رحمت را به دیگران هم برسان و به دیگران رحم کن همانطور که خداوند تو را مشمول رحمت خود قرار داده است. «رحم کن تا رحم شوی» علی ع-

والسلام

علی‌اکبر خانجانی

دسته‌بندی نشده

« چنین گفت زرتشت » با نیچه

نیچه معروفترین فیلسوف عصر پسامدرن و بزرگترین منتقد مدرنیزم در تاریخ معاصر جهان است. هر چند که به ندرت کسی کلامش را می فهمد ولی به طرزی حیرت آور کسی از افسون کلامش در امان نمی ماند و نیچه ای می شود گویی از طریق آثارش جنبه ای از روح نیچه در مخاطبانش رسوخ می کند. نیچه را بایستی سقراط عصر جدید اروپا دانست که با فلسفه اش خودر را مسخره می کرد و بدین طریق با دیگران رابطه ای عجیب برقرار می نمود. از هر سخن نیچه در آن واحد دو معنای متضاد قابل دریافت است و این بدان معناست که دارای پیامی توحیدی می باشد و قلب پیام او در اثر معروف « چنین گفت زرتشت » حضور دارد که تماماً حدیث نفس است و گویی زرتشت به واسطه الهام با نیچه سخن گفته است و پس از هزاران سال یکبار دگر خیر و شر و اهریمن و اهورمزدا را به جان هم انداخته و نیچه را به فراسوی نیک و بد رهنمون کرده است. نیچه به مثابه غایت خردگرایی و دیالکتیک در اروپاست که نهایتا خرد و منطق و فلسفه را به سخره گرفته و خود را هم برانداخته و نهایتاً برای همه پیروانش آرزوی بدبختی و نابودی می کند. وی یکی از سلاطین قلمرو خودشناسی عقلانی محض است و لذا در این عرصه به غایت عدم و پوچی خود می رسد و همه ارزشهای اخلاقی و مذهبی و مدنی و علمی و فلسفی را باطل می سازد و بناگاه دچار یک خاموشی ده ساله شده که آنرا جنون نامیده اند؟ ده سال در سلامت کامل تن، هیچ سخن نگفت و سلطان خموشی شد و مصداق این سخن مولانا که: هر که را اسرار حق آموختند مهر کردند و دهانش دوختند. برای شناخت جهان مدرن، شناخت نیچه امری ضروری است: قدیسی کافر، نابغه ای دیوانه و سلطان خودبراندازی! « چنین گفت زرتشت » معرّفی ناجی آخرالزمان و انسان کامل و وعده ظهور اوست.
دائرالمعارف عرفانی جلد ۳ ص ۱۸۹

مصاحبه ای با بزرگان تاریخ

از فردریک نیچه پرسیدم: چه اصراری داشتی که ثابت کنی که آلمانی نیستی در حالیکه ثابت شده که لااقل هفت جد تو آلمانی بوده اند. گفت: برای اینکه می خواستم ثابت کنم که اصلًا خودم نیستم.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۱ ص ۱۲۶

راز تمارض و تجاهل

تلاش برای خوب نمایاندن خویشتن یک امر فطری و دال بر خود – آگاهی انسان درباره شرارت نفس خویش است و تلاشی برای فائق آمدن بر این شرارت مثل علم نمایی و سعادت نمایی و ایمان نمایی و حیا نمایی. ولی تلاش برای بد نمایاندن خویشیتن براستی یک مرض از وجه شرارت نفس است و این همان کفر نفس به معنای انکار واقعیتی از وجود خویشتن است مثل مرض نمایی و جهل نمایی. «تفاعل» قلمرو تظاهر است بخوبی و یا بدی ولی تظاهر به ناتوانی و نفهمی بدون شک از شرارت و شیطنت نفس است که البته بر فلسفه و مصلحتی ویژه قرار دارد. آیا این مصلحت چیست؟ یکی از این مصلحتهای شیطانی برانگیختن رقت و ترحم دیگران نسبت به خویشتن است که اگر این تظاهر به ناتوانی که نوعی تمارض است و تظاهر به نادانی که عین حماقت است نتیجه موفقیت آمیز ی داشته باشد استمرار می یابد تا انجا که بتدریج امر بر خود فرد مشتبه می گردد و چه بسا واقعاً بیمار و احمق می شود مثل بچه های عزیز دردانه تن لش و خِنگ. کلًا حماقت و برخی از انواع جنون نتیجه حتمی تجاهل است زیرا دانایی و نیز توانایی مسئولیت زاست همانطور که جهل و بیماری موجب سلب مسئولیت است و فرد برای استمرار این بی مسئولیتی به طرز مرموزی به خودش نیز می باوراند که نمی فهمد و نمی تواند. و این مصداق کلام خداست که «نمی فریبند الا خودتان را» در واقع باید گفت تمارض هم شامل همین قاعده است یعنی: مریض نمی شوید الا به اراده خودتان. همانطور که خداوند حتی در امر کل سرنوشت انسان می فرماید « هدایت یا گمراه نمی کنید الا خودتان را» شاید این ادعایی بسیار گزاف و حتی مضحک اید ولی ما در تجربه روان درمانی که ما را به معرفت درمانی رسانید به تحقیق و تجربه به این حقیقت رسیدیم که بسیاری از امراض حاد جسمانی و روانی عذاب حاصل از تمارض و تجاهل است زیرا این تظاهر علناً تهمت و معصیتی بر رحمت پروردگار است و جنگ با خداست و مصداق این کلام که « با خدا مکر نکنید که خداوند بهترین مکاران است». ما در جریان درمان امراض مزمن و لاعلاج از طریق به یاد آوردن این فریب کاری و خود – فریبی در بیمار، او را به منشاء بیماریش رسانده و دعوت به توبه از این گناه و ظلم عظیم میکنیم و کسانی که این حقیقت را تصدیق و توبه می کنند به طرزی معجزه آسا شفا می یابند. بدین گونه است که بزرگترین روانکاو آسیب شناس جهان مدرن یعنی نیچه، ترحم را بزرگترین خیانت و ظلم بشر نامیده است زیرا بشر را در حقارت و شراراتش تقدیس میکند و او را از مسئولیت سرنوشت خود بطرزی عاشقانه مبرا می سازد و برای این ظلم و فریب جایزه هم میگیرد. به همین دلیل است که عاقیت ترحم برای هر دو طرف رابطه چیزی جز کینه و انزجار نیست. کسی که توانایی خود را انکار میکند واقعاً به ناتوانی مبتلا می شود و روحش فلج میگردد و این عذاب گریز از وظیفه است و نیز کسی که برای گریز از حقیقت و مسئولیت حاصل از آن خود را به حماقت میزند براستی احمق می شود که این غایت عذاب خدا می باشد که بقول مولانا شفا ناپذیر است که: زاحمقان بگریز که عیسی خود گریخت. و بقول برتولت برشت آن کس که نمی داند، جاهل است ولی آن کس که می داند و خود را به تجاهل می زند جنایتکار است.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۱ ص ۱۷۸

نیچه

عید قربانی عشق

حضرت ابراهیم را پدر ایمان بشری نامیده اند ولی معلوم نیست که چرا هاجر را مادر ایمان بشری ننامیدند. ایمان اگر قرار است پدر داشته باشد حتماً بی مادر نمی تواند بود. حذف مادر ایمان بزرگترین نماد مرد سالاری و نژاد پرستی آنهم در مکتبی است که ذاتش بر نژاد – بر اندازی می باشد. ایمان به معنای اعتماد به خداوند است و کلّ تاریخ بشر قلمرو این امتحان بوده است و کلّ بشریت و گروههای بشری محصول این آزمون و خطاست. ابراهیم و هاجر برای نخستین بار این امتحان را به تمام و کمال با موفقیت به ثمر رسانیده اند و شعار «خدا کافی است» را تحقّق بخشیدند بواسطه قربانی کردن عشق خود که قلمرو سلطه نژاد پرستی می باشد. در مرحله نخست قربانی کردن عشق زناشویی آنهم به شقیانه ترین صورت ممکن یعنی تبعید کردن همسر و
نوزادش در بیابان سوزان و بی سکنه عربستان. کلّ این واقعه دو روی دارد که متأسفانه فقط آن جنبه مردانه اش مورد توجّه بوده است. در کلّ تاریخ مذهب شاید دکتر علی شریعتی تنها کسی باشد که جنه زنانه این ذبح عظیم را به خاطر آورده است. جنبه زنانه این قربانی اتفاقاً بسیار شاقّه تر است زیرا هاجر هم شاهد مرگ خویش است و بدتر از آن شاهد مرگ نوزادش. در حالیکه ابراهیم این دو را رها کرده و به وطنش فلسطین به نزد سارا بازگشته است. پس واضح است که این هجرت عظیم و قربانی کردن عشق برای هاجر سه جنبه دارد: اولی جدائیش از شوهر مهربان است دوم شاهد مرگ خویش بودن است و سوم شاهد مرگ فرزند خود بودن. و آنگاه پس از چهارده سال به عربستان باز می گردد که پسرش را از مادرش جدا کرده و ذبح نماید. این ذبح نیز برای ابراهیم که هرگز پسرش را ندیده و اینک همچون نوجوانی بیگانه است برای ابراهیم بسیار آسانتر است تا برای مادرش که فرزندش را از مرگ حتمی رهانیده و چهارده سال در کنارش زیسته است. و جدای این واضح است که مادریّت حامل عشقی هزاران بار قلبی تر از پدریت است. تا همینجا بوضوح درک می کنیم که هاجر مظلوم ترین و مهجورترین انسان کلّ تاریخ بشر تا به امروز است. ذبح پسری چنان فرزانه و عارف که می گوید: «پدرم چرا دستت می لرزد مطمئن باش که این امر خداست و من هم تسلیم هستم» و این فرزند هاجر است و نه ابراهیم. پس چگونه است که این پسر اینچنین ارادتی عظیم به پدری دارد که او را از آغاز تولد به بیابان مرگ افکنده است و اینک آمده تا او را ذبح کند و گویی که رسالتی جز به قتل رسانیدن پسر ندارد. این عشق و ارادت حیرت آور اسماعیل به پدرش دال بر عشق جادوئی هاجر به شوهر است که نه تنها لقمه ای نانش نداده بلکه او و فرزندش را به کام مرگ فرستاده است و به کمتر از مرگ پسرش راضی نیست. این چه سرّی است. و این است که خانه هاجر تبدیل به خانه خدا می شود و نه خانه ابراهیم. و اینگونه است که اسلام و ایمان و امامت در خانه هاجر بنا نهاده می شود و این بزرگترین واقعه کل تاریخ هستی به نام شوهرش ابراهیم ثبت می گردد. امامت به معنای عرصه نزول خداوند از عرش بر دل بنده ای می باشد و این نزول چند هزار سال به طول انجامید و در ظهور اسلام محمدی کامل شد و دیدیم که دین محمد نیز نه از نژادش (پسر) که از دخترش جاری شد و امامت آخرین مجرای توحید بر روی زمین گردید. و نیز دیدیم که اولین امام نیز برای زن و فرزندش نان به خانه نمی آورد. و آنگاه کسی به نام حسین که پدرش در خانه هاجر به دنیا آماده بود با تمام اهل و عیال و یارانش از خانه پدری خود روی گردانید و همه را در کربلا عاشقانه ذبح نمود و نیز هاجری دگر و برتر بنام زینب. آیا آدمی می تواند از شقی ترین دشمن خویشتن انتقامی بیش از این بکشد که ابراهیم کشید؟ این چه انتقامی بود که ابراهیم گرفت از که و از چه؟ از دل خویشتن که چرا غیر خالقش را در خودش جای داده است! این حج ابراهیمی هست ولی هاجریّت آن بسیار عظیم تر است. هاجر اولین زنی در تاریخ بشر است که عاشق شوهر است آن هم عاشق بیرحمترین شوهر!؟ و چنین زنی مهد پرورش امامت است چرا که امامت به مثابه کمال انسان و ظرف ظهور پروردگار از «امّ» به معنای مادر است. در واقع هاجر نخستین مادر حقیقی در تاریخ است زیرا نخستین همسر حقیقی در تاریخ است. پس خانه هاجر نه تنها خانه خدا که به قول قرآن خانه مردم نیز هست یعنی خانه تمدن بشری به روی زمین است که به عشق بنا شده است. در واقع هاجر و ابراهیم بانی تمدن بشری به روی زمین هستند و هزاران سال است که بشریت بر مدار این خانه استمرار یافته است. قربانی هاجر و ابراهیم پس از قربانی کردن عشق زناشویی همانا قربانی کردن پسرشان به عنوان نژاد بود. و خداوند برای این قربانی همه گوسفندان تاریخ را قربانی کرد. قربانی ابراهیم بخشوده شد زیرا در دل ابراهیم تردید بود ولی نه در دل هاجر که در یقین اسماعیل آشکار است که اسماعیل نه فرزند ابراهیم که فرزند هاجر است همانطور که علی (ع) حسن و حسین و زینب را فرزندان فاطمه می نامید و این سرّ امامت است. مردان عاشق مولد پیامبرانند و شجره انبیاء را به بار آورده اند ولی زنان عاشق مولّد امامانند. همانطور که همسر همه امامان ما عاشقشان بوده و شوهر خود را خواساتگاری کردند بجز همسر امام حسن که امامت در او ادامه نیافت. بدینگونه دریایی از اتهامات ناحق به امام حسن (ع) منتفی می شود. همه گوسفندان روی زمین خونبهای تردید ابراهیم شدند. ولی قربانی حسین و زینب از روی عشق و یقین بود لذا پذیرفته شد و آنگاه خداوند خودش را به پای این ذبح کبیر قربانی نمود و خون خدا «ثاارالله» به روی زمین ریخت و «جمال» رخ نمود که می گفت «هر که بجوید مرا می یابد مرا. هر که بیابد مرا می شناسد مرا. هر که بشناسد مرا عاشق می شود مرا. هر که عاشق شود مرا عاشق می شوم او را. و هر که را من عاشق شوم البته او را به قتل می رسانم و هر که را به قتل برسانم دیه اش بر من واجب است و دیه هر که بر من واجب شود من خود دیه او هستم.» عید قربان عید هجرت از خاندان و آنگاه هجرت از دل خویشتن بسوی اوست. هجرت ابراهیم از فلسطین بود به مکه. ولی هجرت حسین از مکه بسوی ایران که در بین راه متوقف گردید و ذبح کبیر رخ نمود تا حسین به خانه دلش یعنی ایران نرسد. قربانی کردن خانمان و تبار و نژاد است و دل خویشتن. نه قربانی کردن چهار پایان رام و بی زبان برای فاضلابهای شاه سعودی. قربانی ابراهیم از دل خویشتن بود برای خدای نادیده ولی قربانی هاجر از دل خویشتن بود برای ابراهیم . ولی قربانی شیعه از دل خویشتن است برای امام که تجلّیگاه پروردگار در خاک است که خود را قربانی بنی آدم نموده است. حجّ مسلمانان شیعه در کربلاست. بهرحال شاهدیم که در آخرالزمان خانمان بشریت از پای بست در حال ویران شدن است از فرط خود پرستی و نژاد پرستی. و این مافات اطاعت نکردن از دین ابراهیم و محمد است پس بهرحال ذبح عظیم خواه ناخواه دامان گیر کلّ بشریت است پس آیا بهتر نیست که دل خود را از غیر امام بزداییم تا خانمان خود را به آتش نکشیم؟
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۲ ص ۷۹

فقه انقلاب وانقلاب فقهی

انقلاب اسلامی ایران علاوه بر همه برکاتی که بهمراه داشت امتحان و پالایشی بزرگ از ماهیت و معنا و حقانیّت همه اعتقادات معارف باورها و ایدئولوژیها بود از جمله امتحانی، برای فقه و فقاهت و فقهای ما. به یاد می آوریم که از همان نخستین آثار انقلاب در ساالهای ۵۵ و ۵۶ بسیاری از علمای دینی و روحانیون به سکوت و انفعال در مقابل انقالب پرداختند و بسیاری هم برعلیه آن واکنش نمودند و عدّه قلیلی از آنان به انقلاب پیوستند. گوئی که انقلاب را مطابق با شرع و فقه اسلامی نمی یافتند و یا حتی آنرا مخالف شرع می دانستند. از همین منشأ بود که بسیاری از متفکّران انقلاب مورد طرد و ارتداد قرار گرفتند و حتی مواجه با فتوای ارتداد شدند و در این به اصطلاح مرتدین هم دکتر علی شریعتی قرار داشت که معلم انقلاب بود. این جماعت که در قلمرو فقه اسلامی جائی برای انقلاب نمی یافتند پس از پیروزی بطور پنهان و آشکار با خود رهبر انقلاب به مقابله پرداختند و ساقط شدند. آن ماجرا تا به امروز همچنان کمابیش به صور گوناگونی ادامه دارد و یکی از مهمترین چالش های مقابل انقلاب بوده است و موجب مسکوت و منفعل ماندن بخش مهمی از مواد قانون اساسی نیز بوده است و به لحاظی بزرگترین مانع تحقّق آرمانهای انقلاب است. این مسئله هر انسان اهل درد و دین را با این امر روبرو می کند که براستی خود فقه اسلامی هم نیازمند به یک انقلاب است تا تبدیل به فقهی انقلابی شود وگرنه هیچ عاقبت خوشی برای انقلاب قابل تصوّر نیست زیرا انقلاب ما اسلامی است. این همان نیاز فقه اسلامی به اجتهاد و جهاد و مجتهدی بزرگ است تا فقاهت را از این نقاهت تاریخی نجات دهد و خلاق و زنده و به روز نماید و پاسخگوی اسلامی باشد که قرار است منجی جهان آخرالزمان گردد.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۲ ص ۱۵۶

زندگینامه ای از استاد علی اکبر خانجانی

من علی اکبر خانجانی متولد ۱۳۳۴ در سنگسار (مهدیشهر) از استان سمنان و از خانواده ای روستایی – عشایری که پیرو دین اسلام و عاشق علی (ع) و آل اوست می باشم. تحصلات ابتدایی را در زادگاهم و دبیرستان را در شیراز و تهران و تحصیلات دانشگاهی را در آمریکا و آلمان سپری نمودم. پروردگارم مرا از کودکی با خودش آشنا نمود و هدایتم فرمود. بنابراین از تحصیلات مدرسه ای جز سیر و سلوک در آفاق و تماشای خلاق چیزی نصیبم نشد. چیزی از جان علم حقیقی در آن مراکز نیافتم و بلکه آن مراکز را کانونهای جهل مرکّب یافتم. هر چند که حدود ده سال از عمرم را در علوم انسانی و تربیتی و درمانی صرف نمودم ولی جز لا اله ندیدم و لذا پشتوانه محکمی برای الاالله گردید که در معرفت نفس و سیر و سلوک الی الله نصیبم گشت و از اهالی دین و قرآن و عرفان شدم و حکمت الهی را به حد نیازم یافتم و به خدمت خلایق گماردم که البتّه در این خدمت جز عداوت نصیبم نگشت که از غایت محبّت پروردگارم بود که مرا بسوی توحیدش رهنمون فرمود. خلاصه اینکه هیچ کتاب و مدرسه و استادی مرا نیاموخت و هرچه یافتم از سر دولت دین محمد(ص) و عشق علی (ع) و نفس مسیحایی و حکمت قرآنی و از کار الهی بوده است و عرفان مولانایی. ولی همه اینها اجرعشق من به خدمت مردمان است از جانب پروردگار عالمیان. و اما علاوه بر این از خلایق و توده های رنج کشیده و دردمند این مرز بوم چیزها آموختم که در هیچ مذهب و مکتبی نبود. همه آنها پیرو مراد من هستند. اما یک نفر دیگر بود که در سر آغاز جوانی ام با مرگش مرا زنده ساخت و در تمام عمرم با وی محشور بوده ام و یار غار من است و او دکترعلی شریعتی است که انسانی زیباتر از او ندیده ام. بزرگترین مکاشفه من در قلمرو واقعیّت، قیامت بوده است و بدینگونه است که در خدمت شمایم و از آن دم
می زنم.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۴ ص ۱۱

بدین ترتیب نشریه ما دارای روحی تماماً خود انتقادی است چرا که به قول عرفای ما نهصد و نود و نه منزل از هزار منزل معرفت همانا شیطان شناسی است و آخرین منزل آن حقیقت و خداست. پس اگر روح حاکم بر این نشریه تماماً نقد و نفی و ابطال باشد به مثابه قلمرو «الا الله» می باشد که روی در روی الاالله قرار دارد. پر واضح است که نقد و نفی ما هیچ ربطی به امیال انقلابی و نیهیلیستی ندارد. به لحاظی دیگر این نشریه یک دائرةالمعارف پدیدار شناسی بر بنیاد معرفت نفس است و لذا منطق حاکم بر آن نیز یک منطق سقراطی و «کاهش منطقی» است. بدانگونه که در عصر جدید ادموند هوسرل از آن دم زده است. بدین لحاظ است که این نشریه یک نقد دائمی در قلمرو الفبای باورها و فرهنگها و پدیده های عصر ماست. نقدی بر اصول و ارکان بدیهی فرهنگ و تمدن بشری. هدف دیگر ما در این نشریه ساده گوئی و اُمی نویسی و نگارشی دیالوگی و دیالکتیکی می باشد فقط راز این روش همانا تعیّن متافیزیک در فیزیک است به قول مارتین هایدگر. و تعیّن قرآن در جهان به قول دکتر علی شریعتی
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۴ ص ۸

مصاحبه ای با بزرگان تاریخ

از دکتر شریعتی پرسیدم: چه چیزی تو را کشت؟ گفت: تهمت ناحق کسی که از همه بیشتر دوستش داشتم.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۱ ص ۱۲۷

شریعتی های ۲و۳و۴و…چه کرده اند؟

با رحلت جانسوز و هنوز باور نکردنی دکترشریعتی جریان تازه ای در میان روشنفکران دینی ما آغاز شد که به زبان ساده تلاشی برای شریعتی شدن و پر کردن خلأ وجود این هویت ملی ما در عرصه نسل جوان بود به طور نمونه می توان از کسانی چون عبدالکریم سروش، الهی قمشه ای، رحیم پور نام برد این سخنگویان نسل جوان ما در قلمرو روشنفکری دینی پس از انقلاب دارای چند تفاوت ذاتی نسبت به شریعتی بودند و لذا هرگز نتوانستند اندکی هم آن خلأ هویت را جبران کنند بلکه فقط امیدی نو آفریدند و پس از اندک مدتی هم همه را مأیوس و خمار ساختند و باز این تشنگان هویت را به خاطره دکتر شریعتی باز گردانیدند و البته بهترین مأمن موجود است و بهتر از رجعت به پای منقل و ماهواره و اینترنت به عنوان مجاری هویت است. هر چند که بسیاری هم از فرط ناامیدی به این مجاری افتادند. این شریعتی های جدید فقط زبان و منطق و فرآورده های فرهنگی شریعتی را به عاریت گرفتند ولی راه و هویت او را نگرفتند. راه او نقّادی بنیادی بر زمانه و نیز وضع موجود جامعه و حاکمیت بود و هویت او خود – شناسی عرفانی بود. شریعتی مستقل از حاکمیت سیاسی عصر خود عمل کرد ولی اینها به طور کاملا ً حکومتی عمل نمودند. شریعتی از نزد خودش می گفت ولی اینها از نزد دیگران می گویند. شریعتی مولد فکر بود و اینها مصرف کننده اند. شریعتی درد جوانان را مخاطب می نمود ولی اینها بی دردی ها و بی دردها را مخاطب می سازند و یا دردهای سطحی شکم سیران را مخاطب می سازند. شریعتی فوق حساب حرف می زد ولی حرفهای اینان تماماً حرف حساب است. و در قلمرو حساب و هندسه هرگز هویتی بر نمی خیزد. شریعتی امّی سخن می گفت ولی اینان بسیار اشرافی (شاعرانه و فلسفی و دیپلماتیک) سخن می گویند. و نهایتاً از همه مهمتر اینان حقوق می گیرند و شریعتی تازه پول جیبی خود را هم صرف کارش می کرد هر چند که همه اینها وامدار شریعتی هستند ولی هیچکدامشان حقوق این وام را ادا نکرده اند و هر گاه هم که خواسته اند یادی از وی کنند اول خاطر نشان کردند که شریعتی بی عیب نیست و اشکالاتی دارد و… در ضمن خیلی هم بد نبوده است. اینها حتی به لحاظ مصلحت هم نتوانستند خوب حرف بزنند. خوب حرف زدن هم دل می خواهد.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۳ ص ۱۷۲

،

آخرالزمان امامت دکتر علی شریعتی عرفان متافیزیک معرفت نفس

چه نیازی به مربی معنوی

پیر، امام یا مرشد معنوی هنگامی به عنوان یک نیاز واجب و مبرم ترین نیاز در انسانی رخ می نماید و او را بی تاب می کند و دربه در به جستجوی یک رب وا می دارد که به بی خودی خود پی برده باشد. نیاز به پیر نیاز به رسیدن به خود است زیرا پیر حقیقی انسانی است که خودش هست و این یعنی موحّد. آنچه که ما در این نشریه در یک کلام مشغول ارائه هستیم همانا نشان دادن بی خودی است تا نیاز به خود پدید آید و این نیاز طبعاً عطش جستجوی یک «خود» را به عنوان یک پیر یا امام پدید می آورد و این همان آماده سازی برای ظهور امام مطلق و ناجی موعود است. زیرا یک پیر و عارف در هر درجه ای از توحید که باشد برای یک سالک و رهروی حق به مثابه آئینه آن امام مطلق است. و این به مثابه تعجیل در ظهور و سبقت گرفتن از
زمان و رسیدن به امام قبل از ظهور جهانی می باشد. پس هر که به جستجوی امامش به عنوان مظهر خویشتن خویش، بر آید بی شک او را در وجود یک آموزگار معنوی و پیر طریقت می یابد بشرط آنکه سر و دل و جان بسپارد و جداً اطاعت کند و ارادت ورزد. پس عطش امام یا پیر همانا عطش بی خودی ا نسان در جستجوی خود است و خود هر انسان همان خداست. پس جستجوی امام یعنی جستجوی خدا در عالم خاک و اینست که گفته شده که: بی امام کافر است. این یک شعار نیست بلکه یک واقعیت وجودی است. فقط آنکه امام دارد با خود است و خود است یعنی با خداست.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۴ ص ۳۴

دکتر شریعتی و فاطمه (ع)

دکتر شریعتی بزرگترین کاشف تاریخ مذاهب و اسرار دین خدا در تاریخ معاصر جهان است از جمله کاشف زنان مؤمن در تاریخ و بویژه کاشف اوّلین و آخرین زن کامل یعنی هاجر (ع) و فاطمه (ع). در تاریخ مکتوب ماهیّت هاجر و فاطمه در هیچ اثر و با هیچ قلمی همچون آثار و قلم شریعتی آشکار نشده است و گویی که او برای نخستین بار این دو زن را که فاتح و خاتم امامت در تاریخ بشرند به بشریّت معرفی نمود. و گویی که این دو زن را از نو آفریده و در اینجاست که براستی می توان گفت که مرکب قلم یک عالم مؤمن از خون هزار شهید برتر است زیرا خون شهیدان را زنده می کند و دوباره در رگهای خشکیده بشریّت جاری می سازد. دکتر شریعتی فاطمه (ع) را چنان معرفی کرد که گویی هرگز معرفی نشده بود همانطور که محمد (ص) و علی (ع) را چنان معرفی کرد که گویی به تازگی پا به عرصه تاریخ نهاده اند. و این تولّد دوباره اسلام و دین و امامت بود. او فکر دین را فقط احیا نکرد بلکه بانیان دین و جان دین را زنده ساخت. ما زنان قدیس و عارفه را همواره به واسطه مردانشان می شناسیم و در واقع جز نامی از آنان نمی دانیم. ولی شریعتی خود این زنان را به واسطه وجود خودشان معرفی کرد و این کاری بدیع بود و خط بطلانی بر مرد سالاری و زن ذلیلی حاکم بر مذهب و دین مبین اسلام کشید. و بدینگونه مردان خدا هم زلالتر شناخته می شوند زیرا زن و مرد آیینه عرفانی همدیگرند. ولی آیا به راستی چگونه یک مرد آنهم از اینسوی تاریخ می تواند پرده ظلمت از سیمای زنانی در آنسوی تاریخ برکشد و حقشان را آشکار نماید؟ این سیره عارفان است که: هر که خود را شناخت همه را شناخت. او حتّی حضرت مریم (ع) را چنان شناخت که هیچ مسیحی هم تا این حد نشناخته بود. او مریم (ع) را بی هیچ تعارف همسر خدا نامید. چرا که وقتی خدا می تواند دوست داشته باشد می تواند همسر هم داشته باشد و نیز پسر و برادر و …. ولی البتّه همسر خدا بودن نه به مانند همسر بشر بودن است. و بدینگونه معنای «پسر خدا» را در مسیحیت که بر مسیح نهاده شده، تفسیری به حقّ و توحیدی نمود. و این همان سیر تجّلی امامت در جهان است به معنای تجلّی خدا در بشر در انواع و مراتب ظهور تا ظهور امام زمان (ع). قبلا ً خاطر نشان کرده ایم که اصل امامت همانطور که از مصدر «امّ» بمعنای مادر است از وجود زنان عارف و مخلص جاری شده است همانطور که شجره نبوّت از مردان موّحد است. در واقع باعث رسیدن ابراهیم (ع) به مقام امامت وجود و ایثار هاجر است که فرزند او نیز امام است. همانطور که کل دین خدا با وجود فاطمه (ع) به کمال و ختم نبوت رسید و امامت را به طور دائم بر زمین جاری ساخت و به همین دلیل علی (ع) برای نخستین بار در تاریخ نام خودش را بر فرزندانش ننهاد بلکه حسن و حسین و زینب را «فرزندان فاطمه» می نامید و این از تعارف نبود بلکه از حقیقتی بود که آشکار شده بود. در واقع دین خدا با مرد (آدم) آغاز شد و با زن (فاطمه) کامل و جاودانه گشت. فاطمه (ع) بعنوان امّ الائمه نه به معنای مادر امامان که بمعنای امام امامان و نور امامان و گوهره امامت امامان است و این همان معنای کوثر است. و کسی که این نور را داراست در همه می شناسد از جمله در زنان تاریخ. و شریعتی از حاملان نور امامت بود و با این نور بود که هاجر و مریم و فاطمه و زینب را شناخت نه بواسطه علم تاریخ و حدیث.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۳ ص ۱۹۷

ماه محرّم آمد!!
«مظلوميت مضاعف حسين (ع) از جانب شيعيان»

يغمای جندقی عارف و شاعر عمله و آواره عصر قاجار در پيش درآمدی بر ماه محرم می گويد: ماه محرم آمد هنگام عيش و عشرت ای شيعيان خالص يک اندکی مروّت. اين بيت شعر گويی زبان حال امروز ما نيز هست. گويی که امام حسين (ع) به کربلا رفت و هفتاد و دو تن از عاشقان حق را با کل خاندانش به ذبح عظيم کشاند تا ما پيروانش سالی ده شبانه روز پلو و شربت و شيرينی بخوريم و خستگی سال از تن بدر کنيم. آنان که به ياد حسين دلشان غرق عشق و اندوه می شود و عرق شرم بر جبينشان پديد می آيد اين پلو ها از گلويشان به سختی پايين می رود همانطور که نمی توان پلوی عزای جوانمرگ خود را خورد. به لحاظی هم می توان اينهمه عيش و شکم چرانی در طی ده شبانه روز را تعبير بر اين امر نمود که حسين خود و خاندان و يارانش را به خاک و خون کشيد تا ما شيعيانش با خيال راحت گناه کنيم و نگران عقوبت اعمال خود نباشيم زيرا برايش سينه زده و اشک ريخته و پلو داده و خورده ايم همچون ماجرای شفاعت مسيح
برای مسيحيان که خود را از قيد و بند هر اخلاقی رها ساخته و خود را بخشوده دو جهان پنداشته و به ريش جهانيان هم می خندند و هر پرهيزکاری را ابله و وحشی می نامند. براستی حاصل اين عزاداريها و عياشيها که هر ساله افزون تر از سال پيش است و هزينه ها سر به فلک می زند و در طی اين چند دهه اخير به اندازه هزار سال گذشته عزاداری حسينی شده است در قلمرو اخلاق اجتماعی و اقتصادی و سياسی ما چه بوده است؟ آيا غرور حاصل از اين مراسم بر کفر ما نيفزوده است؟ آمار فزاينده بزهکاری و قانون شکنی و فحشاء و رباخوری و اعتياد و تصادفات و کلاه برداريها و. .. نشان دهنده رابطه معکوس اخلاق اجتماعی ما با اين مراسم است. گويی که با اين مراسم حق حسابی به حسين می دهیم و گناهان سال گذشته خود را بی حساب و بی خيال می شويم و باز از صفر شروع می کنيم اگر آمار خلاف کاريهای ايام بعد عاشورای حسينی را بدست دهيم اين واقعيت آشکار می شود. بجای اينهمه بريز و بپاش و خوردن تا سر حد استفراغ آيا بهتر نيست که روز تاسوعا و عاشورا روزه بگيريم؟ آيا اين به عزا و عبادت نزديک تر نيست و اينکه هزينه اين غذاها را يک جا به حسابی واريز کنيم و به مستمندان برسانيم؟ آخر در کدام قاموس و فرهنگ و اخلاقی روز عزا را جشن می گيرند آنهم عزايی اينچنين تراژیک که کل تاريخ بشر مشابهش را به خود نديده است. آيا می شود در کنار نمايش قتل گاه نينوا اين همه سفره پهن کرد و با تماشای هفتاد و دو تن سر بريده و بدن قطعه قطعه و خيمه های آتش گرفته و کودکان پا برهنه و سر به بيابان نهاده و زنان سر برهنه در زير تازيانه چگونه می توان اينهمه عياشی کرد؟ اين عياشی در همان روزها فقط در شام و در کاخ سبز يزيد بر پا شده بود و ما هم همان سنّت را ادامه داده منتهی کمی سينه هم می زنيم تا کسی متوجه مسئله نشود و شک نکند. آدمی اگر برای مرده اش هزينه می کند اين هزينه را به غريبه ها و مستمندان می پردازد نه برای خود و اهل و عيالش. اگر ما صاحب عزای حسينی هستيم بايد چنين کنيم. بياييم اندکی هم مرّوت کنيم و کمی در محضر حسين خجالت بکشيم و از خدای حسين بترسيم که غيورترين خدايی است که تجلی نموده و تجلی قهارانه اش در ظهور امام زمان است که رجعت حسينی است.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۵ ص ۲۴۰

خودشناسی و امام شناسی

در معارف امامیه صدها سخن وجود دارد که معرفت نفس و امام شناسی و خداشناسی را امری واحد معرفی می کند و مترادف با صراط المستقیم هدایت می سازد. درباره رابطه خودشناسی و خداشناسی سخن فراوان گفته ایم ولی آیا چه ربطی به امام شناسی دارد؟ امام کیست؟ امام انسانی است که به امّ نفس خود رسیده و ملحق به ذات خویشتن و لذا مظهر یگانگی و توحید است. پس امام در واقع یک سالک به مقصد رسیده در وادی خودشناسی است که این مقام را یا بواسطه نصّ امامت داراست و یا بواسطه سلوک عرفانی حاصل نموده است و اینست که به لحاظ مقام وجودی امام همان عارف واصل است. و لذا فقط چنین انسانی می تواند مربی و مراد سائر سالکان این وادی باشد. پس واضح است که آدمی بمیزانی که خودش را می شناسد و در راه سلوک باطنی قرار دارد امامش را که کمال این راه است درک می کند و تصدیق می نماید. درست به همین دلیل است که پیامبر اکرم (ص) می فرماید که «فقط رهروان معرفت نفس قادرند که به حقایق دینی من نائل آیند» و اما عالیترین حقیقت دین محمد همان امامت است که در ظهور آخرالزمانی کلّ دینش را به عرصه ظهور میرساند. و لذا آن تعداد سیصد و اندی نفر که یاران و مریدان اولیه امام زمان هستند جملگی عارفانند و به نور عرفان قادر به درک و تصدیق نور امامت می باشند زیرا خودشان نیز به درجه ای این نور را دارا می باشند و صفات امامت را درک می کنند. اینکه گفته شده که نخستین و شقی ترین گروهی که در مقابل ظهور امام زمان انکار می کنند گروهی از سادات آل محمد هستند بدان معناست که گروهی از مسلمانانی که در مسلمانی خود تردیدی ندارند ولی اهل معرفت نفس نمی باشند و لذا امام را درک نمی کنند و دعوی او را ا نکار می نمایند و با او می جنگند و هلاک می شوند. پس مهمترین عامل آمادگی برای ظهور آن حضرت همان معرفت نفس است.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۲ ص ۱۹۶

امامت دکتر علی شریعتی ظهور امام زمان فاطمه شناسی

تبیین ایدئولوژی شیعی(۲)

پول و صداقت

آنچه که موجب دروغگوئی و ریاکاری و مکر بشر است تلاش برای پنهان داشتن امیال و افکار و اعمال زشت است. و همه زشتی های بشر برخاسته از دنیا پرستی و بولهوسی های اوست و کل دنیای بشری در پدیده ای بنام پول متمرکز و فشرده شده است و لذا پول پرستی حرف اول و آخر کفر و مادیگری و تباهی بشر است و علت همه ریاکایهای اوست. و اینست که انسان پول پرست نمی تواند در روابطش با دیگران صادق باشد زیرا روح و ادعای انسانی او در عاطفه و عشق و عقل و دین مانع بروز پول پرستی صادقانه است. و اگر کسی بخواهد پول پرستی اش را در روابط آشکار سازد تک و مطرود عالمیان می شود. پس اینکه کافران ادعای صدق دارند و مؤمنان را ریاکار می دانند تهمت خلاف واقع است. زیرا فقط خداپرستان و اهل تقوی می توانند در روابطشان صادق باشند زیرا خداپرستی و حق دوستی موجب افتخار است و این پول پرستی و بولهوسی و خود خواهی است که موجب ننگ و نفرت می شود و لذا باعث ریاکاری است. علی (ع) می فرماید «من پیشوای مؤمنانم و پول هم پیشوای کافران است». در تعریف اسلامی مؤمن کسی است که تحت اطاعت امام هدایت است و امام هدایت کسی است که خدا را در دلش می پرستد و لذا مؤمنانش را از اسارت پول نجات می بخشد و اصولًا رستگاری چیزی جز رستن از اسارت پول نیست زیرا پول پرست مجبور است که شبانه روز ریا کند و دروغ بگوید حتی به خودش. زیرا انسان پول پرست حتی از خودش شرم می کند با خود صادق باشد. پس ریاکاری علتی جز پول پرستی ندارد پول پرستی علت خود فریبی است.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۱ ص ۹۸

هزینه صدق

وقتی سخن از صدق به میان می آید می گویند که خیلی گران است و ممکن است به ورشکستگی کامل تا سر حد خود – براندازی و نابودی برسد. آیا براستی چنین است؟ این ذاتی ترین ارزش بشری که اساس و محور و معاد همه معنویات است و هنوز هم تنها ارزشی است که بشر آنرا علناً تکذیب نکرده است اینقدر هزینه بر می دارد که صرف نمی کند، پس اصلًا منظورمان از زیستن و آدمیت چیست؟ اگر قرار است که صادق بودن مترادف با نبودن باشد پس بگذار که نباشیم تا با نبودنمان آدم باشیم. ولی مطلقاً چنین نیست. این نجوای ابلیس است که صدق را مترادف نابودی می خواند و می گوید: اگر صادق باشی ورشکست می شوی و همه آدمهای محیط تو می گریزند و تک و تنها و فقیر و مطرود عالمیانی. در قرآن نیز می خوانیم که شیطان، آدمی را از فقر می ترساند و بدینگونه گمراهش می کند. آنچه که از فقر هم ترسناکتر می آید تنها شدن است. حال آنکه فقر و تنهائی آستانه حق است اگر انتخاب شده باشد. و آنکه فقر و تنهائی را برگزید اتفاقاً رزق با عزت را می یابید و نیز عاطفه با محبت را. آنچه که می افتد و می گریزد حقارت و گدائی و خودفروشی و ریا و چاپلوسی و روابط خائنانه است و آنچه که می ماند رزق حلال و آسان است و یاران مخلص، حتی اگر یکی باشد. صدق، صادقان را فرا می خواند. مگر نه اینکه هر چه که می کنیم برای رسییدن به یک یار صدیق است؟ پس اگر صدق پیشه کنیم کذابان می گریزند و صادقان به پیش می آیند. صدق نه تنها گران نیست بلکه ارزان ترین روش زندگی و ساده ترین راه رسیدن به یک یار صدیق است تا از احساس تنهائی و حقارت و بی کسی نجات یابیم. صدق همچون بسم الله است و اجنه را تار و مار می کند. صادق بودن ارزان ترین روش دوست یابی است زیرا هر چه که می کنیم به امید اینست که یکی پیدا شود و ما را دوست بدارد برای خودمان. صدق یعنی خود بودن. و لذا راه خود بودن است که دوست خودی را می آورد. تا خود نشوی کسی نمی تواند خودت را دوست بدارد برای خودت.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۱ ص ۸۳

طلاق: بهترین یا بدترین اقدام؟

طلاق اگر به نیت نجات دین و عصمت و اعتلای شرف و معرفت باشد بهترین و نجات بخش ترین اقدام زندگی فرد است. ولی اگر برای بولهوسی و اشاعه هرزگی باشد تباه کننده ترین واقعه د ر زندگی محسوب می شود. و هر طلاقی بر یکی از این دو اساس رخ می دهد. و نیز در هر طلاقی آن طرفی که طلاق می خواهد و بر آن اصرار می ورزد مسئولیت واقعه راخواه ناخواه بر دوش می گیرد. لذا هر فردی در واقعه طلاق یا براستی خوشبخت و سعادتمند در دو دنیا می گردد و یا تباه شده و در غایت شقاوت ساقط می شود. طبق آمار و روان شناسی طلاق در اکثریت قریب به اتفاق موارد زنان خواهان و باعث طلاق می باشید زیرا غریزتاً مرد در مقام عاشق و دلداده و مسئول زندگیست و بندرت خواهان طلاق است مگر اینکه برای نجات عصمت و شرف و احیای دین باشد. و چون زن اصولًا در مقام محبوب قرار دارد طرح طلاق همواره بعنوان یک ناز و باج گیری و تهدید مورد استفاده است و چه بسا در یکی از این نازها و تهدیدها براستی طلاق رخ می دهد و زن تا به آخر عمرش توان باور این واقعه را ندارد و بوضوح می بیند که بعنوان عذاب نازش مبتلا به این واقعه شده است. در اکثریت قریب به اتفاق طلاق ها، اصولًا زن بازنده است زیرا یک زن مطلقه آن گوهره محبوبیت را ذاتاً از دست می دهد و از چشم ها و دل ها می افتد و این راز بدبختی زن است زیرا تمام احساس وجود زن در محبوبیت او در دل یک مرد نهفته است و زن مطلقه اصولًا این احساس را از دست می دهد مگر اینکه براستی برای نجات عصمت خود طلاق گرفته باشد که امری بسیار نادر است. هر طلاقی برای هر یک از طر فین یا برای نجات دین و عصمت و شرف فطری است و یا برای رهائی از آن و توسعه هرزگی. و از این دو حالت خارج نیست. لذا طلاق یا بهترین واقعه و اقدام در زندگی است و یا بدترین آن. یا سعادت بخش است و یا ویرانگر و تباه کننده.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۱ ص ۵۴

آیا زن مهربان ممکن است؟

زنان اهل محبت و دل زنده و مهربان در طول تاریخ به تعداد انبیای اولوالعزم انگشت شمارند و همانند که تحت عنوان پنج زن معروف در معارف اسلامی می شناسیم. اینان نخستین زنان عاشق در تاریخ بشرند که مهد امامت بوده اند : هاجر ، آسیه، مریم ، خدیجه و فاطمه. زن مظهر اراده به پرستیده شدن است و این همان ذات کفر زن است زیرا دعوی خدائی دارد و لذا هر که او را بپرستد کافر می شود و او را هم تباه می سازد. در زن دوست داشتن و محبت و عشق یک امر عاریه ای است و زن بایستی در جهت آن جهاد کند و کمترین آن انجام وظیفه و اطاعت صادقانه از عاشق خویش (شوهر) است. اینکه زن باید تحت ولایت شوهر باشد یعنی از عشق شوهر فرمان برد تا عشق پذیر گردد. این امر جهادی بر علیه کفر ذاتی اوست و جز این هیچ راه نجات و خروجی از کفر خود ندارد. این کفر هم زن سالاری است. زن فقط در انجام وظیفه خالصانه و خدمت و اطاعت فزاینده بهمراه معرفت نفس و جهاد بر علیه ناز خویشتن است که می تواند دل خود را به نور ایمان و محبت روشن کند و براستی همسر و همدل شود و مادری واقعی گردد. زن تا قبل از رسیدن به این مقام حتی با دهها زایمان هم قلباً مادر نمی شود و بچه در نزد او یک اسباب بازی محض است که بزودی از دستش خسته می شود. به همین دلیل این نوع مادران عاریه ای اینقدر بر فرزندان خود منت می نهند و خود را خدا و مالک او می پندارند چون قلباً دارای محبت نیستند و بچه داری نوعی ریاضت محسوب می شود. زن واقعاً با محبت و عاشق یک زن حقیقی و کامل است و موجودی بس کمیاب.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۱ ص ۴۹

«نهضت زنان و مردان واقعی»

امروزه درغرب نهضتی آغاز شده که موسوم به «زنان واقعی» است این زنان همانهایی هستند که در طی چند نسل تحت الشعاع ایدئولوژی برابری به تقلید از راه و روش مردان پرداختند و پنداشتند که بدینگونه همچون مرد به آزادی و قدرت می رسند ولی آنچه که در عمل رخ نمود بردگی و روسپی گری دو صد چندان و رایگان زن بود و زن مبدل به ارزانترین کارگر و ابزار محض سکس مردان شد و بی خانمان گردید و استثمارش کامل شد و مادریت خود را نیز باخت. این زنان به زنانیت خود بازگشته اند و درسیر آغاز توبه از برابری هستند. حقیقت اینست که همه تلاشهای مردوار زن مثل تحصیل علم و فن و هنر و اشتغال بیرون از خانه و فعالیتهای سیاسی و امثالهم جملگی به نیت محبوبیت بیش از پیش در نزد مردان بوده است و این امر را هر زنی تصدیق می کند. زن ندانست آنچه که او را در دل مردش محبوب می کند عصمت و وفا و صمیمیت اوست نه قدرت نمائی و کسب پول و تقلید میمون وار از ارزشهای مردانه. زن ندانست که ارزشهای مردانه زن، دل مردان را بیزار می کند همانطور که زن واری مردان مدرن هم موجب نفرت زنان است. لذا به موازات نهضت «زنان واقعی» شاهد پیدایش نهضت «مردان واقعی» هستیم. این بخود آئی تاریخی آنهم در غرب نشانه امیدی به نجات این تمدن از نابودی است. امیدواریم که زنان و مردان غرب زده ما لااقل این نهضت را هم مورد تو جه و تأمل قرار داده و عبرت بگیرند.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۱ ص ۳۷

زنانیکه مردانگی را احیا ء کردند

همه زنان مؤمن و خردمند تاریخ موجب احیای مردانگی بوده اند و این عجب است: هاجر، مریم، خرمه، خدیجه، فاطمه، زینب، نرجس خاتون، ژاندارک، رزا لوکزامبورک، رابعه عدویه، جمیله بو پاشا و غیره. آنگاه که مردانگی منقرض می شود و آن اندکی مردان واقعی هم از میان می روند بناگاه زنی مرد می شود تا نامردی مردان را به آنان خاطر نشان سازد و لذا همه مردان نامرد دوران به خونشان تشنه می شوند و همچنین همه زنان نازن. زیرا زن واقعی به مثابه وجدان مرد است. می دانیم که در محفل شام، زینب، یزید را به گریه انداخت. همانطور که مادرش فاطمه هم اصحاب سقیفه را به گریه انداخت و لذا او را به قتل رسانیدند. و می دانیم که مریم مجدلیه همه حواریون مرد را پس از مصلوب شدن مسیح ، به گریه انداخت و بیدار کرد و ژاندارک هم کشیشهای فرانسه را به گریه انداخت که در آتش انداختنش. امروزه نیز بشریت در عطش ظهور زنانی است که مردانگی را نجات دهند و مردان را.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۱ ص ۳۰

آدم و حوا امامت انسان کامل عذاب فلسفه طلاق نجات