خود – آئی زن

زن تحت الشعاع نگاه مردش به انسانیت و روح انسانی زنده می شود ولی هنوز موجودی برزخی است و خودی ندارد بلکه به تازگی طالب خود و هویت ذاتی شده است. در خلقت ازلی به روایات دینی، زن از سینه مرد بیرون آمده است. لذا جایگاه حقیقی و ازلی و جاودانه زن دل مرد است. سینه مرد، خانه روح زن است. همانطور که فقط یک زن محبوب است که احساس وجود می کند. بنابراین زن بایستی راه دل مرد را بیابد و بر آن وارد شود. این کل راه دین و سیر و سلوک عرفانی و روحانی زن است. یعنی بخود – آئی زن همانا رجعت به سینه مردش می باشد تا در آنجا آرام و قرار گیرد و تعالی یابد. این راه و روش رجعت به خانه ازلی در آداب و معرفت دینی همان امری است که عصمت نامیده می شود که از طریق حفظ حجاب پوششی و عفت نگاه و رفتار و پندار است که جز همسرش به هیچ مرد دیگری نگاه نکند و بر هیچ مرد دیگری وارد نشود و نیز امکان ورود هیچ مرد بیگانه ای را هم به نفس خود ندهد. زیرا آدمی در آن واحد نمی تواند در دو یا چند دل باشد و چند تا خانه داشته باشد این همان صفت روسپی گری و زنای نفسانی است که راه هلاکت و تباهی زن است. زنی که بواسطه نگاه شوهر بخود آمد و بیدار شد اگر راه دل شوهر را بواسطه انجام وظیفه و ادای حق محبت و ولایت شوهر پیدا نکند و مقیم دل او نشود دچار برزخ بیقراری شده و به فساد و هلاکت میرود.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۱ ص ۵۳

جوانان آخرالزمان در برزخند زیرا در عصر انهدام سنت ها و حاکمیت ضد ارزش زیست می کنند و با همه پیری تاریخی خود بی ریشه و سرگردان و پوچند. جوانان آخرالزمان در قحطی عاطفه و محبت هستند زیرا والدینشان هرگز مجال و حال رابطه ای قلبی با فرزندان خود را ندارند. و لذا به دام عشق ها و جلوه های ویژه سینمائی و کامپیوتری می افتند و قربانی می شوند. این قحطی می تواند آنان رامبدل به بزرگترین مولدان عشق نماید همانطور که اکثر انبیای الهی یتیم بوده و خود به مقام پدریت و مادریت بشر رسیدند. و جوانان این دوران بالقوه دارای چنین قدرت معنوی می باشند. جوانان آخرالزمان مرفه ترین و کام یافته ترین جوانان تاریخند. این وضع ویژه هم می تواند هلاکتگاه این نسل باشد و هرگز مجال جدیت و معنویت و تعمیق را پدید نیاورد و هم می تواند بسرعت پایان ارزشهای مادی را آشکار سازد و آنان رابراستی در وضع واقعی خودشان یعنی پایان تاریخ قرار دهد و از مادیت تاریخ فراسو برد و مقیم آخرت سازد. آنچه را که جوانان قدیم در طی چهل سال می یافتند جوانان آخرالزمان تا بیست سالگی می یابند و زان پس امکان انتخابی برتر و معنوی تر دارند اگر پیشاپیش هلاک نشوند. آدمی به امید رسیدن به آرزوهایش زنده است و تلاش می کند. جوانان آخرالزمان بسیار سریعتر به آرزوهای مادی خود می رسند و لذا خیلی زود به پوچی و انفعال می رسند و این همان خطر انحطاط آنهاست اگر در غایت مادیت جهان راهی بسوی معنا نیابند. آخرالزمان در نفس بشر به معنای وضعیت صفر است و نوعی به انتها رسیدگی روانی و آرمانی. و لذا جوانان به عنوان کانون جنبش هر اجتماعی در این وضعیت صفر دچار جنون انفجارند و اگر مسلح به معنائی فوق مادی نباشند دچار خود – براندازی شده و جامعه ای را بسوی تخریب و نابودی می کشانند. جوانان آخرالزمان بدبخت ترین خوشبختهای تاریخند.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۱ ص ۷۵

همه حق دارند!؟ همه خوب هستند!؟

این شعارها بیانگر مسلک نوینی است که در سراسر جهان مدرن اشاعه می یابد که جملگی کمابیش ادعاهائی عرفانی نیز دارند. ولی تا آنجا که این مدعیان را از نزدیک مشاهده می کنیم در می یابیم که این فلسفه به اصطلاح « وحدت وجود » و نوع دوستی فقط توجیه گر ارتباط با افراد و جریانات ناموجه و پلید است. در واقع منظورشان از « همه خوبند » اینست که بدها خوبند. و بعد عملًا می بینیم که از آدمهای واقعاً خوب و مؤمن و پاک اتفاقاً بیزارند و حتی عداوت دارند. این شعار بظاهر عرفانی فقط توجیه و تقدیس پلیدیهای خودشان است که بسیار رندانه، دین و حدود الهی و مرز بین حق و ناحق را مخدوش می کند و بلکه جایشان را عوض می نماید. آری همه خوبند و چون چنین است پس باید عملًا خوب باشند. و نیز این شعار مشهور که « از هر راهی می توان به خدا رسید » آری می توان رسید و اصلًا همه راهها به خدا می رسد و راهی جز راه خدا وجود ندارد ولی به سه روش و ماهیت کاملًا متفاوت: بهشت و دوزخ و برزخ قرآن کریم می فرماید: « دین هر آن واقع است. » این کلام خدا بیانگر منظور ماست منتهی با توجیه به این حق که دوزخ هم در دین و جنبه ای از دین است و اتفاقاً پرتراکم ترین راه دین است. همانطور که در قیامت کبری همه خلایق به حضور خدا می رسند ولی کافران این حضور را تحمل نکرده و خود را با صورت در دوزخ سرنگون می کنند. آری همه حق دارند منتهی حق برخی دوزخ است. حق دوزخ برترین حقهاست.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۱ ص ۹۴

آدمی در قلمرو روابط مستقیم و تنگاتنگ درون خانوادگی و درون نژادی و درون حرفه ای و درون فرهنگی، همواره دچار خفقان و لذا احساس تنهائی و تنگی اندیشه و عاطفه و ظهور و بروز گفتاری و رفتاری است. در نقطه مقابل چنین وضعیتی، ارتباط اینترنتی همچون یک ناجی به میان آمده است تا این خفقان و تنهائی و خود سانسوری بشر مدرن را در هم بشکند و او را از بی کسی برهاند و دوستی بیابد که به تمام و کمال تصدیقش نماید و بپرستد بر اساس هویتی که فرد از خود به روشهای ادبی و تئاتری ارائه می کند. در اینجا دو تا انسان کاملًا مالیخولیائی و غیر واقعی با یکدیگر در ارتباطند دو تا انسانی که مطلقا وجود خارجی ندارند و اینست معنای واقعی ارتباط مجازی که برخاسته از موجودات مجازی و کاملًا تخیلی است. در اینجا شاهد یک جهان کاملًا برزخی هستیم که همه چیزهایش در مرز بین بود و نبود دچار یک سرگردانی و تردید ابدی هستند
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۱ ص ۱۳۷

آیا سینمای حقیقت ممکن است؟

جادوی سینما یک جادوی همه جانبه است که جمیع هوش و حواس و عواطف و اندیشه و اراده مخاطب را مسخ می کند و لذا موجب پیدایش بشریتی کاملًا بیگانه از واقعیت می شود. این بشریت برای تبدیل زندگی واقعی خود به یک مالیخولیای سینمائی دست به یک تخریب و خود براندازی همه جانبه می زند و حتی روان خود را بواسطه الکل و مخدرات و روانگردانها مسخ می کند تا برای پذیرش یک مالیخولیا ی سینمائی آماده سازد. و بدینگونه جهانی که حاصل می شود نه جهانی واقعی است و نه جهانی سینمائی، بلکه یک برهوت و برزخ فزاینده تا سرحد نابودی است. حقیقت سینمائی، حقیقت ضد حقیقت است و هر چه که در جهت متجلی نمودن حقیقیت از سینما تلاش کند اتفاقاً ضد حقیقت تر می شود مثل سینمای تارکوفسکی و برگمان که جز خودکشی پیام دیگری ندارد.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۱ ص ۱۳۸

ماهیت رسانه ای سینما

امروزه حقیقت، دشمنی جز سینما و تلویزیون و ماهواره ها و شبکه های اینترنتی ندارد. امروزه نجاتی جز نجات از اسارت مالیخولیائی این دجال نیست. سینما تجلی برزخ زمین است، سرابی که حتی لحظه ای مجال اعتراف به تشنگی هم نمی دهد. جهان سینمائی نه هست و نه نیست.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۱ ص ۱۴۴

در مقاله ای از اینترنت بعنوان « بزرگترین دزد عصر مدرنیزم » یاد کردیم. و اینک به جنبه ای از این دزدی می پردازیم که دزدی عاطفه و ناموس است. همانطور که همواره هیزی شعبه ای از دزدی می باشد ولی این یک هیزی برزخی و یا بقول معروف « مجازی » است و اینست که شیطانی ترین و مالیخولیائی ترین نوع فحشاء و هرزگی و هیزی را تا سرحد مالیخولیا ممکن نموده است. براستی که اینترنت مدخل همه انواع اجنه و شیاطین بر نفوس جوانان مدرن است. در یک فاحشه خانه واقعی بسرعت آدمی به پایان کار میرسد و می تواند غایت این راه را درک نماید و توبه کند ولی این فحشای مدرن و مالیخولیائی غایتی ندارد زیرا تماماً مجازی است و ذاتش بر دوزخ استوار است. روابط اینترنتی قلمرو نابودی دروغ و ریاکاریهای عاطفی و عاشقانه بشر است. این به اصطلاح دوست یابی مدرن بر هویتی بی انتهاست که به تصو ر محض عمل میکند و عقل و عاطفه را بسرعت دیوانه می کند و کمترین عزت نفس و عصمتی باقی نمی گذارد. هر کسی در آن واحد دهها معشوق در سراسر جهان بدست آورده که یکی از آنها هم واقعی نیست. هر کسی خیال خود را تحت عنوان معشوقه ای می پرستد و دیوانه می شود. رشد وحشتناک و جنون آسای بیماری جنسی را شاهدیم که پای کامپیوتر پدید آمده است و شاهد خود – ارضائی های الکترونیکی هستیم. هرگز در طول تاریخ بشر تا این حد شیطان امکان بازی نمودن بشر را بواسطه اختراعات خودش نداشته
است.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۱ ص ۱۴۷

به بیان دیگر آیا انسان اینترنتی امروز تا چه حدی از تنهائی و اسارت تن خود نجات یافته و توانسته با جهانیان ارتباطی دوستانه و صالحانه برقرار نماید و تبدیل به انسانی جهانی شود و از حقارت نفس و زندگی فردی رها شود؟ در کشورهای پیشرفته تر صنعتی که عمر بیشتری از تجربه ارتباطات ماهواره ای و اینترنتی را پشت سر نهاده و نسلی کامل را در این قلمرو پرورش داده است پاسخ به سئوال مذکور تقریباً واضح است و متأسفانه منفی و بلکه معکوس و تراژیک بوده است. یعنی انسان اینترنتی تنهاتر و درمانده تر و دیوانه تر و عدوتر از هر انسان دیگری شده است. انسانی جهانخوار و قحطی زده و منزجر از جهانیان، انسانی دیوانه جنگ و انتقام و انهدام. زیرا هیچ دوستی نیافته است و در واقع جز فساد و دروغ نصیبش نشده است. و بدینگونه شاهد پیدایش نسلی کاملًا منزوی و محبوس در تن و نومید از کل جهان، می باشیم. گوئی که این گردهمائی و تمدن اینترنتی براستی یک مدنیت و تجمع شیطانی و سراسر فریب بوده است: ارتباطات برهوتی و برزخی و تمامآً سراب! ما تا اینجا اساساً وجه عاطفی و روحی این ارتباطات را مدنظر قرار دادیم ولی اگر بخواهیم به وجوه اقتصادی و سیاسی و امنیتی آنهم نظر کنیم بوضوح کل جهان را در قلمرو این ارتباطات بر لبه سقوط و انهدام ابدی می یابیم که چه بسا یک نفر می تواند کل جهان را به نابودی بکشاند و این تازه آغاز راه است که عمرش از سه دهه در جهان تجاوز نمی کند وای بحال یکصد سال آینده. گوئی آدمها در بهم رسیدن جز نابودی یکدیگر را نمی خواهند و کسی تحمل دیگری را ندارد. و این آخرالزمان و قیامت ارتباطات و تاریخ است که میلیاردها آدم را گردهم آورده ولی هر یک در سلول انفرادی تن خود محبوس است و این نشر در حشر است. و اینک نوبت آمدن کسی است که همه را دوست دارد. کسی که این زندانیان را آزاد کند از اسارت تکنولوژی ارتباطات!
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۱ ص ۱۶۴

مرضی بنام « پیش فعال »

این نیز از رندی ها و بلکه دجالیت تمدن مدرن در قلمرو علوم تربیتی و درمانی است که آنگاه که یک مرضی و جنونی همه گیر شد و از پس فهم و علاجش بر نیامد یک نام وارونه بر آن نهاده و آنرا به حساب پیشرفت و نبوغ عصر مدرنیزم می گذارد. حرص و شهوات زودرس و تمام خواهی های بچه های خیالباف تلویزیونی – کامپیوتری عصر جدید را تحت عنوان «پیش فعال» توجیه و تقدیس می کند و بلوغ زودرس، جهانخواری زودرس و مفاسد زودرس را شاخصه ای از افتخارات مدرنیزم تلقی می کند. و اینست که والدین بیچاره سرگردان می مانند که آیا بچه شان نابغه است یا دیوانه. آیا باید تشویق و حمایت شود یا تنبیه و معالجه. و اما در واقع آنچه که «پیش فعال» نامیده شده عقب مانده گی عقل دوران کودکی است. روانکاویهای مالیخولیائی و مشاوره درمانی های مشابه اش بی تردید بر حسب تمایل غریزی والدین و تبرئیه خود از عدم تشخیص بیماری، جانب نبوغ را می گیرند و بدینگونه بزودی شاهد پیدایش نسلی دیوانه ایم که باید نابغه بحساب آیند. این نیز از نشانه های عصر آخرالزمان است که بقول علی (ع)، عاقلان را مجنون خوانند و دیوانگان را دانشمند. و اما جوامع اسلامی که هنوز الفبای شعور و اخلاق یادشان نرفته دچار چه سرنوشتی اسکیزوفرنیک خواهند شد که برزخی بین عقل و جنون است. هنگامیکه جنون به حساب نبوغ آید حتماً ایمان هم به حساب کفر می آید و بالعکس. و آنگاه وقاحت به حساب صداقت می آید و جنایت هم به حساب خدمت.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۱ ص ۲۱۰

راز عداوت زناشوئي

همانطور که علت و کانون پیدایش عشق و انس زناشوئی واقعه زیر لحاف است، منشأ کینه و عداوت بی پایان زناشوئی نیز در رختخواب است. زن و شوهر از نیاز شدید همیدیگر در رابطه جنسی بعنوان وسیله و حربه و نقطه ضعفی بر علیه همدیگر استفاده می کنند و این عرصه پیدایش کینه و عداوتی بین این دو می شود که عمیقترین کینه و خصومت بین دو انسان است. استفاده از نیاز جنسی بعنوان حربه ای در سائر امور و نیازهای زندگی منشأ تباهی زناشوئی است و همه مفاسد زندگی خانوادگی از این سوء استفاده بر می خیزد و علت نهائی طلاق نیز جز این امری نیست. کینه حاصل از این نوع تحریم، بغایت شدید و قلبی و نفرت انگیز است و از قلمرو کنترل و مهار خارج می شود و به جنون می رسد ناز و نخوت و تجارت جنسی از جانب زن و انتقامجوئی متقابل مرد از این بابت منشأ عداوت تاریخی زن و شوهر است. در چنین وضعی یا مرد به تجارت می پردازد و یا به زور دست می زند و در واقع به زن خود تجاوز می کند و یا نهایتاً به سراغ زنان دیگری می رود تا نیازش را برآورده کند. زن نیز در بلند مدت به سمت انحرافات جنسی و اخلاقی می رود زیرا رابطه جنسی آنگاه که مبدل به معامله و تجارت و حق حساب و حربه گردید رابطه عاطفی و غریزی را ارضاء نمی کند و مولد برزخ عاطفی و امیال منحرف جنسی و اخلاقی می شود و زناشوئی را نابود کرده و تبدیل به جهنم می سازد و زن و شوهر برای فرار از این دوزخ به سمت فسق می روند. زنی که از سکس خود بعنوان حربه استفاده می کند محکوم به روسپی گری می باشد و مردی هم که سکس زن خود را می خرد او را به روسپی گری و خود را به فساد اخلاقی می کشاند. این همان عاملی است که بهشت آدم و حوائی را مبدل به دوزخ می سازد.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۱ ص ۵۶

زنی که از محبت شوهر حربه ای بر علیه شوهر پدید می آورد و یا آنرا تبدیل به یک کالای تجاری می کند دارای هیچ رحم و رحمتی نیست و لذا رحِم او بی ذات است و آنچه که می پرورد یک بیگانه است و فرزند او نیست. و چنین فرزندی هم هرگز این زن را مادر خود نمی یابد و از وی گریزان و بیزار است. زنی که حقوق همسریت و زنانیت خود را درک و تصدیق و ادا نکرده باشد با صد شکم زائیدن هم مادر نمی شود. و زنی که مادر نشود یک برزخ است و هیچ وجودی ندارد و زن هم نیست یعنی اصلا نیست. او یک موجود مفروض است که هنوز موجود نگشته است. همه زنان ضد مرد و ضد ازدواج و استقلال طلب و مردوار امروز اینگونه اند که اگر بچه ای هم داشته باشند هیچ رابطه ای قلبی با این بچه ندارند و از او بیزارند و لذا شبانه روز در صدد هستند تا او را به گونه ای گم و گور کنند در تلویزیون و بازیهای کامپیوتری و کلاسهای هنری و اسباب بازی و قاقا لی لی. بدون این ابزارها لحظه ای قادر به تحمل فرزند خود نیستند. این زنان را براستی دلی نیست روح اینان مصداق « عذاب عقیم » است و اسوه پوچی وهیچی. مادریت که مظهر یک وجود بهشتی است اجر ادای حق محبت مرد و رعایت حدود و حقوق الهی می باشد. مادریت همان هدایت زن است. کسی که شوهر را پذیرا نیست فرزندش را نمی تواند پذیرا شود و مادر گردد. این فرزند بر او حرام است.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۱ ص ۱۶۷

نسل اکس (X)

داروی روان گردان معروف به اکس که برگرفته از لغت ecstasy به معنای خلسه و مدهوشی و بی خودی است تبدیل به نام هویّت یک نسل در جهان گشته است که در کشور خودمان نیز شاهدش می باشیم. شاهد پیدایش نسل جوانی هستیم که براستی سیمای یک فاجعه تراژیک از بشر را به وضوح به نمایش میگذارد جوانانی با موهای روغن زده و آرایش عجیب و غریب و لباسهای جلف که به طرزی مالیخولیائی دچار خودمسخره گی هستند و از این وضع لذتی جنون آمیز می برند. بیهوده می خندند و خود و سایرین را مسخره می کنند و با کمترین اعتراضی از والدین به تشنج و انتقام می افتند و در عین حال خود را نوابغی خارق العاده میپندارند که گوئی بر اسرار جهان واقفند و هیچ کس قدر عظمت آنها را نمی داند بسیاری از اینان به ناگاه دچار نسیان و هذیان و جنون می شوند. قبل از این شاهد نسلی حشیشی و اسیدی بودیم که بتدریج تباه می شدند ولی گوئی این یکی همان یکبار مصرفش برای نابودی کفایت می کند. گوئی در آخرالزمان دیگر الکل و افیون قادر به بیخود ساختن انسانها نیست زیرا انسانها شدیداً هوشیار شده و مستمرّاً هوشیارتر می شوند چرا که آخرالزمان قلمرو قیامت یعنی حضور و ظهور حق است و افراد و گروههای ضدّ حق و ضدّ دینی و ضدّ معرفت مجبورند به مواد مهلک تر رجوع کنند تا چشم و گوش و هوش فرد را بر حقیقت ببندند و خود را دیوانه سازند. این عذاب کفر و انکار عمدی و آگاهانه است که آتش آن کلّ خانواده ها و جوامع را می سوزاند و هیچ کس را از آن گریزی نیست. یعنی هیچ کس نمی تواند بگوید به من چه! نسل X همانطور که از نامش پیداست نسل پوچ و جعلی و بی هویّت و برزخی است. نسل X نماد کامل یک تمدن بی محتوا و کافر و منکر حقیقت است که در راه فرار از حقیقت و مکتب «بمن چه!» به دام نابودی و نیهیلیزم افتاده است و به خود – براندازی دچار گشته است. از حضور خدا و ظهور حق نمی توان گریخت فقط می توان بقول قرآن خود را با صورت در آتش دوزخ سرنگون نمود و گفت: ای کاش هرگز خلق نشده بودم.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۲ ص ۹

جوانان عصر آخرالزمان کمترین مهلت را برای انتخاب دارند و اندک مکثی آنان را با جریانات دجّالی دوران می برد و هلاک می سازد. جوانان آخرالزمان در برزخند زیرا در عصر انهدام سنت ها و حاکمیت ضدّ ارزش زیست می کنند و با همه پیری تاریخی خود بی ریشه و سرگردان و پوچند. جوانان آخرالزمان در قحطی عاطفه و محبت هستند زیرا والدینشان هرگز مجال و حال رابطه ای قلبی با فرزندان خود را ندارند. و لذا به دام عشق ها و جلوه های ویژه سینمائی و کامپیوتری می افتند و قربانی می شوند. این قحطی می تواند آنان را مبدّل به بزرگترین مولدان عشق نماید همانطور که اکثر انبیای الهی یتیم بوده و خود به مقام پدریت و مادریت بشر رسیدند. و جوانان این دوران بالقوّه دارای چنین قدرت معنوی می باشند.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۲ ص ۴۲

نیهیلیزم یا مذهب اصالت عبث و پوچی بر دو نوع است: معرفتی – فلسفی و یا عرفی – عملی. نوع اول به مثابه مرحله ای از رشد عقلی و سلوک معنوی می باشد که به عرصه برزخ رسیده است که پس از توبه از گناهان و خروج از دوزخ حاد می شود پس این یک مقام دینی و عرفانی است که سالک را بر آستانه رضوان وجودی نزدیک کرده است. ولی نوع دوم حاصل غایت بولهوسی دنیا پرستی عیاشی و تبهکاری می باشد که فطرت و وجدان را هلاک ساخته است و عذابی عظیم است که اراده و سرنوشت فرد یا جامعه ای غیر متعهد و به اصطلاح آزادیخواه را بازیچه جبرهای زمانه می سازد و به جنون می کشاند. نوع اول یک نیهیلیزم ذهنی و منطقی است که فرد را به غایت عقل ذهنی رسانیده که مقدمه ورود بر عقل اخروی و درک قلبی است زیرا عقل ذهنی ذاتاً دو گانه است و در کمالش در اشدّ اضداد دچار پریشانی و پوچی می شود که این پوچی سکوی پرشی برای ورود به معرفت توحیدی و برتر است که همه مؤمنان اهل معرفت دارای این تجربه می باشند این همان واقعه ای است که در فلسفه اگزیستانسیالیزم که فلسفه ای شدیداً برزخی است موسوم به ترانسدانس می باشد که به معنا ی پرواز از عقل دیالکتیکی است. چرا که مکتب اصالت وجود یا اگزیستانسیالیزم در عرصه خرد منطقی مواجه با نیستی می شود و وجود را عدم می یابد که این کمال دیالکتیک است و این است که کمال این فلسفه در قلمرو اخلاق منطقی همان نیهیلیزم و اصالت پوچی می باشد و به همین دلیل به قول هایدگر این دوران قلمرو فلسفه آخرالزمان و پایان فلسفه است که در روایات اسلامی هم دوران فسق شریعت در نزد عامه مردمان است که این نیهیلیزم اجتماعی و عرفی می باشد که نه حاصل معرفت نفس و تأمّلات فلسفی بلکه حاصل بولهوسی و غفلت و اصرار در گناه است و جالب است که فلسفۀ نیهیلیزم و نیهیلیزم فلسفی در سرآغاز قرن بیستم که آغاز هرج و مرج اخلاقی در اروپاست پدید آمده است و توجیه گر مفاسد این تمدن است که امروزه جهان گیر شده است.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۲ ص ۴۴

حقّ بهشت و دوزخ و برزخ

در عالم خاك بهشت قلمرو سلامتی تن و اعصاب و روان و آرامش و عزّت و اتكاء به نفس و رزق پاك و با افخار است. این ویژه گی را در قرآن كریم می خوانیم كه قلمرو جغرافیائی آن هم عین طبیعت بكر می باشد كه جهان سادگی و صفاست. در نقطه مقابل دوزخ خاكی هم قلمرو بیماری و بیقراری و خفّت و خواری و زجر و نفرت و قحطی و شتاب می باشد كه قلمرو جغرافیائی آن عین جهان صنعت می باشد كه مهمترین ویژه گی آن دود و آتش است كه جهان پیچیدگی و دروغهاست. می فرماید كه بهشت اجر طالبان علم و معرفت است. در واقع انسانی كه می خواهد كاری فكری و تعمیقی و مكاشفه ای داشته باشد حداقل نیازش نداشتن دغدغه و پریشانی و چه كنم هاست. و این مستلزم یك زندگی ساده و باقناعت و عزیز و بهشت وار است. به همین دلیل آدمهای عیاش و بی فكر از محیط آرام و ساده و طبیعی بیزارند و جز در حدّ یك پیك نیك عیاشانه تاب تحمل بهشت را ندارند و در آن رنجور و دیوانه می شوند. بهشت قلمرو سادگی و آرامش و تأملات درونی و انفعال مكانیكی است و بالعكس دوزخ هم قلمرو زرق و برق و تشنج و غوغا و سطحی نگری و جنبش و جوشهای فیزیكی است. بهشت قلمرو سكون بیرونی و انقلاب درونی است. و دوزخ قلمرو انقلابات بیرونی و ركود و انجماد درونی است. بهشت قلمرو صلح و سلام و وحدت و شكر است و دوزخ قلمرو جنگ و تهمت و تفرقه و فحش و انكار است. بهشت و دوزخ دارای دو حقّ متفاوت و دو انتخاب است و هرگز با یكدیگر تلفیق و مخلوط نمی شوند و آنانكه نمی خواهند یكی را انتخاب كنند و هر دو را توأم می خواهند در خلأ بین این دو یعنی درك اسفل ساقط می شوند كه منافقانند كه به برزخ مبتلایند. بهشت و دوزخ و برزخ سه معلول و اجر و جزای حاصل از سه انتخاب هستند.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۲ ص ۷۴

قبض و بسط روح

طبق معرفت قرآنی درک می کنیم که روح همان امر و ارادۀ الهی در بشر است و همان راز و علّت انسانیت و تعهد او در قبال حیات و هستی و خالق خویش است و همان حقی است که دین را پیش روی بشر می نهد و انسان را ذاتاً خلیفۀ خدا می سازد. آنچه که عهد و مسئولیت و معنویت نامیده می شود برخاسته از حضور روح خدا در بشر است. روح همان قلمرو اراده بشر و لذا مسئولیت است. قبض و بسط روح همان میزان قدرت و حیطه اراده و انتخاب و خلاقیت و مسئولیت انسان را تعیین می کند و منوط به تلاش انسان در قبال احکام دین است زیرا احکام دین همان تشریح موضوعات قلمرو روح است که موجب انبساط و توسعه و قدرت اراده و اختیار است. یعنی روح در قلمرو حرکت در دین و جهاد در احکام خدا موجب توسعه و بسط و قدرت می شود و انسان را صاحب قدرت معنوی و توسعه جهان در نفس خود می سازد. انقباض همان انقباض نفس و تن و محدود و حقیر شدن جهان باطن و جهان بیرون در انسان است. انسان بواسطه
انبساط روح خود در جهان پرواز می کند و بواسطه انقباض روح در دام جهان می افتاد و جهان نیز در نفس او منقبض و ثقیل و ساقط می شود و از حرکت می ایستد. انسان دارای یک خود ازلی است که همان عدمیت اوست و نقطه بخل و عداوت او با جهان هستی می باشد و میل به تصرّف جهان و نابودی آن دارد که نابودی خودش را نیز شامل می شود. انسان بمیزانی که برعلیه این خودیّتِ عدمی خود جهاد می کند و روی به خدا و احکامش می نماید هستی پذیری می یابد و این همان بسط و توسعه روح است و موجب احاطه انسان بر جهان می شود. در غیر اینصورت جهان در درون انسان سقوط می کند و روحش را قبض و سیاه و منجمد می سازد. این همان معنای بت پرستی یا دنیاپرستی است که در معنای خودپرستی بخیلانه و حقیر متجلّی می شود. حضور روح در انسان همان قدرت و ارادە به خلق شدن (کن فیکون) است. این اراده یا روی بسوی خداست که خلقت انسانی بشر را محقق می سازد و به انسان هستی می بخشد و یا روی به خودیّتِ عدمی است و هستی عاریه و برزخی بشر را به قهقرا می کشاند و در قحطی وجود می اندازد که همان دوزخ نفس است. حالت اول همان وجه انبساط روح است و حالت دوم هم قبض روح می باشد. روح در سمت خدا به انبساط و توسعه و خلاقیت می رسد و در سمت «خود» دچار انقباض شده و بسوی نقطه عدم می رود.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۲ ص ۹۵

بعد مرگ را هم بحساب آوریم

آیا براستی کدامیک از ما زندگی بعد از مرگ را هم بحساب زندگی می آوریم و در برنامه ها و آرمانهایمان جای می دهیم و برایش فکر و برنامه ای داریم؟ کدامیک از ما حتّی مؤمنان به آخرت، زندگی بعد از مرگ را ادامه زندگی دنیوی در وادی دگری می دانیم؟ اکثر ما مرگ را پایان زندگی می دانیم و بعد از مرگ را حداکثر قلمرو حساب و کتاب می پنداریم در حالیکه عرصه حساب و کتاب مربوط به قیامت کبری و پایان جهان است و لذا تا آن موقع هنوز زنده ایم. قرآن می فرماید که هر که در این دنیا در عذاب است بعد از مرگ معذبتر است و هر که در رحمت است بعد از مرگ در رحمتی برتر است. پس زندگی بعد از مرگ ادامه این زندگی در شدت وحدت بیشتری می باشد. یعنی زندگی بعد از مرگ زندگی هزاران بار شدیدتر می باشد و هر چیزی هزاران بار همان است که بوده است. خوب خوبتر و بد هم بدتر می شود. علی (ع) می فرماید «چه بسا آرزوهائی که بعد از مرگ بکام می آید». این سخن از روی یقین است. پس بهتر است که حیات بعد مرگ را هم مشمول برنامه زندگی خود سازیم تا بعد از مرگمان بناگاه بیکار و بیعار و بی رزق و باطل و برزخی نشویم. با مرگ هیچ چیزی از دست نمی رود بلکه همه از دست رفته ها بدست می آید. حیات بعد از مرگ از امکانات دیگر و برتر و وسیع تر و شدیدتری برخوردار می باشد پس بیائیم افکار و آمال عالی و برتر خود را که در این دنیا امکان بروز و تحقّق نداشته کاملتر کنیم و آن عرصه را هم در همین دنیا وارد سازیم و بدینگونه حیات دنیای خود را اخروی نمائیم و بر طول عمر خود نیز بیفزائیم. مرگ یک جهش و تبدیل و تحوّل کبیر است که ما را از حصر تن بدن میرهاند و امکان جهانی می بخشد بیائیم و آن امکان عظیم را از هم اینک وارد برنامه های زندگی کنیم تا حیات حقیر دنیای ما دارای امید و گسترده گی برتر شود. درست مانند کسی که در زندان است و برای آزادی خود برنامه ریزی می کند.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۲ ص ۹۹

ما می خواهیم که دیگران ما را خوشبخت بدانند و هر کسی هم توقع را از دیگری دارد و در عین حال هر کس به میزان بدبختی دیگران است که خود را خوشبخت می یابد. و بدینگونه است که هرگز از این نگاه هیچکس خوشبختی را نخواهد یافت الّا برای لحظاتی بسیار کوتاه آنهم از زبان ریایی و چاپلوسی دیگران. چون هر کسی در بدبختی دیگران احساس خوشبختی را می جوید لذا هیچکس حاضر نیست خوشبختی دیگران را بخواهد و به زبان آورد. و اتفاقاً اگر هم دیگری را خوشبخت می یابد سعی می کند خلاف این امر را به او بازگوید. پس احساس خوشبختی به واسطه دیگران همان برزخ است که گاه در جدال برای اثبات خوشبختی خود و بدبختی دیگران چه دوزخها به پا می گردد. نگاه و اندیشه دیگری در باب خوشبختی وجود دارد که اندکی عاقلانه تر می نماید و آن اینکه بخواهیم تا دیگران از ما راضی باشند. بدینگونه کمر خدمت به دیگران می بندیم و به کلی دست از خود می کشیم و ایثار پیشه می کنیم تا از ما راضی شوند و گاه در این جهت به خود فروشی می پردازیم تا ما را بپرستند. خدمت و ایثار به دیگران جهت ارضای نفس خویش. و ما می خواهیم این رضایت را از جانب دیگران بیابیم و بشنویم ولی هرگز چنین نخواهد شد الا برای مدتی بسیار کوتاه آنهم از روی ریا. از این منظر هم به همان نتیجه اوّل می رسیم که هرگز به قصد ارضای خود و احساس خوشبختی نمی توان به این احساس رسید چه از طریق خود پرستی و چه از طریق از خود گذشتگی به نیّت پرستیده شدن. نتیجۀ نهایی اینکه ارادۀ به خوشبخت شدن منشأ بدبختی بشر است. در واقع بدبختی همان اراده و اندیشه خوشبختی است.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۳ ص ۴۶

فلسفه رسالت

هر چیزی که به سوی انسان می آید یک فرستاده از جانب خداست: هر واقعه ای اعم از خوش یا ناخوش، هر فردی اعم از خوب یا بد و نیز هر فکر و احساسی که بر ذهن و دل آدمی فرود می آید یک رسول از جانب خداست که یا از سمت دوزخ می آید و یا از سوی بهشت و یا برزخ . از طبقه ای از زمین یا آسمان و از سویی از هزاران سوی عالم وجود بسوی انسان می آِید و یا از اعماق لامتناهی ذاتش بر طبقات ظاهری جهانش می نشیند و با وی پیامی و یا کاری دارد. پس جهان هستی از برون و درون آدمی جملگی رسول خدا بسوی انسان است و آدمی مرسول و مسئول این فرستادگان است زیرا انسان مقصود کل کائنات است و کل جهان در تسخیر وجود انسان. و اما تمامی علم و هنر و تلاش انسان چیزی جز درک و پذیرش این رسالتها و رسولان نیست. این همان واقعه خلقت جدید انسان است که به اختیار او وانهاده شده و انسان را مسئول هستی خود می سازد. اینان هدیه کننده وجودند. و اما از میان همه انواع این رسولان مرئی و نامرئی و بهشتی و دوزخی و برزخی که بسوی انسان می آید پیامبران و اولیا و مؤمنانی که به سوی هر فرد یا گروهی آمده و می آیند، برترین و رحمانی ترین و دوست ترین و سرنوشت سازترین رسولانند و اتمام حجتی بر همه رسولان
دیگری که تا قبل از این به سوی ما آمده بودند: رسولان آخرالزمان: عارفان!
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۳ ص ۷۶

روانشناسي خواب

خواب مرگ خفیف و موقتی است که به قول قرآن نفس آدمی به سوی پروردگارش صعود می کند. پس نوعی معراج نیز می باشد و اینست که در حدیث آمده که خواب از عالیترین نوع عبادت طبیعی بشر است. بنابراین آدمی در همین حیات دنیا نیز هر شب مرگ و حیات بعد از مرگ را به درجه ای تجربه می کند و همین یک نکته برای تصدیق حیات بعد از مرگ و معاد کفایت می کند زیرا تن آ دمی در رختخواب ولی نفس او به هرجایی میرود. و نیز انسانهای گناهکار خوابهای آشفته و دوزخی دارند و پس از بیدار شدن بسیار خسته و کوفته ترند زیرا در خواب افکار و امیال پلیدشان به سراغشان می آید واز آن رهایی ندارند و عکس این امر نیز وجود دارد که خواب بهشتی است و یا حتی خواب برزخی. عوالم خواب و رویا بر اهل معرفت حامل پیامها و معارفی شگرف و بکر است و فقط اهل معرفت تعابیر رویاها را می دانند. بنابراین آدمی با تفکر در رویاها و کیفیت خوابش می تواند ماهیت خود را و نیز عاقبت خود را در حیات اخروی پیش بینی کند و لذا پیشاپیش کاری کند. از همین منظر می توان سفارش خداوند را به پیامبر و مؤمنانش درک کرد که چرا آنان را دعوت به شب زنده داری می کند زیرا شب ها نفس آدمی عروج می کند و آنکه با فکر و ذکر بیدار می ماند شاهد بر عروج نفس خویش است و معرفتی عظیم می اندوزد که معرفتی اخروی و لدّنی است.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۳ ص ۸۶

الحمد الله به تاز گی برخی از ایدئولوگهای نظام ما به اعتراف آمده اند که بزرگترین نقص نظام ما فقدان تعریف واضح و محسوس از ادعاها و آرمانها و واژه هایی است که با آن شعار می دهیم و بر اساس آن برنامه ریزی می کنیم و انقلاب کرده ایم: آزادی، عدالت، پیشرفت، توسعه و …….. . ولی ما می گوییم قبل از هر چیزی بایستی الفبای معارف اسلامی خود را از بطن قرآن و سنت و عترت و تجربه و معرفت و علم بر زمان از نو تعریف کنیم زیرا هرگز در طی این سی سال به چنین کار عظیمی مبادرت نشده زیرا نیاز به آن درک نشده بود الا در انگشت شماری از متفکران اولیه انقلاب که در رأس آن دکتر شریعتی قرار داشت و لذا آخرین تلاش و وصیت او نیز تدوین و تبیین ایدئولوژی اسلامی بود که تا به امروز مسکوت و محروم و بلکه ملعون مانده است. و قصد ما از « رجعت به شریعتی » دقیقاً از همین منشأ و معناست که در کتابی به همین نام ارائه نموده ایم و علاقه مندان را به مطالعه آن در سایت موسسه عرفان درمانی دعوت می کنیم. این همان واقعه احیای دین در ظرف زمان است و این کار عارفانی متعهد است تا یکبار دگر در ظرف زمانه ما این واژه های کلید قرآن و اسلام را تعریف کنند: ایمان، شرک، اخلاص، کفر، نفاق، تقوا، انفاق، صلوة، زکوة، جهاد، علم، فقه، دین ، بهشت ، دوزخ ، برزخ ، عدالت، قسط، رسالت، امامت ، توبه، ربا و …..
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۳ ص ۹۱

دانته واسلام

«کمدی الهی» اثر معروف دانته حکیم ایتالیائي را یکی از پنج آثار جاودان جهان اندیشه بشری دانسته اند. دانته به واسطه این اثرش متهم به ارتداد و الحاد گردید و مابقی عمرر را در خفا زیست که یکی از اتهاماتش گرایش به مانویت و اسلام بود زیرا چنین برداشت و تفسیری از بهشت و دوزخ و برزخ در جهان مسیحی سابقه نداشته است و تماماً منطبق بر معارف اسلامي و آنهم عرفاني و خاصّه عرفان شیعی می باشد و اندکی هم شباهت به «ارداویرافنامه» دارد که یك اثر مانوی می باشد. جالب اینکه دقیقاً براساس معارف قرآنی در بالاترین طبقات دوزخ ریاکارانند که بدترین این طبقبات را ریاکاران دینی و ملایان مذاهب اشغال کرده اند یعنی منافقان. فقط در باور عرفاي اسلامی و امامیه است که فلاسفه متهم به شرك هستند و در اثر دانته نیز بسیاري از فلاسفه در طبقات مقدماتی دوزخ جاي دارند. و امّا پست ترین و بدترین طبقه دوزخ بر خلاف سایر طبقات یخ بندان مطلق است که در آن گناهکار نه مرده است و نه زنده. این مثال درك اسفل السافلین مي باشد.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۳ ص ۱۷۷

هدایت همه مکاتب عصر جدید را از نزدیک درک نمود و به کنه اش راه یافت. او نخستین سوسیالیست متفکر و اگزیستانسیالیست اصیل و نیهیلیست عارف مشرب بود و نیز نخستین ایرانی به خود آمده در متون پهلوی. و عشق او به هندوستان همان منشا ذکر و به خود – آیی او بود همچون همه خود – شناسان بزرگ قدیم و جدید ما، مثل دکتر شریعتی. او همچون دانته بهشت و دوزخ و برزخ وجودش را یافته بود و از جمله اندک عارفانی است که متافیزیک را در فیزیک تعّین بخشیده بود. او خود – آموخته ای تمام عیار بود و آگاهی اش بر انسان و زمان، بی نظیر و بکر بود.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۳ ص ۱۸۲

دین و واقعیت
قرآن می فرماید: « براستی که دین هر آن واقع است. » به نظر ما هیچ آیه همچون این آیه مذکور دین را به عنوان یک جهان بینی کامل عرضه نمی کند. جهانی که عین دین است و دینی که بیان واقعیت است. از این منظر دین یک ایدئولوژی آرمانشهری و باید و نبایدی نیست، همانطور که در جای دیگری می گوید: « در دین هیچ جبری نیست. » در واقع کلّ جهان و جهانیان در دین است و کلّا عالم هستی همان دین به معنای « راه » است، راهی که به خدا می رسد و هیچکس را از این راه گریزی نیست همانطور که قیامت کبری همه به حضور خدا می رسند خواه ناخواه. همانطور که بهشت و دوزخ و برزخ و همه طبعات و طبقاتش در دین است. و انسانها یکی از این سه روش و مکتب را در دین انتخاب می کنند و همه به خدا می رسند. از آیه مورد بحث درک می شود که دین همان مکتب رئالیزم است منتهی رئالیزمی صرفاً مادی بلکه یک رئالیزم کامل که همه ابعاد و وجوه و اعماق و طبقات عالم هستی را شامل می شود و لذا آنان که دین را به واسطه معرفت انتخاب می کنند از راه بهشت به خدا می رسند و لذا با واقعیت جهان آشنا شده و درباره اش علم می یابند و مابقی که دین را انتخاب نمی کنند از راههای دوزخی و برزخی وارد واقعیت جهان شده و لذا آن را فهم نمی کنند و علومشان تماماً فرضی و توهمی و محکوم به ابطال است. و این راه را ظالمانه طی می کنند یعنی با زور.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۴ ص ۹۸

خود هوسرل در یک کلام، پدیده شناسی را یک روش منطقی برای کشف ذات جهان نامیده است که آن روش عبارت است از « کاهش منطق » که عملًا صفات زدائی از پدیده هاست تا رسیدن به ذات. این روش منطقی – فلسفی اساس مشهورترین فلسفه قرن بیستم جهان یعنی اگزیستانسیالیزم (مکتب اصالت وجود) گردید که همان اصالت ذات است در مقابل ماهیت (صفات). ولی آنچه که عملًا در این فلسفه رخ نمود نه ذات بلکه پوچی و برزخ و عدم بود. به همین دلیل همه فلاسفه این مکتب یک روش عرفانی و روحانی را برای جهش از این
برزخ مطرح نمودند که موسوم به «ترانسدانس» می باشد که مترادف اشراق یا معراج عرفانی و شهود قلبی است.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۴ ص ۱۱۳

عبور از خط وجود

آدمی با تولدش پا از خط وجود بیرون می نهد و دچار غربت و از خود بیگانگی و لذا احساس هراس و نابودی می شود و به هر چیزی پناه می برد و این پناه جستن را عشق می نامد. ولی هیچ چیز و کسی حاضر نیست که دیگری را برای همیشه در خود جای دهد و وجودش را به او بخشد. لذا نفرت آغاز می شود و آدمی دوباره دربدر می شود. بسیاری در این دربدری و نفرت تباه و هلاک می شوند و انگشت شماری راه خانه وجود خود را می یابند و یکبار دگر از خط وجود می گذرند و پا به عرصه موجودیت می نهند اینان موحّدانند و عارفان واصل که کلّ عالم و آدمیان را ترک نموده و دل از همه شسته و لایق وجود شده اند. اینان تنهایان و بی تایان هستند که کلّ بشریّت را امامت می کنند. اینان امامان وجودند. اینان تنها موجودهای عالم برزخ و حیات خاکی هستند و اسوه های فقر و تنهائی و عشق و کرامت و شفاعت.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۴ ص ۱۲۰

فرصتي برای وجود یافتن

زندگی لزوماً همان زنده بودن و وجود داشتن نیست بلکه فرصتی فوق العدمی است که به ما داده شده تا وجود را بیابیم و موجودی ابدی شویم. حیات و هستی دنیوی ما یک وضعیت بینابینی و برزخی بین بود و نبود و مرگ و زندگی است. ما ریشه در عدم داریم و بسوی عدم می رویم الّا اینکه در این فرصت فوق عدمی بتوانیم نور زندگی جاوید و گوهره هستی را بیابیم که با مرگمان نمیریم و نابود نشویم. زندگی، نبردی برای هستی یابی است. نبردی برعلیه عدم تا ریشه عدم را از خود براندازیم و خود را به هستی مطلق و جاوید ملحق کنیم.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۴ ص ۱۲۲

از بایستی تا هستی
آدمی با هستی خود زندگی نمی کند بلکه با تصوّر و آرمانی زندگی می کند که یک «بایستی» است. او هستی را در ذهن خود تبدیل نموده و تمام تلاشش اینست که این بایستی را واقعیّت بخشد. کلّ تاریخ بشری تلاشی جز این نبوده است و جهانی که امروزه پیش روی داریم محصول این تلاش است که یک برزخ می باشد چیزی بین هستی و نیستی. به همین دلیل اکثر انسانها با مرگشان بر جهان برزخ وارد می شوند. اینگونه است که هرچه که متمدّن تر می شویم ، وحشی تر می شویم، هرچه مرفّه تر می شویم، بیشتر عذاب می کشیم، هرچه بهداشتی تر می شویم، رنجورتریم هرچه بیمه تر می شو یم بر بیم ما افزوده می شود و هر چه شرایط خوشبختی فراهم تر می گردد، بدبخت تریم و هرچه بیشتر خودمان را اثبات می کنیم بیشتر باطل می شویم. این همان بودِ نبود است و هستیِ بایستی. آدمی تا از آرزوهایش دست نکشد به آن نمیرسد. بایستی همان نیستی انسان است و قلمرو هلاکت.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۴ ص ۱۲۶

 فلسفه دنیا

حیات دنیا یک حیات برزخی است یعنی همه پدیده ها و معانی و ارزشهایش بین بود و نبود سرگردان است. همینکه حیات دنیا بر نظام خیر و شر استوار است، دالّ بر این حقیقت برزخی می باشد. خیر و شر، دو چیز یا دو وضیعت و جغرافیای متفاوت و مستقل از یکدیگر نیست بلکه تافته و بافته هر امری است. یعنی خیر هرچیزی به اندازه شر آن است. یعنی در هر امری که خیر بیشتری سراغ داریم به همان میزان مواجه با شرش می شویم. و لذا در پس هر پیروزی، یک شکست به همان میزان در انتظار است و نیز باالعکس از پس هر زیبایی، یک زشتی به همان شدت حضور دارد. در پس هر مهری به همان شدت قهر نهفته است و… . و آدمی بازیچه این دیالکتیک است. و آنچه که رستگاری نامیده می شود نه رویکرد خیر امور بلکه رهایی از خیر
امور است جهت نجات از شرش. رستگاری یعنی خیر دنیا را به شرش بخشیدن در رهایش کردن. رستگاری که قلمرو توحید و یگانه پرستی است به لحاظ ارزیابی نظام فراسوی خیر و شر است و این جهان عارفان موحد است که به یاری معرفت از این دنیا می رهند. فلسفه حیات دنیا، فلسفه بطالت است که برآیند نهایی آن، صفر است زیرا خیر بعلاوه شر مساوی با صفر و ابطال است. ارزش دنیا نیز بیش از این نیست که آدمی آنرا سکوی پرش به جهان برتر قرار دهد و نه اینکه درآن به امید خیرش بماند و پوچ شود. و آدمی جز با توسل به
وجود انسان عارفی که ورای خیر و شر است، از این ابطال رهایی ندارد.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۴ ص ۱۶۰

آدمیّت و عدمیّت

آدمیّت همان درک عدمیّت و حضور و یاد دائمی این ذات ازلی و خود به خودی خویشتن است. این ادراک دائمی انسان را بر مخلوقیت خود آگاه و بینا نموده و لذا روبه روی خالق در مقام عبودیت و خشوع و واقعیت قرار داده و لذا مولّد تواضع است. تواضع به معنای قرارگرفتن در «وضع» خویشتن است. وضع آدم حضور بر عدمیّت است. و لذا فقط این حضور و معرفت است که خصائل آدمی را شکوفا می کند و ارزشهائی پدید می آورد که موسوم به آدمیّت یا اومانیزم است که زندگی انسانها در کنار یکدیگر را ممکن و محبّت آمیز و با تفاهم می کند. زیرا منشأ تفاهم همانا فهم و یاد این عدمیّت می باشد بدین معنا که: از عدم آمده ایم و به عدم می رویم. پس بدینگونه بر غول تکبّر و غرور خود فائق آماده و کفر خود را که همان انکار عدمیّت و مخلوقیت
است مهار می کنیم و همدیگر را نمی دریم و بلکه بعنوان میهمانانی در یک میهمان خانه بزرگ به هم حرمت می نهیم و همدردی می کنیم و با این درد و احساس و حضور مشترک راهی بسوی ابدیّت می یابیم که سوی حضرت خالق است. پس آگاهی ما بر عدمیّت ماست که راه ابدیّت را به ما می نمایاند و راه خلاق شدن انسانی را به ما می آموزاند در حضور خالقی که ما را از عدم برآورد تا طالب هستی جاوید شویم درغیر اینصورت در برزخ بین بود و نبود هراسانیم و از فرط هراس یکدیگر را زیر پاهایمان له می کنیم.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۴ ص ۲۱۳

تهمتی به نام «من»

همۀ ما با اندک تأمّلی در ماهیت و افکار و کردار و زندگی خود در می یابیم که بزرگترین دروغ و تهمتی که به خود می زنیم همانا «من» است و این کارخانه هر دروغ دیگری است زیرا در تلاش برای اثبات من به خودم هم به خودم دروغ می گویم و هم به دیگران. آیا براستی چه چیزی از هویت من از من است: تن من، نام و نشان من، خاندان من، علم و فن من، افکار و احساسات من و ….. ؟ تن من که از رابطه والدین پدید آمده و نهایتاً با مرگ از بین می رود و لذا همه متعلقاتش هم عاریه ای است. نام و مذهب و فرهنگ و شرایط من جملگی از تاریخ و طبیعت و جامعه و القاعات و جبرهای زمانه است. افکار و احساسات من هم اگر از من بود بر آن احاطه ای می داشتم و می توانستم آنها را از بین ببرم و یا فکر و احساسی جدید در خود پدید
آورم. پس هیچکدام از آنچه که من آنرا از خودم می دانم و بدان وسیله خودم را اثبات می کنم از من نیست و چون از من نیست برای حفظ و دفاع و اثباتش مجبور به دروغ و ریا هستم و بعد برای حفظ دروغهایم بایستی مابقی عمرم را مشغول ریاکاریهای دیگر باشم و لذا در دروغهای لامتناهی غرق و گم و گور می شوم و نهایتاً کوهی از دروغ و تظاهر و ریا و ادعا را که ربطی به من ندارد من می پندارم که با مرگم نابود شده و با این نابودی بر حیات آخرت وارد می شوم که ورود به عالم برزخ و هیچی است و اینست که خداوند می فرماید: وای بر مکذّبین!
آدمی تا زمانیکه خدایش را در خود نیافته بی خود است و کذّاب. زیرا خود انسان همان خداست به قول علی (ع).
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۴ ص ۲۲۷

انسان بعنوان خالق سرنوشت خود

حیات دنیوی بشر به مثابه خلقت جدید و دوباره انسان است که قرار است انسان بدست و اراده خودش یکبار دگر آنرا بیافریند و بدینگونه و دلیل است که انسان مسئول سرنوشت خویشتن می شود و از بابت آن مؤاخذه و اجر و جزاء می شود. هرآنچه که تحت عنوان شرایط جبری و خدادادی در زندگی ما بدون اراده ما وجود دارند مواد اولیه این خلقت جدید محسوب می شوند: والدین، فامیل، شرایط اقتصادی و اجتماعی و زیستی و تاریخی و موروثی، امکانات تربیتی، حوادث طبیعی و اجتماعی اعم از خوب و بد و… و نهایتاً هیکل و احساس و حواس و اندیشه و اراده ما. انسان حتی آدمهای زندگیش را می تواند مناسب اراده و آرمان خودش در نزد خود و برای خود بیافریند همچنین طبیعت محیط زیست خود را و جامعه و جهان خود را. همه این مواد اولیه در کارگاه ذهن و روان و عواطف و اراده و نیز تلاشهای عملی قابل بازآفرینی هستند. فی المثل یک آدم و یا شرایط واحدی برای من بهشتی و برای دیگری جهنمی می شود. این حاصل خلقت دوباره است. آدمی می تواند همه آدمهای زندگیش را برای خودش یا مبدل به دیوهای شکنجه گر روح خود نماید و یا مبدل به فرشتگان نوازنده روح خود سازد. انسان می تواند به قدرت تفکر و ایمان به خدا و محبّت به همنوعان در هر شرایطی یک جهان دوزخی یا برزخی و یا بهشتی در دل خود بیافریند. انسان با همین جهان از دنیا می رود و این توشه آخرت است و نتیجه خلقت دوباره اش به اراده خودش.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۴ ص ۲۵۵

بنظر می رسد نوعی طرز فکر خاص در بشر وجود دارد که قلمرو پيدايش خودکشی است و آن نگرش کلان به زندگی و معنای هستی انسان در جهان و توقع بيش از حد انسان از خويشتن و جاه طلبی ها و احساس خدايگونه ناکام و تکبّر متلاشی شده در عرصه عشق و احساس پوچی در تماميت زندگی است. خودکشی حاصل نوعی خودشاسی کافرانه و ظلمانی است که بدون نور هدايت و امام روحانی رخ می دهد و در برزخ بی معنائی به جان صاحبش می افتد و شهيدش می کند. به تحقيق معلوم شده است که انسانهائی که با فکر خودکشی روزگار می گذرانند انسانهائی رقيق القلب و شديداً عاطفی هستتند و در طبقه خودشان از طرز فکری عميق تر و جدی تر برخوردارند و عموماً آدمهائی بسيار کم آزارند و به جای انتقام از ديگران از خود انتقام می کشند. در بسياری موارد خودکشی حاصل عشق هائی ناکام و پاک بوده است.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۵ ص ۴۲

اما بنظر می رسد کته جنبه ای از روشنفکری دينی در طول تاريخ تا به امروز به سمت الحاد و انکار دين رفته است که کمونيزم و اگزيستانسياليزم دو تا از مشهورترين ايدئولوژيهای الحادی خروج کرده از روشنفکری دينی می باشد که دو انحراف و انشعاب و آفت بزرگ در نهمضت بزرگ روشنفکری دينی محسوب می شود که غايت اين هر دو به نيهيليزم (پوچی گرائی) انجاميده است. اين پوچی گرائی در عين حال يکی از مراحل عبور و انتقال معرفت از ماوراء طبيعت به طبيعت می باشد که برزخی هولناک در مسير تاريخی و عرفانی اين نهمضت است که صرفاً مربوط به عصر جديد هم نيست و سابقه ای تاريخی در سراسر جهان دارد. مثلًا گذار برزخی بودا را شنيده ايم که اکثر عرفا پشت سر نهاده اند. اين گذار در حکيمان بزرگی چون مولوی و خيام و حافظ هم درک می شود. ولی آنچه که خطرناک و مهلک است وجه عاميانه آن است کته امروزه در سراسر جهان شاهديم که انواب هيپی گريها نمونه ای از اين واقعه محسوب می شدند که در کشور خودمان نيز غوغا می کند. در واقع بايستی روشنفکری دينی در کشورمان بعد از انقلاب را عرصه گذار برزخی و نيهيليستی دانست که دامنگير عالم و عامی و پير و جوان می باشد. اين برزخ بيان ديگری از آخرالزمان نيز تلقی می شود. آخرالزمان فرهنگی و هويتی و اعتقادی در جهان مدرن تماماً محصول گذار روشنفکری دينی از اين برزخ است که بواسطه سواد عمومی و ارتباطات جهانی بسرعت هويتی جهانی يافته است و به مهلکه ای جهانی می ماند که جز با ظهور يک روشنفکر دينی کامل و جهانی که زبان عرصه پسامدرنيزم جهانی باشد امکان نجات نيست همانطور که همواره چنين بوده است.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۵ ص ۴۷

و اما بهتر است خود «تاريخ» را يکبار دگر بعنوان ظهور زمان در انسان دريابيم. کتب عالم هستی و موجوداتش در نيم نظری و به آنی به اراده کن فيکون خداوند پديد آمد. پس کل عالم هستی در زمان پديد نيامده است و لذا معنای تکامل در انديشه بشری که تماماً تاريخيگری و زمانيت است در حقيقت يک وهم است و واقعيت ندارد. يعنی تاريخ بعنوان گذشت زمان و جريانی که آغاز و وسط و پايانی دارد يک امر غيرواقعی می باشد. هر چيزی در بدو خلقت کامل بوده است. و اصلًا مفهوم آغاز و پايان يک مفهوم توهمی و خيالی است يعنی معنائی تحت عنوان «عمر» يک معنای برزخی و خلاف واقعيت است. در يک کلام هر آنچه که موجب فريب و جهل و غفلت و گمراهی و کفر بشر است حاصل اين توهمی است که تاريخ ناميده می شود. همه مفاهيم حاصل از اين پديده مجرد و ذهنی بشر فريبنده اند. و ظلمتی جز تاريخ نيست. تاريخ حاصل غفلت انسان از هستی خويش و معلول غيبت انسان از حضور خداست و قلمرو از خود بيگانگی بشر است.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۵ ص ۴۹

دموکراسي و نیهیلیزم

دموکراسی که بر پايه برابری و همسانی صوری و فکری و روانی و مصرفی بشر مدرن بنا شده است فلسفه تقديس پوچی باطنی بشر است زيرا فقط صفرها با هم برابرند. دموکراسی همان فلسفه جوامع و انسان رياضياتی است: فلسفه تساوی (=) نيهيليزم نه بعنوان يک فلسفه و گذار از برزخ انديشه بلکه بعنوان سقوط در ظلمت بی معنائی و بطالت و انجماد روح، اساس فلسفه دموکراسی و سوسياليزم غربی است که دو بيان از برابری و همسان سازی انسانهاست. درست به همين دليل دو نوع افراد به اين امر تن در نمی دهند. يکی اشراف و صاحبان قدرتهای بزرگ در جهانند که به لحاظ صوری از سائر مردمان تفاوتی عظيم دارند و هرگز نمی خواهند در سطح ديگران پائين آيند و معمولی و بخور و نمير شوند زيرا فقط در اين تفاوت احساس معنا می کنند. و نوع ديگر از افراد که به دموکراسی تن در نمی دهند عارفانند که دارای هويت و معنای باطنی هستند و پوچ نيستند و لذا در اين پوچی همسان ديگران نيستند زيرا دارای حرکت جوهری روح هستند.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۵ ص ۱۴۲

بهرحال از آنجا که اصلاح طلبان ما جناح اصول گرا را فاشيست می دانند به هايدگر فحش می دهند تا به گوشه قبای کسی بر نخورد ولی اصول گرايان چون اصلاح طلبان را طرفدار آمريکا می دانند به پوپر نسبت صهيونيست می دهند تا به گوشه قبای کسی در جناح مقابل برنخورد. آيا بهتر نيست به جای بر پا نمودن جنگ بين دو فلسفه بيگانه و ملحد برای اثبات حقانيت و يا عدم حقانيت جناحی به قرآن و سنت و عقلانيت خود رجوع کنيم؟ بهرحال که ما همديگر را مرتد و ملحد می ناميم بهتر است با معارف قرآنی باشد نه بواسطه فلسفه هايی که هر دويشان آشکارا ملحد هستند. حدود يکی دو دهه پيش بر سر فلسفه نيچه دعوای مشابه ای بر پا شد که حتی خون عده ای هم ريخته گرديد و اصلًا معلوم نشد براستی دعوا بر سر چه بود. آيا بهتر نيست اگر هم قرار است خونی براه افتد بر سر دفاع از اعتقادات خودمان باشد نه فلسفه ای بيگانه. آنهم فلسفه هايی که براستی هرگز فهم نشده اند نه در کشور ما بلکه حتی در خود اروپا هم فهم نشده اند مخصوصاً انديشته های ديالکتيکی و برزخی کسانی چون نيچه و هايدگر. همه دعواها بر سر چيزهايی است که فهم نشده اند: ليبراليتزم، دموکراسی، سوستاليزم، پلوراليزم و … بقول علی (ع): جهنمی جز بی معرفتی نيست.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۵ ص ۱۵۵

پایان افسرده زندگي دانشمندان

تقريباً همه دانشمندان بزرگ و بانيان علوم و فنون و نوابغ هنری و ادبی در نيمه دوم عمرشان دچار افسردگی بغايت شديدی می شوند درست در زمانيکه بايستی بخاطر آنهمه مکاشفات و اختراعات خود در اوج پيروزی و نشاط و اميد قرار بگيرند و نيمه دوم عمرشان را غرق در شور و شوق و شادی و رضايت و نيک بختی باشند. اين نتيجه وارونه از چه روست؟ زندگی افسرده و حسرت بار و گاه جنون آميز نيمه دوم عمر کسانی چون ارسطو، بوعلی، نيوتون، مادام کوری، فرويد، انيشتن، يونگ و امثالهم حجتی بر اين ادعاست. اينان خدايان عرصه علوم و فنون محسوب می شوند و افتخار جهان بشری هستند ولی اين چه عاقبتی است. پر واضح است که افسردگی و دلمردگی بکلی جدای از حزن و اندوه عرفانی بزرگان دين و معرفت می باشد که وجهی از عشق
آنهاست و اصلًا بمعنای حسرت و ندامت نيست بلکه بمعنای داغ هجران ياران و فراق دوست است و نه احساس پشيمانی و قحطی و برزخ روح. فکر آدمی به مثابه عرش خداست و قلمرو عرفات حق است و لذا نوابغ فکری بيش از سائرين مستحق و ملازم خداشناسی هستند. پس بهدر دادن اين وديعه ويژه الهی فقط در علوم دنيوی به نوعی خيانت در حق اين عاليترين نعمت خداست. اين خيانت بخويشتن است که مولد احساس حسرت و سرزنش خويشتتن می باشد زيرا عطش روح را ارضا نکرده است و بر برزخ وجود افزوده است.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۵ ص ۱۸۴

اعلان جرم برعلیه حضرت علم؟

اگر ما جهان سومی ها و مخصوصاً مسلمانان کمترين انتقادی به دانش اروپائی بنمائيم متهم به تحجر و بنيادگرائی و رجعت به غار نشينی می شويم در حاليکه خدايان علم و انديشه پسا مدرن غرب نخستين کسانی بوده اند که علمی بودن علوم اروپائی را از بنياد مورد سوال قرار داده اند هر چند که متهم به جنون گشته اند. مثل نيچه که کل مدرنيزم را به چالش گرفت و متهم به جنون ادواری و سفليس شد. ادموند هوسرل پدر فلسفه پديدارشناسی که دانش اروپائی را مواجه با برزخ و بن بست تاريخی معرفی نمود و او هم متهم به جهود بودن شد و طرد گرديد! هايدگر پدر اگزيستانستاليزم که مرگ فلسفه اروپائی را اعلان نمود و تکنولوژی غرب را قلمرو ظهور برزخ ناميد و او هم متهم به نازی بودن گرديد و مسکوت ماند. و يا اشپنگلر که تمدن غرب را در حال افول دانست و متهم به نيهيليست بودن گشت. آلبرت انيشتن بزرگترين نابغه علمی غرب که ماهيت علم اروپائی را به زير سوال برد و ادعا کرد که بايستی در اصول علوم غربی تجديد نظر نمود و او هم متهم به بيماری آلزايمر و جنون گرديد. آلبرت شوايتزر که پزشکی غرب را متهم به نژادپرستی و نژاد کشی در آفريقا نمود و محاکمه شد و… با اين احوال اگر مسلمانی به گوشه قبای علوم و فنون نقدی نمايد قبل از هر کس از جانب خود مسلمانان متهم به توحش و بلکه کفر و الحاد می شود چرا که پنداشته می شتود آن علمی که در قرآن مدنظر است جز علوم غربی نمی توان بود؟ و عجباآ؟ بيائيم باور کنيم که غرب زدگی ما جز در پرستش علوم و فنون غربی نيست.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۵ ص ۱۸۷

ما ايرانيان بين فراق و وصال در تردد هستيم و لذا دار يک فرهنگ و تاريخ برزخی و پريشانيم. اين همان اصل و علت دوگانگی ما بين ايرانيت و اسلاميت است که همواره وجود داشته و اين اواخر دو صد چندان شديدتر شده و گاه مبدل به نبرد می شود. سال نو اسلامی سيمائی غمگين دارد و سرآغاز سرگردانی و دربدری و تنهائی و محنت و هجران از عزيزان است. ولی سال نو ايرانی (زرتشتی) درست عکس اين وضع را دارد. و اينست که بالاخره هر بشری به يک جناح وصل يا هجران می پيوندد ولی ما ايرانيان بين وصل و هجران در ترديديم. و اين کل ماهيت ديالکتيکی فرهنگ و روحيه و هويت ماست که نه تاب وصل داريم و نه طاقت هجران زيرا مطلقيم. زيرا عاشقيم.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۵ ص ۲۴۸

ولی بهرحال آخرالزمان عرصه فروپاشی و انهدام سنت هاست و کسی را يارای ممانعت از اين واقعه جهانی نيست اين بدان معناست که آخرالزمان زمينه ساز قيامت به معنای عرصه تفريد و تنهايی بشر در حضور تنهای مطلق يعنی خداست منتهی کسی به اين حق می رسد و در قلمرو انهدام سنت ها نابود نمی شود که بر اين واقعه معرفت يافته و بتواند ريشه های باطنی سنت ها را در نفس خود کشف نموده و در واقع سنت ها را خودی و فردی کند همانطور که دين آخرالزمان هم دين باطنی است و فقط چنين کسی می تواند از برزخ و انحطاط مدرنيزم جان سالم بدر برده و به فراسوی سنت و مدرنيته راه يابد.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۵ ص ۳۰۹

روشنفکری دينی در تاريخ جهان به دو راه و روش متفاوت در جريان بوده است: فلسفه و عرفان. روش فلسفی راهی فردی و خود بخودی و تجربی است که گاه از اساتید و کتب هم بهره می گیرد و غايتش « فیلسوف » است. ولی روش عرفانی بر مبنای محبت و ارادت قلبی به يک انسان موحد و مؤمن است که امام يا پیر و مراد نامیده می شود و در مذاهب هندو به « گورو » موسوم است. غايت اين روش، عارف يا صوفی واصل است. اساس روش اول بر عقل و استدلال و فردگرائی است ولی روش دوم بر عشق و ايمان استوار است و معرفت حاصل آن می باشد. تجربه تاريخی نشان میدهد که در روش اول کسی به مقصود يعنی يگانگی ماده– معنا نائل نیامده است و جدی ترين سالکان به برزخی مادام العمر مبتلا گشته و گاه بخود کشی رسیده اند و يا در افیون ساقط گشته اند. فردريک نیچه يکی از مشهورترين نماد مدرن در اين مکتب است و صادق هدايت نیز نمونه مشهور در وطن ماست. روشنفکری دينی اگر به معرفت نفس نرسد جز پريشانی و پوچی عاقبتی ندارد. و اما معرفت نفس مستلزم داشتن يک يار روحانی است همچون آئینه ايی که بالوقفه خود را در آن می بینی.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۶ ص ۱۱

به هرحال در نهضت حدود سیصد ساله عصر « ايدئولوژيهای » مدرن غرب، اگزيستانسیالیزم آخرين فاز « ايدئولوژی » بود که بر آستانه معرفت نفس رسید و لذا همسايه عرفان است. ولی بدلیل افکار پیشاپیش خود نسبت به دين و اخلاقات فطری موفق به ورود بر اين عرصه نگشت و لذا دچار هويتی برزخی و بی عمل گرديد و نهايتا منافق ومذبذب از آب در آمد و توجیه گر هر فساد و ستمی گرديد. اگزيستانسیالیزم مسیحی ياسپرس و مارسل و تیلیخ هم به دلیل افکار و اکراه نسبت به شريعت عملًا مبتلا به سرنوشت سارتر و هايدگر شد.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۶ ص ۱۲

اگزيستانسیالیزم به ياری منطق کاهشی (سلبی) پديده ها را بر آستانه عدم کشانید و از آنجا مدعی شد که جز بواسطه يک واقعه عروج معنوی نمی توان به وجود محض رسید و اين عروج فلسفی را «ترانسدانس» نامید که به لحاظ لغت مترادف کشف و شهود عرفانی است. بنابراين فلسفه وجود در غرب به نیستی جهان رسید و لذا بطور طبیعی آنانکه به ترانسدانس اعتقادی نداشتند بانی فلسفه نیهیلیزم (نیست انگاری) شدند که در قلمرو ارزشها همان مکتب اصالت پوچی است. اين پوچی نیز در عرفان اسلامی همان برزخ است.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۶ ص ۴۳

انواع سلوک معنوی

«سلوک» بمعنای حرکت است و در اصطلاح ما حرکت جوهری و معنوی بسوی خداوند را گويند. بدين ترتیب کل عالم و آدمیان در حرکت و سیر الی الله هستند به جبر يا اختیار. سلوک جبری از دوزخ و طبقات آن می گذرد و به درک اسفل السافلین می انجامد به لحاظ منازل نفسانی. ولی سلوک اختیاری که در ارادت با پیر معنوی ممکن می شود و سراسر جهاد و مراقبه می باشد از برزخ می گذرد و به رضوان خدا می انجامد. سلوک جبری همان قلمرو عرف و سنّت و تقلید است. ولی سلوک اختیاری چند نوع است: سلوک عاشقانه، سلوک عارفانه، سلوک زاهدانه و سلوک مرکّب که شامل اين هر سه نوع مذکور است و سلوکی کامل و جامع محسوب می شود که کوتاهترين و سريعترين سلوکهاست و در غایت آن سه نوع سلوک رخ می دهد. سلوک اختیاری با زهد آغاز می شود و در کمال به عشق می رسد و در غایت عشق به عرفان می انجامد و سپس هر سه گوهره را داراست و مثلث وجود را تشکیل می دهد. و امّا گاه سخن درباره سلوک ديگری است که «اويسی» نامیده می شود که سلوکی بی وجود پیر و امام است. اين نوع سلوک ويژه انگشت شماری از اولیای خداست که پیشاپش به مدارجی عالی از تقوا رسیده اند و در مسیر زندگی در جستجوی يک آموزگار روحانی ناکام مانده اند و لذا خداوند آنان را بواسطه روياها و از نزد خودش هدايت می کند درست مثل خود اويس قرنی که در عالم رويا حضرت رسول اکرم (ص) را ديدار نمود و در ارادت وی قرار گرفت. ولی متأسفانه امروزه جرياناتی بولهوس و بیگانه از تقوا، راه و روش فاسقانه خود
را سلوک اويسی نامیده اند و عدم اطاعت از يک پیر معنوی را تقديس می کنند.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۶ ص ۷۳

فرق فلسفه و عرفان

بسیاری عرفان را همان فلسفه و يا جنبه ای از فلسفه و يا ادامه فلسفه می دانند حال آنکه چنین نیست. در کل تاريخ فلسفه هرگز هیچیک از مسائل و معماهای بشری به پاسخی واحد و بديهی نرسیده که عنصری از فرهنگ و باور بشر شده باشد. فلسفه، جهان برزخ ايده هاست و همه امورات بین بود و نبود سرگردان است زيرا مسائل و معماهای وجود انسان را در غیر انسان جستجو می کند به مانند اينست که آدمی برای شناختن يک پرنده به مطالعه در احوال و چگونگی کوهها بپردازد. مسائل و پاسخهای فلسفی به همین اندازه نامربوط و گمراه کننده است. و اما همه مسائل فلسفی فقط در نزد عرفا پاسخ يافته است زيرا عارفان انسان را در انسان جستجو می کنند يعنی خود را در خود می جويند نه غیر خود. حتی خودی ترين وجه فلسفه يعنی شناخت شناسی نهايتاً تبديل به منطق رياضی و يا روانشناسی فیزيولوژی بیوشیمی و رفتارگرائی شده است درست مثل علم طب که مبدّل به مهندسی بدن انسان گرديده است. عرفان به خود خدا میرسد و فلسفه به تکنولوژی. يکی به بهشت و دومی به جهّنم. فلسفه نیز در نزد بانیان اولیه آن در يونان باستان قرار بود به معرفت نفس بپردازد و از نخستین حکیمان يونان باستان جملگی عارفان بوده اند مثل پارمنیدز و زنون و جورجیاس و اگزنوفانس و سقراط. ولی محصلین فلسفه در سراسر جهان به گمراهی رفتند که حاصل اين گمراهی علوم و فنون است. که مبّدل به ارباب و خدای بشر شده و او را به دوزخ کشانیده و از ياد برده است.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۶ ص ۱۰۱

عشق، ماقبل و مابعد آن

آدمی تا قبل از تجربه يک رابطه عاشقانه به لحاظ هويت باطنی يک جانور شديد است. و در قلمرو روابط بیرونی هم موجودی اسیر عرف و عادات و قوانین و جبرها. و با عشق به قلمرو ارزشهای فطری وارد شده و برای نخستین بار صاحب اراده مختار و خلاق می گردد و در حیات اجتماعی نیز موجودی انقلابی می شود و می تواند پای بر بسیاری از جبرها بنهد و سرنوشت جديدی را برای خود رقم زند که منحصر بفرد خود اوست. لذا عشق عرصه هويت و انتخاب فردی است. فقط در عشق است که انسان با معنا و گوهره انتخاب در دل خود آشنا می شود زيرا عشق قلمرو حیات روحانی است. از عشق است که درب بهشت و دوزخ گشوده می شود. عاشق و معشوق هر چند که تحت الشعاع يک واقعه و نور واحدی قرار دارند ولی هر يک جهان و هويت مختص بخود را دارا می باشند که بسیار متفاوت و بلکه متضاد است. عاشق در مقام خالق است و معشوق هم در جايگاه مخلوق واقع شده است. و لذا هر يک عاقبتی مختص بخودش را دارد. رسالت عاشق تماماً از خود گذشتن بی مزد و منّت است و رسالت معشوق هم تماماً خود را يافتن توأم با شکر و ارادت است. هستی نوين معشوق همان هستی ايثارگرانه عاشق است. آفت و مرض مربوط به عاشق چیزی جز طلب مزد و منت نهادن نیست و آفت و مرض معشوق هم همانا احساس غرور و طلبکاری و سوء استفاده از محبت و ايثار عاشق است. ولی کجاست عاشق و معشوقی که از این امراض مبرا باشند. و لذا عمر عشق بر روی زمین کوتاه است. و بعد برزخ بی عشقی آغاز می شود که اگر عرصه کسب معرفت و توبه از کفران عشق نباشد بدون شک به دوزخ تباهی و فسق می انجامد و به جبر تزکیه حاصل می گردد. بهرحال آنکه عاشق نشده باشد انسانیت را در نیافته است.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۶ ص ۱۶۳

برزخ

ایدز و آزادی

ایدز خود یک بیماری نیست بلکه نابود کننده سیستم دفاعی و ایمنی بدن انسان است و لذا هر مرضی که در انسانی پدید آید به آسانی او ر امی کشد حتی یک آنفلوانزای معمولی. رشد امراض عفونی و از کار افتادن ارگانهای حیاتی مثل کبد و کلیه و عروق و پیدایش انواع سرطانها در مبتلایان به ویروس ایدز هزاران بار بیشتر از سائرین است. ایدز ام الامراض است. ایدز به مثابه قیامت دانش پزشکی و کفر علمی است. در طی این بیست سال اخیر که این ویروس در سطح جهان شناسائی شده و مبارزه با آن آغاز گشته تعداد مبتلایان به آن دو هزار برابر شده و از پانزده هزار نفر در جهان به حدود سی و سه میلیون نفر رسیده که این آمار فقط شامل موارد شناسائی شده و صاحب پرونده پزشکی می باشد. در واقع آمار واقعی دهها برابر است. برای ایدز جز پیشگیری هیچ روش دیگری وجود ندارد و این پیشگیری در یک کلمه همانا محدود سازی آزادی عمل عیاشانه بشر است و به قید و بند کشیدن نفس اماره و اراده به آزادی فاسقانه می باشد چرا که ایدز محصول آزادی در فسق و فجور می باشد هر چند که ویروس این بیماری یک ویروس آزمایشگاهی و محصول تحقیقات پزشکی در جریان سرم سازیها برای مبارزه با مالاریا بوده است که این ویروس در یک جهش بیولوژکیکی در آزمایشگاه پدید آمده است و لذا این بیماری حاصل نهائی کل دانش پزشکی در طول تاریخ بوده است. دانشی که می خواست بطور فیزیکی ریشه امراض را براندازد و به انسان عمر جاودانه بخشد موجب پدید آوردن مرضی شد که همه امراض بشر را تقویت و جهانی می سازد و به مرگ حتمی می رساند و این یعنی مرگ علم پزشکی. علمی که جز عیش فزاینده و آزادی بی پایان نفس بشری و عمر ابدی برای بشر آرمانی دگر نداشت. ایدز یعنی مرگ لیبرالیزم مرگ کفر.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۱ ص ۲۰۱

ایدز

فلسفۀ « ایدز »
ویروس ایدز مولد بیماری ایدز است که کل سیستم ایمنی و مصونیت بدن انسان را نابود می کند و وجود فرد بیمار را بدون هیچ قدرت مقاومت و دفاع در قبال هر مرضی در قلمرو نابودی قرار میدهد. « ایدز » یک بیماری نیست بلکه پذیرندۀ همه امراض است. در واقع مادر و ذات هر مرضی است که در عصر مدرن پدید آمده است و شقی ترین دشمن جان انسان گشته است. در واقع ویروس ایدز وجود انسان را نسبت به صاحبش، کافر و منکر و عدو می کند. و این از ویژگی همه امراض « اتو ایمیون » است که موسوم به امراض لاعلاج می باشند و ایدز کامل ترین و شقی ترین این نوع امراض محسوب می شود. فرد مبتلا به یک بیماری « اتیو ایمیون » دچار وضعیتی می شود که کل سیستم دفاعی بدنش بر علیه بدن عمل می کند و دشمن اوست. و ایدز شدیدترین و جامع ترین این نوع امراض است. در قرآن می خوانیم که انسان کافر خصم خویشتن است. ویروس ایدز ظهور این خصومت کافرانه انسان نسبت به خودش می
باشد. همانطور که می دانیم این بیماری برای نخستین بار در میان افراد و گروههای منحرف جنسی و معتادان پدید آمد و سپس به سائر افراد و گروههای بشری سرایت یافت. و هنوز هم سریعترین روش انتقال این ویروس همان روایط جنسی و تزریق مواد مخدر است. در حقیقت این بیماری از مهد اشد لذت جوئی و عیاشی و مستی و بولهوسی های بشر پدید آمده و توسعه می یابد و لذا همچون دیوی، عیش بشر کافر و فاسد را مبدل به اشد عذاب و هراس نموده و نابود ساخته است. امروزه شاهدیم که ترس از ایدز از خود بیماری وحشتناکتر شده است و درست به همین دلیل دولتها از انتشار حقایق مربوط به این بیماری سر باز می زنند تا احساس ایمنی و مصونیت جوامع بیش از این دچار تخریب نشود. بدین ترتیب بایستی ایدز را بزرگترین عذاب خدا بر جهان کفر دانست که لذیذترین غریزه در بشر را (غریزه جنسی) مبدل به عذابی عظیم ساخته است زیرا ترس از ایدز بنیاد این لذت و نیاز را بر می کند و در عین حال عیاشی و مفاسد اخلاقی و جنسی را هم منع می سازد. در نخستین سالهای دهه ۱۹۸۱ که دهه پیدایش ایدز در آمریکا بود رسانه های آمریکایی اعلان کردند که این ویروس برای نخستین بار در یک مرکز پژوهشی و پزشکی در آمریکا که مشغول تهیه داروی ضد مالاریا بود بطور مصنوعی و ناخودآگاه پدید آمد و از طریق استفاده از این دارو مخصوصاً در کشورهای آفریقایی بود که بیماری ایدز خودنمائی کرد. این خبر بعدها بکلی انکار شد و مسکوت ماند و تمام گناه این بیماری به گردن سیاهپوستان آفریقا افتاد. به هر حال همینکه ویروس ایدز از مهد دانش پزشکی پدید آمده جای بسیار تأمل دارد. یعنی علم پزشکی که گل سر سبد تمدن مدرن غرب است در جستجوی داروی جاودانگی به ویروس ایدز رسید که میتواند نسل بشر بر روی زمین را بکلی نابود سازد. تمدنی که جز عیش و لذت به هر قیمتی، ارزش دیگری نمی شناسد با تمامیت آرمان خود به بن بست رسیده است و دانش پزشکی مبدل به شقی تیرین دشمن جان بشر شده است. ویروس ایدز در حقیقت ویروس کفر است که سیستم ایمنی (ایمان) را در انسان نابود می کند و وجود انسان کافر علیرغم میلش پذیرای هر مرضی می گردد. بنابر این پر واضح است که بیماری ایدز علاجی جز توبه از گناهان و رجعت به ایمان ندارد. فقط ایمان است که می تواند ویروس ایدز را که دشمن ایمنی جان است نابود سازد و ایمنی را به انسان باز گرداند.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۱ ص ۱۷۲

دردهائي که درمان هستند

بسیارند امراض و دردها و گرفتاریهائی که وجودشان موجب تسکین یاعلاج بسیاری از امراض روانی ما هستند و ما درک نمی کنیم. این حقیقت را بنده به تجربه درمانی خود همواره شاهد بوده ام و دیده ام که با درمان یک درد یا مشکل لاعلاج، فرد دچار یک بحران روانی یا عاطفی بزرگ شده و شیرازه زندگیش از هم پاشیده است و آنگاه آرزو می کرده که ای کاش آن بیماری یا گرفتاری هرگز رفع نشده بود. با یک مثال ساده پزشکی می توان این حقیقت را درک نمود. مثلًا تب را یک بیماری می دانند در حالیکه یک درمان طبیعی و خود بخودی بدن انسان جهت پیشگیری یا علاج امراض واقعاً خطرناک است. و اینست که در پزشکی مدرن داروهای تب بر زمینه پیدایش بسیاری از امراضی مثل صرع یا عفونتهای مزمن هستند که به امراض لاعلاجی ختم می شوند. اکثر علائمی که در بدن انسان بعنوان بیماری تشیخیص داده شده و درمان می شوند در حقیقیت واکنش طبیعی تن و روان انسان در مقابل بسیاری از امراض مهلک جسمی و روانی هستند و بخشی از فعالیتهای سیستم ایمنی بدن محسوب می شوند که بواسطه انواع داروها سرکوب شده و زمینه پیدایش امراض مدرن شده اند. بسیاری از امراض مدرن و لاعلاج فقط محصول مبارزه مصنوعی با این علائم طبیعی هستند مثل ایدز ، سرطانها، صرع، وسواس ها، آلرژیها، آسم ها، سکته ها و آنفولانزاهای جدید و مرگبار و عقیم شدگی. آنتی بیوتیک ها، واکسن ها، تب برها، مسکن ها، آرام بخش ها و امثالهم از جمله علل بسیاری از امراض مدرن هستند.
دائرةالمعارف جلد ۱ ص ۱۸۵

فلسفه واکسن

فلسفه واکسن در اندیشه پاستور بر این مشاهده محتمل و احمقانه پدید آمد که انسانهائی که یکبار به ویروس یا میکروبی مبتلا شدند و نمردند دیگر در قبال آن مصونیت دارند. بدین ترتیب کل جان بشریت ملعبه این امر شد و همه به انواع میکروبها پیشاپیش مبتلا می شوند تا مبادا که بعدها بواسطه ابتلای به آن بمیرند. مسئله اصلی در فلسفه واکسن اینست که اصلًا چرا برخی از آدمها اصولًا در قبال این ذرات حامل امراض مهلک مصونیت دارند و مابقی ندارند. پاسخی فنی به این مسئله آنست که برخی دارای سیستم ایمنی قدرتمندی هستند و این میکروبها را نابود می کنند. ولی معلوم نیست که چرا؟ امروزه این چرا مربوط به ذات بشر (ژن) گردیده است و همه چیز تقصیر ژن است. فلسفه واکسن اینست که با وارد کردن عمدی اندکی میکروب به بدن انسان بتدریج سیستم ایمنی بدنش خود را در قبال آن آماده و قوی می سازد. ولی معضله جهش این میکروبها و ناکارآمدی آنتی بیوتیک پاسخی دندان شکن به این فلسفه احمقانه است. یعنی جریان تاریخی واکسنیزه کردن منجر به جهش اقتداری میکروبها شده و از این جهش، میکروب و مرضی مهلکتر رخ داده است. این قاعده شامل همه میکروبها از جمله سرماخوردگی می باشد. و اینست که امروزه بسیاری بواسطه سرماخوردگی می میرند زیرا میکروب آن تبدیل به سارز شده است. همانطور که ویروس ایدز حاصل جهش میکروب مالاریا در جریان واکسن سازی بوده است. امروزه حتی زخم معده تبدیل به یک بیماری میکروبی و مسری شده است و همه اینها محصول جریان واکسن سازی و آنتی بیوتیک ها و داروهائی چون کورتون و سائر مسکن ها و تب برها می باشد. همه امراض مدرن محصول این جنبه از پزشکی است. براستی روح پاستور در قبال این جنون انسان سوز چه پاسخی دارد.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۱ ص ۱۹۷

راز شقاوت طب مدرن ( آخرالزمان طب )

در دورانی که انگیزه طلب علم و معرفت و نیز خدمت به خلق از دلها رخت بربسته و جز سودای ریاست و ثروت و عیش انگیزه دیگر باقی نمانده است بی تردید دانشجویان پزشکی سرنوشتی ویژه می یابند زیرا به قصد ریاستی برتر و ثروت و عیش و هویتی تمام خواهانه وارد انسانی ترین و رحمانی ترین شعبه از علم می شوند که با درد و جان مردم سروکار دارند. منتهی برای رسیدن به اهداف خود بایستی با بیماری و ویروس و مدفوع و چرک و ادرار و خون و عفونت سروکار داشته باشند و دائماً خود نیز در معرض ابتلای به امراض مسری مثل ایدز باشند. و نیز اینکه بیماران هم اصولًا با چه نفرتی به پزشک خود پول می دهند خاصه که هیچ عاطفه و نیز بهبودی هم دریافت نمی کنند. نتیجه کار برای پزشکان چیزی جز احساس حقارت و نفرت و کینه و عداوت توأم با نخوت و سروری و برتری به ارمغان نمی آورد خاصه در دورانی که آنقدر پزشک فراوان است که صنف پزشکان هم بمانند تاجران به نوعی بسیار پیچیده تر مجبور به تبلیغات شده اند که این تبلیغات از بطن خود این علم و فن بطرزی موذیانه و مکارانه در اذهان عمومی مردم وارد می شود تا جیب و جان مردم را تسلیم این تجارت شقی جهانی کنند. حاصل این واقعه پیدایش اشد شقاوت در جماعت پزشکان است که منجر به بروز جنایاتی خارق العاده در سراسر جهان شده است: جنایات پزشکی و این نیز آخرالزمان این علم است.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۱ ص ۲۰۲

«خستگی مزمن» بیماری آخرالزمان

آخرالزمان عرصه ظهور انواع امراض حیرت آور و بی سابقه و لاعلاج است که علاجش جز با نور معرفت ممکن نمی آید. یکی از این امراض جدید که بعد از ایدز به قلمرو تحقیقات پزشکی وارد شده و کل علمای این علم را حیران ساخته مرضی است که به «خستگی مزمن» موسوم است که در یکی دو دهه اخیر در سراسر جهان مدرن بسرعت در حال شیوع است و انتشار این بیماری آنقدر سریع است که حدس زده می شود که یک مرض مسری باشد هر چند که هیچ ویروسی هم درباره این مرض پیدا نشده است و بلکه هنوز نتوانسته اند این مرض را درجایگاه علمی آن قرارد دهند که آیا یک مرض روانی است یا جسمانی و یا یک مرض روان – تنی. این بیماری در هر فردی به نوع خاصی بروز می کند و لذا حدس می زنند که مربوط به اختلال سیستم ایمنی بدن باشد. ولی ویژگی مشترک همه این مبتلایان احساس پیری و خستگی و کوفتگی و افسردگی دوران کهولت است درحالیکه حتی کودکان را هم مبتلا می کند و میل به بازی و نشاط را در آنان نابود می سازد. اگر آخرالزمان را بمعنای پایان عمر تاریخی بشر بر روی زمین بدانیم پس این بیماری را بایستی « بیماری آخرالزمان » بنامیم و لذا درمانش هم چیزی جز خروج از تاریخ تمدن بشری، نیست و این خروج یک خروج عرفانی و روانی است. بشر خیلی پیر شده است. همه مسائل بشر مدرن جز از دیدگاه آخرالزمان قابل فهم و علاج نیست.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۱ ص ۲۰۸

ام المسائل بهداشت و درمان مدرن

مهمترین مسئله پیش روی علوم بهداشتی و درمانی در عصر جدید کاهش و انهدام سیستم ایمونولوژی بدن انسان است که منشأ پیدایش امراض مسری لاعلاج مثل آنفولانزاها، هپاتیت ها، ایدز ، ابولا و امثالهم می باشد. این مسئله از قدیم تاکنون منشأ اصلی بیماریهای لاعلاج بوده است و حتی بیماریهای ساده تر و علاج پذیر. امروزه بتدریج در جریان تشخیص پزشکی همه امراض به منشأ ویروس باز می گردند که در مرحله نخست برخی از اعضاء و جوارح را دچار مشکل ایمنی می کند و سپس این انهدام سیستم ایمیونولوژی (ایمنی شناسی) به کل بدن سرایت می کند و در واقع نهایتاً سلولها دچار این انهدام می شوند. یعنی این انهدام، ذاتی می شود. بزرگترین مسئله تمدن مدرن در همه عرصه ها چیزی جز بحران ایمنی نیست. مسئله ضریب ایمنی حرف اول و آخر در کل این تمدن است . یعنی هیچ ایده و عمل و برنامه ریزی و نظام علمی و اقتصادی و سیاسی و درمانی و فرهنگی از امنیت برخوردار نیست و هر پارامتر افزایش یا کنترل ایمنی مولد یک ویروس فیزیکی یا متافیزیکی ضد ایمنی است، مثل مسئله ویروس کامپیوتری که هر ضد ویروس منشأ یک ویروس نامرئی تر و مهلکتر می شود. همین مسئله درنظام واکسن ها در دانش پزشکی رخ نموده است و نیز در عرصه سیاست و اقتصاد و فرهنگ و تسلیحات و نظام امنیت سیاسی حکومتها و ابرقدرتها. و این دال بر انحطاط و انهدام ایمان بشر مدرن است. ایمان بمعنای روح امنیت در انسان. انسان مدرن بمیزانی که برای سعادت و بقای خود متوسل به غیر خود (خدا) می شود ایمنی اش در خطر قرار می گیرد. در واقع ذات مدرنیزم و تکنولوژیزم بر اصالت ناامنی و کفر استوار است.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۱ ص ۲۱۱

انسهانهای مدرن هر یک تبدیل به زباله دان کالاهای صنعتی شده اند و در درون خود در حال گندیدن می باشند و لذا شبانه روز بایستی انواع عطر و ادکلن مصرف نمایند تا برای یکدیگر قابل تحمل شوند و خانه هایشان را هم با انواع سموم ضد عفونی کنند تا نپوسند. و این در حالی است که شبانه روز رسانه ها و مدارس مشغول آموزش عمومی درباره بهداشت و سلامت هستند و هر فردی به مثابه یک پزشک عمومی می باشد و اتفاقاً آلوده ترین و رنجورترین و بی نظافت ترین جماعت خود جامعه بهداشت و درمان است که محل تولید جدیدترین ویروس ها و میکروبها می باشد مثل ویروس ایدز که از مراکز پژوهشی آمریکا اختراع شد و سپس به مردم آفریقا نسبت داده شد.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۱ ص ۱۸۵

فلسفه داروسازی

می دانیم که نخستین حکیمان و اطبای بشری، انبیای الهی و سپس اولیاء و عرفا در طول تاریخ بوده اند. هر چه که به سیر تاریخی علم طب باز می گردیم بهتر در می یابیم که اطبای قدیم جملگی خداپرستانی مخلص بوده اند و یکی از نخستین این اطباء طبق گواه تاریخ حضرت زردتشت است که در اطرافیانش علم داروشناسی و داروسازی پدید آمد. کسانی می توانند درد مردم را علاج کنند که دوستدار سلامت و عزت مردم باشند و این از نشانه های خداپرستی است و نخستین دوستداران مردم انبیای الهی هستند و لذا نخستین اطباء. و می دانیم که در میان مؤمنان، بیماری بسیار نادر است زیرا بر راه سلامت زندگی می کنند. اگر پیامبر یا عارفی یک گیاه یا غذائی را به مریض سفارش کرده و آن مریض شفا یافته است به حکم الهی و از نیـت عاشقانه آن حکیم بوده است و بخودی خود در آن گیاه هیچ شفائی نیست. آن گیاه نیز تحت الشعاع عشق حکیم دارای خاصیت شفابخش می شود. ولی در تاریخ شاهد تقلید کورکورانه بسیاری از صورت ظاهری این شفا بوده ایم و بدینگونه داروسازی بصورت فنی جدای از دین پدید آمده و مبدل به یک تجارت گردیده است. اعتقاد به «دست طبیب» یک حقیقت تجربی در میان مردم است. لذا شاهدیم بمیزانی که اطبای قلابی و کافر و تاجرمنش پدید آمدند امراض هم توسعه یافته و پیچیده تر گردیدند و امروزه خود مراکز تحقیقی و درمانی، بزرگترین کانون تولید انواع ویروسهای مهلک مثل ایدز و ابولا و سارز گشته و علم طب ضد طب پدید آمده همانطور که شاهد مذهب ضد مذهب هستیم. داروسازی از بطن تقلید کورکورانه از حکمت الهی و تبدیل آن به یک تجارت بزرگ، پدید آمده است. همانطور که مذهب نفاق هم بر همین منوال رخ نموده و تجارتی دگر پدید آورده است که در آن بهشت خرید و فروش می شود. ملایان بهشت فروش و اطبای شفا فروش به مثابه دو شعبه تاریخی از تبدیل دین به تجارت هستند که در تاریخ تکامل یافته اند و دو صورت از دین ضد دین و طب ضد طب می باشند. جوزجانی نزدیکترین شاگرد ابن سینا می نویسد که همه راه و روشهای استاد را بکار گرفتم و موفق به شفای حتی یک بیمار هم نشدم. بقول مولوی « از قضا سکنجبین صفرا فزود ». این فلسفه کل داروسازی و پزشکی مدرن است. جدای امر مذکور مسئله اینست که داروئی که بر روی یک بیمار نتیجه ای شفا بخش داد اصلًا قرار نیست که این شفا تعمیم یابد زیرا انسان یک ماشین بیوشیمیائی نیست.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۱ ص ۱۹۶

معنای جامعه درمانی

یکی از فرآورده های علمی عصر جدید علیرغم نفس کافرانه بشر مدرن اینست که در همه راه و روشهای خوشبختی و سلامت جهت ارضای افراد به بن بست رسیده و جبراً به روشهای جمعی روی آورده است هر چند که بواسطه نگرش کافرانه و خودپرستانه این روشهای جمعی هم ناکارآمد هستند ولی اصل این رویکرد بر حق است. به همین دلیل مهمترین علمی که در عرصه علوم انسانی پدید آمده است علوم اجتماعی هستند که تقریباً همه شاخه های دیگر را تحت الشعاع قرار داده اند حتی روانشناسی و علم پزشکی و علوم تربیتی را. این بدان معناست که هیچ معنا و ارزشی بخودی خود در یک فرد ممکن نمی آید الا بمیزان تلاشی که در جهت احیاء و تعمیم این ارزش در جمع و جامعه می کند. این مسئله حتی شامل حال ارزشهای اخلاقی هم می شود. این یک اصل دینی است که جبراً در قلمرو تجربه علمی و کافرانه بشر هم خودنمائی می کند و دال بر حق از خود گذشتگی و ایثار و نوع دوستی و محبت و شفاعت است. این بدان معناست که خوشبختی و سعادت و سلامت امری جمعی و بلکه تاریخی است و حتی سعادت و رستگاری اخروی فرد هم نهایتاً در گرو بخشودگی کل جامعه بشری است و این راز مسئله شفاعت است که در نزد انبیاء و اولیاء و مؤمنین نهفته است. به همین دلیل است که مخصوصاً امروزه بوضوح دیده می شود که همه بدبختی ها و مفاسد و امراض بشری به گونه ای مسری هستند: اعتیاد، ایدز ، تورم، ناامنی، تروریزم، طلاق، جنون و….. لذا انسان مجبور است برای نجات خودش هم که شده به نجات دیگران بیندیشد و تلاش کند. زیرا بقول قرآن کریم کل مردمان از نفس واحده اند.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۱ ص ۲۰۹

خانواده محوری

آیا مسائل و واقعیت هائی مثل علم، تکنولوژی، سیاست، امپریالیزم، صهیونیزم، انقلاب، ظلم، اعتیاد، جنایت، ربا، تورم، جنون، بیماریها، تروریزم، ایدز، خودکشی ، روسپی گری، جنگها و …. چه ربطی به خانواده و رابطه زناشوئی دارد. یکی از رسالتها و ویژگیهای فکری این نشریه نشان این ارتباط است که بقول معروف سرنخ همه چیز زیر لحاف است و ریشه در جهان اسرار آمیز رابطه آدم و حوا دارد. اگر بانی مکتب خاصی باشیم می توان آنرا مکتب اصالت رابطه آدم و حوا نامید یا مذهب اصالت خانواده. ما این حقیقت را در دهها مقاله و نیز آثار منتشر شده ای بنام « مادە وجود » و « خود آموز تربیت عرفانی » بوضوح تبیین نموده ایم. بی تردید اگر ازدواج نمی بود تمدنی رخ نمی داد و هیچیک از فرآورده های مادی و معنوی بشر در تاریخ آشکار نمی شد. همانطور که ساختار و اسرار عالم ماده تماماً در علم و رمز و راز هسته اتم و پیوند پروتون و نوترون بطور فشرده حضور دارد و کل جهان هستی سر بر آورده از آن است کل تاریخ و تمدن و فرهنگ و بشریت بر روی زمین ریشه در خانواده دارد و لذا خانواده نگری و زناشوئی محوری به مثابه ژرف اندیش ترین نگاه بهر مسئله ای می باشد و لذا همه علوم اجتماعی و انسانی بدون چنین نگرشی علومی بی ریشه و بیفایده و بلکه فریبنده اند. این یک دکترین و فلسفه نظری نیست بلکه ما این حقیقت را در جریان حل مشکلات مردم و علاج دردها و امراض به تجربه کشف کرده و بر این مبنا موفق به حل لاینحل ترین مشکلات و بیماریها شده ایم. این یک حکمت تجربی است که البته ریشه در معرفت دینی ما نیز دارد. همانطور که کل مجموعه احادیث قدسی که سخن خدا به بشر است. فرزند آدم و حوا را مخاطب ساخته است و بهشت موعود نیز بهشت آدم و حوا یی است.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۱ ص ۵۲

امروزه دکان رمّالان و د عانویسان بسیار شلوغتر از اطباء و مشاوران است. بیائیم و این واقعه را درک و بررسی کنیم. و اتفاقاً اکثر مراجعه کنندگان به این شیادان که تعدادشان از اطباء هم بیشتر است طبقه تحصیل کرده می باشند که پولهای کلانی هم می پردازند. بیائیم این پدیده را معنا و فهم کنیم زیرا با بستن این دکانها و دستگیری شیادان هیچ مشکلی حل نمی شود و مستمراً بطور تصاعدی بر تعدادشان افزوده می شود زیرا مراجعه کننده هایشان مستمراً در حال فزونی هستند. بیائید و این جماعت اعم از رمّال و جن گیر و دعانویس را بهمراه مراجعه کنندگانشان در رسانه ملی بشناسانیم و این درد و جنون و مالیخولیای ملّی را پنهان نداریم تا مثل مسئله اعتیاد و ایدز بناگاه به انفجار و فاجعه نرسد. این شیادان برای مردمان بی خاصیت هم نیستند و گرنه مردم آنقدر هم احمق نیستند. بیائیم این خواص را فهم و معرفی کنیم. یکی حامل شمشیر امام زمان است دیگری دستمالی از او دارد و تبرّک می کند و برای امام زمان پول جمع می کند و زنی هم ادعا دارد که اصلًا همسر امام زمان است و … و این جریان روز به روز شدیدتر و مسری تر می شود آیا نباید هیچ فکرعلاجی نمود؟ آیا سرکوب بس نیست؟ و کلام آخر اینکه علمای دینی بایستی در رسانه ملی شناخت امام زمان را به مردم عرضه کنند و گرنه هیچ نکرده اند.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۲ ص ۳۸

انسان مدرن در عرصه آخرالزمان که آستانە قیامت و رویارویی با حق است مستمراً هوشیارتر و بیدارتر می شود یعنی مسئولتر می شود و برای فرار از این به خودآیی بسوی مخدرات می رود. عرفانهای لیبرالی جدید هم نتواسته است انسان را از این مسئولیت جهانی مبرّا سازد. انسان مدرن از هر حیث انسانی جهانی است و دارای مسئولیتی جهانی است که باید آ ن را بپذیرد. انسان مدرن نمی تواند پای تلویزیون خود بنشیند مشروبش را بخورد و تخمه بشکند و با تماشای ایدز و تروریزم و خفقنها و حقارتها و جنایتها و مفاسد خانمان سوز در سراسر جهان احساس خوشبختی داشته باشد. عصر آخرالزمان عصر نابودی خوشبختی فردی و نابودی فردیّت است. انسان مدرن در حالیکه مستمراً فردتر و باطناً تنهاتر می شود ولی نمی تواند این فردیّت را غار خوشبختی خود سازد. این تنهایی بایستی بار کلّ جهان را بدوش کشد تا بتواند خود را تحمل کند زیرا آدمی برای چنین باری خلق شده است و از آن رهایی ندارد. فقط با حمل چنین باری می تواند در عرصه قیامت در حضور پروردگارش بماند و نگریزد. آنچه که انسان تنها و مدرن را بر آتش دوزخ تکنولوژی آرام و قرار می بخشد سنگینی حمل این مسرولیت جهانی است. این است انسان.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۲ ص ۹۱

کسي که از خجالت مرد

بعضی می گفتند که سرطان داشت بعضی دیگر می گفتند که مرض قند داشت بعضی هم می گفتند که ایدز گرفته بود و برخی می گفتند که ….. ولی من پس از یک عمر تحقیق بالاخره کشف کردم که او از فرط خجالت مرده بود خجالت از سرطان، ایدز ، سکته و…… همۀ ادمها نهایتاً از خجالت و با خجالت می میرند و نیز برای خجالت دادن اطرافیان خود. ولی آیا شما هم تاکنون از مرگ کسی خجالت کشیده اید و یا از هیکل خودتان.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۳ ص ۱۸

چند حكایت عرفاني

* مردی به زنش اظهار عشق کرد. زن گفت: اگر راست می گویی ثابت کن. مرد گفت: چگونه؟ زن گفت مرید من شو پس مرد گفت حال که خوب فکر می کنم عاشق تو نیستم چون نمی توانم مرید حرفهای تو باشم. زن گفت: پس من مرید حرفهای تو می شوم. مرد گفت: حال که خوب فکر می کنم واقعاً عاشق تو هستم.
* پزشکی در بیمارستان برای معاینه بالای سر بیماری حاضر شد و گفت: « دهانت را باز کن و بگو آ ». بیمار گفت: آقای دکتر لطفاً برگه آزمایش ایدز خودتان را به من نشان دهید تا به شما اجازه معاینه بدهم.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۳ ص ۲۴

حكمت جاوید ( ایمان )

داروی حسد، احساس حقارت، احساس پوچی، بولهوسی، ایدز، بیکاری، هرزگی، بی نظافتی، بی عاطفگی، حماقت، فقر، خلافکاری، بی هویتی، بدبختی، بدشانسی، مکارگی، ورشکستگی، اعتیاد، زن ذلیلی، بی حجابی، تصادفات، تورم و گرانی، بزدلی، پزشک زدگی، وسواس، رسوایی، بی اعتقادی، بی عشقی، ایمان است.
و اما داروی بی ایمانی، دوستی و همنشینی و همدلی با یک عارف است.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۳ ص ۵۵

دکتر شریعتی بازگشت بخویشتن خویش

نسل جوان ما جز به واسطه روح شریعتی نجات نمی یابد و دیدیم که از طریق ورزش درمانی و موسیقی درمانی و علم درمانی و دانشگاه آزاد درمانی و آزادی درمانی و سانسور درمانی بحران هویت نه تنها علاج نشد که مبّدل به سرطان گردید و بلکه ایدز . و امروزه این بحران دامنگیر بسیاری از مدیران و مسئولین و ایدوئولوگهای ماست که یکی پس از دیگری سر از کاخ سفید در می آورند. رجعت به شریعتی تنها راه رجعت نسل جوان ما به شریعت و فضایل اخلاقی است. بیاییم شریعتی – درمانی را امتحان کنیم که هیچ هزینه ای هم ندارد.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۳ ص ۱۹۴

به عنوان یک مکتب یا فلسفه ما پیرو اصالت معرفت نفس ( خودشناسی ) هستیم و به تجربه و آزمون یک عمر تلاش عاشقانه و قماربازانه دریافته ایم که به یاری خودشناسی حتی به آسانی و معجزه آسا می توان بر سرطان و ایدز و اعتیاد و جنون و فقر و فساد و بحرانهای روانی و اجتماعی فائق آمد. بنابراین نشریه ما به همان میزان که عقلانی و تحلیلی و فلسفی و عرفانی است تماماً کاربردی و درمانی است و هیچ تفاوت ذاتی بین یک بیماری جسمانی و روانی و یک ناهنجاری و بن بست اجتماعی و اقتصادی و سیاسی نمی بیند و انسان را به عنوان یک موجود واحد و روحی یگانه مورد ملاحظه قرار می دهد. از این روست که ما نام این مکتب را « عرفان درمانی » نهاده ایم یعنی درمان همه امراض جسمی و روانی بشر از طریق خود شناسی . و ما این را در عمل اثبات نموده ایم
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۴ ص ۷

پاسخ به یک نامه …
( اینهمه تخصص را از کجا آورده اید؟)

اولًا ما اینهمه تخصص نداریم و ادعایش را هم نکرده ایم. اگر هم تخصصی داشته باشیم « عرفان درمانی » است که به زبان ساده یعنی عقل درمانی و معرفت درمانی و دین درمانی و وجدان درمانی. بنابراین هر موضوعی که در حیطه عقل و وجدان و دین جای گیرد می تواند موضوعی از تخصص ما باشد و حال اگر همه موضوعات بشری در این مقوله جای می گیرد تقصیر ما نیست از مسئله حجاب و نماز و امر به معروف تا ایدز و اعتیاد و زناشوئی و غیره. از آنجائی که کار ما هم کاملًا رایگان است لذا دکان کسی را هم کساد نکرده ایم زیرا هیچ تخصصی نمی تواند جای پول را بگیرد خیالتان راحت.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۴ ص ۲۱

ایدز: ویروس تروریزم

ایدز یک مرض تروریست است یعنی وحشت افکن. و محصول این تمدن ترور می باشد و بشر تروریست را به اشدّ ترور افکنده است تا مهار نماید. ایدز ، ظهور نفس تروریست بشر مدرن می باشد. در یک کلام ویروس HIV که مولّد ایدز است هیچ بیماری خاصی پدید نمی آورد. یعنی ایدز اصلًا بیماری نیست که هیچ نشانه ویژه ای داشته باشد که دالّ بر حضور این ویروس باشد. ایدز یعنی نابودی سیستم ایمنی بدن. یعنی بدن آدمی سپر ایمنی خود در قبال هر مرضی را از دست می دهد و وجود فرد، بی صاحب و بی حفاظ می شود و لذا یک سرما خوردگی یا یک عفونت کوچک فرد را می کشد. خیلی جالب است که به لحا لفظ هر سه کلمه ایمان، ایمنی و ایمیونولوژی از یک ریشه واحد هستند. ایمان به معنای ایمنی و امنیت وجود است و لذا بزرگترین ویژگی ایمان به لحاظ احساسی و فکری هم آرامش و قرار و صبر و احساس امنیت در قبال خطر و مرگ و نیستی است. همانطور که از ویژگی جسمانی یک مؤمن هم سلامت تن است. ویروس HIV در واقع حاصل انهدام ایمان در بشر مدرن است و یک ویروس شیطانی است که از اعماق دوزخ به انسان رسیده و او را خلع سلاح کرده و در هراس نابودی انداخته است. آنچه که از خود این بیماری مهلکتر و عذاب آورتر است، هراس حاصل از آن است و بشری را که با حربه وحشت افکنی زندگی می کند را به اشدّ وحشت دچار ساخته است و لذا از نشانه های عدالت خداست. ایدز ، حاصل بی خدا شدن انسان است. بنابراین این بزرگترین و مهلکترین و لاعلاجترین بیماری کلّ تاریخ بشری، علاجی جز توبه و رویکرد به پروردگار ندارد و فقط او می تواند قدرت ایمنی را به انسان باز گرداند. ایدز ، حاصل روی برگردانیدن خدا از بشر است. هر چند که امروزه تقریباً هیچ مرضی علاج ندارد مگر اینکه خود به خود بهبود یابد. طب مدرن از درمان یک سرماخوردگی عاجز است. طب مدرن خود بیمارترین و لاعلاجترین فرآورده این تمدن است، همانطور که اکثریت پزشکان مدرن در رأس کافرترین انسانهایند و خود اشاعه دهنده نامنی می باشند. زیرا تجارت پزشکی فقط یاغی به استمرار و افزایش ناامنی در بشر است لذا پزشکی مدرن دارای ذاتی تروریستی ( هراس افکن ) است و ویروس ایدز را هم خود در مرکز MIT تولید نمود.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۴ ص ۸۰

امروزه شاهدیم که لاعلاجترین و کاملترین و مخوفترین بیماری یعنی ایدز محصول عدم رعایت حقوق عشق و آلت جنسی است که بزرگترین غریزه و نیاز و لذت جان را مبدل به اشدّ زجر و وحشت نموده است. ایدز جزای حاصل از دادخواهی عضو جنسی بشر در نزد خداست و قصاص دل آدمی از اوست زیرا انسان ذاتی ترین نیاز دل خود را ناکام ساخته است و وجود را در قحطی انداخته و روح را از ادراک حق محروم نموده است.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۴ ص ۱۰۷

فلسفۀ ایمیونولوژی

ایمیونولوژی به معنی ایمنی شناسی است که در تمدّن مدرن تبدیل به مهمترین معضله در کلیّه امور بهداشتی و درمانی و اقتصادی و سیاسی و حتّی تکنولوژیکی شده است. در همه مراکز پژوهشای جهان مسئله « ضریب ایمنی » در رأس پژوهشها و حساسیِّت ها قرار دارد. به زبانی بایستی عصر جدید را عصر ناامنی فزاینده نامید. اکثر امراض لاعلاج مدرن حاصل کاهش ضریب ایمنی در تن و روان انسانهاست که بیماری ایدز در رأس این امراض قرار گرفته است که خود مولّد ویروسی است که سیستم ایمنی بدن انسان را کاملًا نابود ساخته و بدن انسان را برای هر مرضی آماده می کند. در یک کلام ایمیونولوژی همان ایمان شناسی است زیرا ایمان چیزی جز احساس ایمنی و آرام و قرار نیست. عصر جدید عصر شکوفائی و افتخار انواع کفرهاست. این کفر فزاینده جهانی است که ضریب ایمنی را در افراد و جوامع و تمدّنها نابود ساخته است. کاهش ضریب ایمنی همان کاهش ایمان است. امروزه بخش عمده و پیشتاز علوم و فنون و حقوق و قوانین در قلمرو افزایش یا جبران ضریب ایمنی مشغول فعّالیّت هستند. در قلمرو دانش پزشکی این تلاش مذبوحانه منجر به تولید انواع واکسن ها و مسکّن ها و مخدّرات و سموم مهلکی شده است که به جای بالا بردن ضریب ایمنی قدرت حیات را کاهش میدهد و در واقع برای نابودی ویروس ها به نابودی جان انسان می پردازند. در قلمرو قوانین قضائی هم وضع به همین منوال است و هر چه که قوانین دقیقتر و قاطع تر می شوند مفاسد و جرم و جنایات پیچیده تر می شوند درست مثل ویروس ها. در جهان استعاره امپریالیزم و سلطه جهانی ابرقدرتها نیز واقعه ای مشابه در حال روی دادن است. و لذا شاهد پیدایش گروههای مافیائی و تروریستی از بطن سازمانهای اطلاعاتی و امنیتی می باشیم و نیز شاهد پیدایش انقلابات ضدّ انقلاب که در این سازمانها طراحی می شوند. اینها انواع و اقسام واکسن ها هستند که در واقع جان و سلامت و شرف و حقیقت را با انواع واکسن ها و سموم بمباران می کنند تا بتوانند ضریب ایمنی را بالا برند. ولی هر کدام از این واکسن ها مولّد ویروسهائی مهلکتر می شوند مثل ایدز ، القاعده، عراق، ویروسهای کامپیوتری، مخدّرات شیمیائی و امثالهم. ولی یک راه حل هم ما ارائه میدهیم تا ضریب ایمنی را در همه امور بالا برد و آن توبه از این راه و روش است، توبه از این همه دروغ و تبهکاری و خود فریبی و دنیا پرستی و بولهوسی. امروزه بشر مدرن جز یک انقلاب معرفتی و اخلاقی هیچ راه نجات دیگری ندارد. ویروسی جز کفر و کبر و غرور نیست که سیستم ایمنی حیات فردی و جمعی و مدنی بشر را به نابودی می برد. این سیستم جز با ایمان نجات نمی یابد.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۴ ص ۱۲۷

فلسفه بیمه ( ایدز روح )

بيمه کردن يک بلا به معنای دعوت از آن بلا و پيش خريد خسارت آن و آماده شدن برای تحويل آن و نيز به واسطه غرور و احساس امنيت و بی احتياطی حاصل از آن پیش انداختن بلا و تضمين واقع شدن آن است. بيمه از بيم است و نشانه هراس از خطر و ضرر و نابود شدن است و تبديل اين ضرر به پول. يعنی تبديل آينده از دست رفته به پول. به معنای ديگر بيمه کردن يعنی خريد ترس و تبديل آن به پول. و با پرداخت پول از بابت خسارت حاصل از بلايا آن هراس در وجود انسان نقش بسته و تبديل به ملکه می شود. پس بيمه ها موجب تثبيت هراس و جاودانه شدن آن است. اين است که هر بيمه ای بيمه های مطمتن تر بعدی را می طلبد و مثل اعتياد به مواد مخدر، فزاينده است.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۵ ص ۷

عشق غیر متعهد و ایدز

«عشق غیرمتعهد» که امروزه بعنوان يک فلسفه تقديس جهانی فسق و زنا خودنمائی می کند و دعوی عرفان هم دارد يکی از آن گناهان و خیانت های هزاران ساله قلمرو فرهنگ بشری بوده که در جريان مدرنیزم و آزاديخواهیهای جديد تبديل به يک افتخار شده است و اين نیز از عجايب آخرالزمان است. اين به معنای ابطال وفا بین انسانهاست و بلکه تا آنجا که «وفا» يک حماقت و بلکه عقب ماندگی تاريخی تلقی می شود. اين مکتب که همان مذهب اصالت زنا می باشد اينگونه بیان می شود: تو نه اوّلین دوست پسر (يا دختر) من هستی و نه آخرين آن! در اينجا رابطه فقط بر اساس اصالت پائین تنه بنا می شود که در آن دختر يک سوراخ محض است و پسر هم يک عضو اضافی و آويزان در قلمرو خارج از عالم وجود انسانی. اين مکتب در کشورهای به اصطالح پیشرفته که معمولًا عاشقتر هم تلقی می شوند تبديل به ضرب المثلی رايج شده است: عشق فقط يکبار! و بدينگونه است که عشق در اين مکتب، جاودانه می شود؟! زيرا بیش از يکبار وابستگی و تعهد و محبّت پديد می آورد و درد سرزا می باشد زيرا آزادی را در خطر می اندازد. در اين مکتب علناً شاهديم که عهد و وفا و محبّت و رابطه ای قلبی و معنوی دشمن درجه يک آزادی محسوب می شود. عشق غیر متعهد يکی از فرآورده های مکتب اصالت آزادی عمل بی قید و شرط است و دوست داشتن بزرگترين دشمن مدرنیزم تلقی میگردد زيرا يکی از اصول مدرنیزم همانا تنوع پرستی است، تنوع در فرم و صورت و آناتومی. در اين مکتب انسان همچون يک لاشه بیومکانیکی نگريسته می شود. اين همان مکتب سکس برای سکس است و يک دستمال جاندار يکبار مصرف. اين همان جان و دل و روح يکبار مصرف است.

دائرةالمعارف عرفانی جلد ۶ ص ۱۵۸

ایدز

اوشو

اوشو در ایران

اوشو یک شومن عارف نما و قدیس مآب بود که عمری در آمریکا و هندوستان به دنبال دار و دسته ای برای مقام بودایی و برهمنی بود ولی جز بیماران مبتلا به داروهای روان گردان و نیهیلیست های رومانتیک حامیانی نیافت. او را بایستی از پیامبران مسلک هیپی گری دانست که بطالت زندگی را با الفاظ شاعرانه تقدیس می کند و مشابه او هزاران شیاد در سراسر
جهان مشغول کسب و کارند بمانند دکانهای موسوم به تکنولوژی فکر و امثالهم که ادامه همین مسلک فریبکارانه و دجّالی هستند که می خواهند سر وجدان را کلاه عرفانی بگذارند.
پس از شیوع دکان دون خوان و داستانهای مالیخولیائی کاستاندا که تحت تأثیر ال.اس.دی به وجود آمدند نوبت اوشو رسیده است که جوانان سرگردان و بی هویبت ما را یک شبه عارف و صوفی و اهل کرامت و معجزه سازد. همانطور که اشعار سهراب سپهری نیز تا به امروز نوعی مذهب و مسلک زندگی تلقی شده است که الّبته جز بکار عیاشان شکم سیر و بی درد نمی آید و آنهم از تأثیرات داروهای روان گردان بوده است اوشو نیز از همین مقوله است. در یک کلمه نیهیلیزم رمانتیک مناسبترین نام بر این نگرش و راه و روش است که بطالت و هرزگی و عیاشی را صوفی مشرب می سازد و تقدیس می نماید. و به قولی در حالیکه کمی پایین تر سر آدمها را لب جوی می برند این آدم عاشق پیشه و عارف و فنای در طبیعت فریاد می زند که: آهای آب را گل نکنید!؟
آقای اوشو با به لجن کشیدن مقدسات هندو و هجو نمودن گاندی رهبر فقیه هند توانست تبلیغات غربی را به سوی خود بکشاند و عقده حقارت خود در قبال گاندی را جبران کند. هرگز با مسخره نمودن عرف نمی توان عارف شد.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۳ ص ۱۸۸

کریشنامورتی

نظری بر مکتب کریشنامورتی (عرفان دجّالی)
کريشنامورتی بهمراه تعدادی دگر از جمله کاستاندا و اوشو از جمله بانیان تئوصوفی لاییک در عصر جدید هستند و این بمعنای عرفان لامذهب و یا لامذهبی عرفان است؟! و لذا کل اين جريانات مدرن تئوسوفی که جملگی از آمريکا برخاسته اند فقط بانی و حامی هیپی گری و لاابالیگری فلسفی و تئوريک بوده و عملا در خدمت تقديس مفاسد اخلاقی ازجمله همجنس گرائی و اعتیاد بوده اند و یا نوعی نیهیلیزم مقدس مآبانه که احساس خود را بر نفی و انکار باورهای مذهبی و فضايل اخلاقی نهاده است. هر چند که کسی چون کريشنامورتی دارای چنین نیتی نبوده است ولی به چنین نتیجه ای رسیده است و به همین دلیل در آخرين ايام اقامت طولانی مدت خود در آمريکا اعتراف می کند که حتی يک نفر آدم جدی در غرب پیدا نکرده است. چرا که آموزه های او فقط بولهوسی و لیبرالیزم اخلاقی را عرفانیزه می کند و نام اين مکتب را عشق و آزادی روح می نامد. کريشنامورتی به گمان خود با ويرانسازی مبانی اخلاق و منطق کلیشه ای و کهن مذاهب موفق به احیای اخلاق عرفانی می شود ولی هرگز چنین نشد و آنچه که تقديس شد فقط نفس اين ويرانسازی بود و بس. بدينگونه بايد براستی اين مکتب را که در سراسر جهان پیروان دارد یک عرفان دجالی و دجال عرفانی دانست و خطرات بس لطیف آنرا به نسل های جوان هشدار نمود. این يک عرفان امپريالیستی است و امپريالیزم عرفانی که واژه عشق را مبدل به بزرگترين نیرنگ عصر جديد ساخته است. در عرفان عملی و تئوسوفی کهن يونانی و هندو اگر اخلاق و شريعت و آداب سنتی و تاريخی زير پانهاده می شود و در مقابل يک مريد سالک معرفت تحت ارادت عرفانی و اطاعت بی چون و چرای یک عارف پاک قرار می گیرد تا از ورای مذهب موروثی به اصول و ارکان فطرت دينی در خودش نائل آيد. ولی در مکتب کريشنامورتی اين هر دو اصل عرفانی زير پا نهاده شده و بلکه به کلی طرد گرديده است هم اخلاق و شريعت تاريخی و هم ارادت عرفانی و وجود يک پیر طريقت. و اين یک حماقت عظیم است که در همه مکاتب تئوسوفی مدرن رخ داده است و لذا حاصلش جز جنون و تباهی نبوده است. و اين نه اساس دينی دارد و نه عرفانی و نه عقلانی و اخلاقی. اين يک نیهیلیزم ملوس و مهلک و شیطانی است. به همین دلیل اين مکاتب شديداً مورد علاقه و حمایت محافل امپريالیستی قرار گرفته و آثار اين عارفان بی عمل را در سراسر جهان به همه زبانها ترجمه و به قیمت نازل در اختیار نسل جوان قرار می دهند. اين مکاتب شبه تئوسوفی فقط توجیه و تقديس بی هويتی است و بی هویتی را تبديل به هويت می سازد و فلسفه بولهوسی و افسارگسیختگی اراده است. خدای اين مکاتب عیناً نفس ديوانه و بازيگر آنهاست و آنرا وحدت وجود مدرن می نامند. پرواضح است که اين مکاتب جز ابلهان را نمی فريبد و از هیچ اصل و اساس عقلی يا فلسفی و عرفانی و اخلاقی پیروی نمی کند و مقوله خودشناسی در این مکاتب عین خود فريبی و خودستائی است.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۶ ص ۳۹

 فلسفه هنرهای پُست مدرن

مکاتبی همچون کوبیسم، سمبولیزم، سؤرئالیسم، دادائیزم و آبستره در ادبیات و نقاشی و موسیقی و سینما جملگی علت و جوهره ای جز مواد مخدر و توهم زا و روان گردان به خصوه ال. اس. دی نداشته است. استفاده از این مواد در بررسی زندگی بنیان گذاران این مکاتب در نقاسی مثل ونگوگ، گوگن، دالی، پیکاسو و دی اشتل کاملا مستند است. آنچه که هنر پست مدرن نامیده می شود تماماً حاصل واکنش این مواد بر روان هنرمندان بوده است. در عرصه موسیقی آوانگارد کل جریان موسوم به موسیقی راک و الکترونیک که گروه های مثل بیتلها و پینک فلوید و کلاز شولتز از بانیانش هستند استفاده از ال. اس. دی اعتراف شده است که رهبر مشهورترین این گروه ها یعنی پینک فلوید که کسی به نام سید بارت بود در همان آغاز مبتلا به جنون کامل شد و چند سال بعد از دنیا رفت. به همین دلیل آثار هنری این جریانات هم جز از طریق مصرف این مواد قابل هضم و پریرش نیست. لذا خود این هنرها از اساسی ترین مروّجین استفاده از این مواد در جهان بوده اند. در قلمرو ادبیات نیز حضور این مواد کمابیش علناً اعتراف می شود که ادبیات بودلر، کاستاندا، اوشو و مارکوز از مشهورترین آنهاست. در قلمرو سینما نیز رد پای این مواد حتی در بزرگان صاحب مکتب سینما آشکار است و اعتراف می شود مثل ژان کوکتو، تارکوفسکی، جان هیستون، اورسون ولز و فلینی. استفاده از این مواد در عرصه سینما و تئاتر بسیار وسیعتر است و جهان بازیگری بدون آن از هر خلاقیتی تهی می شود. در اینجا سخن از جنبه های اخلاقی و بهداشتی استفاده از این مواد نیست بلکه درک جوهره هنر مدرن است. در کشور خودمان نیز به تبعیت از غرب کمابیش شاهد چنین امری بوده ایم. آثار صادق هدایت و نیما یوشیج و مخصوصاً سهراب سپهری بیانگر چنین حالتی می باشند. مسئله این است که این مواد با روان هنرمند چه می کند و آثاری که پدید می آید گویای چه حق و ابطالی است و نهایتاً با سرنوشت جوامع مدرن چه می کند زیرا امروزه نقش هنرها در ساختار هویت و فرهنگ و سرنوشت جوامع به مراتب شدیدتر است از نقش مذهب و علم و هر نوع تعلیم و تربیت است. نقش گروه های موسیقیایی در تولید فرهنگ و هدایت نسل جوان از هر انقلابی قدرتمند تر است. به لحاظی بایستی فرهنگ حاکم بر عصر مدرن را فرهنگ ال. اس. دی نامید و سایر مشتقات شیمیایی آن که تحت ده ها نام در بازارهای جهان به مصرف می رسد و نیز انواع دارویی آن که در دسترس همگان است. آنچه که امروزه معنویت نامیده می شود اساساً محصول حضور ال. اس. دی در انواع هنرهاست. آنچه که از آن بر می خیزد انواع خرافات مدرن است که تحت عنوان عرفان نو طبقه بندی می شود. از ویژگی این روان گردانها آن است که مصرف کننده را به طرزی شیطانی به درون خودش می کشد و از واقعیت بیرونی بیگانه می سازد لذا مصرف کنندگان این مواد اکثراً دچار انواع اسکیزوفرنی (دو شخصیتی) هستند و همه آنها به یک خود شیفتگی مالیخولیایی مبتلا شده و خود را نابغه و ناجی بشریت می پندارند. این فرهنگ جهانی که نوعی باطن گرایی تصنعی و شیمیایی را به همراه دارد خیرش همان رویگردانی از دنیا پرستی و تکنولوژیزم است در حین اشدّ ابتلا به آن. این هنرها بزرگترین عامل پوچ سازی و انهدام هویت ها و باورها و سنتهایی است که عمر تاریخی شان به سر آمده است.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۳ ص ۱۳۶

نگاهی به سایت های عرفانی

این روزها شاهدیم که هزاران سایت عرفانی به زبان فارسی وجود دارند که این عنوان را به یدک می کشند و دم از خودشناسی و معرفت نفس می زنند ولی دریغ از حتی یک مقاله که یکی از مسائل انسان امروز را از منظر خودشناسی و مفاهیم عرفانی تحلیل کند و راه حلی ارائه نماید و یا لااقل تفسیر به الفاظ عرفانی کند. با نگاهی می توان این سایت ها را به چند دسته کلی تقسیم نمود: برخی عرفان را همان عوالم شعر و استعاره و خلسه و تفاسیر هبروتی و مالیخولیائی آثار قدما می دانند که فقط مختص اهل فن است و تنها خاصیت عملی اش در یک دکان یا هجره است که یکی حقوقی می گیرد و دیگران درس و مشقی می نویسند و کوس انالحق می زنند. برخی دیگر رمالی و کف بینی و دعا و ورد و گیاه درمانی و هیپنوتیزم و جن گیری و احضار روح و تفسیر خواب و امثالهم را عرفان می دانند و بدان مشغولند. از عرفان جز مکتب اصالت حماقت و جنون را تداعی نمی کنند. و اما گروه سوم که بظاهر عملی ترند همان الفاظ و کلیشه های فرویدی و یونگی و به تازه گی کلمات قصار اوشوئی و کریشنامورتی و دون خوانی را عرفان می پندارند. و برخی دگر از خودشناسی فقط اصطلاح « خودشناسی » را می دانند که گویا بسیار مهم است و بزرگان به آن سفارش نموده اند. و نیز برخی با معجونی از یوگا و ورزشهای رزمی و مدیتیشن موفق به ابداع عرفان مدرن شده اند و نیز عده ای هم مشغول انرژی فروشی هستند و خلاصه کارشان توزیع انری مثبت در همه جاست و اینست عرفان. خلاصه اینکه از این عرفانها همه چیز در می آید جز خودشناسی و معرفت. دوره ای در کشور ما هر کسب و کار و مسلکی با پسوند اسلامی و انقلابی، توجییه و تقدیس می شد و وارد بازار می گشت و جواز کار می یافت و گویا اینک نوبت « عرفان » است و شاهد تولید و به بازار آمدن داروهای عرفانی هم هستیم. یکی از علل این اپیدمی و مرض مالیخولیائی رونق همه جائی انواع مواد روان گردان و داروهای توهم زاست که همه مردم ما به یکی از انواع قاچاقی و قانونی اش مشغولند و هر کس با یک بار مصرفش دچار احساسات و دعویهای عرفانی می شود. در اینجا می توان این عرفان رایج را نام مستعار جنون و مالیخولیا دانست. بسیاری از بیمارانی که به روانپزشک رجوع کرده اند بسرعت دچار احساسات عرفانی شده اند و مشغول ارشاد خلق و کشف و کرامات و انرژی درمانی و جن پرانی و غیره. از این دیدگاه بهتر می توان فهمید که چرا اکثر این دکانهای عرفانی از آمریکا و بریتانیا وارد ایران شده اند زیرا آنها در مصرف این مواد روان گردان از ما با سابقه ترند و ال.سی.دی و مشتقات آن را زودتر یافته اند که یکی از پرطرفدارترین آنها آثار کارلوس کاستاندا می باشد که علناً برای رسیدن به عرفانش دعوت به مصرف ال.سی.دی کرده است. بدینگونه که بشر مدرن به پیش میرود و هر روز یک مواد و داروی توهم زای قوی تری به بازار می آید بزودی کل بشریت عارف میشوند و آنگاه نبرد جهانی بین این عارفان تماشائی است و همه مدعی نجات بشریت.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۱ ص ۱۶۵

ممکن است يکبار دگر عرفان را به زبان ساده تعريف کنید و حدّ و مرزش را از پوستین های وارونه عرفانی و مکاتب شبه عرفانی و دجّالیّتهای عرفانی معلوم کنید؟: عرفان يعنی جستجو و شناخت خدا در خويشتن به ياری و ارادت يک انسانی که به چنین مقامی در درجات نائل آماده است. هر چه غیر از اين، عرفان نیست می تواند سرگرمی، هنر، فوت و فن و يا روشی برای درمانگری باشد ولی عرفان اسلامی نیست. پس پديده هائی مثل تکنولوژی فکر، انرژی درمانی، گیاه درمانی، جن گیری، احضار روح، معضله هاله نوارنی، غیبگوئی و کف بینی و حتی ادبیات کاستاندائی و کريشنامورتی و اوشوئی هم عرفان نیست و حداکثر نوعی تفنن ادبی و الفاظ شاعرانه و سرگرمیهای روانی تلقّی می شود. که البتّه از نظر ما سرگرمیهای بسیار خطرناکی هستند که گاه عقل و شعور را تباه می کنند و کار به تیمارستان و زندان می کشد. تقريباً همه اين عرفانهای بازاری کمابیش با مخدّرات و داروهای توهم زا مربوطند. اينها هرچه هستند ربطی به

معرفت نفس و دين ندارند.

دائرةالمعارف عرفانی جلد ۴ ص ۴۷

 معرّفي چند دجال و مکتب دجالی

اوشو ،دموکراسی، انرژی درمانی، خام خواری، کارلوس کاستاندا، کريشنا مورتی ، سيمون دوبوار، سينمای حقيقت، جهانی شدن، پيوند ژنتيک، شيمی درمانی، کارل پوپر ، برابری زن و مرد، فمينيزم ، اينترنت، اشعه درمانی، بيمه ها، بانکها، داروهای روان گردان، عشق غيرمتعهد، واکسن ها، تعليم و تربيت اجباری
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۵ ص ۲۳۶

خطر عرفان نظری

عرفان نظری يا حکمت کلامی و صرفاً تئوريک و کتابی اگر بسرعت صاحبش را بر قلمرو عرفان عملی در نزديک عارف واقعی وارد نکند منجر به هولناکترين نوع نفاق دينی و شقاق عقلی و اسکیزوفرنیای شخصیتی (دوگانگی رفتاری) در فرد می گردد و چه بسا صاحبش را به جنون می کشاند از آن نوعی که امروزه در سراسر جهان و خاصه کشور خودمان بواسطه اشاعه کتابی و آکادمیک متون حکمت و عرفان شاهديم. فرد بواسطه ذهنیت و اطلاع محض خبری از عوالم ماورای طبیعی وجود انسان مطلع می گردد بی آنکه کمترين حس و تجر به و مشاهده و درک وجودی از آن داشته باشد. اين به مانند گدائی است که بناگاه دچار سودای سلطنت شده باشد. وسوسه اين نوع اطلاعات عرفانی بدون هیچ نوع آمادگی روانی و معرفت روحانی و زمینه درک تجربی، فرد را دچار مالیخولیا می کند و فرد در بسیاری موارد برای جامه عمل پوشانیدن به اين اخبار متافیزيکی متوسل به مخدرات و داروهای روان گردان و توهم زا می شود. واقعیت فرقه های درويشی در کشورمان و نیز جريانات کاذب عرفان در سراسر جهان مثل هیپی گريها و دون خوان بازيها و شیطان پرستی ها و مذهب ال. اس. دی نمونه های بارز این مالیخولیا می باشند که جملگی عرصه اشد اعتیادها تا سر حد جنون هستند و خود براندازی. و امّا مسئله اينست که آيا نمی بايستی متون عرفانی در دسترس عوام قرار گیرد؟ اين از انواع دانائی است که اگر منجر به توانائی وجودی نشود انسان را از حداقل توانائی طبیعی خود نیز ساقط ساخته و عرصه تسخیر شیاطین می کند و افراد کوس انالحق می زنند بی آنکه دارای هیچ حق بالفعل در صفات و کردار باشند. مکتب اوشو ، کريشنامورتی ، دون خوان، تکنولوژی فکر و درويشی های تخديری از اين جرگه می باشند که بدون وجود مخدرات موجوديتی ندارند که توهمات و جنون خود را کشف و کرامات و الهامات غیبی تلقی می کنند. بهرحال عصر آخرالزمان عصر به میدان آمدن و آشکار شدن همه اخبار و اسرار تاريخ بشر است و رسانه های مدرن هم اين اسرار را بی هیچ ملاحظه ای به همگان میرسانند و بايد برسانند هر چند که موجب انفجار نفس بشر می شود. از ويژگی های معجزه آسای معارف توحیدی و اسرار وجودی آن است که در وجود کافران و جاهلان برپاکننده قیامت نفس آنهاست و تمامیت کفر و جهل و جنون بشر مدرن را به فعل می رساند و قیامت همین است. اين برون افکنی نفس بشر است که به قوۀ حکمت های عرفانی رخ می دهد و نهايتاً انسان مدرن را تخلیه و تزکیه می کند هرچند که به جبر. و هرچند که در اين برون افکنی نفس نسل هائی پی در پی قربانی می شوند و اين نیز از ويژه گی آخرالزمان است. اين واقعه به مثابه تهوع و استفراغ تاريخ تمدن است و لذا شهرها مبدل به ديوانه خانه ها و کانونهای فساد و شرارت و جنون آشکار می شود و کفر رخ می نمايد و اين خرابات جهانی
مغان است. اين معارف اگر گام به گام و بطور فزاينده ای بهمراه تزکیه نفس و اصلاح عملی و اخلاص در زندگی روزمره تحت الشعاع ولايت يک عارف حق نباشد از فرد به ناگاه يک ديو مجسم و آدمخوار پديد می آورد بدانگونه که شاهديم. بیماران روانی که کوس انالحق زده واحساس نبوغ و نجات بشريت دارند. آنانکه به قصد سوداهای دنیوی به عرفان نزديک می شوند تبديل به ابن ملجم ها و عمر عاص ها و قطاّمه ها می شوند. معارف توحید عین بمب اتمی در نفس و روان انسان عمل می کنند و لذا انسان بايستی تمام وجودش را به غل و زنجیر اراده امامش متصل سازد تا بتواند اين جنبش عظیم الهی را مهار نموده و هدايت کند و به مقصد برسد. قدرت خارق العاده بمب اتمی بدلیل شکافتن واحد عالم ماده است. و معارف توحیدی (عرفان) نیز شکافتن هسته مرکزی نفس واحده انسان است و چنین قدرت هولناکی پديد می آورد که يا انسان را بخدا میرساند و يا در درک اسفل ساقط می کند. بازی با اين نوع معارف مهلکترين بازی بشر در کل تاريخ است که امروزه مبدّل به يک بازی جهانی و فراگیر شده است. بنابراين عرفان بدون ارادت تنگاتنگ به يک امام هدايت، عین خود براندازی و هلاکت است و مالیخولیا. به همین دلیل از قديم الايام عرفان و مريدی امری واحد بوده است. در غیر اينصورت مولّد هیپی گری و نیهیلیزم و اشد لاابالیگری و تباهی است. بهر حال آنچه که قیامت آخرالزمان را برپا می کند نیز همین معارف است در دو جلوه.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۶ ص ۸۱

عرفان چه چیزهائی نیست؟

معجونی مالیخولیائی از مفاهیم و اصطلاحات فهم ناشده هندی و چینی و سرخ پوستی و فرويدی و دعا نويسی و عطّاری و کف بینی و هنرهای رزمی و ورد خوانی و چله نشینی و ماساژ درمانی و هیپنوتیزم و روانکاوی و اشعار حافظ و آيات قرآن و داستانهای دون خوان و کلمات قصار اوشو و شعارهای کاخ سفید را که نمی شود عرفان نامید. عرفان تا آنجا که مربوط به معنای لغت و سابقه تاريخی و متون ادبی و سنت های مکتوب و مرسوم است عبارت است از معرفت نفس به قصد خداشناسی بر مبنای اصول بنیادين مذهب و توحید و تقوی و تزکیه نفس و فضايل اخلاقی و جهاد اکبر که همان نبرد بر علیه نفس اماره و خودپرستی است. حال انصافاً اين عرفانهای رايج در بازار و سايت ها را ببینید که اصولًا چه ربطی حداقل با اين اصول و سنت ها دارد. و يا اينکه اتفاقاً صدوهشتاد درجه در تضاد با آن است و عملًا ماهیتی ضد دينی و ضد اخلاقی و ضد معرفتی دارد و جز توجیه و تقديس پوچی گری و بی هويتی و لاابالیگری و نفس پرستی نیست. در يک کلمه بايد گفت که همه اين انواع عرفانهای به اصطلاح مدرن همانا عرفانهای دجالی و دجالهای عرفان منش هستند و لاغیر. بترسید و بر حذر باشید از بازی با مقدسات که عاقبتی فجیع دارد.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۶ ص ۱۰۰

گرایشات کاذب عرفانی

اين گرايشات کاذب عرفانی و ناجیان دجالی از اوايل قرن بیستم از مهد تمدن مغرب زمین خاصه بريتانیا و آمريکا شروع به رشد نمودند و ادامه اين جريانات به کشورهای جهان سوم نیز سرايت نمود مثل نهضت هیپی گری و شعبات مبتذل آن در دهه های اخیر که تا سر حد گروههای شیطان پرست و آدمخوار استمرار يافته است همچنین افرادی تحت عنوان نهضت دی تئوسوفی ( عرفان ) در آمريکا شروع به تبلیغ نمودند و در کشور خودمان نیز طرفداران بسیاری يافته مثل کريشنامورتی ، اوشو ، کارلوس کاستاندا (دون خوان) و غیره. وجالب اينکه اساس همه اين نهضت ها مواد روان گردان و توهم ذائی مثل ال. اس. دی بوده است که بدون مصرف اين مواد امکان درک اين عرفانها نیست همچون افیون که ماده اولیه درك اکثر گروههای درويشی در کشور ماست.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۶ ص ۱۰۵

بی پیر مرو ظلمات!!

اين ضرب المثل عرفانی در زبان ما حاکی از عمق فرهنگ ماست. ظلمات کجاست؟ همانا جهان تاريک هزاران لای باطن ماست. و اين بدان معناست که بی چراغ راه که همان پیر روحانی و امام هدايت است نمی توان بر وادی خودشناسی وارد شد و تلاش مذبوحانه در اين وادی به ياری برخی شعائر عرفانی و چله نشینی و اجرای برخی آداب صوفیانه و يا حتّی بکارگیری برخی فرمولها و تفاسیر روانکاوی مدرن به خودی خود عواقبی بس وخیم دارد که آدمی را يا به جنون و يا جنايت می کشیاند که شاهد بسیاری از اين موارد در مکاتب اروپائی خود – کاوی ها و عرفانهای کتابی و ادبیاتی به ياری مواد توهّم زا می باشیم مثل پیروان کريشینامورتی ، اوشو ، کاستاندا و شعبات ايرانی آنها در برخی جريانات شبه درويشی و روشنفکر بازيهای عرفانی که جز غول تکبّر و خود فريبی تا سر حد تقديس گناهان کبیره و اعتیاد و در برخی موارد جنون کامل و جنايت حاصلی ببار نیاورده است. براستی که جهان اندرون ما همان ظلمت و خرابات و آخرت و غیب و ماورای طبیعت ماست و ورود به اين جهان دقیقاً گام نهادن به وادی آخرت و اسرار الهی است که در طبقات اولّیه آن شیاطین و اجنّه در انتظارند و لذا گفته اند که از هزار وادی معرفت نهصد و نود و نه وادی تماماً ابلیس شناسی است و رویاروئی با شیاطین گوناگون که جملگی در کمین هستند و جز بواسطه يک عارف خداشناس که همه صور و آداب و مکرهای ابلیس را می شناسد نمی توان ره به سلامت برد. امروزه در کشورمان شاهد هزاران جوان سرگردان و مجنون و معتاد و بزهکار در اين وادی هستیم که جملگی کوس انالحق می زنند.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۶ ص ۷۴

و اما بهتر است که يک موج نوين شبه عرفانی ديگری را هم متذکر شويم که آنرا عرفان آمريکائی می نامیم که حاصل ترجمه آثار کسانی چون کارلوس کاستاندا، کریشنامورتی ، اوشو و مکاتب شبه روانکاوی که از فرويد و يونگ منشعب شده بودند مثل کارن هورنای. اين عرفان ترجمه ای عمدتاً تحصیل کردگان و روشنفکران غیر انقلابی را شامل می شد که از مذهب و اسلام هم بريده بودند و از نوعی عرفان لائییک پیروی می کردند: عرفان غیر مذهبی!! وجه تسمیه اين عرفان با عرفان خانقاهی نیز طبق معمول همان تخدير بود منتهی مخدرات مدرن آمريکائی که در رأس آن ال.اس.دی قرار داشت و داروهای روان گردان. و بدينگونه عرفان سرخ پوستی و عرفان هندی-آمريکائی هم وارد بازار شد. البته بد نیست از جريان ديگری هم نام ببريم  که اخیراً دعوی عرفان دارد و آن ماجراهای مشهور به انرژی درمانی و مديتیشین و هاله نورانی و تکنولوژی فکر و امثالهم می باشد. و بازهم بد نیست که ذکر خیری از يک جريان دگر هم باشد که آنهم در طی دهه اخیر اوج گرفته و در هر روستا و محله و شهری حضور دارد و آن رونق دوباره دعانويسی و جن گیری و رمالی است که البته با سبکهای اروپائی درهم آمیخته است و با فال گیری هندی و چینی هم قرابتی يافته است.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۶ ص ۱۰۲

اوشو

انسان کامل

فلسفه، حكمت، عرفان و تصوّف

بسیاری فلسفه و حکمت و عرفان و تصوف را اموری مترادف می پندارند و به راستی در فرهنگ علوم معنوی ما هیچ تعریف واضحی که حدود این امور را معین کرده باشد وجود ندارد و لذا فقدان این امر خود از علل سو استفاده هایی گاه مخرب و خطرناک بوده است و کفرانها و تکفیرهایی نابجا و ابلهانه. فلسفه که واژه ای یونانی است در لغت به معنای عطش و جستجوی حقیقت است. اگر بخواهیم در قاموس اسلامی برای این واژه مترادفی بیابیم همانا « سلوک » است و لذا فیلسوف همان سالک است. و اما حکمت یعنی رسیدن به احکام و قوانین لایزال حضور حق در جهان، شناخت صفات الهی و حدود آن در قلمرو عالم و آدمیان. و این اساس دین است. و اما عرفان به معنای رسیدن به عرصه حضور حق و ذات وحدانی او در انسان است یعنی رسیدن به وجود یک انسانی که عرصه ظهور حق است، یک امام یا صوفی کامل. و اما تصوف یعنی خود محل ظهور حق بودن و چشم حق بودن. در فرهنگ قرآنی عبادالله المخلصین را بایستی مترادف صوفیان دانست. یک عارف محصول دیدار و تصدیق و ارادت به یک صوفی و انسان کامل است. بنابراین فلسفه و حکمت و عرفان و تصوف چهار مرحله و درجه و مقام از حقیقت است. به طور مثال در مدرسه اصحاب صفّه، محمد (ص) به مثابه یک صوفی کامل است. علی (ع) هم عارف واصل در محضر رسول است. و سلمان هم حکیم بر عرفان علی است و کمیل به مثابه یک فیلسوف و مولوی هم عارف است و سلطان ولد هم حکیم است و حسام الدین هم فیلسوف این جمع است. بی شک هر یک از این مقامات دارای درجاتی است.

دائرةالمعارف عرفانی جلد ۳ ص ۸۷

عقلانیّت زنانه و مردانه

عقل زن رحمانی است و عقل مرد هم نعمانی. عقل زن حیاتی است و عقل مرد هم وجودی. عقل زن رفاهی است و عقل مرد هم تربیتی. عقل زن جسمانی است و عقل مرد هم روحانی. عقل زن روزمرگی را تغذیه می کند و عقل مرد هم تاریخ و آخرت را. عقل زن، مهری و عقل مرد هم قهارانه. و این دو مکمل یکدیگرند و بدون همدیگر امکان یک زندگی انسانی ناممکن می آید که زندگی خانوادگی را متلاشی و حیات اجتماعی را ناامن می سازد. فرزند یا نسلی که یکی از این دو عقل را نیافته و نداشته باشد ناقص و گمراه است. بی تردید عقل کامل و انسان کامل آن است که این هر دو وجه از عقل را دارا باشد یعنی هم مهربان باشد و هم قهار. هم رز اق باشد هم مربی. فرزندانی که حمایت و ولایت پدری را نداشته باشند وحشی و افسار گسیخته بار می آیند دخترانش قهار و قسی القلب می شوند و پسرانش بی اراده و زن صفت. و آنانکه ولایت مادری نیافته باشند افسرده و بیرحم بار می آیند. زن برای تکمیل عقلانیت خود بایستی ولایت قهارانه شوهر یا پدر را بپذیرد و مرد هم برای تکمیل عقلانیت خود باید ولایت رحمانی همسر یا مادرش را دریابد. این ولایت متقابل موجب رشد و تکامل عقل می شود. عقل زن حسابگر و عقل مرد ایثارگر است. عقل زن دارای دلی سخت و خود – محور است لذا بایستی درجهت رحمت و ایثار و خدمت بر علیه نفس خود جهاد کند. عقل مرد دارای دلی رئوف و ایثارگر است لذا بایستی جدی باشد و برعلیه رأفت خود در قبال عزیزانش جهاد کند. لذا زنانی که خودپرستی پیشه میکنند بتدریج عقل خود را از دست می دهند و مردانی هم که در روابط عاطفی خود در ایثارگری افراط می کنند دچار اختلال عقلانی و ارادی می شوند و زمام امور خانواده از هم می پاشد. عقل مرد ذاتاً عاشق و قلبی و ایثارگر است لذا بایستی در قهاریت تلاش کند. و عقل زن کاملًا به عکس می باشد.

دائرةالمعارف عرفانی جلد ۱ ص ۵۰

تنهائی و هستی مندی

تا همه انسان را ترک نکنند انسان بخود نمی آید و خود نمی شود و هستی نمی یابد و خدا را در خود درک نمیکند و جاودانگیش در همین حیات را باور نمی کند و هستی مند نمی شود. انسان تا از هر چه غیر خود از عالم و آدمیان مأیوس نشود بخود نمی آید. و امّا تنها شدن اجر یک زندگی صادقانه و پاک و با محبّت و مخلصانه است. تنهائی کمال اجر یک حیات مؤمنانۀ متکی بر معرفت و شرافت است و تنها امکان یافتن وجود و خلیفه خدا بعنوان مظهر وجود است. انسان تا مطلقاً تنها نشود صاحب وجود و موجود نمی شود. یعنی در خود قرار نمیگیرد تا خود شود همچون خودآ. روح انسان هرگز در تن خود قرار نمی گیرد تا تن را مظهر وجود خدا سازد الّا در تنهائی کامل که مجبور است که بخود باز گردد و وجودش را بپذیرد و روح را از تن خود متجلّی سازد و خلیفه خدا در عالم خاک شود. راه دین و زیستن مؤمنانه و عارفانه تنها راه رسیدن به چنین مقامی می باشد. انسانها عموماً فراری از خود و دشمن وجود یافتن می باشند یعنی نمی خواهند خلق شوند و این همان کفر و عداوت با خدا در خلقت است. این همان راز از خود بیگانگی و جنون و شیطان زدگی انسان است. فقط در مسیر تسلیم امر خدا شدن است که انسان از همه موجودات رانده شده و تنها و بی جا شده و به خانه وجودش باز می گردد و موجود می شود. و اینست انسان کامل و خلیفه خدا و خلقت انسانی بشر. و آخرالزمان عرصه تنهائی جبری بشر است. انسان یا بخود باز می گردد و یا دست به خودبراندازی می زند و هلاک می گردد.

دائرةالمعارف عرفانی جلد ۲ ص ۱۸

خودشناسی و امامت

خودشناسی دین تنها راه شناخت یقینی توحیدی و وجودی خداست زیرا خداوند در نزدیکترین موجود عالم به بشر یعنی خودِ نفس بشر درک می شود. در عرفان اسلامی و حکمت شیعی در این باره هزاران حدیث و معنا و اشاره بر مبنای عقل و قرآن و احادیث وجود دارد و این امر از بدیهیات مذهب امامیه است که مهمترین تمایز و ویژگی این مذهب نیز می باشد. و اما خودشناسی چه ربطی به معضله امام و امامت و امام شناسی دارد؟ می دانیم که امام به مثابه خلیفه خدا بر روی زمین و طبق کلام مشهور علی (ع) محل تجلّی ذات پروردگار است که دلش عرش خدا و بدنش کرسی اوست. در واقع امام انسانی است که خدا را در خودش یافته و حاضر ساخته است و اینست که علی (ع) می فرماید که «خداوند جز در وجود ما شناخته و پرستیده نمی شود.‌»– بنابراین خداشناسی از طریق خودشناسی همان راه رسیدن به مقام ولایت وجودی و نور امامت در خویشتن است. و لذا وجود یک عارف تجلّی نور امام مبین و منجی عالم بشریت در انواع و درجات تعالی می باشد. و اینست که وجود یک عارف در میان مردم تنها معرّف وجود امام زمان و انسان کامل و ناجی آخرالزمان است. در حقیقت همانطور که مهدی موعود تجلّی نور حق تعالی می باشد عارفان هم تجلّی نور امام و خلیفه و نواب او در میان مردم تلقی می شوند و بدون توسل و اطاعت از وجود این عارف اتصالی به امام زمان ممکن نیست. و بلکه برای یک مرید وجود مرادش همان خانه امام زمان و چاه غیبت اوست که بتدریج برای مرید به عرصه ظهور می رسد.

دائرةالمعارف عرفانی جلد ۲ ص ۱۹۶

فلسفۀ صلوات

دین محمد (ص) دین جمال است یعنی دین عشق است و لذا کمال دین است. مگر نه اینکه فطرت مذهبی بشر از بت پرستی برخاسته است پس از جمال پرستی است مثل پرستش آفتاب و درخت و رودخانه و برخی از حیوانات. اینک این پرستش از جمال یک انسان برخاسته است: جمال محمد (ص). امام سجاد (ع) در حدیثی می فرماید که پروردگارا اگر راز آن گوهره ای را که در ما نهاده ای بر مردمان آشکار سازیم ما را به جرم بت پرستی سنگسار می کنند. این حدیث دال بر راز مگوی عشق به جمال انسانهای کامل است که نور حق را بر می تابانند. همانطور که شیخ سهروردی وجود انسان کامل را « هیکل نوری » می خواند. و اما صلوات که همان صلوة است در لغتِ عرب به معنای نزدیک شدن و وارد گشتن است. همانطور که در اقامه صلوة نیت بر تقرّب الی الله است و کمال این تقرّب همانا وارد شدن و فنا گشتن در نور خداست. همانطور که در قرآن کریم سخن بر چند نوع جهاد است: جهاد فی سبیل الله و جهاد فی الله. یعنی در راه رسیدن به خدا و سپس جهاد در خدا. و این دو مرحله از صلوة و صلوات است. دین اسلام تنها دینی است که بر جمال پیامبرش صلوات می فرستد که کمال این صلوات همانا ورود بر نور جمال محمد (ص) و فنای در این نور می باشد که در عرفان اسلامی موسوم به « فنای در پیر » است. همانطور که در معارف عرفانی یک مرید بایستی بر جمال پیرش صلوة نماید و این جمال را بلا وقفه در مقابل روی خود داشته باشد. اگر در مذاهب قبل چنین معنا و معرفت و حرکتی نبوده بدان دلیل است که هنوز نور پروردگار از انسانی متجلّی نگشته بود و برای نخستین بار این نور از وجود محمد و علی و فاطمه و سائر ائمه و مؤمنین و مخلصین دین محمد (ص) بارز گردید و دین اسلام را دین جمال نمود و مکتب عشق را بر پا کرد. به همین دلیل عرفان اسلامی تنها عرفانی است که بر عشق به پیر بنا شده است. این عشق همانا اخلاص در دین است زیرا ارادت و اطاعت از رسول امام یا پیری اگر به دلیلی غیر جمال او باشد ناخالصی و تاجرانه است و بقول حافظ شیرازی هر که عاشق وش نیامد در نفاق افتاده است. این عشق برای اولین بار بین محمد و علی رخ نمود که اسلام را پدید آورد و سپس در درجات متفاوت بین مؤمنان ادامه یافته است که یکبار دگر پس از هفت قرن بین مولای رومی و شمس تبریزی رخ داد و به انفجار عظیمی از نور عرفان منجر شد که تا به امروز کل بشریت تحت الشعاع این نور زندگی می کنند. این آیه از قرآن که شعار روزمرّه مسلمین است یعنی « اللهمّ صلّ علی محمد و آل محمد » در معنای تحت الّفظی اش این است: خداوند بر محمد و آل او وارد می شود! و نه اینکه خدا بر محمد و آل او درورد می فرستد. کلمه درود مترادف « سلام » است و نه صلوة این همان تحقّق انسان کامل به معنای خلیفه خداست یعنی امام! پس فلسفه صلوات همان فلسفه امامت و عشق به امام است زیرا امام خانه خداست.

خانه ای خواهم بسازم بهر دوست       از دل و از جان و مغز وگوشت و پوست

دوسـت در مـا میـزبانی می کنــد         هسـتـیِ ما هم دمـی میــهمــان اوســت.

دائرةالمعارف عرفانی جلد ۲ ص ۲۲۲

هجرت و معرفت

  اراده به خودیّت و کشف هویّت فردی و فهم حالت و خصوصیات خویشتن از ذاتی ترین امیال معنوی انسان است که بدین لحاظ می توان گفت انسان حیوانی خودجوش و خودخواه و خودشناس است و کلّ فعالیتهای بشری غریزتاً بر همین اساس رخ می دهد ولی بشر بتدریج این انگیزه ذاتی اش را به نسیان می سپارد و علت زندگی را فراموش کرده و به پرستش وسائل و امکانات زندگی مبتلا می شود. به لحاظی آنچه که رشد معنوی نامیده می شود میزان موفقیت انسان در همان جستجوی ذاتی است و آنکه در این جستجو به خدای خود در خود میرسد انسان کامل است که دوست خداست. واضح است که خودیّت هر انسانی همان موجودیّت بی همتا و یگانه متکّی به ذات اوست و آن گوهره ای است که خودِ خودِ اوست و هیچ غیری نه در آن راه دارد و نمی تواند بر آن اثر گذارد این گوهره بی نیازی انسان است و مصداق سوره توحید است که صفات خداوند را در انسان متجلّی می سازد: احد و صمد و بی علت و بی همتا. پس راه و روش رسیدن انسان به خودش تماماً راه و روش غیر زدایی از خویش است: طبیعت زدایی، وراثت زدایی، تاریخ زدایی، جامعه زدایی، سیاست زدایی، آموزش زدایی، و عادت زدایی، و به یک کلمه یعنی جبر زدایی. زیرا هر آنچه که از خودِ خودِ فرد نباشد یک جبر و وارده ناخواسته است. مسئله تزکیه نفس و صفت طهارت و عصمت دقیقاً به معنای پاک سازی خود از غیر است زیرا نفس دقیقاً به معنای خود است و معرفت نفس هم به همین معناست. لذا کلیّه احکام و معارف دینی و اخلاقی هدفی جز رسانیدن انسان به خویشتنِ خویش ندارد و این همان تقرّب الی الله است چرا که خودیّت یگانه و بی همتای هر فردی همان خداست. بهرحال آدمی ذاتاً خودخواه و خودپرست است ولی یا این خود را می شناسد و بر آن بیناست و یا یک پدیده فرضی و موهوم و ظلمانی را می پرستد که نوع اول خودپرستی عارفانه است و نوع دوم خودپرستی کافرانه است. حاصل اولی عدل و عرفان است و دومی ستم و جنون. در یک کلمه کلّ راه خودشناسی و خودیابی راه هجرت از غیر خویش است بسوی خویش و این است که در قرآن کریم اولین امر به هر مؤمنی همانا هجرت است زیرا ایمان یعنی ایمان به خدا و لذا انسان بایستی به آغاز این ایمان بسوی منشأ ایمانش حرکت کند و این حرکت از غیر بسوی خویشتن خویش است حرکت و هجرت از خاندان و نژاد و فرهنگ و جایگاه طبقاتی و ارثی خود بسوی آن خودی که در آن غیری نباشد و این خود آستانه پروردگار است. کلّ مراحل تکامل بشر در هر زمینه ای چیزی جز حاصل هجرت از غیر بسوی خویش نیست و این همان جهاد فی سبیل الله است و عبور از لااله بسوی الا الله می باشد. فقط اهل هجر اهل دین و اهل حرکت و تکامل است و دین تماماً راه هجران است از غیر و وصال خود خویشتن و یکی شدن با خود. این همان توحید است. و این است که هر اهل ایمانی با آغاز هجرتش به ناگاه کلّ نژادش را روی در روی خویشتن و خصم راه خویشتن می یابد. همه امتحانات الهی در راه تکامل معنوی مربوط به این واقعه می باشد: تن و جان و دل و اندیشه را از هر چه نژاد و عادات و وراثتها و جبرها پاک نمودن. و این است جهاد اکبر که انواع و درجات هجرت است.

دائرةالمعارف عرفانی جلد ۲ ص ۲۲۷

و اما چرا انسان بایستی به سمت ضعف خود حرکت کند. این به چه معنایی است. این همان تسبیح و تنزیه عملی پروردگار در وجود خویشتن و شرک زدایی از خویشتن است. زیرا همه صفات از آن خداست و اینست که به قول علی (ع) پرستش خداوند به واسطه صفات شرک است یعنی طلب قدرت و رزق بیشتر نمودن از خدا شرک است. آدمی خلیفه ذات وحدانی خداست و مابقی جهان هستی خلیفه صفات اوست. و انسان را ذات کافیست و اینگونه است که به ذات خدا در خود می رسد که در قلمرو حیات دنیا عین فناست ولی راز جاودانگی است و عرصه مقام خلافت اللهی انسان می باشد و مقام انسان کامل . ولی آدم خودش به اراده مصنوعی خود نباید به صفت زدایی از خود بپردازد و عمداً خود را فقیر و تنها و بیمار سازد بلکه آدمی کافیست که نیستِ خود را در نزد خدا خالص کند و بر اساس احکام او زندگی نماید و صدق پیشه کند و در اینصورت گام به گام به سرزمین فنای صفات گام می نهد تا ذاتش در زیر زباله دان صفات دروغین که آدمی به خود نسبت داده بیرون آید و متجلی گردد. و این همان واقعه « هیکل نورانی » در فلسفه اشراق سهروردی می باشد. اینست انسان مستضعف در قرآن.

دائرةالمعارف عرفانی جلد ۳ ص ۹۴

هستی چیست؟
کل جریان علم و ادراک و معرفت بشری به سمتی می رود تا آنچه را که هستی می پندارد نیست بیابد و بفهمد و نیز آنچه را که نیستی می نامد، هستی جاوید یابد و انسان کامل و معرفت کامل هم دیدن هستی در نیستی است و نیستی در هستی! پس توحید هم جز این معنایی ندارد و مقام خلافت اللهی انسان هم کمتر از این مقام نیست زیرا این به معنای خلق هستی از نیستی است. و کل این واقعه در جهان معرفت باطنی انسان رخ می دهد. جهان هستی و کل موجوداتش همان عدم است که وجود نمایی می کند منتهی وجودی بی ذات و لذا در پایان جهان این پرده عدم به کنار می رود و آنچه را که انسان نیستی می پندارد جمالش آشکار می شود که همان هستی مطلق و جاوید است. پس برای رسیدن به این مقصود باید عدم شناسی آموخت و عدمیت این جهان را دریافت. معرفت بر این عدمیت است که این پرده رنگارنگ را به کنار می زند و وجود حقیقی آشکار می گردد. و این عدم شناسی البته در قلمرو علوم طبیعی به اندازه کل تاریخ به طول می انجامد و فقط ارزش تاریخی دارد و نه ارزش انسانی برای موجودی که عمری بس کوتاه دارد. عدم شناسی انسانی جز در وادی معرفت نفس عرفانی حاصل نمی آید. چون انسان عدمیت خود را لمس و فهم نماید از همین منظر عدم جهان را می بیند و در کمال این مشاهده به ناگاه از پس پرده عدم، جمال وجود آشکار می شود.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۳ ص ۱۱۴

 فلسفه نیچه

نیچه فیلسوف شهیر آلمانی تعریفی از انسانیت عرضه می کند که عین تعریف انسان کامل در عرفان اسلامی است: انسان آن است که بر خویشتن فائق آید پس این عین خود – براندازی در همه جنبه های وجود است که در مرکز آن اراده قرار دارد. نیچه از یکسو جهان هستی و حق انسان را قدرت اراده و ارادە به قدرت می داند و از سوی دیگر انسان برتر و ابرانسان را کسی می داند که این اراده و قدرت را در خود نابود کند و برخویشتن مسلط شود. یعنی خود را نابود کند و آنگاه بر این نابودی شاهد باشد و از آن حراست کند و به آن افتخار نماید. این تعریف انسان برتر عین تقدیس تراژدی است منتهی با این تفاوت که انسان بایستی به استقبال تراژدی برود و آنرا بپرستد و به مصیبت و شکست و بدبختی و ناکامی و خیانبت دنیا بخندد و نهایتاً به خودش بخندد و این نابودی را نیز به سخره گیرد نه اینکه تقدیس نماید و خود را شهید معرفی کند. این همان معنای نهایی نیهیلبزم است: انسانی که بر خویشتن می خندد در مقابل خدا. این خنده ای نیمه تمسخر و نیمه افتخار است. انسان بایستی با آن کس یا نیرویی که او را نابود می کند همسو و دوست باشد. انسان آن است که نابود کننده اش را بپرستد یعنی خدایش را. زیرا کسی که انسان را به وجود آورده حق نیز دارد تا نابودش کند. ماسکی که احساس و ادعای خدایی و جاودانگی دارد باید برخود خنده کند. آنچه که باقی می ماند وجود نیست بلکه یاد وجود است. این یاد همان جاودانگی است هرچند که تماماً درد و داغ و شکست و فراق و خیانت است. ولی به قول شاعر: فقط زخمها جاودانه اند پس خوشی ها و پیروزیها جملگی بی ریشه و مقطعی و از یاد رونده اند. جاودانگی همان یاد زخم است. آنچه که انسان را جاوید می کند شهامت نابود شدن و قدرت فناپرستی خویش است: عشق!

دائرةالمعارف عرفانی جلد ۳ ص ۲۰۱

محمد (ص) کیست؟

کسی که دلش خانه کل بشریت است. کسی که جمال محّبت خدا بر مردم است. کسی که حوای ذاتش را یافته ولذا انسان کامل است. کسی که آتش دوزخ را بر جان خرید و خلق را شفاعت نمود. کسی که خداوند را بر خود عاشق نمود. کسی که بدنش تبدیل به نور مطلق شد و لذا سایه نداشت. کسی که به واسطه محّبت در همین دنیا فنا ناپذیر شد. کسی که خداوند را در جمال انسان دیدار نمود. کسی که ابلیس را به سجده کشاند. کسی که مکتب اصالت فقر را بنا نهاد و به فقر خود افتخار نمود و این افتخار را اعلان کرد. کسی که جمال پروردگار را به ارث برد و زیباترین انسان شد. کسی که مذهب جمال پرستی را پدید آورد و پیروانش بر جمالش درود می فرستند. کسی که مکتب اصالت انسان را کامل کرد که همانا امامت است. کسی که بنیاد نژادپرستی را در خود و مذهبش برانداخت و بدینگونه ریشه کفر را سوخت. کسی که مقصود دینش را زن قرار داد و آن فاطمه بود. کسی که مرد ساالری را واژگون کرد.

دائرةالمعارف عرفانی جلد ۳ ص ۲۰۲

بارهستی

آنچه که صبر و تحمّل و بردباری و رضا و تسامح نامیده می شود، مجموعه ای از واژه هائی است که بیانگر ابعاد گوناگون یک واقعه در انسان است و آن وقوع وجود در انسان و نزول بارهستی بر دوش روان اوست که باید آنرا حمل و تحمّل کند و این بار را ببرد و بردباری نماید و بر سنگینی این بار عظیم صبور باشد و تازه لبخند هم بزند و تسامح ورزد و راضی و شاکر هم باشد. انسان به میزانی که چنین باری را می کشد انسان است و انسانیّت را درمی یابد. هستی، یک بار است که واضح ترین صورتش آن است که کلّ کائنات از درب هوش و حواس و وجدان و روح آدمی بر وی نازل شده و فرود آمده است. حمل بار روح دارای سختی ذاتی است که آنگاه کلّ کائنات و بشریّت هم بر این روح سوار می شود و این است که به قول باباطاهر عریان

فلک در قصد آزارم چرائی       گلم گر نیستی خارم چرائی

تو که باری زدوشم بر نداری          میون بار سربارم چرائی

در اینجا کلّ کائنات مخاطب قرار گرفته است و این دوبیتی باباطاهر، یکی از کامل ترین و زیباترین بیان وضعیت وجود انسان و خاصّه انسان کامل در جهان هستی است. آدمی ذاتاً خلیفه خداست و مسئول عالم هستی می باشد و انسان عارف که این مسئولیت را آگاهانه می پذیرد و مسئولیتش را می پذیرد، تازه سنگینی این بار را احساس می کند. همانطور که آدمی غریزتاً نسبت به نزدیکانش وظایف و مسئولیتی دارد ولی می تواند از زیر بارش شانه خالی کند و یا این بار را بپذیرد. آیا چه چیزی به انسان امکان و قدرت حمل بار هستی خود و سپس بشریّت و آنگاه « کلّ کائنات » را می بخشد. انسان به میزانی که خود را می شناسد در واقع بار هستی خود را می پذیرد و در قلمرو خودشناسی جهان را هم می شناسد و بدین گونه کلّ بار هستی را بر دوش خود می یابد زیرا شناختن همان مسئول شدن است. مسئولیت، حاصل معرفت است. در قرآن درباره وجود امام آمده است که هر آنچه که هست متحصّن و متمرکز است در وجود امام آشکار! پس معرفت، موجب سوار شدن بار هستی بر انسان می گردد به انسان قدرت حمل این بار را می دهد تا نیمه راه بار را ننهد و نگریزد زیرا حمل این بار همان مقام جانشینی او بر جای خداست و مقام الوهیت انسان در جهان می باشد این بار تبدیل به هستی خود انسان می شود و انسان جهانی رخ می دهد: انسانی که کلّ هستی است.

دائرةالمعارف عرفانی جلد ۴ ص ۷۹

آیا خداوند نمی تواند همه را مؤمن سازد؟

خداوند در کتابش می فرماید که اگر اراده کند به یک آن همه انسانهای روی زمین تبدیل به مؤمنانی خالص می شوند ولی خداوند حق و ارزشی ورای ایمان و رستگاری و بهشت در آدمی نهاده است و آن حق چیزی است که انسان را خلیفه خدا و اشرف مخلوقات نموده و مسجود ملائک ساخته است. آن حق همانا حقّ اختیار و انتخاب است. خداوند، ایمان و اخلاص و عشق و عبودیت و یگانه پرستی و مجموعه فضائل حاصل از آنرا به یک آن به کسی اعطا می کند که آنرا بخواهد و اراده کند. این همان معنای « بخواهید تا اجابت کنم » می باشد. آدمی هنری جز خواستن ندارد و هرچه که بخواهد می یابد. این توانائی از جانب خداست ولی خواستن باید از خود انسان باشد و امّا خواستن هرچیزی حاصل معرفت درباره آن چیز است و آدمی تا چیزی را به تمام و کمال درک نکند اراده نمی کند و لذا نمی یابد. پس این خواستن تماماً برخاسته از معرفت است یعنی خودشناسی . تا انسان در جریان خودشناسی به فقدان نیکی و فضیلت و حقیقت در خود نرسیده باشد جداً آنرا طلب نمی کند. تا آدمی به عدم خود نرسیده باشد وجود را نمی طلبد. تا آدمی بطالت را در خود ندیده باشد حق را طلب نمی کند. پس دعا و اراده و همه ارزشهای الهی محصول خودشناسی است. خداوند آدم و حوا را انسان کامل آفریده بود ولی چون انسان درباره اش معرفت نداشت آنرا از دست داد تا دوباره طلب کند.

 دائرةالمعارف عرفانی جلد ۴ ص ۲۵۰

روشنفکری دينی در طول تاريخ مهد پيدايش انسان کامل يا پير و امام نيز بوده است به مثابه تجلی خداوند در بشر. و اين امری طبيعی است چرا که ذات روشنفکری دينی چيزی جز جستجوی ماوراء طبيعت در طبيعت و خدا در بشر نبوده است. و اين همان پديده رهبری فکری است که موجی برتر از رهبری صرفاً مذهبی می باشد. روشنفکری دينی اساساً نسل جوان و باسواد و تحصيل کرده را تحت رهبری خود قرار داده و هدايت نموده که اين هدايت عموماً منجر به انقلابات اجتماعی و اقتصادی و سياسی گشته است و ساختار جوامع بشری را تغيير داده است. پديده هائی همچون ليبراليزم و دموکراسی و سوسیاليزم از محصولات ايدئولوژیکی روشنفکری دينی بوده است. روشنفکری دينی دارای هويتی انقلابی است زيرا برخاسته از خودشناسی می باشد و قلوب افراد و جوامع را متحول می کند درحاليکه روشتفکريهای غير دينی و يا رهبران صرفاً مذهبی دارای اين ماهيت انقلابی نمی باشند. شخصی همچون مارکس نيز نيمه اول عمرش از رهبران روشنفکری دينی و از مريدان هگل بود. و خود هگل که منشأ چندين مکتب انقلابتی بوده يکی از بزرگترين روشنفکران دينی تاريخ جديد جهان است. و اما بنظر می رسد که جنبه ای از روشنفکری دينی در طول تاريخ تا به امروز به سمت الحاد و انکار دين رفته است که کمونيزم و اگزيستانسياليزم دو تا از مشهورترين ايدئولوژيهای الحادی خروج کرده از روشنفکری دينی می باشد که دو انحراف و انشعاب و آفت بزرگ در نهضت بزرگ روشنفکری دينی محسوب می شود که غايت اين هر دو به نيهيليزم (پوچی گرائی) انجاميده است.

دائرةالمعارف عرفانی جلد ۵ ص ۴۶

آیا اسلام دین جنگ است؟

يکی از بزرگترين تهمتهای ناحق به دين اسلام همانا جنگ طلبی بوده است و از ناحق و رسوا بودن اين تهمت همين بس که جنگ طلب ترين و متجاوزترين افراد و جريانات چنين تهمتی را زده اند يعنی استعمار غرب و امپرياليزم جهانخوار که حتی آزادی و دموکراسی دروغين خود را هم بواسطه بمباران به ملل هديه می کنند. در قرآن کريم هر کجا که سخن از ايمان آورده است بلافاصله دعوت به (عمل صالح) است و اين آيه و معنا در جای جای قرآن حضور دارد. و اما عمل صالح چيست؟ به زبان ساده يعنی عملی که در سمت صلح با جهان و جهانيان باشد و فرد مؤمن را به صلح و وحدت با جهان و کل بشريت بکشاند. همانطور که در عرفان اسلامی هم انسان کامل انسانی در صلح و اتحاد با جهان است. در هر کجای قرآن هم که سخن از جهاد و قتال است مربوط به جنگ طلبان و دشمنان صلح است. و مؤمنان مأمورند که اول خود را به صلح با جهان برسانند و سپس دشمنان صلح را اول به نصيحت و مذاکره و سپس با جهاد جنگ مجبور به صلح نمايند. اسلام دين صلح و اسلام و تسليم است و هر کسی با اقرار به شهادتين به آسانی بر اين دين وارد می شود و حتی کسی حق ندارد منويات باطنی او را مورد تفتيش قرار دهد. اسلام حتی فحاشی به دشمن را در ميدان جنگ حرام کرده است. حقوق جنگی و جهادی اسلام نيز يک کرامت و معجزه ای حيرت آور است. همه جنگهای صدر اسلام تدافعی و يا خنثی کننده دسيسه های دشمنان و متجاوزان بوده است. فقط صهيونيست ها اسلام را دين جنگ می خوانند يعنی کسانی که حتی کودکان را با گلوله می زنند.

دائرةالمعارف عرفانی جلد ۵ ص ۱۴۶

علوم خدائی چگونه خودی می شوند؟

در پيرامون انبياء و اوليای خدا همواره کسانی بوده اند که از آن ميان فقط انگشت شماری طالب علم اين حاملان علم لدنی بوده اند و از همين انگشت شماران نيز گاه فقط يکی و گاه هم هيچکس نتوانسته اين يافته ها را در وجود خود ذاتی نمايد و ببار نشاند و منشأ ديگری از حکمت الهی شود. چرا؟ علوم لدنی از ذات مردان خدا بر می خيزند و لذا تا به ذات محصلين اين علوم نرسد در واقع ببار ننشسته است و به هوا رفته است. چگونه اين نوع علوم ذاتی می شوند و خود مظهر جوشش دگر و برتری می گردند؟ حق علوم بشری و دنيوی هم بميزانی در يک تحصيل کرده جا می افتد و در او تبديل به يقين و منشأ مکاشفات می گردد که به آن عمل شده و به قلمرو تجربه فردی درآمده باشد. همين اصل درباره علوم لدنی دو صد چندان واجب تر است چرا که خود يک عالم اين علوم هدف اصلی آن ا ست زيرا هدف از علم لدنی انسان سازی و تبديل و تحول يک بشر به انسان کامل است و نه اشاعه مدرسه و اشتغال و رياست و سياست. بدينگونه است که هر علمی در جان و دل و ذات آدمی می نشيند و خودی می گردد. همه علوم عاريه ای دارای آفت های کبيرند ولی علم لدنی اگر بصورت عاريه ای باقی بماند و خودی نشود از آن محصل يک ديو متکبر و شيطان صفتی چون عمرعاص می پرورد. حکمت توحيدی و عرفان از اين نوع علوم الهی می باشند.

دائرةالمعارف عرفانی جلد ۵ ص ۱۹۳

راه طی شده در انقلاب اسلامی ایران

همانطور که در مقاله ای متذکر شديم ايران مهد اولين و آخرين نزول توحيد و کرامت الهی بر روی زمين است از دين زرتشت تا محمّد و آخرين امام او يعنی مهدی (محمد) که در دل ايرانيان منتظر است که عامل اتصال دين اول و آخر هم سلمان فارسی است. انقلاب اسلامی ايران عرصه ظهور اجتماعی اين اتحاد است که عشق و عصمت و عرفان و عدالت را بهم آميخته است ولی هنوز در دوران کودکی اين آغاز بزرگ بسر می برد و گوئی بوی بلوغ از آن به مشام می آيد. برای گردهمائی و اتحاد اين چهار عنصر خلقت انسان سی سال متوالی جان کنده ايم و خون داده ايم و با کل جهان درافتاده ايم و جهانيان را به دو قطب دوست و دشمن نسبت بخود تقسيم نموده ايم. اين چهار «ع» (عشق– عصمت– عرفان– عدالت) نيز در هويت انقلاب و نيروهايش حضور دارد و در وحدت اضداد بسر می برد و گاه به بحران می افتد و دشمنان را وسوسه می کند. وحدت و يگانگی اين چهار عنصر همچون اتحاد آب و باد و خاک و آتش است. همه منازعات درون انقلاب نيز به مثابه تناقص ذاتی اين چهار عنصر با يکديگر بوده است که در هر مرحله ای يکی از اين عناصر مسلط بوده و سائر عناصر تحت فرمان و گاه مظلوميت قرار داشته اند. نخستين موج انقلاب که به پيروزی انجاميد موج عشق بود. مرحله دوم ظهور غيرت و عصمت بود که مسلط شد. در مرحله سوم هم عرفان بروز کرد و اينک نوبت عدالت است. نه اينکه هر يک به تمام و کمال ظاهر شد. بلکه فقط در حد يک آزمون کودکانه بود تا به سن بلوغ که بسيار نزديک است تا اين چهار عنصر به جدّ و کمالش به ميدان آيد و انسان کامل را عرضه کند و عرصه ظهورش باشد. شرح اين نظريه در اين مقاله نمی گنجد و فقط در حد طرح صورت مسئله است. در طی اين سی سال فقط توانسته ايم به قيمت بس کلانی هر يک از اين چهار عنصر را مزه ای کنيم. اين سی سال به مثابه دوره پيش دبستانی انقلاب و ايدئولوژی ما بوده است. ما اينک بر آستانه بخود– آئی انقلاب قرار گرفته ايم و محتاج تدوين ايدئولوژیِ هستيم تا دوران بلوغ را آغاز کنيم. برای اين بخودآئی و آغاز دوباره بايستی چهار تن از اوليای اوليه انقلاب را بعنوان چهار مظهر اين چهار عنصر مذکور يک بار دگر و از منظر برتر بازيابيم و بازشناسيم: محمد حنيف نژاد، امام خمينی، دکتر شريعتی و سيد محمود طالقانی. اينان بنيانگزاران انقلاب هستند که هنوز در چشم مردم آنگونه که بايد درک نشده اند و نيز در انديشه اکثر مسئولين و طراحان و مجريان امور. راه طی شده انقلاب بر بستر دستاوردهای اين چهار مرد بزرگ ايران زمين ممکن شده است بدون آنکه قدرشان درک شده باشد. اينان چهار رکن هويت ملی – دينی – انقلابی ما هستند و بدون معرفت لازم درباره شان ادامه اين راه ممکن نيست. پس بگذاريم تا مردم ما آنان را درک کنند بيش از اين تقيه مهلک است. پرده ها را کنار زنيم.

دائرةالمعارف عرفانی جلد ۵ ص ۲۶۹

« زنده باد ضد من »

فلسفه اخلاق الله

از آنجا که انسان تنها مخلوقی است که ذاتاً ضد خود می باشد لذا پیروی او از خودش عین پیروی او از ضد خودش می باشد و از خود دور شده تا گم می شود. پس واضح است برای اينکه انسان بخودش برسد و خودش شود و به اين نیاز فطری خود نائل آيد بايستی عاشق و پیرو و مريد کسی باشد که ضد اوست که در اينصورت بسوی خودش رهنمون شده و به خود ِ خودش که همان خداست می رسد و يگانه و موجود می گردد. انسان تا قبل از اين دوگانه است که نیمی از وجودش در عدم است و نیم دگرش در وجود. آن نیم عدمی اش بايستی به وجود ملحق شود و يکی شود. اينست معنای واقعی انسان کامل در مقابل انسان نیمه. اينست نیاز وجودی انسان به يک مراد که تطبیقش اينست: زنده باد ضد من! زيرا آن نیمه از جنبه عدمی انسان نامش «من» است. و مراد هم اين عدم را از او می گیرد و وجودش می بخشد. يعنی عدم را می گیرد و نیمه وجودی اش را بسوی اين عدم که در نزد مراد است می خواند: اطاعت بی چون وچرا. ولی او در اين امر احساس نابودی می کند لذا فقط بايستی بی چون و چرا اطاعت کند زيرا منطق علیتی دوگانه پرست است زيرا وجود– عدمی است. عدم در نزد مراد وجود می يابد و مريد بايستی بی چون و چرا بسويش برود و به آن ملحق شود تا خود خودش شود يعنی صاحب اراده ای يگانه و وجودی يگانه. اين همان عشق به فناست که مقصدش بقاست. پس « زنده باد ضد من » رندانه ترين دعويهاست و صادقانه ترين اعمال و کوتاهترين راه وصال. و نیز توحیدی ترين سخن و ذات امر به معروف و نهی از منکر است زيرا «من» هر کسی کارخانه منکرات اوست. اين شعار پیامبران و حکیمان و عارفان و صديقین تاريخ بوده است. اين همان شعار خدا در لحظه خلقت انسان است و اساس اخلاق الله می باشد زيرا ضد خودش را که عدم بود آدم نمود و جانشین خود ساخت. آدمی نیز بايستی از اخلاق خدا پیروی کند تا به منشأ وجودش يعنی خدا برسد و هستی جاودانه يابد.

دائرةالمعارف عرفانی جلد ۶ ص ۳۲

تناسخ

اسلام و تناسخ

تناسخ يا حلول موجودی در انسان يا انسان در موجودی ديگر يکی از ارکان مذهب هندو است که چهار نوع دارد: نسخ، فسخ، مسخ و رسخ. که مربوط به چهار نوع حلول است: حلول جمادی، حلول نباتی، حلول حیوانی و حلول بشری. يعنی تبديل يک انسان بعد از مرگ به يک سنگ، گیاه، جانور و یا یک بشر ديگر. در اسلام اين معنا با تعبیری بکلی متفاوت وجود دارد که در قرآن هم اشاراتی به اين امر رفته است مثلا آنجا که: برخی از کافران بصورت میمون و خوک و سگ و امثالهم در می آيند. اين بدان معناست که کسی يا چیزی در روح يک انسان ديگر وارد شود و او را تسخیر نمايد. اين معنا البته درباره حلول اجنه و شیاطین وجود دارد که در حیات همین دنیا در کافران رخ می دهد. ولی همانطور که در قرآن آمده آدمی به لحاظ مقام و ماهیت نفسانی از مقام جمادی تا نباتی و حیوانی و انسانی و الهی قابل رشد و تعالی است. مثلا داريم که برخی از کافران از سنگ و بدتر از آن هستند برخی دگر حیوان و پست تر از آن هستند و الی آخر. اين بمعنای تناسخ نیست. بلکه آدمی با مرگش که صورت آدمی و تن بشری ر ا از دست داد به نفسی عريان میرسد و لذا ماهیت نهان او تعیّن می يابد که می تواند صورت جمادی، نباتی، حیوانی، بشری و يا الهی و نوری داشته باشد. در عرفان اسلامی انسان کامل را دارای هیکل نوری می نامند و اين دال بر ماهیت باطن اوست. پس می بینیم که تفاوت اين معنا در هر مذهبی فقط دچار تفاوت تعبیر و استنباط است.

دائرةالمعارف عرفانی جلد ۶ ص ۴۳

درویش کیست!

« درویش » يک واژه اصیل پهلوی است که در زبان کردی حضور دارد و به معنای « در خويش » است. يعنی انسانی که به لحاظ روحی و روانی مقیم در وجود خويشتن است و خويشتنِ خويش است. اين همان معنای وجودی توحید در دين است و معنای واقعی يگانگی شخصیتی در علم روانکاوی است که در نقطه مقابل از خود بیگانگی قرار دارد. و اما در فرهنگ عرفانی ما چنین انسانی را صاحب وجود يا سلطان وجود می نامند و در فرهنگ فلسفه اومانیستی و اگزيستانسیالیستی غرب چنین انسانی را «هستی دار» می نامند. اين همان معنای انسان کامل در ادبیات عرفانی نیز می باشد يعنی سالکی که بالاخره به خود رسیده و مقیم در خود گشته و از غیر خود منزه و بی نیاز شده است. اين همان انسان واصل است که در خود، خدا را يافته است و لذا بسوی خدايش آمده و بر جای او در خويشتن جلوس کرده است يعنی خلیفه خدا شده است زيرا فقط خداست که هستی دار و صاحب وجود است و يگانه و بی نیاز است و خودِ خودش می باشد و غیر خودش نیست. در فرهنگ اسلامی و خاصه تشیع به چنین کسی « امام » هم گويند که به « امّ » وجود رسیده است. خلاصه اينکه درويش، سلطانی است که به گدا می ماند. با اين توصیف بهتر می توان درک کرد که جريانات موسوم به درويشی در کشورمان تا چه حدی از حق اين مقام بزرگ معنوی غافلند و بیگانه. چه بسا می توان اينان را پوستین وارونه درويشی دانست و جلوه ای از دجالیّت اين مکتب عالی عرفانی خواند و در معنای نهايی صورتی از مذهب ضد مذهب نامید: درويشی ضد درویشی

دائرةالمعارف عرفانی جلد ۶ ص ۵۴

آیا عرفان لائیک ممکن است؟

عرفان لائیک يعنی خودشناسی منهای دين و معارف توحیدی از نوع آنچه که در مکتب کريشنامورتی و اوشو و کاستاندا و کارن هورنای و فرويد و پیروانشان در جهان و از جمله در کشور خودمان شاهديم. آيا اين نوع عرفان براستی عرفان و معرفت نفس از آن نوعی است که طبق شعارها و حکمت های عرفانی قرار است که ناجی انسان در جهان باشد و انسان کامل بپرورد؟ برای پاسخ به اين سئوال اول بهتر است بپرسیم که اصولًا چه چیزهیائی انگیزه يک انسان اهل عرفان است و چه امری قادر است که انسانی را به شوق خودشناسی بحرکت آورد. مسلماً در جهانی که هر روزه يک مسکن و مخدر جديد و قوی تری به بازار می آيد دردها و بحرانها و بدبختی ها بخودی خود قادر نیست آدمی را اهل خودشناسی بعنوان حلال مشکلات سازد. عرفان بعنوان مسکن بدبختی ها مبدل به همان چیزی می شود که امروزه در اکثر فرقه های درويشی و تئوسوفی های مدرن شاهديم که حرف آخر را مخدرات و روان گردانها می زنند و نه معرفت. عرفان گرائی از سر بدبختی و لاغیر، يک عرفان منافقانه است. اگر انسان در درون و ذات خويشتن در انتظار کسی کمتر از خود خدا باشد مطلقاً میلی به معرفت نفس نخواهد داشت زيرا نخستین مراحل آن چیزی جز روياروئی با جهل و جنون و مفاسد نفس نیست و سپس نبرد بر علیه خويشتن. آدمی به چه امید و عشقی حاضر است که با اراده و تمامیت منیت خود بجنگد و بخواهد خود را براندازد؟ انسانی که برای پروار کردن «من» خود دست بهرکاری می زند و حتی جان را در خطر می اندازد چرا بايد دست به خود – براندازی بزند؟ پس اصل اول و حتمی عرفان همانا ايمان به خدا و عشق به اوست و لذا عشق به رسولان و قوانین اوست. پس عرفان منهای خدا و دين يک حرف گزاف و دروغ و خود فريبی آشکار است و مابقی روانکاوی بازاری است که هنری جز توجیه و تقديس جهل و بدبختی و مفاسد ندارد و لذا زمینه لیبرالیزم است.

دائرةالمعارف عرفانی جلد ۶ ص ۹۵

انسان کامل

 انسان کامل در جهان مدرن

انسان کامل در عرفان اسلامی همواره به لحاظ ماهیت باطنی و معنوی تعریف شده است و تقریباً هیچ نشان و آدرس بیرونی ندارد که انسان کامل اصولًا در جامعه به لحاظ اقتصادی و اجتماعی چگونه زیستی دارد. انسان کامل انسانی است که در هستی نقد، غنوده و آسوده و راضی است. انسان کامل مظهر احدیت در میان مردم است پس یگانه و تک رو است. و نیز مظهر بی نیازی حق است بنابراین از منظر اقتصادی انسانی کاملا فقیر است. و از قلمرو بستگی های تاریخی و نژادی خارج است پس تنهاست. و بی نیاز از آینده و آتیه پرستی است لذا پیرو هیچ ایدئولوژی و حزب و گروه آرمانگرا نیست زیرا خودکفاست و راضی به هستی خویش است. و در مرحله آخر بی همتاست و لذا انگشت نما و یگانه و غیر قابل تقلید است همانطور که تقلید هیچ چیزی و کسی را هم نمی کند. و در عین حال در قلمرو معرفت با کل جهان و جهانیان در صلح است و با کسی جدالی ندارد و لذا در جمع است و منشأ صلح و محبت عامه می باشد و حلال مشکلات و حامی هر کسی که بخواهد از یوغ ستم و بندگی رها شود. بنابراین انسان کامل در جامعه مدرن مثل موجودی مابعد از تاریخ است که در تاریخ جامانده است و لذا تاریخ را زیر نظر دارد و عواقب جامعه بشری و هر حرکت اجتماعی را می بیند. و لذا در میان مردم به لحاظی آدم بدشگونی تلقی می شود. انسان کامل به دلیل صفات مذکور انسانی فوق علمی و ماورای تکنولوژی و خارج از گود اقتصاد و سیاست و دموکراسی و هنر و ایدئولوژیهاست. انسان کامل همان انسان آرمانی است که واقع گردیده است . و لذا مورد بخل و انکار و عداوت عامه مردم نیز می باشد.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۳ ص ۸۴

انسان کامل در قرآن

سوره توحید ( اخلاص )، سوره بیان انسان توحید و خالص است که انسان کامل هم نامیده می شود همانطور که پیامبر اکرم (ص)، این سوره را بیان وجود علی (ع) خوانده است در حالیکه ظاهراً بیان وحدانیت پروردگار است. اگر انسان کامل همان جانشین خداست بنابراین بایستی بیانگر و معرف ذات وحدانی او باشد زیرا انسان کامل بایستی جانشبین ذات وحدانی خدا باشد و نه صفات او. صفات خداوند در کل جهان هستی متجلی است ولی ذاتش در خلیفه او. و اینست که در قرآن می خوانیم که: کل جهان هستی در وجود امام آشکار، متمرکز و متحصّن است همانطور که هر چیزی موجود به ذات خویش است لذا انسان کامل هم ذات جهان است همانطو ر که مولوی می فرماید که: هستی از ما هست شد نی ما از او. و اما سوره توحید بیانگر چهار رکن کمال است: یگانگی (احد)، بی نیازی (صمد)، استقلال از گذشته و آینده (لم یلد و لم یولد) و بی تایی (و لم یکن له کفواً احد). به بیان دیگر یعنی: تنهایی، اتکا به نفس، مبرا بودن از وراثت و آینده (مقیم در حال) و شباهت نداشتن به هیچکس که به معنای اهل قیاس و تقلید نبودن و دارای معنا و ارزشی منحصر به فرد خود بودن و غیر قابل تکرار.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۳ ص ۸۵

زن بعنوان « انسان کامل »

سخن بر سر « انسان کامل » در اکثر مکاتب فلسفی و عرفانی جهان اساساً مرد را مخاطب قرار داده است و به یاد نداریم که هرگز از زن کامل سخنی به میان آمده باشد. گوئی که زن ذاتاً ناقص است و قرار بر کمال ندارد!؟ با همه انتقادات تیز و تلخی که در این نشریه به زنان عزیز که همه مادران و خواهر ان و همسران ما هستند روا داشته ایم که تماماً از عشق و مسئولیت است اینک نظریه « انسان کامل » را طرح می کنیم تا مقدمه ای برای سائر مقالات باشد. هر چند که در کتاب « ماده وجود » طرح اولیه این نظریه را درافکنده ایم و زن را علت العلل و غایت کمال بشر قرار داده ایم و علاقه مندان را به مطالعه کتاب مذکور توصیه می کنیم. اگر کمال مرد در رابطه با زن رخ می دهد همانطور که انحطاط او، کمال زن نیز همینطور است. زن بمیزانی که بر ناز هزاران توی خود معرفت یافته و بر آن فائق می آید بسوی کمال می رود. نازی که جوهره همان چیزی است که مکر یا کید عظیم زن نامیده می شود که موجب هلاکت خود اوست که مرد را هم بهمراه خود هلاک می کند زیرا مرد عاشق است از هر نوع و درجه ای. و از زن رهائی ندارد. زن بمیزانی که با خودش در رابطه با مرد به معرفت رسیده و نیاز وجودی اش به ولایت مرد (حکومت محبت) را تصدیق و اعتراف می کند بر نازش احاطه می یابد و در مسیر کمال قرار می گیرد تا آنجا که به مقام عاشقیت میرسد و معشوقیت را زیرپا می نهد. بدینگونه هر دو جلوه از عشق را در خود می یابد: عاشقیت و معشوقیت. زیرا معشوقیت و جلوه غریزی و کور عشق در زن است و دارای هیچ هنر و ارزشی نیست همانطور که عاشقیت در مرد. همانطور که مرد کامل هم آنست که از عاشقیت در گذرد تا به مقام معشوقیت برسد که مقام عارف کامل یا امام است که به مثابه فائق آمدن بر غریزه عاشقیت خویش است که همان غریزه شهوت و مالکیت بر زن است. و فقط در چنین مقامی است که دوستی بین آدم و حوا ممکن می شود که این کمال بشریت است که جنگ ازلی آدم و حوا را پایان می دهد. این تماماً قلمرو معرفت نفس و تزکیه نفس است. خودشناسی مرد تماماً جهل و جنون شناسی اوست و خودشناسی زن هم تماماً ناز و مکر شناسی اوست. و این از آن است. معرفت مرد و صدق زن این راه را هموار می کند.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۱ ص ۵۸

صبر یعنی با زمان نرفتن و بلکه باز ایستادن در زمان اکنون. زیرا اکنونیّت عرصه سکون زمان است و این سکون برای انسانی که صبر ندارد و معرفت بر زمان ندارد به مثابه مرگ و نابود شدن است درحالیکه در حقیقت عرصه سکون زمان و اکنونیت همان قلمرو حضور و جاودانگی است زیرا انسان بر مدخل و مخرج زمان قرار گرفته است و زیر نگاه خداست که در ورای زمان است. و امام زمان یا انسان کامل مظهر وجود این نگاه فوق زمان است.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۲ ص ۲۱

در یک آیه دیگر از قرآن نیز سخن از حزب الله می باشد که آنان را رستگاران در مقام « رضا » می خواند که این بدان معناست که اعضای این حزب در حدّ کمال دین و معرفت و تقوا هستند زیرا مقام رضا مقام انسان کامل است. بنابراین همواره یک حزب بر روی زمین است و آن محفل انسان کامل هر عصری است بهمراه مریدان مخلص او که طبق سنت الهی که در قرآن منقول است از پنج تن تجاوز نمی کند. این همان پنج تن است که خداوند از برای آن از حضرت آدم تا خاتم تبعیّت گرفته است. و این پنج تن در هر عصری تجلّی همان پنج تن آل عبا در صدر اسلام است.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۲ ص ۶۰

در واقع یک انسان کامل در دین و معرفت کسی است که گویی بار عالم و آدمیان را دوش می کشد و براستی بار هستی می کشد. معرفت نیز متقابلًا محصول این مسئولیت و بار کشیدن است و این است که عامه مردمان از معرفت بیزارند و حتی بار هستی شخص خود را هم به گردن غیر می اندازند و لذا جبر پرست می شوند. به بیان دیگر احساس مسئولیت و رسالت دارای ذاتی مختارانه می باشد و برعلیه جبرها می ستیزد. تفاوت اساسی انسانها در میزان کشیدن این بار است آنکه بار بیشتری می کشد انسانتر است و این است انسانیّت.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۲ ص ۹۰

شجره علّیین

« نامه اعمال نیکوکاران در نزد علّیین است. و اما چه می دانی که چیست علّیون؟ کتابی است که مقرّبین به آن شهادت می دهند. « قرآن – علّیین یا علّیون در لغت جمع « علی » است بمعنی علی ها یا علی واران. و نیز می دانیم که علی (ع) خود را قرآن ناطق و زنده نامیده است. علّیین شجره ای از مخلصین در دین هستند که محل علم لدّنی و حکمت الهی و عرفان حق هستند و اسرار خلایق را می دانند و امام مؤمنان و نیکوکارانند و نور هدایت سالکان معرفت . به لحاظی اسوه های انسان کاملند در علم و دین. در روایت شیعی آمده است که در روز قیامت کاروانی بغایت طویل از بار کتاب وارد می شود که کتاب علی است. این کاروان کتاب همان کتب علم علی واران تاریخ است که حامل علم حضوری هستند.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۲ ص ۱۹۴

سلوک روحی طاهره قرّه العین
زن کامل
بسم اللّه المحبوب

۵- او اینک فقط دربدر به جستجوی انسان کامل و امام زمان خود بود. در این شعر می توان حال و هوای او را درک نمود:
گر به تو افتدم نظر چهره به چهره رو به رو
شرح دهم غم تو را نکته به نکته مو به مو
از پی دیدن رخت همچو صبا فتاده ام
خانه به خانه در بدر کوچه به کوچه کو به کو
می رود از فراق تو خون دل از دو دیده ام
دجله به دجله، یم به یم، چشمه به چشمه جو به جو
مهر تو را دل حزین بافته بر قمار جان
رشته به رشته، نخ به نخ، تار به تار سو به سو
ساقی باقی از وفا باده بده سبو سبو
مطرب خوش نوای ما تازه به تازه گو بگو
در دل خویش طاهره گشت و ندید جز تو را
صفحه به صفحه لا به لا پرده به پرده تو به تو.
۳۲- طاهره اسوه و امام زنان جهان اسلام و بلکه کلّ جهان مدرن است. او نمونه یک انسان کامل و زن کامل در عصر جدید است. فمینیزم اسلامی در عصر ما نمونه ای بهتر از او ندارد. او اسوه عصمت عاشقانه – عارفانه یک زن شیعه است.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۳ ص ۲۱۶

فلسفه غفلت بشری

مارتین بوبر ، عارف مدرن یهود در اثر مشهورش به نام « من و تو » می گوید اگر انسان بتواند به لحاظ ذهنی و روانی به اکنونیت برسد و در آن مقیم شود، نابود می شود و اکنونیت برای ذهن انسان، مترادف عدم است. این مسئله در عرفان اسلامی محور همه امور است و لذا انسان کامل ، انسانی مقیم در « حال » است و این به معنای زندگی حقیقی در واقعیت جمادی است. و این بدان معناست که آدمی هرگز در حال، حضور ندارد و مقیم در گذشته است و تمام شناختهای او هم از گذشته است و این راز غفلت ذاتی بشر و نسیان غریزی اوست. به لحاظ علم کیهان شناسی مدرن نیز این امر کاملًا ثابت شده است که درک مشاهده عینی ما از فضا و کهکشانها مربوط به میلیونها سال پیش است یعنی آنچه را که ما در جهان لامتناهی بواسطه حواس و علوم
آزمایشگاهی درمی یابیم دیگر وجود ندارد و لذا شناخت ما، ذاتاً عدم پرست و ویرانگر است. اکنونیت در معرفت قرآنی و عرفانی همان قیامت نفس است و لذا قیامت در قرآن « السّاعه » نامیده شده است. یعنی یک انسان عارف، انسانی مواجه با قیامت و لذا رویاروی پروردگار است و جز خدا نمی بیند، همانطور که علی (ع) و ائمه اطهار و برخی عارفان بزرگ ادعا کرده اند. در حقیقت ادراک بشری، اسیر جبر گذشت زمان است و جبر زمان، مادر همه جبرها و غفلتهای بشر است و لذا انسان کامل ، انسانی بر زمان است نه در زمان، یعنی پسا تاریخ است و امام زمان به معنای پیشوای زمان و پیشاپیش تاریخ. و این رهبری جهانی و کیهانی اوست.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۴ ص ۱۵۰

علی (ع) بعنوان عادلترین انسان کامل در تاریخ بشر بهترین و کاملترین تعریف از عدالت را بیان کرده است و آن اینست که بر جای خود قرار دادن هرچیزی! و لذا انسان عادل هم کسی است که بر جای خودش قرار گرفته است یعنی مقیم در خویشتن است و لذا مظهر تنهائی و یگانگی است و فقر. کسی که در خویشتن مقیم شود دست و دل ازغیر خویش شسته است و خودش شده است یعنی بر جای خدا قرار گرفته است و این تعادل بین خود و خداست. انسان به جای خدا و خدا هم بر جای انسان نشسته است و عدالت همین است. یعنی عدم (آدم) بر جای وجود قرار گرفته و وجود (خداوند) هم بر جای عدم.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۴ ص ۲۱۸

انسان: شهید خدا

انسان، شهید انسانیت خویش است و امّا انسانیّت چیست؟ همانطور که از واژه « انسان » معلوم است، انسانیّت به معنای « انس » است. انس با که و چه؟ انس با روح خدا در خویشتن. چرا که انسانیّت همان حضور روح خدا در حیوان دوپائی به نام بشر است و امّا انس گرفتن یعنی چه؟ انس گرفتن با کسی به معنای اتحاد با اوست به گونه ای که دارای اراده و احساس واحدی شده باشیم. پس انس گرفتن با روح به معنای اتحاد تن و روح بشر است، هماغوشی و صلح و هماهنگی بدن و روان، وحدت ظاهر و باطن. و انسان شهید تلاش برای این انس است. اتحاد تن و روح یعنی اتحاد بقا و فنا، اتحاد نیاز و بی نیازی، اتحاد ماده و معنا. انسان کامل یعنی انسان موحّد به معنای یگانه شده با خدا.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۴ ص ۲۳۴

مذاهب ابراهيمی همه خدايان اساطيری و بت های زمينی آنها را نابود کردند و بشر را بخود آوردند و با ظهور حکمت و معرفت نفس در شرق و غرب عالم اين روند تحول آسمان به زمين و خدا به انسان در عرصه عرفان اسلامی با ظهور نخستين انسان کامل علی (ع) کامل شد. با اين واقعه فقط مذهب کامل نشد بلکه تاريخ علم نيز آغاز شد که از جهان اسلام بود. و از اين واقعه است که حتی آن خدای يگانه هم در وجود انسان سکنی گزيد و اين عرصه قيامت است.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۵ ص ۶۸

 و اما امسال (۱۳۸۶) واقعه ای خارق العاده به لحاظ نجومی رخ نموده است و آن تطبيق اول سال هجری قمری با شمسی است يعنی روز عيد نوروز همان روز هجرت پيامبر اسلام يعنی اول ماه ربيع الاول است يعنی سال شمسی و قمری در روزی واحد آغاز می شوند و اين تطبيق تقويم زرتشتی و اسلامی است. همانطور که شاهد بوديم سال گذشته ماه شمسی و قمری منطبق بود يعنی ماههای شمسی و قمری با يکديگر آغاز شدند و پايان يافتند تا آنجا که ماه ربيع الاول هم با ماه فروردين منطبق گرديد و اول ربيع الاول و اول فروردين يکی شدند اين يگانگی اسلام و ايران و يگانگی دين زرتشت و دين محمّد است. به بيان ديگر يگانگی وصل و هجران است. پس اين يک واقعه ای در نفس کائنات و نجوم است و بيانگر آخرالزمان نجومی می باشد که خورشيد و ماه را يگانه و متحد نموده است. اين مسئله در معرفت اسلامی همان يگانگی نبوت و امامت است و عرصه ظهور ناجی و انسان کامل ۰ زرتشت اولين پيامبر موحد در تاريخ بشر است که دين خدا را به ارمغان آورد و دين خدا با امامت به کمال رسيد. و اينک اول و آخر دين و تاريخ بهم آمده است. يعنی زمان يک دوره کامل را در تاريخ بشر طی نموده است.

دائرةالمعارف عرفانی جلد ۵ ص ۲۴۹

همانطور که علی (ع) می فرمايد « ای مؤمنان اگر در کار جهان و جهانیان عیبی ديديد توبه کنید که اين عیب از معرفت شماست ». از اين ديدگاه که منظر انسان کامل و جهان به مثابه مظهر کمال است کل عالم هستی و هر آنچه که رخ می نمايد تجلی الله می باشد و جز الله نیست يعنی تجلی الا الله است. ولی هیچ انسانی به چنین کمالی نمی رسد الا اينکه عمری را سالک وادی لا اله باشد و در جهان و جهانیان و هر آنچه که هست هیچ امر بر حق و قابل پرستشی نیابد و آنگاه که به نفی کامل رسید بر عرصه الا الله وارد می شود که اثبات کامل است. يعنی انسان حق جو از « هیچ چیزی قابل پرستش نیست » به اين امر می رسد که: هر چیز قابل پرستش است: از ايده آلیزم تا رئالیزم. يعنی انسان بدانجا می رسد که ايده اش عین واقعیت مطلوب است و جز خدا نمی بیند.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۶ ص ۳۶

هیچکس نگفت که علی (ع) به مدت ۲۳ سال تمام در فراق دوستش محمّد (ص) نالید و در چاه نعره کشید و خون گريست تا علی شد و انسان کامل و بر پا کننده قیامت. قیامت محصول داغ فراق ياران است. بشريت در گرو داغ فراق دوستان خويش (اولیای خدا) است که استمرار می يابد. و اولیای خدا نیز محصول داغ فراق دوست خود (خداوند) هستند. خداوند هر که را بیشتر دوست بدارد داغی سوزانتر از فراق بر دل می نشاند تا او را به خود برساند تا انسان، دوست را در خودش بیابد و عین دوست شود:
خانه ای خواهم بسازم بهر دوست    از دل و از جان و مغز و پوست و گوشت
دوست در ما میزبانی می کند    هستی ما هم دمی میهمان اوست
و امّا فراقی داغتر از اين نیست که آدمی در کنار کسی که دوست می دارد در فراق باشد و اين همان فراق آدم – حوائی است که اساس تمدّن و فرهنگ و معنويّت بشر است و موتور محرکه تاريخ. و هر که بر اين فراق صبور و تسلیم باشد و حقّ را ادا کند بدون شک به خدا می رسد. فراق در وصال: اينست آن حقی که جهان و جهانیان بر آن استوار است. هستی همان داغ فراق است . و اينست که جهان در آتش است. و نیز دوزخ هم چیزی جز داغ فراق نیست که مشتعل می شود و آدمیان را جمیعاً از آن راه گريزی نیست. و آنکه حق را می شناسد و صبور است نمی سوزد فقط داغی می شود. آنکه ياغی شود می سوزد. حق همان حق فراق است. جهان هستی از اين فراق است. هر گاه که فراق پايان يابد بساط جهان هم جمع می شود. آنکه حق فراق را نشناخت هیچ چیزی را نشناخت. فراق، ذات معرفت است و لذا کمال معرفت «فرقان» است که باطن قرآن است.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۶ ص ۱۲۶

انسان کامل

مظلومیّت تاریخی حسین (ع) (خلیفه ناکام)

مظلومیّت حسین (ع) در دوران حیاتش نیز دوگانه بود. یکی آن بود که امویان کردند ولی بدتر از آن خیانت شیعیانش در کوفه بود. ولی مظلومیّت سوّم حسین در تاریخ تشیّع نهفته است و آن تحریف او و هویت و جهاد و رسالت و امامت اوست که استمرار تاریخی همان جریان کوفه است. خود او نیز پیشگویی کرده بود که نخستین گروهی که برای من عزا برپا می کنند کوفیانند. زیرا بازماندگان سفینه کربلا به رهبری زینب هرگز بر حسین سوگواری نکردند بلکه زینب در محفل یزید در شام گفت: « سپاس خدای را که نعماتش را بر ما به کمال رسانید که در این واقعه جز جمال (سیمای حق – زیبائی) ندیدیم.‌» و امّا اهل کوفه و فرزندان تاریخی آنان در این واقعه جز بدبختی و نکبت و زشتی ندیدند و به همین دلیل عزا برپا ساختند چرا که حسین را موفق به کسب خلافت ندیدند. این همان نگرشی بود که ابن ملجم را از یک مرید تبدیل به قاتل نمود و شمر را نیز. ایندو از شیعیان دو آتشه بودند. اگر تشیع تبدیل به مکتب « حسینیزم » شده و حسین را از کالبد امامت جدا کرده و مابقی امامان را به بوته نسیان و تعارف سپرده حاصل یک جهل عظیم است که امامت را خلافت سیاسی می داند. همین نگرش درباره امام زمان (ع) وجود دارد. اگر بدبختی های ما موجب یاد کربلا می شود این یک نگرش بغایت کافرانه و غیر اسلامی و غیر شیعی و بلکه غیر دینی است و بلکه ضدّ دینی است و ضدّ حسینی است که عروسی خدا در کربلا را لباس عزا پوشانیده ایم. این همان نگرش حاکم بر مسیحیت درباره مسیح است که اصرار می ورزد تا مسیح را حتماً مصلوب سازد. بیهوده نیست که بخش عمده مراسم عزای حسینی به تقلید از عزای مسیحی پدید آمده و هنوز هم بسیاری از علم و کتل ها دارای نقش صلیب هستند که با پارچه مخفی می شوند. این یک نفاق و مکر بنی اسرائیلی است که بر کلّ جهان مسیحی و اسلامی سایه افکنده است. تا زمانی که نتوانسته ایم بواسطه معرفت، خلافت را از امامت پاک کنیم اسلام و تشیع در سایه بنی اسرائیل است و ایمان نیز و دنیای ما نیز.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۲ ص ۱۷۸

امروزه آدمی یا حسینی است یا زینبی. و در غیر این دو حالت بدون شک یزیدی است. این بدان معناست که آدمی مخصوصاً یک مسلمان یا باید در قلمرو امامت باشد و مردم را به نور هدایت آشنا کند و مرز حق و باطل در هر امری را آشکار سازد و در صورت طلب مردم برای احیای حقشان آنان را یاری دهد و یا باید حامی امامت باشد و به او در جهت دینش یاری دهد و حقانیّت امر او را اشاعه دهد. در غیر این دو حالت بدون شک یزیدی است یعنی اهل طاغوت و ستم و فساد است و در سیطرە استکبار زندگی می کند و با امام در جنگ می باشد و زینبیان زمانه را به بند می کشد و در تحقیر و تهمت به آنان قرار دارد تا حسین (ع) معرفی را نکنند. در واقع در فرهنگ شیعه جمال امر به معروف همان امام زمانه است که زینبیان مردمان را امر به اطاعت از امام می کنند و نهی از اطاعت از غیر او. زیرا امام به مثابه قرآن ناطق و زنده می باشد. امام جمالِ « معروف » است و طاغوت هم جمالِ « منکر » است و زینبیان سپاه این امر و نهی.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۲ ص ۱۹۲

اگرعلی (ع) قرآن های کاغذی معاویه را از سر نیازه ها پایین آورد و بعبارتی سوزاند امام حسین این واقعه را درباره مراسم حج به کمال رساند و حقّ امامت را به تمام و کمال آشکار کرد. واقعه عاشورا چیزی جز معرفی حقِّ امامت نبود یعنی همان حقی که یک بار دیگر در ظهور ناجی آخرالزمان در کلِّ جهان رخ خواهد نمود و کلّ بشریت بدان واسطه امتحان و تعیین تکلیف خواهد شد.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۲ ص ۱۸۲

و اما برخی ادعا دارند که برای امام حسین و شهدای کربلا گریه و نوحه می کنند و نه بحال خودشان. بهر حال توجیه اعتقادی این جماعت نمی تواند چندان زیبا و خداپسندانه باشد زیرا آدمی بحال اسوه و ناجی خود گریه نمی کند بلکه این اوست که بحال ما گریه می کند. آیا این تحقیر مقدّسات و مقام امامت نیست که بحال آنان بگرئیم؟ ولی این درست است که به یاد عظمت و غیرت و شهامت و حق پرستی آنان و بحال کفر و دنیاپرستی خود گریه کنیم.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۲ ص ۱۹۸

شیعه کیست؟ ( خودشناسی شیعی )

چرا از میان دوازده امام فقط حسین (ع) و تا حدودی علی ع) را به امامت قبول داریم و به مناسبت ها یادشان می کنیم و آنهمه شور و غوغا به پا می کنیم؟ ما بقی امامان گوئی تعارفی بیش نیستند و یک رودرواسی اعتقادی. این دو امام گوئی برای حکومت و ریاست دنیا جنگیده اند و اینست راز جاذبه شان در نزد ما شیعیان خالص. وجود امام زمان و ارزش ظهور جهانی او هم از همین بابت است که حکومت جهانی بر پا می کند و مسلماً ما هم به وزارت و ریاستی می رسیم. وگرنه این امام هم از هر امامت و خاصیتی در نزد ما تهی می بود و بی خاصیت تر از سائر امامان بی حکومت!! پس در واقع ما از امامت امامان بیگانه ایم و امامت را جز در خلافت و حکومت نمی یابیم و اینست مسئله! این مذهب شیوخ شورای سقیفه است مذهب عبدالرحمن عوف و باند او که پس از واقعه غدیرخم قصد ترور پیامبر را نمودند. و امام زمان هم تا وقتی که در نظر ما کسی است که قرار است بیاید و برای ما حکومت جهانی تشکیل دهد و ما را خوشبخت سازد در واقع امام ما نیست و از امامت او بی بهره ایم و بدون شک با ظهورش هم جز قهرش بما نمیرسد و احتمالًا طبق روایات اولین گروهی که بدست ایشان هلاک می شویم که البته حقِّ ماست. ظهور جهانی امام زمان ظهور قهّارانه اوست. رحمت و هدایت امامت او در عرصه قبل از ظهور جهانی او به مؤمنان واقعی میرسد که به امامت او عشق دارند و نه حکومت او. نگاه حکومتی به امام نگاه شیعی نیست بلکه نگاه اهل تسنن است که حاکمان هر دوران را امامان و خلفای پیامبر می خوانند. که البته همه اهل سنت هم اینگونه نیستند و بقول دکتر شریعتی: سنّی ها از من شیعه ترند زیرا نگاه حکومتی به ائمه اطهار ندارند.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۲ ص ۲۰۶

مبانی حقوق زن در اسلام ( فاطمه شناسی )

فاطمه (ع) نخستین زنی در اسلام و تاریخ جهان است که شوهرش را خود خواستگاری و انتخاب کرده است. و نخستین زنی است که بر بالای منبر برای مردان در امور سیاسی سخنرانی کرده است و نخستین زنی است که بعنوان یک دانشمند و عالم دینی کلاس داشته و فتوای دینی صادر کرده است و نخستین زنی در تاریخ است که در غایت محبت و حرمت و اطاعت از شوهرش حتی از شوهرش طلب حداقل نان برای خود و فرزندانش نکرده است. و با اینهمه آزادی و استقلال و حریت و محبت و علم و معرفت ، نخستین زنی در جهان است که به اراده خودش حجاب و عفت زنانه را به سرحد کمال رسانیده و دارای نقاب بوده است و نیز نخستین زنی در تاریخ است که قبل از مرگش خود بدست خود برای شوهرش همسری دیگر انتخاب کرده و به عقد شوهرش درآورده است. و لذا نخستین زنی در تاریخ است که به مقام حدیث رسیده یعنی خداوند از زبان وی سخن می گفته است و لذا همه فرزندانش به کمال انسانیت یعنی امامت رسیده اند و ناجی بشریت نیز از فرزندان اوست. و نخستین زنی در تاریخ است که شوهرش، فرزندانش را به لقب وی می خوانده است.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۱ ص ۶۲

زن کامل

 مرد با طرد و لعن زنانیت زن به زن بارگی و زن واری و زن صفتی مبتلا شد و زن هم با خود پرستی زنانه اش و لعنت کردن مردانگی مرد به مردباره گی و مردواری مالیخولیایی مبتلا شد و این هر دو عذاب حاصل از این کفر و انکار است که علیرغم میل خود به آن مبتلا شدند. و بدینگونه بود که زن با تکبر در قبال مرد و طرد و لعن وی از خانه خارج شد تا بی نیازی اش را به مرد ا ثبات کند و حاصل چنین نبرد خونینی زنانی مرد صفت و سرگردان بین زن و مرد پدید آمدند. در حالیکیه زن در صورتی می تواند مردانگی را که همان عاشقیت است در خود ایجاد کند که در قبال عشق مرد تکبر نکند. تکبری که به شکل ناز در قبال مرد بروز می کند و پا گذاشتن بر ناز همان زیر پا
نهادن معشوقیت است و در محبت و توجه به مرد است که زن می تواند به مقام عاشقیت در خود دست یابد
و اینگونه به کمال می رسد. در طول تاریخ زنان اندکی توانستند با تواضع در مقابل عشق مرد و تسلیم کردن تمام وجود خود در قبال مرد بر ناز نشأت گرفته از محبوبیت خود فائق آیند و به مقام عاشقیت دست یابند و اینان همان زنانی می باشند که اسوه کمال زن در تاریخند. و تنها چنین زنی است که به امیت وجود خود دست می یابد و به مقام مادریت در قبال فرزندان خود می رسد و فرزندان حاصل از این رابطه همان امامان تاریخند و به همیین دلیل رحِم این زنان پرورش دهنده امامت ( امیت ) در تاریخ بوده اند. امامت ظهور امیت زن عاشق است و این همان زن کامل است. مثالهایی از زنان عاشق در طول تاریخ عبارتند از: هاجر که عاشق برحضرت ابراهیم شد و اسماعیل حاصل چنین عشقی است. حضرت خدیجه عاشق بر حضرت محمد شد و فاطمه حاصل چنین عشقی است که ام الائمه می باشد. حضرت فاطمه عاشق بر حضرت علی شد که امام حسن و امام حسین و حضرت زینب حاصل چنین عشقی هستند. شهربانو عاشق بر حضرت حسین شد و او را خواستگاری نمود که مابقی امامان حاصل این ازدواج هستند. و اما اگر امامت از امام حسن جاری نشد به سبب این بود که جعده همسر امام حسن تسلیم ولایت او نشد یعنی بر او عاشق نشد و لذا قاتل او شد و امامت در این رابطه نابود گردید. پس امامت حاصل عشق زن به همسر مؤمن خویش است همانطور که رسالت حاصل عشق مرد به همسر مؤمن خویش است. که در حضرت ابراهیم هر دو صورت رسالت و امامت در این دو نوع عشق بوجود آمد: اسحاق حامل رسالت حضرت ابراهیم بود که نتیجه عشق حضرت ابراهیم به ساره بود و اسماعیل حال امامت حضرت ابراهیم بود که نتیجه عشق هاجر به حضرت ابراهیم بود.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۱ ص ۲۴

آیا زن مهربان ممکن است؟

زنان اهل محبت و دل زنده و مهربان در طول تاریخ به تعداد انبیای اولوالعزم انگشت شمارند و همانند که تحت عنوان پنج زن معروف در معارف اسلامی می شناسیم. اینان نخستین زنان عاشق در تاریخ بشرند که مهد امامت بوده اند: هاجر، آسیه، مریم، خدیجه و فاطمه. زن مظهر اراده به پرستیده شدن است و این همان ذات کفر زن است زیرا دعوی خدائی دارد و لذا هر که او را بپرستد کافر می شود و او را هم تباه می سازد. در زن دوست داشتن و محبت و عشق یک امر عاریه ای است و زن بایستی در جهت آن جهاد کند و کمترین آن انجام وظیفه و اطاعت صادقانه از عاشق خویش (شوهر) است. اینکه زن باید تحت ولایت شوهر باشد یعنی از عشق شوهر فرمان برد تا عشق پذیر گردد. این امر جهادی بر علیه کفر ذاتی اوست و جز این هیچ راه نجات و خروجی از کفر خود ندارد. این کفر هم زن سالاری است. زن فقط در انجام وظیفه خالصانه و خدمت و اطاعت فزاینده بهمراه معرفت نفس و جهاد بر علیه ناز خویشتن است که می تواند دل خود را به نور ایمان و محبت روشن کند و براستی همسر و همدل شود و مادری واقعی گردد. زن تا قبل از رسیدن به این مقام حتی با دهها زایمان هم قلباً مادر نمی شود و بچه در نزد او یک اسباب بازی محض است که بزودی از دستش خسته می شود. به همین دلیل این نوع مادران عاریه ای اینقدر بر فرزندان خود منت می نهند و خود را خدا و مالک او می پندارند چون قلباً دارای محبت نیستند و بچه داری نوعی ریاضت محسوب می شود. زن واقعاً با محبت و عاشق یک زن حقیقی و کامل است و موجودی بس کمیاب.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۱ ص ۴۹

دلدار نیک: رکن چهارم دین زرتشت

کردار و گفتار نیک معلول پندار نیک است و اما پندار نیک معلول چیست؟ آیا می توانیم پندارهای خود را کنترل کنیم و یا مولد پندار نیک در ذهن خود باشیم؟ بخودی خود چنین امری محال است زیرا نخست انسان بایستی دوستدار نیکی باشد و برای دوست داشتن نیکی بایستی دلی نیک داشت. یعنی دلدار نیک منشأ ذاتی آن سه نیکی معروف دیگر اسیت. یعنی بایستی یک دوست نیک داشت و دل را به او سپرد تا دل هم دوستدار نیکی شود تا مولد پندار نیک و سپس گفتار و کردار نیک شود. و این همان امر امامت است که در اسلام رخ نموده است و دین زرتشت را کامل ساخته است. انسان بخودی خود موجودی شرور و بدخواه و حریص و بولهوس و حیوان صفت است و بلکه شرورترین حیوانات است الا اینکه دلبری نیک داشته باشد و دل در گرو او داشته باشد تا دلش را به نیکی هدایت کند زیرا دل آدمی یعنی احساسات انسان کانون تولید اندیشه و امیال و اعمال و گفتار نیک یا بد است. و اینست که در معرفت اسلامی گفته می شود که «بی امام کافر است» یعنی کسی که دلدار و دلبری نیک نداشته باشد نمی تواند نیکوکار و نیکوپندار و نیکوگفتار باشد الا اینکه نیکو دلداری داشته باشد تا بتواند قلباً دوستدار نیک باشد. در واقع تنها اصل و رکنی که اسلام محمدی بر دین خدا افزود همانا امامت است که دل را نیک می کند و لذا اسلام دین امامت است. و لذا کسی که این اصل را قبول ندارد هنوز بر دین محمد وارد نشده است و مسلمان نیست.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۱ ص ۹۸

شریعتی وجدان انقلاب بود و لذا با عروج این وجدان بود که ملت ما خروج کرد و انقلاب پیروز شد. شریعتی در یک کلام از جنبه اعتقادی بیدار کننده وجدان امامت امت بود و خود در حریم امام زمان بود و لذا فراسوی زمان بود و این راز علم و معرفت خارق العاده او بر زمان و جهان ما بود. او یک خود – آموخته واقعی در مکتب معرفت نفس و عرفان عملی بود و نابترین نمودِ یک عارف خلّاق علوی و اسوه خط سوم!
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۲ ص ۲۳

حجّت های خدا بر روی زمین

در دهها آیه و حدیث اسلامی داریم كه خداوند كسی را مورد مؤاخذه و محاسبه قرار نمی دهد الّا اینكه حجتهای خود را عملًا و عیناً و عقلًا بر او آشكار كرده باشد. حجت های خدا چیستند؟ یكی از مهمترین حجت های خدا بر بشر همانا عقل و فطرت دینی است كه در وجودش نهاده كه بواسطه آن حق و ناحق و راست و دروغ و باید و نباید را به او گوشزد می كند. ولی آدمی آنقدر خود – فریب (مغرور) است كه می تواند عقل و وجدانش را تخدیر نموده و حتی بكشد تا بتواند به راه نادرست برود. ولی حجت غیر قابل انكار و آشكار دیگری وجود دارد و آن موجودیت زندگی مؤمنان و عارفان است كه بر سر راه زندگی مردمان قرار می گیرند تا حجتی بر عقل و وجدانشان باشند. در واقع انبیاء و اولیای سابق و حتی كتب دینی نمی توانند حجتی غیر قابل انكار و تحریف باشند. آنچه كه حقانیت انبیاء و اولیای سابق و كلام خدا را هم حجّت می كند وجود عینی این خداپرستان در میان مردم است. یك مؤمن مبتدی در میان مردم قدرت حجیّت بیشتری دارد تا همه انبیاء و اولیای سابق در تاریخ. بهمین دلیل همواره میزانِ ایمانِ بشر وجود امامان زنده است در درجات امامت. پس حجت های عینی و نهائی و غیر قابل انكار خدا بر روی زمین كه علاوه بر دین، حجت عقل و وجدان بشر هم هستند سائر انسانهای مؤمن و عارف می باشند تا مردمان نگویند كه: نمی دانستیم، تردید داشتیم و … و یا اینكه: نمیتوانستیم و اصلًا عملی نبود و … این حجتها نشان می دهند كه راه دین و خرد هم عملی است و هم درست است و هم تنها راه سعادت است و هم آسانترین راه زیستن است. اینست دلیل هائی كه از وجود این انسانها بر می خیزد و همه راههای انكار و خود – فریبی و شك را می بندد. پس در واقع اینان حجتهای دین و عقل و سعادت و عزّت و تكامل بشریت هستند. معنای امام هم چیزی جز این نیست. هر مؤمنی به درجه ای نقش امامت را در روابط اجتماعی خود ایفا می كند.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۲ ص ۷۳

به لحاظ تاریخی دوره آخرالزمان همان قوس صعود و عرصه رجعت بسوی خداست که در ذات هستی رخ می دهد و مصداق اناالیه راجعون می باشد و این رجعتی ذاتی و جبری در انسان نیز می باشد. یعنی دوره شش هزار ساله از هبوط آدم تا خاتم (حضرت محمد ص) همان دوره نزول است که با ختم نبوّت به کمال رسیده و زان پس دوره صعود و رجعت هستی بسوی پروردگار است که اینک در آن واقع شده ایم که همان دوره امامت است. دوره نزول همان دوره پرستش خدای آسمان است که خبرش بواسطه انبیای الهی به بشر رسیده است و در دوره صعود که نبوّت ختم شده است عصر امامت به معنای خدای خودی است که بواسطه خودشناسی در رابطه با امام ممکن می شود. آن دوره خبر ( نبوت ) بود و اینک دوره «اثر» است و گوئی که خداوند از آسمان به زمین آمده است و لذا نیازی به رسولان نیست. این همان قیامت به معنای قلمرو لقاءالله است. در این دوران عقل و معرفت نفس به جای وحی و نبوت قرار گرفته است.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۲ ص ۷

راز تنهائی مؤمنان آخرالزمان

در آخرالزمان یعنی دورانی که ما زندگی می کنیم هر مؤمن حقیقی و مخلص و هر عارف با تقوائی جبراً در تنهائی و بیکسی محض زندگی می کند و هر چه که پاکتر و خالص تر شود تنهاتر می گردد و حتی عزیزانش ترکش می گویند و به شاگردان و مریدانش نیز هچ امیدی نیست و دارای هیچ ارادت و باور یقینی نیستند. آیا می دانید چرا؟ زیرا راه و رسم مخلصان در هر عصری کاملًا به عکس راه و رسم عامه مردمان و نظامهای حاکم است و همچون شنا کردن درمسیر خلاف جریان است. و مردمان نیز همواره از راه و روش اکثریت پیروی می کنند و ارتباطشان با مخلصان و اولیای خدا در حدّ نیازهای مقطعی است. دلیل دیگر این تنهائی مسئله ای متافیزیکی می باشد و آن واقعه غیبت امام زمان است. غیبت امام زمان فقط بمعنای غیبت یک فرد انسانی نیست بلکه بمعنای غیبت امر ولایت و امامت و ارادت و ایمان خالص و معرفت توحیدی است. و چنین امری به هر درجه ای در هر انسان مؤمن دیگری هم رخ دهد از چشم عقل و دین مردمان پنهان می ماند و با هزار حجت آشکار هم ذره ای بر باور آنها افزوده نمی شود و بلکه حداکثر منشأ تهمت و عداوت می گردد و جانشان را در خطر قرار می دهد. همانطور که علی (ع) چنین واقعه ای را در تاریخ پیش بینی کرده است.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۲ ص ۴۷

مردم پرستی دنیوی کفر است ولی مردم پرستی دینی موجب نفاق است در حقیقت این هر دو دسته، مردم را نمی پرستند بلکه میخواهند که بواسطه مردم پرستیده شوند ولی مردم هرگز فریب نمی خورند زیرا خداوند محیط بر آنها است. اگر انبیاء و اولیاء مورد تمجید و تقدیس مردم هستند به دلیل عشق واقعی آنان به نجات مردم است و همین عشق اساس نبوت و امامت آنهاست.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۲ ص ۶۵

انسان بمیزانی که بسوی تقوا و اخلاص در دین میرود تنهاترمی شود زیرا دیگران در حضور او رسوا می شوند و می گریزند. این تنهائی همان امامت است و از همین رو امام تنهاترین انسان و غایب از همگان است.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۲ ص ۶۹

اصول دین چیست؟

متاٌسفانه بسیاری بر این گمان هستند که دین عبارتست از نماز و روزه و خیرات و حجّ و امثالهم. درحالیکه اینها فروع دین هستند. «فرع» به معنای میوه و ثمره و معلول است که بطور طبیعی از اصل یک واقعه ای رخ می نماید. اصول دین دو جنبه دارد: عملی و اعتقادی! اصول اعتقادی دین ما همانها هستند که همه می دانیم یعنی توحید و نبوّت و معاد و عدل و امامت . اینها جنبه ذهنی و احساسی دین است و امری درونی و نامرئی است. و اما اصول عملی دین همانهائی هستند که اکثر ما از یادشان می بریم و عبادات (نماز روزه و ..) را همان اصول عملی دین می پنداریم. در حالیکه عبادات محصول ثانویه عمل به اصول دین هستند و اموری کاملًا شخصی و معنوی محسوب می شوند. و امّا اصول عملی دین چیست؟ صداقت، قناعت، سخاوت، صبر، عفّت، ادب، خویشتن داری، محبّت، رزق حلال، دوری از زنا، و ربا و ریا و … اینها همان اخلاق فطری بشرند و ارکان همه مذاهب حقّه الهی می باشند. انسان به میزانی که این اصول را در زندگی روزمره به فعل در می آورد به باور قلبی اصول اعتقادی دین می رسد و به تدریج عبادات که میوه های وجود یک مؤمن هستند بصورت نیازی روحانی آشکار می شوند که جملگی قلمرو پرستش پروردگارند. در واقع اصول عملی دین موجب تقرّب انسان به خداوند شده و این تقرّب موجب پرستش می شود و نماز و روزه و انفاق و جهاد و ابلاغ معارف دینی پدید می آیند.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۲ ص ۶۹

امامت به معنای عرصه نزول خداوند از عرش بر دل بنده ای می باشد و این نزول چند هزار سال به طول انجامید و در ظهور اسلام محمدی کامل شد و دیدیم که دین محمد نیز نه از نژادش (پسر) که از دخترش جاری شد و امامت آخرین مجرای توحید بر روی زمین گردید. و نیز دیدیم که اولین امام نیز برای زن و فرزندش نان به خانه نمی آورد. و آنگاه کسی به نام حسین که پدرش در خانه هاجر به دنیا آمده بود با تمام اهل و عیال و یارانش از خانه پدری خود روی گردانید و همه را در کربلا عاشقانه ذبح نمود و نیز هاجری دگر و برتر بنام زینب.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۲ ص ۸۰

قربانی هاجر و ابراهیم پس از قربانی کردن عشق زناشویی همانا قربانی کردن پسرشان به عنوان نژاد بود. و خداوند برای این قربانی همه گوسفندان تاریخ را قربانی کرد. قربانی ابراهیم بخشوده شد زیرا در دل ابراهیم تردید بود ولی نه در دل هاجر که در یقین اسماعیل آشکار است که اسماعیل نه فرزند ابراهیم که فرزند هاجر اسات همانطور که علی (ع)، حسن و حسین و زینب را فرزندان فاطمه می نامید و این سرّ امامت است. مردان عاشق مولد پیامبرانند و شجره انبیاء را به بار آورده اند ولی زنان عاشق مولّد امامانند. همانطور که همسر همه امامان ما عاشقشان بوده و شوهر خود را خواستگاری کردند بجز همسر امام حسن که امامت در او ادامه نیافت. بدینگونه دریایی از اتهامات ناحق به امام حسن (ع) منتفی می شود.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۲ ص ۸۰

امامت

فلسفۀ ختم نبوّت
طبق معارف قرآنی و شیعی می دانیم که کمال نبوّت همان امامت است همانگونه که ابراهیم (ع) در کماال نبوتش پس از ذبح اسماعیل به امامت رسید. از میان هزاران نبی فقط انگشت شماری به امامت رسیدند. امامت در یک کلام به معنای وحی وجودی و رابطه بی واسطه با خداوند است از طریق دل خویشتن. به همین دلیل امامان ما جملگی مدعی بودند که بارانداز رسالت همه انبیای الهی هستند۰ به همین دلیل علی (ع) خود را قرآن ناطق یا زنده می خواند و کلامش و افعالش تماماً از خداوند بود این همان توصیف عبادالله مخلصین در قرآن است و به معنای حضور خدا در وجود انسان کامل است و لذا علی (ع) سینۀ خود را عرش خدا و تن خود را کرسی او می نامید در واقع وجودش بیت الله بود. و این امامت به معنای کمال و ختم نبوت است. زیرا نبوت همانطور که در لغت به معنای خبر آوردن است امامت به معنای تحقّق این خبر می باشد. آن خبر خدا بود و این اثر و حضور اوست و لذا دیگر نیازی به خبر آوری نیست. پس این بدان معنا نیست که دیگر هیچ نبی و رسولی نخواهد آمد بلکه به این معناست که هیچ نبی و رسولی از نبوّ ت محمدی فراتر نخواهد رفت و نبوّت محمدی و شریعت و معارف او به مثابه بارانداز همه نبوّت هاست به همین دلیل حلال و حرام دین او تا قیامت بر قرارند. معنای دیگر «ختم» همانا مهر و نشان است و از این لحاظ بدان معناست که هر
نبوت و رسالتی برحق پس از ایشان بایستی دارای همین مهر و نشان باشد و تصدیق کننده همان احکام و معارف. یعنی هیچ نبوّت و مذهبی برحق پس از ایشان نمی تواند ملغی کننده اصول و احکامی واجب از اسلام محمدی باشد و محکمات قرآنی تا قیامت بر قرارند و فقط متشابهات بر حسب دورانها تغییر می کند یعنی همه مذاهب و رسالتهای حقّه پس از ایشان فقط احیاء کننده و تصدیق کننده این دین هستند که در غایت به امامت می رسند که مکتب عرفان عملی است. در طول تاریخ اسلام شاهد ظهور مردان بزرگی بوده ایم که صاحب الهامات و کرامات عظیم بوده اند که به مثابه ظهور درجاتی از نبوت و امامت است که بدون ظهور این مردان خدا دین خدا و معارف الهی به فراموشی مبتلا می شد. رسول اکرم (ص) نیز می فرماید که: «در آخرالزمان مؤمنان امت من در نزد خدا مقامی برتر از انبیای پیشین دارند و زین پس فقط رهروان معرفت نفس به حقایق دین من نائل می آیند» و این همان جریان ولایت وجودی و امامت به مثابه ختم نبوّت جبرائیلی است گویی اینک جبرئیل در وجود مخلصان با آنان سخن می گوید. بنابراین نبوّت هرگز به پایان نرسیده و بلکه باطنی شده است. و اتفاقاً عمومی و جهان شمول گردیده است و این معنای کمال نعمت خداوند در دین محمد است. در زندگی بسیاری از علما و عرفای اسلامی شواهدی گزارش شده که دال بر حضور ملائک و وحی به اَشکال
متفاوت است و نیز گز ارشهایی که دال بر انواع و درجاتی از معراج است و این از برکات جهانی دین محمد است. پس واضح است هر کسی که مدعی نبوّت و رسالتی الهی باشد که اصول و محکمات دین محمد را خدشه دار سازد بدون تردید کذّاب است و رسوا خواهد شد مثل بسیاری از داعیان نبوت های استعماری در سده های اخیر در جهان اسلام.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۲ ص ۸۲

اصول عرفانی اسلام

توحید، نبوت، معاد، عدل و امامت را پنج رکن دين اسلام و تشیع نامیده اند. اين ترتیب به لحاظ نظری و منطقی و باور ذهنی مناسبت دارد که از باور به وجود وحدانی خداوند به باور به رسالت انبیاء و سپس واقعه قیامت و معاد و سپس رسیدن به قلمرو عدالت و نهايتاً درک وجود امام به عنوان کمال اسلام است که مذهب شیعه می باشد. و اين اسلام اعتقادی است. ولی در قلمرو دين عملی اين روند کاملًا معکوس است. يعنی انسان اول بايد امام را بیابد تا به قلمرو ايمان وارد شود. در رابطه با امام پا به عرصه عدالت وجودی می گذارد و از ستم می رهد و عادل می شود. و سپس به معاد قیامت خود در اين دنیا میرسد تا حساب پاک شود. سپس به تمام نبوت وجودی میرسد و صاحب رسالت در دين می شود و آنگاه به تقرب الی الله و فنای در ذات می رسد که مقام توحید است. و اين همان مقام امام و امامت است.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۶ ص ۱۰۱

امام از نگاه جامعه در دوران غیبت

 او به لحاظ هويت حزبی به معنای واقعی کلمه حامل و رهبر حزب الله است که به لحاظ کمّی کوچکترين حزب روی زمین می باشد که اعضايش از تعداد انگشتان دست تجاوز نمیکند. ۷- به لحاظ میزان و نشانه هائی که در چشم مردمان می تواند حجت هائی معرف مقام وجودی او باشد هیچکدام از ويژگیهای مذکور نیست بلکه همان پديده ای است که به لحاظ تاريخی عامه مردمان را به تصديق قلبی واداشته است و آن کرامات و شفاعتهای طبیعی وجود اوست و بصورت جسمانی و روانی و ظاهری و باطنی درک می شود. و حتی شقی ترين و منکرترين مردمان هم باطناً ويژه بودن و خارق العاده بودنش را احساس و درک می کنند و اتفاقاً کافرترين انسانها برای اتمام حجت از وجود او معجزاتی واضح تر می بینند تا خداوند حجت را بر ايشان تمام کرده باشد و هیچ جای انکار نداشته باشند. زيرا همواره کافران در طول تاريخ برای تصديق حقانیت مردان حق معجزات آسمانی می طلبند و عموماً پس از ديدن اين معجزات کافرتر می شدند و آنرا به حساب چشم بندی و سحر و جادو می گذاشتند. يکی از خصوصیت منحصر بفرد امام اينست که هر کسی با يکبار ديدارش ديگر هرگز نمی تواند او را فراموش کند و حتی لحظه ای از ذهن خود بزدايد. اين حضوری الهی در قلوب مردمان است و بزرگترين نشانه امامت در جنبه باطنی است. ۸- و آخرين ويژگیی زندگی امامان اينست که جملگی شهید می شوند مخصوصاً بدست يا اراده يکی از نزديکترين کسان خود که بیشترين محبت و کرامت و خدمت را از او ديده اند. امام شهید عشق است. مؤمنان مخلص آخرالزمان جملگی در قلمرو امامت قرار دارند و به درجه ای امامان جامعه خود محسوب می شوند و به درجات متفاوت دارای اين ويژگیها هستند.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۶ ص ۸۳

یک آسیب شناسی ملّی
(به بهانه سال مولانا)

براستی که عشق مولانا– شمس تجلّی عشق محمد– علی در قوم ايرانی بوده است. و عجبا که در اين همايش مذکور که کمترين خبر و اثری از اين رابطه که کارگاه توليد مثنوی و غزليات شمس است نبود و تلاش شد که مولوی به عنوان يک فرد مورد مطالعه و تحقيق قرار گيرد و شمس نيز بعنوان فردی ديگر. در حاليکه اين قرآن فارسی محصول عشق عرفانی بين اين دو اوليای خداست و اين معنائی جز واقعه امامت ندارد که در فرهنگ ما موسوم به رابطه مراد و مريد است. اين غفلت و انکار بدان معناست که ما تا چه حدی از حق امامت که روح تشيع است غافليم و امامت را يک واقعه فردی می پنداريم و اين نگرش هر چه باشد شيعی نيست. اگر حق و اسرار و معارف رابطه مولانا و شمس درک نشود از مجموعه آثار مولوی جز افکار ضالّه دريافت نمی شود و از امامت نيز جز کيش شخصيت فهم نمی گردد.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۵ ص ۲۸۵

در اسلام و خاصّه تشیع خداوند در جهان است و هر موجودی نشانه ای از اوست و مظهر صفتی از اوست و امّا وجود انسان مؤمن مخلص مظهر ذات یگانه و عرش اوست. و این همان راز امامت است. ولی عمده مردمان عامی و بلکه بسیاری از ملایان مذاهب و حتّی علمای دین در سراسر جهان و حتّی در جهان اسلام و تشیع هنوز هم حامی خدای نابوده اند و لذا دشمن قسم خورده هر مؤمن و عارف و امام زنده می باشند و بهمین دلیل در همه جای تاریخ پیامبران خدا دشمنی شقی تر از این حامیان خدای نابوده نداشته و بدست همانها شکنجه ها شده و گاه به قتل رسیده اند. کافران منکرِ وجود خدا نیستند بلکه او را در جائی بسیار دور می دانند و مدعی ارتباط مستقیم با اویند.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۲ ص ۹۳

صراط المستقیم چیست؟

می دانیم که سوره حمد درب ورود به قرآن است و بقول حضرت رسول اکرم (ص) حامل عصاره قرآن نیز هست همانطور که محور نماز است. در این سوره می گوئیم که: « خدایا فقط تو را می پرستیم و از تو یاری می جوئیم که ما را به صراط المستقیم رهنمون شوی. « در این آیه به ضمیر « ما » سخن می گوئیم و نه من. پس « من » یک همراه دارد همانطور که باز در قرآن می خوانیم که انسانها دو تا دو تا بسوی بهشت می روند همانطور که بسوی دوزخ. و این همان امر ولایت و امامت است چه در وادی هدایت و چه ضلالت همراه امام هدایت یا امام ضلالت. پس از آیه صراط المستقیم می گوئیم که ما را درسمت « نعمت »خود قرار ده. و نیز می دانیم که منظور از نعمت الله « همان اولیای هدایت هستند که در قرآن بارها ذکرشان رفته است.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۲ ص ۹۷

فرق نبی و امام

کمال نبوت امامت است و هر امامی دارای مقام نبوّت هم بوده است. این واقعه را در قرآن بوضوح درک می کنیم درباره انبیای اولوالعزمی که به کماال نبوّت و امامت رسیده اند مثل حضرت ابراهیم (ع) و موسی (ع) و محمد (ص). این سخن از پیامبر اسلام است که « غایت نبوت آغاز امامت است » خداوند با نبی اش از بیرون سخن می گوید و با امامش از درون. اینست که امام را عرش خدا گویند. امامت همان نبوت باطنی است و خدا از درون وجودش با او سخن می گوید و از این مقام است که سخن « خودشناسی – خداشناسی » پدید آمده است. و اینست معنای کمال نعمت و کمال دین که در واقعه غدیرخم از آن سخن رفته است که سرآغاز امامت و پایان نبوّت است. و اینست که امروزه هر کسی می تواند از طریق معرفت نفس امامت وجودش را دریابد و به امام برسد. بنابراین مسئله فرق و تفاوتِ درجه بین نبی و امام امری منتفی است. و لذا دعوای بین اهل شریعت و طریقت در اینکه آیا پیامبر اسلام برتر است یا علی (ع) نیز دعوائی مهمل و جاهلانه است زیرا پیامبر اسلام می فرماید « من و علی نور واحدیم ». « هر کجا که من بودم علی بود و هر چه که من دیدم علی دید. علی جمال باطن من است و آن نوری است که همه انبیاء بواسطه اش نبوت یافتند … ».
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۲ ص ۱۰۶

و استمرار امامت و عمومی شدن نبوت و خودی شدن وحی در وادی معرفت نفس که قلمرو دیدار خدا در همین دنیاست و آن پیدایش عرفان اسلامی است که سلطانش علی (ع) است. و این بمعنای پائین آمدن خدا از عرش است و جایگزین شدن او در وجود یک انسان. همانطور که علی (ع) می فرماید « دل من عرش خداست و تن من کرسی اوست و خدا جز در وجود من پرستیده و شناخته نمی شود. » این واقعه حقاً برتر از معراج انبیای الهی می باشد. بجای اینکه انسان به آسمان برود خداوند به زمین آمده است و اینست معنای ختم نبوّت و آغاز آخرالزمان و قیامت و امامت. اینست راز قبله مسلمین و حکمت تغییر قبله از بیت المقدّس به خانه کعبه که محلّ ولادت علی (ع) است که بمعنای خروج خدا از خانه خویش است.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۲ ص ۱۰۷

۱۸ -محمد (ص) از خود هستی زدائی کرد و علی هم از خود زمان زدائی کرد. محمد از خودش « بود » را زدود و علی هم « نبود » را. محمد فنا شد و نبوّت ختم گردید در کمالش. و علی بقای جاوید یافت در عالم خاک (فضا) و امامت آغاز شد و بوتراب (پدرخاک) شد.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۲ ص ۱۳۲

فاطمه محدّثه بود یعنی کسی که خداوند بلاوقفه از زبان او سخن می گفت. و این مقامی فراسوی نبوت و وحی می باشد و بلکه فراسوی امامت. درست به همین دلیل پیامبر اسلام (ص) هر روز صبح به مسجد در نمی آمد الّا اینکه اول به حضور فاطمه برسد و دستش را ببوسد. می دانیم که آن حضرت بسیاری از مسائل شرعی و علمی را به فاطمه (ع) رجوع می دادند. و میدانیم که فاطمه را مادر خود می نامید یعنی زاینده نبوت خویش. و می دانیم که علی (ع) نیز فرزندان خود را به فاطمه ملقّب می نمود (فرزندان فاطمه). و چنین نسبت ها و القابی در کلّ تاریخ بشر بی سابقه بوده است آنهم برای یک زن آنهم در سرزمین عربستان که زنان را چون حیوانات خرید و فروش می کردند و مازاد تولید را زنده بگور می نمودند.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۲ ص ۱۶۸

همانطور که در دهها حدیث آمده است که وجود اولیای خدا و مخلصین به مثابه دربهای جنّت است. در قرآن کریم نیز آمده است که برخی از مؤمنین اولیای برخی دگرند و این همان معنای امامت است. پس لزوماً نیازی به امام مطلق آخرالزمان نیست که تحت ا راده و اطاعت او باشیم. بلکه او امام آخرین و کامل امامت است که در کمال این راه صلوة رخ مینماید. همانطور که بقول رسول اکرم (ص) دیدار دو مؤمن به مثابه دیدار خداست لذا صلوة هم محصول رابطه دو مؤمن مرید است.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۲ ص ۱۷۱

حقّ امام

حقِّ امام یعنی حقِّ حضور و ظهور خدا در بشر! این همان معنای خلافت انسان برجای خداست که مقصود خدا از خلقت انسان می باشد. پس اگر دین خدا در امامت به کمال رسید و نبوّت را ختم کرد عین حقّ انسان در جهان است. چرا که هر بشری چه کافر و چه مؤمن ذاتاً در عرش خدائیت ذات خویشتن است زیرا صورتش از صورت خداست و روحش از روح خداست. پس این حقّ اوست. و امامت حقّ مطلقۀ انسان در جهان می باشد. پس دین اسلام و تشیع تنها دینی است که آرمان ذاتی بشر را محقّق ساخته و راه و روش رسیدن به آن را نمایانده است که در دریائی از ادبیات و حکمت عرفانی در جهان اسلام تبیین گردیده است. امام حقّ انسان است.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۲ ص ۱۷۶

فلسفه امامیه

بنظر ما بامسمّی ترین نام دین اسلام و مخصوصاً تشیع بعنوان یک مذهب و مکتب ویژه همانا « امامیه » است چرا که نه تنها همه فرقه های شیعه را در برمی گیرد و ذاتشان را مدّنظر قرار میدهد بلکه حتی مذهب تسنن را هم مخاطب قرار میدهد زیرا این شعبه از اسلام و بانیانش جملگی بر اصل امامت به معنای امام اعتراف دارند و مسلمان بی امام را کافر می دانند و تقریباً اکثر احادیث مربوط به حقّ امام را با تفاسیر خاصّ خودشان تصدیق می کنند و واقعه غدیر خم را هم کلا قبول دارند همانطور که بانیان نخستین فرقه های اصلی اهل سنت به لقب « امام » خوانده می شوند مثل امام حنفی و امام شافعی و امثالهم.
در حقیقت تنها ویژگی اسلام محمدی با سائر مذاهب همان حقّ امامت است که راز ایمان و هدایت می باشد که علت ختم نبوّت نیز هست. بنظر ما نام « شیعه » واقعاً در شأن این مذهب حقّه نیست و بیانگر محتوای آن نیز نمی باشد. شیعه به معنای « پیرو » می تواند شامل همه مذاهب جهان هم بشود زیرا همه مذاهب به اصل « پیروی » استوارند. و اما مسئله دیگری که علت العلل تفرقه در اسلام و تشیع بوده همانا معضله چند امامی بودن است که براستی یک توهّم و تهمت عظیمی بر پیکره امامت و دین اسلام می باشد مثل شش امامی و هفت امامی و یازده امامی و دوازده امامی و پنجاه امامی و امثالهم. مسئله اینست که در دین اسلام با ختم نبوت و واقعۀ غدیرخم کل دین و ایمان در هدایت مردم منوط و محوّل بر وجود فردی به نام امام گردیده است که بدون وجودِ حی و حاضرش و بدون اطاعت بی چون وچرائی از او ایمان ممکن نیست. بنابراین مسلمان امامیه در واقع در زندگی خود فقط یک امام دارد و لذا معضله چند امامی بودن دال برعدم درک اصل
این حقیقت است. به همین دلیل آنان که به تعداد امامان پافشاری می کنند جملگی در راه و رسم عمل زندگی کمابیش یکسان هستند در حالیکه در ادعاهایشان بطرزی جنون آمیز تا سرحدّ قتال و نابودی همدیگر به پیش می روند. هریک از امامان صدراسلام درعصر خودشان امام عده ای ازمؤمنین بوده اند. لذا همه مومنان واقعی همواره تک امامی بوده اند. و ماجرای غیبت امام دوازدهم
دال بر این واقعیت بوده که دیگر مؤمن در میان نبوده و کسی نیازمند هدایت آن حضرت نیز نبوده است که این امر در هر زمانی می تواند مصداق یابد.
در قرآن کریم نیز آمده که برخی از مؤمنان اولیای برخی دگرند. و این همان امر اطاعت است که همواره جاریست. بنابراین مؤمنان سلسله مراتب امامت هستند که البته سلسله مراتب امامان را پدید می آورند که در رأس همه این امامان آن امام مطلق و کامل قرار دارد. پس هر امامی در هر درجه ای از کمال امام مؤمنین خاص می باشد که قادر به درک و اطاعت از وی می باشند. این واقعیت درباره امامان صدراسلام نیز مصداق دارد. فی المثل مگر در عصر حیات امام اول براستی چند نفر تحت ولایت آن امام بودند. تا آنجا که در تاریخ درک می کنیم آن حضرت در ایام آخر عمرشان در تنهائی کامل قرار داشت و جز اهل بیت او گویا دیگر کسی وجود نداشت و همان چند نفر مثل عمار و مالک اشتر نیز شهید شده بودند. طبق روایات در دوره غیبت همواره حداکثر چهار نفر مؤمن مخلص هستند که در ایمان و ارادت و هدایت مستقیم شخص امام کامل قرار دارند و نه بیشتر. غیبت امام از جهل و غفلت مردمان است و دالّ بر زنده یا مرده بودن و حضور یا عدم حضور جان آنان نیست. و اما امام یک مؤمن مسلمان همواره علی است و لذا همه امامان بعد از ایشان علیین (علی ها) هستند. همانطور که امام صادق (ع) می فرماید که همه ما علی هستیم. این بدان معناست که هر امامی در هر دوره ای بایستی به درجه ای جامعِ فضائلِ علمی و دینی علی (ع) باشد یعنی علی (علی) نه تنها امام اول بلکه اسوه امامت است و هر امامی در هر عصری قیامتی از قامت اوست و درجه ای از ظهور علییت اوست و در هر عصری جنبه ای از حقّ او امکان ظهور می یابد همانطور که همه یازده فرزند علی (ع) هر یک به مثابه ظهور و جهی از وجود او بودند و جمعاً مترادف ظهور کامل علی (ع) محسوب می شوند که یازده وجه وجود امام را به اثبات میرسانند که غیبت نیز یکی از این وجوه می باشد. واقعیت تجربی هم نشان می دهد که امروزه نیز کسی که امام زنده ای ندارد که تحت ولایت او باشد به امامان صدر اسلام
هم هیچ ارادت و محبتی نمی تواند داشت جز از راه وراثت و تقلیدی بی مایه که هیچ اثری در کیفیت زندگی او ندارد. امامت یعنی ارادت بی چون و چرا! و کسی که چنین وضعی را نسبت به یک امام مؤمن دیگری به مثابه امام تجربه و درک نکرده است در واقع از شیعه گری هیچ درک و حس و باوری ندارد و در واقع از قلمرو ایمان به معنای خاصِّ قرآنی و اسلامی اش خارج است حتی اگر بقول پیامبر اکرم (ص) همه احکام شرع را مو به مو انجام دهد. از کذب بودن ادعاهائی که درباره تعداد امامان در تاریخ وجود داشته است همین بس که فی المثل از میان همین دوازده امام مشهور اکثریت قریب به اتفاق مردم فقط یکی دو را واقعاً امام می دانند و مابقی تعارفی بیش نیست. این بدان معناست که مثلا برخی از شیعیان علوی هستند برخی حسینی و برخی جعفری و برخی هم مهدوی و … . این واقعیت نشان میدهد که امامت که توحیدی ترین وجه دین است همواره دارای ذاتی واحد است و هیچکس نمی تواند دارای بیش از یک امام باشد همانطور که نمی تواند دارای بیش از یک پیامبر باشد. و این امری قلبی است هر چند که به لحاظ ذهنی حقانیّت همه پیامبران و امامان تصدیق می شود که این امری صرفاً منطقی و روایتی و تاریخی و عاریه ای است و بقول علی (ع) وجه عاریه ای دین است که بی ریشه ترین دین هاست. همانطور که خدا یکی است امام هم همواره یکی است.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۲ ص ۱۷۶

غدیر خم – خمخانۀ عشق هاهوتي

« غدیر خم » چشمه یا برکه و یا کلاته ای بین راه مکه و مدینه بود که حضرت رسول در بازگشت از آخرین حج خود در آن محل توقف نمود و وصی دین خود یعنی علی (ع) را به مسلمانان معرفی فرمود. این روایت تاریخی مسلّمی است که درباره غدیر خم از همه مورّخین و راویان شیعه و سنّی تصدیق شده است. خطبه غدیریه کاملترین خطبه ای از پیامبر اسلام است که به تمام و کمال در تاریخ باقی مانده و بخشی از بدیهی ترین حدیث نبوی محسوب می شود که عمده ترین جنبه از معارف بنیادین امامیه را پدید آورده است که گزیده هایی از این خطبه ها را که برخی در محلّ غدیر خم و برخی دیگر در بین راه روایت شده است در اینجا نقل می کنیم: « من شهر علم هستم و علی دروازه آن است. هر که را من مولایم بعد از این علی مولاست. علی نور معرفت است، علی مماس بر ذات خداست، علی رهبر اولیای خداست، علی پیشتاز هدایت است، علی بعد از من صاحب اختیار همه مؤمنان است، علی کلمه ای است که پرهیزگاران آن را فرا می گیرند، علی مخزن وحی من است، علی بر پاکنند قیامت است، علی و من نور واحدیم، هر چه من شنیده و دیده ام او هم شنیده و دیده و هر کجا که من بوده ام او هم بوده است، علی با حق است و حق با علی است، علی به هر سو گراید حق هم به همان سو گراید، علی تقسیم کننده بهشت و جهنم است، علی نور باطن همه انبیای الهی بوده است، علی راستگوترین انسان است، علی میزان انسان است، علی وارث علم همه انبیای الهی است علی جدا کننده حق از باطل است، علی بهترین انسان است و هر که به این امر معتقد نباشد کافر می شود، علی مورد امتحانی از جانب پروردگار قرار گرفت که هیچ بنده ای به آن امتحان نمی شود، علی آن جوانمردی است که در معراج دیدار نمودم، معراج من فقط برای شناخت علی بود، خداوند بر علی نماز می گزارد … ». در حقیقت علی (ع) بر اساس این سخنان رسول بسیار بیشتر از یک وصی معرفی می شود. در این سخنان تازه می توان به مقام هاهوتی خودِ حضرت رسول پی برد زیرا کسی که وصی اش این است پس خودش کیست. این است که قیاس محمد و علی در معارف امامیه مثل قیاس خورشید و ماه است. در این خطابه هاحقّ امامت است که آشکار شده و راز ختم نبوّت و کمال دین و مطلق نعمت خدا بر بشریّت عیان گردیده است. در اینجا امامت عین واقعّه قیامت کبری و عرصه لقااء الله می باشد.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۲ ص ۱۸۰

واقعۀ دیگری که در حاشیه این بیعت بطور خصوصی تر رخ نمود این بود که علی (ع) بیعت کنندگانش را از میان مؤمنان واقعی دو به دو به بیعتی مضاعف دعوت نمود و آنان را برادران حقیقی نامید و وصی و وارث در دنیا نیز قرار داد. این به مثابه جاری شدن امامت در سطح نازلتری بود که در قرآن کریم هم مذکور است که « برخی مؤمنان اولیای برخی دیگرند » و این همان سنت امامیه در دوران غیبت امام در طول تاریخ است این همان سنت مراد و مرید در عرفان اسلامی است که نور امام را در این رابطه آشکار می سازد. در واقع علی (ع) بلافاصله سلسله مراتب امامتش را در میان مریدانش جاری نمود و نور امامت و معرفت و هدایت از طریق همین مریدانش در کلّ تاریخ از شرق تا غرب عالم اشاعه یافت که برخی از آنان عبارتند از: سلمان فارسی، کمیل، مقداد، میثم، عمار، بلال، و اویس قرنی که بعداً به این بیعت ملحق شد.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۲ ص ۱۸۰

امام یا مرجع تقلید

می دانیم که امام یا مرجع تقلید بایستی زنده و در دسترس باشد و گرنه از معنا ساقط است. معضله تقلید از مجتهدین و اهمیّت مرجع تقلید در فرهنگ تشیّع بی تردید ادامه تاریخی همان ارادت به امام حیّ و اهمیّت داشتن یک امام زنده به عنوان اسوه هدایت در دوران غیبت امام زمان است. ولی چرا این مهمترین اصل دین
اسلام و محور تشیّع بتدریج بسوی انقراض می رود اکثراً هم که بر این امر باقی مانده اند دارای هیچ جلوه نورانی و حجّتی عقلانی و معنوی از دین نیستند و در جامعه هیچ اثر خلاقی ندارند و حتّی نوعی تحجّر و قشری گری و گاه خر مقدّسی را تداعی می کنند و اثری منفی بر نسل جوان و مدرن بر جای می نهند و به همین جهت این اصل حیاتی تشیع روی به مرگ است زیرا تقلیدی خودسرانه و گزینشی آنهم فقط در امور عبادی است و نه اصل راه و روش زندگانی. بی تردید هر مؤمن مخلص و صدیق و عالم یا عارفی در درجه ای از امامت قرار دارد و یکی از اوصیای امام و رسول در جامعه است همانطور که قرآن کریم می فرماید که « مؤمنین برخی اولیای برخی دیگرند » و این اتحاد قلوب مؤمنان همان قلمرو پیدایش حزب الله و نور هدایت و شفاعت برای مردم است زیرا « مؤمنی چون به دیدار مؤمن رود خدا را دیدار کرده است ». پس این یک رابطه قلبی و عاشفی و حتّی عاشقانه است و ارادتی روحانی را تداعی می کند و از جنس رابطه مراد و مرید می باشد و نه تقلید صوری از آداب و اطوار و احکام آنهم از راه دور و از روی کتاب و فتوا و آنهم فقط در امور عبادی. تقلید خوسرانه و از روی کتاب ربطی به امامت شیعه ندارد و بلکه اساساً از جنس تقلید اهل سنت از روی کتاب و حدیث و سیرە نبوی می باشد. اگر اطاعت بر مبنای ارادت و ایمان و عطوفت قلبی به مرجع زنده ای نباشد اطاعتی مؤمنانه و شیعی نیست بخصوص اگر فقط مربوط به امور عبادی باشد.
فرق شیعه و سنّی فقط در این امر است. امامت شیعی بایستی منشأ معرفت نفس مرید باشد.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۲ ص ۱۸۸

از بدو امامت در صدر اسلام تا به امروز هزاران نفر تحت عنوان امام و ناجی و پیامبر از بطن این مذهب خروج کرده و بخشی از مذبذبان این مذهب را با خود خارج کرده و لذا مذهب امامیه خالصانه تر شده و به حقیقت امام خود نزدیکتر گشته و در امام شناسی دقیقتر شده است. در طی همین دو سده اخیر دهها فرقه دجّالی از بطن امامیه پدید آمده که اکثر آنها بواسطه و یا تحت الشعاع دسیسه های استعماری و فراموسونی قد علم کرده اند و بسرعت ماهیت کافرانه و ضدّ دینی خود را افشا نموده اند که از مشهورترین آنها عبارتند از اسماعیلیه آقاخانی بهائیگری و برخی فرقه های درویشی. یکی از ویژگیهای مشترک این فرقه ها الغای شریعت و حتّی انکار اصول دین و مخصوصاً معاد بوده است. عداوت ذاتی پیروان این فرقه ها با اصل دین خدا بحدّی بوده که با گذر یک نسل حتّی ابتدائی ترین فطرت اخلاقی و احکام عرفی هم به نسیان رفته و لذا نسل های آتی بصورت قومی سرگشته و پریشان خودنمائی می کنند که شاهد این نسیان در کشور خودمان می باشیم.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۲ ص ۱۹۰

امامت بر خلاف نبوّت حاصل شجره و نژاد و وراثت نیست به همین دلیل امامت در اسلام از دختر پیامبر یعنی فاطمه آغاز شد و بواسطه زنان مؤمنه استمرار یافت به همین دلیل آن فرزندانی از امامان به امامت رسیدند که از زنان مؤمنه بودند و نه لزوماً پسر ارشد. امامت محصول معرفت نفس و سیر و سلوک روحانی در خویشتن است و واقعه ای در ذات انسان مؤمن است و نه از بیرون همچون وحی جبرائیلی. و این صراط المستقیم هدایت انسان بسوی خداست. امامت راه از خود به خداست آنهم خدای خودی و نه خدای آسمانی و اخباری و تاریخی و وراثتی. در هر عصر یک امام صامت و خاموش و غایب هست و امامانی ناطق و حاضر و زنده که طبق حدیثی از امام صادق (ع) با مردم سخن می گوید. اینان آئینه امام غایب هستند و آن حجت هائی که مردمان بدان آزموده و هدایت یا گمراه می شوند و انتخاب می کنند.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۲ ص ۱۹۲

چگونه کسی به امامت میرسد!

کسی که نمی تواند دروغ بگوید. کسی که نمی تواند دوست نداشته باشد. کسی که نمی تواند کینه ورزد. کسی که همواره پا بر دل خود می نهد. کسی که هرگز به پول نمی اندیشد. کسی که هرگز از کسی نمی هراسد. کسی که همواره بین خود و دیگری دیگری را ترجیح می دهد. کسی که در هر دعوائی خودش را محکوم می کند. کسی که جز خود علّتی برای سرنوشت خود نمی یابد. کسی که برای خودش چیزی نمی خواهد. کسی که خود را مسئول همه بدبختی های دیگران می داند. کسی که با منّت کشیدن خدمت می کند.
کسی که بواسطه محبّت خود تک و تنها می شود زیرا کسی را یارای تحمل محبّت او نیست. کسی که قبل از مرگش با شوق کامل برای مردن آماده است و جز قبر خانه ای ندارد و بدنش قبر اوست و غار اوست و راز غیبت اوست.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۲ ص ۱۹۳

علّیین شجره ای از مخلصین در دین هستند که محل علم لدّنی و حکمت الهی و عرفان حق هستند و اسرار خلایق را می دانند و امام مؤمنان و نیکوکارانند و نور هدایت سالکان معرفت. به لحاظی اسوه های انسان کاملند در علم و دین. در روایت شیعی آمده است که در روز قیامت کاروانی بغایت طویل از بار کتاب وارد می شود که کتاب علی است. این کاروان کتاب همان کتب علم علی واران تاریخ است که حامل علم حضوری هستند. علّیین شجره امامت در درجات گوناگون و اعصار و اقوام متفاوت است: لائوتزو، بودا، پارمنیدز، سقراط، ادریس، اسماعیل و موسی و عیسی و علی و سلمان و حلاج و شمس و … اینان عاشقان معرفت الله و عبادالله المخلصین هستند که اراده و کلام و کردارشان همه از خداست. اینان خلفای خدا بر روی زمین هستند و آستانه حضرت دوست. عاشقان محض معرفت برای معرفت در درجات گوناگون و تحت عناوین و مذاهب گوناگون بر روی زمین در هر قومی از مظاهر آیات کبیر خدا بر روی زمین هستند و سخنگویان توحید و شکافندگان علم حقیقی و بانیان و رهروان حکمت الهی. اینان فصول امّ الکتاب هستند منتهی کتابی که سخن می گوید. اینان جمال « امّ» هستند و بستر امامت.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۲ ص ۱۹۴

خودشناسی و امام شناسی

در معارف امامیه صدها سخن وجود دارد که معرفت نفس و امام شناسی و خداشناسی را امری واحد معرفی می کند و مترادف با صراط المستقیم هدایت می سازد. درباره رابطه خودشناسی و خداشناسی سخن فراوان گفته ایم ولی آیا چه ربطی به امام شناسی دارد؟ امام کیست؟ امام انسانی است که به امّ نفس خود رسیده و ملحق به ذات خویشتن و لذا مظهر یگانگی و توحید است. پس امام در واقع یک سالک به مقصد رسیده در وادی خودشناسی است که این مقام را یا بواسطه نصّ امامت داراست و یا بواسطه سلوک عرفانی حاصل نموده است و اینست که به لحاظ مقام وجودی امام همان عارف واصل است. و لذا فقط چنین انسانی می تواند مربی و مراد سائر ساالکان این وادی باشد. پس واضح است که آدمی بمیزانی که خودش را می شناسد و در راه سلوک باطنی قرار دارد امامش را که کمال این راه است درک می کند و تصدیق می نماید. درست به همین دلیل است که پیامبر اکرم (ص) می فرماید که «فقط رهروان معرفت نفس قادرند که به حقایق دینی من نائل آیند» و اما عالیترین حقیقت دین محمد همان امامت است که در ظهور آخرالزمانی کل دینش را به عرصه ظهور میرساند. و لذا آن تعداد سیصد و اندی نفر که یاران و مریدان اولیه امام زمان هستند جملگی عارفانند و به نور عرفان قادر به درک و تصدیق نور امامت می باشند زیرا خودشان نیز به درجه ای این نور را دارا می باشند و صفات امامت را درک می کنند. اینکه گفته شده که نخستین و شقی ترین گروهی که در مقابل ظهور امام زمان انکار می کنند گروهی از سادات آل محمد هستند بدان معناست که گروهی از مسلمانانی که در مسلمانی خود تردیدی ندارند ولی اهل معرفت نفس نمی باشند و لذا امام را درک نمی کنند و دعوی او را انکار می نمایند و با او می جنگند و هلاک می شوند. پس مهمترین عامل آمادگی برای ظهور آن حضرت همان معرفت نفس است.

دائرةالمعارف عرفانی جلد ۲ ص ۱۹۶

خودشناسی و امامت

 خودشناسیِ دین تنها راه شناخت یقینی توحیدی و وجودی خداست زیرا خداوند در نزدیکترین موجود عالم به بشر یعنی خودِ نفس بشر درک می شود. در عرفان اسلامی و حکمت شیعی در این باره هزاران حدیث و معنا و اشاره بر مبنای عقل و قرآن و احادیث وجود دارد و این امر از بدیهیات مذهب امامیه است که مهمترین تمایز و ویژگی این مذهب نیز می باشد. و اما خودشناسی چه ربطی به معضلۀ امام و امامت و امام شناسی دارد؟ می دانیم که امام به مثابه خلیفۀ خدا بر روی زمین و طبق کلام مشهور علی (ع) محل تجلّی ذات پروردگار است که دلش عرش خدا و بدنش کرسی اوست. در واقع امام انسانی است که خدا را در خودش یافته و حاضر ساخته است و اینست که علی (ع) می فرماید که «خداوند جز در وجود ما شناخته و پرستیده نمی شود. بنابراین خداشناسی از طریق خودشناسی همان راه رسیدن به مقام ولایت وجودی و نور امامت در خویشتن است. و لذا وجود یک عارف تجلّی نور امام مبین و منجی عالم بشریت در انواع و درجات تعالی می باشد. و اینست که وجود یک عارف در میان مردم تنها معرّف وجود امام زمان و انسان کامل و ناجی آخرالزمان است. در حقیقت همانطور که مهدی موعود تجلّی نور حق تعالی می باشد عارفان هم تجلّی نور امام و خلیفه و نواب او در میان مردم تلقی می شوند و بدون توسل و اطاعت از وجود این عارف اتصالی به امام زمان ممکن نیست. و بلکه برای یک مرید وجود مرادش همان خانه امام زمان و چاه غیبت اوست که بتدریج برای مرید به عرصه ظهور می رسد.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۲ ص ۱۹۶

 علائم ظهور

چگونه مي توان امام زمان (ع) را شناخت؟
طبق روایات شیعی برخی از مهمترین علائم حقانیت وجود امام زمان در ظهورش امور ذیل می باشند: عبا و عمامه سبز، مردی میانسال ،حامل عصا و تابوت حضرت موسی(ع) و ذوالفقاار علی (ع) و کتاب موسوم به «قرآن علی»، بهمراه حضرت مسیح (ع‌) و سیصد واندی از یارانش. این عمده علائم شخصی ایشان است بهمراه برخی از علائم طبیعی و اجتماعی و غیره. ولی مهمترین و تعیین کننده ترین اینها علائم شخصی حضرت است وگرنه بسیاری از علائم طبیعی و بشری ظهورِ حضرت مدتهاست که در سراسر جهان آشکار شده است و می تواند متعلّق به هر مدعی امامت باشد. و نیز این روایت که در هنگام ظهورش بر تاقِ آسمان، حقانیّت این ظهور نوشته می شود که به مثابه شناسنامه اوست. ولی آیا چه کسی و با چه سندی می تواند علائم شخصی ایشان را تشخیص دهد که درست است و جعلی نیست؟ و نیز اینکه امروزه به کمک اشعۀ لیزر از زمین و یا ماهواره ها می توان در آسمان هر مسئله ای را بهر زبانی نوشت. پس این علامت هم قابل سندیت نیست. پس ملاک تشخیص ایشان از یک دجّال چیست؟ آیا براستی هیچیک از ما شیعیان که شبانه روز در انتظار ظهورش ضجّه می زنیم لحظه ای هم به این امر اندیشیده ایم و یا اینکه تعارف می کنیم و یا می پنداریم که آن حضرت خودش می آید و درب خانه ما را می زند و ما را نجات می دهد و گور بابای بقیه!! بنظر می رسد این آخری از سائر دلایل معنوی تر و قابل اعتمادتر باشد. اینطور نیست؟ امروزه وقتی که محاکمه سید علی محمد باب مدعی امام زمان بودن را به یاد می آوریم که چگونه در یک امتحان دستور زبان عربی مردود و محکوم به اعدام شد به حال خودمان خنده مان می گیرد با این علائمی که در ذهن خودمان برای او قایل هستیم آنهم در عصری که می توان به یاری تکنولوژی حتی انسانی نورانی را سوار بر اسب در آسمان پرواز داد و همچون فیلمهای «جنگ ستارگان» شمشیرهای نوری ساخت و یک مهدی یا مسیح هزار بار متافیزکی تر از روایات تاریخی تحویل بشریت داد. طبق اخبارها و شایعات پراکنده سازمانهای جاسوسی و اطلاعاتی مشغول طراحی چنین ناجی هائی برای بشریت و خاصّه مسلمانان هستند. بنابراین نگران این داعیان امامت و نائب امامتی که در کشورمان مردمان را سرکیسه می کنند نباشیم که بیش از حد رسوایند بلکه نگران آن امام زمانی باشیم که در سازمانهای روشنفکری غرب مشغول طراحی شدن است که همه ویژگیهای روایات مسیحی و شیعی را دارد و بسیار برتر از آن است. براستی آیا چاره چیست؟ بی تردید اگر بخواهیم طبق روایات تاریخی و علائم موجود در این روایات در انتظار ظهور ناجی باشیم بایستی پیشاپیش خودمان را فریب خورده بدانیم و قطع امید کنیم. وقتی مشتی شیّاد که اکثرشان بیماران روانی و رسوایند قادر هستند که مردمان را بفریبند وای بر آن امام و ناجی که در سازمان ناسا تولید شود که حتی بر پیشانی او هم نامش بدرخشد. مسئله اینست و لاغیر! پس بر هر عاقلی مبرهن است که امام زمان جز بواسطه ایمان یقینی و معرفت قلبی و عرفان و عطش جدّی برای درک آن حضرت قابل تشخیص نیست . یعنی جز معرفت نفس هیچ راهی مطمئن وجود ندارد. به یاد آوریم که در صدر اسلام درباره حقانیت امامت ائمه اطهار(ع) و شناسانامه آنها کمترین تردیدی نبود و آنان در تنهائی مطلق و گاه بدون وجود حتی یک مؤمن صدیق و عارف شهید شدند آنهم بنام ملحد و مرتد.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۲ ص ۱۹۹

غدیر خم: کمال دین و آغاز مذهب عشق

« امروز دین را بر شما کامل کردیم و نعمت را به غایت رساندیم » – قرآن کریم. این آیه در شأن واقعه غدیرخم نازل شده است. و اما کمال دین چیست؟ دین بمعنای راهی است که به خدا می رسد و کمال این راه همانا رسیدن به خداست و کمال نعمت هم طبق سوره حمد همان صراط المستقیم است که بقول علی (ع) همان راه معرفت نفس است که به خداشناسی می رسد زیرا نزدیکترین راه رسیدن به خدا همان در خویشتن است. یعنی رسیدن به خدا در خویشتن. و همان وادی امامت است و مکتب عرفان عملی در رابطه بین مراد و مرید و امام و مأموم .
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۲ ص ۲۰۱

فلسفه حدیث

می دانیم که یکی از القاب حضرت فاطمه (ع) وائمه اطهار (ع) محدّثه یا محدّث بوده است و این مقام حدیث است. این چه مقامی است؟ «حدیث» در لغت از مصدر «حدث» می باشد بمعنای به ناگاه واقع شدن: حادث شدن! می دانیم که مقام امامت به مثابه غایت نبوّت است و امامت همان وحی وجودی و خودجوش و باطنی است و این همان واقعه عرفان نفس است که در کمال خودشناسی رخ می دهد و خداوند از ذات عارف و از زبان او سخن می گوید. اینست که پیامبر اسلام کتاب (قرآن) و عترت (امام) را همطراز متحّد و امری واحد قرار داده است و لذا امامان را «قرآن ناطق» یا قرآن زنده نامیده اند. این امر شامل حال همه عارفان کامل نیز می شود و لذا عارفان جانشین امام درعرصه غیبت می باشند. پس حدیث به زبان ساده همان حدیث نفس ناطقه از ذات انسان عارف است که به ناگاه و بدون واسطه علم حافظه ای و حصولی از زبان حق سخن می گفته اند و این همان علم حضوری است یعنی علم بدون واسطه حافظه و اطلاعات مربوط به گذشته. و این همان کلام حادثه ای و حدیثی است و حضرت فاطمه (ع) نخستین انسانی بود که به این مقام رسید و لذا امّ الائمه شد و نیز مادر پدرش!
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۲ ص ۲۰۱

آیا امامت ارثی است؟

حضرت ابراهیم بعد از همه امتحانات عظیم الهی مورد لطفی از جانب پروردگار قرار گرفت و به مقام امامت رسید و آنگاه از خدایش خواست که امامت را در خاندانش موروثی کند ولی خداوند با قهر فرمود که: « این مقام به ظالمان این نژاد نرسد. » و نیز اینکه در قرآن خداوند دعائی را به مؤمنانش القاء نموده است که بگویند: « پرودگارا ما را امام متقیان فرما.» از این دو آیه در قرآن درک می کنیم که امامت لزوماً ارثی نیست و هر انسان مؤمنی می تواند به این مقام نائل آید. و همه عارفان ما و از جمله علامّه طباطبائی بر این اعتقادند که رسیدن به مقام ولایت بر همگان ممکن است و سریعترین راه آن معرفت نفس است. و از حضرت رسول (ص) نیز داریم که فقط رهروان معرفت نفس می توانند به حقوق دین او نائل آیند و در دین خدا حقّی برتر از امامت نیست. و البته امامت در فرزندان علی (ع) و فاطمه (ع) امری مربوط به وصایت دین محمد (ص) است که ولایتی خاص الخاص می باشد. ولی امامان خارج از وصایت دین محمد (ص) مربوط به دوران غیبت امام زمان (ع) هستند که خلأ این دوره را جبران می نمایند و ظهور آن حضرت را تدارک می بینند. مولوی نیز در مثنوی می فرماید که در هر عصر یک ولی خدا در هر قومی حضور دارد که می تواند از نسل عمر باشد یا علی. و اما امام کیست؟ امام انسانی است که همه صفات و معانی اخلاقی و دینی در وجودش خودی و ذاتی گردیده و کلّ زندگیش عین دین است و لذا او حجت دین و میزان ارزشهاست درحالیکه دین در عامه مردمان عاریه ای و نمادین است و ابزاری در خدمت دنیای آنهاست.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۲ ص ۲۰۴

فلسفه امامت

عرفان اسلامی و مخصوصاً شیعی عالیترین و لطیف ترین حدّ بیان از رابطه بین انسان و خدا در کلّ تاریخ اندیشه و مذهب است و آن چیزی جز توصیف معنا و حقیقت وجود امام بر روی زمین نیست. امام نه بشر است و نه خدا بلکه مظهر وحدت و یگانگی بین انسان و خداست و جمال دوستی بین خالق و مخلوق. او همان موجودی است که کلّ کائنات و تاریخ بشر در جهت تحقّق و پیدایش او پدید آمده است. او مقصود خالق و معبود خلقت است. او کسی است که بر جایگاه عدم نشسته و بر عالم وجود حکم می راند. ضعیفترین موجود عالم است که همه قدرتهای عالم بشری را تحت فرمان دارد. درک موجودیت و مقام او بسیار سخت تر از درک وجود خداوند است. او خداوندِ اسیر خاک است و تجلّی واقعی اسطوره پرومته است.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۲ ص ۲۰۹

امام حسن عسگری (لحظۀ قبل از غیبت)

سیر زندگی امامان صدر اسلام سیر تدریجی غیبت آنهاست که در امام یازدهم یعنی امام حسن عسگری به نهایت میرسد و سپس در فرزندش این غیبت از همان کودکی آغاز می شود. با نگاهی به زندگانی امام یازدهم می توانیم این واقعه را دریابیم. امام حسن عسکری از حدود بیست و دو سالگی که امامتش رسماً آغاز شد تقریباً تحت زندان خانگی قرار گرفت تا آنجا که ایشان در کوچه و خیابان حتی حقّ سلام و علیک کردن با مردم را نداشت و هر که به ایشان سلام می کرد دستگیر و سر به نیست می شد و لذا امام دستور دادند که کسی به ایشان سلام نکند و اظهار آشنائی ننماید.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۲ ص ۲۱۰

تنها راه نجات از نفاق

نفاق که بدترین وضعیّت نفسانی بشر است و خداوند هم منافقان را بدترین خلایق نامیده و جایگاه آنها را درک اسفل السافلین می خواند حاصل ریای در احکام و فضایل اخلاقی و دینی است که این ریا محصول ناتوانی در اجرای صادقانه و خالصانه احکام است. لذا این یک معضله تاریخی و جهانی در همه فرهنگها و مذاهب است. و اما علاجش چیست؟ علاجش یا این است که آدمی بکلّی دست از اخلاق و دین و معنویّت بکشد و کافر مطلق شود که چنین وضعی در کلّ جهان بتدریج در حال روی دادن است که تمدن غرب پیشتاز این امر می باشد و یا اینکه علاجی در جهت دین پدید آید و آن همان امر امامت و عرفان عملی است زیرا انسان به امری صادقانه تن در می دهد و توان اجرایش را قلباً پیدا می کند که عاشق باشد.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۲ ص ۲۱۱

امامت

امام شناسی

صراط المستقیم کجاست؟
صراط المستقیم یعنی کوتاهترین و سریعترین راهی که انسان را به مقصود سعادت و رستگاری و جاودانگی و کمال یعنی به خدا می رساند. پس راه بین خود تا خداست. و اما اگر طبق معمول خدا پشت بام آسمان باشد که فاصله بین خود هر فردی تا او فاصله بین هستی تا نیستی است و راهی طولانی تر از این ممکن نیست و فقط با یک سفینه با سرعت نور می توان به او رسید که اگر چنین سفینه ای هم ساخته شود فقط کسانی چون راکفلر و بوش را به خدا می رساند نه فقرا را که یک دوچرخه هم برای سواری ندارند. پس صراط المستقیم قرآنی این نیست زیرا این راه مخفی مستضعفین یعنی فقیرترین انسانهای مؤمن است که جز هیکل خود هیچ سرمایه و امکانی برای زیستن و رسیدن ندارند که چه بسا اکثر این فقرا از فرط گرسنگی و بیماری حتی قادر به راه رفتن طولانی هم نیستند. پس بایستی خداوند در نزدیکترین حد وجود آنها باشد که از رگ گردن هم به آنها نزدیکتر است یعنی در دلشان است. پس صراط المستقیم همان فاصله بین خود تا خود است که فاصله ای مساوی با صفر می باشد و این به قول علی(ع) همان راه معرفت نفس (خودشناسی) می باشد. پس یادمان باشد که در نماز وقتی می گوییم که «اهدنا الصراط المستقیم» منظورمان چیست. و اما فضایی تاریکتر از نفس و باطن آدمی در جهان نیست و لذا نیازمند نوری هستیم که در ما بتابد و آن نور همان امام است. پس دعای مذکور بدین معناست که: خدایا ما را به امام برسان.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۳ ص ۹۳

خودشناسی و امام شناسی

در معارف امامیه صدها سخن وجود دارد که معرفت نفس و امام شناسی و خداشناسی را امری واحد معرفی می کند و مترادف با صراط المستقیم هدایت می سازد. درباره رابطه خودشناسی و خداشناسی سخن فراوان گفته ایم ولی آیا چه ربطی به امام شناسی دارد؟ امام کیست؟ امام انسانی است که به امّ نفس خود رسیده و ملحق به ذات خویشتن و لذا مظهر یگانگی و توحید است. پس امام در واقع یک سالک به مقصد رسیده در وادی خودشناسی است که این مقام را یا بواسطه نصّ امامت داراست و یا بواسطه سلوک عرفانی حاصل نموده است و اینست که به لحاظ مقام وجودی امام همان عارف واصل است. و لذا فقط چنین انسانی می تواند مربی و مراد سائر ساالکان این وادی باشد. پس واضح است که آدمی بمیزانی که خودش را می شناسد و در راه سلوک باطنی قرار دارد امامش را که کمال این راه است درک می کند و تصدیق می نماید. درست به همین دلیل است که پیامبر اکرم (ص) می فرماید که «فقط رهروان معرفت نفس قادرند که به حقایق دینی من نائل آیند» و اما عالیترین حقیقت دین محمد همان امامت است که در ظهور آخرالزمانی کل دینش را به عرصه ظهور میرساند. و لذا آن تعداد سیصد و اندی نفر که یاران و مریدان اولیه امام زمان هستند جملگی عارفانند و به نور عرفان قادر به درک و تصدیق نور امامت می باشند زیرا خودشان نیز به درجه ای این نور را دارا می باشند و صفات امامت را درک می کنند. اینکه گفته شده که نخستین و شقی ترین گروهی که در مقابل ظهور امام زمان انکار می کنند گروهی از سادات آل محمد هستند بدان معناست که گروهی از مسلمانانی که در مسلمانی خود تردیدی ندارند ولی اهل معرفت نفس نمی باشند و لذا امام را درک نمی کنند و دعوی او را انکار می نمایند و با او می جنگند و هلاک می شوند. پس مهمترین عامل آمادگی برای ظهور آن حضرت همان معرفت نفس است.

دائرةالمعارف عرفانی جلد ۲ ص ۱۹۶

خودشناسی و امامت

 خودشناسیِ دین تنها راه شناخت یقینی توحیدی و وجودی خداست زیرا خداوند در نزدیکترین موجود عالم به بشر یعنی خودِ نفس بشر درک می شود. در عرفان اسلامی و حکمت شیعی در این باره هزاران حدیث و معنا و اشاره بر مبنای عقل و قرآن و احادیث وجود دارد و این امر از بدیهیات مذهب امامیه است که مهمترین تمایز و ویژگی این مذهب نیز می باشد. و اما خودشناسی چه ربطی به معضلۀ امام و امامت و امام شناسی دارد؟ می دانیم که امام به مثابه خلیفۀ خدا بر روی زمین و طبق کلام مشهور علی (ع) محل تجلّی ذات پروردگار است که دلش عرش خدا و بدنش کرسی اوست. در واقع امام انسانی است که خدا را در خودش یافته و حاضر ساخته است و اینست که علی (ع) می فرماید که «خداوند جز در وجود ما شناخته و پرستیده نمی شود. بنابراین خداشناسی از طریق خودشناسی همان راه رسیدن به مقام ولایت وجودی و نور امامت در خویشتن است. و لذا وجود یک عارف تجلّی نور امام مبین و منجی عالم بشریت در انواع و درجات تعالی می باشد. و اینست که وجود یک عارف در میان مردم تنها معرّف وجود امام زمان و انسان کامل و ناجی آخرالزمان است. در حقیقت همانطور که مهدی موعود تجلّی نور حق تعالی می باشد عارفان هم تجلّی نور امام و خلیفه و نواب او در میان مردم تلقی می شوند و بدون توسل و اطاعت از وجود این عارف اتصالی به امام زمان ممکن نیست. و بلکه برای یک مرید وجود مرادش همان خانه امام زمان و چاه غیبت اوست که بتدریج برای مرید به عرصه ظهور می رسد.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۲ ص ۱۹۶

پالایش تشیع در تاریخ

مذهب امامیه که مهد تشیع و عرفان اسلامی است در طول تاریخ مثل هر پدیده دیگری مستمراً پالایش و تصفیه می گردد. امامیه بارانداز همه مذاهب جهان در طول تاریخ است. امامیه به معنای جستجوی خدا در بشر عرصه آخرالزمان و آستانه قیامت مذاهب می باشد. و درست به همین دلیل دچار بیشترین امتحانات و فتنه ها بوده است و با ظهور هر دجّالی بخشی از ناخالصی و شرکِ موجود در بطن این مذهب آخرالزمانی بصورت یک فرقه دجااّلی و ضالّه ظهور می کند و دفع می گردد. از بدو امامت در صدر اسلام تا به امروز هزاران نفر تحت عنوان امام و ناجی و پیامبر از بطن این مذهب خروج کرده و بخشی از مذبذبان این مذهب را با خود خارج کرده و لذا مذهب امامیه خالصانه تر شده و به حقیقت امام خود نزدیکتر گشته و در امام شناسی دقیقتر شده است. در طی همین دو سده اخیر دهها فرقه دجّالی از بطن امامیه پدید آمده که اکثر آنها بواسطه و یا تحت الشعاع دسیسه های استعماری و فراموسونی قد علم کرده اند و بسرعت ماهیت کافرانه و ضدّ دینی خود را افشا نموده اند که از مشهورترین آنها عبارتند از اسماعیلیه آقاخانی بهائیگری و برخی فرقه های درویشی. یکی از ویژگیهای مشترک این فرقه ها الغای شریعت و حتّی انکار اصول دین و مخصوصاً معاد بوده است. عداوت ذاتی پیروان این فرقه ها با اصل دین خدا بحدّی بوده که با گذر یک نسل حتّی ابتدائی ترین فطرت اخلاقی و احکام عرفی هم به نسیان رفته و لذا نسل های آتی بصورت قومی سرگشته و پریشان خودنمائی می کنند که شاهد این نسیان در کشور خودمان می باشیم.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۲ ص ۱۸۹

عرفان درمانی یعنی چه؟

در نخستین برخورد با عنوان « عرفان درمانی » چنین تداعی می شود که این هم نوعی درمانگری است همچون انرژی درمانی و رقص درمانی و قارچ درمانی و غیره. ما به جای « عرفان عملی » از « عرفان درمانی » بهره گرفتیم تا عرفان را از قلمرو تعارفات هنری و ادبی و پامنقلی به عرصه زندگی واقعی وارد کنیم و از آنجا که همه مسائل و مشکلات بشر مدرن منجر به بن بست شده و نوعی درد و مرض لاعلاج گردیده این اصطلاح را ابداع نمودیم. منظور از عرفان درمانی فقط علاج امراض جسمی – روانی بشر نیست بلکه علاج همه امراض اقتصادی و سیاسی و ایدئولوژیک و فرهنگی و اخلاقی و علمی و فنی و عاطفی و خانوادگی و بلکه بین المللی و استراتژیک است. حل و فصل و رفع و درمان همه دردهای بی درمان بشر مدرن می باشد به واسطه خودشناسی . و این خودشناسی اما نوعی کلام ویژه و برخاسته از قلب مکتب علوی و تشیع یعنی امامت و ارادت عرفانی است. و ما این اصل را تبدیل به یک نیازی جهانی و فوق عقیدتی ساخته ایم. لذا عرفان درمانی از نظر ما چیزی جز بیان عملی و کاربردی اصل و اساس شیعه یعنی امامت نمی باشد. و اینست که بخش عظیمی از آثار ما مربوط به امام شناسی است و نشان دادن این حق که بشر امروز جز از طریق درک امام خود هیچ راه نجاتی ندارد. و عرفان درمانی حاصل رابطه با امام و پیر طریقت است. منتهی ما معنای امام و پیر و مراد و مرشد را از موزه تاریخ ادبیات خارج نموده و بیان امروزین نموده ایم و نیز جستجوی جدّی برای امام غایب آغاز می شود و این زمینه ظهور است. که علاج همه دردهای تاریخی و امروزین بشر را به همراه دارد.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۲ ص ۱۰۰

راز شناخت عرفانی (معمای گرایشات عرفانی)

« هر چیزی را تا نجوئی نیابی الا دوست را تا نیابی نجوئی ». اين کل راز و ويژه گی خاص الخاص عرفان و شناخت عرفانی است. و بی شک بدون داشتن يک امام هدايت و پیر معرفت نیز دم از عرفان زدن حرفی گزافه و جنون آمیز است. رسیدن به يک پیر فرزانه بعنوان امام هدايت هرگز بواسطه تحقیق و پژوه ممکن نشده است. اين بزرگترين لطف و منت الهی است که عارفی را در سر راه انسانی قرار می دهید. «خداوند بر شما منت نهاد و يک رسول، امام يا شاهدی را بسوی شما فرستاد تا هدايت شويد.« قرآن – شايد اين تنها منتی باشد که خدا بر سر بنده ای می نهد پس امری خارق العاده و يک نعمت استثنائی است زيرا از فراسوی اراده و شناخت حاصل آمده است. و زان پس يک مريد کاری جز امام شناسی (دوست شناسی) ندارد و بر همین بستر است که خودشناسی حاصل می کند. عرفان تنها راه و مکتب و مذهبی است که تا سالک واردش نگردد و لااقل نیمی از اين راه را طی نکند اصلًا نمی داند که چیست اين راه. و لذا شناخت عرفانی در هر موردی نیز دارای همین قاعده است زيرا شناخت عرفانی شناختی از فراسوی عقل و ادراک علیتی و حسی می باشد. درست به همین دلیل علی (ع) می فرماید: «هر کسی که خواست عارف شود، نشد» در واقع آنهائی که امروزه اينجا و آنجا در جستجوی عرفان و عارف شدن هستند در واقع در جستجوی نخود سیاه نفس خويشتند. درست به همیین دلیل عرفان در هیچ مدرسه و کتابی تعلیم داده نمی شود.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۶ ص ۹۷

 میزان چیست؟

می گویند: هرکس منطق خودش را دارد. بدون شک یک منطق علمی داریم که بر ذات اصول ریاضیات عمل می کند و هیچ توجیهی درباره انسان و مسائل روانی و شخصیتی او ندارد. و اما منطق دیگری وجود دارد که منطق خاص بشر است و بر قانون «قیاس» عمل می کند و به لحاظ فلسفی، ارسطو بانیِ آن است. ولی دو چیز هرگز درعرصه قیاس آدمی را به هیچ قضاوت و ارزیابی و انتخاب و توجیهی نمی رساند الا اینکه یک میزان ثابت وجود دارد که این هر دو چیز قابل قیاس بواسطه ارزشهائی به آن میزان محک زده می شوند و آن میزان یک انسان است بعنوان اسوه، الگو، رهبر یا امام. و این قاعده ای ذاتی در بشر است اعم از کافر یا مؤمن و در هر درجه ای از عقلانیت. به همین دلیل در قرآن کریم سخنی از انواع امامان کفر و هدایت است که میزان افراد و گروههای بشری هستند و در واقع میزان منطق محسوب می شوند و بدینگونه این امامان در حکم ترازوی ارزیابی و انتخاب و توجیه می باشند. و هیچکس بی امام نیست آگاه یا ناخودآگاه و خواه نا خواه. و بدینگونه است که بطور کلّی دو نوع منطق داریم: منطق هدایت و منطق ضلالت یا منطق ایمان و کفر در درجات گوناگونش. بنابراین واضح است آنکه امامش را بر اساس خرد و تجربه و تأمل با انتخابی آگاهانه برمی گزیند در واقع منطق زندگیش را که همان بینش و آداب و طرز فکر و ارزیابی و راه و روش زندگی اوست برمی گزیند و بر آن احاطه دارد یعنی خود- آگاهی دارد و این همان منطق هدایت است که بدون شک منجر به انتخاب امامی برحق وعارف می شود و لذا صاحب منطقی برحق می گردد. ولی اکثریت مردمان چنین نیستند و امامانشان حتی امامان برحق و هدایت را هم با آگاهی انتخاب نمی کنند و بلکه طبق وراثت و عرف و شرایط و تبلیغات و آموزه های حاکم بر زمانه دارای امامی کورکورانه می شوند و این ضلالت است حتی اگر آن امام هدایت باشد. محمد(ص)، فاطمه(ع)، علی(ع)، حسین(ع)، مولانا (ع) و… هیتلر، راکفلر، لنین، مایکل جکسون، گوگوش و… اینان انواع امامان هدایت یا ضلالت مردمانند یعنی امامان منطق گروههای بشر هستند. و اما بسیار اندکند کسانی که دارای امام هدایت زنده هستند یعنی دارای منطقی برحق و زنده اند و میزانی زنده دارند. و اینان کسانی هستند که پیر یا مراد عرفانی دارند و تحت منطق او زیست می کنند. متأسفانه میزان اکثر مردمان و مقدّسین در جهان، پیامبران و امامان و حکیمان مرده در تاریخند. منطق آنها نیز مرده و ناکارآمد است. این منطق ها فقط در شعار و تظاهرات بکار می آید و در عمل و منطق روزمره امامان دیگری حضور دارند. چه بسا که آدمی الگوی مرده اش فلان پیامبر یا امام است ولی الگو و میزان زنده اش فلان هنرپیشه یا سرمایه دار است و عملا از او پیروی می کند. متأسفانه اکثریت مردمانی که دارای منطق و امام زنده هستند کافرانند و اسوه آنان قهرمانان غارت و فسق و تباهی و ستم هستند. هرکسی خود را بواسطه یک اسوه توجیه می کند و این همان منطق اوست. پس اگر گفته می شود که هر کسی منطق خودش را دارد بدان معناست که هر کسی امام خودش را دارد و باطنا او را میزان اندیشه و عمل قرار می دهد. آنکه امامش را با آگاهی برمی گزیند صاحب منطق است حتی اگر امام کفر باشد در غیر اینصورت دارای منطقی نیست بلکه منطق جهل و جاهلان است که بر او حکم می راند و این منطق در هیچ امری برای او انتخابی را ممکن نمی کند بلکه فقط جبرها را توجیه می کند.

دائرةالمعارف عرفانی جلد ۲ ص ۲۴۸

دسته‌بندی نشده

امام زمان

ماه محرّم آمد!!
«مظلوميت مضاعف حسين (ع) از جانب شيعيان»

يغمای جندقی عارف و شاعر عمله و آواره عصر قاجار در پيش درآمدی بر ماه محرم می گويد:
ماه محرم آمد هنگام عيش و عشرت                       ای شيعيان خالص يک اندکی مروّت
اين بيت شعر گويی زبان حال امروز ما نيز هست. گويی که امام حسين (ع) به کربلا رفت و هفتاد و دو تن از عاشقان حق را با کل خاندانش به ذبح عظيم کشاند تا ما پيروانش سالی ده شبانه روز پلو و شربت و شيرينی بخوريم و خستگی سال از تن بدر کنيم. آنان که به ياد حسين دلشان غرق عشق و اندوه می شود و عرق شرم بر جبينشان پديد می آيد اين پلو ها از گلويشان به سختی پايين می رود همانطور که نمی توان پلوی عزای جوانمرگ خود را خورد. به لحاظی هم می توان اينهمه عيش و شکم چرانی در طی ده شبانه روز را تعبير بر اين امر نمود که حسين خود و خاندان و یارانش را به خاک و خون کشيد تا ما شيعيانش با خيال راحت گناه کنيم و نگران عقوبت اعمال خود نباشيم زيرا برايش سينه زده و اشک ريخته و پلو داده و خورده ايم همچون ماجرای شفاعت مسيح برای مسيحيان که خود را از قيد و بند هر اخلاقی رها ساخته و خود را بخشوده دو جهان پنداشته و به ريش جهانيان هم می خندند و هر پرهيزکاری را ابله و وحشی می نامند. براستی حاصل اين عزاداريها و عياشيها که هر ساله افزون تر از سال پيش است و هزينه ها سر به فلک می زند و در طی اين چند دهه اخير به اندازه هزار سال گذشته عزاداری حسينی شده است در قلمرو اخلاق اجتماعی و اقتصادی و سياسی ما چه بوده است؟ آيا غرور حاصل از اين مراسم بر کفر ما نيفزوده است؟ آمار فزاينده بزهکاری و قانون شکنی و فحشاء و رباخوری و اعتياد و تصادفات و کلاه برداريها و. .. نشان دهنده رابطه معکوس اخلاق اجتماعی ما با اين مراسم است. گويی که با اين مراسم حق حسابی به حسين (ع) می دهيم و گناهان سال گذشته خود را بی حساب و بی خيال می شويم و باز از صفر شروع می کنيم اگر آمار خلاف کاريهای ايام بعد عاشورای حسينی را بدست دهيم اين واقعيت آشکار می شود. بجای اينهمه بريز و بپاش و خوردن تا سر حد استفراغ آيا بهتر نيست که روز تاسوعا و عاشورا روزه بگيريم؟ آيا اين به عزا و عبادت نزديک تر نيست و اينکه هزينه اين غذاها را يک جا به حسابی واريز کنيم و به مستمندان برسانيم؟ آخر در کدام قاموس و فرهنگ و اخلاقی روز عزا را جشن می گيرند آنهم عزايی اينچنين تراژیک که کل تاريخ بشر مشابهش را به خود نديده است. آيا می شود در کنار نمايش قتل گاه نينوا اين همه سفره پهن کرد و با تماشای هفتاد و دو تن سر بريده و بدن قطعه قطعه و خيمه های آتش گرفته و کودکان پا برهنه و سر به بيابان نهاده و زنان سر برهنه در زير تازيانه چگونه می توان اينهمه عياشی کرد؟ اين عياشی در همان روزها فقط در شام و در کاخ سبز يزيد بر پا شده بود و ما هم همان سنّت را ادامه داده منتهی کمی سينه هم می زنيم تا کسی متوجه مسئله نشود و شک نکند. آدمی اگر برای مرده اش هزينه می کند اين هزينه را به غريبه ها و مستمندان می پردازد نه برای خود و اهل و عيالش. اگر ما صاحب عزای حسينی هستيم بايد چنين کنيم. بياييم اندکی هم مرّوت کنيم و کمی در محضر حسين خجالت بکشيم و از خدای حسين بترسيم که غيورترين خدايی است که تجلی نموده و تجلی قهارانه اش در ظهور امام زمان است که رجعت حسينی است. اگر دو روز تاسوعا و عاشورا روزه بگيريم و سينه زنيم واقعاً عزادار حسينی هستيم و اين پلو ها را به مناسبت تولد حسين و عباس و علی اکبر بخوريم. البته خواهيد گفت که اگر پلو و شربت و شله و شيرينی در کار نباشد کسی برای عزا نمی آيد بسيار خوب آنگاه اندکی شيعه گری ما پالايش می شود بگذاريم اندکی نفاق از رونق بيفتد زيرا دين خدا حزب بازی و لشگرکشی نيست. بياييم اين مظلوميت مضاعف را از حسين برداريم و نام حسين را ملوّث به آهنگهای کاباره ای نسازيم و صحنه های سينه زنی و زنجير زنی را مبدل به ديسکوتکهای حسينی نکنيم. و بدانيم که حسين غيورترين انسان تاريخ است. اگر گريستن بر حسين موجب بخشودگی کل گناهان فرد می شود در اين صورت بايستی کل دين و شريعت را مختومه اعلان کرد و معاد را از اصول مذهب شيعه حذف نمود. درستی هر حديثی منوط به عقل و کتاب خداست و چنين حديثی ضد عقل و ضد آيات الهی در قرآن است و بر کل دين خدا خط بطلان می کشد درست به همين دليل است که بخشی از مراسم عزای حسينی همواره در دست اراذل و اوباش و رباخواران و تبهکاران حرفه ای بوده است که خود بزرگترين لکه ننگ بر دامن شيعه حسين است. اين ظلم کبيری که بر حسين وارد می شود دامن جامعه ما را گرفته و ما را به صدها ظلم و ضلالت مبتلا کرده است. اين امر مسئله ای صرفاً شخصی هم نيست بلکه مربوط به هويّت و سرنوشت ملی و دينی ماست و اگر دولت در چنين مواردی دخالت نکند پس مسئوليت شرعی حکومت اسلامی در حراست از نواميس ملی و دينی در کجا بکار می آيد آيا همينکه مردم و جوانان در عزای حسينی مشغول باشند کفايت می کند آيا عزای حسينی هم نوعی اشتغال و تفريح است اگر هم هست ناسالم ترين تفريحات ممکن است. اين بساطی که درباره شهادت حسين براه انداخته ايم عملًا خط بطلان بر همه امامان ديگر کشيده ايم و گويی که تشيع يعنی قيام برای حکومت. و درست به همين دليل است که از چنين منظری ما بقی امامان ما تعارفی بيش نيستند. اصلًا امر به گريستن بر امام حسين (ع) ذاتاً زير سؤال است مگر اينکه بگوييم در آيينه عظمت کربلا و پيروزی دين خدا در عاشورا بر خفت و خواری خويشتن می گرييم. وقتی زينب در محفل يزيد اين واقعه را کمال لطف و نعمت خدا بر خاندانش می داند و مظهر زيبايی جمال حق معرفی می کند پس گريستن بر اين واقعه در حقيقت طرد و لعن کردن اين واقعه است و اين نگاه يزيديان و کوفيان است همانطور که حسين (ع) پيشگويی کرده بود که نخستين گروهی که بر اين واقعه عزاداری خواهند کرد اهل کوفه اند. چهارده قرن از آن حجله گاه حق بر روی زمين می گذرد که تعبير و فهم ما از آن هنوز هم چه کافرانه و کوفيانه است. به اميد روزی که به مناسبت عاشورای حسينی روزه بگيريم و سرود فخر و گلبانگ سربلندی سر دهيم تا کافران جهان به هوش آيند و بر سر و سينه خود بکوبند. ظلمی که شيعيان حسين به او کردند امويان نکردند همانطور که آنان که سر حسين بريدند روزی از مريدانش بودند. پناه بر خدای حسين از اينهمه ظلم و ظلمت که کرده و نموده ايم.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۵ ص ۲۴۰

و محمد (ص) بود که خودشناسی را ممکن نمود و اولين فارغ التحصيل اين مذهب نو در تاريخ هم علی (ع) بود که خدا را در خود يافت و به چشم ديد. زيرا آنچه که انسان را از اکنونيّت حضور خود غافل می نمود همانا تاريخ بود که بصورت دو موج گذشته گرائی و آينده پرستی موجب گريز انسان از «حال» بود. و اينک انسان می تواند خودش باشد و خود را بيابد و در خود بنشيند و خليفه خدا گردد. اين مقامی بود که محمد (ص) برای بشر امکان پذير ساخت. و در آخرالزمان ، تاريخ به ترمينال خود رسيده و باز ايستاده و تمام ذخائر ابليسی خود را آشکار و رسوا می سازد و اين همان است که بصورت جهان صنعت و تکنولوژی می يابيم که همان ظهور دوزخ است که برای رهائی از آن راهی جز پناه بردن به خود و خودشناسی نيست. اگر ماهيّت تاريخ و راز آخرالزمان را نشناسيم دين اسلام و عرفان علوی و دوران خود را نشناخته ايم زيرا تنها تفاوت دين محمد (ص) از سائر مذاهب در همين يک نکته است و بس. زيرا دين محمد (ص) دين آخرالزمان است. و امام زمان هم کسی است که به آخر زمان رسيده و از زمان خروج کرده است و فراسوی تاريخ قرار دارد. لذا بی درک وجودش امکان بازگشت بخود و رهائی از دوزخ آخرالزمان نيست.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۵ ص ۵۰

تکنوکراسی بزرگترین دشمن انقلابات

با نگاهی به سرنوشت انقلاب روسيه در يک کلام می توان عاقبت شوم آنرا حاکميت تکنوکراتها (تکنولوژی پرستان) دانست که همه اهداف انسانی و اجتماعی انقلاب را به پای پيشرفت تکنولوژیکی و رقابت با آمريکا٬ قربانی کردند و نهايتاً به پابوسی آمريکا رفتند و همه زحمات هفتاد ساله يک ملت بزرگ را بر باد دادند و روسيه را مبدل به بزرگترين حکومت مافيا و بزرگترين صادر کننده روسپی در جهان نمودند و نيز بزهکارترين کشور دنيا. پس از فروپاشی انقلاب شوروی بسياری از ماها گفتند که اين فروپاشی برحق بود زيرا ايدئولوژی آنها ملحد بود و مادی. ولی ما چی؟ انقلاب ما اسلامی بود و ايدئولوژی ما الهی ولی به تکنوکراسی مهيبی مبتلا گشته ايم و در رقابت با غرب و ژاپن اصول دين خود را نيز در حال فراموشی هستيم. ارکان اجرائی کشورمان بدست کسانی افتاد که جملگی غرب زده و اکثراً تحصيل کرده غرب بودند و از غرب جز نمادهای تکنولوژیکی و زرق و برقش را نديدند و گمان کردند که اگر غرب مقداری اخلاقش را اصلاح کند و مينی ژوپ نپوشد همان مدينه فاضله و جامعه امام زمان است. آنها درک نکردند که تکنولوژیزم (مکتب اصالت تکنولوژی) فرهنگ ويژه خاصی را پديد می آورد و اين يک جهل عظيم است که دانش و فن غربی را خوب ولی فرهنگش را بد بدانيم. گفتند که: ما تکنولوژی را از غرب می گيريم ولی اسلام را بر آن سوار می کنيم. و سوار کردند ولی از این سوارکاری جز نفاق حاصل نشد. فقط فرهنگ ما نيست که منافق و رنجور و ديوانه است بس که حتی تکنولوژی ما نيز چنين است. در حاليکه هنوز سنجاق قفلی را از چين وارد می کنيم در حال پيوند ژنتيکی و ساختن ماهواره و غنی سازی اورانيوم هستيم. چگونه خانه ای که پی آن از کلوخ است می تواند مبدل به آسمانخراش شود. اسلام را نمی توان بر تکنوکراسی سوار کرد. اسلام دين کراسی (خدا- سالاری) است نه فن– سالاری. اسلام دين خرسواری و خرسالاری نيست ولی دين موشک سواری و موشک سالاری هم نيست. اسلام دين انسان سالاری است. سياستهای اقتصادی و علمی و فنی بايستی در خدمت و تحت الشعاع منافع ملی و دينی باشد و نه بالعکس. اسلام دينی است که حتی حکم وحی را به مشورت می نهد و دين را به جبر به مردم تحميل نمی کند. تشيع مذهبی است که امامش به نفع رأی عامه مردم از حق خود می گذرد و خانه نشين می شود. اسلام دين مردم سالاری است که البته ربطی به دموکراسی ليبرالی ندارد. وقتی عزت و ناموس و جان و سلامت تن و روان مردم در خطر استت نانوتکنولوژی و تکنولوژی هسته ای و ژنتيک به درد چه می خورد؟ امروزه غرب زدگی عين تکنوکراسی و افسون تکنولوژی است و همه انقلابات بدينگونه از محتوا تهی گشتند و نهايتاً به شيطان بزرگ که صاحب تکنولوژيهای برتر است سرسپردند.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۵ ص ۱۵۹

بنابراين جنگ تمدنها يک توهم و دروغ است. لذا گفتگوی تمدنها هم يک نمايش است زيرا اصلًا قرار است که بر سر چه چيزی جنگ يا صلح درگيرد؟ جنگ و صلحی جز بر سر قدرت نيست دعوا بر سر تصاحب تکنولوژی برتر و انرژی برتر و تسليحات برتر و تبليغات قوی تر است و همه اينها تکنولوژیزم است: تمتدن تکنولوژيستی! تفاوت لباسها و زبانها تفاوت تمدنها نيست هر چند که اين تفاوت هم تا يک سده ديگر از ميان می رود. جنگ واقعی فقط می تواند بر اساس آرمانشهر (مدينه فاضله) باشد که آنهم مستلزم ايدئولوژی ديگر و برتر است. کدام است آن ايدئولوژی برتر و دگر. فقط يک تمدن دگر می تواند ممکن باشد که آن تمدن امام زمان (عج) است که مسلماً يک تمدن تکنولوژیکی نيست زيرا سوسياليزم شوروی آن را به محک زد و بر بشريت اتمام حجت شد که تمدن تکنولوژیستی تحت هر عنوانی که باشد دارای ماهيتی واحد است. و وای به آن روزی که تکنولوژی بخواهد دعوی ناجيگری کند و لباس امام زمان بر تن نمايد که در آن صورت همان دجال کبير قبل از ظهور امام است.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۵ ص ۲۳۸

اتحاد شيعيان لبنان به تنهائی ضامن نجات اين کشور و بلکه فلسطين است ولی متأسفانه خود شيعيان نیز به نوبه خودشان مبتلای به اين سرطان ژنتيکی هستند. با نظری به جناح بندی شيعه – سنی در لبنان بوضوح جناح بندی نژادی را می يابيم و نه عقيدتی. و سپس در جناح بندی بين اثنی عشريه و دروزی ها که شيعه اسماعيليه هستند نيز جز جناح بندی نژادی نمی يابيم. و سپس جناح بندی بين دو فرقه مسيحی کاتوليتک و مارونی عيناً همين نژادپرستی را درک می کنيم. در واقع در لبنان شاهد نبرد تاريخی بين شش نژاد مشهور و عمده هستيم و نه شش مذهب. آيا براستی در شيوه عملی زندگی و فضايل اخلاقی چه تفاوتی بين اين شش فرقه به چشم می خورد؟ عملًا هيچ! اگر هم تمايزاتی سطحی و نمادين می بينيم تلاشی برای تفکيک و تمايز نژاد است و نه اعتقاد عملی. مثل تفاوت در سلايق پوششی که اموری شخصی هستند. بطور مثال چرا سازمان «امل« و حزب الله که هر دو شيعه اثنی عشری هستند و اهداف سياسی واحدی دارند متحد نمی شوند؟ اختلاف بين سازمان فتح و حماس در فلسطين ماليخو ليائی تر است الا اينکه از دريچه نژادپرستی نگريسته شود. هر دو سنی مذهب و زير تيغ اسرائيل هستند و با يکديگر نيز در جنگ خونين بسر می برند. اختلاف خونين بين سازمان امل و فتح (موسی صدر و عرفات) چه بود؟ تفاوت عرب و عجم! جنگ بين مجاهدين افغان و طالبان چه بود؟ جنگ بين فارس و پشتو! مسلمان آفت و فساد و دشمنی جز نژاد پرستی ندارد. به ياد آوريم تاريخ صدر اسلام را که تمام جنگها برعليه پيامبر و علی (ع) برخاسته از نژادپرستی بود نه اختلاف عقيدتی و نه حتی اختلاف طبقاتی. و نيز می دانيم که نخستين گروهی که بدست امام زمان در ظهور جهانی اش کشته می شوند گروهی از سادات آل محمد هستند!!!
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۵ ص ۱۲۶

گرایشات کاذب عرفانی

به لحاظی عصر جديد عصر گرايشات عرفانی در افراد و گروههای بشری است و بدين لحاظ نیز عصری ويژه بی سابقه می باشد. اين پیرايش جهانی حتی در طبقات اشراف و حکومتها و امپريالیستها کاملا مشهود است و به قول هانری برگسون فیلسوف شهیر فرانسه امروزه حتی امپريالیزم نیز برای ادامه بقایش مجبور به عرفانیزه کردن هويت خويش است و اين همان جريان اسطور ه ای ساختن و جاودانه نمودن هويت خويش می باشد. اين بیان متافیزيکی جريان موسوم به «جهانی شدن» است. اين همان ظهور احساس خود خدائی در بشر مدرن است که امکان بروز يافته است و اساس عمده اين امکان نیز چیزی جز تکنولوژی مدرن و ارتباطات جهانی نیست. احساسات عرفانی در انسان اصولا به لحاظ تاريخی امری جديد نیست ولی همگانی شدن و جهانی شدن و به عرصه بیان و حضور درآمدن امری کاملا جديد است. اين واقعه دارای دو جنبه کاملا متضاد است. جنبه ای که حق واقعه است و جز در بستر معرفت دينی قابل درک و تصديق نیست و جنبه ای که ابطال حقیقت است و قلمرو رشد و نمو دجالیت و عرفان ضدعرفان است. در جنبه حقانیت اين واقعه بطور خلاصه می توان معنای تاريخی آخرالزمان و قیامت را درک نمود که عرصه ظهور حق از جهان و خاصه انسان است که تمامیتش همان ظهور ناجی آخرالزمان و انسان کامل و خلیفه خداست که جمال ذات يگانه پروردگار عالم خاک می باشد و علائم چنین دورانی در دهها آيه و حديث در جهان اسلام قابل بررسی و تصديق است و ما نیز در کل اين نشريه و در هر مقاله سعی در بیان يکی از جلوه های اين دوران ويژه داريم. از جنبه معرفت اين امامیه اين واقعه جهانی دال بر نزديکی بسیار زياد به آستانه ظهور امام زمان می باشد. و اين ظهور جهان در نفوس بشری منجر به پیدايش احساسات عرفانی و خود – خدائی و ناجی گر می شود که بايد درک شود. و اما طبق احاديث فراوانی از ائمه اطهار (ع) در قلمرو آخرالزمان هر چه که به ظهور ناجی موعود نزيکتر می شويم دجالان عجیب و غريب نیز ظهور می کند که دعوی نجات و الوهیت دارند و اکثر مردم را می فريبند در حالیکه شیطانهائی در صورت بشری می باشند. جذابیت جهانی اين دجالان در میان جوامع به آن دلیل است و عذابها و بن بست ها و توصیه های حاصل از اين تمدن باعث شده افراد و گروهها بطور روز افزون چشم امید به يک ناجی و نجات آسمانی پیدا کنند و از هر نجات زمینی و بشری و علمی مأيوس باشند. بدين لحاظ نیز هرگز بشر در طول تاريخ تا به اين اندازه از خود و امکانات مادی مأيوس نبوده و چشم امید به معجزه بزرگ نداشته است. اين وضعیت طبعاً نفوس شیطانی را وسوسه نموده که دعوی ناجیگری نمايند و عقل و جان و جیب مردم را غارت کنند. اين گرايشات کاذب عرفانی و ناجیان دجالی از اوايل قرن بیستم از مهد تمدن مغرب زمین خاصه بريتانیا و آمريکا شروع به رشد نمودند و ادامه اين جريانات به کشورهای جهان سوم نیز سرايت نمود مثل نهضت هیپی گری و شعبات مبتذل آن در دهه های اخیر که تا سر حد گروههای شیطان پرست و آدمخوار استمرار يافته است همچنین افرادی تحت عنوان نهضیت دی تئوسوفی ( عرفان ) در آمريکا شروع به تبلیغ نمودند و در کشور خودمان نیز طرفداران بسیاری يافته مثل کريشنامورتی، اوشو ، کارلو کاستاندا (دون خوان) و غیره. و جالب اينکه اساس همه اين نهضت ها مواد روان گردان و توهم ذائی مثل ال. اس. دی بوده است که بدون مصرف اين مواد امکان درک اين عرفانها نیست همچون افیون که ماده اولیه درك اکثر گروههای درويشی در کشور ماست.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۶ ص ۱۰۴

آیا سوسیالیزم ممکن است؟

پايان قرن بیستم را بايستی پايان عمر انقلابات ايدئولوژيکی و مخصوصاً سوسیالیزم دانست چرا که پدر سوسیالیزم جهان يعنی شوروی فرو پاشید و به آغوش امپريالیزم پناه برد و يک دهه قبل از آن نیز چین کمونیسیت اين راه را به طرزی رندانه تر آغاز کرد تا قبل از فروپاشی ذات خود را تغییر داده باشد. مابقی کشورهای کوچک سوسیالیستی مثل کره شمالی و کوبا هم در حال جان کندن می باشند و کل اروپای شرقی نیز از خود جهان سرمايه داری هم سبقت جسته است. راز رجعت اين سوسیالیزم به آغوش امپريالیزم همانا ذات واحد اين دو فلسفه بود که همان مکتب اصالت تکنولوژی می باشد. سوسیالیزم مارکسسیتی که فعال ترين نوع سوسیالیزم است می پنداشت که پیشرفت تکنولوژی می تواند زمینه را برای عدالت جهانی فراهم کند. فلسفه مارکسیسیم در واقع مکتب اصالت ابزار تولید است و اين ابزار قرار بود که خالقش يعنی انسان را نجات دهد و اين يک نگرش ظالمانه به انسان است. عدالت از اين منظر يک انحراف از اصل آن فلسفه محسوب می شود. روند طبیعی اصالت تکنولوژی همان نظام سرمايه داری و امپريالیزم است. بنابراين سوسیالیزم بر اساس چنین بینشی ممکن نبود الا اينکه پديده ای مالیخولیايی از جنس شوروی سابق رخ نمايد که يک سرمايه داری دولتی بود و به مثابه يک نظام امپريالیسیتی که بر سرش ايستاده است. بی ترديد سوسیالیزم برخاسته از انديشه های مجموعه ای از فیلسوفان انقلابی رنسانس اروپا بوده است. اين انديشه که مالکیت را اساس همه ستم ها و بدبختیهای بشر میداند بر حقیقتی بديهی استوار است که ريشه در معرفت دينی و حکمت الهی دارد ولی راه و روش لغو مالکیت در نفس بشر و حیات اقتصادی و اجتماعی همان است که کل دين خدا و حکمت و عرفان مد نظر داشته است و بر محور دو ارزش بنیادی توصیف و تمهید گرديده است: تقوا و عشق! که تماماً بر امر انتخاب و معرفت استوار است و نه زور و ديکتاتوری حزبی و پرولتاريايی. سوسیالیزم حقیقی همان بود که علی در حکومت پنج ساله اش در تدارک استقرارش بود ولی نگذاشتند. چه کسانی؟ اساساً همین مردمان ستم ديده ای که با تهديد علی را به حکومت خوانده بودند و علی نیز با آنها گفته بود که تاب عدل او را ندارند. علی حريف دشمنان آشکار عدالت يعنی امويان شد ولی حريف توده های مشرک و جاهل نشد و بدست همانها کشته شد. اين واقعه با ماهیتی دگر در شوروی هم تکرار شد. لنین توانست اشراف روسیه را به همراه فئودالیزم نابود سازد. استالین نیز توانست بر بورژوازی و خرده بورژواها مسلط گردد ولی حريف دهقانان پا برهنه نشد. افسانه سوسیالیزم افسانه عشق انسان به رهايی روح و عدالت اجتماعی است که دشمنی جز مالکیت خصوصی ندارد. فقط انسانهای متقّی و عارف هستند که دل از مالکیتها کنده و هستی خود را در ذات حق فنا ساخته و از خود نیست شده اند اينانند کمونیست های واقعی که از مظاهر عشق و عدالت خدا بر روی زمین هستند. کسی چون علی که حتی درآمد بازوی خود را هم از آن خود نمی دانست. نخستین کمونیست های تاريخ جهان حکیمان سوفیست يونیان باستان بودند که سقراط از مشهورترن آنها بود که شهید شد اين حکیمان نیز به گواه تاريخ تحت تأثیر مغان زردتشتی در ايران بودند که آخرين سخنگوی مشهور آنها مانی و مزدک هستند. اين حکمت الهی به اشدش در دين اسلام و مکتب علی (ع) شکوفا شد که فقر را فخر بشر میدانستند و نخستین مدرسه حکمت کمونیستی را تحت عنوان اصحاب صفه پديد آوردند اينان ظهور دگرباره مکتب مغ ايران باستان و سوفیسم يونان باستان بودند. تصوف در حقیقت در نماد حیات دنیوی عین کمونیست کامل است هر چند که در معنای باطنی مقام اتصال با ذات حق است. اين مکتب يک بار دگر در نهضت حسن صباح آشکار شد و در قرن اخیر در نهضت جنگل شکوفا گرديد ولی به همان دلیل تاريخی شکست خورد. کمونیزم از ذات توحیدی دين و حکمت الهی برخاسته است ولی در طول تاريخ بتدريج از محتوا و حقیقت روحانی تهی شد و تبديل به يک فلسفه مادی و الحادی شد درست مثل پوسته شريعت مذاهب که از معرفت تهی گشت و جز خرافه باقی نماند. همانطور که عبادات عامیانه حاصل تقلید از آداب انبیای الهی بوده سوسیالیزم هم حاصل تقلید از سنت حکیمان و اولیای خداست از آن تقلید جز نفاق نماند و از اين تقلید جز کفر و الحاد. بهرحال سوسیالیزم محصول عشق است که بصورت عدالت و مدينه فاضله به وعده دين خدا مخصوصاً در تشیع ممکن است و آن جامعه امام زمان است که مظهر يک کمونیزم عاشقانه و الهی می باشد.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۶ ص ۱۳

عشق اگر خیمه زند

وقتی کسی عاشق می شود ديگر در کل جهان هم نمی گنجد و لذا کل زندگی اين جهان در نظرش حقیر می آيد و اعمالی شگرف انجام می دهد که دال برجنون می آيد. عاشق به آنسوی مرزهای هستی نظر دارد تا میخهای خیمه عشق را بکوبد زيرا اين خیمه بسیار وسیعتر از جهان است و لذا هرگز موفق به نصب اين خیمه نمی شود و اين خیمه را به دوش کشیده و شهر به شهر و در به در می چرخد تا جائی برای کوبیدن میخهای خیمه بیابد که خاک سست نباشد. اين سرّ خانه بدوشی عاشق است و بی خانمانی او. عاشق برای برافراشتن اين خیمه نیازمند چهار میخ است (چهاراوتاد)، چهار يار. ولی گاه تعداد ياران به سه می رسد ولی هرگز چهارمی از راه نمی رسد و يا اگر چهارمی رسید يکی از آن سه می رود. ع می گويند که امام زمان (عج) به هنگام ظهور چهار يار اصلی دارد که معروف به چهار اوتاد هستند و اوتاد از الفاظ قرآنی می باشد و به معنای میخها هستند. پس مشکل دو تاست: يکی میخها وديگری زمین است. چهار جان پاک و چهار نقطه از جهان پاک برای استقرار اين چهار میخ.
نکته ای هست ولی هر دل عاشق داند… عشق اگر خیمه زند کل جهان اينهمه نیست
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۶ ص ۱۱۷

نگاهی به تاریخ پول

بايستی تاريخ تمدن بمعنای گردهمائی بشر را به لحاظی عين تاريخ پيدايش و تطوّر پول دانست که خود به دو مرحله کلی پول سکه ای و پول کاغذی تقسيم می شود. و عجب که پول بهمان ميزان که شهرها را پديد آورد و مردمان را متمرکز نمود روابط عاطفی آنان را نابود کرد و بين قلوبشان حائل گرديد و آنان را از هم بيگانه ساخت و بيرحم. و همچنين تاريخ پول را بايستی تاريخ پيدايش دزدی و کلاه برداری غير مستقيم و قانونی هم دانست زيرا پول موجب قطع رابطه توليد کننده و مصرف کننده شد و دلالان پديد آمدند که بستر پيدايش اقتصاد ريائی و ربائی شدند. پول موجب پيدايش طبقه ای جديد در تاريخ شد که طبقه رباخوار هستند و آنچه که ثروت اندوزی را تبديل به يک ايدئولوژی نمود و عملی ساخت نيز پيدايش پول بود زيرا آدمی نمی تواند بيش از حد معينی کالا انبار نمايد. بنابراين تاريخ پول همان تاريخ استکبار اقتصادی و تمرکز سرمايه است که در قلمرو پيدايش پول کاغذی (اسکناس و چک و اوراق بهادار) به عرصه امپرياليزم جهانی رسيد که يک امپرياليزم کاغذی است. تاريخ پول، تاريخ ستم و دزدی و فريب و آدمخواری است. در عين حال وجود پول در ذهن بشری مولد دزدی است آنهم دزدی بعنوان يک ايده و فلسفه زندگی و نه دزدی کالاهای مورد نياز. ايذه پول ذاتاً ايده دزدی و جهانخواری است زيرا پول ذاتاً دزد است زيرا ارزشهای واقعی اقتصادی و معيشتی را تبديل به سکه و کاغذ می کند که بخودی خود هيچ کاربردی برای بشر ندارد و عجب اينکه پشتوانه پول هم طلاست که بی خاصيت ترين فلزهاست به لحاظ کاربرد معيشتی. و لذا طلاپرستی و دزدی همواره امری واحد بوده است. همه مصلحين بزرگ، يک جامعه آرمانی و عادلانه را جامعه ای می دانند که دارای اقتصادی منهای پول باشد. جامعه امام زمانی نيز اينگونه است.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۵ ص ۳۸

«راست می گوئید ولی افسوس …. »
طرح یک نامه

آقای دکتر! همه حرفهای شما عین حقیقت است و هیچ آدم عاقل و صادقی نمی تواند انکار کند ولی افسوس که قابل اجرا و عملی نیست و تنها حاصلی که دارد فقط نمک بر زخم مردم پاشیدن و دشمن آفرینی کردن است. شما با این وبلاگ و سایت خودتان تنها کاری که می کنید همه را به خون خودتان تشنه می کنید زیرا دردها را نشان می دهید و غده ها را می ترکانید و زخم ها را تحریک می کنید ولی هیچ راه عملی ارائه نمی دهید. بنابراین مواظب جان خودتان باشید. از من نصیحت که تعطیل کنید و جان خود را بردارید و بروید. کار از این حرفها گذشته است و جز خود امام زمان و یا یک بلای آسمانی قادر به ختم این فتنه جهانی نیست. بیهوده خودتان را خسته نکنید و اینقدر خون دل مخورید. من با شما همدرد هستم. همین و بس!
پاسخ ما: ما هم با شما همدردیم. این حرفها اگر به گوش کسی نرود و مشکل کسی را هم حل نکند شاید به گوش خود امام زمان برسد و زودتر ظهور کند. ولی مطمئن باشید به تجربه و مشاهدات عینی بسیاری از دردها و مشکلات را علاج کرده و می کند. ما این ریسک بزرگ را بیهوده آغاز نکرده ایم.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۴ ص ۲۶

معمای کتابهای آسمانی

بي تردید كتبی كه در جهان، معروف به كتابهای آسمانی هستند هرگز به واسطه ملائک از آسمان نازل نشده اند و كسی شاهد بر چنین نزولی نبوده است و به علاوه ملائک با قلم و كاغذ نمی نویسند. و نیز اینكه در هیچیك از این كتابها نیامده است كه این كتاب را خدا یا ملائك نوشته باشند و یا حتی رسولان. در قرآن آیه ای حیرت آور داریم كه مي گوید «كتابهائی به دستهای خود می نویسند و آنرا به خدا نسبت میدهند.» بدون شك منظور، همین كتابهای آسمانی هستند چون كتابهائی دیگر دالّ بر چنین ادعائی وجود ندارند. درباره اوپانیشاد كه یكی از كهن ترین كتابهای آسمانی محسوب شده، واضح است كه گروه كثیری از نویسندگان در طول تاریخ نوشته و آنرا تكمیل كرده اند. درباره اوستا نیز واضح است كه اساساً درعصر ساسانیان نگاشته شده است و فقط فصولی از گاتها قدیمی تر است. و در دوران هخامنشی هرگز سخن از وجود چنین كتابی نبوده است. درباره تورات هم معلوم است كه عمده عهد عتیق افسانه هائی درباره موسی و قومش در اعصار بعد است. انجیل چهارگانه كه تعدادشان هم مشكوک است هم دارای تناقضاتی نسبت به همدیگرند و هم در بطن خود دارای تناقض واضح تاریخی هستند و حتی درباره ماهیت مسیح به عنوان خدا یا پسر خدا و یا پسر انسان نیز علناً تناقض وجود دارد. خود انجیل نیز در بطن خود واضح كرده اند كه این كتاب نه از مسیح است و نه حتی حواریونش، بلكه نقل و قولهائی از حواریون است. و امّا درباره قرآن، ماهیت امر روشن تر است كه نه رسول كتابی نوشته و نه امامان و خلفای راشدین. بلكه محفوظات برخی از حافظان آیات به امر عثمان و تحت نظارت یك یهود منافق به نام كعب الاحبار، مكتوب شده كه مورد قبول علی (ع) كه کاتب وحی پیامبر است نبود وگرنه خود ایشان مبادرت به مكتوب نمودن قرآن نمی نمود. قرآنی كه به مسجد آورد ولی مردمان وی را مسخره نمودند و با هسته خرما راندند و دیگر كسی آن كتاب را كه معروف به قرآن علی یا كتاب علی بود، ندیده است و به روایتی این كتاب در دست امام زمان است و با ظهورش آشكار می كند و از جمله نشانه های اوست. پس این كتابها چیستند و چه ماهیتی دارند و چه كرده اند؟ متأسفانه این كتابها یا از چشم قداست نگریسته شده اند و یا به كلی انكار گشته اند و كسی از چشم علم و خرد و تحقیق به آن نگاه نكرده است. سوای آسمانی یا زمینی بودن این كتب یا وحیانی و غیر وحیانی بودن آنها و سوای دستكاریهائی كه در آنها شده و یا نشده، یك واقعیت وجود دارد و اینكه كلّ بشریّت در مجموع این كتابها را آسمانی و قدسی می پندارد و جنبه عقلانی و علمی و حكمتی محتوای این كتب هم مطلقاً مد نظر نیست و بلكه اصولًا پرستیده می شوند و سجده می گردند و نگرش عقلانی به این كتب در مذاهب، یكی از زمینه های تكفیر و الحاد بوده و خون بسیاری از مفسران را ریخته است. واقعیت دیگر اینست كه این كتب واقعاً نخستین کتابهایی بوده اند كه در هر قوم و تمدنی كتابت شده و اساس خواندن و نوشتن (سواد) را نهاده اند. قداست این كتاب اساساً برخاسته از قدمت آنهاست چرا كه در ذات مذاهب، قداست عین قدمت است همانطور كه قداست وجود پروردگار چنین است. و اصولا ً قدمت پرستی از اصول ذاتی مذهب و باورهای دینی بوده كه خود جای بس تفكر دارد و به ندرت در این باب تفكر و تحقیقی شده است. بنابراین یكی از خواص كتب آسمانی اینست كه كلّ تمدن مدرن ما در جهان را پدید آورده است تنها و تنها به دلیل اینكه اساس سواد آموزی بوده است و نیز جنبه های حقوق و حكومت و اخلاقی آن كه آفریننده سنت ها و قوانین بوده كه از اركان مدنیت مي باشد. هر چند كه تمدن مدرن مصرانه مشغول الغا و ابطال همه این قوانین است ولی قانون سازی را از این كتابها به ارث برده است و تعلیم و تعلّم را كه ركن ذاتی دیگر این تمدن می باشد و در حال انقراض است. در واقع این كتاب را بایستی كتاب مدنیت بشر بر روی زمین دانست و نفی و انكار این كتاب مترادف با آخرالزمان است كه قلمرو مرگ مدنیت است و همچون واقعه اي اجتناب ناپذیر مي باشد. پر واضح است كه این كتابها به واسطه خداوند املاء نشده و به دست پیامبرانش نوشته نشده و حتی قدیسین و مریدان انبیای الهی هم مبادرت به نوشتن یا دیكته كردن آنها ننموده اند. بلكه برخی نویسندگان اقوام گوناگون بشری آنهم تحت امر و نظارت حكومتها و شاهان این كتب را نوشته اند. در قرآن نیز بارها سخن از «این كتاب» است كه در آن هنگام هنوز چیزی مكتوب نشده بود. پس واضح است كه كتاب آسمانی در عالم غیب و یا سینه انبیای الهی وجود داشته است. آیا اینها همان كتاب در دوره های گوناگون هستند؟ این امریست كه براستی نیازمند تحقیق و تأملاتی عظیم است و از اسرار دین و تاریخ و بشریّت است.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۴ ص ۸۹

قیامت فلسطین

در هر حال طبق روايات اسلامی و مسيحی، ظهور ناجی موعود با حوادثی بزرگ در فلسطين آغاز خواهد شد.
مسئله فلسطين و اسرائيل بهرحال راه حلی جهانی دارد زيرا تبديل به معضله ای جهانی شده است و هرگز چنين معضله ای به اين شدت جهانی در تاريخ گزارش نشده است و به اين پيچيدگی. انسان بودن يا نبودن: اينست مسئله ای که معضله جهانی فلسطين – اسرائيل را هم حل خواهد کرد. و چنين مسئله ای چيزی در حد ظهور ناجی موعود و تعيين و تکليف سرنوشت کل بشريت است زيرا هيچکس قادر نيست خودش را از اين مسئله کنار بکشد. اين مسئله يقه وجدان تک تک افراد بشری را گرفته است و همه دول و ملل را.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۵ ص ۱۶۵

سال ۸۷ – ۸۶ سال وحدت و ظهور

عيد ۱۳۸۶ مصادف بود با تطابق آغاز سال شمسی و قمری. يعنی وحدت کامل تقويم ايرانی و اسلامی. وحدت
ماه و خورشيد به معنای وحدت منير و منور و وحدت علت و معلول بمعنای وحدت خالق و مخلوق است که در معارف شيعی از جمله علائئم ظهور انسان کامل و ناجی موعود است. اين وقايع نجومی در فرهنگ اماميه و عرفان شيعه از اهميت خاصی برخوردار است. ولی عيد ۱۳۸۷ مصادف بود با تطابق آغاز سال شمسی و آغاز امامت مهدی موعود. بدين ترتيب نمی تواند اين دو واقعه حيرت آور استثنائی نجومی بی معنا و اتفاقی باشد. بر اهل معرفت اين دو واقعه متوالی آنهم درباره امر واحدی واقعه ای بس مبارک و تاريخی است. همانطور که در طی دهه های اخير بسياری از علائم پيش بينی شده ظهور ناجی آخرالزمان در روايات اسلامی به تحقق پيوسته است اين دو واقعه نجومی نيز مکمل مجموعه اين پيش بينی ها می باشد. از جمله وقايع مکمل
همانا پيدايش مؤسسه عرفان درمانی و وبلاگ آخرالزمان است که بر محور پديده آخرالزمان و معرفی امام زمان دريائی از معارف شيعی را به زبان انسان مدرن پيش روی نهاده است و به مثابه مقدمه و زمينه فرهنگی اين ظهور می باشد. خدای را سپاس می گوئيم که در اين بزرگترين واقعه تاريخی و جهانیش سهمی هر چند اندک داشته ايم و بعنوان يک فرد توانسته ايم بر اساس مسائل و ضروريات انسان مدرن، حق امامت و ظهور ناجی موعود را بعنوان تنها راه نجات بشر، تبيين نمائيم تا انسان غافل امروز را برای اين واقعه آماده سازيم.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۵ ص ۷۳

راز غیبت امام زمان

یکی از مهمترین زمینه پیدایش خرافه در هر مذهبی بعنوان بزرگترین دشمن حقیقتِ آن مذهب همانا آسمانی ساختن هویت بشری انبیاء و اولیای آن مذهب در طول تاریخ بوده است یعنی فرافکنی زمین به آسمان و عالم متافیزیک. در حالیکه تلاش مردان حق درست به عکس این واقعه بوده است یعنی زمینی ساختن آسمان و عینی نمودن عوالم ماورای طبیعت که همان واقعه نزول وحی و کرامات الهی به زمین و بسوی عالم عین است. این تلاش پیروان در واقع تلاشی کافرانه و ضدّ دین است منتهی در لباس دین و قداست نمائی. کفر هرگز دشمن دین نبوده است بلکه نفاق و خرافات دشمن خدا و دین اوست. کفر جهل است ولی نفاق عداوت است. تشیّع و مذهب امامیه که عرصه تعیّن الوهیت در انسانی بنام امام است و درست به همین دلیل دین کامل و آخرالزمان است، دشمنی بزرگتر از فرافکنی امامان به عالم غیب ندارد. گوئی که این سخن رسولان به پیروان خود که « ما هم بشری مثل شما هستیم » مطلقاً شنیده و باور نشده است. و بدینگونه مسیح پسر خدا شد و امامان هم خود خدا شدند و لذا از دسترس بشر خارج گشته و به عالم غیب پیوستند. و اینست راز غیبت امام زمان. پس این غیبت برخاسته از بخل و نفاق پیروان این مذاهب است و تا این نفاق و عداوت علاج نشود ظهور و نجاتی هم در کار نخواهد بود الا اینکه باز هم کشته خواهد شد بدست پیروانی که چشم دیدن نور خدا در بشر و بر روی زمین را ندارند و لذا خدا را فقط نادیده و نابوده می خواهند و ناجی را هم در آسمان و یا درچاه غیبت دوست می دارند و این مذهب مرگ و نیستی پرستی است.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۲ ص ۲۱۰

شیعه کیست؟ (خودشناسی شیعی)

چرا از میان دوازده امام فقط حسین (ع) وتا حدودی علی (ع) را به امامت قبول داریم و به مناسبت ها یادشان می کنیم و آنهمه شور وغوغا به پا می کنیم؟ ما بقی امامان گوئی تعارفی بیش نیستند و یک رودرواسی اعتقادی. این دو امام گوئی برای حکومت و ریاست دنیا جنگیده اند و اینست راز جاذبه شان در نزد ما شیعیان خالص. وجود امام زمان و ارزش ظهور جهانی او هم از همین بابت است که حکومت جهانی برپا می کند و مسلماً ما هم به وزارت و ریاستی می رسیم. وگرنه این امام هم از هر امامت و خاصیتی در نزد ما تهی می بود و بی خاصیت تر از سائر امامان بی حکومت!! پس در واقع ما از امامت امامان بیگانه ایم و امامت را جز در خلافت و حکومت نمی یابیم و اینست مسئله! این مذهب شیوخ شورای سقیفه است مذهب عبدالرحمن عوف و باند او که پس از واقعه غدیرخم قصد ترور پیامبر را نمودند. و امام زمان هم تا وقتی که در نظر ما کسی است که قرار است بیاید و برای ما حکومت جهانی تشکیل دهد و ما را خوشبخت سازد در واقع امام ما نیست و از امامت او بی بهره ایم و بدون شک با ظهورش هم جز قهرش بما نمیرسد و احتمالا طبق روایات اولین گروهی که بدست ایشان هلاک می شویم که البته حق ماست. ظهور جهانی امام زمان ظهور قهّارانه اوست. رحمت و هدایت امامت او در عرصه قبل از ظهور جهانی او به مؤمنان واقعی میرسد که به امامت او عشق دارند و نه حکومت او. نگاه حکومتی به امام نگاه شیعی نیست بلکه نگاه اهل تسنن است که حاکمان هر دوران را امامان و خلفای پیامبر می خوانند. که البته همه اهل سنت هم اینگونه نیستند و بقول دکتر شریعتی: سنی ها از من شیعه ترند زیرا نگاه حکومتی به ائمه اطهار ندارند.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۲ ص ۲۰۶

عشق مسیحائي

در قرآن کریم می خوانیم که: ای مؤمنان هرگز از روح الله مأیوس مباشید! و نیز می خوانیم که: بهترین دوستان مؤمنان برخی از نصاری هستند. و نیز طبق اعتقاد اسلامی می دانیم که ظهور مهدی و مسیح واقعه ای واحد است. لذا مسلمانان مؤمن طبعاً از عشق مسیحائی برخوردارند و قادر به تفکیک عشق مسیح و مهدی از یکدیگر نیستند. همه عارفان اسلامی نیز دارای عشق شدید مسیحائی بوده و این دو ناجی را یکی دانسته اند و این فلسفه در مکتب ابن عربی بنیانگزار فلسفه وحدت وجود به کمال رسیده است. ایمان اسلامی و مسیحی دارای نوری واحد است و لذا مؤمنان این دو نوع مذهب دارای روح و آرمانی واحدند و باید باشند و کلّ بشریت را بایستی بر این اساس به اتحاد برسانند و از نفاق انگیزی صهیونیزم شدیداً بر حذر بوده و هوشیار باشند. ملل مسلمان و مسیحی بایستی از فراسوی حکومتها و امپریالیزم و دسیسه های بنی اسرائیلی دست اتحاد بهم داده و زمینه را برای ظهور ناجی موعود فراهم کنند. مسیح اساس مهدی و اولین حامی او در ظهور است. عشق مسیحائی زیر بنای اعتقادی و تاریخی عشق محمدی است و بدون آن عشق محمدی قابل درک نیست. همینطور است عدالت موسوی. لذا مسلمانان بایستی عدالت موسوی و عشق مسیحائی را از اسارت امپریالیزم و صهیونیزم برهانند و این دو پیامبر بزرگ را از آن خود سازند و به دفاع از آنها بر خیزند و بدینگونه وجدان خفته یهود و نصاری را بیدار کنند و امت واحد ابراهیمی را پی ریزی نمایند. این امر حتی شامل حال امت بودا نیز می شود: بیائیم از سنت حقه عارفان خود پیروی کنیم و چون مولای رومی ظرف درک و پذیرش هفتاد و دو مذهب باشیم.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۲ ص ۹۳

ناجي موعود کیست؟

طبق روایات شیعی حضرت مهدی (ع) پس از ظهور و برقراری حکومت واحد جهانی گوئی بعد از چهل و یا هفتاد سال بدست یک زن ریش دار (زن مردوار – یک فمنیست) به قتل می رسد و کلّ بشریت در اندوه و یأس غرق شده و گروه گروه خودکشی می کنند تا نسل بشر می افتد. با این تعبیر پس آیا اینهه انتظار سده ها و هزاره ها فقط برای حدود نیم قرن یا حتی بیشتر چه ارزشی دارد. و بعلاوه بشریت ماقبل از ظهور ایشان که محروم بوده است چه گناهی کرده و نیز بشریت بعد از کشته شدن ایشان چه تقصیری دارد که باید نابود شود. از این دیدگاه کلّ فلسفه و ارزش ظهور ناجی موعود که کلّ بشریت قرنها و هزاره ها در انتظار و امید او بوده علناً امری مهمل و کودکانه می آید. بهرحال اگر هم کشته نشود بالاخره عمری محدود دارد و لذا حکومت او ابدی نخواهد بود. و اما امام صادق (ع) سخنی دارد که پرده از این ابهام و ابطال بر می دارد و آن اینکه « براستی که فرج ناجی موعود همان انتظار است ». یعنی این واقعه اساسا یک گشایش و فرج و نجات باطنی و روحانی در وجود منتظران است. طبق این حدیث در واقع هر منتظری در مقام یک ناجی است و هر که منتظرتر است و به او مؤمن تر است خود یک ناجی عرصه حیات اجتماعی خویش است و نهایتاً منتظرترین مؤمنان خود ناجی موعود آخرالزمان است. فلسفه انتظار غیر از این معنائی عبث و نامعقول دارد و بازیچه است.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۲ ص ۲۹

امام زمان

۲۴۵- امروزه اگر یک امام غایب است در عوض صدها عارف محل تجلی نور رحمت و هدایت او بر همه ملتها و مذاهب روی زمین گشته اند. در واقع غیبت امام از یک مکان و قوم خاصی موجب ظهورش از همه مکانها و اقوام بشری گشته است. این همان ارض واسع و رحمت واسع و هدایت واسع و دین واسع و حقیقت واسع محمدی است بر عالمیان!
۲۴۶- امام دوازدهم در خطبه سباسب علناً می فرماید که به قلمرو ذات احدی پروردگارش ملحق گشته و لذا زین پس ابداً دیگر کسی او را بعنوان یک فرد دنیوی دیدار نخواهد کرد. دیدار بنده و یا هرکس دیگری از امام زمان هم دیداری نوری و بصورت رویای صادقه و جمال نوری امام است. پس هر که مدعی دیدار مادیت هیکل مبارک امام زمان است کذاب است. و آن سخن امام باقر که “ما معانی پروردگاریم” بیان همین امر است که امام نیز همچون خداوند دیگر دارای موجودیت فیزیکی نیست و تماماً الهی گشته است. و اینست معنای انسان کامل!
۲۴۷- پس عارفان واصل دربهای فرج امام زمان و ارض ملکوتی اویند. در غیر اینصورت غیبت امام زمان همچون خاتمیت محمدی، جز بمعنای قطع رابطه مطلق خدا با خلق و قهر و غضب مطلق او نمی تواند بود. و اینست راز ولایت علی (ع) که سرّ است و سرّ سرّ و سرّ سرّ سرّ!
۲۴۸- حقیقت” یک سخن بیش نیست که ما در مجموعه آثارمان از دربهای گوناگون مسائل مادی و معنوی و دینی بشر هربار برآن وارد شده و آنرا بیان و اثبات و تعین بخشیده ایم. و لذا بنظر می رسد که همه کتابهای ما تکراری باشد در حالیکه چنین نیست و مصداق “متشابه مثانی” در قرآن است. همانطور هرگاه که کتاب قرآن را می گشائیم گوئی همان صفحه روز قبل را می خوانیم. همه حقایق الهی و معارف قرآنی اینگونه اند. و در این کتاب رحمت مطلقه و ارض ملکوت دربهای ورود به اسرار قرآنی است و معارف امامی!
ارض ملکوت و فرج امام زمان (عج) ص ۴۲

امام زمان

معضله ارتباط با ناجي موعود
«امام زمان چگونه کسي است؟»
یکی دیگر از ویژ گیهای فرهنگی بشر مدرن در جهان ادعاهای ارتباط با مهدی(ع) و مسیح(ع) به گونه ای متفاوت است که بصورت امری اپیدمیک و روز افزون در آمده و در برخی کشورها مسائل پیچیده ای پدید آورده و گاه پای حکومت و درگیری و دستگیری در میان است از جمله در کشور خودمان که اخبارش را حتی در رسانه ملی شاهدیم. یکی خود امام زمان یا مسیح است، یکی نائب اوست، دیگری واسط اوست و آن یکی دلال و معاون و دفتر دار اوست و… . اگر همه این نوع آدمها را دیوانه و یا شیاّد هم بدانیم باز هم یک مساله ای قابل تأمل و فراسوی خیر و شر است. امروزه در هر روستا و محله و شهر و خیابانی لااقل یک نفر دارای چنین ادعاهائی است. این چه واقعه ای است؟ بجای دستگیری این آدمها بیائید و یک برنامه روشنگری برای مردم بگذارید و با این نوع آدمها مصاحبه کنید. اگر بر مبنای اعتقاد دینی و اسلامی به این امر بنگریم واقعیت اینست که بساری از نشانه های ظهور ناجی موعود بر بشریّت آشکار شده و اتفاقاً مردمانِ عامّی بیشتر به این علائم توجه دارند و باورش می کنند تا علمای دینی، گوئی که به صرفه علمای دینی نیست که به این زودیها ناجی موعود ظهور کند زیرا در این صورت رسالت آنها هم به پایان می رسد. و لذا یکی از جدّی ترین گروهی که با این علائم و ادعائی دچار خصومتی آشتی ناپذیرند همان روحانیت مذاهب می باشند. این پیشگوئی در روایات اسلامی نیز وجود دارد. و اما از منظر دیگر هر چه که بشر مواجه با وعده های توخالی و وارونه علائم و فنون و مدرنیزم می شود و بن بست های زندگی خود را درک و تصدیق میکند بیشتر طالب و مشتاق ظهار ناجی موعود و یا یک معجزه آسمانی است. این نیاز بشر به نجات از علل اساسی ظهور ناجی می باشد: چون خطر فرا می رسد ناجی هم ز راه میرسد! این امر بخودی خود علت دیگری بر ظهور شیادان و دجّالان است همانطور که طبق روایات دینی یکی از نشانه های عنقریب ظهور ناجی همانا ظهور همه جائی دجّالان است که دعوی ناجیگری دارند. پس بهتر است که این واقعه را جدّی بگیریم و فکری کنیم و آماده باشیم. امروزه حتی سازمان سیا و ناسا در آمریکا برای آخر الزمان برنامه ریزی می کنند ولی آیا کشور ما و مسئولین نظام ما براستی این واقعه را جدّی گرفته و برایش فکر و برنامه ای دارند و یا سرکوب و دستگیری این دجّالان و دیوانگان را کافی می دانند. در رسانه های غربی و شرقی در این باب سخن ها می رود الا در کشور ما که در بی خبری و غفلت کامل بسر می بریم. چرا؟ نکند که ما به ناجی نیازی نداریم و یا خیالمان راحت است که از خود ماست!؟ حتی واعظان مذهبی ما هم آخرالزمان را مربوط به پایان جهان می پندارند و دعای فرج تعارفی مربوط به ناکجا آباد و مربوط به دوران مابعد از تاریخ است. آیا درباره امام زمان هیچ معرفتی داریم و یا عمامه و اسب و شمشیرش کافیست؟ اگر اینها را نداشت چه؟ از او شناسنامه می خواهیم ؟ و… ؟ امروزه جهان مسیحی در این باب بسیار جدی تر و فعالتر و ناطق تر است و این غفلت عظیمی است که همچون بسیاری موارد دیگر گریبان فرهنگ و دین ما را گرفته است. از اینهمه شبکه های سراسری تلویزیون آیا حتی یک برنامه هم به این امر اضطراری اختصاص داده شده است؟ مگر امام زمان در رأس محور اعتقاد ما قرار ندارد؟ پس چرا اینقدر غافلیم. بیائیم باور کنیم که در آخرالزمانیم آنهم چهارده قرن است. چگونه است که امّت دین آخرالزمان اینقدر در نسیان بسر می برد؟ اگر همین فردا ناجی ظهور کند تکلیف ما چیست؟ آیا باید استغفار کنیم؟ از جهل و بی معرفتی و بدبختی و بن بست هاست که مردمان به این ساده گی به دام دجّالان و شیادان می افتند که دزد مال و ناموس و ایمان مردمند. بیائیم و برنامه های دجّال شناسی در تلویزیون بگذاریم تامردم این نوع کلاه برداران و یا دیوانگان را ببینند و خود قضاوت کنند. این کمترین کاری است که باید کرد. هرگاه دروغی فراگیر شد دالّ بر حقیقتی است. امروزه دکان رمّالان و دعانویسان بسیار شلوغتر از اطباء و مشاوران است. بیائیم و این واقعه را درک و بررسی کنیم. و اتفاقاً اکثر مراجعه کنندگان به این شیادان که تعدادشان از اطباء هم بیشتر است طبقه تحصیل کرده می باشند که پولهای کلانی هم می پردازند. بیائیم این پدیده را معنا و فهم کنیم زیرا با بستن این دکانها ودستگیری شیادان هیچ مشکلی حل نمی شود و مستمراً بطور تصاعدی بر تعدادشان افزوده می شود زیرا مراجعه کننده هایشان مستمراً در حال فزونی هستند. بیائید و این جماعت اعم از رمّال و جن گیر و دعانویس را بهمراه مراجعه کنندگانشان در رسانه ملی بشناسانیم و این درد و جنون و مالیخولیای ملّی را پنهان نداریم تا مثل مسئله اعتیاد و ایدز بناگاه به انفجار و فاجعه نرسد. این شیادان برای مردمان بی خاصیت هم نیستند و گرنه مردم آنقدر هم احمق نیستند. بیائیم این خواص را فهم و معرفی کنیم. یکی حامل شمشیر امام زمان است دیگری دستمالی از او دارد و تبرّک می کند و برای امام زمان پول جمع می کند و زنی هم ادعا دارد که اصلا همسر امام زمان است و … و این جریان روز به روز شدیدتر و مسری تر می شود آیا نباید هیچ فکرعلاجی نمود؟ آیا سرکوب بس نیست؟ و کلام آخر اینکه علمای دینی بایستی در رسانه ملی شناخت امام زمان را به مردم عرضه کنند و گرنه هیچ نکرده اند.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۲ ص ۳۷

امام زمان

اشراق

کوشش و ارزش

گر چه وصالش نه بکوشش دهند      هر قدر ای دل که توانی بکوش
این سخن حافظ یکی از گوهرهای جهان حکمت و معرفت عملی و علم دین است. تلاش و پایداری جهت رسیدن به ارزشها و مقامات معنوی و عرفانی و تقوائی امری واجب است و هیچکس مادرزاد با این مقامات به دنیا نیامده است و اگر هم کسی چون مسیح (ع) نبی به دنیا آمده بدون تلاش و جهاد پیگیر قادر به حفظ نبوت خود نبوده است. ولی راه رسیدن به این ارزشها راهی خطی و علت – معلولی نیست بلکه جهشی و عروجی و اشراقی است که با نظری از حضرت حق نفس تلاشگر و مجاهد را تبدیل می کند و به تقوا و معرفتی باطنی و ذاتی می رساند و تا قبل از این واقعه همه ارزشها عاریه ای و جمادی است و به بیانی ظاهری و بی ریشه می باشد و امّا آن عرصه آمادگی دریافت لطف و نظر الهی آنگاه است که فرد سالک و مجاهد راه حق در تلاشهایش ناکام شده و نهایتاً از خودیت خود در این راه کاملًا مأیوس گردیده و جز خدا هیچ امیدی نداشته باشد. چرا که هر صفت نیکو و مقامی معنوی در انسان حاصل انهدام جنبه ای از منیّت نفس است و اتفاقاً غولترین و لطیف ترین منیّت ها حاصل تلاشهای دینی و اخلاقی است که غروری ابلیسی پدید می آورد. کسی که در این تلاشها ناکام شد اگر کافر نشود و روی برنگرداند به غایت خشوع باطنی می رسد و این عرصه لطف خدا و نظر خاص او به دل مؤمن است که بناگاه او را متحول و تبدیل می کند و یا امامی را برایش می فرستد تا هدایت شود.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۴ ص ۲۴۹

فلسفه وطن
«حبّ وطن از ايمان است.» پيامبر اکرم (ص)

وطن همان زادگاه است يعنی جائی که آدمی از آن منشأ پا به عالم وجود نهاده است. پس خاک زادگاه هر کسی همان خاکی است که او از آن آفريده شده است و نيز آب و هوايش. پس خاک زادگاه هر کسی جای دستان خدا در خلقت اوست. حبّ وطن همان حبّ خلقت است و خلق. و حبّ وجود خويشتن است و قدر اين واقعه. و اين همان حبّ پروردگار است که ايمان ناميده می شود. هر که وطنش را دوست ندارد اصلًا کل زمين و اهلش را دوست نمی دارد و نيز کل جهان هستی را. زيرا جهان هستی همان گسترده و قلمرو وطن و هستی اوست. پس واضح است که حبّ وطن ربطی به نژادپرستی که موجب نفرت از مابقی بشريت است ندارد. ناسيوناليزم اگر دارای چنين جوهره ای باشد مهد انترناسيوناليزم (جهان وطنی) است و با آن هيچ منافاتی ندارد. به تجربه می بينيم آنانکه از زادگاه و ميهن خود نفرت دارند از کل بشريت بی زارند هر چند که بخواهند اين خود- بيزاری را در لباس جهان– وطنی پنهان کنند. هيچکس همچون انبيای الهی دارای حبّ زادگاه نبوده اند و اکثرشان زادگاه خود را مبدّل به معبدی بزرگ ساخته اند زيرا خداوند از همان خاک با آنان سخن گفته است. و در عين حال هيچکس همچون پيامبران دارای حبّ به کل بشريت نبوده اند. سجده بر خاک يکی از نشانه های حبّ خلقت است که در حبّ وطن آشکار می گردد. حبّ وطن همان حبّ تن و قداست آن می باشد. کسی که تن و وطن خود را دوست نمی دارد اصولًا کسی و چيزی را دوست نمی دارد. خداوند با هر مؤمنی از طريق تن و وجود خود او و در زادگاه او با او رابطه بر قرار می کند آنهم به زبان مادری او. پس بيزاری از وطن و زبان مادری از نشانه های قدرنشناسی يعنی کفر است. با اينهمه مؤمنان برای حفظ و ارتقای ايمان خود لااقل يکبار مجبور به جلای وطن می شوند که هجرت ناميده می شود که در رجعت دوباره به وطن به فتح و پيروزی در دين می رسند. آدمی در غربت و دوری از وطن است که می تواند در ياد آن خدا را و ازليت هستی را يعنی مبدأ را به ياد آورد و لذا معاد را که از اصول دين است درک نمايد. اصولًا تمام دين چيزی جز جريان به ياد آوردن (ذکر) گذشته تا لحظه خلقت ازلی نيست که همان مقام لقاءالله است. در اينجا ازليت عين ابديت می گردد. يعنی آدمی در رجعت به گذشتته است که به لحاظ معنا به پيش می رود. اين از جادو و اسرار معرفت دينی و حرکت جوهری در انسان است. هم در قلمرو عرفان و هم روانکاوی رجعت به گذشته و درک و به ياد آوردن دوران کودکی يکی از مقاصد و روشهای مهم رشد و اشراق است. از اين منظر حبّ وطن دارای يک حقيقت عرفانی نيز می باشد.
هر کسی کو دور ماند از اصل خويش            باز جويد روزگار وصب خويش
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۵ ص ۲۴۶

فلسفه نور

نور چیست؟ نور فقط آن چیزی نیست کبه از آفتاب بر جهان می تابد و ما به واسطه آن جهان بیرون را می بینیم زیرا در فقدان خورشید هم می بینیم و بلکه تاریکی مطلق را هم می بینیم. و بلکه حتی آنگاه که چشمان خود را بر هم می نهیم نیز باز هم چیزهایی می بینیم و نیز جهانی را که با چشمان بسته در عالم خواب می بینیم. و نیز آن چیزی است که در درون ما می تابد و خیالات و تصورات درونی را با آن می بینیم. جهان تحت الشعاع نوری که از ذات ما بر می تابد دیده می شود. پس آن نوری که به واسطه اش می بینیم از آفتاب و مهتاب و ستارگان و یا برق و آتش نیست بلکه منشأ این نور در درون ماست. آفتابی بسیار نافذتر و نوری بسیار رقیق تر از نور آفتاب در درون ماست که به واسطه آن آفتاب و تاریکی را هم می بینیم و درون و برون خود را و عالم غیب را و نهایتاً خود خدا را هم با آن نور می بینیم. و این نور معرفت در ذات ماست که هر کسی که به سر منشأ این نور برسد به مشاهده کامل می رسد و به ذات وجود می رسد و این نور وجود است که چندین نوع و درجه دارد: نور، نور فوق نور، نور علی نور، نور ماقبل نور و نور النور. کل محسوسات و معلومات بشر، نوری اند. این همان نوری است که حکمت اشراق بر آن استوار است و شیخ سهروردی یکی از بزرگترین کاشفان آن است و شهید کشف آن است. این همان نوری است که در قیامت کبری بر همه می تابد و خداوند دیدار می شود: نور عرفان و عشق و لقاء
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۳ ص ۸۰

حکمت فرقانی

می دانیم که «فرقان» نام دیگر قرآن است و در حقیقت محصول نهایی معرفت قرآنی می باشد . اگر قرآن کتاب هستی شناسی و نهایتاً خداشناسی است پس مجموعه این شناخت ها منجر به شناخت پدیده های جهان هستی بعنوان نشانه های خداوند ( آیات ) در عالم وجود می شود و می دانیم که نائل آمدن به مقام فرقان بعنوان درجه ای از علم و حکمت الهی یکی از آخرین مدارج انبیای اولوالعزم بوده است. فرقان در لغت از مصدر «فرق» می باشد و این همان شناخت فرقها و تشخیص مرزها و علم بر حدود موجودات است و عین هستی شناسی است و به مثابه شناخت باطن قرآن می باشد که منجر به شناخت حریم ها می شود که در صفات بشری همان درک حرمت هاست. به همین دلیل نتیجه حاصل از فرقان بعنوان علم حدود همانا درک احکام شریعت و اخلاق دینی و وظایف اجتماعی و حرمت های انسانی می باشد که نهایتاً انسان را به حریم الهی می رساند. واژه «حرم» در ذاتش دارای دو معنای متضاد است: نزدیک شدن و حرمت نهادن و نیز دور شدن و تحریم نمودن. این همان منشأ حلال و حرام در رابطه است. پس فرقان علمی است که تکلیف انسان را با موجودات عالم هستی معین می کند و در واقع علم الوظیفه است. و منشأ پیدایش مرز حلالها و حرامهاست. یکی از محوری ترین رسالت ما در این نشریه همین فرقان شناسی است و اگر از بطن این شناخت که به روش پدیده شناسی و با استفاده از علوم انسانی و معرفت نفس احکام و حدود الهی و حرم ها و حلالها رخ می نماید امری کاملًا منطقی است. در حقیقت ما به روشی دیگر که همان معرفت نفس است یک بار دیگر از منشأ شناختِ حدودِ وجود به حقانیّت احکام الهی می رسیم و این تصدیق کلام پیامبر اسلام است که: « زین پس رهروان معرفت نفس به حقایق دین من نائل می ایند ». در حقیقت آنچه که در فلسفه یونانی و حکمت اشراق و نیز پدیدارشناسی مدرن موسوم به هستی شناسی است در زبان قرآنی همان علم توحید است که از بطن فرقان رخ می نماید. یعنی فقط از طریق تشخیص مرز و فرق بین هستی ها بواسطه معرفت می توان به ذات واحده عالم وجود یعنی هستی مطلق و وجود فی نفسه که خداوند است رسید همانطور که در قرآن می خوانیم که براستی خداوند حائل است بین ظاهر و باطن هر چیزی. به همین دلیل علی (ع) بعنوان مظهر حکمت و علم لدنّی و بزرگترین قرآن شناس، معروف به فاروق اعظم است.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۲ ص ۲۲

فلسفه جبر و اختیار

جبر و اختیار از قدیمی ترین مباحث قلمرو حکمت و فلسفه و روانشناسی بوده است که هرگز پاسخی روشن نیافته تا اینکه بتدریج از عرصه اندیشه بشر حذف و به فراموشی سپرده شده است. در قلمرو خودشناسی معضله جبر و اختیار در رأس همه امور قرار دارد و لذا در مکتب عرفان علوی هم جایگاه برجسته ای داشته است که پاسخ نهائی بر این دوگانگی و تضاد امری مابین و برتر است. ولی مسئله اساسی اینست که جبر و اختیار در قلمرو نفس و عملکرد و اندیشه بشر براستی درک نشده است و لذا پاسخی هم نیافته است. می دانیم که همه فلسفه ها در تاریخ بشری و نیز همه فرقه های مذهبی بر اساس اصالت یکی از این دو امر پدید آمده است و یا امری سوم و بینابینی مثل فلسفه مشاء و اشراق و عرفان و یا فلسفه های اصالت وجود و ماهیت. همه فرقه های بنیادی در جهان اسلام نیز بر یکی از این وضعیت ها پدید آمده است مثل مکتب قدریه، جبریه، معتزله و امثالهم. در قلمرو خلقت انسان و در قبال خداوند در یک کلام همه مخلوقات مجبورند: مجبور به وجود داشتن. از منظر وجود و عدم که اساسی ترین مسئله می باشد انسان نیز مجبور است و مجبوریات همان مخلوقیات است. وقتی وجود انسان جبری باشد صفات و اعمال و احساسات و افکارش نیز معلول این جبرند و مختارانه ترین اعمال بشری هم تحت الشعاع جبر وجود قرار دارند. از این دیدگاه انسان از هر مسئولیتی مبراست و درست به همین دلیل است که همه مکاتب ضدّ دینی و ملحد به لحاظ فلسفی معتقد به انواع جبرها می باشند: جبر وجود، جبر تاریخ، جبر اجتماعی، جبر اقتصادی، جبر روانی، جبر وراثتی، جبر ژنتیکی، جبر طبیعی، جبر متافیزیکی و غیره. گوئی آدمی فقط در قلمرو و آگاهی و باورهای خود دارای اختیار است و آن اینکه این جبر را بپذیرد و تصدیق کند و یا اینکه منکر شود و با آن جدال نماید. نوع اولش باور دینی است و دومی هم باور کافرانه می باشد. اعمال بشر معلول اندیشه اوست و اندیشه او هم معلول احساسات و امیال ناخودآگاه و ناخواسته اوست زیرا دل آدمی بعنوان مهد بروز خواسته ها و گرایشات و عشق و نفرتش مطلقاً تحت اراده و کنترلش نیست. پس آدمی به لحاظ احساس و اندیشه و اعمالش تماماً مجبور است. و این بدان معناست که انسان تماماً مخلوق است و بتدریج بواسطه احساس و اندیشه و عملش خلق و تربیت می شود. ولی انسان مختار است که این مخلوقیت را بپذیرد و یا انکار نماید. و این تنها اختیاری است که داراست یعنی مختار است که مجبور باشد و یا مختار. مجبور بودنش همان تسلیم و مسلمان بودن و مرید اراده خدا بودن است تا آن حد که جبر الهی را بپرستد. ولی مختار بودنش بمعنای نبرد با اراده خدا در خویشتن است و لذا این اختیار موجب تضاد و جنگ انسان با خودش می باشد با افکار و احساسات و کردارهایش. اولی ایمان است و دوّمی هم کفر. برخی حتّی همین حد از اختیار بین مختار بودن و مجبور بودن را هم امری جبری و مشروط به شرایط تربیتی و اقتصادی و اجتماعی و سیاسی می دانند بدین معنا که انسان تا آنجا که دارای امکانات و آ زادی باشد هرگز مجبور بودن را برنمی گزیند و لذا اختیار کردن جبر الهی هم از سر ناچاری و ناتوانی می باشد. یعنی مؤمن یا کافر بودن هم امری مربوط به شرایط است و لذا نوعی جبر است و نه از اختیار. به همین دلیل همه ثروتمندان و صاحبان قدرتهای دنیوی بسیار به ندرت اهل ایمان هستند و اگر هم باشند از مکر و نمایش است و مذهبی مشرکانه و منافقانه می باشد. اینست که دین متعلق به طبقات ناچار و فقیر و تحت سلطه می باشد تا وضع خودشان را توجیه و تقدیس نموده و خود را با شرایط تطبیق دهند. انتخاب کفر هم نوع دیگری از توجیه شرایط و تطبیق با موقعیت خویشتن است. و حتّی در عرصه روایات مذهبی هم برای هر دو جناح منطق و احادیث کافی وجود دارد. همه وقایع سرنوشت ساز زندگی انسان جبری و ناخواسته و وارده هستند: تولد، مرگ و عشق که موجب ازدواج و یا ناکامی می شود که کلّ زندگی را تحت الشعاع قرار می دهد. و امّا واقعه مختار بودن چه وضعی است؟ آیا بدین معناست که انسان مرید امیال و غرایز خود باشد؟ اگر چنین باشد آیا مجبور است یا مختار؟ چنین نوعی از پیروی از خویشتن در آن واحد با دو نوع تفسیر منطقی هم می تواند جبر تلقی شود و هم اختیار. جبر است زیرا انسان چاره ای جز این ندارد و قدرت امیال و غرایز بشری او را وادار می کند تا از منشأ این اراده ناخود آگاه پیروی کند. و اختیار تلقی می شود زیرا برای نفس بشر ایجاد راحتی می کند و جدال با آن موجب سختی و فشار است. انسان اگر از اراده نفسانی خود پیروی نکند و به اصلاح تقوا پیشه نماید، اختیار تلقی می شود زیرا از جبر نفس خود رسته است. پس جبر و اختیار فقط دو نوع تفسیر از یک واقعه است و آنچه که مهمتر از معنای جبر و اختیار می باشد، مسئله راحتی یا ناراحتی است. جبر و اختیار دو معضله صرفاً ذهنی هستند و نه نفسانی و غریزی و وجودی. و اکثر آدمها پیروی از نفس خود را آزادی و اختیار می دانند و می پسندند زیرا احساس راحتی و به کام رسیدگی می کنند و عده ای اندک هم در این پیروی، احساس ناراحتی می کنند و آنرا جبر می دانند و لذا با آن می جنگند و این اندک آدمها را مؤمنان می نامند. و می دانیم که ایمان نیز امری قلبی است و به قول قرآن هیچ دلی بی اذن خداوند ایمان نمی آورد. پس با تقوا و با حیا بودن و یا آزاد و هوسباز بودن هم دو امر کاملًا جبری و قلبی و ناخودآگاه است لذا کفر و ایمان هم دو نوع وضعیت روانی و جبری می باشد. لذا مؤمنان خود را آزاد می دانند و کافران را مجبور و بدبخت می خوانند و کافران هم چنین نظری را درباره مؤمنان دارند. از این دیدگاه همه آدمها درجایگاه و نگاه خودشان آزاد و مختارند و هیچک مجبور نیست و در شرایط جبری هم بالاخره مطلوبترین وضع را انتخاب می کنند که به اختیار شان نزدیکتر است. این نگرش خودشناسانه است و از این دیدگاه همه مختارند پس همه در قبال خداوند و وجدان خود و جامعه مسئولند. پس دو نوع انسان داریم: یکی پیروی از نفس را آزادی می داند و دیگری هم مخالفت با نفس را. یکی نفس و غرایزش را برمی گزیند و دیگری هم عقل و دین و اخلاق فطری را. یکی کفر را و دیگری هم ایمان را. در واقع جبر این نوع انسان اختیار نوع دیگری از انسان تلقی می شود و بالعکس. پس جنگ بین فلسفه جبر و اختیار در واقع جنگی لفظی و صرفاً فکری و سلیقه ای است. دعوا بر سر نامگذاری است. دعوای اصلی بر سر این امر است که آیا انسان بایستی مرید امیال خود باشد یا مرید احکام دین خدا. یعنی مرید خود باشد یا مرید خدا. عده ای مجبورند که مختار باشند و عده ای هم مختارند که مجبور باشند. عده ای جبر را انتخاب می کنند و عده ای هم اختیار را. پس نهایتاً انتخابی در میان است و انسان دارای اختیار است بین جبر و اختیار یا بین خود و خدا. و از این میان دو جناح اهل عقل و اهل دل پدید آمده اند. اهل دل، کسانی هستند که خود را انتخاب کرده اند و پیرو امیال قلبی خود هستند و اهل عقل هم کسانی هستند که خدا را انتخاب کرده اند. و امّا نکته آخر اینکه به تجربه می دانیم که اهل دل و آزادیخواهان بتدریج به انوع جبرها و غل و زنجیرها مبتلا می شوند و نهایتاً دلشان مجبور و مقید و رنجور می شود و اهل عقل و دین بتدریج از جبرهای بیرونی آزاد می شوند و دلشان رستگار و رها می شود. یعنی جبریون به اختیار می رسند و اختیاریون هم به جبر. آزادیخواهان مجبور می گردند و متقیان هم آزاد می شوند از اسارت دنیا و اهلش. پس خلاصه کلام اینکه جبر از اختیار برمی خیزد و اختیار هم از جبر، آدمی یا مجبور است که مختار باشد و یا مختار است که مجبور باشد. و نهایتاً هر جبری به اختیاری دگر و برتر می رسد و هر اختیاری هم به جبری دیگری می انجامد. پس واضح است که حقّ آدمی امری براستی فوق جبر و اختیار است و یا به قول علی (ع) امری بین این دو امر می باشد و به نظر ما فراسوی این دو امر است و آن امر هم چیزی جز عشق نیست: عشق الهی در ذات بشر. آنکه در وادی عملی و کردار دنیوی خود آزادی و اختیار را انتخاب می کند در وادی جهان روح و روان و احساس و اندیشه خود به بند کشیده شده و به غل و زنجیر می افتد و عقیم و تباه می گردد و هیچ می شود. و امّا آنکه در عمل بیرونی خود را مقید و متعهد به اصول عقل و اخلاق می نماید در درون خود به رستگاری و آزادی و اختیار می رسد. آدمی بین این دو نوع آزادی انتخاب می کند: آزادی دنیوی یا اخروی، آزادی تن یا روح، اختیارعمل یا اراده. و عاقلانه آن است که انسان آزادی و اختیار وجه جاودانه وجودش را برگزیند تا بعد از مرگش به اسارت و نابودی دچار نشود و امکان رهائی از قبر را داشته باشد. هیچ فریبی هولناکتر از آزادی اعمال ظاهری نیست. این همان وسوسه شیطان است. آنکه تن خود را به زنجیر عقل و تعهد و حقیقت می کشد روحش را از اسارت آزاد می کند و در کلّ جهان هستی صاحب اختیار می شود و به وجودی جهانی می رسد. ولی پرستنده آزادی عملی در تن خود محبوس و مجبور است و اعمالش از بدنش فراتر نمی رود.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۵ ص ۱۳۵

نگاهی به اساطیر ملل (فلسفه اسطوره شناسی)

تاريخ باستان اقوام و ملل بر روی زمين تماماً با سرگذشت اساطير و الهه های آسمانی عجين و از آن غيرقابل تفکيک است. آنچه که امروزه فرهنگ ناميده می شود در طی هزاران سال چيزی جز اسطوره شناسی اقوام بشری نبوده که تا به امروز نيز بطرزی غيرمستقيم در تار و پود فرهنگ ملل حضور دارد و فعال است. اساس قديمی ترين فرهنگ مکتوب جهان تماماً بر اساطير ا ست: اوپانيشادها، اوستا، ايلياد، اوديسه و شجره نامه خدايان که ارکان تاريخ مکتوب بشر بر روی زمين محسوب می شوند چيزی جز سرگذشت خدايان با انسان نيست. در اساطير هندو حدود چهار هزار خدا وجود دارند. در اساطير يونانی بيش از يکصد خدا هستند و از همه اينها کمتر تعداد خدايان مذاهب ايرانی در اوستا می باشند. که البته در هر يک از اين نظامهای اساطيری يک خدای خدايان حضور دارد که در مذهب هندو کريشنا است در ايران اهورمزدا و در يونان هم زئوس. در تمدنهای چين و ژاپن و مصر و آمريکای لاتين که بسيار قديمی تر از ايران و هند و يونان می باشند و آثار مکتوبی هم بر جای نگذاشته اند طبق سنگ نوشته ها تماماً حاکميت انواع اساطير را نشان می دهد. اين اساطير بتدريج در طول تاريخ و با رشد انديشه بشری به زمين نزديکتر شده و دارای مفاهيم و نامهائی انسانی شده اند و گاه تبديل به مفاهيمی علمی و فلسفی و دينی و عرفانی گرديده اند مثلًا ملائک و شياطين در قلمرو مذاهب ابراهيمی جايگزين بسياری از اساطير کهن شده اند که همان هويت ها را دارا هستند. و يا در عرصه علم مفاهيمی مثل انرژی، جاذبه، سياهچاله ها و پديده های نجومی. و يا در قلمرو فلسفه مفاهيمی همچون عشق، منطق، معرفت، اشراق و امثالهم تبلور صفات و قدرتهائی است که به برخی از خدايان اساطيری اختصاص داشته است و يا مفاهيمی همچون کيميا، اکسير، آب حيات و غيره. و يا در ادبيات عرفانی ما مفاهيمی مثل شاهد، ساقی، می، جام جم، يار، زلف، خال و غيره. بيانگر نزول آسمانی مفاهيم اساطری کهن در وجود انسان است و انسانی شده همان اساطير آسمانی می باشد. بطور کلی می توان سير تاريخ بشر را عرصه نزول مفاهيم و پديده های آسمانی و متافيزيکی در حيات انسانی دانست و يا تجلی آسمان در زمين و ظهور خدايان در انسانها. و بروز صفات اساطيری در کردار بشری. تا آنجا که مخصوصاً در عرفان اسلامی شاهد ظهور خداوند خالق در انسانی بنام انسان کامل يا پير و امام هستيم که مشابه آن در مذهب هندو مصداق برهمن است و در حکمت يونانی در آخرين مراحل کمالش شاهد ظهور انسانی بنام سوفيست هستيم. اينها جملگی مظاهر ظهور کريشنا و الله و اهورمزدا و يهوه و زئوس و آپولون می باشند. مذاهب ابراهيمی همه خدايان اساطيری و بت های زمينی آنها را نابود کردند و بشر را بخود آوردند و با ظهور حکمت و معرفت نفس در شرق و غرب عالم اين روند تحول آسمان به زمين و خدا به انسان در عرصه عرفان
اسلامی با ظهور نخستين انسان کامل علی (ع) کامل شد. با اين واقعه فقط مذهب کامل نشد بلکه تاريخ علم نيز آغاز شد که از جهان اسلام بود. و از اين واقعه است که حتی آن خدای يگانه هم در وجود انسان سکنی گزيد و اين عرصه قيامت است.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۵ ص ۶۷

برهان گودل یا فروپاشی منطق علمی

کورت گودل بزرگترين فیلسوف و رياضیدان مدرن اروپا است که نظريه منطقی– رياضی او به نام همو و تحت عنوان «برهان گودل» مشهور است. اين فیلسوف رياضیدان در تدارک يک فلسفه مبتنی بر رياضیات که بتواند منطق بشر را تبديل به فرمولهای رياضی کند نهايتاً به اين گزاره منطقی رسید که: «هر گزاره منطقی به همان میزان که درست است نادرست است و درستی هر امری از نادرستی آن است». اين نظريه نیز همچون نظريه نسبیت و عدم قطعیت توانست نیهیلیزم را که يک فلسفه بسیار کهن يونانی بود يک بار ديگر به لحاظ علمی به اثبات برساند. اين فلسفه را جورجیاس حکیم در سه مرحله بدينگونه بیان میکند: اولًا هیچ چیزی وجود ندارد. ثانیاً اگر هم چیزی وجود داشته باشد قابل شناخت نیست. ثالثاً اگر هم قابل شناخت باشد قابل آموزش به ديگران نیست. اصل اول نیهیلیزم جورجیاس که يک حکیم صوفی و موحد بود همان بیان گر مکتب اصالت فنا می باشد که مذهب عارفان اسلامی است. اصل دوم بیانگر مکتب لادری (من نمی دانم) و شکاکی گیری و نیهیلیزم فلسفی و عبث گرايی منطقی می باشد که يکی از ديگر ارکان عرفان اسلامی در نقطه مقابل فلسفه است. و اما اصل سوم بیانگر مکتب تصوف و عرفان عملی در اسلام است که علم حقیقی را قابل اکتساب و تدريس نمیداند و بلکه امری قلبی و اشراقی می خواند که بواسطه تزکیه نفس و خودشناسی در رابطه با يک پیر عرفانی ممکن می آيد. عجیب است که حکمت همه حکیمان عصر کهن که قرنها مورد طرد و ابطال و نسیان قرار گرفته بود و بسیاری از آنان همچون سقراط بر اين ادعای خود شهید شده بودند امروزه به واسطه دانش و دانشمندانی که منکران حکمت بودند و آن را محاکمه و طرد نموده بودند علیرغم میلشان اثبات می شود.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۶ ص ۱۴

پیامبران آخرالزمان

می دانیم که بقول قرآن کريم دين در نزد خدا يکی است و همه پیامبران بر دين واحدی بوده اند و تفاوت احکام و آداب يکی مربوط به فرهنگ و شرايط تاريخی نزول دين است و ديگری مربوط به میزان رشد جوامع بشری برای درک و پذيرش احکام الهی. انگشت شماری از پیامبران دارای کتاب بوده و آوردندگان اصول و ارکان دين برای بشريت بوده اند و مابقی که از هزاران بیشند بر پادارندگان دين و احیاگران و تشريح کنندگان احکام به زبان زمانه بوده اند. پس اکثر پیامبران به مثابه اوصیای اولوالعزمها هستند تا دين را از بوته فراموشی خارج کرده به منطق جديد آورند و از آن خرافه زدايی نمايند. پس علما و محققین و مجتهدين واقعی نیز در جرگه اين پیامبرانند همانطور که پیامبر اسلام علما را اوصیای انبیا نامیده است. و اما اين احیاگران جديد به صرف علوم عقلی و دانش تاريخی از دين قادر به انجام اين رسالت نخواهند بود و بلکه بايستی اتصال قلبی و روحانی به حق داشته تا بتوانند احکام الهی را به قدرت يقین قلبی تفقه کنند و اين همان علم فقه است که علمی اشراقی است همانطور که در قرآن کريم امر تفقه به قلب منوط شده است. اين احیاگران در واقع رسولان عرفانی هستند و نه جبرائیلی. که علاوه بر دانش زمانه و عرفان قلبی بايستی دارای عشق به احیای عدالت نیز باشند. و اينگونه است که خلاء ختم نبوت جبران می شود.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۶ ص ۲۰

عرفان و خون

جدای اينکه همه عارفان همواره جان در آستین دارند و هر يک دهها موت ارادی را تجربه می کنند تا بقول علی (ع) خالص شوند و بسیاری از آنان به تراژيکترين وضعی شهید شده اند چرا که اسرار در میان آورده اند ولی به لحاظ اجتماعی و تاريخی هم شکوفائی عرفان رابطه ای مستقیم به حجامتهای اجتماعی داشته است و در دوره جنگهای خونین شاهد ظهور عالیترين عرفانها بوده ايم. در تاريخ اسلام شاهد سه دوره کلی از جوشش عرفانی هستیم که نخستین مرحله آن از قلب خونین واقعه عاشورا آغاز می شود و در طی يک سده از آن ماجرا شاهد ظهور صدها عارف و صوفی هستیم که الّبته اکثرشان بر مدار وجود خونین امامان رخ نموده اند که دو تن از مشهورترين آنان در اين دوره عبارتند از شخصیت افسانه ای «ابن سنان» و نیز با يزيد بسطامی، موج دوم جوشش عرفانی از بطن جنگهای صلیبی پديد آمد که شاخص ترين سیمای اين دوره منصور حلاج و شیخ اشراق است که هر دو شهید شدند. و امّا موج سوم و خونین ترين دوره تاريخ اسلام ايرانی واقعه حمله مغول می باشد که از دريای خون اين ماجرا بزرگترين عرفای ايرانی و فارسی زبان در جهان آشکار شدند که عطار و مولوی و شمس و حافظ از اين جمله اند و بسیاری دگر. و اکثر عارفان اين دوره جان سالم بدر بردند زيرا مردم زير تیغ مغول بودند. و امّا شور عرفانی در کشورمان افول کرده بود که با وقوع انقلاب اسلامی و حمله عراق يکبار دگر برخاست که اين واقعه را بايستی موج چهارم دانست. به يک معنا آنگاه که جامعه ای دچار حجامت شده و خون زلالتر و پاکتر می گردد و نیز بطالت حیات دنیا بیشتر مشهود می شود امکان بیداری بیشتری پديد می آيد. و امّا آن عارف مطلق نیز در آخرالزمان و در يک طوفان خون جهانگیر ظهور می کند.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۶ ص ۶۸

فلسفه مشاع و اشراق
(فلسفه ذهنی و قلبی)

بیش از دو هزار سال است که فلسفه به دو مکتب مشاع و اشراق تقسیم شده ولی هنوز هیچ تعریف روشن و محسوسی از هر یک و نیز تفاوت این دو ارائه نشده است. فلسفه یعنی عشق به حقیقت. مشاع در عرب به معنای اراده کردن است که واژه مشیّت و انشا از همین مصدر است. ولی اشراق به معنای طلوع نمودن است که از شرق می باشد. پس مکتب مشاع به مکتبی از حق جویی گویند که فرد طالب خودش به اراده و سلیقه و امکاناتش به جستجوی آن می پردازد و از این شهر به آن شهر و از این استاد به آن استاد و از این کتاب به آن کتاب و از این کار به آن کار در حرکت است و برنامه می ریزد. این همان شناخت حصولی یا تحصیلی می باشد که شناختی عاریه ای و اکتسابی و مدرسه ای و کتابی و لذا شناختی صرفاً ذهنی است . ولی مکتب اشراق می گوید که به جای این در و آن در زدن بنشین و خودت را بشناس و باطن خودت را از تاریکی و کبر و جهل و غرور پاک کن تا نور حق در دلت طلوع نماید و تو خودت مظهر حق شوی. و این حکمت عملی یا عرفان عملی و مکتب حکیمان و عارفان و امامان بوده است. هر چند که نخستین بانیان فلسفه و حکمت جملگی حکیمان و عارفان و اشراقیون چون پارمنیدز و زنون و جورجیاس و سقراط و بودا و لائوتز و مانی بوده اند معلوم نیست که چرا و چگونه و بر چه عقلانیتی اکثر شاگردان آنان پیرو فلسفه مشاع شده اند مثل ارسطو و فارابی و بوعلی و کانت و هگل. به هرحال واضح است که این یک انحراف بوده است هر چند که بر حق بوده و حکمت باطنی اهل اشراق را به لحاظ ذهنی و منطقی به همگان عرضه نموده و مهد تولید علوم شده است. علومی که البته حکمت باطنی را منکر است. هر چند که بالاخره به واسطه ابطال و رسوایی اش نهایتاً حکمت اشراق را تصدیق خواهد کرد.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۳ ص ۹۴

اشراق

عشق عرفانی و عشق جنسی

تجربه حیات زمینی انسان در تاريخ جز عشق هیچ چیز زيبا و ماندگاری بر جای ننهانده است و به قول حافظ شیرازی تنها يادگار ابدی انسان در کائنات است. و در عین حال اين ماندگارترين و عالیترين و شیرين ترين تجربه سر بر آورده از حیرت آورترين و تلخ ترين و تراژيكترين تجربیات نیز می باشد. حکیمان عهد کهن از چین تا يونان باستان بر اين باور بودند که جهان هستی مخلوق عشق است و آنچه که موجودات و ذرّات و کرات را برپا می دارد و استمرار می بخشد نیز عشق است. آنها ذات وجود را عشق می دانستند و حتی آنچه را که امروزه قوه جاذبه بین اجرام می نامند، آنها عشق می خواندند يعنی انرژی نهفته در جهان ماده در نزد آنان عشق بود. اين معنا در عرفان اسلامی بیانی وسیعتر و کاملتر يافته و تبديل به يک فلسفه گشته است و اساس فلسفه ابن عربی و مولوی و سهروردی را تشکیل می دهد. علی (ع) نیز میی فرمايد پس از قیامت آنچه که ملاک نهائی ارزيابی قرار می گیرد عشق است. در سخنی ديگر آمده است که خداوند از محبّت و کرامت خود جهان را آفريده است. اين مقوله در فلسفه های جديد که جملگی ادامه فلسفه ارسطو می باشد محل از اعراب ندارد. و امّا دو نوع عشق در تجربه بشری گزارش شده است: عشق غريزی و عشق عرفانی! عشق اول را همه افراد بشری تجربه می کنند که عشق جمالی است و نهايتا در غريزه و وصال جنسی تباه می شود. ولی عشق عرفانی مختصّ انگشت شمارانی از حق پرستان بوده است و برخاسته از کمال است و وصالش نیز روحانی می باشد. و امّا آنچه که در تاريخ ماندگار شده و رشد يافته و دريائی از معرفت و بیداری آفريده و مبدل به يک فرهنگ و هويّت متعالی گشته است عشق عرفانی می باشد يعنی عشقی که حاصل جذبه معرفت است و سیرت نه صورت و غريزه. به بیان ديگر بايستی از دو نوع عشق بالا تنه ای و پائین تنه ای سخن گفت. البته عشق پائین تنه ای نیز موجب استمرار ابنای بشری برروی زمین است و مدنیّت را پديد آورده است زيرا بدون عشق جنسی هرگز امر ازدواج و تشکیل خانواده ممکن نمی شد. در واقع تمدن مادّی بشر محصول عشق پائین تنه ای و جنسی است ولی تمدن معنوی بشر محصول عشق بالاتنه ای و عرفانی است. بسیاری براين اعتقادند که عشق عرفانی حاصل ادامه تکاملی عشق جسمانی است. يعنی اگر کسی در عشق جسمانی پايدار بماند و حقوق را ادا کند و آنرا تباه نسازد و منجر به نفرت نشود به بالا تنه می رسد و منجر به عشق عرفانی می شود. اين همان تعالی عشق از پائین تنه به بالا تنه است. و گوئی فقط عده ای انگشت شمار موفق به اين امر عظیم شده اند و مابقی مردم در عشق پائین تنه ای مانده و يا ساقط گشته اند. به لحاظ درک منطقی می توان گفت که عشق عرفانی محصول درک و تصديق عشق جسمانی و ناکامی اين عشق در حیات دنیاست. يعنی عشق عرفانی محصول معرفت بر ذات فنا شونده عشق جسمانی و حیات دنیاسیت. لذا اين عشق دارای ذاتی دينی است و از درک و تصديق ايمان اخروی سر بر می آورد. به همین دلیل عشق جنسی را عشق مجازی می نامند که زمینه عشق عرفانی می تواند باشد. همانطور که عشق جنسی که حقّش رعايت گردد و پاک بماند بقول رسول اکرم (ص)، انسان را به مقام شهادت می رساند. و شهادت اساس معرفت نفس است که قلمرو عرفان می باشد. به لحاظی عشق عرفانی، محصول حقّ فراق و ناکامی در وصال است. در زندگی همه انبیاء و اولیاء و حکیمان و عارفان بزرگ می توان رد پائی از عشق جنسی ناکام پیدا کرد که به فراق انجامیده است. در هیچ داستانی همچون «شیخ صنعان» از عطّار نیشابوری نمی توان رابطه عشق جنسی و عشق عرفانی را درک نمود. اين امر در زندگی عارف بزرگی چون ابن عربی نیز حضور داشته است و در غزلیات حافظ هم به وضوح قابل ملاحظه است و نیز سائر شاعران بزرگ و عرصه عرفان. و اما درعرصه عشق عرفانی بین دو انسان، واقعه ای عظیم تر و ماندگارتر از عشق مولانا و شمس به ثبت نرسیده است. واقعه ای که با گذشت بیش از هفت قرن مستمرا منورتر و شکوفاتر شده و جهانی تر می گردد و قلمرو پیدايش يک مکتب و مذهبی نوين گرديده است که کلّ بشريّت را به خود می خواند. واقعه ای که به همان شدّت که عاشقانه است عارفانه و حکیمانه و الهی می باشد و دريائی بی کران از معرفت فزاينده است و خلقت جديد و روحانی يک انسان را همچون تولّدی دوباره و خلقتی دوباره عرضه می دارد. در يک کلام عشق عرفانی تبديل و اعتلای روحانی همان عشق جسمانی است که کارخانه اين پالایش و تعالی همانا تقوی و خويشتن داری در عشق شهوانی می باشد. در واقع آنچه که عشق شهوانی را عرفانی می کند عفّت و عصمت و ادای حقوق اين غريزه و صبر بر اين امر است که قوّه شهوت را تبديل به قوّه معرفت می کند وانسان را به کانون عرفانی يعنی امام رهنمون می شود که همان سیر الی الله است و راه محبوب ازلی و ابدی را آشکار می سازد و جاودانگی عشق را به ارمغان می آورد و بقای جسمانی را به بقای روحانی پیوند می زند و آدمی را از اسارت دنیا و عشق های مادّی میرهاند. پس حلقه اتصال عشق شهوانی به عشق عرفانی همانا تقوی و پاکدامنی و عصمت است و بدون تقوا آدمی در عشق شهوانی ناکام و فرسوده و تباه می گردد و در ظلمت غرق می شود. در واقع آنچه که رشد و تعالی نامیده می شود همانا رشد و تبديل و تعالی شهوت به معرفت است به ياری دين. و بدينگونه انسان پائین تنه ای تبديل به بالاتنه ای می شود.
شهوت + تقوا= معرفت
عصمت + عشق= عرفان
عصمت و عفّت و تقوی است که شهوت را تبديل به عشق قلبی می کند و شکم بارگی را تبديل به عشق عقلی می سازد. درغیر اينصورت دل و عقل آدمی هرگز زنده و خلاق نمی گردد. فی المثل آنچه که بايزيد بسطامی را به عشق عرفانی هدايت نمود حفظ عصمت در قلمرو تجريد و تنهائی و عدم ازدواج بود. و آنچه که شیخ خرقانی مريدش را به آن کمال و کرامات رسانید صبر او بر همسری ناموافق و کافر کیش بود و پاکدامنی اش در رابطه با اين همسر. و آنچه که «رابعه» را به آن حد از معرفت و کرامت رسانید حفظ عصمت در عشق ناکام بود که از يک کنیزک، عارفی بزرگ پرورد که مردان بزرگ در محضرش شاگردی می کردند.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۶ ص ۱۷۶

عشق مسیحائی

در قرآن کریم می خوانیم که: ای مؤمنان هرگز از روح الله مأیوس مباشید! و نیز می خوانیم که: بهترین دوستان مؤمنان برخی از نصاری هستند. و نیز طبق اعتقاد اسلامی می دانیم که ظهور مهدی و مسیح واقعه ای واحد است. لذا مسلمانان مؤمن طبعاً از عشق مسیحائی برخوردارند و قادر به تفکیک عشق مسیح و مهدی از یکدیگر نیستند. همه عارفان اسلامی نیز دارای عشق شدید مسیحائی بوده و این دو ناجی را یکی دانسته اند و این فلسفه در مکتب ابن عربی بنیانگزار فلسفه وحدت وجود به کمال رسیده است. ایمان اسلامی و مسیحی دارای نوری واحد است و لذا مؤمنان این دو نوع مذهب دارای روح و آرمانی واحدند و باید باشند و کلّ بشریت را بایستی بر این اساس به اتّحاد برسانند و از نفاق انگیزی صهیونیزم شدیداً بر حذر بوده و هوشیار باشند. ملل مسلمان و مسیحی بایستی از فراسوی حکومتها و امپریالیزم و دسیسه های بنی اسرائیلی دست اتّحاد بهم داده و زمینه را برای ظهور ناجی موعود فراهم کنند. مسیح اساس مهدی و اولین حامی او در ظهور است. عشق مسیحائی زیر بنای اعتقادی و تاریخی عشق محمدی است و بدون آن عشق محمدی قابل درک نیست. همینطور است عدالت موسوی. لذا مسلمانان بایستی عدالت موسوی و عشق مسیحائی را از اسارت امپریالیزم و صهیونیزم برهانند و این دو پیامبر بزرگ را از آن خود سازند و به دفاع از آنها برخیزند و بدینگونه وجدان خفته یهود و نصاری را بیدار کنند و امّت واحد ابراهیمی را پی ریزی نمایند. این امر حتی شامل حال امّت بودا نیز می شود: بیائیم از سنّت حقّه عارفان خود پیروی کنیم و چون مولای رومی ظرف درک و پذیرش هفتاد و دو مذهب باشیم.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۲ ص ۹۳

نگاهی به تاریخچه خرافی پرستی

عرفان از معرفت است که بمعنای عقل و علم و ادراک یقین می باشد. ولی اما چگونه است که در کشور ما این عقلائی ترین مکتب دینی مبدّل به خرافی ترین مذاهب شده و علناً مکتب اصالت جهل و جنون گشته است. این فاجعه دینی در تاریخ ما یکی از مهمترین موضوعات تحقیق در قلمرو تاریخ اسلام است که متأسفانه کسی را گوئی شهامت چنین تحقیقی نیست. یکی از علل تبدیل عرفان به خرافه پرستی و مذهب جن و ورد و جادوگری و شارلاتائیزم این است که عرفای ما متأسفانه بهر دلیلی یا بسیار ثقیل و پیچیده سخن گفته اند مثل ابن عربی و ملاصدرا. و یا به زبان شعر و استعاره و حکایت سخن گفته اند که جای هزار تفسیر و سوء استفاده دارد. در میان همه عارفان اسلامی فقط علی (ع) است که به نثر و به شیوائی و سادگی کامل سخن گفته است که متأسفانه کلام عرفان آن حضرت اصلًا مورد توجه علما و روحانیون ما نیست و چه بسا این کلام را منسوب به علی (ع) نمی دانند مثل مجموعه « غرر الکلم و درر الحکم » که دریائی از سخنان عرفانی به زبان ساده است. و اما تا آنجا که تاریخ گواهی می دهد عرفان اساساً در عصر صفویان بود که تبدیل به دریائی از خرافات و قشری گری شد و جالب اینکه این شاهان از نوادگان یک صوفی بزرگ بودند. گوئی حتّی عرفان هم که به حکومت برسد ضدّ عرفان می شود. و به یاد داریم که شاه عباس بزرگ چه معامله ای با یکی از حکیمان و عارفان عصر خود یعنی ملاصدرا نمود. بخش عظیمی از مفاسد و خرافات و جنونی که در لباس عرفان بر جامعه ما حاکم است دستاورد این سلسله می باشد.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۲ ص ۱۵۵

طرح یک نامه
(این چه عرفانی است؟)

این چه عرفانی است که هیچ حرفی از حافظ و مولوی و ملاصدرا و ابن عربی و بایزید و حلّاج نمی زند و به جای تفسیر می و ساقی و ساغر و بت و زلف و ابرو و خال و میکده و یار و .. . به تفسیر بمب اتم و ایدز و سرطان و جهنّم و تکنولوژی و مسائل زیر لحافی می پردازد؟ این چه عرفانی است که به جای اسرار ماورای طبیعه فقط به شرح و بسط مادیات و مسائل نفرت انگیز روزمره می پردازد و حال آدم را از هر چه عرفان به هم می زند؟ این چه عرفانی است که به جای الفاظ عاشقانه و شاعرانه اینقدر رکیک و مفتضح سخن می گوید و آبروی هر چه عرفان را هم برده است؟ این چه عرفانی است که به جای گل و بلبل و شمع و پروانه از شمشیر و عذاب و انتقام سخن می گوید؟ براستی این عرفان را از کجا آورده اید و اصلًا چه اصراری دارید که نام ا ین حرفها را عرفان بگذارید. آیا بهتر نبود که نام کار خود را روان شناسی یا روانکاوی و روان درمانی و انرژی درمانی می گذاشتید. و یا فحش درمانی؟ پاسخ ما: حال که همه دعوی عرفان دارند چه عیبی دارد که ما هم ادعا کنیم. جناب عرفان خیلی پر برکت است مطمئن باشید کم نمی آورد. به علاوه اینهمه مکاتب عرفانی در جهان وجود دارد ما هام یکی. می توانید نام این عرفان را بگذارید: عرفان خشن و بیرحم (در مقابل عرفان ملوس پا منقل) و یا عرفان بی پرده و بی حیا، عرفان خونخوار، عرفان نو (مثل شعر نو) – ولی عرفان درمانی از همه بهتر است. زیرا به هرحال کار درمانگری دردآور و خونین و شاقّه است مثل جراحی نفس!
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۴ ص ۲۵

« بیانیه جهانی معرفت نفس »
*خود را بشناس تا جهان در مقابل تو به سخن آيد. سقراط حکیم
*خود را بشناس تا خدا را بشناسی. لائوتزو (حکیم چین باستان)
*ای انسان، تو خود تمام جهانی. اوپانیشاد (کتاب مقدس هندو)
* بهشت در درون توست پس روی به خود نما. ودا
*ای مؤمنان چرا در نفس خود نظر و تفکر نمی کنید. قرآن کريم
*ای مؤمنان بدانید که از شماست که بر شماست. قرآن کريم
*بدانید که خداوند از رگ گردن به شما نزديکتر است. قرآن کريم
*به تحقیق زين پس فقط پیروان خودشناسی به حقايق دينی من می رسند. حضرت محمد (ص)
*هر که خود را شناخت، خدا را شناخت. حضرت محمد (ص)
*هر که خود را نشناخت، هیچ چیزی را نشناخت. حضرت علی (ع)
*هر که خود را شناخت، مشکلش حل شد. حضرت علی (ع)
*هر که خود را شناخت، پیروز و رستگار شد. حضرت علی (ع)
*هر که خود را نشناخت، نابود شد. حضرت علی (ع)
*صراط المستقیم همان خودشناسی است. امام صادق (ع)
* ختم نبوت سرآغاز معرفت نفس بعنوان تنها راه هدايت است. ابن عربی
*هستی خاص انسان حاصل خود-آگاهی است. هگل
*تنها راه فائق آمدن بر جبر تاريخ، خود- آگاهی است. مارکس
*علم حقیقی و پايدار جز از طريق خودشناسی ممکن نمی شود. انیشتن
*راز مقدسات و اساطیر جز از طريق خود- کاوی درک نمی شود. يونگ
*دستیابی به مقام ولايت بر همگان ممکن است و آن راه خودشناسی است. علامه طباطبايی
*اراده و اختیار آدمی بمیزان خودشناسی اوست. کريشنامورتی
* نجات انسان از جبرهای بیرونی جز بواسطه خود-آگاهی ممکن نیست. دکتر شريعتی
*از زمانی که روی به خود نمودم، راه خدا را يافتم. گاندی
*به همه مردم وصیت می کنم که به خودشناسی روی آورند. آيت الله خمینی
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۴ ص ۱۷۲

قرآن فارسی و اسلام ایرانی

هيچ دين و آئين برحق و الهی در هيچ قومی راه نيافت الا اينکه کتاب آسمانی آن دين و پيامبر بر قلوب برخی از حق پرستان و مؤمنان آن قوم نازل شد و به زبان و منطق و عقل و احساس همان قوم جاری شد. يعنی هرگز دين اسلام و معارف قرآنی مستقيماً از خود پيامبر و قرآن به ايرانيان نرسيد الا اينکه موجب تقليد و اکراه و نفاق شد. بلکه نور اسلام و حکمتهای قرآن و وحی محمدی از دل سلمان فارسی نازل شد و در آن کارگاه تبديل به فرهنگ و احساس ايرانی و فارسی شد و به ايرانيان رسيد. از دل محمد (ص) بر دل سلمان و از دل سلمان بر قلوب ايرانيان. آن اسلامی که مستقيماً از اعراب به ايران رسيد در واقع به ايرانيان به زور تحميل شد که اسلام امثال غزنويان و سلاجقه و صفوی را پديد آورد که دشمن جان و ناموس و شرف ايرانيان بودند که اسلام بنی عباسی بود و نه اسلام محمد و علی. خداوند با هر قومی با زبان همان قوم سخن می گويد. عرفای ايرانی محل نزول قرآن فارسی بر قوم ايرانی بوده اند. همانطور که آن نور از دل سلمان به شمس تبريزی نازل شد و از شمس بر مولانا جاری شد و در مولانا منجر به انفجار مثنوی و غزليات گرديد و بمدت حدود هفت قرن نور هدايت ايرانيان بوده است. و بيهوده نيست که سلطان فقه شيعی در ايران يعنی شيخ بهائی کتاب مثنوی را قرآن فارسی می نامد و اين يک توصيف هنری و ادبی و ذوقی نيست بلکه عين واقعه است. بنابراين هرگز ايرانيان مستقيماً از طريق قرآن عربیش نور اسلام را دريافت نکرده اند الا اينکه دچار سرگشتگی و نفاق شده اند. نور ناب حکمت علوی و وحی محمدی از درب وجود کسانی چون سلمان و مولانا و حافظ و عطار و بابا طاهر بر ايرانيان تابيده است نه مترجمين قرآن و حديث و معلمين ادبيات عرب و تعاليم قرآنی و فقهی. در واقع بايد گفت که آنچه که عرفان ايرانی ناميده می شود همان اسلام ناب محمد و امامت علوی بر قوم ايرانی است. پس در واقع پيامبران شيعه ايرانی همان عرفای ايرانی هستند که به زبان دل و جان ايرانيان سخن گفته اند و نه حتی عرفای عرب زبان مثل ابن عربی يا حتی ايرانيان عرب گوی مثل ملاصدرا. درست به همين دليل هرگز عرفان ملاصدرائی بر فرهنگ ايرانی وارد نشده و نخواهد شد ولی عرفان مولوی و حافظ، باباطاهر و صفی و مشتاق را روستائيان بيسواد ما هم دريافته اند و اتصالشان به دين اسلام از اين راه است. اين است که اسلام از درب حوزه های علميه دينی ما هرگز بيرون نرفته و وارد فرهنگ مردم ما نشده است و لذا تنها اتصال روحانیون حوزه ای ما با مردم فقط و فقط از طريق روضه های امام حسين است که با زبان و احساس فارسی است و اگر همين هم نمی بود هرگز حوزه های دينی ما نمی توانست بقا و استمرار يابد. در واقع حوزه های ما فقط زنده به نور کربلائی حسينی هستند يعنی نزول حسينی در ايران. بقای اين حوزه ها هرگز بواسطه فقه و ادبيات عرب و تفسير قرآن و حديث نبوده است و همه علمای حوزه ای ما به اين امر معترفند. پيروزی انقلاب اسلامی هم سندی آشکار بر اين ادعاست. رهبر انقلاب بواسطه فقه و ادبيات عرب و معلومات قرآن عربی با مردم ارتباط برقرار نکرد بلکه بواسطه عرفان و زبان امّی و دهاتی بود که نور عدالت علی را به مردم رسانيد و رهبر شد. اين نکته ای بس مهم است که هرگز مورد توجه تحليل گران و انقلاب شناسان ما نبوده است و بلکه اکثراً انکار و گاه مسخره هم شده است. ارادت جوشان امام خمينی به مولانا جوابگوی ادعای ماست.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۵ ص ۷۲

زمینه وحدت مذاهب چیست؟

امروزه مسئله مذهب واحد جهانی يا وحدت مذاهب در رأس مهمترين گفتگوی بين ملب و تمدنها و مذاهب می باشد و البته اين مسئله از حدود دو الی سه قرن پيش در اروپا آغاز شده و اما در عرفان اسلامی يک امر بس قديم است و فقط هم عرفا در اين امر موفق بوده اند و اين همان علت جهانی شدن انديشه و آثار کسانی چون ابن عربی و مولوی و حافظ می باشد. تلاشی غير از اين راه محکوم به شکست و اتلاف وقت و بلکه ابتذال و فريب است. ماجرای گفتگوی تمدنها را به ياد آوريم که به دستبوسی کاخ سفيد منجر شد. و تلاش اروپائيان قرون گذشته هم که منجر به پيدايش فراماسونری و سازمانه ای بزرگ اطلاعاتی و جاسوسی گرديد. بايستی عرفان ها با هم گفتگو کنند نه تمدنها و حتی مذاهب. می دانيم که بر حسب اعتقاد ذهنی و ادعا همه مذاهب حقه و ناحق موجود در جهان اصول پنجگانه دين را کمابيش قبول دارند. همه يگانگی خدا و رسالت انبياء و معاد را پذيرايند و حتی عدل و نيز امامت را به عنوان رهبری معنوی جهان و ناجی موعود تصديق می کنند. پس بر اين مبنا هيچ وحدتی حاصل نمی آيد و بلکه خود يکی از منابع تفرقه و تضاد و عداوت است. ولی تجربه بما نشان می دهد که فقط از طريق عرفان مذاهب است که مذاهب به ذات يگانه خود رجعت می کنند و اصلًا وجود خود عارفان بزرگترين زمينه و ارکان اين وحدت است. بنابراين بيائيم و اينهمه انرژی و تلاش را بر روی عرفان و اشاعه و توسعه و تعميق عرفانی متمرکز کنيم. اين همان امری است که ما قبلًا هم تحت عنوان «ستاد اعراف» به مسئولين فرهنگی کشور پيشنهاد کرديم و نیز در انتظار نمانديم و خود در حد توان خويش اين کار کبير را آغاز نموديم که سايت عرفان درمانی سر نخ اين تلاش می باشد و در انتظار ياری ديگرانيم.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۵ ص ۱۳۴

عرفان مولانائی و ابن عربی ها

پر واضح است که به لحاظ عقلی و عاطفی، مسلط ترين و پر رونق ترين عرفان حاکم بر جهان اسلام همان
عرفان مولوی مريد شمس تبريزی است. اين قدرت به جهان غیر اسلامی هم رسیده وامروز در مراکز آکادمیک و تحقیقاتی سراسر جهان، عرفانی معروف تر از مولانا نیست و اين تازه آغاز کار است. شاهديم در آمريکا نهضت مولانا شناسی براه افتاده وهمچون يک ناجی عصر پست مدرن مورد ملاحظه قرار گرفته است. شهرت حافظ و خیام در جهان غرب و حتی شرق دور اساساً از جنبه هنری و ادبی و عاطفی است ولی شهرت مولای رومی اساساً از بابت حکمت و معرفت و علمی است که در اشد عشق خودنمائی می کند و عشق و معرفت را امری واحد می نمايد. اين ويژگی عرفان مولوی که درعصر جديد وارد شکوفائی جهانی خود می شود از چیسیت؟ چرا اکثر فرزانگان عصر مدرن نیز به مولای رومی اظهار ارادت می کنند: گوته، هگل، اقبال لاهوری، آلبرت شوايتزر و… که مولانا را همچون آپولون خدای خرد ستايش کرده اند. عرفان کسانی چون حافظ و خیام وعطار و ابن عربی و غیره عرفانی اساساً فردگرا و خصوصی است ولی عرفان مولوی يک عرفان کاملا اجتماعی می باشد و لذا امروزه بیش از هر زمانی مورد درک و توجیه جهانیان است چرا که درعصر شکوفائی مدنیت (جمع گرائی) و دهکده جهانی، در درون خود دچار فروپاشی می باشد و گويا جز راه حل مولوی راه نجاتی نمی يابد چراکه درعصر اشد جمع گرائی بشر شاهد اشد انزوا و تنهائی بشر می
باشیم که درخود پوچ و نابود می شود. عرفان مولوی حاصل عظمت رابطه اش با شمس تبريزی می باشد و يک عرفان دوقلو (مثنوی) و اجتماعی است که انسان را از چاه تنهائی اش بیرون می کشد و درعشق به يک دوست غوطه ور می سازد و بحرکت و تکاپو می اندازد. حکايتهای مثنوی حامل و بیانگر پیچیده ترين معماهای روان شناسی شخصیت و نیز جامعه شناسی می باشد و درست ازهمین بابت مورد توجه متفکران مدرن قرار گرفته است. ژرژ سوروکین يکی از خدايان جامعه شناسی سوسیالیستی و لیبرالیستی عصرما، نظريه امیتولوژی خود را برمبنای رابطه مراد و مريد بنا نموده است که بعنوان تنها راه نجات انسان مدرن از سیطره ستم و فريب مورد ملاحظه است. اين نابغه علم جامعه شناسی مدرن نظريه خود را تحت تأثیر برخی از سخنان شیخ خرقانی و مولای رومی پديد آورده و رابطه مراد و مريد را تنها رابطه انسانی و تعالی بخش و ناجی انسان مدرن می داند که فقط بدينوسیله می توان از دوزخ تکنولوژی و صنعت و مصرف پرستی و هراس تنهائی و ناامنی نجات يافت. بهرحال در عظمت و حقانیت رسالت و پیام مولوی کسی چون شیخ بهائی که از خداوندان فقه شیعی نیز می باشد مثنوی او را «قرآن فارسی» می نامد. درست به همین دلیل حدود هفت قرن است که همه ايرانیان اهل ايمان و معرفت اتصالی به مثنوی داشته اند. بنظر ما پیام اول و آخر مولوی چیزی جز عطش و جستجوی يک پیر نیست. پیری که همان ناجی آخرالزمان و آئینه گردان جمال حق است.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۶ ص ۵۴

ماهیت عرفان عملی

عرفان يا حکمت عملی آن معارفی است که از عمل عاشقانه برخاسته و لذا قلب انسانها را که کانون اراده به عمل است مخاطب می سازد و مولّد اعمالی عارفانه است. عرفان و حکمت در طی اعصار و قرون يا به زبان ثقیل و تمثیلی سخن گفته است و يا به الفاظ استعاره ای و شاعرانه. منطق و بیان فلسفی و شاعرانه دو نقص اساسی دارد يکی اينکه حريم روابط با مردمان بسیار تنگ و اختصاصی می شود و دوّم اينکه همین قلمرو کوچک دچار توجیه و فريب و تحریف بسیار عظیمی است زيرا همواره نیازمند تفسیر است تا حقايق را از عالم مثال واستعار به واقعیت بکشاند. در اين نزول گاه حقیقتی کاملًا وارونه می شود. و اين وارونگی چون در میان عده ای قلیل رخ میدهد امکان آزمون و تجربه اش بسیار اندک است. به همین دلیل اين نوع عرفان و حکمت تا به امروز عمدتاً نظری و کلامی و کتابی و تعارفی و اشرافی باقی مانده است و مبدّل به مجموعه ای از اسرار فراموشخانه ای شده است و اين گوهره ذاتی دين از دسترس عامه مردم بدور مانده و در اين دوری دچار تعفن گرديده است. در عصر آزادی بیان و ارتباطات جهانی و دموکراتیزه شدن امور متأسفانه عرفان و حکمت هنوز در صندوقخانه اشرافیت دست نخورده باقی است. يکی از اصلی ترين اهداف ما در اين موسسه همانا مردمی کردن عرفان و حکمت و عرفانی کردن عرف و زندگی روزمره است و آوردن هزاران معضله بشری به قلمرو معرفت عرفانی و حکمت جاويد. اين همان احیای سنت امامان ماست که قرنها مهجور مانده بود. قصد ما اينست که عرفان ابن عربی و مولانا را به خانه های مردم و به حريم خصوصی افراد وارد کنیم و اين تاريکخانه را به نور معرفت روشن سازيم.
دائرةالمعارف عرفان جلد ۶ ص ۷۷

ابن عربی