حافظ  ۴۵

معمائي بنام درد دل زناشوئي

چرا تقریبا ً هیچ زن و شوهری قادر به درد دل گفتن با همدیگر نیست، با هر کسی الا با همدیگر؟ چرا؟ چه بسا آدمی حتی بدترین دشمن خود را برای راز دل گفتن بر همسرش ترجیح می دهد. چرا؟ گوئی که زن و شوهر جدی ترین دشمنان هستند که قرار نیست این عداوت را پایانی باشد. بقول قرآن بواسطه همین عداوت بود که از بهشت ازلی بیرون شدند تا بتوانند عداوتشان را علنی نموده و سازماندهی کنند و سپاهی فراهم آورند. مسئله اینست که بقول قرآن زن و شوهر دشمن ایمان همدیگرند یعنی دشمن باورها و احساسات قلبی یکدیگرند و در واقع دشمن قلب یکدیگرند یعنی دشمن آن کانونی از وجود که مهد اراده کردن است یعنی دشمن اراده و حیات همدیگرند، دشمن وجود همدیگرند و لذا به کمتر از نابودی همدیگر راضی نیستند. زیرا بقول قرآن زن و شوهر از نفس یکدیگر برگرفته شده اند. پس دشمن یکدیگرند همانطور که هر کسی ذاتاً دشمن خویشتن است که این همان معنای ذاتی کفر بشر است که دشمن حیات و هستی خویشتن است یعنی دشمن خدای خویش است. پس عداوت زناشوئی همان برون افکنی تمامیت کفر بشر است. لذا در این رابطه آدمی یا بر کفرش فائق می آید و آنرا ریشه کن می کند و با همسرش به صلح می رسد و یا هلاک می گردد. و اینست که کل دین خدا بر اساس قوانین و حقوق زناشوئی بنا نهاده شده است. پس ازدواج بمعنای ازدواج انسان با کفر خویش است یعنی عهد جاودانه با خویشتن. یا با خودش کنار می آید و وفا می کند و یا بنیاد خود را بر می اندازد. آدمی فقط در یک خود براندازی کامل است که می تواند به همسر وفا کند و رستگار شود.
عرفانی جلد ۱ ص ۴۶

آدم و حوا آخرالزمان اشراق امامت امام زمان انسان کامل ایدز برزخ بهشت تناسخ جهنم حافظ  ۴۵  حلاج حکمت حکومت اسلامی خداشناسی خودکشی دجال  دکتر علی شریعتی زرتشت شفاعت صادق هدایت حافظ  ۴۵  طب اسلامی  ظهور امام زمان عرفان اسلامی عرفان حلقه علائم ظهور عذاب غیبت فلسفه نماز حافظ  ۴۵  قیامت کرامت متافیزیک معراج مولانا مولوی مهدی موعود نجات هایدگر ابرانسان ابن عربی ادگار آلن پو اسرار صلوة اسلام شناسی اگزیستانسیالیزم حافظ  ۴۵  امام شناسی اوشو بوبر پدیده شناسی تأویل قرآن تشیع تئوسوفی  حقیقت محمدی حافظ  ۴۵  حکمت الاشراق خاتمیت خداشناسی خلق جدید خودشناسی رجعت حسینی روزبهان بقلی زایش عرفانی سیر و سلوک عرفانی شناخت شناسی حافظ  ۴۵  شیطان شناسی علم توحید عشق عرفانی عرفان درمانی علی شناسی عرفان شیعی فاطمه شناسی فلسفه ازدواج و زناشوئی فلسفه بیماری حافظ  ۴۵  فلسفه عشق  فلسفه سینما فلسفه دین فلسفه زندگی  فلسفه طلاق فلسفه ظهور  فلسفه گناه فلسفه مرگ فلسفه ملاصدرا حافظ  ۴۵  فمینیزم کریشنامورتی لقاءالله ماورای طبیعت معرفت نفس منجی موعود منجی آخرالزمان ناجی موعود حافظ  ۴۵  ناجی آخرالزمان نیچه ولایت وجودی  وحدت وجود وجه الله یاسپرس هرمنوتیک هایدگر

دسته‌بندی نشده

جهنم ۱۱

سه رکن همزیستي

یک همزیستی پایدار و صالحانه بر سه رکن استوار است: نیاز، اعتقاد، عاطفه.
نیازها قلمرو انجام وظیفه اند و بمیزانی که هر فردی وظیفه اش را در قبال طرف مقابل انجام می دهد خود نیز در نیازهایش ارضاء می شود و به ارضائی باعزت می رسد و بی نیاز می گردد. این یک قانون ذاتی است. کسی که در قبال نیازهایش که از جانب دیگران برآورده می شود احساس وظیفه نمی کند در ارضای نیازهایش دچار احساس قحطی و حقارت می گردد هر چند که بر حسب ظاهر نیازهایش برآورده گردد. انجام وظیفه بر اساس نیازهای متقابل موجب رضایت و آرامش و صلح در رابطه می شود و امکان همفکری و همدلی و رابطه بالاتنه ای را پدید می آورد در غیر اینصورت حتی اعتقادات و عواطف مشترکی هم که قبلًا وجود داشته مختل می شود. این امر از قانونی عادلانه در رابطه پیروی می کند و ربطی به اراده فردی ندارد. حتی اگر فردی در رابطه بطور یک جانبه انجام وظیفه کند و توقع هیچ وظیفه ای هم از طرف مقابل نداشته باشد باز هم روابط معنوی و عاطفی مسئله دار و مخدوش می گردد و رابطه دچار بحران می شود. این مسئله علت العلل فروپاشی خانواده است. روابط عاطفی محصول روابط فکری و اعتقادات مشترک است و روابط اعتقادی و همفکری هم محصول انجام وظیفه متقابل و عدالت و انصاف در ارضای نیازهای متقابل می باشد. بنابراین رکن پایه ای مثلث هر رابطه ای همانا شناخت وظایف در انجام صادقانه وظیفه در قبال دیگران است. انجام وظیفه را حقارت دانستن و از زیر بارش فرار کردن و یا آنرا منت ساختن و تبدیل به ایثار نمودن علت العلل فساد هر رابطه ای است. کسی که وظایف خود را نمی شناسد نیازهایش را نمی شناسد و لذا نمی تواند دارای هیچ اعتقاد و عاطفه ای پایدار باشد و از هیچ اعتبار و ارزش انسانی برخوردار نیست.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۱ ص ۴۵

 

آدم و حوا آخرالزمان اشراق امامت امام زمان انسان کامل ایدز برزخ بهشت تناسخ جهنم ۱۱  حافظ حلاج حکمت حکومت اسلامی خداشناسی خودکشی دجال  دکتر علی شریعتی زرتشت شفاعت صادق هدایت جهنم ۱۱  طب اسلامی  ظهور امام زمان عرفان اسلامی عرفان حلقه علائم ظهور عذاب غیبت فلسفه نماز جهنم ۱۱  قیامت کرامت متافیزیک معراج مولانا مولوی مهدی موعود نجات هایدگر ابرانسان ابن عربی ادگار آلن پو اسرار صلوة اسلام شناسی اگزیستانسیالیزم جهنم ۱۱ امام شناسی اوشو بوبر پدیده شناسی تأویل قرآن تشیع تئوسوفی  حقیقت محمدی جهنم ۱۱ حکمت الاشراق خاتمیت خداشناسی خلق جدید خودشناسی رجعت حسینی روزبهان بقلی زایش عرفانی سیر و سلوک عرفانی شناخت شناسی جهنم ۱۱ شیطان شناسی علم توحید عشق عرفانی عرفان درمانی علی شناسی عرفان شیعی فاطمه شناسی فلسفه ازدواج و زناشوئی فلسفه بیماری جهنم ۱۱ فلسفه عشق  فلسفه سینما فلسفه دین فلسفه زندگی  فلسفه طلاق فلسفه ظهور  فلسفه گناه فلسفه مرگ فلسفه ملاصدرا جهنم ۱۱  فمینیزم کریشنامورتی لقاءالله ماورای طبیعت معرفت نفس منجی موعود منجی آخرالزمان ناجی موعود جهنم ۱۱  ناجی آخرالزمان نیچه ولایت وجودی  وحدت وجود وجه الله یاسپرس هرمنوتیک هایدگر

دسته‌بندی نشده

تشیع ۷

معنای ازدواج

ازدواج در معنای لغتش عبارت است از دو تا شدن و دوتائی زیستن. این همان هستی من – توئی است. آدمی تاقبل از ازدواج یک هستی منی دارد و فقط من است و در خویش زندگی می کند و برای خویشتن. همه اعمال و روابطش برای خودش می باشد و در قلمرو روانش جز خودش کسی وجود ندارد الا اینکه در خدمت خودش باشد. زندگی قبل از ازدواج یک زندگی خود – محور است یعنی یک زندگی کافرانه و کور و دربسته است.
و خدای یک فرد مجرد هم چیزی جز هوای نفس و شیطان او نیست. خدای «من» ابلیس است. ازدواج یعنی دو تا شدن و برای همسر زیستن. این همان هستی برای دیگری است و در همه امور «من» بایستی برای دیگری و موافق با دیگری باشد. پس ازدواج قلمرو خود شکنی و از خود گذشتگی است لذا ازدواج دارای ماهیتی تماماً دینی می باشد و متکی بر تقوا و خویشتن داری است و لذا ازدواج از بنیادهای اصلی دین است و عرصه خودآزمائی و تزکیه نفس و خودشناسی می باشد تا اینکه اوی رابطه (هو – خداوند) آشکار شود. کسی که این حق را در ازدواج درک و تصدیق نکرده باشد از همان آغاز با همسرش درگیر می شود و به بن بست و ندامت می رسد و هرگز به قلمرو و هوییت (الهیت) رابطه نمی رسد و خدا را نمی شناسد. این حیات و هستی در دیگری از همان نخستین رابطه جنسی بطرزی حیرت آور رخ می دهد و هر یک از طرفین دچار احساس از خود بیگانگی در دیگری می شود. این از خود بیگانگی عرصه آزمون خویشتن در دیگری و با حضور دیگری است. و لذا ازدواج را بایستی جدی ترین قلمرو خودشناسی دانست و آنکه حق این امر را نداند ازدواج را امری بیهوده و بلکه خطرناک و تماماً عذاب می یابد و پشیمان می شود و این زندگی هنوز آغاز نشده به پایان خود میرسد. کسی که فقط به قصد آرزو و برنامه های شخصی خود ازدواج می کند هرگز ازدواج نکرده است. زن و مرد هر یک به مثابه آئینه نفس همدیگرند و هر یک در نیازی که به طرف مقابل دارد به محک زده می شود که تا چه حدی صادق است و وظایف انسانی و اخلاقی خود را می شناسد و دارای عهد و وفای به همسر خود و نیازهای خویشتن است. آنچه که در ازدواج به محک می خورد کبر و غرور و منیت طرفین است پس این یک واقعه تماماً دینی و اخلاقی است و فقط انسان متعهد به آداب و اصول اخلاقی و دینی می تواند از پس این واقعه بر آید و لاغیر. ازدواج کارخانه ای است که بایستی از بطن رابطه من – توئی موفق به کشف او (هو – خدا) شود. کسی که همسرش را فقط وسیله ای برای خوشبختی خود پنداشته ازدواج را درک نکرده و در حد آن به عذاب می افتد و دچار کینه و نفرت می شود و از همان آغاز در طلاق است. ازدواجی که بر اساس حقوق و اصول و ارزشهای دینی و اخلاقی بنا نشود محکوم به شکست است. ازدواجی که در آن هر یک از طرفین عز ت و ارزش خود را بر از خود گذشتن بنا نکند این واقعه سرنوشت ساز را درنیافته است در ازدواج هر یک از طرفین بایستی در مسابقه ایثار و از خود گذشتگی باشد. آنکه ایثارگرتر و متواضع تر است ولایت رابطه را بدست می گیرد و امام خانه می شود. تنها حقی که ازدواج را تبدیل به واقعه ای بهشتی می کند ایثار متقابل است. حق زناشوئی بر محور از خود گذشتگی قرار دارد و این حق هر چه وسیع تر و خالص تر شود این رابطه پایدارتر و عزیزتر می شود و قلمرو رشد و تعالی معنوی می گردد بشرط اینکه ایثار بر مبنای اصول دین و اخلاق باشد نه بر اساس بولهوسی و فسق و فجور. در هر ازدواجی معمولًا یک نفر در مقام عاشق قرار دارد که معمولًا مرد است و آنکه عاشقتر است بایستی ایثارگرتر باشد تا بتواند ولایت و رهبری معنوی و دنیوی زندگی را بر عهده گیرد. خانه ای که امام و رهبر ندارد بی صاحب و بی اراده و بازیچه است. ولایت و رهبری معنوی و عاطفی فقط محصول از خود گذشتگی و ایثار و تقوا می باشد و لاغیر. بهرحال آنچه که ماهیت این رهبری را تعیین می کند نه افکار و باورهای شخصی بلکه اصول و موازین عقلی و دینی و اخلاقی است. بمیزانی که این اصول در طرفین رابطه ادا می گردد این ولایت معنوی از جانب خداوند بر این رابطه واقع می شود و رابطه را هدایت می کند. در هیچ رابطه ای همچون ازدواج حضور خداوند درک نمی شود یا بواسطه رحمت و برکات و یا از طریق غضب و عذاب. ازدواجی که بر اساس هوسبازی و فسق و فجور بنا شود مشمول عذاب الهی می گردد و عذاب النار بر پا می شود و هر خانه ای یک قطعه از دوزخ می شود که همه اعضایش را می سوزاند. حق و لزوم دین و اخلاقیات در هیچ جائی به اندازه خانواده بارز و واجب نیست.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۱ ص ۳۹

 

آدم و حوا آخرالزمان اشراق امامت امام زمان انسان کامل ایدز برزخ بهشت تناسخ جهنم حافظ  حلاج حکمت حکومت اسلامی خداشناسی خودکشی دجال  دکتر علی شریعتی زرتشت شفاعت صادق هدایت تشیع ۷  طب اسلامی  ظهور امام زمان عرفان اسلامی عرفان حلقه علائم ظهور عذاب غیبت فلسفه نماز  قیامت کرامت متافیزیک تشیع ۷  معراج مولانا مولوی مهدی موعود نجات هایدگر ابرانسان ابن عربی ادگار آلن پو اسرار صلوة اسلام شناسی اگزیستانسیالیزم تشیع ۷   امام شناسی اوشو بوبر پدیده شناسی تأویل قرآن تشیع تئوسوفی  حقیقت محمدی حافظ  حکمت الاشراق خاتمیت تشیع ۷  خداشناسی خلق جدید خودشناسی رجعت حسینی روزبهان بقلی زایش عرفانی سیر و سلوک عرفانی شناخت شناسی تشیع ۷   شیطان شناسی علم توحید عشق عرفانی عرفان درمانی علی شناسی عرفان شیعی فاطمه شناسی فلسفه ازدواج و زناشوئی تشیع ۷  فلسفه بیماری  فلسفه عشق  فلسفه سینما فلسفه دین فلسفه زندگی  فلسفه طلاق فلسفه ظهور  فلسفه گناه فلسفه مرگ تشیع ۷  فلسفه ملاصدرا  فمینیزم کریشنامورتی لقاءالله ماورای طبیعت معرفت نفس منجی موعود منجی آخرالزمان ناجی موعود تشیع ۷  ناجی آخرالزمان نیچه ولایت وجودی  وحدت وجود وجه الله یاسپرس هرمنوتیک

دسته‌بندی نشده

برزخ ۶  

فرزند کمتر رفاه بیشتر!؟

بالاخره این شعار شیطانی تمدن مالیخولیائی غرب بر پیشانی کشور اسلامی ما هم نشست. و براستی
معلوم نیست که مبارزه ما با تهاجم فرهنگی غرب اصلًا چه معمائی است و اصولًا غرب زدگی یعنی چه و مبارزه با استکبار چه معمائی دیالکتیکی شده است. آنگاه که رفاه و سعادت و خوشبختی انسان جز از طریق فرمولهای اقتصادی و معادلات ریاضی قابل تعریف نباشد سورۀ «تکثرّ» تحقق یافته است: وای بر عدد پرستان که قبرستان را از یاد برده اند! بگذریم. ازدواج و تشکیل خانواده بعنوان هسته مرکزی و مهد و سرچشمه جوشان و مستمر تمدن بشری جز بر نیاز جنسی پدید نمی آید و جز بر این رابطه ادامه نمی یابد و جز با اختلال و نابودی روح این رابطه جنسی هم نابود نمی شود. و اینک زن و مرد در هر رابطه ای بایستی نگران تشکیل نطفه باشند که مبادا …. ما در اینجا از جنبه شرعی و عقیدتی و خداشناسی سخن نمی گوئیم بلکه از ابتدائی ترین نیاز جسمی و غریزی و عاطفی و روانی رابطه زناشوئی سخن می گوئیم که با شعار «فرزند کمتر زندگی بهتر» در معرض نابودی قرار گرفته است که تنها راه حل قطعی این مالیخولیا در منظر این نگرش شیطانی عقیم ساختن جنسی است. بواسطه بیرون کشیدن رحم زن و یا بستن لوله مرد که دو نوع عقیم سازی جسمی – روانی و یائسگی عمدی است. و البته عوارض مهلک روانی و جسمانی آن هرگز به اطلاع مردم نمی رسد. بچه کشی بالاخره به خودکشی انجامید. آیا براستی چه شد که روزی از بابت فرزند بیشتر جایزه می دادند و حالا برای عقیم سازی و سقط جنسی جایزه می دهند. آیا حقوق بشر بر حقوق خدا فائق آمد؟ « فرزند کمتر رفاه بیشتر » همان ازدواج نکردن و توجیه زنا می باشد.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۱ ص ۳۷

 

آدم و حوا آخرالزمان اشراق امامت امام زمان انسان کامل ایدز برزخ بهشت تناسخ جهنم حافظ حلاج حکمت حکومت اسلامی خداشناسی خودکشی دجال  دکتر علی شریعتی زرتشت شفاعت صادق هدایت برزخ ۶  طب اسلامی  ظهور امام زمان عرفان اسلامی عرفان حلقه علائم ظهور عذاب غیبت فلسفه نماز برزخ ۶  قیامت کرامت متافیزیک معراج مولانا مولوی مهدی موعود نجات هایدگر ابرانسان ابن عربی ادگار آلن پو اسرار صلوة اسلام شناسی اگزیستانسیالیزم  برزخ ۶  امام شناسی اوشو بوبر پدیده شناسی تأویل قرآن تشیع تئوسوفی  حقیقت محمدی برزخ ۶  حکمت الاشراق خاتمیت خداشناسی خلق جدید خودشناسی رجعت حسینی روزبهان بقلی زایش عرفانی سیر و سلوک عرفانی شناخت شناسی برزخ ۶  شیطان شناسی علم توحید عشق عرفانی عرفان درمانی علی شناسی عرفان شیعی فاطمه شناسی فلسفه ازدواج و زناشوئی فلسفه بیماری برزخ ۶  فلسفه عشق  فلسفه سینما فلسفه دین فلسفه زندگی  فلسفه طلاق فلسفه ظهور  فلسفه گناه فلسفه مرگ فلسفه ملاصدرا برزخ ۶  فمینیزم کریشنامورتی لقاءالله ماورای طبیعت معرفت نفس منجی موعود منجی آخرالزمان ناجی موعود برزخ ۶  ناجی آخرالزمان نیچه ولایت وجودی  وحدت وجود وجه الله یاسپرس هرمنوتیک

دسته‌بندی نشده

بهشت ۷

فلسفه ولایت زناشوئي

این واضح است که عشق مرد به زن همان عشق ذهنیت و آگاهی او به خویشتن است. عاشق در واقع مرید دل خویش است که دلش امر به وصال با زن محبوبش را می کند. مرد، عاشق امیال و اراده زن نیست بلکه همان میزان تبعیت او از اراده زن هم به نیت وصال و نزدیکی فزاینده با زن است در جهت رسیدن به ولایت مطلقه بر تمامیت وجود زن. و این یک امری ذاتی در مرد است که بسیار اساسی تر از فرهنگها و قوانین بشری می باشد. و این ولایت البته به قدرت محبت و خدمت ممکن می شود و بمیزانی که چنین ولایتی رخ می نماید این رابطه ای مستحکم و پایدار است و موجب صدق و صمیمیت متقابل می شود و به دوستی می انجامد. این وضعیت رابطه یک مرد طبیعی نسبت به زن محبوبش می باشد و این ولایت پذیری در یک زن طبیعی نیز بهمان شدت وجود دارد و دموکرات ترین زنان و مردان نیز از این نیاز متقابل ذاتی مبرا نیستند الا اینکه بسوی بیماریهای عصبی و روانی و جنسی می روند که گرایش به همجنس گرائی یکی از ویژگیهای زنان و مردان است که بهر دلیل از این ولایت سر باز می زنند و همچنین گرایش به مخدرات نیز نشانه دیگری از این انکار می باشد که این هر دو نشانه در عصر جدید غوغا می کند که از محصولات نبرد دموکراتیک با این نیاز ذاتی است. همچنین بروز تبهکاری در مردان و افسردگی در زنان و نیز بروز هرزگیها و فساد جنسی و روسپی گری از جمله علائم دیگر این نبرد ناحق است. این ولایت یک نیاز بغایت عمیق و ناخودآگاه قلبی و روانی در بشر است و یک نیاز ذهنی و ارادی نیست که قابل اصلاح و تغییر و انکار باشد. این ولایت به لحاظی تقسیم مسئولیتهای وجودی در زندگی مشترک زناشوئی است که بطور طبیعی و غریزی انجام می شود و کافیست که بواسطه امیال ناحق ذهنی خود مانع آن نشویم و بلکه عقلانیت خود را نیز بخدمت آن بگیریم. این تقسیم کار وجودی و روانی براساس تقسیم کاری که در احکام دینی و اخلاقی حضور دارد به آسانی ممکن می شود. آنچه که این ولایت را شاقه و یا محال و مخدوش می سازد سوءاستفاده از این حقوق و گریز از این مسئولیت متقابل است. به لحاظی حتی بدون دانستن احکام دینی و شرعی بطور دقیق، اگر محبت مرد به زن، متقابلًا پاسخ یابد و این خدمات یکطرفه نماند و نیازها تبدیل به ناز نشوند این ولایت بطور طبیعی در جریان عمل پدید می آید. این مسئله مطلقاً تملک نیست و اگر هم باشد متقابل است: ولایت بیرونی و دنیوی مرد بر زن و ولایت باطنی و نامرئی زن در مرد. زن به دل مرد فرمان می راند و مرد هم به تن و حواس و اعضای زن فرمان می دهد. این همان است که مولد امری واحد است که در احکام و حقوق الهی تبیین گشته است. اگر زن و مرد بخواهند به قوه این ولایت الهی که همان محبت است ایمان و خواهش های ناحق داشته باشند نهایتاً این محبت را که بزرگترین لطف خدا به بشر است از دست می دهند. رابطه زناشوئی مثل هر رابطه دیگری نیست که بتوان آنرا بر اساس قوانین و قراردادهای متقابل خلاف حقوق ولایت پدید آورد و استمرار بخشد. نتیجه چنین وضعی همان است که امروزه در جوامع مدرن و دموکرات شاهدیم. حقوق برابریهای اجتماعی مطلقاً در این رابطه عمل نمی کند و آنرا نابود می کند. این رابطه بسیار برتر و اساسی تر از برابریهای فرمالیستی و قانونی می باشد. برای رابطه زناشوئی هیچ قانونی مضحکتر و مهلکتر از برابریها نیست. همانطور که قوانین دموکراتیک را نمی توان وارد رابطه والدین با فرزندان نمود. همانطور که ورود این قوانین در چنین عرصه ای منجر به سقط جنین شد و انقراض نسل بشر را پیش روی نهاده است. عشق، حقوق و آدابی دگر و برتر دارد که برابری آنرا نمی شناسد همانطور که خداوند در کتابش می فرماید که اگر قرار باشد که برای لحظه ای عدالت را بر بشر حاکم کنم کل بشریت نابود می گردد. و بلکه همواره رحمت خدا بر عدلش سبقت می گیرد. مغزهای دموکرات و آزادیخواه حقیرتر از آنند که محبت و ولایت زناشوئی را درک کنند. این مغزهای بیمار و کوچولو حتی در روابط همجنس گرائی مبادرت به القای ولایت زناشوئی می کنند ولی این حق را در رابطه با جنس مخالف قائل نیستند. و این خود سند رسوائی جنون و دروغ این جماعت است. یعنی بین دو جنس متفاوت حقوق متفاوت قائل نیستند ولی بین دو جنس همسان به این تفاوت قائلند. ولایت زناشوئی فرمان عشق است نه فرمان زور. دموکراتها فرمان زور را به قوه تسلیحات امحای جمعی، حق می دانند ولی فرمان عشق را ستم می دانند.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۱ ص ۳۲

 

آدم و حوا آخرالزمان اشراق امامت امام زمان انسان کامل ایدز برزخ بهشت تناسخ جهنم بهشت ۷ حلاج حکمت حکومت اسلامی خداشناسی خودکشی دجال  دکتر علی شریعتی زرتشت شفاعت صادق هدایت بهشت ۷  طب اسلامی  ظهور امام زمان عرفان اسلامی عرفان حلقه علائم ظهور عذاب غیبت فلسفه نماز بهشت ۷  قیامت کرامت متافیزیک معراج مولانا مولوی مهدی موعود نجات هایدگر ابرانسان ابن عربی ادگار آلن پو اسرار صلوة اسلام شناسی اگزیستانسیالیزم بهشت ۷  امام شناسی اوشو بوبر پدیده شناسی تأویل قرآن تشیع تئوسوفی  حقیقت محمدی بهشت ۷ حکمت الاشراق خاتمیت خداشناسی خلق جدید خودشناسی رجعت حسینی روزبهان بقلی زایش عرفانی سیر و سلوک عرفانی شناخت شناسی بهشت ۷  شیطان شناسی علم توحید عشق عرفانی عرفان درمانی علی شناسی عرفان شیعی فاطمه شناسی فلسفه ازدواج و زناشوئی فلسفه بیماری بهشت ۷  فلسفه عشق  فلسفه سینما فلسفه دین فلسفه زندگی  فلسفه طلاق فلسفه ظهور  فلسفه گناه فلسفه مرگ فلسفه ملاصدرا بهشت ۷  فمینیزم کریشنامورتی لقاءالله ماورای طبیعت معرفت نفس منجی موعود منجی آخرالزمان ناجی موعود بهشت ۷  ناجی آخرالزمان نیچه ولایت وجودی  وحدت وجود وجه الله یاسپرس هرمنوتیک

دسته‌بندی نشده

ایدز ۶

“چند دستور العمل برای بهبود رابطه زناشویي”

چیزی خانمانسوزتر از دروغ مصلحتی در رابطه زناشویی نیست.
برای تحریک غیرت و انتقام از همدیگر هرگز تظاهر به فسق و خیانت نکنید که از خود عمل فسق
خانمانسوزتر است.
ناز و بی رغبتی در رابطه جنسی منشأ اصلی اکثر بدبینی هاست.
عمل جنسی را وجه المصالحه هیچ امری نسازید.
محبت تنها امری است که تظاهر به آن منجر به محبت قلبی می شود.
هرگز از فرزندان به عنوان حربه و جبهه ای بر علیه طرف مقابل استفاده نکنید.
هرگز وظیفه نان آوری به خانه و وظیفه همخوابگی را منتی بر یکدیگر نسازید.
هرگز وظایف خود را تبدیل به ایثار نکنید.
برای طلاق گرفتن هرگز بهانه گیری و زمینه سازی نکنید، نفرت و زجر کفایت می کند.
جز برای همسر خود زیبا و لطیف نباشید.
محبت همسر را انکار نکنید که از دست می دهید.
اطاعت مرد از احساس زن است و اطاعت زن از منطق مرد: اینست حق تفاهم متقابل
نظافت و نزاکت در خانه موجب آرامش و حرمت و محبت است.
فرزندان آیینه خودشناسی رابطه زناشویی هستند.
آنکه با همسرش صادق نیست با هیچ کس صادق نیست.
دوستی با همسر از نشانه کمال است.
زن و شوهری که یک دوست مشترک ندارند در واقع دوستی ای بایکدیگر ندارند.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۱ ص ۹

آدم و حوا آخرالزمان اشراق امامت امام زمان انسان کامل ایدز برزخ بهشت تناسخ جهنم  ایدز ۶  حلاج حکمت حکومت اسلامی خداشناسی خودکشی دجال  دکتر علی شریعتی زرتشت شفاعت صادق هدایت ایدز ۶  طب اسلامی  ظهور امام زمان عرفان اسلامی عرفان حلقه علائم ظهور عذاب غیبت فلسفه نماز ایدز ۶  قیامت کرامت متافیزیک معراج مولانا مولوی مهدی موعود نجات هایدگر ابرانسان ابن عربی ادگار آلن پو اسرار صلوة اسلام شناسی اگزیستانسیالیزم ایدز ۶  امام شناسی اوشو بوبر پدیده شناسی تأویل قرآن تشیع تئوسوفی  حقیقت محمدی  ایدز ۶  حکمت الاشراق خاتمیت خداشناسی خلق جدید خودشناسی رجعت حسینی روزبهان بقلی زایش عرفانی سیر و سلوک عرفانی شناخت شناسی ایدز ۶  شیطان شناسی علم توحید عشق عرفانی عرفان درمانی علی شناسی عرفان شیعی فاطمه شناسی فلسفه ازدواج و زناشوئی فلسفه بیماری ایدز ۶  فلسفه عشق  فلسفه سینما فلسفه دین فلسفه زندگی  فلسفه طلاق فلسفه ظهور  فلسفه گناه فلسفه مرگ فلسفه ملاصدرا  ایدز ۶  فمینیزم کریشنامورتی لقاءالله ماورای طبیعت معرفت نفس منجی موعود منجی آخرالزمان ناجی موعود  ایدز ۶  ناجی آخرالزمان نیچه ولایت وجودی  وحدت وجود وجه الله یاسپرس هرمنوتیک  هایدگر

 

دسته‌بندی نشده

اوشو ۲

راز فرزندان مفلوج در خانواده ها

یکی دیگر از ویژگیهاي عصر جدید افزایش نوزادان عقب مانده جسمی و ذهنی و بیماران مادرزادی است. این امر با توجه به رشد حیرت آور بهداشت، از دیگر تناقضات این تمدن علمی می باشد. از این جنبه که اصل واقعه است فعلًا می گذریم و به جنبه خانوادگی این معضله نظری می اندازیم. وجود این نوع بچه ها در نفوس افراد خانواده چه آثاری برجای می نهد. در اینجا اساساً به نتایج این معضله نگاه می کنیم نه به علل آن. بنده بعنوان یک درمانگر امراض مادرزادی شاهد بوده ام که آنگاه که یک چنین بچه معلولی یا از دنیا می رود یا بطرزی معجزه آسا درمان می شود به ناگاه همه افراد آن خانه و نیز کل فامیل در می یابند و اعتراف می کنند که آن فرزند مفلوج چه نعمت و برکت و لطف و آرامشی در کل آن خانه و بلکه فامیل بوده که از دست رفته است. این یعنی چه؟ این همان معنای نعمت و بلا در فرهنگ دینی و قرآنی است که اگر کمابیش حقش درک و تصدیق شود موجب تقرب انسانها به خداوند شده و به آنها قدرت و قناعت و صبر و لطافتی حیرت آور می بخشد که فقط با از دست رفتن آن کاملًا آشکار تصدیق می گردد. به لحاظ روانشناسی و معرفتی افراد چنین خانه ای با مشاهده مستمر چنین انسان مفلوکی قدر سلامت و حیات و هستی خود را بلاوقفه به یاد می آورند که این یاد همانا یاد خدا و شکر اوست. و نیز این نکته عجیب را هم شاهدند که این عضو مفلوج از آنها سعادتمندتر و راضی تر و آرامتر است که این صفات به آنها هم منتقل می شود. اصولًا یک انسان مریض در ذات خود به رضای الهی مبتلاست و لذا به خدا نزدیکتر است و اطرافیانش را نیز جبراً به خدا نزدیک می سازد. زیرا همانطور که مرگ موجب تقرب انسان به خداست بیماریهای شدید و طویل المدت هم بهمان نسبت موجب تقرب به حق می شوند. اصولًا نعمات الهی که موجب هدایت هستند صور منفی الطاف خدا به بشر می باشند که عده اندکی این حق را در می یابند و بواسطه آن رشد می کنند که اینان مؤمنانند. انسانهای شدیداً بیمار و مفلوج در پایان دنیا و برآستانه آخرت قرار دارند و لذا دربهای آخرت برای اطرافیان خود محسوب می شوند و آنان که این دربها را لعنت کنند به عذابهای بزرگی مبتلا می شوند. آنانکه این بیماران را در خانه حفظ و حراست می کنند و به آسایشگاهها نمی فرستند حضور رحمت الهی را در خانه های خود حفظ می کنند. انسانهای شدیداً بیمار و لاعالج دربهای هدایت خدا برای مردمانند.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۱ ص ۳۱

 

آدم و حوا آخرالزمان اشراق امامت امام زمان انسان کامل ایدز برزخ بهشت تناسخ جهنم حافظ  حلاج حکمت حکومت اسلامی خداشناسی خودکشی دجال  دکتر علی شریعتی زرتشت شفاعت صادق هدایت اوشو ۲  طب اسلامی  ظهور امام زمان عرفان اسلامی عرفان حلقه علائم ظهور عذاب غیبت فلسفه نماز اوشو ۲  قیامت کرامت متافیزیک معراج مولانا مولوی مهدی موعود نجات هایدگر ابرانسان ابن عربی ادگار آلن پو اسرار صلوة اسلام شناسی اگزیستانسیالیزم اوشو ۲  امام شناسی اوشو بوبر پدیده شناسی تأویل قرآن تشیع تئوسوفی  حقیقت محمدی اوشو ۲  حکمت الاشراق خاتمیت خداشناسی خلق جدید خودشناسی رجعت حسینی روزبهان بقلی زایش عرفانی سیر و سلوک عرفانی شناخت شناسی اوشو ۲  شیطان شناسی علم توحید عشق عرفانی عرفان درمانی علی شناسی عرفان شیعی فاطمه شناسی فلسفه ازدواج و زناشوئی فلسفه بیماری اوشو ۲  فلسفه عشق  فلسفه سینما فلسفه دین فلسفه زندگی  فلسفه طلاق فلسفه ظهور  فلسفه گناه فلسفه مرگ فلسفه ملاصدرا اوشو ۲  فمینیزم کریشنامورتی لقاءالله ماورای طبیعت معرفت نفس منجی موعود منجی آخرالزمان ناجی موعوداوشو ۲  ناجی آخرالزمان نیچه ولایت وجودی  وحدت وجود وجه الله یاسپرس هرمنوتیک هایدگر

دسته‌بندی نشده

انسان کامل ۱۴

هدف از زندگي

قرنها پیش مولانا فرمود:
روزها فکرمن این است و همه شب سخنم
کـه چـرا غا فل از احـوال دل خویشتـم
از کـجا آمـده ام، آمـدنــم بــهـر چه بـود
بــه کــجا مــی روم آخــر ننمـایی وطنم
مــرغ بــاغ ملــکوتم نیــم از عالم خاک
چــند روزی قــفسی ساختــه اند از بدنم
این سوالی است که عموماً هر بشری در میانه زندگیش از خود می پرسد. یعنی زمانی که او این حقیقت را دریافته است که در کلیت زندگیش یک مفعول بیشتر نبوده است. هنگامی که شاهد مرگ دیگرانی و می بینی به محض اینکه هر کس به زیر خاک میرود دیگر گویی هیچگاه نبوده است، از خود می پرسی برای چه بدنیا آمده ام همانطور که امکان داشت بدنیا نیایم. چرا هستم همانطور که ممکن بود نباشم؟ به اطرافیانت می نگری آنان خیلی زود تو را فراموشت می کنند. تمام بودنت را بواسطح اطرافیانت باور می کنی و هنگامی که آنها فراموشت کردند گویی هیچگاه نبوده ای. و گویی تنها موجودی که «بودن» تو برایش مهم بوده خداوند است اما چرا خداوند مرا خلق کرد در حالیکه می توانست خلق نکند؟ در دوران جوانی آرزوها و آرمانهای دنیوی تو را به فعالیت وا می دارد اما هنگامی که به میانه زندگی رسیدی چه به آرزوهایت رسیده باشی و چه نرسیده باشی تمامی این آرمانها برایت بی ارزش شده و حال برای ادامه زندگی مجبوری برای خود آرمان تراشی کنی تا عمرت را بگذرانی و زمان را نابود کنی. عموماً بشر برای زندگی کردن خود اهدافی را در ذهن خود ایجاد می کند. اهدافی که امروزه اکثراً اهدافی دنیوی است و سپس تمامی فعالیتهایش را بواسطه این هدف که نام کلی آن خوشبختی است سمت و سو می بخشد. در طول زندگی چه بسا به بسیاری از این اهداف دنیوی دست می یابد اهدافی که گمان می کرد اگر به آنان برسد خوشبخت خواهد شد اما هیچگاه این خوشبختی محقق نمی گردد و بشر همیشه در حسرت گذشته و امید به آینده زندگی می کند و از حال زندگی خود ناراضی است. همین تجربه خود نشانگر این است که بشر هیچگاه نتواسته هدفی درست را در زندگی خود برگزیند و به همین دلیل حتی هنگامی که به هدف خود می رسد باز هم ناراضی است و آرامش ندارد. بنابراین چاره ایی نداریم جز اینکه به سراغ خداوند برویم تا به ما بگوید که منظورش از خلقت جهان هستی خاصه انسان چه بوده است؟ در حدیث قدسی می خوانیم که خداوند می فرماید: «جهان هستی و انسان را خلق کردم تا خودم را معرفی کنم». پس شناخت خدا هدفی است که خداوند برای خلقت بشر منظور داشته است. و هر بشری به میزانی که کل زندگیش را بر شناخت خداوند استوار می کند در راه درست قدم نهاده و دیگر اهداف بشر، اهدافی نادرست است. حال بیائید از خود بپرسیم که تا چه حد خداوند را می شناسیم؟ در تمامی دورانها خداوند، پیامبری را بسوی بشریت فرستاد تا وی را معرفی کنند و این پیامبران هم صفاتی کلی از خداوند را برای بشر برشمردند: رحمان و رحیم، علیم، قادر، سبحان و.. .. اما دانستن ذهنی این صفات، هیچ به معنای شناخت قلبی خداوند نمی باشد و تنها دورنمایی کلی از خداوند را برای بشر تصویر می کند و در عین حال پیامبران بواسطه شریعت، راه شناخت قلبی خداوند را در همان اعمال روزمره زندگی به بشر آموختند. اما متأسفانه بشر حتی در انجام شریعت ها نیز هدف را فراموش کرد و شریعت را تنها راه و روشهایی برای خوب زندگی کردن در دنیا دانست و به همین دلیل است که قرنهاست که از شریعت انبیا تنها پوسته های ظاهری باقی مانده که هیچ محتوای باطنی ندارد. پس حال باید پرسید که بشر چگونه می تواند به شناختی قلبی از خدا دست یابد شناختی که بدون شک به او آرامش خواهد داد؟ دانستن اینکه خداوند بخشنده و مهربان است هیچ به معنای باور قلبی این صفات خدا نیست. تا زمانی که بشر مهربانی و بخشندگی خداوند را در زندگی روزمره خود به عینه نبیند و باور نکند هیچگاه این باور قلبی نمی شود که چنین امری نیز مستلزم تفکر در قبال وقایع زندگی است و به همین دلیل است که در قرآن خداوند بشر را همیشه به تفکر دعوت کرده است. بشر باید این را بداند که هیچ اتفاقی در زندگیش تصادفی نیست و علتی دارد. اینکه بشر «خود» را علت تمامی وقایع زندگیش بداند و یا همه این وقایع را به خداوند نسبت دهد تفاوتی ندارد. وضعیت اول او را به خودشناسی می رساند و وضعیت دوم به خداشناسی . که خودشناسی همان خداشناسی است. اما مشکل بشر این بوده است که همیشه بین خود و خدا سرگردان است و عموماً وقایع خوب زندگی را به «خود» و وقایع بد زندگی را به خدا یا سرنوشت نسبت داده و به همین دلیل نه از «خود» شناختی یافته و نه از خداوند. فردی که در باب وقایع زندگیش تفکر میکند و در جستجوی علتی در خود است و اینکه اگر این واقعه برایش اتفاق افتاده به سبب عقل و جهل، خوبی و بدی، دروغگویی و راستگویی و…خودش بوده و یا تمامی این وقایع را به خداوند نسبت دهد و باز تفکر کند که خداوند چرا چنین واقعه ای را ایجاد کرده است و با این کار چه می خواسته به او بگوید، در هر دو حال به شناخت خدا خواهد رسید و در خواهد یافت که خودی جز خدا وجود ندارد. و تنها در چنین شناختی است که انسان از عرصه دوگانگیها و سرگردانی بین «خود» و خدا رها خواهد شد که این شناختی توحیدی است. پس بیایید از همین لحظه تمامی وقایع زندگیمان را بزرگ و کوچک، خوب و بد، زشت و زیبا و… را پیش روی خود قرار دهیم و یا در «خود» به جستجوی علت بپردازیم و یا تلاش کنیم منظور خداوند را درک کنیم.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۱ ص ۱۷

 

آدم و حوا آخرالزمان اشراق امامت امام زمان انسان کامل ۱۴ ایدز برزخ بهشت تناسخ جهنم حافظ  حلاج حکمت حکومت اسلامی خداشناسی خودکشی دجال  دکتر علی شریعتی زرتشت شفاعت صادق هدایت  انسان کامل ۱۴ طب اسلامی  ظهور امام زمان عرفان اسلامی عرفان حلقه علائم ظهور عذاب غیبت فلسفه نماز انسان کامل ۱۴  قیامت کرامت متافیزیک معراج مولانا مولوی مهدی موعود نجات هایدگر ابرانسان ابن عربی ادگار آلن پو اسرار صلوة انسان کامل ۱۴ اسلام شناسی اگزیستانسیالیزم  امام شناسی اوشو بوبر پدیده شناسی تأویل قرآن تشیع تئوسوفی  حقیقت محمدی انسان کامل ۱۴  حکمت الاشراق خاتمیت خداشناسی خلق جدید خودشناسی رجعت حسینی روزبهان بقلی زایش عرفانی سیر و سلوک عرفانی انسان کامل ۱۴  شناخت شناسی  شیطان شناسی علم توحید عشق عرفانی عرفان درمانی علی شناسی عرفان شیعی انسان کامل ۱۴ فاطمه شناسی فلسفه ازدواج و زناشوئی فلسفه بیماری  فلسفه عشق  فلسفه سینما فلسفه دین فلسفه زندگی انسان کامل ۱۴  فلسفه طلاق فلسفه ظهور  فلسفه گناه فلسفه مرگ فلسفه ملاصدرا  فمینیزم کریشنامورتی لقاءالله ماورای طبیعت انسان کامل ۱۴  معرفت نفس منجی موعود منجی آخرالزمان ناجی موعود  ناجی آخرالزمان نیچه ولایت وجودی انسان کامل ۱۴  وحدت وجود وجه الله یاسپرس هرمنوتیک

دسته‌بندی نشده

امام زمان ۶

فلسفه فراق

فراق و جدائی در فرهنگ بشری موضوعی مطرود و ملعون و نفرين شده است در حالیکه غایت همه امور و روابط حیات اين دنیا به جدائی ختم می شود. پس بايد گفت که آدمی بر غایت امور خود دارای معرفتی برحق نیست و لذا غايت ها عموماً تراژيک هستند زيرا حقشان درک نشده است. جدائی و فراق و دوری عرصه پالايش رابطه است قلمرو بخودآئی طرفین ارتباط و معرفت بر حقايق آن و لذا کشف آفتها و امراض و ناحقی های آن و لذا پاکسازی رابطه از اين مفاسد. اين پاکسازی يکی بواسطه معرفت رخ می دهد و ديگری مرور زمان. ولی مرور زمان و زمان جدائی که بهمراه معرفت نباشد حداکثر به نسیان می انجامد. ولی معرفت موجب تصفیه روابط می شود و عقده ها و کینه ها و ناحقی ها از رابطه بر می خیزد. در واقع فراق عرصه ناب سازی و جاودانه سازی روابط است بشرط اينکه به ذکر معرفت همراه شود. در واقع بواسطه معرفت بر رابطه ای که ظاهراً از میان رفته، آن رابطه احیاء می گردد و اين خسران، جبران می شود. آنچه توشه حیات جاويد نامیده می شود چیزی جز دريافتهای ما از جهانی که در آن زيسته ايم نیست که اساس ماندگار اين جهان همانا آدمهای زندگی هستند. در واقع توشه جاويد حاصل ارتباط ما با آدمهاست. اين ارتباط اگر با غضب و کینه پایان يابد و استمرار يابد توشه آخرت ما همین نفرت و آتش انتقام است. ولی بواسطه معرفت دوران جدائی می توانیم هر کینه ای را تبديل به محبت کنیم و نور محبت را ره توشه حیات جاويد سازيم.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۶ ص ۱۷۳

 

آدم و حوا آخرالزمان اشراق امامت امام زمان انسان کامل ایدز برزخ بهشت تناسخ جهنم امام زمان ۶ حلاج حکمت حکومت اسلامی خداشناسی خودکشی دجال  دکتر علی شریعتی زرتشت شفاعت صادق هدایت امام زمان ۶  طب اسلامی  ظهور امام زمان عرفان اسلامی عرفان حلقه علائم ظهور عذاب غیبت فلسفه نماز امام زمان ۶  قیامت کرامت متافیزیک معراج مولانا مولوی مهدی موعود نجات هایدگر ابرانسان ابن عربی ادگار آلن پو اسرار صلوة اسلام شناسی اگزیستانسیالیزم امام زمان ۶ امام شناسی اوشو بوبر پدیده شناسی تأویل قرآن تشیع تئوسوفی  حقیقت محمدیامام زمان ۶ حکمت الاشراق خاتمیت خداشناسی خلق جدید خودشناسی رجعت حسینی روزبهان بقلی زایش عرفانی سیر و سلوک عرفانی شناخت شناسی امام زمان ۶  شیطان شناسی علم توحید عشق عرفانی عرفان درمانی علی شناسی عرفان شیعی فاطمه شناسی فلسفه ازدواج و زناشوئی فلسفه بیماری امام زمان ۶  فلسفه عشق  فلسفه سینما فلسفه دین فلسفه زندگی  فلسفه طلاق فلسفه ظهور  فلسفه گناه فلسفه مرگ فلسفه ملاصدرا امام زمان ۶  فمینیزم کریشنامورتی لقاءالله ماورای طبیعت معرفت نفس منجی موعود منجی آخرالزمان ناجی موعود امام زمان ۵  ناجی آخرالزمان نیچه ولایت وجودی  وحدت وجود وجه الله یاسپرس هرمنوتیک

دسته‌بندی نشده

 انسان کامل ۱۳

داغ فراق

در ازل حق از جدائی شد بپا                  طالب حق ز حق شد جدا
گابريل مارسل فیلسوف اگزيستانسیالیست مسیحی اروپا که معروف به فیلسوف عواطف بشر است در پاسخی به سارتر، هم مشرب ديگرش می گويد: آنچه که مهم است مرگ «من» نیست بلکه مرگ کسی است که دوستش داريم. هر انسانی به وضوح درک و اعتراف می کند که با مرگ عزيزان برای نخستین بار دچار انقلابی در انديشه و احساس و بلکه سرنوشت خود می شود. هر کسی بالاخره می میرد که خود بزرگترين انقلاب زندگی اوست ولی ديگر دست از دنیا و عرصه انتخاب کوتاه می شود. ولی مرگ کسی که دوست داريم می تواند موجب انقلابی در انتخاب ما گردد. کسی که دوست داريم هر چه که پاک تر و صديق تر و خدائی تر باشد با مرگش ما را هم با خودش بسوی خدا می کشاند اين واقعیت در زندگی مؤمنان و مريدان مردان حق آشکارا ديده می شود. مثلًا با عروج مسیح بود که حواریونش از خواب غفلت بیدار شده و هر يک قديس صاحب رسالت شدند. با رحلت رسول اکرم (ص) نیز دوستانش به کمال رسیدند. مولای رومی نیز فقط با مرگ مرادش شمس تبريزی بود که به کمال رسید و مثنوی و ديوان غزلیات به بار آمد و… . يکی از دلايل اين واقعه تلخ و شايد تلخ ترين وقايع زندگی انسان که موجب عروج روحانی او نیز می شود داغ فراق دوست است و اين افسوس که: چرا تا زنده بود نشناختمش. هیچ واقعه روحانی همچون داغ فراق يک دوست صديق نمی تواند برای انسان مؤمن موجب احیاء و رستگاری و معراج روحانی باشد. بقول حافظ شیرازی، حق همواره با فراق است چرا که اين فراق موجب پیدايش عالم و آدم شده است: فراق مخلوق از خالق! هیچکس نگفت که علی (ع) به مدت ۲۵ سال تمام در فراق دوستش محمّد (ص) نالید و در چاه نعره کشید و خون گريست تا علی شد و انسان کامل و بر پا کننده قیامت. قیامت محصول داغ فراق ياران است. بشريت در گرو داغ فراق دوستان خويش (اولیای خدا) است که استمرار می يابد. و اولیای خدا نیز محصول داغ فراق دوست خود (خداوند) هستند. خداوند هر که را بیشتر دوست بدارد داغی سوزانتر از فراق بر دل می نشاند تا او را به خود برساند تا انسان، دوست را درخودش بیابد و عین دوست شود:
خانه ای خواهم بسازم بهر دوست              از دل و از جان و مغز و پوست و گوشت
دوست در ما میزبانی می کند                    هستی ما هم دمی میهمان اوست
و امّا فراقی داغتر از اين نیست که آدمی در کنار کسی که دوست می دارد در فراق باشد و اين همان فراق آدم و حوا ئی است که اساس تمدّن و فرهنگ و معنويّت بشر است و موتور محرکه تاريخ. و هر که بر اين فراق صبور و تسلیم باشد و حقّش را ادا کند بدون شک به خدا می رسد. فراق در وصال: اينست آن حقی که جهان و جهانیان بر آن استوار است. هستی همان داغ فراق است. و اينست که جهان در آتش است. و نیز دوزخ هم چیزی جز داغ فراق نیست که مشتعل می شود و آدمیان را جمعاً از آن راه گريزی نیست. و آنکه حق را می شناسد و صبور است نمی سوزد فقط داغی می شود. آنکه ياغی شود می سوزد. حق همان حق فراق است . جهان هستی از اين فراق است. هر گاه که فراق پايان يابد بساط جهان هم جمع می شود. آنکه حق فراق را نشناخت هیچ چیزی را نشناخت. فراق، ذات معرفت است و لذا کمال معرفت «فرقان» است که باطن قرآن است.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۶ ص ۱۲۵

آدم و حوا آخرالزمان اشراق امامت امام زمان انسان کامل ۱۳ ایدز برزخ بهشت تناسخ جهنم حافظ  حلاج حکمت حکومت اسلامی خداشناسی خودکشی دجال  دکتر علی شریعتی زرتشت شفاعت صادق هدایت  انسان کامل ۱۳ طب اسلامی  ظهور امام زمان عرفان اسلامی عرفان حلقه علائم ظهور عذاب غیبت فلسفه نماز انسان کامل ۱۳  قیامت کرامت متافیزیک معراج مولانا مولوی مهدی موعود نجات هایدگر ابرانسان ابن عربی ادگار آلن پو اسرار صلوة انسان کامل ۱۳ اسلام شناسی اگزیستانسیالیزم  امام شناسی اوشو بوبر پدیده شناسی تأویل قرآن تشیع تئوسوفی  حقیقت محمدی انسان کامل ۱۳  حکمت الاشراق خاتمیت خداشناسی خلق جدید خودشناسی رجعت حسینی روزبهان بقلی زایش عرفانی سیر و سلوک عرفانی انسان کامل ۱۳  شناخت شناسی  شیطان شناسی علم توحید عشق عرفانی عرفان درمانی علی شناسی عرفان شیعی انسان کامل ۱۳ فاطمه شناسی فلسفه ازدواج و زناشوئی فلسفه بیماری  فلسفه عشق  فلسفه سینما فلسفه دین فلسفه زندگی انسان کامل ۱۳  فلسفه طلاق فلسفه ظهور  فلسفه گناه فلسفه مرگ فلسفه ملاصدرا  فمینیزم کریشنامورتی لقاءالله ماورای طبیعت انسان کامل ۱۳  معرفت نفس منجی موعود منجی آخرالزمان ناجی موعود  ناجی آخرالزمان نیچه ولایت وجودی انسان کامل ۱۳  وحدت وجود وجه الله یاسپرس هرمنوتیک

دسته‌بندی نشده