خود – آئی زن

زن تحت الشعاع نگاه مردش به انسانیت و روح انسانی زنده می شود ولی هنوز موجودی برزخی است و خودی ندارد بلکه به تازگی طالب خود و هویت ذاتی شده است. در خلقت ازلی به روایات دینی، زن از سینه مرد بیرون آمده است. لذا جایگاه حقیقی و ازلی و جاودانه زن دل مرد است. سینه مرد، خانه روح زن است. همانطور که فقط یک زن محبوب است که احساس وجود می کند. بنابراین زن بایستی راه دل مرد را بیابد و بر آن وارد شود. این کل راه دین و سیر و سلوک عرفانی و روحانی زن است. یعنی بخود – آئی زن همانا رجعت به سینه مردش می باشد تا در آنجا آرام و قرار گیرد و تعالی یابد. این راه و روش رجعت به خانه ازلی در آداب و معرفت دینی همان امری است که عصمت نامیده می شود که از طریق حفظ حجاب پوششی و عفت نگاه و رفتار و پندار است که جز همسرش به هیچ مرد دیگری نگاه نکند و بر هیچ مرد دیگری وارد نشود و نیز امکان ورود هیچ مرد بیگانه ای را هم به نفس خود ندهد. زیرا آدمی در آن واحد نمی تواند در دو یا چند دل باشد و چند تا خانه داشته باشد این همان صفت روسپی گری و زنای نفسانی است که راه هلاکت و تباهی زن است. زنی که بواسطه نگاه شوهر بخود آمد و بیدار شد اگر راه دل شوهر را بواسطه انجام وظیفه و ادای حق محبت و ولایت شوهر پیدا نکند و مقیم دل او نشود دچار برزخ بیقراری شده و به فساد و هلاکت میرود.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۱ ص ۵۳

جوانان آخرالزمان در برزخند زیرا در عصر انهدام سنت ها و حاکمیت ضد ارزش زیست می کنند و با همه پیری تاریخی خود بی ریشه و سرگردان و پوچند. جوانان آخرالزمان در قحطی عاطفه و محبت هستند زیرا والدینشان هرگز مجال و حال رابطه ای قلبی با فرزندان خود را ندارند. و لذا به دام عشق ها و جلوه های ویژه سینمائی و کامپیوتری می افتند و قربانی می شوند. این قحطی می تواند آنان رامبدل به بزرگترین مولدان عشق نماید همانطور که اکثر انبیای الهی یتیم بوده و خود به مقام پدریت و مادریت بشر رسیدند. و جوانان این دوران بالقوه دارای چنین قدرت معنوی می باشند. جوانان آخرالزمان مرفه ترین و کام یافته ترین جوانان تاریخند. این وضع ویژه هم می تواند هلاکتگاه این نسل باشد و هرگز مجال جدیت و معنویت و تعمیق را پدید نیاورد و هم می تواند بسرعت پایان ارزشهای مادی را آشکار سازد و آنان رابراستی در وضع واقعی خودشان یعنی پایان تاریخ قرار دهد و از مادیت تاریخ فراسو برد و مقیم آخرت سازد. آنچه را که جوانان قدیم در طی چهل سال می یافتند جوانان آخرالزمان تا بیست سالگی می یابند و زان پس امکان انتخابی برتر و معنوی تر دارند اگر پیشاپیش هلاک نشوند. آدمی به امید رسیدن به آرزوهایش زنده است و تلاش می کند. جوانان آخرالزمان بسیار سریعتر به آرزوهای مادی خود می رسند و لذا خیلی زود به پوچی و انفعال می رسند و این همان خطر انحطاط آنهاست اگر در غایت مادیت جهان راهی بسوی معنا نیابند. آخرالزمان در نفس بشر به معنای وضعیت صفر است و نوعی به انتها رسیدگی روانی و آرمانی. و لذا جوانان به عنوان کانون جنبش هر اجتماعی در این وضعیت صفر دچار جنون انفجارند و اگر مسلح به معنائی فوق مادی نباشند دچار خود – براندازی شده و جامعه ای را بسوی تخریب و نابودی می کشانند. جوانان آخرالزمان بدبخت ترین خوشبختهای تاریخند.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۱ ص ۷۵

همه حق دارند!؟ همه خوب هستند!؟

این شعارها بیانگر مسلک نوینی است که در سراسر جهان مدرن اشاعه می یابد که جملگی کمابیش ادعاهائی عرفانی نیز دارند. ولی تا آنجا که این مدعیان را از نزدیک مشاهده می کنیم در می یابیم که این فلسفه به اصطلاح « وحدت وجود » و نوع دوستی فقط توجیه گر ارتباط با افراد و جریانات ناموجه و پلید است. در واقع منظورشان از « همه خوبند » اینست که بدها خوبند. و بعد عملًا می بینیم که از آدمهای واقعاً خوب و مؤمن و پاک اتفاقاً بیزارند و حتی عداوت دارند. این شعار بظاهر عرفانی فقط توجیه و تقدیس پلیدیهای خودشان است که بسیار رندانه، دین و حدود الهی و مرز بین حق و ناحق را مخدوش می کند و بلکه جایشان را عوض می نماید. آری همه خوبند و چون چنین است پس باید عملًا خوب باشند. و نیز این شعار مشهور که « از هر راهی می توان به خدا رسید » آری می توان رسید و اصلًا همه راهها به خدا می رسد و راهی جز راه خدا وجود ندارد ولی به سه روش و ماهیت کاملًا متفاوت: بهشت و دوزخ و برزخ قرآن کریم می فرماید: « دین هر آن واقع است. » این کلام خدا بیانگر منظور ماست منتهی با توجیه به این حق که دوزخ هم در دین و جنبه ای از دین است و اتفاقاً پرتراکم ترین راه دین است. همانطور که در قیامت کبری همه خلایق به حضور خدا می رسند ولی کافران این حضور را تحمل نکرده و خود را با صورت در دوزخ سرنگون می کنند. آری همه حق دارند منتهی حق برخی دوزخ است. حق دوزخ برترین حقهاست.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۱ ص ۹۴

آدمی در قلمرو روابط مستقیم و تنگاتنگ درون خانوادگی و درون نژادی و درون حرفه ای و درون فرهنگی، همواره دچار خفقان و لذا احساس تنهائی و تنگی اندیشه و عاطفه و ظهور و بروز گفتاری و رفتاری است. در نقطه مقابل چنین وضعیتی، ارتباط اینترنتی همچون یک ناجی به میان آمده است تا این خفقان و تنهائی و خود سانسوری بشر مدرن را در هم بشکند و او را از بی کسی برهاند و دوستی بیابد که به تمام و کمال تصدیقش نماید و بپرستد بر اساس هویتی که فرد از خود به روشهای ادبی و تئاتری ارائه می کند. در اینجا دو تا انسان کاملًا مالیخولیائی و غیر واقعی با یکدیگر در ارتباطند دو تا انسانی که مطلقا وجود خارجی ندارند و اینست معنای واقعی ارتباط مجازی که برخاسته از موجودات مجازی و کاملًا تخیلی است. در اینجا شاهد یک جهان کاملًا برزخی هستیم که همه چیزهایش در مرز بین بود و نبود دچار یک سرگردانی و تردید ابدی هستند
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۱ ص ۱۳۷

آیا سینمای حقیقت ممکن است؟

جادوی سینما یک جادوی همه جانبه است که جمیع هوش و حواس و عواطف و اندیشه و اراده مخاطب را مسخ می کند و لذا موجب پیدایش بشریتی کاملًا بیگانه از واقعیت می شود. این بشریت برای تبدیل زندگی واقعی خود به یک مالیخولیای سینمائی دست به یک تخریب و خود براندازی همه جانبه می زند و حتی روان خود را بواسطه الکل و مخدرات و روانگردانها مسخ می کند تا برای پذیرش یک مالیخولیا ی سینمائی آماده سازد. و بدینگونه جهانی که حاصل می شود نه جهانی واقعی است و نه جهانی سینمائی، بلکه یک برهوت و برزخ فزاینده تا سرحد نابودی است. حقیقت سینمائی، حقیقت ضد حقیقت است و هر چه که در جهت متجلی نمودن حقیقیت از سینما تلاش کند اتفاقاً ضد حقیقت تر می شود مثل سینمای تارکوفسکی و برگمان که جز خودکشی پیام دیگری ندارد.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۱ ص ۱۳۸

ماهیت رسانه ای سینما

امروزه حقیقت، دشمنی جز سینما و تلویزیون و ماهواره ها و شبکه های اینترنتی ندارد. امروزه نجاتی جز نجات از اسارت مالیخولیائی این دجال نیست. سینما تجلی برزخ زمین است، سرابی که حتی لحظه ای مجال اعتراف به تشنگی هم نمی دهد. جهان سینمائی نه هست و نه نیست.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۱ ص ۱۴۴

در مقاله ای از اینترنت بعنوان « بزرگترین دزد عصر مدرنیزم » یاد کردیم. و اینک به جنبه ای از این دزدی می پردازیم که دزدی عاطفه و ناموس است. همانطور که همواره هیزی شعبه ای از دزدی می باشد ولی این یک هیزی برزخی و یا بقول معروف « مجازی » است و اینست که شیطانی ترین و مالیخولیائی ترین نوع فحشاء و هرزگی و هیزی را تا سرحد مالیخولیا ممکن نموده است. براستی که اینترنت مدخل همه انواع اجنه و شیاطین بر نفوس جوانان مدرن است. در یک فاحشه خانه واقعی بسرعت آدمی به پایان کار میرسد و می تواند غایت این راه را درک نماید و توبه کند ولی این فحشای مدرن و مالیخولیائی غایتی ندارد زیرا تماماً مجازی است و ذاتش بر دوزخ استوار است. روابط اینترنتی قلمرو نابودی دروغ و ریاکاریهای عاطفی و عاشقانه بشر است. این به اصطلاح دوست یابی مدرن بر هویتی بی انتهاست که به تصو ر محض عمل میکند و عقل و عاطفه را بسرعت دیوانه می کند و کمترین عزت نفس و عصمتی باقی نمی گذارد. هر کسی در آن واحد دهها معشوق در سراسر جهان بدست آورده که یکی از آنها هم واقعی نیست. هر کسی خیال خود را تحت عنوان معشوقه ای می پرستد و دیوانه می شود. رشد وحشتناک و جنون آسای بیماری جنسی را شاهدیم که پای کامپیوتر پدید آمده است و شاهد خود – ارضائی های الکترونیکی هستیم. هرگز در طول تاریخ بشر تا این حد شیطان امکان بازی نمودن بشر را بواسطه اختراعات خودش نداشته
است.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۱ ص ۱۴۷

به بیان دیگر آیا انسان اینترنتی امروز تا چه حدی از تنهائی و اسارت تن خود نجات یافته و توانسته با جهانیان ارتباطی دوستانه و صالحانه برقرار نماید و تبدیل به انسانی جهانی شود و از حقارت نفس و زندگی فردی رها شود؟ در کشورهای پیشرفته تر صنعتی که عمر بیشتری از تجربه ارتباطات ماهواره ای و اینترنتی را پشت سر نهاده و نسلی کامل را در این قلمرو پرورش داده است پاسخ به سئوال مذکور تقریباً واضح است و متأسفانه منفی و بلکه معکوس و تراژیک بوده است. یعنی انسان اینترنتی تنهاتر و درمانده تر و دیوانه تر و عدوتر از هر انسان دیگری شده است. انسانی جهانخوار و قحطی زده و منزجر از جهانیان، انسانی دیوانه جنگ و انتقام و انهدام. زیرا هیچ دوستی نیافته است و در واقع جز فساد و دروغ نصیبش نشده است. و بدینگونه شاهد پیدایش نسلی کاملًا منزوی و محبوس در تن و نومید از کل جهان، می باشیم. گوئی که این گردهمائی و تمدن اینترنتی براستی یک مدنیت و تجمع شیطانی و سراسر فریب بوده است: ارتباطات برهوتی و برزخی و تمامآً سراب! ما تا اینجا اساساً وجه عاطفی و روحی این ارتباطات را مدنظر قرار دادیم ولی اگر بخواهیم به وجوه اقتصادی و سیاسی و امنیتی آنهم نظر کنیم بوضوح کل جهان را در قلمرو این ارتباطات بر لبه سقوط و انهدام ابدی می یابیم که چه بسا یک نفر می تواند کل جهان را به نابودی بکشاند و این تازه آغاز راه است که عمرش از سه دهه در جهان تجاوز نمی کند وای بحال یکصد سال آینده. گوئی آدمها در بهم رسیدن جز نابودی یکدیگر را نمی خواهند و کسی تحمل دیگری را ندارد. و این آخرالزمان و قیامت ارتباطات و تاریخ است که میلیاردها آدم را گردهم آورده ولی هر یک در سلول انفرادی تن خود محبوس است و این نشر در حشر است. و اینک نوبت آمدن کسی است که همه را دوست دارد. کسی که این زندانیان را آزاد کند از اسارت تکنولوژی ارتباطات!
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۱ ص ۱۶۴

مرضی بنام « پیش فعال »

این نیز از رندی ها و بلکه دجالیت تمدن مدرن در قلمرو علوم تربیتی و درمانی است که آنگاه که یک مرضی و جنونی همه گیر شد و از پس فهم و علاجش بر نیامد یک نام وارونه بر آن نهاده و آنرا به حساب پیشرفت و نبوغ عصر مدرنیزم می گذارد. حرص و شهوات زودرس و تمام خواهی های بچه های خیالباف تلویزیونی – کامپیوتری عصر جدید را تحت عنوان «پیش فعال» توجیه و تقدیس می کند و بلوغ زودرس، جهانخواری زودرس و مفاسد زودرس را شاخصه ای از افتخارات مدرنیزم تلقی می کند. و اینست که والدین بیچاره سرگردان می مانند که آیا بچه شان نابغه است یا دیوانه. آیا باید تشویق و حمایت شود یا تنبیه و معالجه. و اما در واقع آنچه که «پیش فعال» نامیده شده عقب مانده گی عقل دوران کودکی است. روانکاویهای مالیخولیائی و مشاوره درمانی های مشابه اش بی تردید بر حسب تمایل غریزی والدین و تبرئیه خود از عدم تشخیص بیماری، جانب نبوغ را می گیرند و بدینگونه بزودی شاهد پیدایش نسلی دیوانه ایم که باید نابغه بحساب آیند. این نیز از نشانه های عصر آخرالزمان است که بقول علی (ع)، عاقلان را مجنون خوانند و دیوانگان را دانشمند. و اما جوامع اسلامی که هنوز الفبای شعور و اخلاق یادشان نرفته دچار چه سرنوشتی اسکیزوفرنیک خواهند شد که برزخی بین عقل و جنون است. هنگامیکه جنون به حساب نبوغ آید حتماً ایمان هم به حساب کفر می آید و بالعکس. و آنگاه وقاحت به حساب صداقت می آید و جنایت هم به حساب خدمت.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۱ ص ۲۱۰

راز عداوت زناشوئي

همانطور که علت و کانون پیدایش عشق و انس زناشوئی واقعه زیر لحاف است، منشأ کینه و عداوت بی پایان زناشوئی نیز در رختخواب است. زن و شوهر از نیاز شدید همیدیگر در رابطه جنسی بعنوان وسیله و حربه و نقطه ضعفی بر علیه همدیگر استفاده می کنند و این عرصه پیدایش کینه و عداوتی بین این دو می شود که عمیقترین کینه و خصومت بین دو انسان است. استفاده از نیاز جنسی بعنوان حربه ای در سائر امور و نیازهای زندگی منشأ تباهی زناشوئی است و همه مفاسد زندگی خانوادگی از این سوء استفاده بر می خیزد و علت نهائی طلاق نیز جز این امری نیست. کینه حاصل از این نوع تحریم، بغایت شدید و قلبی و نفرت انگیز است و از قلمرو کنترل و مهار خارج می شود و به جنون می رسد ناز و نخوت و تجارت جنسی از جانب زن و انتقامجوئی متقابل مرد از این بابت منشأ عداوت تاریخی زن و شوهر است. در چنین وضعی یا مرد به تجارت می پردازد و یا به زور دست می زند و در واقع به زن خود تجاوز می کند و یا نهایتاً به سراغ زنان دیگری می رود تا نیازش را برآورده کند. زن نیز در بلند مدت به سمت انحرافات جنسی و اخلاقی می رود زیرا رابطه جنسی آنگاه که مبدل به معامله و تجارت و حق حساب و حربه گردید رابطه عاطفی و غریزی را ارضاء نمی کند و مولد برزخ عاطفی و امیال منحرف جنسی و اخلاقی می شود و زناشوئی را نابود کرده و تبدیل به جهنم می سازد و زن و شوهر برای فرار از این دوزخ به سمت فسق می روند. زنی که از سکس خود بعنوان حربه استفاده می کند محکوم به روسپی گری می باشد و مردی هم که سکس زن خود را می خرد او را به روسپی گری و خود را به فساد اخلاقی می کشاند. این همان عاملی است که بهشت آدم و حوائی را مبدل به دوزخ می سازد.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۱ ص ۵۶

زنی که از محبت شوهر حربه ای بر علیه شوهر پدید می آورد و یا آنرا تبدیل به یک کالای تجاری می کند دارای هیچ رحم و رحمتی نیست و لذا رحِم او بی ذات است و آنچه که می پرورد یک بیگانه است و فرزند او نیست. و چنین فرزندی هم هرگز این زن را مادر خود نمی یابد و از وی گریزان و بیزار است. زنی که حقوق همسریت و زنانیت خود را درک و تصدیق و ادا نکرده باشد با صد شکم زائیدن هم مادر نمی شود. و زنی که مادر نشود یک برزخ است و هیچ وجودی ندارد و زن هم نیست یعنی اصلا نیست. او یک موجود مفروض است که هنوز موجود نگشته است. همه زنان ضد مرد و ضد ازدواج و استقلال طلب و مردوار امروز اینگونه اند که اگر بچه ای هم داشته باشند هیچ رابطه ای قلبی با این بچه ندارند و از او بیزارند و لذا شبانه روز در صدد هستند تا او را به گونه ای گم و گور کنند در تلویزیون و بازیهای کامپیوتری و کلاسهای هنری و اسباب بازی و قاقا لی لی. بدون این ابزارها لحظه ای قادر به تحمل فرزند خود نیستند. این زنان را براستی دلی نیست روح اینان مصداق « عذاب عقیم » است و اسوه پوچی وهیچی. مادریت که مظهر یک وجود بهشتی است اجر ادای حق محبت مرد و رعایت حدود و حقوق الهی می باشد. مادریت همان هدایت زن است. کسی که شوهر را پذیرا نیست فرزندش را نمی تواند پذیرا شود و مادر گردد. این فرزند بر او حرام است.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۱ ص ۱۶۷

نسل اکس (X)

داروی روان گردان معروف به اکس که برگرفته از لغت ecstasy به معنای خلسه و مدهوشی و بی خودی است تبدیل به نام هویّت یک نسل در جهان گشته است که در کشور خودمان نیز شاهدش می باشیم. شاهد پیدایش نسل جوانی هستیم که براستی سیمای یک فاجعه تراژیک از بشر را به وضوح به نمایش میگذارد جوانانی با موهای روغن زده و آرایش عجیب و غریب و لباسهای جلف که به طرزی مالیخولیائی دچار خودمسخره گی هستند و از این وضع لذتی جنون آمیز می برند. بیهوده می خندند و خود و سایرین را مسخره می کنند و با کمترین اعتراضی از والدین به تشنج و انتقام می افتند و در عین حال خود را نوابغی خارق العاده میپندارند که گوئی بر اسرار جهان واقفند و هیچ کس قدر عظمت آنها را نمی داند بسیاری از اینان به ناگاه دچار نسیان و هذیان و جنون می شوند. قبل از این شاهد نسلی حشیشی و اسیدی بودیم که بتدریج تباه می شدند ولی گوئی این یکی همان یکبار مصرفش برای نابودی کفایت می کند. گوئی در آخرالزمان دیگر الکل و افیون قادر به بیخود ساختن انسانها نیست زیرا انسانها شدیداً هوشیار شده و مستمرّاً هوشیارتر می شوند چرا که آخرالزمان قلمرو قیامت یعنی حضور و ظهور حق است و افراد و گروههای ضدّ حق و ضدّ دینی و ضدّ معرفت مجبورند به مواد مهلک تر رجوع کنند تا چشم و گوش و هوش فرد را بر حقیقت ببندند و خود را دیوانه سازند. این عذاب کفر و انکار عمدی و آگاهانه است که آتش آن کلّ خانواده ها و جوامع را می سوزاند و هیچ کس را از آن گریزی نیست. یعنی هیچ کس نمی تواند بگوید به من چه! نسل X همانطور که از نامش پیداست نسل پوچ و جعلی و بی هویّت و برزخی است. نسل X نماد کامل یک تمدن بی محتوا و کافر و منکر حقیقت است که در راه فرار از حقیقت و مکتب «بمن چه!» به دام نابودی و نیهیلیزم افتاده است و به خود – براندازی دچار گشته است. از حضور خدا و ظهور حق نمی توان گریخت فقط می توان بقول قرآن خود را با صورت در آتش دوزخ سرنگون نمود و گفت: ای کاش هرگز خلق نشده بودم.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۲ ص ۹

جوانان عصر آخرالزمان کمترین مهلت را برای انتخاب دارند و اندک مکثی آنان را با جریانات دجّالی دوران می برد و هلاک می سازد. جوانان آخرالزمان در برزخند زیرا در عصر انهدام سنت ها و حاکمیت ضدّ ارزش زیست می کنند و با همه پیری تاریخی خود بی ریشه و سرگردان و پوچند. جوانان آخرالزمان در قحطی عاطفه و محبت هستند زیرا والدینشان هرگز مجال و حال رابطه ای قلبی با فرزندان خود را ندارند. و لذا به دام عشق ها و جلوه های ویژه سینمائی و کامپیوتری می افتند و قربانی می شوند. این قحطی می تواند آنان را مبدّل به بزرگترین مولدان عشق نماید همانطور که اکثر انبیای الهی یتیم بوده و خود به مقام پدریت و مادریت بشر رسیدند. و جوانان این دوران بالقوّه دارای چنین قدرت معنوی می باشند.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۲ ص ۴۲

نیهیلیزم یا مذهب اصالت عبث و پوچی بر دو نوع است: معرفتی – فلسفی و یا عرفی – عملی. نوع اول به مثابه مرحله ای از رشد عقلی و سلوک معنوی می باشد که به عرصه برزخ رسیده است که پس از توبه از گناهان و خروج از دوزخ حاد می شود پس این یک مقام دینی و عرفانی است که سالک را بر آستانه رضوان وجودی نزدیک کرده است. ولی نوع دوم حاصل غایت بولهوسی دنیا پرستی عیاشی و تبهکاری می باشد که فطرت و وجدان را هلاک ساخته است و عذابی عظیم است که اراده و سرنوشت فرد یا جامعه ای غیر متعهد و به اصطلاح آزادیخواه را بازیچه جبرهای زمانه می سازد و به جنون می کشاند. نوع اول یک نیهیلیزم ذهنی و منطقی است که فرد را به غایت عقل ذهنی رسانیده که مقدمه ورود بر عقل اخروی و درک قلبی است زیرا عقل ذهنی ذاتاً دو گانه است و در کمالش در اشدّ اضداد دچار پریشانی و پوچی می شود که این پوچی سکوی پرشی برای ورود به معرفت توحیدی و برتر است که همه مؤمنان اهل معرفت دارای این تجربه می باشند این همان واقعه ای است که در فلسفه اگزیستانسیالیزم که فلسفه ای شدیداً برزخی است موسوم به ترانسدانس می باشد که به معنا ی پرواز از عقل دیالکتیکی است. چرا که مکتب اصالت وجود یا اگزیستانسیالیزم در عرصه خرد منطقی مواجه با نیستی می شود و وجود را عدم می یابد که این کمال دیالکتیک است و این است که کمال این فلسفه در قلمرو اخلاق منطقی همان نیهیلیزم و اصالت پوچی می باشد و به همین دلیل به قول هایدگر این دوران قلمرو فلسفه آخرالزمان و پایان فلسفه است که در روایات اسلامی هم دوران فسق شریعت در نزد عامه مردمان است که این نیهیلیزم اجتماعی و عرفی می باشد که نه حاصل معرفت نفس و تأمّلات فلسفی بلکه حاصل بولهوسی و غفلت و اصرار در گناه است و جالب است که فلسفۀ نیهیلیزم و نیهیلیزم فلسفی در سرآغاز قرن بیستم که آغاز هرج و مرج اخلاقی در اروپاست پدید آمده است و توجیه گر مفاسد این تمدن است که امروزه جهان گیر شده است.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۲ ص ۴۴

حقّ بهشت و دوزخ و برزخ

در عالم خاك بهشت قلمرو سلامتی تن و اعصاب و روان و آرامش و عزّت و اتكاء به نفس و رزق پاك و با افخار است. این ویژه گی را در قرآن كریم می خوانیم كه قلمرو جغرافیائی آن هم عین طبیعت بكر می باشد كه جهان سادگی و صفاست. در نقطه مقابل دوزخ خاكی هم قلمرو بیماری و بیقراری و خفّت و خواری و زجر و نفرت و قحطی و شتاب می باشد كه قلمرو جغرافیائی آن عین جهان صنعت می باشد كه مهمترین ویژه گی آن دود و آتش است كه جهان پیچیدگی و دروغهاست. می فرماید كه بهشت اجر طالبان علم و معرفت است. در واقع انسانی كه می خواهد كاری فكری و تعمیقی و مكاشفه ای داشته باشد حداقل نیازش نداشتن دغدغه و پریشانی و چه كنم هاست. و این مستلزم یك زندگی ساده و باقناعت و عزیز و بهشت وار است. به همین دلیل آدمهای عیاش و بی فكر از محیط آرام و ساده و طبیعی بیزارند و جز در حدّ یك پیك نیك عیاشانه تاب تحمل بهشت را ندارند و در آن رنجور و دیوانه می شوند. بهشت قلمرو سادگی و آرامش و تأملات درونی و انفعال مكانیكی است و بالعكس دوزخ هم قلمرو زرق و برق و تشنج و غوغا و سطحی نگری و جنبش و جوشهای فیزیكی است. بهشت قلمرو سكون بیرونی و انقلاب درونی است. و دوزخ قلمرو انقلابات بیرونی و ركود و انجماد درونی است. بهشت قلمرو صلح و سلام و وحدت و شكر است و دوزخ قلمرو جنگ و تهمت و تفرقه و فحش و انكار است. بهشت و دوزخ دارای دو حقّ متفاوت و دو انتخاب است و هرگز با یكدیگر تلفیق و مخلوط نمی شوند و آنانكه نمی خواهند یكی را انتخاب كنند و هر دو را توأم می خواهند در خلأ بین این دو یعنی درك اسفل ساقط می شوند كه منافقانند كه به برزخ مبتلایند. بهشت و دوزخ و برزخ سه معلول و اجر و جزای حاصل از سه انتخاب هستند.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۲ ص ۷۴

قبض و بسط روح

طبق معرفت قرآنی درک می کنیم که روح همان امر و ارادۀ الهی در بشر است و همان راز و علّت انسانیت و تعهد او در قبال حیات و هستی و خالق خویش است و همان حقی است که دین را پیش روی بشر می نهد و انسان را ذاتاً خلیفۀ خدا می سازد. آنچه که عهد و مسئولیت و معنویت نامیده می شود برخاسته از حضور روح خدا در بشر است. روح همان قلمرو اراده بشر و لذا مسئولیت است. قبض و بسط روح همان میزان قدرت و حیطه اراده و انتخاب و خلاقیت و مسئولیت انسان را تعیین می کند و منوط به تلاش انسان در قبال احکام دین است زیرا احکام دین همان تشریح موضوعات قلمرو روح است که موجب انبساط و توسعه و قدرت اراده و اختیار است. یعنی روح در قلمرو حرکت در دین و جهاد در احکام خدا موجب توسعه و بسط و قدرت می شود و انسان را صاحب قدرت معنوی و توسعه جهان در نفس خود می سازد. انقباض همان انقباض نفس و تن و محدود و حقیر شدن جهان باطن و جهان بیرون در انسان است. انسان بواسطه
انبساط روح خود در جهان پرواز می کند و بواسطه انقباض روح در دام جهان می افتاد و جهان نیز در نفس او منقبض و ثقیل و ساقط می شود و از حرکت می ایستد. انسان دارای یک خود ازلی است که همان عدمیت اوست و نقطه بخل و عداوت او با جهان هستی می باشد و میل به تصرّف جهان و نابودی آن دارد که نابودی خودش را نیز شامل می شود. انسان بمیزانی که برعلیه این خودیّتِ عدمی خود جهاد می کند و روی به خدا و احکامش می نماید هستی پذیری می یابد و این همان بسط و توسعه روح است و موجب احاطه انسان بر جهان می شود. در غیر اینصورت جهان در درون انسان سقوط می کند و روحش را قبض و سیاه و منجمد می سازد. این همان معنای بت پرستی یا دنیاپرستی است که در معنای خودپرستی بخیلانه و حقیر متجلّی می شود. حضور روح در انسان همان قدرت و ارادە به خلق شدن (کن فیکون) است. این اراده یا روی بسوی خداست که خلقت انسانی بشر را محقق می سازد و به انسان هستی می بخشد و یا روی به خودیّتِ عدمی است و هستی عاریه و برزخی بشر را به قهقرا می کشاند و در قحطی وجود می اندازد که همان دوزخ نفس است. حالت اول همان وجه انبساط روح است و حالت دوم هم قبض روح می باشد. روح در سمت خدا به انبساط و توسعه و خلاقیت می رسد و در سمت «خود» دچار انقباض شده و بسوی نقطه عدم می رود.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۲ ص ۹۵

بعد مرگ را هم بحساب آوریم

آیا براستی کدامیک از ما زندگی بعد از مرگ را هم بحساب زندگی می آوریم و در برنامه ها و آرمانهایمان جای می دهیم و برایش فکر و برنامه ای داریم؟ کدامیک از ما حتّی مؤمنان به آخرت، زندگی بعد از مرگ را ادامه زندگی دنیوی در وادی دگری می دانیم؟ اکثر ما مرگ را پایان زندگی می دانیم و بعد از مرگ را حداکثر قلمرو حساب و کتاب می پنداریم در حالیکه عرصه حساب و کتاب مربوط به قیامت کبری و پایان جهان است و لذا تا آن موقع هنوز زنده ایم. قرآن می فرماید که هر که در این دنیا در عذاب است بعد از مرگ معذبتر است و هر که در رحمت است بعد از مرگ در رحمتی برتر است. پس زندگی بعد از مرگ ادامه این زندگی در شدت وحدت بیشتری می باشد. یعنی زندگی بعد از مرگ زندگی هزاران بار شدیدتر می باشد و هر چیزی هزاران بار همان است که بوده است. خوب خوبتر و بد هم بدتر می شود. علی (ع) می فرماید «چه بسا آرزوهائی که بعد از مرگ بکام می آید». این سخن از روی یقین است. پس بهتر است که حیات بعد مرگ را هم مشمول برنامه زندگی خود سازیم تا بعد از مرگمان بناگاه بیکار و بیعار و بی رزق و باطل و برزخی نشویم. با مرگ هیچ چیزی از دست نمی رود بلکه همه از دست رفته ها بدست می آید. حیات بعد از مرگ از امکانات دیگر و برتر و وسیع تر و شدیدتری برخوردار می باشد پس بیائیم افکار و آمال عالی و برتر خود را که در این دنیا امکان بروز و تحقّق نداشته کاملتر کنیم و آن عرصه را هم در همین دنیا وارد سازیم و بدینگونه حیات دنیای خود را اخروی نمائیم و بر طول عمر خود نیز بیفزائیم. مرگ یک جهش و تبدیل و تحوّل کبیر است که ما را از حصر تن بدن میرهاند و امکان جهانی می بخشد بیائیم و آن امکان عظیم را از هم اینک وارد برنامه های زندگی کنیم تا حیات حقیر دنیای ما دارای امید و گسترده گی برتر شود. درست مانند کسی که در زندان است و برای آزادی خود برنامه ریزی می کند.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۲ ص ۹۹

ما می خواهیم که دیگران ما را خوشبخت بدانند و هر کسی هم توقع را از دیگری دارد و در عین حال هر کس به میزان بدبختی دیگران است که خود را خوشبخت می یابد. و بدینگونه است که هرگز از این نگاه هیچکس خوشبختی را نخواهد یافت الّا برای لحظاتی بسیار کوتاه آنهم از زبان ریایی و چاپلوسی دیگران. چون هر کسی در بدبختی دیگران احساس خوشبختی را می جوید لذا هیچکس حاضر نیست خوشبختی دیگران را بخواهد و به زبان آورد. و اتفاقاً اگر هم دیگری را خوشبخت می یابد سعی می کند خلاف این امر را به او بازگوید. پس احساس خوشبختی به واسطه دیگران همان برزخ است که گاه در جدال برای اثبات خوشبختی خود و بدبختی دیگران چه دوزخها به پا می گردد. نگاه و اندیشه دیگری در باب خوشبختی وجود دارد که اندکی عاقلانه تر می نماید و آن اینکه بخواهیم تا دیگران از ما راضی باشند. بدینگونه کمر خدمت به دیگران می بندیم و به کلی دست از خود می کشیم و ایثار پیشه می کنیم تا از ما راضی شوند و گاه در این جهت به خود فروشی می پردازیم تا ما را بپرستند. خدمت و ایثار به دیگران جهت ارضای نفس خویش. و ما می خواهیم این رضایت را از جانب دیگران بیابیم و بشنویم ولی هرگز چنین نخواهد شد الا برای مدتی بسیار کوتاه آنهم از روی ریا. از این منظر هم به همان نتیجه اوّل می رسیم که هرگز به قصد ارضای خود و احساس خوشبختی نمی توان به این احساس رسید چه از طریق خود پرستی و چه از طریق از خود گذشتگی به نیّت پرستیده شدن. نتیجۀ نهایی اینکه ارادۀ به خوشبخت شدن منشأ بدبختی بشر است. در واقع بدبختی همان اراده و اندیشه خوشبختی است.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۳ ص ۴۶

فلسفه رسالت

هر چیزی که به سوی انسان می آید یک فرستاده از جانب خداست: هر واقعه ای اعم از خوش یا ناخوش، هر فردی اعم از خوب یا بد و نیز هر فکر و احساسی که بر ذهن و دل آدمی فرود می آید یک رسول از جانب خداست که یا از سمت دوزخ می آید و یا از سوی بهشت و یا برزخ . از طبقه ای از زمین یا آسمان و از سویی از هزاران سوی عالم وجود بسوی انسان می آِید و یا از اعماق لامتناهی ذاتش بر طبقات ظاهری جهانش می نشیند و با وی پیامی و یا کاری دارد. پس جهان هستی از برون و درون آدمی جملگی رسول خدا بسوی انسان است و آدمی مرسول و مسئول این فرستادگان است زیرا انسان مقصود کل کائنات است و کل جهان در تسخیر وجود انسان. و اما تمامی علم و هنر و تلاش انسان چیزی جز درک و پذیرش این رسالتها و رسولان نیست. این همان واقعه خلقت جدید انسان است که به اختیار او وانهاده شده و انسان را مسئول هستی خود می سازد. اینان هدیه کننده وجودند. و اما از میان همه انواع این رسولان مرئی و نامرئی و بهشتی و دوزخی و برزخی که بسوی انسان می آید پیامبران و اولیا و مؤمنانی که به سوی هر فرد یا گروهی آمده و می آیند، برترین و رحمانی ترین و دوست ترین و سرنوشت سازترین رسولانند و اتمام حجتی بر همه رسولان
دیگری که تا قبل از این به سوی ما آمده بودند: رسولان آخرالزمان: عارفان!
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۳ ص ۷۶

روانشناسي خواب

خواب مرگ خفیف و موقتی است که به قول قرآن نفس آدمی به سوی پروردگارش صعود می کند. پس نوعی معراج نیز می باشد و اینست که در حدیث آمده که خواب از عالیترین نوع عبادت طبیعی بشر است. بنابراین آدمی در همین حیات دنیا نیز هر شب مرگ و حیات بعد از مرگ را به درجه ای تجربه می کند و همین یک نکته برای تصدیق حیات بعد از مرگ و معاد کفایت می کند زیرا تن آ دمی در رختخواب ولی نفس او به هرجایی میرود. و نیز انسانهای گناهکار خوابهای آشفته و دوزخی دارند و پس از بیدار شدن بسیار خسته و کوفته ترند زیرا در خواب افکار و امیال پلیدشان به سراغشان می آید واز آن رهایی ندارند و عکس این امر نیز وجود دارد که خواب بهشتی است و یا حتی خواب برزخی. عوالم خواب و رویا بر اهل معرفت حامل پیامها و معارفی شگرف و بکر است و فقط اهل معرفت تعابیر رویاها را می دانند. بنابراین آدمی با تفکر در رویاها و کیفیت خوابش می تواند ماهیت خود را و نیز عاقبت خود را در حیات اخروی پیش بینی کند و لذا پیشاپیش کاری کند. از همین منظر می توان سفارش خداوند را به پیامبر و مؤمنانش درک کرد که چرا آنان را دعوت به شب زنده داری می کند زیرا شب ها نفس آدمی عروج می کند و آنکه با فکر و ذکر بیدار می ماند شاهد بر عروج نفس خویش است و معرفتی عظیم می اندوزد که معرفتی اخروی و لدّنی است.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۳ ص ۸۶

الحمد الله به تاز گی برخی از ایدئولوگهای نظام ما به اعتراف آمده اند که بزرگترین نقص نظام ما فقدان تعریف واضح و محسوس از ادعاها و آرمانها و واژه هایی است که با آن شعار می دهیم و بر اساس آن برنامه ریزی می کنیم و انقلاب کرده ایم: آزادی، عدالت، پیشرفت، توسعه و …….. . ولی ما می گوییم قبل از هر چیزی بایستی الفبای معارف اسلامی خود را از بطن قرآن و سنت و عترت و تجربه و معرفت و علم بر زمان از نو تعریف کنیم زیرا هرگز در طی این سی سال به چنین کار عظیمی مبادرت نشده زیرا نیاز به آن درک نشده بود الا در انگشت شماری از متفکران اولیه انقلاب که در رأس آن دکتر شریعتی قرار داشت و لذا آخرین تلاش و وصیت او نیز تدوین و تبیین ایدئولوژی اسلامی بود که تا به امروز مسکوت و محروم و بلکه ملعون مانده است. و قصد ما از « رجعت به شریعتی » دقیقاً از همین منشأ و معناست که در کتابی به همین نام ارائه نموده ایم و علاقه مندان را به مطالعه آن در سایت موسسه عرفان درمانی دعوت می کنیم. این همان واقعه احیای دین در ظرف زمان است و این کار عارفانی متعهد است تا یکبار دگر در ظرف زمانه ما این واژه های کلید قرآن و اسلام را تعریف کنند: ایمان، شرک، اخلاص، کفر، نفاق، تقوا، انفاق، صلوة، زکوة، جهاد، علم، فقه، دین ، بهشت ، دوزخ ، برزخ ، عدالت، قسط، رسالت، امامت ، توبه، ربا و …..
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۳ ص ۹۱

دانته واسلام

«کمدی الهی» اثر معروف دانته حکیم ایتالیائي را یکی از پنج آثار جاودان جهان اندیشه بشری دانسته اند. دانته به واسطه این اثرش متهم به ارتداد و الحاد گردید و مابقی عمرر را در خفا زیست که یکی از اتهاماتش گرایش به مانویت و اسلام بود زیرا چنین برداشت و تفسیری از بهشت و دوزخ و برزخ در جهان مسیحی سابقه نداشته است و تماماً منطبق بر معارف اسلامي و آنهم عرفاني و خاصّه عرفان شیعی می باشد و اندکی هم شباهت به «ارداویرافنامه» دارد که یك اثر مانوی می باشد. جالب اینکه دقیقاً براساس معارف قرآنی در بالاترین طبقات دوزخ ریاکارانند که بدترین این طبقبات را ریاکاران دینی و ملایان مذاهب اشغال کرده اند یعنی منافقان. فقط در باور عرفاي اسلامی و امامیه است که فلاسفه متهم به شرك هستند و در اثر دانته نیز بسیاري از فلاسفه در طبقات مقدماتی دوزخ جاي دارند. و امّا پست ترین و بدترین طبقه دوزخ بر خلاف سایر طبقات یخ بندان مطلق است که در آن گناهکار نه مرده است و نه زنده. این مثال درك اسفل السافلین مي باشد.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۳ ص ۱۷۷

هدایت همه مکاتب عصر جدید را از نزدیک درک نمود و به کنه اش راه یافت. او نخستین سوسیالیست متفکر و اگزیستانسیالیست اصیل و نیهیلیست عارف مشرب بود و نیز نخستین ایرانی به خود آمده در متون پهلوی. و عشق او به هندوستان همان منشا ذکر و به خود – آیی او بود همچون همه خود – شناسان بزرگ قدیم و جدید ما، مثل دکتر شریعتی. او همچون دانته بهشت و دوزخ و برزخ وجودش را یافته بود و از جمله اندک عارفانی است که متافیزیک را در فیزیک تعّین بخشیده بود. او خود – آموخته ای تمام عیار بود و آگاهی اش بر انسان و زمان، بی نظیر و بکر بود.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۳ ص ۱۸۲

دین و واقعیت
قرآن می فرماید: « براستی که دین هر آن واقع است. » به نظر ما هیچ آیه همچون این آیه مذکور دین را به عنوان یک جهان بینی کامل عرضه نمی کند. جهانی که عین دین است و دینی که بیان واقعیت است. از این منظر دین یک ایدئولوژی آرمانشهری و باید و نبایدی نیست، همانطور که در جای دیگری می گوید: « در دین هیچ جبری نیست. » در واقع کلّ جهان و جهانیان در دین است و کلّا عالم هستی همان دین به معنای « راه » است، راهی که به خدا می رسد و هیچکس را از این راه گریزی نیست همانطور که قیامت کبری همه به حضور خدا می رسند خواه ناخواه. همانطور که بهشت و دوزخ و برزخ و همه طبعات و طبقاتش در دین است. و انسانها یکی از این سه روش و مکتب را در دین انتخاب می کنند و همه به خدا می رسند. از آیه مورد بحث درک می شود که دین همان مکتب رئالیزم است منتهی رئالیزمی صرفاً مادی بلکه یک رئالیزم کامل که همه ابعاد و وجوه و اعماق و طبقات عالم هستی را شامل می شود و لذا آنان که دین را به واسطه معرفت انتخاب می کنند از راه بهشت به خدا می رسند و لذا با واقعیت جهان آشنا شده و درباره اش علم می یابند و مابقی که دین را انتخاب نمی کنند از راههای دوزخی و برزخی وارد واقعیت جهان شده و لذا آن را فهم نمی کنند و علومشان تماماً فرضی و توهمی و محکوم به ابطال است. و این راه را ظالمانه طی می کنند یعنی با زور.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۴ ص ۹۸

خود هوسرل در یک کلام، پدیده شناسی را یک روش منطقی برای کشف ذات جهان نامیده است که آن روش عبارت است از « کاهش منطق » که عملًا صفات زدائی از پدیده هاست تا رسیدن به ذات. این روش منطقی – فلسفی اساس مشهورترین فلسفه قرن بیستم جهان یعنی اگزیستانسیالیزم (مکتب اصالت وجود) گردید که همان اصالت ذات است در مقابل ماهیت (صفات). ولی آنچه که عملًا در این فلسفه رخ نمود نه ذات بلکه پوچی و برزخ و عدم بود. به همین دلیل همه فلاسفه این مکتب یک روش عرفانی و روحانی را برای جهش از این
برزخ مطرح نمودند که موسوم به «ترانسدانس» می باشد که مترادف اشراق یا معراج عرفانی و شهود قلبی است.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۴ ص ۱۱۳

عبور از خط وجود

آدمی با تولدش پا از خط وجود بیرون می نهد و دچار غربت و از خود بیگانگی و لذا احساس هراس و نابودی می شود و به هر چیزی پناه می برد و این پناه جستن را عشق می نامد. ولی هیچ چیز و کسی حاضر نیست که دیگری را برای همیشه در خود جای دهد و وجودش را به او بخشد. لذا نفرت آغاز می شود و آدمی دوباره دربدر می شود. بسیاری در این دربدری و نفرت تباه و هلاک می شوند و انگشت شماری راه خانه وجود خود را می یابند و یکبار دگر از خط وجود می گذرند و پا به عرصه موجودیت می نهند اینان موحّدانند و عارفان واصل که کلّ عالم و آدمیان را ترک نموده و دل از همه شسته و لایق وجود شده اند. اینان تنهایان و بی تایان هستند که کلّ بشریّت را امامت می کنند. اینان امامان وجودند. اینان تنها موجودهای عالم برزخ و حیات خاکی هستند و اسوه های فقر و تنهائی و عشق و کرامت و شفاعت.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۴ ص ۱۲۰

فرصتي برای وجود یافتن

زندگی لزوماً همان زنده بودن و وجود داشتن نیست بلکه فرصتی فوق العدمی است که به ما داده شده تا وجود را بیابیم و موجودی ابدی شویم. حیات و هستی دنیوی ما یک وضعیت بینابینی و برزخی بین بود و نبود و مرگ و زندگی است. ما ریشه در عدم داریم و بسوی عدم می رویم الّا اینکه در این فرصت فوق عدمی بتوانیم نور زندگی جاوید و گوهره هستی را بیابیم که با مرگمان نمیریم و نابود نشویم. زندگی، نبردی برای هستی یابی است. نبردی برعلیه عدم تا ریشه عدم را از خود براندازیم و خود را به هستی مطلق و جاوید ملحق کنیم.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۴ ص ۱۲۲

از بایستی تا هستی
آدمی با هستی خود زندگی نمی کند بلکه با تصوّر و آرمانی زندگی می کند که یک «بایستی» است. او هستی را در ذهن خود تبدیل نموده و تمام تلاشش اینست که این بایستی را واقعیّت بخشد. کلّ تاریخ بشری تلاشی جز این نبوده است و جهانی که امروزه پیش روی داریم محصول این تلاش است که یک برزخ می باشد چیزی بین هستی و نیستی. به همین دلیل اکثر انسانها با مرگشان بر جهان برزخ وارد می شوند. اینگونه است که هرچه که متمدّن تر می شویم ، وحشی تر می شویم، هرچه مرفّه تر می شویم، بیشتر عذاب می کشیم، هرچه بهداشتی تر می شویم، رنجورتریم هرچه بیمه تر می شو یم بر بیم ما افزوده می شود و هر چه شرایط خوشبختی فراهم تر می گردد، بدبخت تریم و هرچه بیشتر خودمان را اثبات می کنیم بیشتر باطل می شویم. این همان بودِ نبود است و هستیِ بایستی. آدمی تا از آرزوهایش دست نکشد به آن نمیرسد. بایستی همان نیستی انسان است و قلمرو هلاکت.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۴ ص ۱۲۶

 فلسفه دنیا

حیات دنیا یک حیات برزخی است یعنی همه پدیده ها و معانی و ارزشهایش بین بود و نبود سرگردان است. همینکه حیات دنیا بر نظام خیر و شر استوار است، دالّ بر این حقیقت برزخی می باشد. خیر و شر، دو چیز یا دو وضیعت و جغرافیای متفاوت و مستقل از یکدیگر نیست بلکه تافته و بافته هر امری است. یعنی خیر هرچیزی به اندازه شر آن است. یعنی در هر امری که خیر بیشتری سراغ داریم به همان میزان مواجه با شرش می شویم. و لذا در پس هر پیروزی، یک شکست به همان میزان در انتظار است و نیز باالعکس از پس هر زیبایی، یک زشتی به همان شدت حضور دارد. در پس هر مهری به همان شدت قهر نهفته است و… . و آدمی بازیچه این دیالکتیک است. و آنچه که رستگاری نامیده می شود نه رویکرد خیر امور بلکه رهایی از خیر
امور است جهت نجات از شرش. رستگاری یعنی خیر دنیا را به شرش بخشیدن در رهایش کردن. رستگاری که قلمرو توحید و یگانه پرستی است به لحاظ ارزیابی نظام فراسوی خیر و شر است و این جهان عارفان موحد است که به یاری معرفت از این دنیا می رهند. فلسفه حیات دنیا، فلسفه بطالت است که برآیند نهایی آن، صفر است زیرا خیر بعلاوه شر مساوی با صفر و ابطال است. ارزش دنیا نیز بیش از این نیست که آدمی آنرا سکوی پرش به جهان برتر قرار دهد و نه اینکه درآن به امید خیرش بماند و پوچ شود. و آدمی جز با توسل به
وجود انسان عارفی که ورای خیر و شر است، از این ابطال رهایی ندارد.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۴ ص ۱۶۰

آدمیّت و عدمیّت

آدمیّت همان درک عدمیّت و حضور و یاد دائمی این ذات ازلی و خود به خودی خویشتن است. این ادراک دائمی انسان را بر مخلوقیت خود آگاه و بینا نموده و لذا روبه روی خالق در مقام عبودیت و خشوع و واقعیت قرار داده و لذا مولّد تواضع است. تواضع به معنای قرارگرفتن در «وضع» خویشتن است. وضع آدم حضور بر عدمیّت است. و لذا فقط این حضور و معرفت است که خصائل آدمی را شکوفا می کند و ارزشهائی پدید می آورد که موسوم به آدمیّت یا اومانیزم است که زندگی انسانها در کنار یکدیگر را ممکن و محبّت آمیز و با تفاهم می کند. زیرا منشأ تفاهم همانا فهم و یاد این عدمیّت می باشد بدین معنا که: از عدم آمده ایم و به عدم می رویم. پس بدینگونه بر غول تکبّر و غرور خود فائق آماده و کفر خود را که همان انکار عدمیّت و مخلوقیت
است مهار می کنیم و همدیگر را نمی دریم و بلکه بعنوان میهمانانی در یک میهمان خانه بزرگ به هم حرمت می نهیم و همدردی می کنیم و با این درد و احساس و حضور مشترک راهی بسوی ابدیّت می یابیم که سوی حضرت خالق است. پس آگاهی ما بر عدمیّت ماست که راه ابدیّت را به ما می نمایاند و راه خلاق شدن انسانی را به ما می آموزاند در حضور خالقی که ما را از عدم برآورد تا طالب هستی جاوید شویم درغیر اینصورت در برزخ بین بود و نبود هراسانیم و از فرط هراس یکدیگر را زیر پاهایمان له می کنیم.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۴ ص ۲۱۳

تهمتی به نام «من»

همۀ ما با اندک تأمّلی در ماهیت و افکار و کردار و زندگی خود در می یابیم که بزرگترین دروغ و تهمتی که به خود می زنیم همانا «من» است و این کارخانه هر دروغ دیگری است زیرا در تلاش برای اثبات من به خودم هم به خودم دروغ می گویم و هم به دیگران. آیا براستی چه چیزی از هویت من از من است: تن من، نام و نشان من، خاندان من، علم و فن من، افکار و احساسات من و ….. ؟ تن من که از رابطه والدین پدید آمده و نهایتاً با مرگ از بین می رود و لذا همه متعلقاتش هم عاریه ای است. نام و مذهب و فرهنگ و شرایط من جملگی از تاریخ و طبیعت و جامعه و القاعات و جبرهای زمانه است. افکار و احساسات من هم اگر از من بود بر آن احاطه ای می داشتم و می توانستم آنها را از بین ببرم و یا فکر و احساسی جدید در خود پدید
آورم. پس هیچکدام از آنچه که من آنرا از خودم می دانم و بدان وسیله خودم را اثبات می کنم از من نیست و چون از من نیست برای حفظ و دفاع و اثباتش مجبور به دروغ و ریا هستم و بعد برای حفظ دروغهایم بایستی مابقی عمرم را مشغول ریاکاریهای دیگر باشم و لذا در دروغهای لامتناهی غرق و گم و گور می شوم و نهایتاً کوهی از دروغ و تظاهر و ریا و ادعا را که ربطی به من ندارد من می پندارم که با مرگم نابود شده و با این نابودی بر حیات آخرت وارد می شوم که ورود به عالم برزخ و هیچی است و اینست که خداوند می فرماید: وای بر مکذّبین!
آدمی تا زمانیکه خدایش را در خود نیافته بی خود است و کذّاب. زیرا خود انسان همان خداست به قول علی (ع).
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۴ ص ۲۲۷

انسان بعنوان خالق سرنوشت خود

حیات دنیوی بشر به مثابه خلقت جدید و دوباره انسان است که قرار است انسان بدست و اراده خودش یکبار دگر آنرا بیافریند و بدینگونه و دلیل است که انسان مسئول سرنوشت خویشتن می شود و از بابت آن مؤاخذه و اجر و جزاء می شود. هرآنچه که تحت عنوان شرایط جبری و خدادادی در زندگی ما بدون اراده ما وجود دارند مواد اولیه این خلقت جدید محسوب می شوند: والدین، فامیل، شرایط اقتصادی و اجتماعی و زیستی و تاریخی و موروثی، امکانات تربیتی، حوادث طبیعی و اجتماعی اعم از خوب و بد و… و نهایتاً هیکل و احساس و حواس و اندیشه و اراده ما. انسان حتی آدمهای زندگیش را می تواند مناسب اراده و آرمان خودش در نزد خود و برای خود بیافریند همچنین طبیعت محیط زیست خود را و جامعه و جهان خود را. همه این مواد اولیه در کارگاه ذهن و روان و عواطف و اراده و نیز تلاشهای عملی قابل بازآفرینی هستند. فی المثل یک آدم و یا شرایط واحدی برای من بهشتی و برای دیگری جهنمی می شود. این حاصل خلقت دوباره است. آدمی می تواند همه آدمهای زندگیش را برای خودش یا مبدل به دیوهای شکنجه گر روح خود نماید و یا مبدل به فرشتگان نوازنده روح خود سازد. انسان می تواند به قدرت تفکر و ایمان به خدا و محبّت به همنوعان در هر شرایطی یک جهان دوزخی یا برزخی و یا بهشتی در دل خود بیافریند. انسان با همین جهان از دنیا می رود و این توشه آخرت است و نتیجه خلقت دوباره اش به اراده خودش.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۴ ص ۲۵۵

بنظر می رسد نوعی طرز فکر خاص در بشر وجود دارد که قلمرو پيدايش خودکشی است و آن نگرش کلان به زندگی و معنای هستی انسان در جهان و توقع بيش از حد انسان از خويشتن و جاه طلبی ها و احساس خدايگونه ناکام و تکبّر متلاشی شده در عرصه عشق و احساس پوچی در تماميت زندگی است. خودکشی حاصل نوعی خودشاسی کافرانه و ظلمانی است که بدون نور هدايت و امام روحانی رخ می دهد و در برزخ بی معنائی به جان صاحبش می افتد و شهيدش می کند. به تحقيق معلوم شده است که انسانهائی که با فکر خودکشی روزگار می گذرانند انسانهائی رقيق القلب و شديداً عاطفی هستتند و در طبقه خودشان از طرز فکری عميق تر و جدی تر برخوردارند و عموماً آدمهائی بسيار کم آزارند و به جای انتقام از ديگران از خود انتقام می کشند. در بسياری موارد خودکشی حاصل عشق هائی ناکام و پاک بوده است.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۵ ص ۴۲

اما بنظر می رسد کته جنبه ای از روشنفکری دينی در طول تاريخ تا به امروز به سمت الحاد و انکار دين رفته است که کمونيزم و اگزيستانسياليزم دو تا از مشهورترين ايدئولوژيهای الحادی خروج کرده از روشنفکری دينی می باشد که دو انحراف و انشعاب و آفت بزرگ در نهمضت بزرگ روشنفکری دينی محسوب می شود که غايت اين هر دو به نيهيليزم (پوچی گرائی) انجاميده است. اين پوچی گرائی در عين حال يکی از مراحل عبور و انتقال معرفت از ماوراء طبيعت به طبيعت می باشد که برزخی هولناک در مسير تاريخی و عرفانی اين نهمضت است که صرفاً مربوط به عصر جديد هم نيست و سابقه ای تاريخی در سراسر جهان دارد. مثلًا گذار برزخی بودا را شنيده ايم که اکثر عرفا پشت سر نهاده اند. اين گذار در حکيمان بزرگی چون مولوی و خيام و حافظ هم درک می شود. ولی آنچه که خطرناک و مهلک است وجه عاميانه آن است کته امروزه در سراسر جهان شاهديم که انواب هيپی گريها نمونه ای از اين واقعه محسوب می شدند که در کشور خودمان نيز غوغا می کند. در واقع بايستی روشنفکری دينی در کشورمان بعد از انقلاب را عرصه گذار برزخی و نيهيليستی دانست که دامنگير عالم و عامی و پير و جوان می باشد. اين برزخ بيان ديگری از آخرالزمان نيز تلقی می شود. آخرالزمان فرهنگی و هويتی و اعتقادی در جهان مدرن تماماً محصول گذار روشنفکری دينی از اين برزخ است که بواسطه سواد عمومی و ارتباطات جهانی بسرعت هويتی جهانی يافته است و به مهلکه ای جهانی می ماند که جز با ظهور يک روشنفکر دينی کامل و جهانی که زبان عرصه پسامدرنيزم جهانی باشد امکان نجات نيست همانطور که همواره چنين بوده است.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۵ ص ۴۷

و اما بهتر است خود «تاريخ» را يکبار دگر بعنوان ظهور زمان در انسان دريابيم. کتب عالم هستی و موجوداتش در نيم نظری و به آنی به اراده کن فيکون خداوند پديد آمد. پس کل عالم هستی در زمان پديد نيامده است و لذا معنای تکامل در انديشه بشری که تماماً تاريخيگری و زمانيت است در حقيقت يک وهم است و واقعيت ندارد. يعنی تاريخ بعنوان گذشت زمان و جريانی که آغاز و وسط و پايانی دارد يک امر غيرواقعی می باشد. هر چيزی در بدو خلقت کامل بوده است. و اصلًا مفهوم آغاز و پايان يک مفهوم توهمی و خيالی است يعنی معنائی تحت عنوان «عمر» يک معنای برزخی و خلاف واقعيت است. در يک کلام هر آنچه که موجب فريب و جهل و غفلت و گمراهی و کفر بشر است حاصل اين توهمی است که تاريخ ناميده می شود. همه مفاهيم حاصل از اين پديده مجرد و ذهنی بشر فريبنده اند. و ظلمتی جز تاريخ نيست. تاريخ حاصل غفلت انسان از هستی خويش و معلول غيبت انسان از حضور خداست و قلمرو از خود بيگانگی بشر است.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۵ ص ۴۹

دموکراسي و نیهیلیزم

دموکراسی که بر پايه برابری و همسانی صوری و فکری و روانی و مصرفی بشر مدرن بنا شده است فلسفه تقديس پوچی باطنی بشر است زيرا فقط صفرها با هم برابرند. دموکراسی همان فلسفه جوامع و انسان رياضياتی است: فلسفه تساوی (=) نيهيليزم نه بعنوان يک فلسفه و گذار از برزخ انديشه بلکه بعنوان سقوط در ظلمت بی معنائی و بطالت و انجماد روح، اساس فلسفه دموکراسی و سوسياليزم غربی است که دو بيان از برابری و همسان سازی انسانهاست. درست به همين دليل دو نوع افراد به اين امر تن در نمی دهند. يکی اشراف و صاحبان قدرتهای بزرگ در جهانند که به لحاظ صوری از سائر مردمان تفاوتی عظيم دارند و هرگز نمی خواهند در سطح ديگران پائين آيند و معمولی و بخور و نمير شوند زيرا فقط در اين تفاوت احساس معنا می کنند. و نوع ديگر از افراد که به دموکراسی تن در نمی دهند عارفانند که دارای هويت و معنای باطنی هستند و پوچ نيستند و لذا در اين پوچی همسان ديگران نيستند زيرا دارای حرکت جوهری روح هستند.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۵ ص ۱۴۲

بهرحال از آنجا که اصلاح طلبان ما جناح اصول گرا را فاشيست می دانند به هايدگر فحش می دهند تا به گوشه قبای کسی بر نخورد ولی اصول گرايان چون اصلاح طلبان را طرفدار آمريکا می دانند به پوپر نسبت صهيونيست می دهند تا به گوشه قبای کسی در جناح مقابل برنخورد. آيا بهتر نيست به جای بر پا نمودن جنگ بين دو فلسفه بيگانه و ملحد برای اثبات حقانيت و يا عدم حقانيت جناحی به قرآن و سنت و عقلانيت خود رجوع کنيم؟ بهرحال که ما همديگر را مرتد و ملحد می ناميم بهتر است با معارف قرآنی باشد نه بواسطه فلسفه هايی که هر دويشان آشکارا ملحد هستند. حدود يکی دو دهه پيش بر سر فلسفه نيچه دعوای مشابه ای بر پا شد که حتی خون عده ای هم ريخته گرديد و اصلًا معلوم نشد براستی دعوا بر سر چه بود. آيا بهتر نيست اگر هم قرار است خونی براه افتد بر سر دفاع از اعتقادات خودمان باشد نه فلسفه ای بيگانه. آنهم فلسفه هايی که براستی هرگز فهم نشده اند نه در کشور ما بلکه حتی در خود اروپا هم فهم نشده اند مخصوصاً انديشته های ديالکتيکی و برزخی کسانی چون نيچه و هايدگر. همه دعواها بر سر چيزهايی است که فهم نشده اند: ليبراليتزم، دموکراسی، سوستاليزم، پلوراليزم و … بقول علی (ع): جهنمی جز بی معرفتی نيست.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۵ ص ۱۵۵

پایان افسرده زندگي دانشمندان

تقريباً همه دانشمندان بزرگ و بانيان علوم و فنون و نوابغ هنری و ادبی در نيمه دوم عمرشان دچار افسردگی بغايت شديدی می شوند درست در زمانيکه بايستی بخاطر آنهمه مکاشفات و اختراعات خود در اوج پيروزی و نشاط و اميد قرار بگيرند و نيمه دوم عمرشان را غرق در شور و شوق و شادی و رضايت و نيک بختی باشند. اين نتيجه وارونه از چه روست؟ زندگی افسرده و حسرت بار و گاه جنون آميز نيمه دوم عمر کسانی چون ارسطو، بوعلی، نيوتون، مادام کوری، فرويد، انيشتن، يونگ و امثالهم حجتی بر اين ادعاست. اينان خدايان عرصه علوم و فنون محسوب می شوند و افتخار جهان بشری هستند ولی اين چه عاقبتی است. پر واضح است که افسردگی و دلمردگی بکلی جدای از حزن و اندوه عرفانی بزرگان دين و معرفت می باشد که وجهی از عشق
آنهاست و اصلًا بمعنای حسرت و ندامت نيست بلکه بمعنای داغ هجران ياران و فراق دوست است و نه احساس پشيمانی و قحطی و برزخ روح. فکر آدمی به مثابه عرش خداست و قلمرو عرفات حق است و لذا نوابغ فکری بيش از سائرين مستحق و ملازم خداشناسی هستند. پس بهدر دادن اين وديعه ويژه الهی فقط در علوم دنيوی به نوعی خيانت در حق اين عاليترين نعمت خداست. اين خيانت بخويشتن است که مولد احساس حسرت و سرزنش خويشتتن می باشد زيرا عطش روح را ارضا نکرده است و بر برزخ وجود افزوده است.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۵ ص ۱۸۴

اعلان جرم برعلیه حضرت علم؟

اگر ما جهان سومی ها و مخصوصاً مسلمانان کمترين انتقادی به دانش اروپائی بنمائيم متهم به تحجر و بنيادگرائی و رجعت به غار نشينی می شويم در حاليکه خدايان علم و انديشه پسا مدرن غرب نخستين کسانی بوده اند که علمی بودن علوم اروپائی را از بنياد مورد سوال قرار داده اند هر چند که متهم به جنون گشته اند. مثل نيچه که کل مدرنيزم را به چالش گرفت و متهم به جنون ادواری و سفليس شد. ادموند هوسرل پدر فلسفه پديدارشناسی که دانش اروپائی را مواجه با برزخ و بن بست تاريخی معرفی نمود و او هم متهم به جهود بودن شد و طرد گرديد! هايدگر پدر اگزيستانستاليزم که مرگ فلسفه اروپائی را اعلان نمود و تکنولوژی غرب را قلمرو ظهور برزخ ناميد و او هم متهم به نازی بودن گرديد و مسکوت ماند. و يا اشپنگلر که تمدن غرب را در حال افول دانست و متهم به نيهيليست بودن گشت. آلبرت انيشتن بزرگترين نابغه علمی غرب که ماهيت علم اروپائی را به زير سوال برد و ادعا کرد که بايستی در اصول علوم غربی تجديد نظر نمود و او هم متهم به بيماری آلزايمر و جنون گرديد. آلبرت شوايتزر که پزشکی غرب را متهم به نژادپرستی و نژاد کشی در آفريقا نمود و محاکمه شد و… با اين احوال اگر مسلمانی به گوشه قبای علوم و فنون نقدی نمايد قبل از هر کس از جانب خود مسلمانان متهم به توحش و بلکه کفر و الحاد می شود چرا که پنداشته می شتود آن علمی که در قرآن مدنظر است جز علوم غربی نمی توان بود؟ و عجباآ؟ بيائيم باور کنيم که غرب زدگی ما جز در پرستش علوم و فنون غربی نيست.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۵ ص ۱۸۷

ما ايرانيان بين فراق و وصال در تردد هستيم و لذا دار يک فرهنگ و تاريخ برزخی و پريشانيم. اين همان اصل و علت دوگانگی ما بين ايرانيت و اسلاميت است که همواره وجود داشته و اين اواخر دو صد چندان شديدتر شده و گاه مبدل به نبرد می شود. سال نو اسلامی سيمائی غمگين دارد و سرآغاز سرگردانی و دربدری و تنهائی و محنت و هجران از عزيزان است. ولی سال نو ايرانی (زرتشتی) درست عکس اين وضع را دارد. و اينست که بالاخره هر بشری به يک جناح وصل يا هجران می پيوندد ولی ما ايرانيان بين وصل و هجران در ترديديم. و اين کل ماهيت ديالکتيکی فرهنگ و روحيه و هويت ماست که نه تاب وصل داريم و نه طاقت هجران زيرا مطلقيم. زيرا عاشقيم.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۵ ص ۲۴۸

ولی بهرحال آخرالزمان عرصه فروپاشی و انهدام سنت هاست و کسی را يارای ممانعت از اين واقعه جهانی نيست اين بدان معناست که آخرالزمان زمينه ساز قيامت به معنای عرصه تفريد و تنهايی بشر در حضور تنهای مطلق يعنی خداست منتهی کسی به اين حق می رسد و در قلمرو انهدام سنت ها نابود نمی شود که بر اين واقعه معرفت يافته و بتواند ريشه های باطنی سنت ها را در نفس خود کشف نموده و در واقع سنت ها را خودی و فردی کند همانطور که دين آخرالزمان هم دين باطنی است و فقط چنين کسی می تواند از برزخ و انحطاط مدرنيزم جان سالم بدر برده و به فراسوی سنت و مدرنيته راه يابد.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۵ ص ۳۰۹

روشنفکری دينی در تاريخ جهان به دو راه و روش متفاوت در جريان بوده است: فلسفه و عرفان. روش فلسفی راهی فردی و خود بخودی و تجربی است که گاه از اساتید و کتب هم بهره می گیرد و غايتش « فیلسوف » است. ولی روش عرفانی بر مبنای محبت و ارادت قلبی به يک انسان موحد و مؤمن است که امام يا پیر و مراد نامیده می شود و در مذاهب هندو به « گورو » موسوم است. غايت اين روش، عارف يا صوفی واصل است. اساس روش اول بر عقل و استدلال و فردگرائی است ولی روش دوم بر عشق و ايمان استوار است و معرفت حاصل آن می باشد. تجربه تاريخی نشان میدهد که در روش اول کسی به مقصود يعنی يگانگی ماده– معنا نائل نیامده است و جدی ترين سالکان به برزخی مادام العمر مبتلا گشته و گاه بخود کشی رسیده اند و يا در افیون ساقط گشته اند. فردريک نیچه يکی از مشهورترين نماد مدرن در اين مکتب است و صادق هدايت نیز نمونه مشهور در وطن ماست. روشنفکری دينی اگر به معرفت نفس نرسد جز پريشانی و پوچی عاقبتی ندارد. و اما معرفت نفس مستلزم داشتن يک يار روحانی است همچون آئینه ايی که بالوقفه خود را در آن می بینی.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۶ ص ۱۱

به هرحال در نهضت حدود سیصد ساله عصر « ايدئولوژيهای » مدرن غرب، اگزيستانسیالیزم آخرين فاز « ايدئولوژی » بود که بر آستانه معرفت نفس رسید و لذا همسايه عرفان است. ولی بدلیل افکار پیشاپیش خود نسبت به دين و اخلاقات فطری موفق به ورود بر اين عرصه نگشت و لذا دچار هويتی برزخی و بی عمل گرديد و نهايتا منافق ومذبذب از آب در آمد و توجیه گر هر فساد و ستمی گرديد. اگزيستانسیالیزم مسیحی ياسپرس و مارسل و تیلیخ هم به دلیل افکار و اکراه نسبت به شريعت عملًا مبتلا به سرنوشت سارتر و هايدگر شد.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۶ ص ۱۲

اگزيستانسیالیزم به ياری منطق کاهشی (سلبی) پديده ها را بر آستانه عدم کشانید و از آنجا مدعی شد که جز بواسطه يک واقعه عروج معنوی نمی توان به وجود محض رسید و اين عروج فلسفی را «ترانسدانس» نامید که به لحاظ لغت مترادف کشف و شهود عرفانی است. بنابراين فلسفه وجود در غرب به نیستی جهان رسید و لذا بطور طبیعی آنانکه به ترانسدانس اعتقادی نداشتند بانی فلسفه نیهیلیزم (نیست انگاری) شدند که در قلمرو ارزشها همان مکتب اصالت پوچی است. اين پوچی نیز در عرفان اسلامی همان برزخ است.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۶ ص ۴۳

انواع سلوک معنوی

«سلوک» بمعنای حرکت است و در اصطلاح ما حرکت جوهری و معنوی بسوی خداوند را گويند. بدين ترتیب کل عالم و آدمیان در حرکت و سیر الی الله هستند به جبر يا اختیار. سلوک جبری از دوزخ و طبقات آن می گذرد و به درک اسفل السافلین می انجامد به لحاظ منازل نفسانی. ولی سلوک اختیاری که در ارادت با پیر معنوی ممکن می شود و سراسر جهاد و مراقبه می باشد از برزخ می گذرد و به رضوان خدا می انجامد. سلوک جبری همان قلمرو عرف و سنّت و تقلید است. ولی سلوک اختیاری چند نوع است: سلوک عاشقانه، سلوک عارفانه، سلوک زاهدانه و سلوک مرکّب که شامل اين هر سه نوع مذکور است و سلوکی کامل و جامع محسوب می شود که کوتاهترين و سريعترين سلوکهاست و در غایت آن سه نوع سلوک رخ می دهد. سلوک اختیاری با زهد آغاز می شود و در کمال به عشق می رسد و در غایت عشق به عرفان می انجامد و سپس هر سه گوهره را داراست و مثلث وجود را تشکیل می دهد. و امّا گاه سخن درباره سلوک ديگری است که «اويسی» نامیده می شود که سلوکی بی وجود پیر و امام است. اين نوع سلوک ويژه انگشت شماری از اولیای خداست که پیشاپش به مدارجی عالی از تقوا رسیده اند و در مسیر زندگی در جستجوی يک آموزگار روحانی ناکام مانده اند و لذا خداوند آنان را بواسطه روياها و از نزد خودش هدايت می کند درست مثل خود اويس قرنی که در عالم رويا حضرت رسول اکرم (ص) را ديدار نمود و در ارادت وی قرار گرفت. ولی متأسفانه امروزه جرياناتی بولهوس و بیگانه از تقوا، راه و روش فاسقانه خود
را سلوک اويسی نامیده اند و عدم اطاعت از يک پیر معنوی را تقديس می کنند.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۶ ص ۷۳

فرق فلسفه و عرفان

بسیاری عرفان را همان فلسفه و يا جنبه ای از فلسفه و يا ادامه فلسفه می دانند حال آنکه چنین نیست. در کل تاريخ فلسفه هرگز هیچیک از مسائل و معماهای بشری به پاسخی واحد و بديهی نرسیده که عنصری از فرهنگ و باور بشر شده باشد. فلسفه، جهان برزخ ايده هاست و همه امورات بین بود و نبود سرگردان است زيرا مسائل و معماهای وجود انسان را در غیر انسان جستجو می کند به مانند اينست که آدمی برای شناختن يک پرنده به مطالعه در احوال و چگونگی کوهها بپردازد. مسائل و پاسخهای فلسفی به همین اندازه نامربوط و گمراه کننده است. و اما همه مسائل فلسفی فقط در نزد عرفا پاسخ يافته است زيرا عارفان انسان را در انسان جستجو می کنند يعنی خود را در خود می جويند نه غیر خود. حتی خودی ترين وجه فلسفه يعنی شناخت شناسی نهايتاً تبديل به منطق رياضی و يا روانشناسی فیزيولوژی بیوشیمی و رفتارگرائی شده است درست مثل علم طب که مبدّل به مهندسی بدن انسان گرديده است. عرفان به خود خدا میرسد و فلسفه به تکنولوژی. يکی به بهشت و دومی به جهّنم. فلسفه نیز در نزد بانیان اولیه آن در يونان باستان قرار بود به معرفت نفس بپردازد و از نخستین حکیمان يونان باستان جملگی عارفان بوده اند مثل پارمنیدز و زنون و جورجیاس و اگزنوفانس و سقراط. ولی محصلین فلسفه در سراسر جهان به گمراهی رفتند که حاصل اين گمراهی علوم و فنون است. که مبّدل به ارباب و خدای بشر شده و او را به دوزخ کشانیده و از ياد برده است.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۶ ص ۱۰۱

عشق، ماقبل و مابعد آن

آدمی تا قبل از تجربه يک رابطه عاشقانه به لحاظ هويت باطنی يک جانور شديد است. و در قلمرو روابط بیرونی هم موجودی اسیر عرف و عادات و قوانین و جبرها. و با عشق به قلمرو ارزشهای فطری وارد شده و برای نخستین بار صاحب اراده مختار و خلاق می گردد و در حیات اجتماعی نیز موجودی انقلابی می شود و می تواند پای بر بسیاری از جبرها بنهد و سرنوشت جديدی را برای خود رقم زند که منحصر بفرد خود اوست. لذا عشق عرصه هويت و انتخاب فردی است. فقط در عشق است که انسان با معنا و گوهره انتخاب در دل خود آشنا می شود زيرا عشق قلمرو حیات روحانی است. از عشق است که درب بهشت و دوزخ گشوده می شود. عاشق و معشوق هر چند که تحت الشعاع يک واقعه و نور واحدی قرار دارند ولی هر يک جهان و هويت مختص بخود را دارا می باشند که بسیار متفاوت و بلکه متضاد است. عاشق در مقام خالق است و معشوق هم در جايگاه مخلوق واقع شده است. و لذا هر يک عاقبتی مختص بخودش را دارد. رسالت عاشق تماماً از خود گذشتن بی مزد و منّت است و رسالت معشوق هم تماماً خود را يافتن توأم با شکر و ارادت است. هستی نوين معشوق همان هستی ايثارگرانه عاشق است. آفت و مرض مربوط به عاشق چیزی جز طلب مزد و منت نهادن نیست و آفت و مرض معشوق هم همانا احساس غرور و طلبکاری و سوء استفاده از محبت و ايثار عاشق است. ولی کجاست عاشق و معشوقی که از این امراض مبرا باشند. و لذا عمر عشق بر روی زمین کوتاه است. و بعد برزخ بی عشقی آغاز می شود که اگر عرصه کسب معرفت و توبه از کفران عشق نباشد بدون شک به دوزخ تباهی و فسق می انجامد و به جبر تزکیه حاصل می گردد. بهرحال آنکه عاشق نشده باشد انسانیت را در نیافته است.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۶ ص ۱۶۳

برزخ