تناسخ

اسلام و تناسخ
تناسخ يا حلول موجودی در انسان يا انسان در موجودی ديگر يکی از ارکان مذهب هندو است که چهار نوع دارد: نسخ، فسخ، مسخ و رسخ. که مربوط به چهار نوع حلول است: حلول جمادی، حلول نباتی، حلول حیوانی و حلول بشری. يعنی تبديل يک انسان بعد از مرگ به يک سنگ، گیاه، جانور و یا یک بشر ديگر. در اسلام اين معنا با تعبیری بکلی متفاوت وجود دارد که در قرآن هم اشاراتی به اين امر رفته است مثلا آنجا که: برخی از کافران بصورت میمون و خوک و سگ و امثالهم در می آيند. اين بدان معناست که کسی يا چیزی در روح يک انسان ديگر وارد شود و او را تسخیر نمايد. اين معنا البته درباره حلول اجنه و شیاطین وجود دارد که در حیات همین دنیا در کافران ر خ می دهد.
ولی همانطور که در قرآن آمده آدمی به لحاظ مقام و ماهیت نفسانی از مقام جمادی تا نباتی و حیوانی و انسانی و الهی قابل رشد و تعالی است. مثلا داريم که برخی از کافران از سنگ و بدتر از آن هستند برخی دگر حیوان و پست تر از آن هستند و الی آخر. اين بمعنای تناسخ نیست. بلکه آدمی با مرگش که صورت آدمی و تن بشری ر ا از دست داد به نفسی عريان میرسد و لذا ماهیت نهان او تعیّن می يابد که می تواند صورت جمادی، نباتی، حیوانی، بشری و يا الهی و نوری داشته باشد. در عرفان اسلامی انسان کامل را دارای هیکل نوری می نامند و اين دال بر ماهیت باطن اوست. پس می بینیم که تفاوت اين معنا در هر مذهبی فقط دچار تفاوت تعبیر و استنباط است.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۶ ص ۴۳

وجود و رابطه

انسان مخلوق روابط خویش با سائر موجودات است مثل هر موجود دیگری درجهان هستی. روابط هر موجودی منبع تغذیه حیات و هستی اوست و نیز ارکان وجودش در بستر هستی. روابط هر انسانی به مثابه تار و پود نامرئی وجود اوست و پایه های نامرئی اسکانش در جهان. هر انسانی در دیگران خلق می شود و هویت می یابد و استمرار دارد. ارتباط مادی هر فردی با مادیت جهان موجب حیات و هستی مادی اوست و ارتباط معنوی و روحانی او با سائر موجودات هم موجب حیات و هستی معنوی و جاودانه اوست. ارتباطات جمادی موجب موجودیت جمادی است. ارتباطات نباتی موجب موجودیت نباتی است. ارتباطات حیوانی هم موجب موجودیت حیوانی است. و ارتباطات ویژه انسانی هم موجب موجودیت و بقای انسانی اوست. و اما ارتباطات ویژه انسان چه نوع ارتباطی است؟ بدون شک ارتباطات معرفتی بر اساس اعتقادات جاودانه به ماورای طبیعت هم موجب موجودیت متافیزیکی و روحانی انسان است. ولی ارتباط ماورای طبیعی انسان با سائر انسانها و موجودات بواسطه ارتباط قلبی ممکن می شود نه صرفاً ارتباط ذهنی. دریافتهای ذهنی حاصلی از رابطه قلبی که همان معرفت و حکمت است از جمله نشانه های رابطه روحانی از طریق قلب است. روابط اقتصادی و سیاسی و علمی و فنی و هنری و حتی دینی اگر از طریق رابطه قلبی نیست صورتی از ارتباط جمادی و نباتی و حیوانی است. رابطه ذهنی انسان با خود خداوند هم لزوماً نمی تواند موجب موجودیت ماورای طبیعی باشد مگر اینکه از طریق دل باشد که همان ایمان است و گرنه رابطه صرفًاً فلسفی با خداوند نهایتاً به ماتریالیزم و ناتورالیزم و انواع الحاد می انجامد که لطیف ترین این الحاد مدرن اگزیستانسیالیزم و عرفان نظری است. انسانی ترین رابطه هر فردی با یک انسان دیگر ممکن می شود که اگر از طریق دل نباشد مبدل به رابطه ای شیطانی می شود زیرا روح انسانی دخیل است و با روح یک انسان دیگر فقط بواسطه دل می توان مربوط شد و به موجودییت روحانی رسید. و اما رابطه روحانی با یک انسان دیگر مستلزم آن است که لااقل یکی از این دو دارای قلبی زنده باشد و قلب زنده در وجود یک انسان مخلص و عارف است و لاغیر. بنابراین موجودیت انسانی برای یک فرد فقط در رابطه ای عرفانی با یک پیر مراد ممکن است و لاغیر. و تا زمانیکه چنین رابطه ای پدید نیامده است انسان هنوز وارد عرصه خلقت و موجودیت انسانی نشده است و هنوز در موجودیت حیوانی و نباتی و جمادی قرار دارد. و بسیارند کسانی که حتی موجودیت حیوانی هم ندارند و دارای موجودیت نباتی
هستند و گاه حتی موجودیت نباتی هم ندارند و همردیف جمادات می باشند. این دسته های بشری در قرآن کریم مذکورند. بنابراین انسانیتت بشر مخلوق ارادت عرفانی با یک امام زنده و عارف است که خود محل حضور روح خداست و لذا مرید را صاحب روح و زنده به انسانیت می کند. در واقع عارف در جایگاه خداوند قرار دارد که روح خدا را در مریدان می دمد و آنان را زنده به انسانیت می نماید و آدم می سازد. و آنگاه از مرید می پرسد: « آیا من رب تو نیستم ؟» مرید باید عملا پاسخ دهد. ولی چه بسا مریدانی که دچار کبر و غرور و انکار ابلیسی شده و رب خود را انکار نموده و از اطاعت سرباز می زنند و به پیروی از ابلیس می پردازند. بهرحال آنان از قلمرو و حیات و هستی حیوانی خارج شده اند زیرا صاحب روحی از جانب امام خود گشته اند منتهی با این روح یا بسوی خدا می روند که همان اطاعت از امام است و یا بسوی ابلیس می روند و به امام خود پشت می کنند و کوس انالحق می زنند. بنابراین انواع و درجات روابط هر فردی میزان و مقام وجودی او را تعیین می کند و سرنوشت او را به فعل می آورد: جمادی، نباتی، حیوانی، شیطانی و الهی (ارادت عرفانی). آنانکه با امامی مربوط شده و حیات روحانی می یابند ولی از امر و اطاعت او خارج می شوند دچار موجودیتی شیطانی هستند. هر انسانی بالقوه دارای انواع احساس وجود است: احساس جمادی، احساس گیاهی، حیوانی، شیطانی و الهی. ولی هر کسی در آن واحد در یکی از این مقامات وجودی مستقر است. و دیگر مقامات را در نوردیده و بر آن احاطه دارد. ولی از مقام حیوانی به بعد مربوط به قلمرو حیات دینی می باشد که از رابطه با یک مؤمن عارف آغاز می شود و بر سر دوراهی ابلیس – خدا قرار می گیرد و انتخاب می کند. آدمی با مرگش به مقام وجودی که اخذ نموده باز می گردد و این توشه زندگی جاوید اوست. برخی به عالم جمادی ملحق می شوند برخی به گیاهان می پیوندند، برخی به حیوانات، برخی هم با شیاطین محشور می شوند و اندکی هم با مؤمنین و مخلصین گرد هم می آیند. این مسئله در قرآن کریم بوضوح ذکر شده است و امری مختص فلسفه تناسخ نیست. بسیاری از حیوانات، گیاهان و سنگهائی که در اطراف ما حضور دارند آدمیان هستند گاه با اندک دقتی می توان صورت بشری را هم در آنان به چشم دید. همه این مقامات و عواقب وجودی محصول همنشینی و رابطه است. آنکه اشیای زندگیش را می پرستد در موجودیت جمادی سقوط می کند. آنانکه حیوانات را می پرستند (مثل سگ پرستان) به حیوانیت خود باز می گردند و الی آخر. آدمی بذری است که در غیر رشد می کند و بسته به ا ین امر است که این «غیر» چه کسی یا چه چیزی باشد. آدمهائی هستند که از سنگ هم سخت ترند مثل کسانی که آهن و بتون را می پرستند (اتومبیل و ساختمان). و اینان ساکنان درک اسفل السافلین هستند و بعد از مرگ بهمان مقام باطنی خود باز می گردند و اینان کسانی هستند که امام خود را درک نموده و اطاعت نکرده اند و منافق شده اند که «براستی منافقین در درک اسفل السافلین قرار دارند.» قرآن – آدمی بهر چه که دل بدهد بهمان مقام وجودی می رسد. آنکه دل را به امامی زنده بسپرد خدایگونه می شود.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۱ ص ۱۵۴

چگونه عاقلی دیوانه می شود

از بازی با عروسک تا گردو بازی و سپس خاله بازی و معلم بازی. و سپس دختربازی و پسربازی و عشق بازی و سپس علم بازی و سیاست بازی و آزادی بازی و سپس قمار بازی، دین بازی و خدا بازی و …. براستی که بی ریاترین و بی خطرترین بازیها همان توپ بازی است که امروزه کشتار هم می دهد. بقول قرآن، حیات دنیا بازی و بازیچه ای بیش نیست. آدمی با جد ی ترین و مقدس ترین چیزها هم بازی می کند. در واقع این عمر آدمی است که به بازی گرفته می شود. خداوند می گوید: شما را به بازی نیافریده ام و اگر قصد بازی داشتم با خودم بازی می کردم، براستی آدمی فقط بازی کردن با خودش را نمی داند اگر فقط یک روز با خودش به تنهائی بازی کند دست از هر بازی می کشد و جدی می شود. آنکه دیگران را بازی می دهد خودش هم بازیچه می شود. بازیهای آدمی انتهائی ندارد فقط سوژه ها و اسباب بازیها فرق می کنند هر کس در شرایط خود بازی می کند زیرا خود را نمی شناسد که چیست و چه گنج بی انتها و جاودانه ایست . آدمی اگر ابدیت خود را باور کند دست از بازی می کشد. و این باور به ادعا و کلام نیست. بسیارند که مشغول دین بازی و علم بازی و مردم بازی و خدابازی هستند که خطرناکترین بازیهاست و بدترین عواقب را دارد. « هر جنگی اولش بازی بود « علی (ع). تیمارسیتانها مملو از کسانی است که روزی عقلایی بزرگ بوده اند ولی در جریان بازی با مقدسات به جنون افتاده اند: بازی با عشق، با جان مردم، با باورهای دیگران با اعتماد دوستان، با عواطف فامیل، با رأی مردمان و بازی با دردها و بدبختی کسانی که بدانها رجوع کردند . و نهایتاً بازی با نعماتی که خداوند بدانها داده بود تا بدینوسیله رشد وهدایت یابند و از بچگی و بازیگری بیرون آیند. بازی، عقل انسان را تباه می کند . لذا شاهد کسانی هستیم که غول بچه هائی دیوانه و آدمخوارند و آنچه که آنان را تا این حد به بازیگری کشانیده تیترها و مدارکی است که با خود حمل می کنند. ولی لذا شاهد موجی از ملایان و دکترها و هنرمندان و دولتمردان و دانشمندان دیوانه هستیم که گاه کارشان به تیمارستان می کشد و دیگر داروهای آرام بخش و روان گردان قادر به مهار جنونشان نیست. تبهکاری و جنایت ترمینال بازیگری انسان است بسیاری به جرم و جنایت معتادند و نه محتاج. جن زدگی و تناسخ روح حاصل غایت بازیگری است و یکی از انواع صورتهای بازیگری هم ریا است که در سینما تبدیل به حرفه ای مقدس می شود و لذا خود سینما یک دانشگاه بازیگری تا سرحد جنون و جنایت است که انواع بازیها را آموزش می دهد: از عشقبازی تا دین بازی و سیاست بازی و جنایت بازی.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۱ ص ۱۹۶

فلسفه تأویل واژه ها

ما بانی تأویل واژه ها هستیم و نه فقط تأویل اصطلاحات فلسفی و دینی و عرفانی و آیات الهی. بلکه تأویل کننده ابتدایی ترین واژه های روزمره هستیم. چرا که همه واژه ها در نزد مردم واژگون شده اند و این راز واژگونی بشر است. «تأویل» یعنی یافتن اولیت و ازلیت و مبدأ نخستین واژه ها. واژه ها در نزد بشر گم و مسخ شده اند و هر واژه ای لانه صدها اجنه و شیاطین و توهم و جنون گشته است. و ما واژه ها را برون افکنی و لاروبی و محتوی زدایی می کنبم و بدینگونه اصالت هر واژه ای خودش با ما سخن می گوید و معنای حقیقی اش را معرفی می کند. مسخ و از خود بیگانگی انسان محصول مسخ و بیگانه شدن واژه هاست زیرا آدمی چیزی جز واژه ها نیسبت. انسان حیوان واژوی است. و ابلیس زدگی آدمی چیزی جز تناسخ واژه ها نیست. پس ما واژه ها را ابلیس زدایی می کنیم و از ظلمت و ظلم می رهانیم و لذا بر پاکننده عدل واژه ها هستیم و بدینگونه بر پا کننده عدل وجود انسانیم. و این قیامت واژه هاست که اساس قیامت کبری است. منظور از «دایرة المعارف عرفانی» چیزی جز تأویل واژه ها و قیامت معانی نیست که در آخرالزمان تنها راه نجات انسان است چرا که آخرالزمان هم آخر الزمان واژه هاست که قلمرو انهدام واژه هاست و ما واژه ها را از نابودی می رهانیم و این تنها راه نجات از نیهیلیزم آخرالزمان است.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۳ ص ۱۱۹

روانكاوی ابن ملجم
«از من تقلید نکنید که کافر می شوید». علی (ع)

روانکاوی ابن ملجم در حقیقت روانکاوی نوع کثیری از هویّت بشر در قلمرو تقلید نسبت به یک مرجع دینی است به خصوص که این مرجع اسوه محبت و شفاعت باشد. علی (ع) در حقیقت به مثابۀ پدر خوانده ابن ملجم بود که محبت را در حق او به کمال رسانید. بخل و احساس حقارت این فرزند ناخلف در قبال مهر علی (ع) وی را به تقلیدی جنون آسا نسبت به آن حضرت کشانید تا بتواند با وی برابری کند. همانطور که اراده به برابری ذاتا بر خاسته از کفر و سلطه و بخل بشر است که مولّد تقلیدی کورکورانه می شود و موجب تناسخ شخصیت مقلّد می گردد تا آنجا که خود را با مرجع و مراد و امامش عوضی می گیرد و همه کفر و جهل و فساد نفس خود را در او می بیند و محبت و کرامت و حق او را هم از خود می پندارد این عاقبت تقلید است که اساس نفاق در مذاهب تاریخ بوده است. مردان حق نظر بر قلوب و ذات مردم می کنند و الوهیّت وجودشان را مخاطب می سازند و این همان قلمرو کرامت و شفاعت و معجزه روحانی این مردان خدا در وجود دیگران می باشد. و اینهمه در یک کلام بر خاسته از قدرت عشق بی قید و شرط این انسانها نسبت به خلایق و خاصّه مستضعفترین آنهاست. و ابن ملجم یک یتیم بی خانمان بود که به واسطه علی (ع) به بی نیازی و قدرت و هویّت رسید ولی به جای اطاعت و ارادت بی قید و شرط به تقلید بخیلانه پرداخت تا به مقام علی (ع) برسد البته نه مقام معنوی که مقام اجتماعی آن حضرت. زیرا عشق به معنویت موجب بخل و عداوت و تقلید نمی شود بلکه عشق به قدرت است که چنین جنونی را دید می آورد. آدمی هرگز از تقلید به مقام مرجع خود نمی رسد بلکه از طریق ارادت و اطاعت چنین می شود. از همان آغاز جوانی چنین بخل و تقلیدی در ابن ملجم بارز شد و مورد اخطار و تنذیر پیامبر اسلام و علی (ع) قرار گرفت. حتی به روایتی رسول اکرم (ره) به او گفت که اگر دست از این راه و روش بر ندارد قاتل امامش خواهد شد. ولی ابن ملجم توبه نکرد و فقط پیچیده تر شد تا اینکه کارش در این مالیخولیا به آنجا رسید که امامش را کافر و ملحد و خارجی نامید و خود را امام و ناجی مسلمین پنداشت و دست به کار قتل علی (ع) شد آنگونه که می دانیم. همه اهل تقلید دیوانه اند و اگر بتوانند امام کُش هستند. نکته بسیار دقیق و سرنوشت ساز در امر دین همانا تفاوت اطاعت و تقلید است. بسیاری اطاعت را تقلید می پندارند. در حالیکه خداوند در قرآن کریم مؤمنان را حتی دعوت به تقلید از قرآن نکرده است بلکه امر به اطاعت از رسول و امامان زنده نموده است. قرآن فقط برای مطالعه و تفکر است و نه برداشت نسخه های خوشبختی برای سعادت دین و دنیا. ولی همه منافقان (کافران پنهان) به راه تقلید خودسرانه می روند. و تقلید نه تنها عملی میمون وار است بلکه واکنشی خصمانه است که در لباس دوستی پنهان گشته است. تشیع راه تقلید از سنّت رسول و یا آداب امام نیست بلکه اطاعت از امر مرجع دینی است. زیرا راه دین، راه تقواست یعنی راه فائق آمدن بر منیّت و ارادۀ شخصی است که همان ابلیس نفس می باشد. بنابراین تقلید خودسرانه از قرآن یا رسول و امامی همان خود پرستی و کفر است که لباس دینی بر تن کرده است و این همان راه نفاق است که خداوند آنرا پست ترین راهها نامیده و پیروان این راه و روش را از اهالی درک اسفل السافلین خوانده است. نفاق که بزرگترین دشمن دین می باشد محصول این راه و روش است و ابن ملجم اسوه تاریخی آن می باشد. همه امامان به دست این افراد شهید شده اند. یادمان باشد که یهودا یکی از حواریّون مسیح یک ابن ملجم دیگر بود که مسیح را به چند سکه فروخت. این عاقبت ریاست طلبی دینی و اراده به قدرت تحت عنوان دین و معرفت می باشد.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۳ ص ۱۶۴

فیثاغورس «ریاضیدانی که پیامبر شد»

شاید کسی نداند که فیثاغورس کاشف و بانی علم ریاضیات و در واقع پدر علوم و تمدن اروپایی یک صوفی مرتاض و قدیسی صاحب شریعت و آیینی ویژه بود که در سدۀ پنجم قبل از میلاد مسیح در یونان به عنوان یک پیامبر و قدیس شناخته می شد نه یک دانشمند و ریاضیدان. و اینکه در طول تاریخ چه شد که از این مرد به غایت عجیب فقط چند قضیه هندسی باقی ماند و از فلسفه و مذهب او حتی نامی هم باقی نیست و امروزه او را فقط بانی و پدر علم هندسه می دانند و بس. فیثاغورس یک صوفی بود و آیین تربیتی و تزکیه نفس ویژه ای داشت و جامعه ای نیز پدید آورده بود که پیروان مذهب او بودند و به مریدانش شدیدترین ریاضت ها را می آموخت که یکی از آن ریاضت ها پنج سال سکوت مطلق در سر آغاز تشرف به این آیین بود و می دانیم که خموشی بزرگترین ریاضت هاست که در عرفان اسلامی به مثابه آخرین مرحله سلوک معنوی
می باشد که به معنای فنای در حق است و بقول مولانا: آنکه را اسرار حق آموختد مهر کردند و دهانش دوختند گویی ریاضیات یکی از کرامات و الهامات غیبی حاصل از ریاضت در مکتب فیثاغورس بوده است و از همین منشا می توان درک کرد که همه بانیان انواع علوم در طول تاریخ حکیمان الهی و قدیسین بوده اند و اصول اولیه همه علوم دارای ماهیت الهامی و عرفانی است و هرگز بر اساس تعقل و منطق علیتی حاصل نیامده است. همانطور که حضرت زرد تشت در قوم آریا بانی بسیاری از علوم و فنون بوده است. امروزه هر انسان ریاضی فهمی می تواند درک کند که مثلا قوانین و معادلات هندسی که از فیثاغورس بر جای مانده مطلقاً ادامه تحقیقی اصول ماقبل خود نبوده است و بلکه این قوانین در عالم رویا و الهام رخ نموده است. درست به همین دلیل او برای اعداد و اشکال هندسی هویتی قدسی و الهی قائل بود او معتقد بود که عالم وجود تجلی اعداد هستند او اعداد را اتم های ذات هستی می دانست. از این رو فیثاغورس را بنیان گذار ریاضیات مطلق یا ریاضیات ماورای طبیعی می دانند که اساس این علم غیبی بعد از او توسط هیچ فیلسوف دیگری درک و پیگیری نشد و بلکه امروزه در بررسی تاریخ فلسفه و دانش غرب این اندیشه های فیثاغورس را به حساب توهمات و خرافات و جنون او می گذارند و به تمسخر می نگرند ولی هرگز نمی توانند پاسخی علمی و منطقی بر تمامیت اندیشه فیثاغورس بیابند که مثلا چگونه از چنان ذهنی آشفته و خرافی آن معادلات بسیار پیچیده مثلثاتی پدید آمده است که تا به امروز اساس علم هندسه به عنوان مادر علوم است.
فقط در میان علما و عرفای اسلامی برخی بودند که برای حروف و اعداد ماهیتی متافیزیکی و قدسی قائل بودند که البته از مکتب امامان شیعه پدید آمده بود و بر همین اساس فرقه هایی صوفیه همچون حروفیه و نقطویه بوجود آمدند. البته چنین نگرش قدسی و خدایگونه به اعداد و حروف ریشه در عرفان هندو دارد همانطور که به لحاظ تاریخی کاشف اعداد را هندو ها می دانند. علم جفر و ابجد و علوم خفیه در میان عرفای اسلامی هم ریشه در همین نگرش هندی و فیثاغورسی دارد که البته در مکتب امام محمد باقر (ع) این علم یک بار دگر احیا گردید و وارد عرصه تفسیر و تأویل متون مقدس شد که مثلا در رساله بسیار مرموز « ام الکتاب » که آموزه های امام محمد باقر است به چشم می خورد. فیثاغورس در سده پنجم قبل از میلاد در یونان به دنیا آمد و به واسطه نبوغ حیرت آوری که از وی آشکار شد او را پسر آپولون یکی از خدایان اصلی یونان می دانستند زیرا کرامات و معجزات بسیاری هم به او نسبت دادند. او معتقد به جاودانگی و بازگشت روح بود و همچنین به تناسخ ارواح اعتقاد داشت و لذا تزکیه نفس را امری واجب می دانست تا انسان در رجعت دوباره اش به جهان در عالم نباتی و حیوانی رسوخ نکند و بلکه لایق همنشینی با خدایان باشد. می گویند که وی درست به همین دلیل برای حیوانات و گیاهان هم موعظه می نمود و برای آنان دعا می کرد.

دائرةالمعارف عرفانی جلد ۳ ص ۲۰۸

فلسفه «بنیاد گرائی»

به لحاظ مذهبی هزاره سوم میلادی را بايستی دوران بنیاد گرائی دينی در همه مذاهب جهان دانست. بشر از زمان خروج آدم و حوا از بهشت از اصل و بنیاد دين خدا جدا شد و بتدريج در طول تاريخ دچار استحاله و تناسخ گرديد و خود را گم کرد و در آخرالزمان درست آنگاه که در انتظار ظهور بهشت زمینی و مصنوعی خود بود مواجه با آتش دوزخ از بطن صنعت و تکنولوژی شد و همه آرمانها و تلاشهای خود را وارونه يافت. و اما اينک يکبار دگر به ازلیّت و اصل بنیاد خود باز می گردد. و ما اينک در سر آغاز اين رجعت کبیر تاريخی قرارداريم. بدون شک اين آغاز در مراحل اولیه اش بسیار عجولانه و خام و مشرکانه و حتی جنون آمیز است و اين بدلیل گدازندگی فزاينده آتش دوزخ است که بقول قرآن کريم آشکار شده است. عملیات خشونت بار و نابخردانه مخرب اين رجعت همچون عملیات ارتجاعی و ضد بشری و ضد مدنی برخی از گروهها و جريانات، نشانه ای از اين واکنش کودکانه است مثل انقلاب دهقانی پولپوت در کامبوج و يا جريان موسوم به «طالبان» در افغانستان و برخی واکنش های کور ديگر. اين رجعت جاودانه دينی بیش از هر امری نیازمند معرفت نفس فردی و تاريخی است بدانگونه که نخستین جرقه هایش را در انديشه علامه اقبال لاهور ی و دکتر شريعتی در جهان اسلام شاهد بوده ايم و نمونه ديگرش را در مذهب هندو می توان در نهضت گاندی سراغ گرفت. در جهان مسیحیت نیز مشابه چنین جرقه های فکری را میتوان در انديشه کسانی چون هايدگر ، ياسپرس و تیلیخ درک نمود و حتی در جهان يهود هم کسی چون مارتین بوبر از پیشگامان اين بنیادگرائی عرفانی می باشد. و همه اين جنبش های نو پا دارای ماهیت و گوهرهای واحدند و آن رجعت جاودانه به اصل ناب حقیقت دين است. اين ناب گرائی اجتناب ناپذير است زيرا آتش دوزخ روز به روز سوزاننده تر می شود.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۶ ص ۹

بزرگترین زن گمنام تاریخ ایران «خرّمه»

نهمت مزدک در ادامه نهمت عرفانی مانی، آخرين موج انفجار حکمت دين زردتشت بود که يکبار دگر برای آخرين بار در پايان اجل اين نخستين دين توحيدی جهان، حقيقت مغانه را به عرصه ظهور رسانيد و مورد سرکوب خونين موبدان منافق دستگاه ساسانی قرار گرفت و دستور قتل عام و نسل کشی مزدکيان آغاز شد و مزدک نيز شهيد گرديد و همه رهبران اين نهضت نابود شدند. خرّمه همسر مزدک با لباس مردانه سوار بر اسبی راهی غرب ايران شد و حکمت همسرش را در اين ناحيه از ايران احياء نمود که به نام همو يعنی مذهب خرّم دينی مشهور گشت. و بدينگونه حقيقت ناب مذهب زرتشت از استحاله و تناسخ موبدان وابسته دربار شاهان ساسانی نجات يافتت و بستر رشد اسلام ناب محمدی و حکمت علوی شد و بدينگونه اولين دين توحيد تاريخ با آخرين دين خدا پيوند خورد و اول و آخر دين حق در سرزمين ايران به وصال رسيد و اين واقعه کبير تاريخی جز به همت خرّمه اين زن اسطوره ای ايران ممکن نمی شد. وی عامل پيوند اول و آخر دين خدا در خاک آرياست. و می دانيم که ادامه مذهب خرم دينی بود که مولد اساطيری چون ابومسلم خراسانی و بابک خرّم دين گرديد که موجب نابودی خلافت بنی اميه گشت و بستر فرهنگی رشد تشيع شد. پس در واقع اين زن، ناجی حق دين زرتشت و بانی بستر رشد تشيع در ايران می باشد.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۵ ص ۲۵

خداشناسی اجتماعی

جامعه بعنوان قلمرو تمدن و تاريخ بشری در آن واحد هم می تواند عرصه گمشدگی فرد باشد و هم رشد و هدايت. قرآن کريم مؤمنان را از پيروی از اکثريت جامعه يعنی روح حاکم بر مردمش منع نموده و اين پيروی را منجر به ضلالت می داند. جامعه يکی از مهمترين زمينه های از خود بيگانگی افراد و نيز يکی از جبرهای حاکم بر فرد می باشد. هر فردی در رابطه با سائر افراد جامعه تجزيه و تحليل می رود و بدينگونه مسخ و بی هويت می گردد و اين همان ضلالت است. مؤمنان بايستی در حين حضور در جامعه مراقب اين تناسخ روح خود باشند. در يک ضرب المثل فارسی به زبان ساده راز مصونيت فرد در جامعه بيان شده است: خدا يکی، يار يکی، دل يکی، دلدار يکی. و اين راز خداپرستی در جامعه است. کسی که می خواهد به همه دل بدهد و بقول معروف با همه باشد و دل همه را بدست آورد محکوم به گمشدگی و تباهی و تناسخ روح است. فقط کسی که دل به يکی دارد که آن يکی هم بی شک کسی جز امام هدايت و يار صديق نيست می تواند در جامعه بماند و رشد کند و بی هويت و پوچ نشود. جامعه بزرگترين دشمن دل و دين و هويت و سعادت فرد است مگر اينکه فرد در جامعه در جستجوی يک يار صديق به مثابه امام هدايت خود باشد. و فقط تحت الشعاع نور وجود او می تواند گم نشود. همه گمشده ظلمت جامعه و مدنيّت هستند الا کسی که دل و اعتقاد و اراده به يک نفر دارد. چنين کسی می تواند خدا را در ميان خلق درک کند و در ميان مردم دل و دين و اراده از کف ندهد. مخلصين و عارفان و صديقين به مثابه نور خدا و يگانگی در ميان مردم هستند و مظهر «هو» در روابط من–توئی می باشند و قلمرو هويت فرد در جمع.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۵ ص ۲۷۴

آدم و حوا, آخرالزمان, اشراق, امامت, انسان کامل, امام  زمان, ایدز, برزخ, بهشت, تناسخ, جهنم, حافظ, حلاج, حکمت, حکومت اسلامی, خداشناسی, خودکشی, دکتر علی شریعتی, زرتشت, شفاعت, صادق هدایت, ظهور امام  زمان, عرفان, عرفان اسلامی, عرفان حلقه, علائم ظهور, عذاب, غیبت, فلسفه, فلسفه نماز, قیامت, کرامت, متافیزیک, معراج, مولانا, مولوی, مهدی موعود, نجات, وحدت وجود, هایدگر, هرمنوتیک

تناسخ