مولانا

قرآن فارسی و اسلام ایرانی

هيچ دين و آئين برحق و الهی در هيچ قومی راه نيافت الا اينکه کتاب آسمانی آن دين و پيامبر بر قلوب برخی از حق پرستان و مؤمنان آن قوم نازل شد و به زبان و منطق و عقل و احساس همان قوم جاری شد. يعنی هرگز دين اسلام و معارف قرآنی مستقيماً از خود پيامبر و قرآن به ايرانيان نرسيد الا اينکه موجب تقليد و اکراه و نفاق شد. بلکه نور اسلام و حکمتهای قرآن و وحی محمدی از دل سلمان فارسی نازل شد و در آن کارگاه تبدیل به فرهنگ و احساس ايرانی و فارسی شد و به ايرانيان رسيد. از دل محمد (ص) بر دل سلمان و از دل سلمان بر قلوب ايرانيان. آن اسلامی که مستقيماً از اعراب به ايران رسيد در واقع به ايرانيان به زور تحمیل شد که اسلام امثال غزنويان و سلاجقه و صفوی را پديد آورد که دشمن جان و ناموس و شرف ايرانيان بودند که اسلام بنی عباسی بود و نه اسلام محمد و علی. خداوند با هر قومی با زبان همان قوم سخن می گويد.
عرفای ايرانی محل نزول قرآن فارسی بر قوم ايرانی بوده اند. همانطور که آن نور از دل سلمان به شمس
تبريزی نازل شد و از شمس بر مولانا جاری شد و در مولانا منجر به انفجار مثنوی و غزليات گرديد و بمدت
حدود هفت قرن نور هدايت ايرانيان بوده است. و بيهوده نيست که سلطان فقه شيعی در ايران يعنی شيخ بهائی کتاب مثنوی را قرآن فارسی می نامد و اين يک توصيف هنری و ادبی و ذوقی نيست بلکه عين واقعه است.
بنابراين هرگز ايرانيان مستقيماً از طريق قرآن عربی نور اسلام را دريافت نکرده اند الا اينکه دچار سرگشتگی
و نفاق شده اند. نور ناب حکمت علوی و وحی محمدی از درب وجود کسانی چون سلمان و مولانا و حافظ و
عطار و بابا طاهر بر ايرانيان تابيده است نه مترجمين قرآن و حديث و معلمين ادبيات عرب و تعاليم قرآنی و


فقهی. در واقع بايد گفت که آنچه که عرفان ايرانی ناميده می شود همان اسلام ناب محمد و امامت علوی بر قوم ايرانی است. پس در واقع پيامبران شيعه ايرانی همان عرفای ايرانی هستند که به زبان دل و جان ايرانیان سخن گفته اند و نه حتی عرفای عرب زبان مثل ابن عربی يا حتی ايرانيان عرب گوی مثل مالصدرا. درست به همين دلیل هرگز عرفان ملاصدرائی بر فرهنگ ايرانی وارد نشده و نخواهد شد ولی عرفان مولوی و حافظ، باباطاهر و صفی و مشتاق را روستائيان بيسواد ما هم دريافته اند و اتصالشان به دين اسلام از اين راه است.
اين است که اسلام از درب حوزه های علميه دينی ما هرگز بيرون نرفته و وارد فرهنگ مردم ما نشده است و
لذا تنها اتصال روحانی و حوزه ای ما با مردم فقط و فقط از طريق روضه های امام حسين است که با زبان و
احساس فارسی است و اگر همين هم نمی بود هرگز حوزه های دينی ما نمی توانست بقا و استتمرار يابد. در
واقع حوزه های ما فقط زنده به نور کربلای حسينی هستند يعنی نزول حسينی در ايران. بقای اين حوزه ها
هرگز بواسطه فقه و ادبيات عرب و تفسير قرآن و حديث نبوده است و همه علمای حوزه ای ما به اين امر
معترفند. پيروزی انقلاب اسلامی هم سندی آشکار بر اين ادعاست. رهبر انقلاب بواسطه فقه و ادبيات عرب و
معلومات قرآن عربی با مردم ارتباط برقرار نکرد بلکه بواسطه عرفان و زبان امّی و دهاتی بود که نور عدالت
علی را به مردم رسانيد و رهبر شد. اين نکته ای بس مهم است که هرگز مورد توجه تحلیل گران و انقلاب
شناسان ما نبوده است و بلکه اکثراً انکار و گاه مسخره هم شده است. ارادت جوشان امام خمينی به مولانا
جوابگوی ادعای ماست.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۵ ص ۷۲

ابن عربی, اسلام شناسی, تأویل قرآن, تشیع, حافظ, حقیقت محمدی, حکمت, حکمت الاشراق, دکتر علی شریعتی, عرفان, عرفان اسلامی, علی شناسی, فلسفه, فلسفه ملاصدرا, مولانا, مولوی