آدم و حوا
زن و نخستین گناه: ناز

«گفتیم که ای آدم با همسرت در بهشت بی هیچ زحمتی زندگی کنید و از نعمات آن از هر چه خواهید بر خوردار باشید و فقط به این درخت (ملعون) نزدیک نشوید که به ظلم مبتلا خواهید شد. پس شیطان هر دو را وسوسه و گمراه نمود و از بهشت بیرون کرد و گفتیم که هر دو از بهشت من خارج شوید که زین پس دشمنان همدیگرید.» سوره بقره.
همه جا آرام و فضا از عشق آدم به حوا سرشار بود. آدم به حوا می نگریست: به محبوب خود. چقدر او را دوست می داشت و با نگاهش تمامی عشق خود را به او منتقل می کرد و حوا نیز در زیر نگاه آدم خود را خوشبخت و جاودانه می یافت و هیچ هراس و نگرانی معیشتی در میان نبود. آدم عاشق حوا بود و حوا نیز با تمام وجود عشق او را باور می کرد. اما شیطان اجازه نداد که این بهشت ادامه یابد. او مأموریت داشت که این زوج را بفریبد و از بهشت بیرون کند. ابتدا باید کدامیک را فریب می داد آدم یا حوا را ؟ فریب دادن آدم کار ساده ای نبود زیرا او عاشق بود و برگزیده خداوند و همین امر او را از فریب مستقیم شیطان مبرا می کرد اما حوا معشوق بود و به همین دلیل او بیشتر مستعد فریب بود. شیطان چگونه می توانست آنان را از بهشت براند و بهشت چه بود؟ بی شک بهشت فقط باغ و گل و بلبل نبود، بهشت حاصل عشقی بود که میان آدم و حوا در جریان بود. عشقی که ایجاد کننده اعتما د و باور است. حوا به میزانی که عشق آدم را باور کرده بود به او اعتماد داشت و همین اعتماد باعث شد که او از امنیت بهشتی بر خوردار شود. او در خوشبختی خود تردیدی نداشت زیرا: آدم قدرتمند بود، آدم توانا بود، آدم عاقل بود و آدم برگزیده خداوند بود و از همه مهمتر آدم عاشق حوا بود. پس دیگر دلیلی برای نگرانی و هراس وجود نداشت و فقط کافی بود که حوا به آدم اعتماد داشته باشد و همین باور به آدم قدرت می داد تا دنیای زندگی را بپذیرد و آن را به سمت خوشبختی برتر هدایت کند. بهشت همان اعتماد بین زن ومرد است و به میزانی که این اعتماد وجود دارد رابطه آدم و حوا بهشتی
است و به میزانی که اعتما د از میان می رود رابطه برزخی می شود. بنابراین شیطان برای از میان بردن بهشت فقط باید حوا را نسبت به عشق آدم مردد می کرد و همین تردید آرام آرام آنان را از بهشت می راند. شیطان به نزد حوا رفت و به او گفت: آیا به جاودانگی عشق آدم نسبت به خود مطمئنی؟ حوا پاسخ داد: آری، او مرا خیلی دوست دارد. شیطان گفت: چگونه مطمئنی، آیا او را آزموده ای؟ حوا پاسخ داد: او خود چنین می گوید. شیطان گفت: اگر راست می گوید باید این عشق را در عمل اثبات کند، گفتن هیچ ارزشی ندارد. حوا در حالیکه به اطمینان خود نسبت به عشق آدم مردد شده بود پرسید چگونه می توانم یقین یابم که او مرا دوست دارد؟ شیطان گفت: به او بگو اگر تو را دوست دارد باید به شجره ممنوعه نزدیک شود. حوا گفت: اما خداوند ما را از نزدیک شدن به شجره ممنوعه باز داشته است. شیطان گفت: نکته همینجاست. زمانی عشق او به تو ثابت می شود که او برای حفظ خوشبختی تو از هیچ کاری ابا نکند. حوا که دیگر تمامی باور خود را نسبت به عشق آدم از دست داده بود به نزد آدم رفت و در حالیکه در اشد ناز گریه می کرد به او گفت: آیا هنوز مرا دوست داری؟ آدم پاسخ داد: آری، تو قلب من هستی. حوا گفت: اگر راست می گویی به درخت ممنوعه نزدیک شو. آدم گفت: اما خداوند ما را از نزدیک شدن به آن بر حذر داشته است. حوا در حالیکه گریه اش شدیدتر می شد گفت: پس دروغ می گویی که مرا دوست داری زیرا اگر مرا دوست داشتی هر کاری برای من می کردی. آدم نیز برای اثبات عشق خود به حوا به شجره ممنوعه نزدیک شد و به ناگاه آدم و حوا یکدیگر را چیزی جز عورت زشت ندیدند و از یکدیگر بیزار گشتند. شجره ممنوعه همان اعمالی است که از جانب خداوند برای بشر ممنوع شده است: دزدی، دروغ، ریا و…. و بدینگونه بود که آدم به گناه نزدیک شد و خداوند آدم و حوا را از بهشت اخراج کرد. آنچه که باعث شد حوا به شیطان اجازه دهد که به او نزدیک شود ناز او در قبال عشق آدم بود. او با ناز خود می خواست آدم را وا دارد تا بیشتر عشق خود را به او ابراز کند و همین ناز آرام آرام تمام عشق را نابود کرد. پس نخستین گناه زن همان ناز او در قبال عشق آدم است. و هزاران سال است که آدم برای اثبات عشق خود به حوا مرتکب گناها ن فراوانی شده است تا او را خوشبخت کند اما این گناهان هیچگاه یقینی را در دل حوا پدید نیاورده است. زیرا حوا روز بروز بر تقاضاهایش می افزاید و آدم نیز مجبور است گناهان بیشیتری را مرتکب شود. حوا این را نمی دانست که تمامی عشق آدم به او حاصل ایمان آدم به خداوند است و تمامی بهشت رابطه بر خاسته از همین ایمان است و این همان احساس جاودانگی است. شیطان ابتدا حوا را نسبت به عشق آدم مردد ساخت و سپس خداوند را رقیب حوا معرفی کرد و تنها راه اثبات عشق آدم را پشتکرد آدم به خداوند نشان داد و بدینگونه آدم به جهان منکرات وارد شد و با هر گناهی که انجام داد هم ایما ن خود را نسبت به خدا از دست داد و هم عشق خود را به حوا. زیرا این همان بود. بدینگونه بود که دیگر تمامی بهشت و آرامش میان آدم و حوا از میان رفت و بجای آن بدبینی و تردید و بی قراری حاکم شد که البته حضرت آدم و حوا خیلی زود به فریب شیطان پی بردند و توبه کردند اما متأسفانه فرزندان حضرت آدم وحوا هنوز حاضر به توبه نیستند. هنوز حواهای تاریخ تقاضای اثبات عشق از آدم می کنند و آدم های تاریخ برای این اثبات تن به هر گناهی می دهند و در این راستا دست به هزاران تلاش زده و اکتشافات و اختراعات بسیار دلفریب و متنوعی آفریده تا بتوانند حوا را از خود راضی کنند اما نتیجه معکوس بوده تا جایی که بنظر می رسد رابطه آدم و حوا در حال نابودی است و این نابودی نتیجه پشتکرد آدم و حوا به خداوند است، کفری که هر دو را بی قرار و از یکدیگر بیزار کرده است. بیائید با توبه از ناز حوا و حرص آدم بار دیگر عشق و آرامش و جاودانگی و اعتماد را به خانه خود باز گردانیم و بهشت را به یکدیگر ارزانی کنیم و نسل بشر را از نابودی برهانیم. تا زن بر ناز خود در قبال همسرش فائق نیامده و تا مرد بر تلاش مذبوحانه برای اثبات عشق خود فائق نیامده این رابطه از وسوسه ابلیس رهایی ندارد و کانون گرم خانواده کوره آتش دروخ است و عشق همان عذاب النار.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۱ ص ۸

جمال و کمال ( آدم و حوا )
راز جنگ بی پایان زناشوئی

حوا به مثابه باطن آدم است یعنی صورت معنای اوست. این واقعه در راز خلقت آدم در قرآن کریم مذکور است. و آدم به مثابه کمال و معنای غیبی حوا است. این دو به مثابه صورت و سیرت وجود انسان هستند. حوا بدون آدم یک صورت محض است بی هیچ معنا و کمال و صفتی. آدم بدون حوا نیز یک معنای محض است که در جستجوی ظرف وجود خویشتن است تا در آن قرار گیرد. حوا ظرف قرار آدم است و آدم هم معنای فرار حواست. این همان داستان نیاز و عشق آدم و حوا به یکدیگر است. مرد معنای وجود است و زن هم مادۀ آن. معنا بر ماده وارد می شود و این وجود کامل می گردد. و اما راز این ورود و حلول معنا در ماده همان ماجرا عشق آدم به حواست، عشق کمال به جمال. هر چه که این کمال بیشتر باشد قدرت نفوذ بیشتری را در جمال دارد و عشق عمیقتری رخ می دهد. این عشق همانا عشق به جمال است. پس جمال همان مدخل ورود معنا و کمال مرد است در زن. همانطور که در وصال جنسی نیز چنین واقعه ای رخ میدهد. ولی اگر این ورود جنسی مرد بر زن بواسطه (عشق بر جمال) صورت نباشد و مرد نتوانسته باشد بر جمال زن وارد شود این رابطه نامشروع و یا زنا محسوب می شود و یا بهرحال رابطه ای ناقص و رنجور با اکراه و ریا خواهد بود و وصالی رخ نخواهد نمود. و اما زن نیز بایستی امکان این ورود و وصال را برای همسرش فراهم آورد و این همان مسئله «تمکین» است که در قلمرو معنویت همان پذیرش ولایت مرد می باشد و دربهای ورود وجود خویش را بر غیر از همسرش بستن. زیرا بر یک زن بیش از یک مرد وارد نمی تواند شد. در اینجا سخن بر سر حفظ حجاب و عفت زن است که هیچ مرد دیگری را بر جمال خود راه ندهد. مصداق این سخن حافظ است که: زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم ناز بنیاد مکن تا نکنی بنیادم۰ زنی که زیبائیهای وجودش را بر غیر از همسرش ممنوع می سازد و دربهای ورود وجودش (فروج) را بر نامحرمان مسدود می سازد و جز از امر و معنا و کمال و صفات همسرش پیروی نمی کند می تواند وصالی سالم و خلاق را ممکن سازد (تمکین) و در غیر این صورت این رابطه در عذاب است و دچار انواع و درجات طلاق می گردد در حین زناشوئی. که این وضعیت اگر هم به طلاق منجر نشود به انواع
فسق و مفاسد اخلاقی و جنسی میرسد. عناصر و مناطق زیبای وجود زن همان دربهای ورود مردان بر اوست که در قرآن کریم موسوم به «فروج» (دربها) است که زنان بایستی این دربها را بر نامحرمان مسدود نمایند. این زیبائیها شامل صورت و همه اعضای بدن از جمله نگاه و کلام و رفتار و اطوار می باشد که نهایتاً به ارگان جنسی ختم می شوند. زنی که این دربها را بر نامحرمان باز می گذارد در رابطه جنسی و عاطفی و رفتاری و کلامی با شوهرش دچار درگیری و تناقض و جدال می شود و این همان جنگ بی پایان زناشوئی است که به هلاکت می انجامد. پس آنچه که از حفظ حجاب و عفت اساسی تر است رویکرد به شوهر و تمکین جنسی می باشد. بنابراین عشوه و جلوه گریهای زن در رابطه با نامحرمان علت العلل همه سوء تفاهمات و تضادهای فکری و عاطفی و جنسی زناشویی می باشد. چنین زنی حتی در عادی ترین امور زندگی با شوهرش دچار درگیری است و به مردش امکان ورود نمیدهد و نمی تواند بدهد که غایت این جدال در رابطه جنسی خود نمایی می کند. زنی که جمال و جذابیتهای خود را در خانه بر شوهرش مسدود و منع می کند لاجرم بر نامحرمان می گشاید و لذا با شوهرش در تضاد می افتد. قدرت کمال مرد و حفظ جمال زن، راز سلامت زناشوئی است. قدرت جمال زن از عفت و عصمت اوست و قدرت کمال مرد هم از ایمان و تقوی و معرفت و جوانمردی اوست.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۱ ص ۱۰

جنگ بی پایان آدم و حوا (رابطه جنسی)

در داستان آدم و حوا در قرآن می خوانیم که ابلیس موجب القای شهوت جنسی در حوا شد و حوا هم آن را به آدم منتقل کرد و این امر موجب عداوت آن دو گشت و این عداوت موجب خروج آن دو از بهشت شد: از بهشت من خارج شوید که دشمن یکدیگرید! در این باب در مقاله «فلسفه لباس» مفصل تر بحش کرده ایم. این جنگ در رابطه هر زن و شوهری حضور دارد و علت همه مشکلات زناشویی است. به زبان ساده عداوت بین زن و شوهر از منت و معامله ای است که در رابطه جنسی رخ می دهد. زن می گوید: چون تو نیازمندی پس بایستی نازم را بکشی و همه امیال مرا در زندگی ارضاء نمایی تا با تو تمکین جنسی کنم. ولی مرد می گوید: اگر من به لحاظ پایین تنه ام به تو محتاجم تو نیز محتاجی هر چند که آن را کتمان می کنی. و علاوه بر این تو احتیاج دیگری هم به من داری و آن نیاز به معیشت است. مگر تو از بابت این نیازهایت منت مرا می کشی و من برایت ناز می کنم که قرار باشد من هم برای نیازم منت بکشم و تو ناز کنی. این است بگو مگوی پنهان و آشکار زناشویی که در تمام عمر استمرار دارد و بتدریج پیچیده تر و مزمن شده و اصلش به نسیان رفته و تبدیل به دهها بهانه می گردد و خانه را تبدیل به دوزخ می کند. حقیقت امر این است که کل این جنگ بی پایان برخاسته از عشق مرد به زن است که در زن چنین ناز و توقعی ناحق پدید میآورد و این وضع آنقدر ادامه می یابد تا این محبت نابود شده و بر جای آن در دل مرد نفرت و در دل زن کینه پدید می آید و انتقام آغاز می شود. فقط زن مؤمن است که حق محبت را می شناسد و از آن حربه ای بر علیه شوهر نمی سازد و مرد مؤمن است که حاضر نیست فقط برای نیاز جنسی اش پا بر حقوق و حدود الهی بگذارد. مردی که بخاطر امرار معیشت بر زنش منت نگذارد و زنی که بخاطر تمکین جنسی بر مردش منت نگذارد و از عشق حربه نسازد این جنگ را پایان داده و لایق رجعت به بهشت است.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۱ ص ۱۶

در معرفت اسلامی نار و نور دو تجلّی از حضرت حق است: تجلّی دوزخی و تجلّی بهشتی. و نیز می دانیم که به لحاظ فیزیکی آتش همان نور فشرده و ثقیلِ ذخیره شده در عالم جمادی و نباتی و حیوانی است که از خورشید جذب شده است. در حقیقت پس از خروج آدم و حوا از عرصه نوری یعنی جنّت آدمی دچار فراق نسبت به پروردگارش شد و ابلیس هم البته به امر خدا آتش را به انسان نمایاند تا راه ناری را برگزیند و در جلوه ناری خدا زندگی کند. از اینجاست که در قرآن می خوانیم که ابلیس می گوید که «پروردگارا من جمیع آدمیان را بر دوزخ وارد خواهم کرد» – و این همان مدنیّت و صنعت است که شامل حال کلّ بشریت بوده است. روابط مدنی هم دارای باطنی آتشین است و لذا کلّ تاریخ چیزی جز تاریخ کینه و آتش حسد و جنگها نبوده که البته از رابطه آتشِ شهوتِ آدم و حوائی آغاز شده است و اصلًا رابطه آدم و حوائی نیز رابطه ای آتشین و خصمانه است و خداوند این دو را دشمنان آشکار یکدیگر نامیده است. بنابراین آتش زناشوئی و آتش تمدن (گرد همائی) و آتش صنعت جملگی همان آتش دوزخ است و حیات دوزخی بر روی زمین است به مصداق این آیه قرآن که: «دوزخ آشکار شد»! آدم و حوا در نزدیکی به شجره ممنوعه دچار نفس آتشین شدند و لذا دیگر در بهشت که قلمرو برودت و خنکی است تاب نیاوردند و خروج کردند. لذا تاریخ تماماً تاریخ آتش نفس انسان است. آتش عنصر ذاتی و یگانه تاریخ بشر است. علم تاریخ علم آتش نفس است که در برون نیز کشف شد.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۲ ص ۳۱

در میان تمامی عشق های بشر به جهان بیرون، بدون شک عشق به جنس مخالف بالاترين مقام را دارد. که اين مقام بالا نیز بر حقی استوار است و آن حق اين است که راز بقای بشر در طول تاريخ بر رابطه آدم و حوا استوار بوده است. تمامی عشق های ديگر بشر نیز معلول چنین عشقی است. بطور مثال مردی که عاشق پول است اين پول را برای رسیدن به معشوق خود و محبوبیت در نزد او می خواهد و يا اينکه وی به میزانی که در تصاحب معشوق شکست خورده است رو به عشق های دنیوی می کند تا بواسطه تصاحب دنیا برای خود احساس وجود بیابد. و ديگر اينکه تنها در عشق به جنس مخالف است که عشق پايین تنه (شهوت جنسی) با عشق بالا تنه (عاطفه و دل) مربوط می گردد و در يک سمت و سو قرار می گیرد.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۶ ص ۱۱۱

راز نهان تاریخ تمدن (فلسفه تاریخ)

اگر يک عروس و داماد برای تمام عمرشان در بهشتت غريزی خود باقی می ماندند و اين بهشت بسرعت به پايان نمی رسيد و خانه آرامش و سعادت غريزی آتش نمی گرفت و آدم و حوا از بهشت اخراج نمی شدند تاريخ بشری بدينگونه که آغاز شده و تا بدين مرحله رسيده و ادامه يافته استت هرگز بوقوع نمی پيوست و تمدن با فرآورده هايش از قبيل حکومت، قانون، مذهب، تجارت، ميکده، فاحشه خانه، زندان، ارتش، احزاب، فرقه ها، مدرسه، صنعت، ديوانه خانه و … پديد نمی آمد و چه بسا آدم و حوا هرگز از غار و يا از بالای درختها پائين نمی آمدند زيرا چيزی کم نداشتند. لذا کل تاريخ و تمدن بشری از آغاز تاکنون مديون جنگ و عداوت بين زن و شوهرهاست از آدم و حوا تا فرزندانشان. يعنی مديون نابودی عشق غريزی بين مرد و زن است. چون عشق غريزی نابود شد حيات غريزی و طبيعت هم ديگر کفاف نيازهايشان را نکرد و جان کندن و زراعت و صنعت و سياست و ثروت اندوزی و اخلاق و جزا و جنگ آغاز شد زيرا با نابودی عشق غريزی، احساس جاودانگی و امنيت روانی هم نابود شد و اين احساس نابود شدن موتور محرکه تاريخ بوده است. همانطور که علی (ع) می فرمايد: اگر همه انسانها مؤمن می بودند هرگز شهری برپا نمی شد. پس اگر کل اين تمدن و تاريخ بشری بر کفر پنهان و آشکار استوار است و جز کفر توليد نمی کند امری طبيعی است. چون اين کفر و عداوت پايان يابد اين تاريخ هم به پايان می رسد.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۵ ص ۶۱

زندگی انسان از لحظات و دقایق تشکیل شده است و انسان به میزانی که قدر لحظات زندگی خود را می داند، در حال، زندگی می کند که این قدر شناسی همان ایمان و شکر خداوند است. هر چه انسان، زندگی خود را به ماه و سال و دهه تبدیل می کند از حال زندگی خود دور شده و در گذشته و آینده گم و گور می شود. خروج آدم و حوا از بهشت همان خروج آنان از حال بود. این ابلیس بود که با بی ارزش کردن زمان حال و وعده خوشبختی در آینده، آدم و حوا را از بهشت خارج و به جهنّم افکند که جهنّم، چیزی جز گذشته پرستی و آینده پرستی نمی باشد. گذشته پرستی که به شکل نژاد پرستی خود نمائی می کند و آینده پرستی که به شکل بچه پرستی خود نمائی می کند. بشر به میزانی که از حال و اکنون زندگی خود غافل است و تنها در فکر ساختن بهشتی در آینده است از ذات خود که همان خودیّت و خدائیت وجودش است دور میباشد که این دورشدگی باعث از خود بیگانگی و بی هویّتی وجود اوست. و او برای کسب احساس وجود و هویّت ناچار است که یا به نژاد خود در گذشته و یا به اولاد خود در آینده پناه برد و بدینگونه برای خود هویّتی بسازد.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۴ ص ۶۹

معمای شجره ممنوعه

شجره یا میوه ممنوعه آن چیز نهی شده ای در بهشت ازلی بوده که موجب عداوت بین آدم و حوا شده و نهایتاً موجب خروج آنها از بهشت گردیده و همچنین ببن آن دو جدایی افکنده است. این معنا در اکثر کتب آسمانی به گونه ای آمده است و تفاسیر گوناگونی بر آن وارد شده است و هنوز به راستی آن معنای واحد و جامع این راز ازلی کشف نشده است. برخی آنرا میوه ای می د انند که موجب ایجاد شهوت جنسی بین آدم و حوا شده که علت عداوت است زیرا این شهوت هرگز ارضا نمی شود و وصال روحی را پدید نمی آورد و بلکه موجب نفاق و فراق می شود. برخی هم به طور سمبلیک این درخت را خود شهوت جنسی می دانند. برخی از متأخرین هم آن را شجره علم و دانایی می دانند که موجب بخود –آیی از آن مدهوشی و مستی بهشت شد و عشق روحانی بین آدم و حوا از بین رفت و در عوض نبوت (با خبر شدن) پدید آمد. به هرحال هر یک از این تفاسیر عامل وجهی از حقیقت است. و برخی نیز این شجره را زنجیره ای از اعمال نادرست و منکرات می دانند. و ما هم معنای دیگری بر آن افزوده ایم و آن شجره پرستی نژاد و نژاد پرستی و فرزند پرستی است که البته نتیجه طبیعی پیدایش شهوت جنسی است که بوجود آ ورنده احساس مالکیت عاطفی و سپس مالکیت های دیگر است که پدید آورنده خانواده و نژادپرستی و خودپرستی و سلطه و هر نوع ستمی است. تعبیر این شجره به دانایی و به خود –آیی هم حاصل شهوت جنسی است همانطور که مسئله بلوغ جنسی سرآغاز بیداری وجدان نیز می باشد. و اما اینکه ابلیس از طریق حوا موجب پیدایش این امر شده است زیرا ابلیس منکر حقانیت و ولایت آدم است و حوا را به انکار آدم کشانید و بین آنها فراق انداخت و این فراق عاطفی و روحی موجب تحریک میل جنسی جهت احیای وصال باطن شد که امری کاذب بود.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۳ ص ۱۲۶

زن و خدا

زن و خدا در نزد مرد دارای يک وجه مشترک هستند و آن اينکه هر دويشان در نقطه مقابل اراده و منیّت مرد قرار دارند و دشمن دل او می باشند تا آنگاه که دل و اراده مرد تماماً و خالصانه به خدمت آنها درآيد و جز آنها را نپرستد. به همین دلیل اين دو هووی يکديگر در نزد مرد محسوب می شوند. برای زن دشمنی خطرناکتر از معرفت و ايمان مرد به خدا نیست و برای خدا هم دشمن شقی تر از محبّت به زن نیست لذا زن بزرگترين دشمن خدای مرد است و لذا تاريخ انبیاء به يک لحاظ تاريخ نبرد برعلیه اين شقی ترين دشمن ايمان و اخلاص و عدالت و حقیقت است که در زندگی ابراهیم (ع) شاهد غايت اين نبرد هستیم. مرد همواره بین اراده زن و اراده خداوند در تردد و کشاکش است. زيرا اين هر دو چیزی کمتر از کل دل و اراده مرد را نمی خواهند و لذا بد شانس ترين مرد کسی است که دلش در گرو زنی کافر باشد. هر چند که حتی زن مؤمنه هم ايمان مردش را تحمل نمی کند و به هرحال دشمن ايمان اوست که واقعه عايشه در تاريخ صدر اسلام يک نمونه کامل است. بدين لحاظ بايستی علی (ع) را يکی از خوش شان ترين مردان تاريخ ايمان دانست که زنش يک استثناء بود و با اينحال تلخ ترين حقايق درباره زن از زبان علی (ع) جاری شده است. فقط دو کس است که می تواند از مرد دل ببرد: زن و خدا! ولی عموما اول نوبت زن است و تا زن، مردش را به خاک سیاه ننشاند و از بابت محبّت مرد، انتقام نگیرد از دلش بیرون نمی رود و آنگاه اگر مرد ديوانه نشود روی به خدا می کند و خدا را به دلش می خواند ولی هیچ مردی از همان اول دل به خدای ناديده نداده است زيرا دل عاشق جمال می شود و نه کمال و لذا مردان خدا اول دل به جمال امام خود می دهند و در آئینه جمال پیر و امام خود، دل به خدا می دهند مثل علی (ع) نسبت به محمد (ص) و يا مولانا نسبت به شمس تبريزی. عشق و دلدادگی به زن، يک عشق ذاتاً تصرفی است ولی عشق و دل سپردن به امام و سپس خداوند، عشق ايثاری است و اين حقیقت عشق است. و در واقع عشق به زن دارای معنائی واژگونه است و لذا عاقبتی فجیع دارد ولی عشق به زن اگر بر مبنا و حقوق دين باشد و به فسق نگرايد و موجب از دست دادن ايمان نشود نهايتاً به ناکامی و ندامت و توبه قلبی می انجامد و به همراه آن کل دنیا از دل مرد به همراه زنش پاک می شود. زيرا محبوبترين چیز که از دل برود مابقی دنیا هم بعنوان زيرمجموعه امیال قلبی از دل می رود و اينک دل آماده است تا خانه خدا شود. بنابراين عشق به زن برای مرد يک ضرورت واجب و اجتناب ناپذير در جهت رسیدن به خداست و لذا هرکه بیشتر حقیقت و معرفت و دين خدا را جستجو و طلب کند به عشق زن يا زنان
کافر مبتلا می شود تا دلش برای دعوت از خدا و پذيرش خدا مهیا شود. زن اين رسالت را دارد که دنیا را از مرد پاک کند از طريق عداوت و انکار با دل و محبّت او. به همین دلیل مرد مؤمن و با معرفت هرگز از رذالتها و بی وفائی و جفای زن کینه نمی کند و انتقام نمی گیرد زيرا زن را مأمور و معذور می يابد. زن عصاره محبوبیتهای دنیوی برای مرد است و لذا چون بر دل مردی وارد شود و سپس خارج شود با خروجش دل مرد را از دنیا و دنیا را از دل مرد پاک و بیزار و منزه می کند و خانه خدايش می سازد. زن پیامبر دل مرد است پیامبری بیرحم!
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۴ ص ۲۵۸

خانواده محوری

آیا مسائل و واقعیت هائی مثل علم، تکنولوژی، سیاست، امپریالیزم، صهیونیزم، انقلاب، ظلم، اعتیاد، جنایت، ربا، تورم، جنون، بیماریها، تروریزم، ایدز ، خودکشی ، روسپی گری، جنگها و …. چه ربطی به خانواده و رابطه زناشوئی دارد. یکی از رسالتها و ویژگیهای فکری این نشریه نشان این ارتباط است که بقول معروف سرنخ همه چیز زیر لحاف است و ریشه در جهان اسرار آمیز رابطه آدم و حوا دارد. اگر بانی مکتب خاصی باشیم می توان آنرا مکتب اصالت رابطه آدم و حوا نامید یا مذهب اصالت خانواده. ما این حقیقت را در دهها مقاله و نیز آثار منتشر شده ای بنام « مادە وجود » و « خود آموز تربیت عرفانی » بوضوح تبیین نموده ایم. بی تردید اگر ازدواج نمی بود تمدنی رخ نمی داد و هیچیک از فرآورده های مادی و معنوی بشر در تاریخ آشکار نمی شد. همانطور که ساختار و اسرار عالم ماده تماماً در علم و رمز و راز هسته اتم و پیوند پروتون و نوترون بطور فشرده حضور دارد و کل جهان هستی سر بر آورده از آن است کل تاریخ و تمدن و فرهنگ و بشریت بر روی زمین ریشه در خانواده دارد و لذا خانواده نگری و زناشوئی محوری به مثابه ژرف اندیش ترین نگاه بهر مسئله ای می باشد و لذا همه علوم اجتماعی و انسانی بدون چنین نگرشی علومی بی ریشه و بیفایده و بلکه فریبنده اند. این یک دکترین و فلسفه نظری نیست بلکه ما این حقیقت را در جریان حل مشکلات مردم و علاج دردها و امراض به تجربه کشف کرده و بر این مبنا موفق به حل لاینحل ترین مشکلات و بیماریها شده ایم. این یک حکمت تجربی است که البته ریشه در معرفت دینی ما نیز دارد. همانطور که کل مجموعه احادیث قدسی که سخن خدا به بشر است. فرزند آدم و حوا را مخاطب ساخته است و بهشت موعود نیز بهشت آدم و حوا یی است.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۱ ص ۵۲

آدم و حوا