بایگانی برای ‘بهشت’

جهنم ۲ (آیا انرژی اتمی پاکترین انرژیهاست؟ حقیقت یا مصلحت!؟)

 

چند سالی است که در رسانه های ملی کشورمان شاهد تبليغاتی حيرت آور درباره قداست و عظمت اهورائی انریی هسته ای هستيم که اين افراط تبليغاتی محصول سياسی شدن مسئله هسته ای در سازمان ملل بوده است و البته قابل درک و اجتناب ناپذير است ولی نه تا آن حد که حقايق علمی و عينی مربوط به اين تکنولوژی از چشم و آگاهی مردم پنهان شده و انرژی هسته ای مترادف با آب کوثر، اسم اعظم و بهشت موعود شود و يک تکنولوژی ضد انسانی و ضد حياتی تا اين حد تقديس شود. شبانه روز تبليغ می شود که انرژی هسته ای پاکترين انرژيهاست در حاليکه هزاران بار مخرب تر و مهلکتر از انرژی فسيلی (نفت) می باشد تا آن حد که بسياری از کشورهائی که در اين زمينه مقام اول را در جهان دارا هستند و بخش قابل توجهی از انرژی خود را از تکنولوژی اتمی بدست می آورند بتازگی مترصد انرژی ديگری هستند و بسياری از راکتورهای اتمی را با هزينته هائی بسيار بيشتر از هزينه تأسيس آن، تعطيل و نابود می کنند مثل کانادا و فرانسه و روسيه. برای ما مسلمانان حقيقت برتر از مصلحت است و نبايستی قربانی آن شود.
فلسفه پاکيزگی چيست؟
پاکترين انرژيها همانا انرژی حاصل از آب و باد و خورشيد هستند و نه انرژی هسته ای. تخريب و هلاکت حاصل از اين تکنولوژی شيطانی هزاران بار هولناکتر از ويروس ايدز و صدها هزار بار ضد انسانی تر از انرژی نفت و گاز است. تفاوت فقط در اينست که روش نابودسازی تکنولوژی اتمی بر جان انسان و کلًا حيات بر روی زمين بسيار نامرئی می باشد و مثل نفت و بنزين، دود و تظاهرات سياه بر جای نمی گذارد و بيصدا و بيرنگ و تميز بنياد حيات را برمی اندازد. مثل بمب نوترونی در قياس بمب اتمی. بهرحال به صرف مصالح سياسی درست نيست که رسانه ملی حقايق را نزد مردم عامی پنهان دارد. هر رآکتور و نيروگاه اتمی و هر مرکز فعاليتهای هسته ای حتی در ايمن ترين شرايط فنی هم تا صدها کيلتومتر بر محيط زيست اثر مهلک تدريجی می گذارد و جان حيات را در انسان و حيوان و نبات و خاک تا اعماق سلولهای بنيادی مورد تهاجمی مهلک قرار می دهد که جبران آن تا دهها نسل و هزاران سال ممکن نيست. فوائد سطحی و فنی اين انرژی در قياس با تخريب و هلاکت آن بر تن و جان و روان انسان، بسيار ناچيز است. بجای اينهمه هزينه های نجومی برای دستيابی به اين تکنولوژی ضد حياتی بهتر است که در زمينه تکنولوژی توليد انرژی از قدرت آب و باد و خورشيد و نيز ايمن سازی و تصفيه انرژی فسيلی (نفت) اقدام و سرمايه گزاری شود. اين همان کاری است که همه کشورهای پيشرفته علمی پس از چند نسل تجربه اين تکنولوژی ضد حياتی از يکی دو دهه قبل آغاز کرده اند. آيا بهتر نيست که از اين تجربه مرگبار عبرت بگيريم و ما هم خطاهای آنها را تکرار نکنيم و يک گام از آنها پيش تر باشيم. و يا اينکه بايستی تا ابد دنباله رو و مقلد تمدن غرب باشيم ولی متأسفانه بنظر می رسد که ما از خود غرب هم غربی تر و تکنولوژی پرست تر شده ايم و با آنان در مسابقه ای مرگبار قرار گر فته ايم تا بدينگونه فقدان هويت معنوی خود را جبران کنيم. جنبه های به اصطلاح صلح آميز اين تکنولوژی بمراتب مرگبارترند تا جنبه های تسليحاتی آن. زيرا هم نامرئی تر و شيطانی تر عمل می کنند و هم بلاوقفه و برای هميشه. امروزه آب و باد و هوا و درياها و آسمان به اين تشعشعات مرگبار آلوده شده است. فوائد صلح آميز و به اصطلاح علمی از اين تکنولوژی در طب و کشاورزی جز مولد ميوه ها و غلات سرطان زا نبوده است و آنگاه برای درمان جنون آميز اين سرطانها مبادرت به بمباران تشعشعی بيماران می کنند. هرگز هيچ بيماری بواسطه فرآورده های اتمی نه تنها بهبود نيافته بلکه به جهنمی ترين وجهی زجر کشيده و هلاک شده است. چرا اين حقايق را از مردمان پنهان می داريم به قيمت يک مصلحت دمدمی و کم ارزش سياسی؟ مصالح سياسی را بايستی با سياست حل و فصل کرد و نه با فريب دادن مردم و پنهان دا شتن حقايق علمی و تبديل يک تکنولوژی جهنمی به يک فرآورده بهشتی در اذهان مردم. ابتدائی ترين استفاده از تکنولوژی اتمی و راديوآکتيويته همان راديوگرافی جهت تشخيص امراض داخلی است که مضرات اين تشعشع بمراتب بيشتر از فوائد آن بوده است و حتی پزشکان و پرستاران و کارکنان اين مراکز را به انواع بيماريهای روانی و عصبی و سرطانی و هورمونی مبتلا کرده است که بنده خود با دهها مورد از اين نوع مواجه بوده ام. يکبار ديگر اعلان می داريم که تکنولوژی هسته ای تکنولوژی طبقه هفتم جهنم است و همه فوائد آن نيز فريبنده و ابليسی است. بيائيم تا حقيقت را فدای مصالح سياسی نکنيم و مردم را فريب ندهيم. مرگ بر آمريکا که ما را به اين بازی کشانيده است.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۵ ص ۱۹۵

آدم و حوا آخرالزمان اشراق امامت امام زمان جهنم ۲ انسان کامل ایدز برزخ بهشت تناسخ جهنم حافظ حلاج حکمت حکومت اسلامی خداشناسی خودکشی دجال  دکتر علی شریعتی زرتشت شفاعت صادق هدایت طب اسلامی  جهنم ۲  ظهور امام زمان عرفان اسلامی عرفان حلقه علائم ظهور جهنم ۲ عذاب غیبت فلسفه نماز قیامت کرامت متافیزیک معراج جهنم ۲ مولانا مولوی مهدی موعود نجات هایدگر ابرانسان ابن عربی جهنم ۲ ادگار آلن پو اسرار صلوة اسلام شناسی اگزیستانسیالیزم امام شناسی اوشو بوبر جهنم ۲  پدیده شناسی تأویل قرآن تشیع تئوسوفی حقیقت محمدی حکمت الاشراق خاتمیت خلق جدید جهنم ۲ خودشناسی رجعت حسینی روزبهان بقلی زایش عرفانی جهنم ۲ سیر و سلوک عرفانی شناخت شناسی شیطان شناسی جهنم ۲ علم توحید عشق عرفانی عرفان درمانی علی شناسی جهنم ۲ عرفان شیعی فاطمه شناسی فلسفه ازدواج و زناشوئی فلسفه بیماری فلسفه عشق فلسفه سینما فلسفه دین فلسفه زندگی  فلسفه طلاق فلسفه ظهور فلسفه گناه فلسفه مرگ فلسفه ملاصدرا جهنم ۲ فمینیزم کریشنامورتی لقاءالله ماورای طبیعت جهنم ۲ معرفت نفس منجی موعود منجی آخرالزمان ناجی موعود ناجی آخرالزمان نیچه ولایت وجودی وحدت وجود یاسپرس هرمنوتیک جهنم ۲

 

بهشت جهنم

فلسفه قرآن

رمضان ماه علی (ع)، ماه معراج محمد (ص) و ماه نزول قرآن بر قلوب مؤمنان است. پس ماه رمضان به لحاظی ماه قرآن است. و «قرآن» به لحاظ لغت به معنای «خواندن» است و این نامی بسیار عجیب می نماید زیرا هر کتابی برای خواندن است. پس قرآن که کتاب خداست خواندش ویژه نیز می باشد. این ویژگی چیست؟ برخی معتقدند که قرآن کتاب عمل است نه خواندن و تفسیر نمودن. ولی خود قرآن هرگز مؤمنان را دعوت به اطاعت از خودش نکرده است بلکه دعوت به خواندن و تفکّر نموده است قرآن اگر کتاب عمل باشد کتاب عمل برای رسول است و نه مؤمنان. بلکه مؤمنان بایستی از رسول اطاعت کنند و نه از قرآن. زیرا قرآن بر دل رسول فرود آمده و همو اسرار و احکام نهانش را در می یابد و مؤمنان را امر به اطاعت از دریافتهای خود مینماید. پس مؤمنان بایستی قرآن را بخوانند و در آن تفکر نمایند ولی در عمل از رسول یا امامی زنده اطاعت کنند. به لحاظ تاریخی هم در همان صدر اسلام شاهد بودیم که کسانی که میخواستند خودشان از قرآن دستور العمل استخراج نمایند جملگی در مقابل علی (ع) ایستادند و در عمل حامی امویان شدند و پیرو شیطان. ولی آیا براستی چند درصد از مسلمین قرآن را کتاب تفکّر قرار می دهند؟ عده ای آنرا یک کتاب موسیقیائی برای تمرین آوازه خوانی و اپرای اسلامی نموده اند و عده ای دیگر آنرا می بوسند و میپرستند و استخاره میکنند و می پزند و داروی امراض می سازند و عده ای هم در عصر جدید از قرآن فرمولهای ترمودینامیکی و دیالکتیکی و سوسیالیستی و تروریستی استخراج میکنند. واقعیت اینست که همواره عده ای بس انگشت شمارند که قرآن را کتاب خواندن و اندیشیدن و کسب معرفت می دانند که از این عده نیز باز برخی آنرا کتاب تفسیر کردن می پندارند در حالیکه خود قرآن میفرماید که این کتاب «احسن التفسیر» است یعنی نیازی به تفسیر ندارد. در واقع تفکر کردن در آیات قرآنی غیر از تفسیر قرآن است. در واقع مؤمنان بایستی این آیات بسیار ساده و روان را که کمال امیّت و بلاغت است بر اندیشه و قلوب خود وارد کنند تا در اعماق باطن خویش به اسرار و عرفان آن نائل آیند که این همان تأویل قرآن است که در قرآن هم ذکرش رفته است. پس باید گفت که قرآن نه کتاب عمل است نه کتاب استخاره است نه کتاب موسیقی است و نه کتاب کفن و دفن است نه کتاب پرستیدن است نه گیاه داروئی است و نه فلسفه ارسطو است که محتاج تفسیر باشد. بلکه کتاب خواندن و تأملات درونی میباشد تا خداوند نشانه هایش را بر قلوب مؤمنان آشکار نموده و آنان راهدایت کند. قرآن می فرماید که این کتاب موجب گمراهی کافران و رسوائی منافقان و هدایت مؤمنان است. بنظر ما سائر استفاده ها از قرآن موجب گمراهی و رسوائی می باشد جز تفکّر و تأملات درونی که موجب هدایت است. باشد که در ماه رمضان که ماه نزول قرآن بر قلوب مؤمنان است از این درب بر کتاب خدا وارد شویم و در حال خواندن، خود را همچون محمد (ص) مخاطب کلام خدا قرار دهیم تا از رحمت و شفاعت و هدایت آن برخوردار شویم تا از این ماه به اندازه هزار ماه که یک عمر حدود ۸۳ سال است بهره گیریم. و با این حال بدانیم که قرآن ناطق و زنده هر عصری همانا امام است و بدون او امکان رهیابی به قرآن نیست چرا که او نقطه بای بسم الله است.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۲ ص ۲۲۱

تاویل قرآن

عرفان و قرآن
در قرآن بوضوح از عارفان سخن رفته است و آن «اصحاب اعراف» هستند که بر صراط المستقیم فراسو و بین بهشت و دوزخ در حرکت بسوی پروردگارند و لذا مقامی ورای خیر و شر دارند که همان مقام توحید است و لذا سخنان عارفان در آن واحد از منظر ثنویت دارای دو مفهوم کاملًا متضاد است و این همان معنای وحدت اضداد در حکمت عرفانی می باشد. علاوه بر این در چندین آیات خداوند مؤمنان را دعوت به تفکر در نفس خودشان نموده و خواندن کتاب نفس را مطرح می کند که همان خودشناسی می باشد. بنابراین برخی شک و شبهه درباره عرفان که گوئی امری خارج از دین و قرآن و اسلام است بی معناست. و اصلًا حقیقت «امّ الکتاب» در قرآن چیزی جز کتاب معرفت نفس نیست که اصل و اساس اسرار و حکمت های قرآنی می باشد و لذا خداوند فقط حاملان و خوانندگان این کتاب (ام الکتاب) را لایق تأویل آیات قرآنی می داند. زیرا قرآن هم چیزی جز محصول قرائت محمد (ص) از نفس خودش نیست و تماماً حاصل ( اقرأ …) می باشد. بنابراین فقط عارفان قاریان حقیقی قرآن هستند و اسرارش را می یابند و همچون امامان ( اصحاب اعراف ) لایق تأویل قرآن می باشند و به مثابه قرآن ناطق هستند. به همین دلیل بسیاری از عارفان بزرگ ما اصلًا سواد نداشتند و قرآن را ناخوانده می دانستند. همانطور که پیامبر اسلام نیز فرموده که « فقط رهروان خودشناسی به حقایق دین من می رساند …» و حقایق دین محمد همان قرآن است. قرآن همان حدیث نفس پیامبر است و چون
بشریّت از نفس واحد است لذا قرآن حدیث نفس بشریت است.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۲ ص ۲۳۲

امام شناسی امامت بهشت تأویل قرآن عرفان

بهشت و جهنم

فاجعه مهاجرت روستائیان به شهرها
يکی از آرمانهای اصولی انقلاب و همه انقلابيون در سرآغاز کارش پيشگيری از مهاجرت جنون آميز روستائيان
به شهرها و بلکه پديد آوردن مهاجرت دوباره از شهرها به روستاها بود. ولی با همه تدابيری که انديشيده شد
و به اجرا درآمد حاصب کار بطرزی فجيع معکوس از آب درآمد و در طی مدت ربع قرن از پيروزی انقلاب طبق
آمار رسمی حدود هشتاد هزار روستا بصورت کاملا متروکه درآمدند و مهاجرينش در شهرها مولد بزرگترين مشکل اقتصادی و فرهنگی برای نظام شدند. و همين امر به تنهائی بسياری از اهداف و برنامه های کلان انقلاب را به بن بست کشانيد و حاصلی هولناک ببار آورد. چرا؟ بر هر اهل عقل و انصافی واضح است که انقلاب ما در عرصه خدمات اقتصادی و صنعتی و رفاهی و آموزشی و بهداشتی به روستاها و شهرهای کوچک و دورافتاده، يکی از موفقترين انقلابات تاريخ معاصر جهان بوده است و اين واقعيت حتی از زبان دشمنان انقلاب نيز به گونه ای اعتراف می شود منتهی با تعبيری وارونه. خدمت به مستضعفين يکی از آرمانهای درجه يک هر انقلاب مردمی است و انقلاب ما در اين امر با وجود هشت سال جنگ تحميلیش باز هم موفق بوده است. به اعتراف فيدل کاسترو يکی از بزرگترين انقلابيون جهان معاصر، انقلاب ما از اين لحاظ موفق تر از انقالب کوباست با اينکه عمر انقلاب کوبا بيشتر از انقلاب ماست و مواجه با هيچ جنگ بزرگی هم نبوده است.
پس علت اين وارونگی چيست؟ زيرا به وضوح شاهديم که اين آرمان بزرگ در جنبه فرهنگی به نتيجه ای
معکوس رسيده است و نيز در جنبه استقلال اقتصادی از وجه کشاورزی آن که اصل استقلال هر کشوری

محسوب می شود. اين شکست دوم معلول شکست اول است. چرا با اينکه نفس انقلاب ما فرهنگی بود ولی در
اين جنبه شکست خورد؟ زيرا می دانيم که يکی از علل اوليه رشد اعتياد و بزهکاری و مفاسد اخلاقی و مشاغل کاذب و خلاف شرب و خلاف مصالح انقلاب همين مسئله مهاجرت حيرت آور و

Read the rest of this entry »

ایدز برزخ بهشت جهنم عذاب

معرفت نفس

تقوا و خودشناسي
آدمی به میزان خودشناسی اش در نخستین مراحل چیزی جز جهل و ضعف و ترس و ناتوانی و جنون و حقارتهای خود را کشف نمی کند و نیستی خود را. پس طبیعی است که از خود بهراسد و احتیاط نماید و دست به دامان انسانی عاقلتر و دلیرتر و متکّی به نفس تر زَند و از وی یاری جوید. این همان تقوا و تربیت جویی و ربّ پذیری است. انسانی که در قلمرو معرفت نفس نیست تقوایش جز ریا نیست و ایمانش جز غرور نیست و عبادتش جز حقّ حساب دادن به خدا نیست و بهرحال هر چه که هست دین نیست بلکه کفر ریایی است یعنی نفاق. بنابراین کارخانه نفاق که بدترین کفرها و مفاسد است همانا دین بدون معرفت نفس است. و معرفت نفس هم جز در آئینه یک پیر روحانی (امام) ممکن نیست زیرا نفس آدمی جز خود – فریبی و غرور هنری ندارد و هر عیبی را برای خود لباس حسن می پوشاند. و اینست که رسول اکرم (ص) می فرماید که « بی امام کافر است و اگر اهل شریعت هم باشد منافق است۰»
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۲ ص ۱۲۳

«بیانیه جهانی معرفت نفس»
*خود را بشناس تا جهان درمقابل تو به سخن آيد. سقراط حکیم
*خود را بشناس تا خدا را بشناسی. لائوتزو (حکیم چین باستان)
*ای انسان، تو خود تمام جهانی. اوپانیشاد (کتاب مقدس هندو)
*بهشت در درون توست پس روی به خود نما. ودا
*ای مؤمنان چرا در نفس خود نظر و تفکر نمی کنید. قرآن کريم
*ای مؤمنان بدانید که از شماست که بر شماست. قرآن کريم
*بدانید که خداوند از رگ گردن به شما نزديکتر است. قرآن کريم
*به تحقیق زين پس فقط پیروان خودشناسی به حقايق دينی من می رسند. حضرت محمد (ص)
*هر که خود را شناخت، خدا را شناخت. حضرت محمد (ص)
*هر که خود را نشناخت، هیچ چیزی را نشناخت. حضرت علی (ع)
*هر که خود را شناخت، مشکلش حل شد. حضرت علی (ع)
*هر که خود را شناخت، پیروز و رستگار شد. حضرت علی (ع)
*هر که خود را نشناخت، نابود شد. حضرت علی (ع)
*صراط المستقیم همان خود شناسی است. امام صادق (ع)
*ختم نبوت سرآغاز معرفت نفس بعنوان تنها راه هدايت است. ابن عربی
*هستی خاص انسان حاصل خود-آگاهی است. هگل
*تنها راه فائق آمدن بر جبر تاريخ، خود- آگاهی است. مارکس
*علم حقیقی و پايدار جز از طريق خود شناسی ممکن نمی شود. انیشتن
*راز مقدسات و اساطیر جز از طريق خود- کاوی درک نمی شود. يونگ
*دستیابی به مقام ولايت بر همگان ممکن است و آن راه خود شناسی است. علامه طباطبايی
*اراده و اختیارآدمی بمیزان خود شناسی اوست. کريشنامورتی
*نجات انسان از جبرهای بیرونی جز بواسطه خود-آگاهی ممکن نیست. دکتر شريعتی
*از زمانی که روی به خود نمودم، راه خدا را يافتم. گاندی
*به همه مردم وصیت می کنم که به خودشناسی روی آورند. آيت الله خمینی
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۴ ص ۱۷۲

امامت بهشت خداشناسی معرفت نفس نجات

طب اسلامی

دین درمانی
«دروغ»« نخستین امری در همه مذاهب ا لهی و اخلاق و عرف بشری میباشد که نهی گردیده و در دین اسلام
«االفساد» و درب دوزخ معرفی شده است که صدها آیه و حدیث بهمراه دارد که نیازی به ذكرش نیست و
همگان به آن آگاهند. فطری بودنِ راستی و ملعون بودن دروغگوئی در ذات بشری بقدر ی شدید است که هیچ
کافری هم تا کنون شهامت دفاع از دروغگوئی را نداشته است و تنها اخلاقی است که تا به امروز کل بشریت
لااقل در ادعایش از آن دفاع می کند.
آیا براستی دروغگوئی و بیماری هیچ رابطه ای دارند؟ آیا هیچ رابطه ای بین دروغگوئی و سرماخوردگی و
میگرن و بیخوابی و دل درد و زخم معده و سنگ کلیه و یبوست و فشار خون و سرطان و ایدز و… وجود
دارد؟
آیا هیچ رابطه ای بین دروغگوئی و عصبیت و خشم و جدال و تشنج و درگیری و جرم و جنایات وجود دارد؟
کسی که دروغ میگوید بین خود و واقعیت بیرون فاصله و تضاد می اندازد و ادامه این دروغ بدانجا می رسد
که هوش و حواس فرد نیز واقعا دروغ خود را باور می کند و ا ز واقعیت بیگانه می گردد و این سر آغاز

Read the rest of this entry »

اسلام شناسی ایدز بهشت طب اسلامی عذاب

علی شناسی

اول قرار نبود که بسوزند عاشقان …
در فرهنگ قرآنی با تعاريف موجود در دهها آيات می توانیم عباد الله المخلصین را همان عاشقان وادی حق
بخوانیم که ابلیس را بر آنان راهی نیست و مظهر اراده و فعل پروردگارند و از همین دنیا در جنّات نعیم
پروردگارند و از دست پروردگارشان تغذيه می شوند پس آتش دوزخ را نیز بر آنان دستی نیست. واما بعد …
اين سرنوشت ازلی دگر شد. مگر چه شد؟
اين عاشقان حق تاب ديدن مردمان را در آتش دوزخ نیافتند و بناگاه ديوانه شده و به آتش زدند تا دوزخیان را
نجات دهند و… اينگونه بود که بدبختی رخ نمود و شديدترين وجه آتش دوزخ نصیب آنان شد تا ديگران اندکی بیاسايند. و نخستین کسی که این بدعت را بنا نهاد علی مرتضی سلطان عشق بود و لذا در دعای جوشن کبیرش بطور ترجیح بندی می خوانیم که: خلصنا من النار يا رب!
تا قبل از اين واقعه همه عشاق حق از خداوند راضی بودند و گوئی خداوند آنگونه که بايد وشايد راضی نبود
تا اينکه علی(ع) با جوشن کبیرش به آتشی زد و لذا مرتضی نام گرفت. و اين است که می فرمايد: ای مؤمنان
از من تقلید مکنید که کافر می شويد.
و خداوند نیز دعای علی را شنید و اجابت فرمود. چگونه؟ با صلوة نمودن بر علی. يعنی با وارد شدن بر وجود
علی. اين مهمترين خبری بود که در معراج به محمد (ص) داده شد که: «ای محمد نسبت تو بمن مثل نسبت من است به علی». آيا متوجه شديد!؟ حال می توان درک کرد که چرا عشق مترادف علی است که: يا علی گفتیم و عشق آغاز شد.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۶ ص ۹۰

اسلام شناسی امام شناسی برزخ بهشت تأویل قرآن تشیع جهنم حقیقت محمدی حکمت حکومت اسلامی عرفان عرفان اسلامی عرفان شیعی عشق عرفانی علی شناسی فلسفه دین فلسفه زندگی فلسفه عشق وجه الله

فلسفه نماز

فلسفۀ صلوة (راز نماز)
صلوة در قرآن کریم فقط مؤمنان را مخاطب ساخته است و نه مسلمین را. در دهها آیه این امر بدون استثناء مبرهن است. و در ضمن ایمان و مؤمن هم تعریف شده است که عبارت اسات از دین و اسلامی که قلبی و با شوق و عاشقانه باشد و نه اسلام موروثی یا اکراهی و از روی سهو یا ریا. یعنی دین و اسلامی صرفاً ذهنی و منطقی و فلسفی لزوما مترادف با ایمان نیست. در واقع انسان می تواند یک اسلام شناس بزرگ یا حتی یک عالم دینی باشد ولی لزوما مؤمن نباشد. صفات مؤمنین در قرآن کریم در صدها آیه کاملا تعریف و توصیف شده است که بدین گونه می توانیم درک کنیم که بسیاری از داعیان ایمان در حقیقت بی ایمان هستند.
صفات مؤمنین در سلسله مراتب پائین تری از همان صفات اولیاء و ائمه اشهار می باشد.
در واقع نماز قرآنی نوعی عشق ورزی با پروردگار است. پس اگر ایمانی قلبی بخدا نباشد این عشق ورزی نوعی زنا و ارتباطی نامشروع محسوب می شود و از گناهان چنان بزرگی است که خداوند می فرماید: وای بر نماز گزارانی که از روی عادت یا ریا نماز می خوانند. پس وای بر کسی که خدا به او بگوید وای بر تو!
و اما در معارف و باورهای خاص امامیّه و شیعه، صلوة دارای ویژگی و تعریف کاملا منحصر بفرد و خارق العااده و روشنی است زیرا ایمان دارای معنائی ویژه است. در دهها حدیث از رسول اکرم (ص) و علی (ع)
آمده است که: بی امام، کافر است، بی امام را نماز نیست. و کسی که همه احکام شریعت را بجا آورد و امام زنده ای نداشته باشد که در تبعیت او باشد باز هم کافر است منتهی کافری ریا کار یعنی منافق.
علاوه بر این در قرآن کریم نیز آمده است که پرستش خدای ذهنی شرک است که «ظلم عظیم» است و پرستش هوای نفس است. در واقع این همان دین و اسلام بدون امام است که نمازش

Read the rest of this entry »

اسرار صلوة اسلام شناسی امام شناسی امامت برزخ بهشت تأویل قرآن تشیع جهنم حقیقت محمدی حکمت حکمت الاشراق عذاب عرفان عرفان اسلامی عرفان درمانی عشق عرفانی علی شناسی فلسفه فلسفه دین فلسفه عشق فلسفه نماز معراج منجی آخرالزمان

عذاب

کفر بعد از ایمان
کسی که دلش به نور ایمان روشن شد بواسطه حجّتی، امامی، نشانه ای یا معنائی در عالم خواب یا بیداری زان پس از بار کمر شکن دنیا و دغدغه های فزاینده اش رها شده است و گوئی که از جهانی به جهان دگر شده است. ولی زان پس هیچ وظیفه ای جز شرک زدائی از ایمانش ندارد چرا که بقول قرآن کریم « ایمان نیاورد کسی الّا اینکه مشرک شد». شرک از آفتهای طبیعی ایمان در وجود انسان است و بی نهایت درجه دارد. شرک به زبان ساده به معنای دخالت دادن «خود» در امر خداست. شرک یعنی خود بعلاوه خدا.
یعنی کاری را که امری از دین است برای ارضای امیال نفسانی انجام دادن. این نوع اعمال نتایج تلاش مؤمن را به بطالت و گاه رسوائی می کشاند و لذا مؤمن را دچار سوء ظن به خدا می سازد و به دین و احکام بدبین می کند بجای اینکه متوجه ناخالصی خودش نماید. این سوء ظن به خدا آنگونه که در قرآن آمده است منشأ اصلی عذاب مؤمنان است و بلکه تنها علّت عذاب برای مؤمنان می باشد. زیرا کسی که ایمان ندارد هر چه می کند برای رضای خودش می باشد و الا غیر. ولی یک انسان مؤمن تحت الشعاع امر الهی قرار دارد و هر چه می کند بایستی مراقب امر دین و عقل و وجدان باشد و نه موافق نفس خویش. ولی بهرحال مؤمنان تا مدتها دچار انواع شرک می باشند و در هر عملی خود را هم دخیل نموده و رضای خود را هم وارد امور می کنند که اگر این وضع ادامه یابد فرد بتدریج ایمانش را از دست داده و در عمل ریاکار و منافق می شود. چون ادعای ایمان نموده و برای مدتی به ایمان شهرت داشته است اینک مجبور است منافق شود. نفاق حاصل از دست رفتن ایمان است.
کفر بعد از ایمان یک کفر ساده و عادی نمی تواند بود بلکه کفری بس پیچیده و مخوف است. کسی که دورانی را با ایمان زیسته است به آسانی نمی تواند دوباره علناً کافر و بی تقوا شود. نفاق عذاب حاصل از کفران نعمات نسبت به سائر مؤمنان است. ریاکاری در دین بدون تجربه ایمان همان کفر عامیانه است که گریبانگیر اکثر مردم می باشد و از جمله عرف است. ولی ریاکاری پس از ایمان امری دگر است و یک، شقّه شدن از درون می باشد و جان کندنی مهلک است.
خداوند به آسانی ایمان کسی را زائل نمی کند مگر اینکه فرد در ستم و حق نشناسی و دین فروشی بسیار افراط کند و صبر خدا را تمام نماید. ایمان نور خداست که به اراده او به دلی داده می شود و یا از دلی برداشته می شود. ایمان همان احساس امنیت روانی و آرامش و رضایت در قبال زندگی و یک بیمه ذاتی در قبال هر خطر و شرّی می باشد. لذا کیمیائی فوق ارزشهاست. ارزشی همسان ایمان برای انسان وجود ندارد. ایمان همان کیمیای سعادت است. کفر بعد از ایمان بزرگترین عذاب انسان در جهان است. به مانند کسی که چند روزی را در بهشت زیسته و بناگاه از آن بیرون شده است.
چنین انسانی بسیار متفاوت است از کسانی که هرگز زندگی بهشتی و ایمانی را تجربه نکرده اند.
کفر بعد از ایمان حاصل دین فروشی و تحقیر مردم و ادا نکردن حقوق دین و ستم کردن به دیگران بواسطه دین و معارف دینی است. و اینست که خداوند را به غضب آورده و ایمان را از فرد می گیرد و او را به برزخ بی هویتی و پوچی و سرگردانی می اندازد و به لحاظ روانی عقیم می کند و رسوا می سازد. ایمان نور حاصل از وجود یک مرد حق است که به دیگران می تابد و اگر حقش ادا نشود سلب می گردد.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۲ ص ۱۲۲

اسلام شناسی امام شناسی امامت برزخ بهشت تأویل قرآن تشیع حقیقت محمدی حکمت دکتر علی شریعتی صادق هدایت ظهور امام زمان عذاب نیچه هایدگر وجه الله

« فلسفە بهشت »

چه کسی می تواند در بهشت باشد؟
آدمی اگر همه نیازهایش برآورده باشد و هیچ نگرانی نداشته باشد آنگاه چه کار می کند و به چه چیز می اندیشد. کاری ورای نیاز و فکری ورای هر گرفتاری چیست؟ این باید همان کار ناب و فکر بکر باشد. کاری برای خویشتن خویش و فکری برای خویش و از خویش. کاری برای وجودی بی نیاز و فکری برای وجودی بی بار. حال نوبت خود خودم است که دست بکاری زنم که بکار وجود آید و وجود را پربار کند و به فکری بپردازم که وجودم را برایم معنا کند. حال که از نگرانی نابودی رهیده ام و وجودم تأمین شده است و هیچ چیزی آزارش نمی دهد و هیچ خطری تهدیدش نمی کند حال بایستی خود وجودم را بکاری برای برتر از وجود بکشم و برای وجودم فکر بکری نمایم که اصلا چکارش کنم. این همان کار بیکاری و فکر بیفکری است. آیا کاری در ورای نیاز وجود دارد؟ آیا فکری در ورای گرفتاری ممکن است؟ آیا در شرایط بکام رسیدگی و رضایت هیچ انگیزه ای برای بودن باقی می ماند؟ اگر باقی بماند اینست که بیندیشیم که اصلا چرا هستیم و این هستی چیست و آنگاه کاری برای بودن محض خود انجام دهیم. ولی آدمها چون نمی توانند به چنین فکر و کار نابی بپردازند همواره برای خود گرفتاری درست می کنند تا هرگز با وجود مخفی خود روبرو نشوند و به آن پاسخگو نباشند. انسان بارها و بارها به چنین وضعی میرسد ولی چون نمی داند یا نمی تواند که کاری و فکر بکری برای وجود مخفی خود نماید و اصلا وجود مخفی بدون گرفتاری و نیاز و دغدغه را نمی تواند بپذیرد بلافاصله برای خودش مشغله و سپس گرفتاری درست می کند تا بخودش بگوید که من هرگز فرصت نکرده ام تا به اصل حیات و هستی خودم برسم. همه برای چنین لحظه ای تلاش می کنند ولی به محض رسیدن به آن می گریزند. این همان گریز از بهشت است. در بهشت فقط عاشاقان معرفت و تفکر وجودی می توانند زندگی کنند. بهشت دانشگاه عرفان است نه قلمرو بولهوسی و عیّاشی. پذیرش بی نیازی و درک و دریافت و محل آرامش و امنیت کار هر کسی نیست و بزرگترین مقام انسان است. همه آدمها به محض رفع یک گرفتاری بلافاصله به عمد گرفتاری دیگری می تراشند زیرا نمی توانند در خود آرام و قرار گیرند و هستی خود را در یابند زیرا رهائی از گرفتاریها به معنای رهائی از غیر و بازگشت به خویش است. رهائی از امور فرعی و حاشیه است و وارده های ناهنجار بیرون و رجعت به اصل خویشتن و در خویشتن آرمیدن و خود شدن. این همان مقامی است که از آن عارفان و کاملان است: درخویش بودن و با خویش بودن و برای خویش بودن و خویش بودن و نهایتاً بودن محض: بودن برای بودن ! اینست همان کاری که جز انگشت شماران بر روی زمین تاب پذیرش آنرا ندارند : کار بیکاری و فکر بیفکری! انفعال و انبساط کامل. هیچ کاری نکردن و به هیچ چیزی نیندیشیدن. در بهشت زیستن کار هر کس نیست! همه همین وضع را آرزو می کنند و جز این آرمانی ندارند ولی به محض نزدیک شدن به حریم آن می گریزند و به بهانه عبث و فریبکارانه حتی به بهانۀ خدمت به دیگران برای خود اشتغال و امکان فرار از خویشتن فراهم می کنند. در واقع هیچکس تاب تحمل حیات و هستی بهشت را ندارد . بهشت در زبان فارسی همان «به هست» می باشد یعنی با هستی غنودن و هستی دار بودن و در قلمرو هستی زیستن و خود بودن. چون هر فعالیّت کاری و فکری برای غیر است و هر گرفتاری به غیر خویش است.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۲ ص ۱۲۰

آدم و حوا
زن و نخستین گناه: ناز

«گفتیم که ای آدم با همسرت در بهشت بی هیچ زحمتی زندگی کنید و از نعمات آن از هر چه خواهید بر خوردار باشید و فقط به این درخت (ملعون) نزدیک نشوید که به ظلم مبتلا خواهید شد. پس شیطان هر دو را وسوسه و گمراه نمود و از بهشت بیرون کرد و گفتیم که هر دو از بهشت من خارج شوید که زین پس دشمنان همدیگرید.» سوره بقره.
همه جا آرام و فضا از عشق آدم به حوا سرشار بود. آدم به حوا می نگریست: به محبوب خود. چقدر او را دوست می داشت و با نگاهش تمامی عشق خود را به او منتقل می کرد و حوا نیز در زیر نگاه آدم خود را خوشبخت و جاودانه می یافت و هیچ هراس و نگرانی معیشتی در میان نبود. آدم عاشق حوا بود و حوا نیز با تمام وجود عشق او را باور می کرد. اما شیطان اجازه نداد که این بهشت ادامه یابد. او مأموریت داشت که این زوج را بفریبد و از بهشت بیرون کند. ابتدا باید کدامیک را فریب می داد آدم یا حوا را ؟ فریب دادن آدم کار ساده ای نبود زیرا او عاشق بود و برگزیده خداوند و همین امر او را از فریب مستقیم شیطان مبرا می کرد اما حوا معشوق بود و به همین دلیل او بیشتر مستعد فریب بود. شیطان چگونه می توانست آنان را از بهشت براند و بهشت چه بود؟ بی شک بهشت فقط باغ و گل و بلبل نبود، بهشت حاصل عشقی بود که میان آدم و حوا در جریان بود. عشقی که ایجاد کننده اعتما د و باور است. حوا به میزانی که عشق آدم را باور کرده بود به او اعتماد داشت و همین اعتماد باعث شد که او از امنیت بهشتی بر خوردار شود. او در خوشبختی خود تردیدی نداشت زیرا: آدم قدرتمند بود، آدم توانا بود، آدم عاقل بود و آدم برگزیده خداوند بود و از همه مهمتر آدم عاشق حوا بود. پس دیگر دلیلی برای نگرانی و هراس وجود نداشت و فقط کافی بود که حوا به آدم اعتماد داشته باشد و همین باور به آدم قدرت می داد تا دنیای زندگی را بپذیرد و آن را به سمت خوشبختی برتر هدایت کند. بهشت همان اعتماد بین زن ومرد است و به میزانی که این اعتماد وجود دارد رابطه آدم و حوا بهشتی
است و به میزانی که اعتما د از میان می رود رابطه برزخی می شود. بنابراین شیطان برای از میان بردن بهشت فقط باید حوا را نسبت به عشق آدم مردد می کرد و همین تردید آرام آرام آنان را از بهشت می راند. شیطان به نزد حوا رفت و به او گفت: آیا به جاودانگی عشق آدم نسبت به خود مطمئنی؟ حوا پاسخ داد: آری، او مرا خیلی دوست دارد. شیطان گفت: چگونه مطمئنی، آیا او را آزموده ای؟ حوا پاسخ داد: او خود چنین می گوید. شیطان گفت: اگر راست می گوید باید این عشق را در عمل اثبات کند، گفتن هیچ ارزشی ندارد. حوا در حالیکه به اطمینان خود نسبت به عشق آدم مردد شده بود پرسید چگونه می توانم یقین یابم که او مرا دوست دارد؟ شیطان گفت: به او بگو اگر تو را دوست دارد باید به شجره ممنوعه نزدیک شود. حوا گفت: اما خداوند ما را از نزدیک شدن به شجره ممنوعه باز داشته است. شیطان گفت: نکته همینجاست. زمانی عشق او به تو ثابت می شود که او برای حفظ خوشبختی تو از هیچ کاری ابا نکند. حوا که دیگر تمامی باور خود را نسبت به عشق آدم از دست داده بود به نزد آدم رفت و در حالیکه در اشد ناز گریه می کرد به او گفت: آیا هنوز مرا دوست داری؟ آدم پاسخ داد: آری، تو قلب من هستی. حوا گفت: اگر راست می گویی به درخت ممنوعه نزدیک شو. آدم گفت: اما خداوند ما را از نزدیک شدن به آن بر حذر داشته است. حوا در حالیکه گریه اش شدیدتر می شد گفت: پس دروغ می گویی که مرا دوست داری زیرا اگر مرا دوست داشتی هر کاری برای من می کردی. آدم نیز برای اثبات عشق خود به حوا به شجره ممنوعه نزدیک شد و به ناگاه آدم و حوا یکدیگر را چیزی جز عورت زشت ندیدند و از یکدیگر بیزار گشتند. شجره ممنوعه همان اعمالی است که از جانب خداوند برای بشر ممنوع شده است: دزدی، دروغ، ریا و…. و بدینگونه بود که آدم به گناه نزدیک شد و خداوند آدم و حوا را از بهشت اخراج کرد. آنچه که باعث شد حوا به شیطان اجازه دهد که به او نزدیک شود ناز او در قبال عشق آدم بود. او با ناز خود می خواست آدم را وا دارد تا بیشتر عشق خود را به او ابراز کند و همین ناز آرام آرام تمام عشق را نابود کرد. پس نخستین گناه زن همان ناز او در قبال عشق آدم است. و هزاران سال است که آدم برای اثبات عشق خود به حوا مرتکب گناها ن فراوانی شده است تا او را خوشبخت کند اما این گناهان هیچگاه یقینی را در دل حوا پدید نیاورده است. زیرا حوا روز بروز بر تقاضاهایش می افزاید و آدم نیز مجبور است گناهان بیشیتری را مرتکب شود. حوا این را نمی دانست که تمامی عشق آدم به او حاصل ایمان آدم به خداوند است و تمامی بهشت رابطه بر خاسته از همین ایمان است و این همان احساس جاودانگی است. شیطان ابتدا حوا را نسبت به عشق آدم مردد ساخت و سپس خداوند را رقیب حوا معرفی کرد و تنها راه اثبات عشق آدم را پشت کرد آدم به خداوند نشان داد و بدینگونه آدم به جهان منکرات وارد شد و با هر گناهی که انجام داد هم ایما ن خود را نسبت به خدا از دست داد و هم عشق خود را به حوا. زیرا این همان بود. بدینگونه بود که دیگر تمامی بهشت و آرامش میان آدم و حوا از میان رفت و بجای آن بدبینی و تردید و بی قراری حاکم شد که البته حضرت آدم و حوا خیلی زود به فریب شیطان پی بردند و توبه کردند اما متأسفانه فرزندان حضرت آدم وحوا هنوز حاضر به توبه نیستند. هنوز حواهای تاریخ تقاضای اثبات عشق از آدم می کنند و آدم های تاریخ برای این اثبات تن به هر گناهی می دهند و در این راستا دست به هزاران تلاش زده و اکتشافات و اختراعات بسیار دلفریب و متنوعی آفریده تا بتوانند حوا را از خود راضی کنند اما نتیجه معکوس بوده تا جایی که بنظر می رسد رابطه آدم و حوا در حال نابودی است و این نابودی نتیجه پشتکرد آدم و حوا به خداوند است، کفری که هر دو را بی قرار و از یکدیگر بیزار کرده است. بیائید با توبه از ناز حوا و حرص آدم بار دیگر عشق و آرامش و جاودانگی و اعتماد را به خانه خود باز گردانیم و بهشت را به یکدیگر ارزانی کنیم و نسل بشر را از نابودی برهانیم. تا زن بر ناز خود در قبال همسرش فائق نیامده و تا مرد بر تلاش مذبوحانه برای اثبات عشق خود فائق نیامده این رابطه از وسوسه ابلیس رهایی ندارد و کانون گرم خانواده کوره آتش دروخ است و عشق همان عذاب النار.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۱ ص ۸

جنگ بي پایان آدم و حوا (رابطه جنسي)

در داستان آدم و حوا در قرآن می خوانیم که ابلیس موجب القای شهوت جنسی در حوا شد و حوا هم آن را به آدم منتقل کرد و این امر موجب عداوت آن دو گشت و این عداوت موجب خروج آن دو از بهشت شد: از بهشت من خارج شوید که دشمن یکدیگرید! در این باب در مقاله « فلسفه لباس » مفصل تر بحث کرده ایم. این جنگ در رابطه هر زن و شوهری حضور دارد و علت همه مشکلات زناشویی است. به زبان ساده عداوت بین زن و شوهر از منت و معامله ای است که در رابطه جنسی رخ می دهد. زن می گوید: چون تو نیازمندی پس بایستی نازم را بکشی و همه امیال مرا در زندگی ارضاء نمایی تا با تو تمکین جنسی کنم. ولی مرد می گوید: اگر من به لحاظ پایین تنه ام به تو محتاجم تو نیز محتاجی هر چند که آن را کتمان می کنی. و علاوه بر این تو احتیاج دیگری هم به من داری و آن نیاز به معیشت است. مگر تو از بابت این نیازهایت منت مرا می کشی و من برایت ناز می کنم که قرار باشد من هم برای نازم منت بکشم و تو ناز کنی. این است بگو مگوی پنهان و آشکار زناشویی که در تمام عمر استمرار دارد و بتدریج پیچیده تر و مزمن شده و اصلش به نسیان رفته و تبدیل به دهها بهانه می گرد د و خانه را تبدیل به دوزخ می کند. حقیقت امر این است که کل این جنگ بی پایان برخاسته از عشق مرد به زن است که در زن چنین ناز و توقعی ناحق پدید میآورد و این وضع آنقدر ادامه می یابد تا این محبت نابود شده و بر جای آن در دل مرد نفرت و در دل زن کینه پدید می آید و انتقام آغاز می شود. فقط زن مؤمن است که حق محبت را می شناسد و از آن حربه ای بر علیه شوهر نمی سازد و مرد مؤمن است که حاضر نیست فقط برای نیاز جنسی اش پا بر حقوق و حدود الهی بگذارد. مردی که بخاطر امرار معیشت بر زنش منت نگذارد و زنی که بخاطر تمکین جنسی بر مردش منت نگذارد و از عشق حربه نسازد این جنگ را پایان داده و لایق رجعت به بهشت است.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۱ ص ۱۶

برخورداری با عزت و لذت در رابطه جنسی یکی از اجرهای الهی است همانطور که در بهشت دین هم یکی از وعده های خدا به مؤمنانش چنین رابطه پاک و بی غش است پس این رابطه دارای حقی ابدی است و محدود به گذر جوانی نیست. یک برخورداری سالم جنسی که موجب احیای دل و شعف روحانی می شود اجر یک زندگی مؤمنانه و اخلاقی است. به همین دلیل انسانهای لامذهب در رابطه جنسی دارای اشد عذابها هستند.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۱ ص ۳۴

در ازدواج هر یک از طرفین بایستی در مسابقه ایثار و از خود گذشتگی باشد. آنکه ایثارگرتر و متواضع تر است ولایت رابطه را بدست می گیرد و امام خانه می شود. تنها حقی که ازدواج را تبدیل به واقعه ای بهشتی می کند ایثار متقابل است. حق زناشوئی بر محور از خود گذشتگی قرار دارد و این حق هر چه وسیع تر و خالص تر شود این رابطه پایدارتر و عزیزتر می شود و قلمرو رشد و تعالی معنوی می گردد بشرط اینکه ایثار بر مبنای اصول دین و اخلاق باشد نه بر اساس بولهوسی و فسق و فجور.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۱ ص ۴۰

همانطور که ساختار و اسرار عالم ماده تماماً در علم و رمز و راز هسته اتم و پیوند پروتون و نوترون بطور فشرده حضور دارد و کل جهان هستی سر بر آورده از آن است کل تاریخ و تمدن و فرهنگ و بشریت بر روی زمین ریشه در خانواده دارد و لذا خانواده نگری و زناشوئی محوری به مثابه ژرف اندیش ترین نگاه بهر مسئله ای می باشد و لذا همه علوم اجتماعی و انسانی بدون چنین نگرشی علومی بی ریشه و بیفایده و بلکه فریبنده اند. این یک دکترین و فلسفه نظری نیست بلکه ما این حقیقت را در جریان حل مشکلات مردم و علاج دردها و امراض
به تجربه کشف کرده و بر این مبنا موفق به حل لاینحل ترین مشکلات و بیماریها شده ایم. این یک حکمت تجربی است که البته ریشه در معرفت دینی ما نیز دارد. همانطور که کل مجموعه احادیث قدسی که سخن خدا به بشر است. فرزند آدم و حوا را مخاطب ساخته است و بهشت موعود نیز بهشت آدم و حوائی است.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۱ ص ۵۲

در معرفت دینی زن حلقه اتصال بین آدم و ابلیس است و در مراوده ای که با ابلیس دارد تحت ولایت او قرار گرفته و القائات ابلیسی را به مرد منتقل می کند. در واقع زن تنها راه ارتباط مرد با ابلیس است. و فقط زنی از احاطه و وسوسه ابلیس در امان است که تحت ولایت و اطاعت صادقانه و بی چون و چرای مردی مؤمن باشد. زنی که از ولایت مردش (پدر یا همسر) خارج شود تماماً در تسخیر ابلیس است و گاه مجسمه شیطان می شود و کاری جز شیطنت در جامعه ندارد. چنین زنی تعین و تجسم شیطان در رابطه با مردان است و نابود کننده بهشت خانواده هاست. میزان تبهکاری و فساد و جرم و جنایت در هر جامعه ای به تعداد وجود زنانی است که تحت ولایت مردی نیستند. زنانی که تنها زندگی می کنند اسوه کامل و آشکار کانونهای فساد در جامعه هستند و مروج هر نوع تبهکاری و جنون و جنایت و اعتیاد می باشند. شیطان مرد همانا زن است و خدایش در دل اوست.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۱ ص ۵۵

استفاده از نیاز جنسی بعنوان حربه ای در سائر امور و نیازهای زندگی منشأ تباهی زناشوئی است و همه مفاسد زندگی خانوادگی از این سوء استفاده بر می خیزد و علت نهائی طلاق نیز جز این امری نیست. کینه حاصل از این نوع تحریم، بغایت شدید و قلبی و نفرت انگیز است و از قلمرو کنترل و مهار خارج می شود و به جنون می رسد ناز و نخوت و تجارت جنسی از جانب زن و انتقامجوئی متقابل مرد از این بابت منشأ عداوت تاریخی زن و شوهر است. در چنین وضعی یا مرد به تجارت می پردازد و یا به زور دست می زند و در واقع به زن خود تجاوز می کند و یا نهایتاً به سراغ زنان دیگری می رود تا نیازش را برآورده کند. زن نیز در بلند مدت به سمت اانحرافات جنسی و اخلاقی می رود زیرا رابطه جنسی آنگاه که مبدل به معامله و تجارت و حق حساب و حربه گردید رابطه عاطفی و غریزی را ارضاء نمی کند و مولد برزخ عاطفی و امیال منحرف جنسی و اخلاقی می شود و زناشوئی را نابود کرده و تبدیل به جهنم می سازد و زن و شوهر برای فرار از این دوزخ به سمت فسق می روند. زنی که از سکس خود بعنوان حربه استفاده می کند محکوم به روسپی گری می باشد و مردی هم که سکس زن خود را می خرد او را به روسپی گری و خود را به فساد اخلاقی می کشاند. این همان عاملی است که بهشت آدم حوائی را مبدل به دوزخ می سازد.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۱ ص ۵۶

بنظر ما تفکر فقط یک غذا دارد و آن هم چیزی جز شهامت نیست. آنچه که مانع فکر بکر می شود ترس است در انواع و درجاتش: ترس از جان و نام و نان و ناکامی و شکست و رسوائی و بی خانمانی و… و حتی ترس از جهنم . زیرا آنچه که همه را به جهنم می رساند سودای بهشت و ترس از جهنم است. به همین دلیل همه معارف بکر و توحیدی در فراسوی خیر و شر و بهشت و جهنم قرار دارند.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۱ ص ۸۹

در یک کلام بدی اعمال و صفات بد از این روست که نظم و هماهنگی و وحدت ارکان و سازمان و اعضا و حواس را در هم می ریزد و وجود را آشفته و متفرق و متشنج می کند و بالعکس اعمالی که نیک نامیده می شوند در خدمت وحدت و تمرکز فعل و انفعلات وجود هستند. و این بدان معناست که توحید و یگانگی یک امر و نیاز ذاتی است که وجود را آرام و قرار می بخشد و عزیز و بهشتی می کند یعنی بهستی می بخشد و هستی دار می کند و اعمال بد موجب قحطی وجود و احساس نابودی می شود که همان وضع دوزخی است.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۱ ص ۱۰۱

قلب دوزخ کجاست؟

کل دین و امر تقوا و مسئله نجات و هدایت و تعالی آدمی در دلش نهفته است همانطور که کل کفر و جهل و ضلالت بشر در قلب اوست. و لذا کل تلاش و جهادهای دینی و معنوی همانا جهاد بر علیه دل خویشتن است در جریان دل داده گیهای حیات دنیوی. و کل تعلیم و تربیت هم بر همین محور استوار است. دل انسان خانه خداست و قرار است که این دل از غیر او پاک شود تا او بر این خانه وارد شده و در آن بنشیند و انسان را جانشین خود نماید. طبعاً هر آنچه که بیشتر از انسان دل ببرد دشمنی اش با حق انسان در جهان بیشتر است و می دانیم که اساس دلبریها همانا قلمرو خانواده و نژاد و شجره است و به همین دلیل خداوند همسر و فرزندان را دشمنان ایمان معرفی کرده است و رسالت انبیای الهی هم چیزی جز نبرد بر علیه دلشان نبوده است که حضرت ابراهیم بانی کمال این نبرد می باشد که همه عزیزترین کسان خود را از دل خود برانداخت و از خود دور نمود و پسرش را ذبح کرد. پس بدین لحاظ بایستی گفت که بزرگترین دشمن حق خدائی انسان در جهان همان امری است که عشق نامیده می شود که عشق به همسر و فرزندان در اساس و محور همه عشق ها قرار دارد. این همان علت خروج آدم و حوا از بهشت است و همان علت جنگ بی پایان آدم و حواست و علت همه بدبختی های بشر بر روی زمین. و اینست که همه مردان با طنابی که بر گردنشان و در دست زنشان است بسوی دوزخ می روند (قرآن) – پس قلب دین و کارخانه بهشت و دوزخ در خانه است و آتش دوزخ نیز همان آتش عشق زناشوئی است. و البته عشقی که به جنون و نفرت و دوزخ برسد عشق نیست و اگر هم هست ابلیسی است.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۱ ص ۱۰۷

داروسازی از بطن تقلید کورکورانه از حکمت الهی و تبدیل آن به یک تجارت بزرگ، پدید آمده است. همانطور که مذهب نفاق هم بر همین منوال رخ نموده و تجارتی دگر پدید آورده است که در آن بهشت خرید و فروش می شود. ملایان بهشت فروش و اطبای شفا فروش به مثابه دو شعبه تاریخی از تبدیل دین به تجارت هستند که در تاریخ تکامل یافته اند و دو صورت از دین ضد دین و طب ضد طب می باشند.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۱ ص ۱۹۷

بدین طریق آشپزخانه در هر خانه در واقع کارخانه تبدیل غذا به سقر است یعنی آشپزخانه ها دربهای جهنم هر خانه ای هستند که غذاهای طبیعی و بهشتی را تبدیل به تفاله و سم و سقر دوزخ می کنند یعنی رزق حلال و حل شونده را مبدل به رزق حرام و لاینحل در وجود انسان می سازند زیرا یخ و آتش دو عرصه نابودی حیات است. فریزرها نماینده حرص و طمع و کفر بشرند و این حرص بر روی اجاق به اشتعال در می آید و رزق را می کشد و جسد تباه شده غذاها به بدن ما می رسد. آشپزخانه های مدرن یکی از اساسی ترین منابع اسراف و حرام سازی رزق و تولید انواع امراض مدرن می باشند. این آشپزخانه ها، جهنم های سرخانه محسوب می شوند.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۱ ص ۲۰۴

معمائي بنام درد دل زناشوئي

چرا تقریبا هیچ زن و شوهری قادر به درد دل گفتن با همدیگر نیست، با هر کسی الا با همیدیگر؟ چرا؟ چه بسا آدمی حتی بدترین دشمن خود را برای راز دل گفتن بر همسرش ترجیح می دهد. چرا؟ گوئی که زن و شوهر جد ی ترین دشمنان هستند که قرار نیست این عداوت را پایانی باشد. بقول قرآن بواسطه همین عداوت بود که از بهشت ازلی بیرون شدند تا بتوانند عداوتشان را علنی نموده و سازماندهی کنند و سپاهی فراهم آورند.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۱ ص ۴۶

همه زنان ضد مرد و ضد ازدواج و استقلال طلب و مردوار امروز اینگونه اند که اگر بچه ای هم داشته باشند هیچ رابطه ای قلبی با این بچه ندارند و از او بیزارند و لذا شبانه روز در صدد هستند تا او را به گونه ای گم و گور کنند در تلویزیون و بازیهای کامپیوتری و کلاسهای هنری و اسباب بازی و قاقا لی لی. بدون این ابزارها لحظه ای قادر به تحمل فرزند خود نیستند. این زنان را براستی دلی نیست روح اینان مصداق « عذاب عقیم » است و اسوه پوچی و هیچی. مادریت که مظهر یک وجود بهشتی است اجر ادای حق محبت مرد و رعایت حدود و حقوق الهی می باشد. مادریت همان هدایت زن است. کسی که شوهر را پذیرا نیست فرزندش را نمی تواند پذیرا شود و مادر گردد. این فرزند بر او حرام است.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۱ ص ۱۶۷

نیویورک آخرالزمان تمدن غرب

این شهر مقرّ جهانی صهیونیزم هم می باشد. همۀ تروریست های جهان و همۀ مغزهای شیطانی در این شهر مرکزیت دارند. زندگی در این شهر زندگی در شکم ابلیس است. اینجا دوزخی ترین بهشت روی زمین است.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۲ ص ۱۲

آغاز زمان با هبوط آدم از بهشت شروع شد که سرآغاز صنعت گری نیز می باشد که درب دوزخ است که با کشف آتش باز شد. و زمان با رسیدن انسان به سرعت نور پایان می پذیرد یعنی آنگاه که انسان بتواند بواسطه تکنولوژی ماده را طبق نظریه نسبیّت انیشتن کاملًا نابود سازد و تبدیل به انرژی محض یعنی نور نماید.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۲ ص ۱۴

فلسفه آتش یا فلسفه آخرالزمان

آتش را بایستی نخستین کشفی دانست که بواسطه الهام غیبی به بشر رسید و با این مکاشفه بود که تاریخ تمدن و دانش و فن آغاز شد و بشر از عرصه حیات جانوری خارج شد. پس آتش آن عنصر ذاتی مدنیّت بشر است. هنوز هم هر کجا که آتشی روشن است عده ای آشنا و ناآشنا با محبت و مهربانی خارق العااده ای بر اطرافش تجمّع می کنند. راز آتش
فقط در صنعت آفرینی نیست بلکه بسیار اساسی تر از آن است و آن مدنیّت آفرینی به معنای راز گردهمائی است. از لحاظی دیگر آتش همان عنصر ذاتی دوزخ است و هدیه ابلیس به بشر است و چه بسا آن الهام غیبی از جانب ابلیس به بشر بوده است همانطور که طبق کلام قرآن شیاطین هم به بشر وحی می کنند. و بدین معنا پیدایش آتش به معنای
خروج بشر از بهشت نیز می باشد و این همان تجلّیِ مادیِ آن آتش شهوت بین آدم و حوا بود که موجب عداوت آنان و خروجشان از بهشت شد.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۲ ص ۳۰

در تاریخ ایران باستان نیز نقل است که کاشف و آورندۀ آتش حضرت زرتشت بوده است و لذا بسیاری همو را حضرت آدم ابوالبشر دانسته اند. و آتش پرستی امری کاملًا محسوس و معقول است زیرا راز حیات بشر از دوران خروج از بهشت است.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۲ ص ۳۱

عدّه ای بطور قاچاقی ایفای معنویت می کنند و عده ای هم بطور قانونی و با داورها و روش های استاندارد. هر دو گروه از این تئاتر خسته شده و به خواب میروند و لذا این تئاتر هم تعطیل می شود و فقط هزینه هایش باقی می ماند و بیمه هایش و اراده به معنوی بودن به عبث و بی معنائی می انجامد و در اعماق این ظلمت نوری پدید می آید بی معناست و نیز نه اخلاقی است و نه غیر اخلاقی. این نور یک انسان است که بخودی خود حامل معنائی برای بودن است و معنای بودن است بی هیچ خیر و شرّ و تلاشی. او معنای هستی انسان است از ورای بود و نبودش. این معنا به کلّ هستی معنا می بخشد و بودن را در بدبخت ترین شرایطِ ممکن افتخار می سازد و برای این افتخار هیچ نیازی به تاریخ و تمدن و علم و تکنولوژی و فلسفه و مذهب و سلامت و عزت و معنویت ندارد و بلکه خود همه این چیزها را معنا می کند و جهنّم را با نگاهش بهشت می نماید.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۲ ص ۳۵

امروزه فقط اهل معرفت نفس که دین را از فطرت خود یافته اند می توانند احکام خدا را به زبان عقل باطنی و معرفت قلبی به مردمان و خاصّه جوانان بباورانند و لاغیر. و این همان وادی دین خالص و شرک زدائی از دین می باشد زیرا آن دین و خدائی که از ترس دوزخ و طمع بهشت بعد از مرگ پذیرفته می شود مذهب شرک است و مذهب شرک به لحاظ تاریخی نیز دیگر جائی برای ماندن ندارد زیرا بهشت تکنولوژی و دوزخ ترور و وحشت و امراض لاعلاج دیگر ترس و طمع بهشت و دوزخ اخروی را برای بشر خنثی نموده است.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۲ ص ۳۹

جوانان آخرالزمان جوانان عرصه فروپاشی خانواده ها هستند و لذا تنهاترین جوانان تاریخ می باشند. و این تنهائی همان قلمرو تجزیه و تعزیۀ نفس است که در قرآن کریم در باب قیامت آمده است. این تنهائی هرچند به غایت دردناک است ولی این درد می تواند امکان زایش دوباره را فراهم آورد و خلقت انسانی را باعث شود. چرا که تنهائی به هر حال غایت و کمال انسان است و انسان در این قلمرو یا خدا را می یابد و یا با ابلیس نفس همنشین می گردد که دو نوع کمال است: کمال مومنانه و بهشتی و کمال کافرانه و دوزخی!
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۲ ص ۴۱

بهشت و دوزخ در قلمرو حیات دنیا فقط چهره ای بسیار کمرنگ از بهشت و دوزخ آخرت است و لذا خداوند می فرماید که هر کسی که در این دنیا در رحمت و عزّت است در آخرت اجری بسیار برتر خواهد داشت و هر که در این دنیا در عذاب است نیز در آخرت عذابش بسیار عظیم تر است. تن آدمی همچون فیلتر یا حفاظ و جوشنی است در مقابل حقایق اخروی. و لذا برداشت آدمی از بهشت و جهنم وجود در این دنیا بسیار ناچیز است و فقط مشتی نمونه خروار می باشد. آخرالزمان عرصه ظهور عالم غیب به عین است عرصه بروز متافیزیک در فیزیک. و نهایتاً آستانۀ تجلّی جمال واحده حقّ. و نیز اینکه تصدیق بهشت و جهنم در همین جهان به معنای انکار آن پس از مرگ نیست و بلکه به عکس. هر چه در این جهان هست در جهان دگر بسیار شدیدتر و کاملتر خواهد بود.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۲ ص ۴۳

قیامت تنهائی ( فلسفه تاریخ خدا )

تاریخ تمدن تاریخ گریز انسان از تنهائی است بمیزان احساس تنهائی. تنهائی بمعنای تن شدگی محض است بمعنای بیگانه شدن از ذات خویشتن که خداست. پس تاریخ تمدن که تاریخ گردهمائی بشر است همان تاریخ سیر کفر بشر است و از هبوط آدم و حوا از بهشت آغاز شد که آغاز تنهائی است. بشر هر چه که در تاریخ به پیش می رود و به قیامت بمعنای رویاروئی با خدا نزدیکتر می شود تنهائی اش هم شدیدتر و عمیقتر می شود و لذا گریزش از تنهائی هم بیشتر شده و تجمّعات بشری هم شدیدتر و کلان تر می شود.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۲ ص ۴۷

پس ابلیسیّت بشر همان زمان زده گی است. به همین دلیل همه فلسفه هائی که از قلمرو جبر تاریخ و تاریخیگری بر می خیزند و یا مدینه های فاضله ای برای آینده تدارک می بینند حامل اشد ابلیسیّت هستند و غایت فریب و ستم و نسیان را پدید می آورند و آدمی را به خاک مذلّت می نشانند. مثل مارکسیزم و یا بهشت پرستی اخروی و یا برنامه های پنج و ده ساله برای خوشبخت سازی مردم.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۲ ص ۶۷

نفي اثبات و اثبات نفي

وقتی می گوئیم فلان چیز یا فلان نوع از فرهنگ دوزخی است بدان معنا نیست که باید نابود شود. مگر می شود که دوزخ را نابود کرد. ما حقّ دوزخ را هم نشان می دهیم. برای انسان اهل کفر جائی جز دوزخ برای ادامه حیات نیست. برای او بهشت عرصه نابود شدن است .
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۲ ص ۶۷

حقّ بهشت و دوزخ و برزخ

در عالم خاك بهشت قلمرو سلامتی تن و اعصاب و روان و آرامش و عزّت و اتكاء به نفس و رزق پاك و با افخار است. این ویژه گی را در قرآن كریم می خوانیم كه قلمرو جغرافیائی آن هم عین طبیعت بكر می باشد كه جهان سادگی و صفاست. در نقطه مقابل دوزخ خاكی هم قلمرو بیماری و بیقراری و خفّت و خواری و زجر و نفرت و قحطی و شتاب می باشد كه قلمرو جغرافیائی آن عین جهان صنعت می باشد كه مهمترین ویژه گی آن دود و آتش است كه جهان پیچیدگی و دروغهاست. حضرت رسول اكرم (ص) می فرماید كه بهشت اجر طالبان علم و معرفت است. در واقع انسانی كه می خواهد كاری فكری و تعمیقی و مكاشفه ای داشته باشد حداقل نیازش نداشتن دغدغه و پریشانی و چه كنم هاست. و این مستلزم یك زندگی ساده و باقناعت و عزیز و بهشت وار است. به همین دلیل آدمهای عیاش و بی فكر از محیط آرام و ساده و طبیعی بیزارند و جز در حدّ یك پیك نیك عیاشانه تاب تحمل بهشت را ندارند و در آن رنجور و دیوانه می شوند. بهشت قلمرو سادگی و آرامش و تأملات درونی و انفعال مكانیكی است و بالعكس دوزخ هم قلمرو زرق و برق و تشنج و غوغا و سطحی نگری و جنبش و جوشهای فیزیكی است. بهشت قلمرو سكون بیرونی و انقلاب درونی است. و دوزخ قلمرو انقلابات بیرونی و ركود و انجماد درونی است. بهشت قلمرو صلح و سلام و وحدت و شكر است و دوزخ قلمرو جنگ و تهمت و تفرقه و فحش و انكار است. بهشت و دوزخ دارای دو حقّ متفاوت و دو انتخاب است و هرگز با یكدیگر تلفیق و مخلوط نمی شوند و آنانكه نمی خواهند یكی را انتخاب كنند و هر دو را توأم می خواهند در خلأ بین این دو یعنی درك اسفل ساقط می شوند كه منافقانند كه به برزخ مبتلایند. بهشت و دوزخ و برزخ سه معلول و اجر و جزای حاصل از سه انتخاب هستند.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۲ ص ۷۴

اگر عمل خیری انجام می دهیم اگر صادق هستیم و اگر بجای انتقام عفو می کنیم و اگر قناعت و صبر پیشه می کنیم در باطن خود که قلمرو آخرت و غایت اعمال ماست در عزت و آرامش و بهشت هستیم.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۲ ص ۸۱

به لحاظ قضاوتهای ظاهری و ملاکهای دنیوی، رسولان بدبخترین افراد بشری هستند زیرا تمام حیات خود را وقف نجات دیگران نموده و نهایتاً جز انگشت شماری ایمان نیاورده و مابقی مردم کافرتر و شقی تر یعنی بدبخت تر هم شده اند و این رازی بس عجیب است و لذا از چشم منطق، رسالت امری عبث و احمقانه و ضدّ بشری می آید و این اساس منطق مدرن در طرد رسالت انبیای الهی و مصلحین بزرگ است. بهرحال آنکه فهمید دیگر نمی تواند زندگی فردی و جانوری داشته باشد و احساس خوشبختی کند. آنکه فهمید از فردیّت خارج می شود و این توسعه جهانی وجود برای او جز درد و رنج و محنت و تهمت و عداوت خلق سودی ندارد. در واقع عنصری که خوشبختی نامیده می شود چیزی جز حماقت نیست و آدمی تا بتواند می خواهد احمق بماند ولی وجود رسولان این امر را ناممکن می سازند و همین امر اساس کفر و عداوت عامه مردم نسبت به رسولان است. آنکه بیشتر می فهمد بدبخت تر است و این است که شجره ممنوعه در بهشت را همان شجره معرفت نامیده اند که باعث خروج آدم از بهشت شد. از اینجاست که این سخن مشهور در انجیل مفهوم می یابد که « همه ابلهان در بهشت هستند » گویی که خوشبختی و بی مسئولیتی امری واحد است و این است که بشر مدرن راه بی مسئولیتی مطلق را که همان مکتب لیبرالیزم و اصالت زندگی خصوصی است برگزیده و خود را به جنون فزاینده و تخدیر فزاینده می کشاند تا بتواند آزاد و غیرمتعهّد و خوشبخت باشد ولی می بینیم که نمی تواند و این تلاش به سمت خودکشی می رود.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۲ ص ۹۱

 انواع و مراحل دین گرائي

گرایش بشر به دین و ارزشهای اخلاقی سه مرحله کلّی دارد که دارای سه انگیزه است: گریز از عذاب و خروج از دوزخ – میل به آرامش و عزّت برتر و شوق بهشت – شوق معرفت و عشق به حقیقت و ورود به رضوان و مقام بی نیازی. اکثر مردم در همان مرحله اول متوقف می شوند و پس از رفع عذاب دوباره از دین روی بر می گردانند. گروهی دیگر پس از خروج از دوزخ باز هم تلاش می کنند تا به بهشت آرامش و عزّت برسند و در آنجا متوقف می شوند . فقط انگشت شماری بهشت را هم رها می کنند و بسوی حقیقت وجود حرکت می کنند که راه معرفت نفس و حکمت اسرار حقیقت و تقرب الی الله می باشد. دین بمعنای راه و حرکت در این راه است و توقف در این راه در هر مرحله ای موجب حفظ ابدی آن مقام از راه نیست. توقف در این راه موجب خروج و گمراهی است. حتیّ توقف در بهشت عافیت هم بزودی از خاصیت تهی می شود و آرام و قرار از دست می رود و دوباره حرص دنیا پدید آمده و عذابها آغاز می شود و دوزخ رخ می نماید. فقط کسی که دین را برای ارزشهای آن طلب می کند به راه ادامه می دهد و رشد می کند. استفاده ابزاری از دین بقصد نجات از عذاب و رسیدن به بهشت دنیوی هرگز موجب تغییر و تحولی در نفس بشر نمی شود و نفس را تزکیه و تعالی نمی بخشد و بلکه موجب پروار شدن نفس و رشد کبر و حرص و حسد و قحطی و شرارت است. آنکه دین را برای رونق دنیا می خواهد دچار نفاق می شود مگر آنکه پس از رفع عذابهایش تغییر نیّت دهد و واقعاً ارزشهای انسانی را طلب کند و متدیّن شود یعنی رهروئی ابدی.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۲ ص ۹۸

می دانیم که فلسطین و شهر اورشلیم سرزمین صدها پیامبر است. حضرت ابراهیم در آن مکان به ملکوت خدا رسید. حضرت موسی در طور سینا با خدایش سخن گفت و تجلّی او را دید و حضرت عیسی نیز در همانجا به آسمان معراج نمود. و حتی معراج محمدی آخرین پیامبر خدا هم از بیت المقدّس رخ نمود و نه از مکه. پس کلّ سابقه ارتباط انسان با خدا از آن سرزمین بوده است که این معنا در واژه « قبله » نیز حضور دارد که دارای دو معنای قبل ( سابقه ) و قبولیّت انسان به درگاه خداست. پس چرا قبله تغییر کرد؟ مگر در مکه چه واقعه برتری رخ نموده بود که برترین ارتباط انسان با خدا را تداعی کند که ارتباطی برتر از معراج محمدی باشد؟ در روایت است که خانه کعبه نخستین خانه ای بوده که بدست بشر یعنی آدم و حوا بر روی زمین ساخته
شده است که به هنگام تجدید بنای آن توسط ابراهیم (ع) و اسماعیل (ع) هنوز پایه های آن باقی بوده است. یعنی محلّ هبوط آدم و حوا از بهشت بوده است. ولی این کفایت عقلی نمی کند. بنظر ما در اسلام واقعه ای رخ نمود که برترین واقعه الهی و دینی و عرفانی تاریخ است که علت ختم نبوّت نیز می باشد که سرآغاز آخرالزمان و قیامت پنجاه هزار ساله یعنی عرصه ظهور حق و دیدار با پروردگار است و آن پیدایش انسان کامل و خلیفه خدا یعنی علی مرتضی پرچم دار قیامت و مظهر جلال و جمال حق است که در خانه کعبه متولد شده و از خانه خدا بیرون آمده است.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۲ ص ۱۰۷

« ای فرزند آدم آیا کی میخواهی بخودت رحم کنی و کجا لایق بهشت من باشی. » حدیث قدسی. حقیقت اینست که انسان از دل فرد دیگری می تواند خود را دوست بدارد. این سخن خداوند به آدمیزاد دال بر کفر ذاتی اوست که به زبان امروزین نوعی مازوخیزم و خود آزاری و خود – بد بودن و نفرت از خویشتن است که به انتقامی بی پایان از خویشتن منتهی می شود که همان دوزخ است.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۲ ص ۱۱۲

هیچکس نمی تواند بدون داشتن پیر و مرادی خود را دوست داشته باشد. اینست مسئله!
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۲ ص ۱۱۲

فلسفە دوزخ

نانش می دهی گازت می گیرد. آبش می دهی فحش می دهد. محبتش می کنی تو را محتاج و دریوزه خود می پندارد. در قبال زشتی هایش سکوت و ستّاری می کنی تو را احمق می خواند در قبال جفایش وفا می کنی تو را ترسو می نامد. تیمارش می کنی طلبکارت می شود و تو را نهایتاً تنها دشمن خودش می یابد و انتقام می ستاند. حال اگر فریبش دهی، به او ستم کنی او را به لجن بکشی و به ذلّت بیندازی آنگاه قدر تو را می داند و از تو سپاسگزار است و تو را دوست خود می داند و خود را به پای تو می اندازد. این همان بشر کافر است. پس چنین موجودی ذاتاً طالب عذاب است و با عذاب آرام می گیرد و تاب تحمّلِ رحمت و عزّت را ندارد. این نیاز بشری موجب پدید آمدن دوزخ است که بدست خودش بنا می شود. به همین دلیل بهشت طبیعت بدست بشر ویران شد و دوزخ صنعت در این ویرانی پدید آمد و بشر را از همه سو فرا گرفت. دوزخ، فلسفه کفر ذاتی بشر است. بشری که تاب تحمل بهشت عزّت و سلامت و رحمت را ندارد و دیوانه می شود و بجان کسانی می افتد که این بهشت را برای او ممکن کرده اند. کفر همان عداوت ذاتی بشر نسبت بخودش می باشد. کفر همان نبرد بشر بر علیه هستی خویشتن است. کفر همان اراده به تخریب و تباهی و نابودی جهان و خویشتن است و دوزخ تنها درمان آن است.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۲ ص ۱۱۴

 ایمان همان احساس امنیت روانی و آرامش و رضایت در قبال زندگی و یک بیمه ذاتی در قبال هر خطر و شرّی می باشد. لذا کیمیائی فوق ارزشهاست. ارزشی همسان ایمان برای انسان وجود ندارد. ایمان همان کیمیای سعادت است. کفر بعد از ایمان بزرگترین عذاب انسان در جهان است. به مانند کسی که چند روزی را در بهشت زیسته و بناگاه از آن بیرون شده است. چنین انسانی بسیار متفاوت است از کسانی که هرگز زندگی بهشتی و ایمانی را تجربه نکرده اند.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۲ ص ۱۲۳

بهشت و دوزخ و برزخ و طبقات آنها جملگی جلوه ها و جنبه هائی از همین جهان است و در واقع به مثابه آخرت این دنیا می باشد كه در نفس بشری رخ می دهد و سیرت اوست. در قرآن در می یابیم كه هر ارزش و صفتی دنیوی در آخرت هزار بار شدیدتر است همانطور كه مثلًا یك ا نسان كه در رفتار آشكارش (رفتاردنیوی) زشت می نماید در باطنش بسیار زشت تر است و بالعكس. آخرت بمعنای جنبۀ پنهانِ امور است و لذا بواسطه معرفت درك می شود تا آنجا كه دیده می شود. در واقع آنچاه كه بین دنیا و آخرت فاصله و جدائی افكنده است جهل ماست. همانطور كه عارفان باطن مردمان را می بینند برای آنان مرزی بین دنیا و آخرت وجود ندارد همانرور كه علی (ع) می فرماید كه: اگر همه پرده ها برافتد ذره ای بر علم و یقین من افزوده نمی شود. با مرگ فقط تغییر منزل و تغییر جایگاه می دهیم. وصف بهشت و دوزخ در قرآن تماماً بواسطه پدیده های دنیوی است و سخن بر سر هیچ چیز غیر دنیوی نیست: آتش، چرك، فساد عذاب، نعره و … یا باغ، نهرهای آب، یاران مهربان و… . با مرگ به ماهیت برتری از دنیا می رسیم.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۲ ص ۱۲۵

فلسفه لباس

فلسفه لباس همان فلسفه پوشانیدن عریانی بدن و در معنای وسیعتر همان فلسفه کلّی حجاب برای مرد و زن است. در قرآن می خوانیم که آدم و حوا با خروج از بهشت پوشش را آغاز نمودند که نخستین لباس، برگ درختان بود که عورت را می پوشاند. آنچه که عامل خروج آنها از بهشت شد زشت دیدن عورت بود لذا اولین جایی از بدن که پوشیده شد عورت بود. گویی تا قبل از وسوسه ابلیس عورت زشت دیده نمی شد و همچون سایر اعضای بدن بود. پس واضح است که زشت دیده شدن عورت که سرآغاز خروج از بهشت و لباس پوشیدن است همان سرآغاز شهوت جنسی است.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۲ ص ۱۳۹

آنانکه رعایت ادب را علیرغم نفس امارّه همان ریاکاری می دانند در همین زندگی عواقبی فجیع دارند. تظاهر به نیکی و ادب حداقل آدمیت و مدنیّت است و همان است که بزرگترها به کودکان خود تلقین می کنند که اگر نکنند خانه تبدیل به طویله و دیوانه خانه می شود همانطور که بسیاری از خانه ها اینگونه اند که تحت عنوان تعلیم و تربیت علمی و مدرن (؟) توجیه می شود که گوئی بچه بایستی هر کاری که می خواهد بکند تا عقده ای نشود؟! تظاهر به دین به قصد تجسّس و فتنه گری و مردم فریبی البتّه که امری پلید است و جای بحث ندارد. آنکه ادب و حیا و حرمت را در شأن خود نمی داند در کلیه روابط خود شکست می خورد و نهایتاً به انواع عذابها دچار می شود تا جبراً نفس امارّۀ خود را مهار کند. و این بدان معناست که آدمی آفریده شده است تا آدم شود یا به جبر و یا به اختیار. یا از راه بهشت و یا از درب جهنّم .
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۲ ص ۱۴۷

بنابراین نذری که فقط بر اساس محبّت به خدا و رضای او باشد و هیچ تمنائی لااقل دنیوی مطالبه نشود البته بسیار نادر است. در واقع در این حالت هم انسانِ انفاق کننده از خداوند طلب امری معنوی می کند مثل محبّت خدا، معرفت، ایمان برتر و یا بهشت اخروی. و این یک معامله برتر است که انسان از مادّه ای دست می شوید تا به معنائی برسد. و یا نقدی را می بخشد برای یک نسیه اخروی و ابدی. امر فناشونده ای را پیشاپیش می دهد تا به امر پایداری نائل آید. ولی اکثر مردم با خداوند معامله ای کاملًا مادی و دنیوی می کنند. صدقه ای می دهند تا به بیشتر از آن دست یابند و یا برای سلامتی و نجات زندگی خود و یا عزیزان خود مبادرت به نذر و صدقه می کنند. که این هم معامله دنیوی می باشد. ولی عالیترین نذر همانا بقصد طلب محبّت و رضای خداست و حتّی نه بهشت اخروی. نذرها بعنوان نوعی عبادت شامل همان تقسیم بندی سۀ گانه علی (ع) می باشد: از ترس عذاب ، به امید بهشت و برای رضای خدا ولی برای مؤمنین و داعیان ایمان نذورات نوع اوّل نه معقول است و نه مقبول. هر چند که خداوند به همۀ این انواع نذرها کمابیش به بشر پاسخ داده است وگرنه این سنّت در میان بشر از بین می رفت. مؤمن بایستی فقط به نیّت رضا و محبّت الهی انفاق کند آنهم از دوست داشتنی ترین چیزهای زندگیش و نه از اضافات خود. ولی در میان عامّۀ مردم اکثر نذورات بر اساس مطالبات دنیوی از خداست و چه بسا ماست ریخته خود را نذر می کنند که این مسئله نه تنها انفاق محسوب نمی شود بلکه عین نفاق و مکر با خدا و کلاه بر سر او نهادن است و البته به مکر الهی دچار می شوند و موجب رسوائی و عذاب است.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۲ ص ۱۴۹

پروردگارا چرا در بهشت خود راهم نمی دهی؟ آیا دردهای من لایق بهشت تو نیست؟ آیا به اندازۀ کافی درد و عذاب نکشیده ام که دلت به رحم آید؟ پس چرا مرا آفریدی که لایق رحمت و لطف و کرامت و محبت تو نیستم؟ چرا چیزی آفریدی که لایق تو نباشد؟ اگر لایق تو نیستم و از آفرینش من نادمی پس مرا نابود کن چنانکه هرگز مرا نیافریده ای و ننگ وجودم را از درگاهت پاک نما و از شرم آسوده شو!
آمین
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۲ ص ۱۵۲

رابطه انسان در جهان یا به عداوت با جهان و جهانیان و از جمله خویشتن میرسد و یا به محبت و شکر و وحدت. اولی از جهان طرد می شود و دست خالی از دنیا می رود و دومی جهان هستی را به ارث می برد. یکی جهنّم است و دیگری جنّت. جهنّم همان فقدان وجود است و جنّت هم وجدان وجود. آنکه قصد تصاحب و سلطه بر جهان و جهانیان را دارد به عداوت با آن میرسد و آنرا از دست می دهد و طرد می شود. ولی آنکه دست و دل از جهان می شوید و به درون خود میرود و بر جای خودش می نشیند بناگاه کل جهان را در هویت بهشتی اش با خود می یابد در درون خود.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۲ ص ۱۵۹

در کلّ تاریخ بشر فتنه ای جهنمی تر از آزادی و برابری زن پدید نیامده است. این همان نجوای ابلیس در گوش حوا می باشد که وی را از میان آنهمه نعمت و میوه های بهشتی فقط متوجه همان یک میوه ممنوعه ساخت. آزادی زن فقط آزادی برای منکرات است. این امر را تجربه زنِ مدرن اثبات کرده است. زن از آزادی خود هرگز در جهت خیر و صلاح و رشد خود استفاده نکرده و نمی کند. اگر مرد مدرن این حقیقت را باور نکند و زن مدرن هم دست از آزادی نکشد نسل بنی آدم منقرض می گردد. آزادی زن جز به کار اسارت او نمی آید.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۲ ص ۱۶۹

نماز بی اذن و ارادت امامی زنده از علل اصلی نفاق است. صلوة به لحاظ ریشۀ لغت به معنای نزدیک شدن و وارد شدن است. این همان تقرّب و ورود بر وجود امام به عنوان آستانه حق و خلیفه خداست که درب بهشت نیز می باشد. همانطور که نفس آدمی قلمرو حاکمیّت ابلیس است زیرا کارگاه منیّت اوست و درب دوزخ. همانطور که در قرآن کریم سخن از صلوة کنندگان بر جهنم است.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۲ ص ۱۷۰

غدیر خم – خمخانه عشق هاهوتي

خطبە غدیریه کاملترین خطابه ای از پیامبر اسلام است که به تمام و کمال در تاریخ باقی مانده و بخشی از بدیهی ترین حدیث نبوی محسوب می شود که عمده ترین جنبه از معارف بنیادین امامیه را پدید آورده است که گزیده هایی از این خطابه ها را که برخی در محلّ غدیر خم و برخی دیگر در بین راه روایت شده است در اینجا نقل می کنیم:
« من شهر علم هستم و علی دروازه آن است. هر که را من مولایم بعد از این علی مولاست. علی نور معرفت است. علی مماس بر ذات خداست. علی رهبر اولیای خداست. علی پیشتاز هدایت است. علی بعد از من صاحب اختیار همه مؤمنان است. علی کلمه ا ی است که پرهیزگاران آن را فرا می گیرند. علی مخزن وحی من است. علی بر پاکننده قیامت است. علی و من نور واحدیم. هرچه من شنیده و دیده ام او هم شنیده و دیده و هر کجا که من بوده ام او هم بوده است. علی با حق است و حق با علی است. علی به هر سو گراید حق هم به همان سو گراید. علی تقسیم کننده بهشت و جهنم است. علی نور باطن همه انبیای الهی بوده است. علی راستگوترین انسان است. علی میزان انسان است. علی وارث علم همه انبیای الهی است. علی جدا کننده حق از باطل است. علی بهترین انسان است و هر که به این امر معتقد نباشد کافر می شود. علی مورد امتحانی از جانب پروردگار قرار گرفت که هیچ بنده ای به آن امتحان نمی شود. علی آن جوانمردی است که در معراج دیدار نمودم. معراج من فقط برای شناخت علی بود. خداوند بر علی نماز می گزارد … ».
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۲ ص ۱۷۹

شریعت آخرالزمان « فرقه های مدرن »

عصر جدید را به لحاظی بایستی عصر ظهور فرقه های بی شریعت دانست که از بطن مذاهب قدیم سر برآورده اند مثل مذهب پروتستان و دهها فرقه فرعیِ منشعب از آن که از بطن مسیحیت پدید آمده است یا مثل فرقه اسماعیلیه و یا بهایی و یا برخی فرقه های صوفیه که از بطن اسلام و خاصّه تشیع رخ نموده اند و یا صهیونیزم بعنوان یک فرقه
مذهبی – سیاسی که از بطن مذهب قدیم یهود پدید آمده است و جمله اینها مذاهبی بی شریعت محسوب می شوند و اصول راه و روش و آیین زندگی اینها همان ارکان فرهنگ و تمدن مدرن غرب است مثل آزادی، برابری، دانش و تکنولوژی و غیره. به لحاظی همه این فرقه های مدرن را بایستی پیرو همان پروتستانیزم اروپا دانست که زمینه فرهنگی مدرنیزم می باشد ولی هر کدام توجیه مذهبی خود را دارا می باشد ولی در عمل جملگی به یک راه و روش زندگی می کنند و هیچ تفاوتی
بین شعبات مسیحی و یهودی و اسلامی و شیعی وجود ندارد. جمله این فرقه های مدرن شبه مذهبی هر یک به نوعی خود را برگزیده خدا و مورد شفاعت مطلقه بانی مذهب خود می دانند که همه گناهانشان را خود بخود می بخشد و لذا جای هیچ نگرانی نیست و بهشت از آن آنهاست و دوزخ بر آنان حرام شده است و لذا نیازی به هیچ شریعت و آیین و اصول و احکام خاص نیست. این همان اساس توجیهی و مذهبی لیبرالیزم غرب است. عمر تاریخی این مذاهب بدون شریعت پیش از دو قرن نمی باشد که کهنه ترین آنها پروتستانیزم است. این فرقه ها عملًا توجیه و تقدیس لیبرالیزم و تکنولوژیزم و آزدای بی قید و شرط می باشد. یکی از مستمسکهای کلامی این فرقه ها و مخصوصاً آنان که از اسلام جدا شده اند احادیثی از حضرت رسول‌ (ص) و ائمه اطهار (ع) درباره تقیه دین و ایمان در آخرالزمان است که عرصه دین محمد (ص) می باشد . اینان تقیه را به طرزی حیرت آور مترادف با ابطال شرع و احکام الهی دانسته اند در حالیکه تقیه به معنای پنهان داشتن باطنی و قلبی و روحانی نمودن دین است و نه انکار دین. و این شرایط مربوط به اوضاع آخرالزمان است و قلمرو قیامت است. پس می بینیم که تفسیر این فرقه ها کاملًا وارونه است. امر تقیه و باطنی نمودن دین به مثابه کمال دین است و نه ابطال آن. بطور مثال نماز بایستی همانطور که در قرآن آمده به مقصود خود یعنی ذکر قلبی خدا برسد و یا روزه بایستی تبدیل به امساک و قناعت دائمی شود و نه اینکه ترک گردد. متاسفانه بسیاری از این فرقه های جدید با وجود سابقۀ درخشانی که در تاریخ مذاهب داشته اند امروزه با انکار اصل
شریعت دچار نسیان و بی هویتی و خسران عظیمی گشته و با تمامیّتِ انسانیّت و معنویت به بن بست رسیده و مولد نسل جوانی شده اند که همچون خاری در چشمان و استخوانی در گلویشان عذاب می دهد و بهتر است که تا این نسیان قدمت نیافته است و اصول فطرت از بین نرفته به اصول عملی دین خدا بازگردند و نسلهای آیندۀ خود را نجات دهند. انکار شریعت تحت لوای تفاسیر مالیخولیایی و عرفان مشربی های دروغین موجب نابودی فرهنگ و فکر و معنویت و هویت است و آینده این فرقه ها و پیروانشان را به هلاکت میبرد. شریعت مادۀ اولیه فرهنگ و هویت و معنویت است. این ماده اولیه را بایستی پروراند و تلطیف و تکامل بخشید و به روز نمود نه اینکه انکار کرد. این انکار موجب توحش نسلهای آینده است. و این امر را نیز باور کنیم که عرفان بی دینی و لاابالیگری نیست بلکه دین خردمندانه و حکیمانه و روحانی است. خرافات را بزدائیم و نه فطرت را. فطرت زدائی موجب جنون و جنایت است. آخرالزمان عرصه دینی عرفانی است و نه بی دینی.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۲ ص ۱۸۳

ایمان بهشتی وایمان دوزخی

طبق معارف قرآنی و نیز مشاهدۀ اجتماعی درک می کنیم که دو نوع ایمان در جهان وجود دارد: ایمان بهشتی و ایمان دوزخی! ایمانی که محصول تصدیق و تبعیّت اختیاری از حجت های الهی و معارف دینی و اخلاقی است و ایمان تقوی می باشد به مصداق « اِنّ المتقّین فی الجنات نعیم » براستی که پرهیزگاران در بهشت های نعمات پروردگار هستند. و امّا ایمانی هم داریم که حاصل عذابهای دوزخ در همین دنیا می باشد. یعنی آنانکه حجت های الهی را دیدند و به تجربه و عقل درک کردند و به تصدیق رسیدند ولی بواسطه کفرشان انکار کردند و به حدود الهی تن در ندادند و سپس مهلت توبه شان بسر آمده و مشمول نزول عذابهای الهی شده اند که تحت الشعاع عذاب ایمان آوردند منتهی با زجر و ضجّه تصدیق می کنند و اعتراف به کفر و شقاوت خود می نمایند و خود را سرزنش می نمایند و بواسطه عذابها از بسیاری اعمال فاسقانه ساقط شده اند اینان مؤمنین عرصۀ دوزخند. خداوند دربارە این ایمان دوزخی می فرماید که این ایمان هرگز از عذابشان نخواهد کاست زیر ا مهلت ها را از دست داده اند و بر فرض هم که رفع عذاب شوند بلافاصله کافرتر از اوّل می شوند. اینان همان دسته از کافرانند که می گویند « اگر راست می گوئید پس چرا عذاب خدا بر ما نازل نمی شود. » در واقع اینان بطرزی حیرت آور خود محتاج عذاب می شوند و این عذاب، نفس کافر و متکبرشان را خاشع ساخته و به دلشان امکان تصدیق می دهد. پس در واقع دوزخ این دنیا هم نوعی رحمت الهی است تا قلوب کافران ایمان آورد. و وای بحال کافرانی که خداوند در این دنیا رهایشان میکند تا غرق در لذایذ حیوانی شوند و پس از
مرگ بحسابشان میرسد.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۲ ص ۱۸۴

و امّا در همۀ موجوداتِ عالم فقط انسان است که بی وفاست و این همان معنای کفر اوست. چرا انسان اینقدر بی وفا و کافر و غیر متعهد و بلکه دشمن هستی بخش خویش است؟ زیرا از عالیترین وجه وجود برخوردار شده و از کمال وجود هستی یافته و ظرف کمال رحمت و لطف هستی بخش است. عشق هستی بخش به انسان که او را جانشین خود قرار داده موجب اینهمه کفر و قدرنشناسی و عداوت با هستی بخش است. و لذا انسان تنها موجودی است که محاسبه و مؤاخذه می شود و اجر و عذاب دارد و بهشت و دوزخ۰
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۲ ص ۱۸۶

اگر باور به ناجی موعود نمی بود؟

می دانیم که همه مذاهب جهان در اعتقاد تاریخی خود در انتظار ظهور یک ناجی هستند که جهان و جهانیان را نجات می دهد و بهشت موعود را بر روی زمین قرار می کند. این ناجی در درون یکایک بشر است. اگر شما ناجی نباشی ناجی وجود ندارد. امام صادق (ع) می فرماید که « انتظار همان ظهور است .» یعنی منتظر همان ناجی است. براستی اگر چنین باوری در اذهان جهانیان نمی بود و چنین امیدی در قلوب بشریت وجود نمی داشت جهان معاصر ما اینک چگونه بود؟
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۲ ص ۱۹۱

کسی که علی را دوست داشته باشد خود بخود از خود پرستی فاصله می گیرد و به وسوسه های شیطان مبتلا نمی شود. علی (ع) یک نشانه کبیر است و محبت علی (ع) محبت خداست و شوق به آخرت و بیزاری از دنیا و اهلش می باشد. پس دوست داشتن علی (ع) اجر و غایتی است که نصیب قلوب عارفان و عادلان و صدیقین می شود و یک مقام قلبی است. هرگز انسان ظالم نمی تواند علی را دوست بدارد حتی اگر شیعه باشد. کسی که دنیا را دوست بدارد محبت علی (ع) به دلش راه ندارد. محبت علی (ع) نسیم بهشت است.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۲ ص ۲۰۳

آیا فقط شیعیان به بهشت می روند؟

این سوال برای هر انسان خردمندی مطرح است که طبق حدیث معروف، آیا فقط آنانکه در ولایت علی (ع) و آل او هستند از عذاب دوزخ مصون می مانند؟ آیا مابقی بشریت که اصلًا علی (ع) را نمی شناسند و امامت ر ا درک نکرده و اصلًا نامش را هم نشنیده اند باید به جهنم بروند؟ آیا این عدالت است؟ پاسخ اینست که علی (ع) فقط یک فرد در جائی از تاریخ نیست. در قرآن کریم هم سخن از علّیین است یعنی علی ها یا علی واران. و هیچ قوم و مذهبی نیست که دارای یک علی واری در مراتب نباشد.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۲ ص ۲۰۷

مسله اینست که امام اول هر مسلمان شیعه ای علی (ع) و یا حتی امام زمان در عرصە غیبت نیست بلکه یک امام زنده ای است که اصلًا خدا و نبوت و امامت را به او معرفی می کند و نور ایمان و امام را در دلش بر می افروزد و او را به شفاعت امامان متصل می کند. اینست که گفته شده که « آدم بی امام کافر است » و گرنه که همه شیعیان و بلکه مسلمان به لحاظ وراثت و عادت نام علی را می دانند پس همه در بهشت هستند؟! سخن بر سر امام زنده و حیّ و حاضر است نه امام مرده یا غایب.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۲ ص ۲۰۸

دل امام ( سفینه نجات )

گویند که هیکل امام کرسی خداوند است و دلش هم عرش اوست. و اما دل امام چگونه است. ادعیه امامان شیعه بهترین درب ورود به آسمان دل آنهاست. همانقدر که می توان به عقل ناقص دریافت دل امام یعنی عرش خدا بر دریای خون و طوفان اندوه شناور است و هر که توانست شریک این درد و حزن بی انتها باشد براستی مؤمن و شیعه و مرید است نه صرفاً مصرف کننده شفاعت و کرامت وجودی آنان. هدایت شیعیان در کشتی ای است که بر این دریا در سفر است و این همان سفینۀ نجات است. امامان تاجران و سوداگران بهشت نیستند برخلاف پندار عامّۀ شیعیان. اینان خود فرا رفته از بهشت هستند و مریدی که در سودای بهشت است به خطا رفته و عاقبت امام کش است. آنچه که جان مرید را شستشو می دهد و اندیشه اش را لاروبی می کند و دلش را از دنیا میکند یک قطره از خون دل امام است. و آنکه به این دل اتصال یابد متصل به عرش خداست و جاری در خون عشق است. آنچه که عیش و فسق و بازی دنیا را در وجود مرید می کشد یک قطره از اندوه دل مراد است. و آنکه از این حزن سهمی نمی خواهد به هزار سال اطاعت هم ره بجائی نمی برد. عاشقان عشق امام به بهشت می روند و نه عاشقان بهشت. و آنکه چنین دلی ندارد نیز امام نیست. امام مرثیۀ هستی است از فرط خود خلایق. امام سپر بلای خدا از خلق است و سپر جفای خلق از خدا.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۲ ص ۲۰۹

هیچ مذهب و مسلکی به صرف داشتن فلسفه و احکام منطقی و مفید پدید نیامده است هیچکس برای رفتن به بهشت حاضر نیست تقوا پیشه کند هیچکس برای پیوستن به تاریخ حاضر نیست جانفشانی کند بلکه بواسطه عشق به انسانهای حق پرست دارای این مجذوبیت شده و حتی از جان می گذرد. هیچ فلسفه و منطق و آیین خردمندانه ای به خودی خود مولّد مسلک نمی شود. بنابراین همه باورهای متافیزیکی و اخلاقی محصول عشق به انسانهای بزرگی بوده است و به همین دلیل اگر در دورانها، اسوه های چنین ارزشها و شخصیت هایی وجود نداشته
باشند یعنی اگر مذهبی دارای امامی زنده نباشد آن مذهب و آیین منقرض می شود این همان حقّ امامت در فرهنگ اسلامی است. بقول علی (ع) آنچه که از خوبی هم خوب تر است انسان خوب است.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۲ ص ۲۱۳

به زبان دیگر صداقت و صمیمیت و حرمت یک رابطه همان میزان تقرّب انسان به خداست که محصول رعایت احکام الهی بعنوان رعایت علم فرقان است و رعایت این علم همان راه بهشت می باشد و انکار این علم بر پا کننده آتش کینه و انزجار است و قلمرو دوزخ است. کسی که حدود خود را نمی شناسد حدود دیگران را هم نمی شناسد و لذا یا در فراق رابطه است و یا تجاوزکار است.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۲ ص ۲۲۶

عرفان و قرآن

در قرآن بوضوح از عارفان سخن رفته است و آن « اصحاب اعراف » هستند که بر صراط المستقیم فراسو و بین بهشت و دوزخ در حرکت بسوی پروردگارند و لذا مقامی ورای خیر و شر دارند که همان مقام توحید است و لذا سخنان عارفان در آن واحد از منظر ثنویت دارای دو مفهوم کاملًا متضاد است و این همان معنای وحدت اضداد در حکمت عرفانی می باشد.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۲ ص ۲۳۲

استحقاق بهشت و جهنّم

وصف بهشت در قرآن کریم دقیقاً و عیناً وصف یک زندگی کاملًا طبیعی در آغوش طبیعت بکر است بهمراه یک یار شفیق و همدل. به لحاظ امکانات این بهشت بر روی همین زمین و در همین دنیا کاملًا مهیّا می باشد ولی کیست که لیاقت و استحقاق و شجاعت چنین زیستی را داشته باشد؟ کسی که در این دنیا این استحقاق را ندارد از بهشت موعود و ابدی بعد از مرگ هم محروم است. کسی که در همین دنیا از چنین زیستی لذّت نمی برد در آخرت هم از آن محروم خواهد بود. کسی که زندگی دوزخی صنعتی و شهرنشینی را ترجیح می دهد در واقع باید بداند که جایگاه ابدی او نیز دوزخ است. کسی که در طبیعت آرام و قراری ندارد دوزخی است. کسی که عاشق آتش و دود است عاشق ماشین جهنّم است و باطناً کافر است. روستائیانی که از زندگی خود بیزارند در حقیقت لایق دوزخ شده اند که به شهرها مهاجرت می کنند. زشتی و کفر اعمال و افکارشان موجب بیقراری آنها در روستا و نفرتشان از طبیعت شده و آنها را مستوجب دوزخ نموده و به سوی شهرها می راند. طبیعت آستانه پروردگار است و صنعت هم آستانه ابلیس است. طبیعت سیمای خاکی ِ بهشت ابدی است و صنعت هم سیمای خاکی ِ دوزخ است. صنعت پرستی همان دوزخ پرستی و کفر بشر است و همانطور که رسول اکرم فرموده « نفت » ماده اولیه دوزخ و غذای اصلی اهالی آن است و لذا زندگی و اقتصاد نفتی و هر چه که از نفت است یک زندگی دوزخی است. ماشینیزم یعنی ابتلای به دوزخ.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۲ ص ۲۳۷

هر چیزی سه تاست
« سوگند به مثلث »

در قرآن کریم خداوند به مثلث سوگند یاد کرده است (اصناف ثلاثه) – در سورۀ «واقعه» نیز سخن از «ازواج ثلاثه» است که سه یارند: یار دست راست، یار دست چپ، و یار مقرّب که با توصیف آشکاری یک مثلث بهشتی هستند. در سوره «مجادله» نیز خداوند می فرماید اگر سه نفر مؤمن همدل و همراز باشند چهارمی خداوند است. از همین سه مورد بوضوح درک می شود که این مثلث دارای هویتی الهی، قدسی و بهشتی است و نیز عاشقانه. و اما بطور نمونه چند اصناف ثلاثه دیگر را در جهان طبیعت و معرفت نام می بریم تا زمینه ای برای نگرشی دگر و
بنیادی تر باشد هر چند که هر یک از این نمونه های مذکور از جنبه مثلث بودنش دارای کیفیت و حقیقت کاملًا استثنائی می باشد. کمترین فهم از این موارد آن است که عالم وجود در همه عرصه های مادی و معنوی بر اصناف ثلاثه قرار دارد و گوئی که ما در جهانی تماماً مثلثی زیست می کنیم که درون و برون ما را احاطه کرده اند و گوئی که ذات اندیشه و معنویّت و علم و عرفان بر مثلثات کبیری قرار دارد که علم مثلثات در ریاضیات مدرن کمّی ترین و قشری ترین صورت آن است هر چند که کلّ دانش و تکنولوژی بر ریاضیات استوار است و اساس ریاضیات مدرن هم بر مثلثات است. همانطور که عدد سه در علم حساب حیرت آورترین اعداد است و همه معجزات ریاضیاتی و همه آن جریان موسوم به بازیهای ریاضیاتی و پیشگوئیهای حاصل از آن بر محور عدد ۳ می چرخد. من – تو – او، زن – شوهر – فرزند، خوب – بد – متوسط، تولّد – زادگی – مرگ، الکترون – پروتون – نوترون، انسان – خدا – جهان، تز – آنتی تز – سنتز، تن – روح – نفس، کفر – ایمان – شرک، ماده – انرژی – نور، بهشتدوزخبرزخ، بودن – شدن – نبودن، جمادی – نباتی – حیوانی، مبدأ – معاد – راه، خدا – جبرئیل – رسول، پدر – پسر – روح القدس، توحید – نبوت – معاد.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۲ ص ۲۳۷

ابلیس و عشق

ابلیس حائل است بین آدم و جمال حوا. و در این رابطه وسوسه ای می دمد در جان آدم از جمال حوا که عشق جنسی نامیده می شود. ابلیس سوار بر این عشق است که از جمال حوا بر دل آدم رخنه می کند تا عقل و ایمان آدم را بازیچه هوس و مکر حوا کند و عاقبت این عشق را تبدیل به کینه و نفرت سازد و با این عداوت هر دو را از بهشت عشق غریزی خارج نماید. و با اینحال این عشق و شکست در آن موجب بیداری آدم و نبوّت او می شود و این مقام معنوی به قیمت از دست دادن بهشت بدست می آید. حوا جمال دل آدم است و لذا عشق آدم به حوا کمال خودپرستی آدم است و اینست منشأ کفر ابلیس در آدم. عشق جنسی بدنه شجره ممنوعه است و میوه هایش فرزندان هستند. و اما مکر بعدی ابلیس همانا عشق به فرزندان (نژاد) است که موجب فتنه و عداوت بین آدم و حوا می گردد زیرا فرزند محصول وصال در عشق جنسی است. و اینست که برای پاک شدن از وسوسه ابلیس، آدم بایستی عشق حوا و فرزندانش را از دل بیرون کند و حضرت ابراهیم نخستین کسی بود که این کار را به تمام و کمال انجام داد با واقعه تبعید هاجر به سرزمین برهوت حجاز و سپس ذبح اسماعیل. و لذا بانی ایمان و پدر اسلام شد و به کمال نبوّت یعنی امامت رسید. امامت به معنای تبدیل دل آدم به خانه خداست. یعنی خدا مقیم در دل آدم می شود و دیگر به دل آدم امکان عشق به حوا را نمی دهد زیرا دلش را مالک شده و دلبر یگانۀ اوست. و برای سائر انسانها تنها راه رهائی از وسوسه ابلیس در زن همان دل دادن به امام است. و بدینگونه حوا تحت ولایت آدم قرار می گیرد که امر خداست. ابلیس زشتی های حوا را در چشم آدم زیبا نموده و آدم را به بردگی حوا می کشاند.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۲ ص ۲۳۸

*روزی مردی به نزد عارفی آمد و گفت: ای شیخ به جستجوی خداوند آمده ام. شیخ گفت: من خود هنوز نجسته ام ولی اگر بخواهی دو نفری او را جستجو می کنیم چون خودش گفته که با یک نفر روبرو نمی شود بلکه برای دو نفر آشکار می شود. مرید گفت: برای چه؟ شیخ گفت: برای اینکه اگر برای یک نفر به تنهایی آشکار شود آن یک نفر خودش را خدا می پندارد و ادعای خدایی می کند ولی اگر یک شاهد دیگر هم باشد چنین ادعایی ممکن نمی شود. مرید بپرسید: حال برای کدام یک از ما آشکار می شود. شیخ گفت: برای من در تو و برای تو هم در من بدینگونه حق خدا محفوظ می ماند.
* به یکی گفته شد «درب بهشت برای شما باز شده و ساعت هشت امشب بسته می شود.» فرد مذکور گفت: چه بد شد من ساعت هشت و نیم با روانکاوم قرار ملاقات دارم، متأسفانه نمی توانم به بهشت بروم.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۳ ص ۲۴

فلسفه هو

هیچ رابطه ای بی واسطه نیست چه پنهان و چه آشکار، چه مستقیم و یا غیر مستقیم. این واسطه همان هوی رابطه است یعنی اوی رابطه. زیرا هر رابطه ای یک واقعه من – تویی است. یعنی هیچ من – تویی بی او نیست. راز و ماهیت و سرنوشت هر رابطه ای بسته به این امر دارد که طرفین رابطه چه معامله ای با او کنند و چه معرفتی درباره او داشته باشند و نیز اینکه آیا حق او را ادا کنند. و بدینگونه است که یک رابطه دوزخی یا بهشتی می شود، کاهنده یا فزاینده، هلاک کننده یا رشد دهنده. هوی نهایی و ذاتی همه رابطه ها خداست که به صور گوناگونی عامل و واسط رابطه ها می شود. ولی فقط در یک رابطه عاشقانه است که خداوند مستقیماً واسط رابطه است. به همین دلیل عشق چه از نوع جنسی و چه عرفانی، عالیترین و خدایی ترین و سرنوشت سازترین وقای زندگی بشر است که اگر حقش شناخته نشود و حقوق هو ادا نگردد به تراژدی می انجامد و اشد محبت منجر به اشد عداوت می شود. و رابطه ای که می بایست منجر به رستگاری طرفین شود به هلاکت آنها می رسد. همه رابطه ها، واسط و صاحبی جز خدا ندارد و لذا فقط روابط دینی و معرفتی و اخلاقی به نجات و سعادت می رسد و لاغیر. زیرا دین همان حق هو است. ولی در رابطه عاشقانه این امر هزار چندان شدیدتر است و فقدان حق هو به سرعت این رابطه را متلاشی می کند. انسان به لحاظ احساس حیات و هستی تماماً محصول رابطه هاست و لذا بایستی رابطه ها را عرصه حضور پروردگار دانست که هستی بخش روحانی در حیات دنیاست. همه سرنوشت ها محصول رابطه هاست یعنی محصول هو است.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۳ ص ۷۴

فلسفه رسالت

هر چیزی که به سوی انسان می آید یک فرستاده از جانب خداست: هر واقعه ای اعم از خوش یا ناخوش، هر فردی اعم از خوب یا بد و نیز هر فکر و احساسی که بر ذهن و دل آدمی فرود می آید یک رسول از جانب خداست که یا از سمت دوزخ می آید و یا از سوی بهشت و یا برزخ . از طبقه ای از زمین یا آسمان و از سویی از هزاران سوی عالم وجود بسوی انسان می آِید و یا از اعماق لامتناهی ذاتش بر طبقات ظاهری جهانش می نشیند و با وی پیامی و یا کاری دارد. پس جهان هستی از برون و درون آدمی جملگی رسول خدا بسوی انسان است و آدمی مرسول و مسئول این فرستادگان است زیرا انسان مقصود کل کائنات است و کل جهان در تسخیر وجود انسان. و اما تمامی علم و هنر و تلاش انسان چیزی جز درک و پذیرش این رسالتها و رسولان نیست. این همان واقعه خلقت جدید انسان است که به اختیار او وانهاده شده و انسان را مسئول هستی خود می سازد. اینان هدیه کننده وجودند. و اما از میان همه انواع این رسولان مرئی و نامرئی و بهشتی و دوزخی و برزخی که بسوی انسان می آید پیامبران و اولیا و مؤمنانی که به سوی هر فرد یا گروهی آمده و می آیند، برترین و رحمانی ترین و دوست ترین و سرنوشت سازترین رسولانند و اتمام حجتی بر همه رسولان دیگری که تا قبل از این به سوی ما آمده بودند: رسولان آخرالزمان: عارفان!
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۳ ص ۷۶

آدمی تا گناهان را برای ذهن خود توجیه و تقدیس نکند مرتکب آنها نمی شود و به آنها ادامه نمی دهد. آنچه را که هر کسی در ذهن خود مترادف مظلومیت خود می داند دقیقاً همان ظالمیت اوست. آنچه را که ایثار خود می خواند همان تجاوز اوست. و آنچه را که ناحقی دیگران نسبت به خود می خواند حق اوست. و آنچه را که عقل و ایمان خود می پندارد جهل و کفر اوست و…….. اگر چنین نبود اینک قرنها بود که زمین مبدل به بهشت موعود شده بود زیرا همه طبق تعریف و آموزه های دینی فرق گناه و صواب و راست و دروغ و باید و نباید را می دانند. اگر چنین نبود اصلا امر به خودشناسی مسئله ای مهمل می بود. آنچه که گناه نامیده می شود همان چیزی است که هر کسی در ذهنش آنرا «من» می نامد. و این «من» کارخانه تبدیل گناه به صواب و دروغ به راست است. و لذا خودشناسی تماماً فریب شناسی است.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۳ ص ۷۸

همه بدبختی ها محصول دور شدن و بیگانگی و نسیان بشر نسبت به خویشتن بوده است که مدرنیزم این بیگانگی را به غایت رسانید و آنچه که قرار بود بهشت باشد دوزخ شد. این دوزخ معلول جهل انسان نسبت به خودش می باشد. و امروزه بشر در غایت جهل و جنونی به سر می برد که لباس علم و پیشرفت و مدنیت به تن نموده است. نخست باید به این جهل و جنون خود اعتراف نمود. این نخستین کار است. باید کاری با خویشتن نمود و دست از سر دیگران برداشت. و این گام دوّم است.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۳ ص ۸۰

روانشناسي بهشت و جهنّم

انسان، حیوانی آتش خوار است و هر چه که بیشتر آتش می بلعد عطش او در مصرف بیشتر انرژیها شدیدتر می گردد. نگاه کنید که بشر در طول تاریخ به تدریج همه زمین را به آتش کشیده و یا تبدیل به آتش نموده است. از سوزانیدن هیزم تا زغال سنگ و سپس نفت و اینک انرژیِ اتمی. به راستی انسان یک غول منجمد و یخی است که هیچ گرمایی نمی تواند سرمای ذاتش را رفع نموده و اندکی گرمش نماید. و هرچه که جلوتر می رود گوئی یخ وجودش ذاتی تر و شدیدتر می گردد و نیازمند انرژِیهای قوی تر و نفوذ کننده تر مثل انرژی اتمی و لیزر و آنگاه انرژی نوترونی می باشد تا مغز استخوانش را گرم کند و یخ های اندرونش را ذوب نماید. از این منظر می توان حق دوزخ را درک نمود و این حق کافران است که فقط در جهنم احساس آرامش و خوشی می کنند و به قول قرآن: آیا تعجب نمی کنی که چگونه کافران بر آتش دوزخ صبورانه می سوزند؟! و به عکس مؤمنان گویی باطنی گرم دارند و لذا در جستجوی هوای خنک و برودت هستند که همان هوای بهشت است. و این گرمای ایمان و ایمنی و عشق است. همانطور که خداوند قلوب کافران را از سنگ و بلکه سخت تر و شقی تر از سنگ می داند و برای گرم و نرم شدن محتاج آتش دوزخ است. هر کسی به همان جایی می رود که نیاز دارد. و امروزه جنگ های جهانی جهت تصرف بیشتر انرژی همانا جنگ بین دوزخیان است.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۳ ص ۱۰۷

معمای شجره ممنوعه

شجره یا میوه ممنوعه آن چیز نهی شده ای در بهشت ازلی بوده که موجب عداوت بین آدم و حوا شده و نهایتاً موجب خروج آنها از بهشت گردیده و همچنین بین آن دو جدایی افکنده است. این معنا در اکثر کتب آسمانی به گونه ای آمده است و تفاسیر گوناگونی بر آن وارد شده است و هنوز به راستی آن معنای واحد و جامع این راز ازلی کشف نشده است. برخی آنرا میوه ای می دانند که موجب ایجاد شهوت جنسی بین آدم و حوا شده که علت عداوت است زیرا این شهوت هرگز ارضا نمی شود و وصال روحی را پدید نمی آورد و بلکه موجب نفاق و فراق می شود. برخی هم به طور سمبلیک این درخت را خود شهوت جنسی می دانند. برخی از متأخرین هم آن را شجره علم و دانایی می دانند که موجب بخود –آیی از آن مدهوشی و مستی بهشت شد و عشق روحانی بین آدم و حوا از بین رفت و در عوض نبوت (با خبر شدن) پدید آمد. به هرحال هر یک از این تفاسیر عامل وجهی از حقیقت است. و برخی نیز این شجره را زنجیره ای از اعمال نادرست و منکرات می دانند. و ما هم معنای دیگری بر آن افزوده ایم و آن شجره پرستی نژاد و نژاد پرستی و فرزند پرستی است که البته نتیجه طبیعی پیدایش شهوت جنسی است که بوجود آورنده احساس مالکیت عاطفی و سپس مالکیت های دیگر است که پدید آورنده خانواده و نژادپرستی و خودپرستی و سلطه و هر نوع ستمی است. تعبیر این شجره به دانایی و به خود –آیی هم حاصل شهوت جنسی است همانطور که مسئله بلوغ جنسی سرآغاز بیداری وجدان نیز می باشد. و اما اینکه ابلیس از طریق حوا موجب پیدایش این امر شده است زیرا ابلیس منکر حقانیت و ولایت آدم است و حوا را به انکار آدم کشانید و بین آنها فراق انداخت و این فراق عاطفی و روحی موجب تحریک میل جنسی جهت احیای وصال باطن شد که امری کاذب بود.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۳ ص ۱۲۶

لانه حیوانات فقط محل استراحت و امنیت آنهاست ولی خانه انسانها محل سلطنت آنهاست. و از این منظر، خانه همان بت خانه و کارخانه کفر بشر است همانطور که در هر خانه ای صدها بت (اشیاء) پرستیده می شود. آدم و حوا در بهشت ازلی از خانه بی نیاز بودند و کل بهشت، خانه آنها بود. ولی چون در بهشت به واسطه وسوسه ابلیس در حوا و سپس در آدم، احساس جاودانگی خدشه دار شد و ایمنی از دست رفت، بشر به فکر خانه سازی افتاد و این سرآغاز خروج از بهشت طبیعت بود. ولی امروزه که عصر آخرالزمان است همه ارزشها از خاصیت تاریخی خود تهی شده از جمله خانه نیز دیگر محل احساس امنیت و هویت و خانیّت و خدائیت بشر نیست. و این به معنای فروپاشی بنیاد کفر تاریخی بشر است که به صورت فروپاشی خانه و خانواده خودنمایی می کند. زیرا در این خانه ها خدا پرستیده نشد بلکه خود و اشیا و نژاد پرستیده شد. و اینگونه است که اینهمه خانه های عاریه ای پدید آمده است تحت عناوین متفاوتی همچون حزب،کلوپ، میخانه، فاحشه خانه، شیره کش خانه، میهمان خانه و…. و نیز اماکن مقدسی مثل مسجد و معبد و مدرسه و غیره. این اماکن جملگی محصول فرار از خانه است به انگیزه های گوناگون. خانه ای که در آن خدا پرستیده شود خانه خداست همانطور که خانه کعبه زمانی خانه هاجر و اسماعیل و آدم و حوا بوده است همانطور که معابد و مساجد را نیز خانه خدا می دانند. هر خا نه ای که محل پرستش و یاد خدا باشد خانه خداست همانطور که در قرآن می خوانیم که مؤمنان به هنگام ورود به خانه خود باید سلام کنند حتی اگر کسی در خانه نباشد. و نیز اینکه چنین خانه هایی محل نزول رحمت و برکت است و لذا مؤمنان امر شده اند که تا حد امکان در خانه بمانند و بیرون نروند تا هم سفره خدا باشند و در نزد او روزی برند. ولی امروزه اکثر خانه ها به واسطه اجنّه و شیاطین تسخیر شده و لذا صاحبان خانه را فراری می دهند و کسی در آن احساس امنیت و عزّت و رحمت ندارد. ولی به هرحال اقامت طولانی مدت در یک خانه موجب احساس مالکیت و احساس خان گری و خدائیت می شود و به تدریج امنیت و رحمت از آن خانه می رود و لذا امر هجرت به مؤمنان همواره امری جاری است. بدین لحاظ جماعت اجاره نشین
دارای یک توفیق اجباری هستند.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۳ ص ۱۲۷

خود-آگاهی
(قدر هر عملی به نیت آن است) علی (ع)

این واضح است که هر عملی بدون پشتوانه فکری نیست در واقع خیر و شر هر عملی از فکر اندرون آن است و لذا خداوند به افکار ما اجر و جزا می دهد و نه اعمال ما. همانطور که در قرآن می خوانیم اعمال ما مجرای اجر و جزای افکار ماست و خود اعمال بخودی خود اجر و جزایی ندارند. در واقع اعمال ما به مثابه قیامت افکار ماست و بهشت و دوزخ مقطعی ذهن ماست که آشکار می شود. به همین دلیل بهشت و جهنم حقیقی دنیا در ذهن ما بر پاست. یعنی خداوند افکار خوب را با اعمال خوب پاداش می دهد و افکار زشت را با اعمال زشت. و معاد اخروی مربوط به کل راه و روش و سرنوشتی است که انتخاب کرده ایم. اینکه آیا خود آگاهی داریم یا فکرمان بازیچه دیگران است و قلمرو وسوسه اجنه و شیاطین. در واقع اعمال ما، دانشگاه تجربی ذهن ماست که افکار خوب را پاداش و رشد می دهد و افکار بد را تنبیه و سرکوب می کند. و لذا انسانی که از این دانشگاه درس بگیرد دارای ذهنی سرکوب شده و سیاه و متشنج و دوزخی است و چنین دلی نیز بی  قرار و ثقیل و هراسان و شقی می شود و نمی تواند دوست بدارد زیرا بزرگترین اجر دل نور محبت است. دلی که دوست دارد جهانش دوست داشتنی و بهشتی است و دلی که دوست ندارد جهانش آتشین و منفور است. آدمی نه مسئول اعمال خویش است، نه مسئول عواطف و دل خویش. زیرا این دو معلول و محصول اندیشه و آگاهی بشرند. انسان فقط مسئول آگاهی خویشتن است و در قبال افکار و اعمال ناخودآگاه خود جزا نمی شود و این قول خداست و در همین دنیا نیز واقعیت دارد. پس بیاییم ذهن و افکار و آرزوها و باورهای خود را بهتر بشناسیم تا آنرا کارخانه عقل و صدق و بهشت سازیم. بیاییم مسئول ذهنیت خود باشیم زیرا از این گریزی نداریم. بیاییم ذهن خود را تعلیم و ترتیت کنیم. بیاییم برای ذهن خود استادی لایق برگزینیم و با امامش سازیم زیرا خود نمی توانیم.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۳ ص ۱۲۹

آخرین یادگار سوسیالیزم و پیرترین انقلابی جهان

بسیار به ندرت اتفاق می افتد که مریدی مؤمن تر از مرادش باشد و فیدل کاسترو یکی از این استثنائات است. فیدل کاسترو به همراه دوستش چه گوارا که به دست آمریکاییها به طرز ناجوانمردانه ای شکنجه و شهید شد نخستین مشعل انقلاب در آمریکای لاتین را برافروختند. همه می پنداشتند که پس از فروپاشی شوروی و سازش چین با امپریالیزم و انهدام اروپای شرقی، کوبا به سرعت مبدل به یک مستعمره آمریکایی می شود. مخصوصاً که کل اقتصاد کوبا در گرو شوروی بود و نیز حراست نظامی و امنیتی این کشور بسیار کوچک که درست زیر پاشنه آمریکا قرار دارد. ولی با کمال حیرت دیدیم که نه تنها چنین نشد بلکه کوبا به همراه رهبرش کاسترو در نبرد با آمریکا قهارتر شد و نه تنها فرو نپاشید که دچار رشد همه جانبه اقتصادی و سیاسی گردید و امروزه فقیرترین کشور به راستی مستقل در جهان است که به نسبت فقرش دارای عالیترین امکانات رفاهی و عدالت اجتماعی برای مردم خویش است و رکورد دار بسیاری از پیشرفتها و سلامتی های اجتماعی و اقتصادی و سیاسی و فرهنگی است و به قاره غول پیکر آمریکای جنوبی استاد و پزشک و مستشار نظامی اعزام می کند و این قاره را به سوی عدالت دعوت می کند. فیدل کاسترو که حدود نود سال دارد از سلامتی حیرت آوری نیز برخوردار است و گاه سه ساعت بلاوقفه سخنرانی می کند. و عجیب ترین واقعه این سالهای اخیر اینست که درست در اوج انحطاط انقلابات و ایدئولوژیها و نابودی سوسیالیزم، این مرد توانسته است تا کنون سه تا از کشورهای بزرگ آمریکای لاتین را به سوی سوسیالیزم هدایت و رهبری کند و بالاخره
آرمان دوستش چه گوارا را محقق سازد. در حالیکه نور انقلاب در جهان در حال افول است این واقعه پیام بخش یک امید تازه در قلب تاریکی است. و این پیر مرد رشید با سیمای پیامبر گونه اش کاخ سفید را می لرزاند. فیدل کاسترو با اینکه به لحاظ سنتی یک کمونیست است ولی ثابت کرد که زیر بنای سوسیالیزم و استقلال یک ملت اقتصاد و ابزار تولید نیست. وجود او جهش و اصلاحی در ایدئولوژی مارکسیزم است. گرایش اخیر کشور ما به کوبا نشانه ای بسیار زیبا و به راستی اسلامی
است و امیدواریم موقتی نباشد. در اینجا به یاد سخنی از مرحوم طالقانی می افتیم که درباره بهشتی بودن یا جهنمی بودن فیدل کاسترو از ایشان سوالی شد که فرمودند: اگر کاسترو به بهشت نرود پس من مفنگی به بهشت خواهم رفت. و نیز این سخن سارتر که مصداق انسان کامل در عرصه جهان مدرن را کسی چون چه گوارا دانسته بود. کل انقلابات نیمه دوم قرن بیستم جهان مدیون چه گوارا می باشد از جمله انقلاب اسلامی ما.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۳ ص ۱۷۱

دکتر مصدّق که بود؟

یک اشراف زادۀ قاجار، تحصیل کرده فرنگ که پای بر نژاد و جایگاه طبقباتی خود نهاد و برای نجات مردمش از اسارت استبداد و استعمار، به نبرد با دربار و استعمارگران پرداخت. شاید در هیچ شخصیت سیاسی در تاریخ معاصر ایران نتوان اسوه ای اینچنین پاک و صدیق از میهن پرستی را سراغ گرفت. مصدق از جمله شخصیتهای سیاسی نادری در تاریخ ایران است که تقریباً همۀ افراد و گروههای صادق تصدیقش می کنند. او از پرچمداران نبرد ضد استعماری در تاریخ جهان است و بانی اندیشه ملی کردن سرمایه های عمومی در جهان مدرن می باشد. پس او فقط یک میهن پرست ایرانی نبود بلکه یک ناجی عدالت جهانی نیز بود و همه ملل جهان سوم به ا و مدیون هستند و بسیاری از نهضتهای ملی و ضد استعماری تحت تأثیر نهضت او قرار داشته اند. او پیامبر « ملی کردن » در عصر جدید است. علاوه بر این دولتمردی پاک و مؤمن بود که این ویژگی نیز از نوادر تاریخ است. او همچون مولایش علی (ع) شمع بیت المال را خاموش می کرد. او نیز همچون همه دولت مردان پاک مورد خیانت قرار گرفت و همه خائنان به میهن و مردم و ریاکاران عرصه دین و سیاسبت در قبال او با هم متحد شدند و حکومتش را سرنگون ساخته و تنهایش نمودند و خانه نشینش کردند. کودتای امریکایی ۲۸ مرداد پس از وقوع چنین خیانتی به میدان آمد و دوباره شاه را بر مسند قدرت نشاند بنبابراین در این واقعه کل تقصیر و خیانت را به گردن آمریکا انداختن به مثابه کتمان اصل واقعیت است. نظریه « اقتصاد منهای نفت » از جمله بدعتهای به غایت هوشمندانه و مؤمنانه مصدق بود که در تاریخ جهان مدرن بی نظیر است و اهمیت و درستی این نظریه اقتصادی امروزه بیش از هر زمانی اثبات می شود. این یک دکترین علمی – دینی بود که یک اقتصاد مستقل و بهشتی را برای ملل صاحب نفت پیش روی می نهد که تنها راه نجات از سلطه جهانی امپریالیزم است و تنها راه رشد واقعی کشورهای نفت خیز جهان می باشد. دکتر مصدق در آن واحد در چندین جبهه می جنگید: شوروی، بریتانیا، دربار شاه و گروههای مزدور و مرتجع داخلی. ولی آنچه که موجب شکست او شد خیانت این گروههای داخلی بود که او را در تنهایی کامل قرار داد و به همراه تنها یار صدیقش یعنی دکتر فاطمی زندانی شد. مصدق به واسطه شهرت جهانی اش کشته نشد و بلکه در حبس خانگی به سر برد که حتی حق دیدار با دوستانش را نداشت و اما دکتر فاطمی به طرزی بغایت ناجوانمردانه در زندان شاه با آمپول هوا شهید شد. مصدق را بایستی گاندی ایران دانست و تنها یارش یعنی دکتر فاطمی را همچون نهرو ایران شناخت که قربانی جهل مردم و بخل و نفاق افراد و گروههای سیاسی و مذهبی شد. و دیدیم که پس از سقوط دولتش ملت ایران و به خصو آن گروههای خائن به یکی از سیاهترین و خفقان زا ترین دوران تاریخ خود مبتلا شدند که عذاب این قدر نشناسی و خیانت به رهبری اینچنین مخلص و پاک بود.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۳ ص ۱۷۹

کارل مارکس
اولین پیامبر کفر

ازجمله ویژگیهای آخرالزمان علاوه بر ظهور باطن عالم و آدم، اینست که هر امر تخصی و صاحب رسالت شده و حتی جهل و جنون و کفر هم دارای فلسفه و مکتب و مذهب می شود که این همان بروز دجّالیّت است. همواره اکثریت مردمان طبق قول قرآن، کافرانند در انواع و درجات کفر. ولی در کل تاریخ بشر، کفر هرگز دارای فلسفه و مکتب و ایدئولوژی مدوّن و مهمتر از آن دارای پیامبری صاحب رسالت از جانب ابلیس نبوده است. و امّا کارل مارکس نخستین پیامبر کفر در تاریخ بشر است که کسانی چون انگلس و لنین و مائو و تروتسکی و استالین از جملبه امامان او محسوب می شوند. همانطور که از میان موممنان، خالص ترین آنها درطول تاریخ صاحب رسالت بوده اند در میان کافران هم خالص ترین و بی ریاترین آنان صاحب رسالت می شوند و کارل مارکس یک کافر متفکر و فیلسوف خالص و کامل و بی ریا می باشد که کفر خالص و بی ریا را بنیان گزاری نمود. کفر در یک کلام به زعم قرآن و عرف بشری عبارت است از انکار وجود خدای خالق و عالم غیب و حیات پس از مرگ و حساب و کتاب است که این انکار ذهنی موجب بروز راه و روشی در زندگی است که راه کفر است. و مارکس این راه را
تبدیل به مذهب و مکتب نمود و برای آن مثل مذاهب الهی، بهشت زمینی و مدینه فاضله قرار داد. مارکس با ارزشترین زندگی را در قلمرو شکوفایی و کمال علوم و فنون و صنعت ممکن دانست و لذا نظام سرمایه داری را ایده آل ترین نظام در کل تاریخ بشر می دانست منتهی اشکالش بر این نظام آن بود که گروه اقلیت کل ارزشها و حقوق این
نظام را برای خودشان مصادره کرده اند که سرمایه دارانند و مابقی (پرولتاریا) از استفاده این ارزشها محروم شده اند لذا بایستی انقلاب کرد تا همه به این ارزشها دست یابند و این ارزشها به طور مساوی تقسیم گردد. منتهی ارزشهای مدّنظر مارکس همان تکنولوژی و فرآورده های آن می باشد. معنویت و انسانیّت و تعالی بشر هم بر اساس همین امر ممکن می شود. در یک کلام یعنی اگر بشر شکمش سیر باشد و دارای رفاه و آسودگی خیال به لحاظ مادّی باشد و فرصت کافی برای
استراحت داشته باشد خودش رشد می کند و انسان کامل می گردد. در نظر او انسانهای پیشرفته و متعالی و کامل همان طبقات اشراف و حاکمیّت سرمایه داری است که هم صاحب بهترین رفاه هستند و هم از تحصیلات عالیّه برخوردارند و هم از هنرها برخوردارند و لذا سعادتمند هستند و مابقی مردم هم بایستی همانطور باشند. در نظر مارکس همه باید سرمایه دار شوند و اینست کمال سعادت بشر و رشد معنوی او. درنظر او کمال معنویت و روحانیّت و انسانیّت در علم و فلسفه و هنرها
متجلّی می شود که جز بر اساس تکنولوژی های برتر و نهایتا تکنولوژی تمام اتوماتیک ممکن نمی شود. در واقع مارکس نظام سرمایه داری را یک نظام کاملا ایده آل می دانست و عیبش فقط در تفاوت طبقاتی بود و بس. او در ذات و ارزشهای اصول این نظام کمترین انتقادی نداشت. او فرهنگ بورژوایی را که خود نیز از آن بود عالی می دانست به شرط اینکه همگانی شود. این اندیشه آشکارا و بی ریا مادیّبت محض و مکتب اصالت اقتصاد و پول و رفاه مادی است که مذهب را افیون بشر می داند و خدا را هم مذهب از خود – بیگانه و جهل و جنون و بدبختی می خواند. تا قبل از مارکس هیچ بشری کفر را تا این حدّ خالصانه و بی ریا و کامل تبیین و فلسفی نکرده بود. او از فلسفه سرمایه داری هم مادی تر و اقتصادی تر می اندیشید زیرا آنان کافرانی مشرک و ریاکار بودند و مذهب آنها فقط در توجیه ثروت اندوزی و انباشت سرمایه و ضایع کردن حقوق کارگران بود و مارکس این شرک و نفاق را از میان برداشت و لذا بزرگترین خدمت را علیرغم میلش به اخلاص در دین نمود زیرا دین خدا دشمنی شقی تر و موذی تر از شرک و نفاق ندارد. به هر حال مارکس به طور آگاه خدمتی بزرگ به معیشت طبقه کار درجهان نمود و موجب ارتقای رفاه کارگران در جهان شد هرچند که آرمان او هرگز محقق نشد ولی رشدی بسیار عظیم در رفاه مادّی طبقه کارگر رخ نمود و ماندگار شد. پس مارکس خدمت بزرگی به دنیای کافران و کارگران نمود و علیرغم میلش خدمتی بزرگتر به دین خالصانه کرد زیرا سیمای پنهان کفر را از اعماق تاریخ بیرون کشید و مجسّم ساخت و به صدا درآورد و لذا بخش عظیمی از بشریّت، این مکتب را زبان باطنی کفر خود یافتند و به آن گرویدند. امروزه کمونیزم مارکسیستی از قلمرو اقتصاد فراتر رفته و نوعی مذهب جهانی است
که بیان مذهب خالص کفر جهانی می باشد در حالیکه نظام سرمایه داری و لیبرالیزم یک کفر مشرکانه و منافقانه است.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۳ ص ۲۱۱

صادق هدایت « بوف کورِ ِوجدان ملّي ما »

هدایت یک انسان به خود – آمده بی رهنما و بی امام است و لذا مؤمنی کافر است و بدین لحاظ عین نیچه آلمانی است. هدایت با عمر کوتاهش کل زمانه اش را در گستره جهان، دید و فهمید و غایت تراژیکش را به یقین دریافت و فاتحه این تمدن را پیشاپیش خواند و در داستان «س،گ،ل،ل» این فاجعه را پیشگویی کرد. هدایت جهانی ترین انسان ایرانی عصر خویش بود و هنوز هم هست. شمعی بود که بسیاری بر گردش جمع آمدند و بخود آمدند و نبوغهای خود را یافتند و دکانها گستردند و به نان و نوایی رسیدند ولی او خودر از این بازی مبرّا بود و از شرّ این یاران منافق گریخت و در پاریس ِتنهایی اش بدست خودش شهید شد و این سنّت عارفان بی امام و راه نایافته در کل تاریخ بوده است. اگر آثار و زندگی «لوکرتیوس» فیلسوف سده سوم قبل از میلاد در روم باستان را درک کنیم، هدایت را تجلّی دوباره او می یابیم که همچو او در سن چهل سالگی خودکشی کرد. در تفسیر خودکشی این پاکترین انسان دوران خودش فقط می توانیم این آیه از قرآن را تفسیر کنیم که «اگر خداوند به برخی از مؤمنان امر به خود-کشی کند اندکی از این امر اطاعت می کنند.» گاه انسان آنچنان تنهاست که حتی دشمنی هم ندارد که او را بکشد و نجاتش دهد. هدایت همه مکاتب عصر جدید را از نزدیک درک نمود و به کنه اش راه یافت. او نخسببتین سوسیالیست متفکر و اگزیستانسیالیست اصیل و نیهیلیست عارف مشرب بود و نیز نخستین ایرانی به خود آمده در متون پهلوی. و عشق او به هندوستان همان منشا ذکر و به خود – آیی او بود همچون همه خود – شناسان بزرگ قدیم و جدید ما، مثل دکتر شریعتی. او همچون دانته بهشت و دوزخ و برزخ وجودش را یافته بود و از جمله اندک عارفانی است که متافیزیک را در فیزیک تعّین بخشیده بود. او خود – آموخته ای تمام عیار بود و آگاهی اش بر انسان و زمان، بی نظیر و بکر بود. او با تجربه اندکی از هر علمی، تا کنه آن راه یافت. با چند سال تحصیل در علم پزشکی به بطالت این علم آگاه شد و کتاب «فواید گیاه خواری» عصاره این تجربه بود و آنگاه این دانش را رها کرد. او از جمله اندک تحصیل کردگان عصر جدید است که در مدرسه و دانشگاه در جستجوی حقیقت بود و نه مدرک و تخصص و ثروت و منصب. در زمان خودش پیشنهاداتی برای پذیرش پستهای مهم فرهنگی دریافت کرد و رد نمود. در حالیکه بسیاری از شاگردان و پیروانش به مناصبی بزرگ رسیدند او با پذیرش فقر با فخر از راه حقیقت خارج نشد. او از خاندانی اشرافی بود ولی پا بر اشرافیّت نهاد. او خود کانون روشنفکری عصر خود بود ولی از روشنفکری فرا رفت و از آن در گذشت. او بزرگترین نخبه سیاسی عصر خود نیز بود ولی اهل سیاست نشد. صادق هدایت، نور هدایت همه تحصیل کردگان حق جوی ایرانی است. نوری پاک که به هیچ آفتی مبتلا نیست و نهایتاً از خود هم فرا می رود. خود – کشی هدایت موجب فراگیر شدن نور صدق و هدایت او در ایران و جهان شد. «می ترسم که هنوز خودم را نشناخته، بمیرم». این پیام هدایت در سر آغاز «بو ف کور» است. هدایت، درد خودشناسی انسان مدرن است. او خود از سنّت و مدرنیته هر دو فرا رفت. او اسوه یک انسان پسا مدرن است که نمی خواهد خود را بفریبد. در تاریخ روشنفکری مدرن ما، فکری صادقتر از هدایت پدید نیامده است. او صدیّق اکبر ادبیات مدرن ماست. هدایت، نیچه ایرانی است ولی نه به تقلید از نیچه. او در سر آغاز عصر مدرنیزم در ایران، از مدرنیزم فرا رفت در حالیکه اکثریت روشنفکران حتی دینی ما حدود نیم قرن پس از هدایت، اسیر مدرنیزم هستند. فقط به قوه ایمان می توان از طلسم مدرنیته نجات یافت و او نجات یافت. تا به امروز هم شاید کسی چون او به غایت مدرنیزم آگاه نشده است. او در آخرین یادداشت خود به آل احمد می نویسد که: تصمیم گرفته ام که خود را از جماعت احمق ها و خوشبخت ها بیرون بکشم. نگاه او به نقد روشنفکری براستی فراتر از زمانه اش بود. آنگاه که می نویسد: انتقاد به جامعه ای که سراسر غرق در فساد است به مثابه تصدیق فساد است. مهربانی به معنای واقعی کلمه و صداقت، خشوع و حیا از جمله ویژگی شخصیت اوست که همگان بدان اعتراف کرده اند و اینها از صفات مخلصین است. خود –کشی او نیز خارق العاده بود. در حالیکه لباس دامادی به تن نموده و پول کفن و دفنش را بر سینه اش نهاده، با تبسّمی حاکی از رضایت، از دنیا می رود. پس او از فرط کینه و نفرت و انتقام از دیگران دست به خودکشی نزد. همه دوستانش در روزهای قبل از مرگش او را بی نهایت شاد دیده بودند و لذا هیچکس مرگش را باور نمی کرد مخصوصاً خود کشی اش. ایمان در آخرالزمان در تقیّه است و جا نماز آب نمی کشد. هدایت، از اسوه های ایمان آخرالزمانی ماست.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۳ ص ۱۸۲

پاسخ به یک نامه (شما چکاره اید)

از ما سئوال می شود که: بالاخره نفهمیدیم که آیا شما فلسفی هستید یا عرفانی. فقهی هستید یا کلامی. علمی هستید و یا اخلاقی. مذهبی هستید و یا لائیک. پزشکی هستید و یا روشنفکری. حوزه ای هستید و یا دانشگاهی. ….
پاسخ ما اینست که ما همه اینها هستیم و نیستیم. غرض ما اینست که نکات بدیهی همگی حوزه های اندیشه را به میدان عمل زندگی روزمره وارد کنیم تا خود را از خلاء این بی معنائی و بی هویتی و درماندگی و بدبختی های لاعلاج برهانیم. اصولًا چرا می بایستی متعلق به یک کلیشه و عنوان استاندارد یا تاریخی باشیم. آیا نمی شود چیز دیگری بود و اندیشه و علاجی غیر از عادات و تبلیغات رایج عرضه نمود. آیا همه چیزهای تازه حتماً بایستی مارک غربی داشته باشد و یا حتی هندی؟ شما می توانید ما را التقاطی هم بخوانید به هرحال ضرری به کسی نمی رسانیم و مدعی هیچ حرفه و حزب و قدرتی هم نیستیم. قرآن کریم می فرماید که از مؤمنان برخی هستند که بهترین حرفها را از هر مکتب و مذهبی می گیرند و اینان هدایت شدگان هستند. حال این بیان قرآنی می تواند مترادف با التقاط واختلاط باشد که امروزه متّهم و محکوم است. به ما می گویند شما هر پدیده ای را در آن واحد هم نفی می کنید و هم اثبات. این تناقض و پوچی گری و سرگردانی می آورد. ما می گوئیم که هر حقّی منجر به ابطال می شود و هر باطلی دارای حقّ ابطال است. این پوچی نیست بلکه جهان بینی و جامع بینی و دیدن هر دو روی سکه واقعیّت است. این نگاهی از ورای نفی و ضرر است و ورای بهشت و دوزخ. به ما می گویند از حرفهای شما هیچ راه و حل و چه باید کردی حاصل نمی شود. ما می گوئیم چه باید کردی که ما عرضه می کنیم اراده به فهمیدن تمام و کمال و همه جانبه امور است. ما پیرو مکتب عرفان علی (ع) هستیم که بی معرفتی را علّت برپائی دوزخ می داند. ما معتقدیم که یک بار هم که شده بیائیم و فهمیدن را برای فهمیدن بخواهیم و برای معرفت به خودی خود حقّی فراسوی خیر و شر قائل باشیم. و عرفان یعنی مکتب اصالت معرفت یعنی معرفت برای معرفت. و تازه عصر بهشت پرستی علمی به سر آمده است زیرا از بطن علوم مدرن است که دوزخ آشکار شده است. پس بیائیم و این راز را فهم کنیم.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۴ ص ۱۵

پاسخ به یک نامه
(چگونه می توان با حرف درمان کرد؟)

پاسخ: سئوال ما اینست: مگر نه اینکه لااقل اکثر امراض عصبی و روانی و عاطفی ما که زمینه بسیاری از امراض جسمانی ما هستند حاصل حرفهائی هستند که از دیگران می شنویم؟ مگر نه اینکه همه بدبختی های ما حاصل پیروی ما از حرفهای ناحقّ دیگران است؟ مگر نه اینکه فقط بواسطه شنیدن یک جمله به ناگاه دیوانه می شویم که یا سکته می کنیم و یا دست به جنایتی می زنیم و تا به آخر عمر پشیمانیم؟ آیا مگر همه امورات ما در زندگی با گفتگو به پیش نمی رود؟ و … پس اگر چنین است که هست و اگر می توان بواسطه حرف بیمار و بدبخت و دیوانه شد بواسطه حرف هم می توان شفا یافت و نجات پیدا کرد و احیاء شد. آدمی مخلوق سخن است و خود خدا هم در ازل یک کلمه بود و کل جهان هستی را با کلمه « کُن » خلق نمود. کل جهان هستی مظهر کلمات خدایند. بهشت و دوزخ هم مظهر دو نوع سخن است: آری و نه! پس با درک و تصدیق کلام حق می توان به حق رسید همانطور که با انکار کلام حق هم از حقّ خود ساقط می شویم. یکی از رسالتهای ما در این نشریه و روش درمان همانا احیای حقّ کلمات است.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۴ ص ۲۳

پاسخ به یک نامه
(آیا خدا هستید)

س: در سایت شما با کتابی به نام «هستی بایستی» روبرو شدم که گویا زندگینامه عرفانی شماست که شما در این کتاب ادعای خدائی کرده اید آیا اینطور نیست؟ منظور شما چیست؟
پاسخ ما:
گمان نمی کنم خداوند در جائی گفته باشد که فقیر و حقیر و بیمار و بیکس و بدبخت است. من در این کتاب ادعای انسانی کرده ام و نشان داده ام که انسان بودن بسیار شاقه تر از خدا بودن است و لذا هیچکس تا کنون چنین ادعائی نکرده بلکه بسیاری ادعای خدائی کرده اند و ما هم خواسته ایم تا آبروی فقر و بیماری و بدبختی بشر را حفظ کنیم و بلکه به آن فخر نمائیم زیرا پیامبر ما این درس را به ما آموخته است. پس شما هم چنین ادعائی کنید که خدا پسندانه ترین ادعاهاست آنهم در دوره ای که حتی مبلغان دینی و اخلاقی هم فقر را لعنت می کنند و عملًا فقط ثروتمندان را به بهشت می فرستند. به هرحال مطمئن باشید هیچکس چنین خدای فقیر و بیمار و بدبخت را به خدائی قبول نمی کند و لذا هیچ خدشه ای بر عرش او وارد نمی شود خیالتان راحت باشد او خودش به تنهائی می تواند از خودش حراست کند و نیازی به بادی گارد ندارد. منظور ما از این کتاب آن است که ترمز را بکشید و اندکی مکث کنید در سراشیبی راهی که خوشبختی نامیده اید.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۴ ص ۳۶

س: در قرآن کریم می خوانیم که « خداست که هر کس را که خود بخواهد هدایت یا گمراه می کند » آیا می توان امر سلوک عرفانی و قرار گرفتن خالصانه در این راه را هم یک لطف و نظر ویژه الهی دانست و این سالکان را براستی برگزیدگان خدا نامید که مشمول توفیق اجباری قرار گرفته اند؟:
ج: آری و نه! در جای دیگر قرآن درست امر دیگری آمده که به ظاهر برخلاف آیه مورد نظر شماست: « هر که بخواهد خودش هدایت یا گمراه می شود » – ولی این دو آیه مکمل و ظاهر و باطن یک امر است یعنی خواسته خدا و خود بشری یکی است و مصداق « بخواهید مرا تا اجابت کنم شما را » می باشد. و یا این آیه که « یاری دهید مرا تا یاری دهم شما را » – دین خدا، وادی لااکراه است و عرفانش، وادی اشدّ اختیار تا سرحدّ عشق است. هر که بخواهد خدا را اجابت می شود و این اجابت از جانب خداست یعنی هیچک به خودی خود نمی تواند خود را هدایت کند و لذا می فرماید « آنانکه ایمان آورده و تلاش کردند و صبور ماندند، خداوند بر آنان منّت نهاده و از نزد خودش رسول، امام یا شاهدی را جهت هدایتشان به سویشان می فرستد » این چند آیه مذکور بیان جنبه های متفاوت مسئله مورد بحث است. اگر امر هدایت را ذاتی یا ژنتیکی یا جبری و یا سرنوشتی و منوط به اراده یک طرفه خداوند بدانیم، اصلًا اساس و گوهره و حقّ هدایت را نفی کرده ایم زیرا آنچه که حتی برتر از بهشت است، همانا گوهره اختیار و انتخاب بشر است. همانطور که بهشت ازلی در نزد آدم و حوا به دو گندم فروخته شد چون انتخابی نبود.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۴ ص ۴۵

جبر و اختیار (کلیّات و جزئیات)

زندگی بشر به دو بخش کلی و جزئی تقسیم می شود. امور کلی شامل: تولد و مرگ، زادگاه و قوم و فرهنگ، ازدواج، بلایا و…است و امور جزئی شامل: خوردن، خوابیدن، جماع کردن، تفریح، معیشت و… می باشد. بشر درامور کلی زندگی، مجبور و در امور جزئی زندگی، مختار است. و آنچه که سرنوشت نامیده می شود همان امور کلی زندگی است که بشر در آن هیچ اختیاری ندارد و بشر در قبال کلیّات زندگی خود دو عملکرد کاملًا متفاوت دارد: عده ایی با این سرنوشت می جنگند و آن را حقّ خود نمی دانند و عده ایی تسلیم سرنوشت می باشند و تلاش می کنند که حقّ آن را دریابند و بر این اساس بشر به دو دسته کافر و مؤمن تقسیم می شوند. گروه اول کافران و دسته دوم مؤمنان می باشند. این خداوند است که کلیّات زندگی هر بشری را تعیین می کند و تمام ستیزۀ بشر با خداوند نیز از این روست که بشر اختیار در امور جزئی زندگی را در شأن خود نمی داند و در طول تاریخ همیشه تلاش کرده است تا امور کلی زندگی را نیز در اختیار خود گیرد که البتّه هیچگاه موفق نبوده است. از حدود دوران رنسان که بشر توانست در علوم متفاوت به پیشرفتی چشم گیر دست یابد، تصور کرد که دیگر
توانسته است بر امور کلی زندگی خود نیز فائق آید و آن را در ید اختیار خود گیرد زیرا بشر اگر می توانست زمان مرگ خود را حتی اندکی به تعویق اندازد و یا که می توانست جنسیّت جنین را معین کند و یا اگر می توانست زمان تولد هر نوزادی را معین کند و… بی شک توانسته بود بر کلیّات زندگی خود نیز فائق آید و تا مدتها چنین به نظر می رسید که بشر موفق شده است امّا این رؤیای زیبا چند صباحی به طول نینجامید، زیرا زمانی که بشر تصور کرد به واسطۀ اکتشافات و اختراعات و علوم خود، دیگر هیچ مشکلی نیست که نتواند حل کند، مواجه با مشکلات و موانعی در زندگی خود گشت که از حلّ آن عاجز ماند. کلیاّت، ظرف زندگی است و جزئیات، مظروف آن. اینکه بشر در ظرف زندگی خود چه چیزی را بریزد و آنرا با چه چیزی پر کند، در اختیار بشر است: با محبّت یا شقاوت، با تجاوز یا ایثار، با راستی یا دروغ و… و این اعمال جزئی است که ماهیّت و چگونگی زندگی وی را رقام می زند. همان اعمالی که در روزمره خود انجام می دهد. زندگی انسان از لحظات و دقایق تشکیل شده است و انسان به میزانی که قدر لحظات زندگی خود را می داند، در حال، زندگی می کند که این قدر شناسی همان ایمان و شکر خداوند است. هر چه انسان، زندگی خود را به ماه و سال و دهه تبدیل می کند از حال زندگی خود دور شده و در گذشته و آینده گم و گور می شود. خروج آدم و حوا از بهشت همان خروج آنان از حال بود. این ابلیس بود که با بی ارزش کردن زمان حال و وعده خوشبختی در آینده، آدم و حوا را از بهشت خارج و به جهنّم افکند که جهنّم، چیزی جز گذشته پرستی و آینده پرستی نمی باشد. گذشته پرستی که به شکل نژاد پرستی خود نمائی می کناد و آینده پرستی که به شکل بچه پرستی خود نمائی می کند. بشر به میزانی که از حال و اکنون زندگی خود غافل است و تنها در فکر ساختن بهشتی در آینده است از ذات خود که همان خودیّت و خدائیت وجودش است دور می باشد که این دورشدگی باعث از خود بیگانگی و بی هویّتی وجود اوست. و او برای کسب احساس وجود و هویّت ناچار است که یا به نژاد خود در گذشته و یا به اولاد خود در آینده پناه برد و بدینگونه برای خود هویّتی بسازد. امّا شیطان چگونه می تواند بشر را از حال زندگی خود غافل کند؟ شیطان چنین در گوش فرزند آدم نجوا می کند: « ای فرزند آدم تو بزرگتر از آنی که تمام عمرت را صرف امور روزمره کنی. تو باید تمامی دنیا را در سیطرۀ خود بگیری. پس وقت خود را صرف امور روزمره مکن و به آینده بیندیش » بشر همیشه خود را برتر از خوردن و خوابیدن و جماع کردن و… دانسته و از اینکه تمام عمر خود را صرف امورغریزی کند، رنج کشیده است و به شکلهای متفاوت تلاش کرده تا از این غرایز فرا رود. امّا بشر در لعن این غرایز حیاتی با دو مشکل عمده روبرو بود: اول اینکه تنها به واسطه ارضای همین غرایز، حیات دنیوی او ممکن می شود و از سوی دیگر تمامی لذت های او نیز در ارضای همین غرایز پدید می آمد. همین دو عامل مانع این می شد که بشر بتواند دست از این غرایز بردارد. پس او باید تلاش می کرد در عین ارضای غرایز خود که تمامی روزمره او را اشغال می کرد، زمانی را نیز برای اثبات برتری و بزرگی خود داشته باشد. و بدینگونه بود که بشر عاشق سرعت شد و تمام همّ و غم خود را بر این گذاشت تا با اختراع اسبابهای متفاوت، زمان کمتری را صرف غرایز حیاتی خود کند و به همین دلیل آنچه که امروزه تعیین کننده کیفیّت یک کالای تکنولوژیکی است میزان سرعتی است که دارد. بشر دیگر وقت نداشت تا برای غذا پختن و تهیه پوشاک و مسکن و رفت و آمد و… عمر خود را تلف کند. حال که او نمی توانست عمر خود را طوالنی کند باید زمانهایی را که صرف ارضای غرایز حیوانی خود می کرد، صرفه جوئی می کرد تا عرض زندگی خود را بیفزاید و زمان لازم برای اثبات بزرگی خود داشته باشد. امّا درست زمانی که بشر تصور کرد با اختراع ماشین موفق شده که بسیاری از زمانهای تلف شده را صرفه جوئی کند با مشکل دیگری روبرو شد و آن هم تورم زمان بود زیرا بشر فراموش کرد که این همه کارها برای چه بوده و حال باید او به دنبال کشف راههایی جدیدی برای از میان بردن این زمان اضافی بود. زمانیکه بر روح او سنگینی می کرد و امروزه هر فردی در تلاش است که بسته به شرایط خود این زمان اضافی را از میان بردارد: شغل، تفریحات، مسکرات، مواد مخدر و… همه و همه روشهای برای از میان بردن تورم زمان است. درست است که کلیّات زندگی در اختیار بشر نیست امّا این ما هستیم که با رفتارها و کردارهای جزئی خود کلّ زندگیمان را سمت و سو می دهیم و باطن آن را معین می کنیم که اگر چنین نبود تمامی آنچه که دین نام دارد و
تمام آنچه که مسئولیت و حساب و کتاب اعمال است، امری پوچ و باطل بود. گرچه بشر امروز به میزانی که نمی خواهد مسئول اعمال جزئی خود باشد، ترجیح می دهد که خود را مجبور بداند و بر این اساس تمامی بار گناهان خود را بر دوش سرنوشت بگذارد. هر انسانی به میزانی که به اعمال جزئی خود در روزمره بها می دهد، در حال قرار دارد و از زندگی در خاطرات گذشته و تخیلات در آینده می رهد و بدینگونه دارای «هستی» می گردد که این «هستی» عین اختیار و آزادی است و هر انسانی به میزانی که دقت و تفکر در اعمال روزمره را در شأن خود نمی یابد، به خاطرات گذشته و تخیلات آینده پناه می برد. گذشته ایی که از میان رفته اسات و آینده ایی که نیامده است و همین امر ایجاد کننده احساس «نیستی» در وجود او می گردد. احساس نیستی که به او بی قراری می دهد. چنین انسانی همیشه خود را مجبور می یابد. انسان می تواند لحظات زندگی خود را سرشار از محبّت، گذشت، تواضع و راستی و… کند و یا می تواند برای دست یافتن به بهشتی موعود در آینده، دروغ بگوید، ظلم کند و شقاوت پیشه کند که در این صورت آنچه که از حال زندگی به او می رسد، تماماً تلخی و بار زمان است. آنچه که حال را در وجود انسان تبدیل به مقام وجودی می سازد و لحظات را در وجودش حل می کند ،عشق و محبّت و راستی و…است و آنچه که حال را در وجود انسان نابود می سازد و لحظات را تبدیل به باری ثقیل بر روح می سازد، شقاوت، دروغ و ظلم و… است. پس اگر خداوند انسان را دعوت به راستی، خوبی، پاکی و… کرده است تنها به خاطر جهنّم پس از مرگ نیست بلکه به سبب این است که انسان بتواند از لحظات زندگیش برخوردار شود و به قولی اهل حال گردد. بنابر این مهم است که انسان کجا زندگی می کند و چه هوایی را استنشاق می کند و مهم است که انسان چه غذایی می خورد و چه آبی مصرف می کند و مهم است که انسان چه پوشاکی بر تن می کند و مهم است که
انسان کجا و چگونه می خوابد و مهم است که انسان با چه کسی دوستی می کند و لحظات روزمره خود را در کنار چه کسی می گذراند و مهم است که انسان با چه کسی و چگونه جماع می کند و . ..و حتی مهم است که انسان چگونه اجابت مزاج می کند و مهم است که انسان دقایق روزمره خود را چگونه می گذراند و … پس بیائید به جزئیات زندگیمان اهمیت دهیم تا باطن سرنوشتمان را آنچنان که شایسته است رقم زنیم.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۴ ص ۶۹

دیالکتیک علم و دین

دیالکتیک به زبان ساده همان وحدت اضداد است. علوم دنیوی و تکنولوژی که ترمینال اجرائی آن است ذاتاً در جنگ با دین خدا و هویت انبیای الهی و حکیمان پدید آمده است. هر چه که علوم دنیوی موفق به تحقق آرمانهایش که همان بهشت دنیوی است شده ماهیت پنهان کافرانه اش را علنی تر نموده است و لذا فلسفه های کافرانه خود را نیز مدوّن ساخته است مثل ماتریالیزم، ناتورالیزم، لیبرالیزم و سوسیالیزم و ….واضح است که بانیان اولیه و کاشفان علوم پایه، کافران نبودند و بلکه در میان عامه مردمان از بزرگترین مؤمنان تلقی شده اند ولی دچار نخستین تذبذبها و شرکها شده اند. قرآن کریم هم می فرماید: کافران هر چند که دنیا را می پرستند ولی علم دنیا در نزد مؤمنان است. آنچه که دانشمندان بزرگ را به تدریج دچار شرک نمود، غرورشان درباره علمشان بود که به تدریج در طول تاریخ آشکارتر شد تا آنکه از ایمان دینی در قلمرو علوم و فنون اثری باقی نماند و به عصر مدرنیزم رسید که انکار آشکار دین است و امروز ه دین خدا، دشمنی آشکارتر از پیروان علوم و فنون ندارد و این است که دانشگاهها بزرگترین مهد ضدیّت با دین هستند. و امّا در عصر مدرنیزم که اصول و ارکان بهشت زمینی پیدا شده است به تدریج از بطن این بهشت صنعتی، شاهد گشایش دربهای دوزخ هستیم که یکی پس از دیگری اصول و ارکان علم را باطل می کند از اینجاست که از بطن این کفر علمی و فنی، شاهد پیدایش گرایشات نوین مذهبی و عرفانی می باشیم که وجود نوابغی چون اینشتن، پلانک، هایزنبرگ و دیگران دالّ بر این حقیقت است که گاه ماهیت علم را به چالش می گیرد. بدینگونه می بینیم که از بطن اشدّ عداوت با دین، تصدیق برتری از دین در حال پیدایش است که تا حدودی دست و دل از بهشت پرستی شسته و حقیقت جهان را جستجو می کند.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۴ ص ۹۳

فلسفه خطّ راست

امروزه به لحاظ علمی مسلّم شده است که خط راست وجود ندارد و یا لااقل برای انسان چنین خطّی ممکن نیست. این واقعیّت حیرت آور تحت الشّعاع نظریه نسبیّت انشتین و تئوری انحنای فضا تبدیل به یک اصل کیهان شناسی در فلسفه شد. هیچ چیزی در فضا بر روی خط راست حرکت نمی کند چون نمی تواند. علّتش وجود میدانهای مغناطیسی حاصل از قوّه جاذبه اجرام است. تا چیزی وجود دارد خط راست ممکن نیست. گویی خط راست فقط در خلأ مطلق که مترادف با عدم است ممکن می شود که آنهم ممکن نیست زیرا طبق همین نظریه مذکور اگر حتّی یک میلی متر مکعب خلأ مطلق پدید آید، کلّ کائنات در این نقطه فرو می ریزد و نابود می گردند. یعنی عدم یک امر کلّی و جهانی است و بدان معناست که عدم وجود ندارد ولی قبل از خلقت جهان وجود داشت ولی این وجودِ عدمی همان خدا بود. پس عدم هرگز وجود نداشته و نمی تواند باشد. بنابراین عالم هستی، عالم انحناء است. حتّی نور که سریعترین پدیده هاست نیز نمی تواند بر خط راست طی کند. هرچند که راست ترین مسیر حرکت از آن نور است و نور دارای حداقلّ انحناء می باشد. خط راست همان صراط المستقیم است که در دین همان راه هدایت بهشتی بشر به سوی خداست و این خط محال فقط در قلمرو دین و معرفت نفس ممکن می آید، همانطور که علی (ع) می فرماید که براستی صراط المستقیم همان خودشناسی است که فاصله بین از خود تا خداست و این فاصله صفر است. در واقع به لحاظ هندسی هم تنها خط راست ممکن همان نقطه است. در واقع خط راست فقط فاصله بین خود تا خداست که در ذات انسان
است. پس خط راست فقط در وجود آدمی و از طریق مذکور ممکن می آید و راه بهشت است و مابقی راهها جملگی استهلاک و دوزخ است.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۴ ص ۹۴

 دین و واقعیت

قرآن می فرماید: « براستی که دین هر آن واقع است. » به نظر ما هیچ آیه همچون این آیه مذکور دین را به عنوان یک جهان بینی کامل عرضه نمی کند. جهانی که عین دین است و دینی که بیان واقعیت است. از این منظر دین یک ایدئولوژی آرمانشهری و باید و نبایدی نیست، همانطور که در جای دیگری می گوید: ‌« در دین هیچ جبری نیست. » در واقع کلّ جهان و جهانیان در دین است و کلّ عالم هستی همان دین به معنای « راه » است، راهی که به خدا می رسد و هیچکس را از این راه گریزی نیست همانطور که قیامت کبری همه به حضور خدا می رسند خواه ناخواه. همانطور که بهشت و دوزخ و برزخ و همه طبعات و طبقاتش در دین است. و انسانها یکی از این سه روش و مکتب را در دین انتخاب می کنند و همه به خدا می رسند. از آیه مورد بحث درک می شود که دین همان مکتب رئالیزم است منتهی رئالیزمی صرفاً مادی بلکه یک رئالیزم کامل که همه ابعاد و وجوه و اعماق و طبقات عالم هستی را شامل می شود و لذا آنان که دین را به واسطه معرفت انتخاب می کنند از راه بهشت به خدا می رسند و لذا با واقعیت جهان آشنا شده و درباره اش علم می یابند و مابقی که دین را انتخاب نمی کنند از راههای دوزخی و برزخی وارد واقعیت جهان شده و لذا آن را فهم نمی کنند و علومشان تماماً فرضی و توهمی و محکوم به ابطال است. و این راه را ظالمانه طی می کنند یعنی با زور. و لذا در دین بسته به راه و روشی که انسان برای زیستن و بودنش انتخاب می کند دچار صفات کافرانه، مشرکانه، منافقانه یا مؤمنانه و مخلصانه می شود. و همه اینها در دین هستند و خواه ناخواه در مسیر هدایت می باشند منتهی یا هدایتی در ظلمت است و یا روشنائی. این راه یا به واسطه معرفت طی می شود و با بصیرت و یا به واسطه جهل و توهم. یا با شوق و یا با فحش، یا با تسلیم و رضا و یا با اکراه و زور، یا انسان، دین را انتخاب می کند و یا دین، انسان را انتخاب می کند. واقعیت عالم و آدم، دین است و فقط به واسطه دین درک می شود.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۴ ص ۹۸

فلسفه تئوری «جهان به مثابه آرزو»

واژه «تئوری» (theory) به لحاظ لغت یونانی است که مصدر «تئو» به معنای خدا می باشد و لذا تئوریزه کردن موضوعی به معنای الهی نمودن و مطلق کردن آن است. آدمی از طریق تئوریها به ایده آلها و آرمانها و نیازهای برتری از حیات و هستی اش می رسد و بدین وسیله گام به گام به حقیقت پنهان جهان راه می یابد تا به خدای جهان برسد یعنی به تئو. جهان پیش روی هرکسی نقش نیازها و آرمانهای اوست که در آگاه و ناخود آگاهش حضور دارد. در حقیقت جهان واقعی و خود به خودی و منهای نگاه ذاتی انسان، اصلًا معلوم نیست که چگونه جهانی است و یا اینکه اصلًا هست یا نیست. شوپنهاور فیلسوف آلمانی جهان را نقش ایده ها و نمایانگر آرمانهای انسان می داند به زبان دیگر جهان هر
کسی مال خود اوست و مخلوق آرمان اوست و درست اندازه خود اوست. گویی جهان هستی در کارگاه روان آدمی بالوقفه در حال خلق شدن است. و محسوسات و ادراکات مشترک انسانها برخاسته از غرایز و نیازهای مشترک آنهاست. می دانیم که حیوانات هم مثل ما حواس پنجگانه را دارا هستند ولی علوم جدید ثابت کرده که جهان پیش روی آنان بسیار متفاوت از ماست یعنی پرندگان و خزندگان و پستانداران هر یک با جهانهای متفاوت روبرو هستند و شاید تنها عناصر مشترک همه این جهانها همان فضا، ثقل، نور و سرعت باشد که تازه همین عناصر هم برای هر یک از جانداران دارای حس و معنای متفاوتی است. همانطور که جهان پیش روی یک عارف به کلی متفاوت از جهان یک عامی است. به همین دلیل مثلًا جهان اشعار حافظ در نظر ما جهان تخیلات و توهمات است درحالیکه برای او عین واقعیت است. جهان پیش روی انبیای الهی نیز همان است که در کتب آسمانی بیان شده است یعنی جهان بهشت و دوزخ و اجنّه و ملائک و شیاطین و… . ولی برای ما این جهان غیر قابل تصور است و فقط می توانیم این جهان را برای خود تبدیل به ایده ها و آرمانها نماییم تا به تدریج به آن برسیم. همانطور که ابن سینا درباره شیخ خرقانی می گفت که «آنچه را که ما حدس می زنیم او می بیند» پس جهان او از جهان ما متفاوت است. جهان ملکوت و جبروت و لاهوت جهانهایی است که به واسطه حکیمان دیده شده و بیان گردیده است. آدمی هرچه که بخواهد ببیند دیر یا زود می بیند. این همان حقیقت «تئوری» است. بسیاری از تئوریهای کهن بشری دهها قرن و بلکه هزاره ها به طول انجامید تا محقق شد مثل تئوری اتم که حدود دو هزار پانصد سال قدمت دارد. بنابراین تئوری معاد و قیامت نیز به عنوان یکی از نخستین تئوریهای انبیای الهی قابل تحقق است. برای برخی پیش از این محقق شده است و برای مابقی مردم نیز بالاخره محقق خواهد شد ولی ارزش در این است که آدمی بتواند به برخی از تئوریهای زندگیش در همین دنیا نائل آید وگرنه پس از مرگ بسیاری از تئوریها رخ خواهند نمود. قرآن می فرماید «آیا انسان جز تمناهای خویشتن است» براستی جز این نیست. لذا جهان بیرون ما همواره جهان ایده آل ماست منتهی ایده آلهای ما انتها ندارد و مستمراً در حال تغییر و تکامل است بنابراین جهان بیرون ما هم به واسطه تئوریهای ما تکامل می یابد زیرا انسان جانشین خداست و کارگاه خلقت است. جهان بیرون از ما، جهانی تماماً انسانی است و این معنای حقیقی اومانیزم یا مکتب اصالت انسان در معرفت دینی است و این همان انسان مداری جهان و جهان مداری انسان است: انسان جهانی و جهان انسانی! در اینجا جدال بین فلسفه ماتریالیزم و ایده آلیزم نیز پایان می یابد یعنی این بحث که آیا انسان معلول جهان اسات و بالعکس. در حقیقت جهان هستی هر آن در کارگاه وجود انسان در حال خلق شدن است اگر این همزمانی را درک کنیم می فهمیم که انسان نیز به واسطه خلقت جهان است که خلق می شود و این دو خلقتی واحد است. و نیز این نکته را هم به وضوح درک می کنیم که انسان کمی از جهان دیرتر یعنی جوان تر است. «ای انسان هر آنچه که هستی همان است که می خواستی ولی افسوس که فراموش کرده ای»
مارتین بوبر عارف شهیر یهود آلمانی
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۴ ص ۱۰۸

تجربیات ماورای طبیعي درعصر ما

گزارشات خبری در سراسر جهان مدرن، دالّ براین حقیقت است که انسان مدرن بیش از هر دورانی با تجربیات و حوادث و ادراکات ماورای طبیعی در خواب و بیداری مواجه شده است که در زمانهای قبل فقط برای انگشت شماری از مؤمنان و عارفان رخ می داد. هر انسانی با هر اعتقادی در عصر ما، گنجینه ای از مشاهدات و حوادث ماورای طبیعی است که متأسفانه عموماً این وقایع را نادیده گرفته و یا جدی نمی گیرند و لذا بسرعت از یاد می برند. این واقعیت دالّ بر این حقیقت است که انسان مدرن بیش از هر زمانی به آستانه قیامت و متافیزیک و عالم غیب نزدیک شده است که از جمله نشانه های آخرالزمان است. این حوادث می تواند انسان سرگشته و کافر را براستی هدایت کند در صورتیکه آنها را جدی گرفته و درباره شان تفکر نموده و نشانه هائی برای اعمال و اقدامات خود در زندگی نماید و ارتباط بین این وقایع را به قوه تفکر و ایمان و معارف دینی بدست آ ورد و از این طریق مسیری روشن برای نجات خود از مادیات دنیا، کشف کند. قرآن می فرماید که: « دوزخ آشکار شد و بهشت بسیار نزدیک شد. » این آیه امروزه در حال تحقق است و لذا در آن واحد هم اخطار و هم نویدی به انسان مدرن است که از طریق مشاهدات بهشتی خود از دوزخ فاصله بگیرد و مسیر زندگی خود را تغییر دهد و این به یاری معرفت نفس دوصد چندان آسانتر و ممکن می آید.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۴ ص ۱۵۸

از گفتن تا باور داشتن

امروزه اکثر ما مستمراً آیات الهی و احادیث رسول و ائمه را بر زبان می آوریم و با اینحال غرق در هزار جهل و بدبختی و مفاسد اجتناب ناگریزیم. چرا؟ اینهمه سخنان الهی و آسمانی آیا نباید هیچ خاصّیتی بخشند؟ آیا این کلام فقط برای مؤعظه و درس و اشتغال و توجیه زندگی ماست؟ یک سخن طبی یا فنّی یا سیاسی بسیار بیش از این خاصیّت دارد و لااقل برای لحظاتی ذهن ما را مشغول می کند. براستی این چه رازی است؟ خداوند آیات قرآن را رحمت و شفا برای مؤمنان خوانده است پس این خاصیّت چه شده است؟ آیا به مرور زمان از دست رفته است؟ مسئله اینست که به آنچه که می گوئیم باوری نداریم. و این فقدان ایمان است. حضرت رسول می گوید: هر کس چهل حدیث از ما را بداند، مجتهد است. مجتهد یعنی کسی که می تواند مسائل را درک کرده و حل نماید. چگونه است که ما کلّ قرآن و چهل هزار حدیث از بر هستیم و روز به روز گرفتارتریم و مشکلات ما را بایستی علوم و فنون غرب پاسخ گویند. این فقدان باور است و آنچه می گوئیم درس و مشق و شغل و تبلیغات است. اگر باور می بود، امروزه می بایستی با اینهمه رسانه های دینی و عرفانی، یک ملّت نجات یافته و بهشتی می داشتیم که الگوی بشریّت باشد. پس بیائیم فکری به حال ایمان کنیم.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۴ ص ۱۹۰

انسان بعنوان خالق سرنوشت خود

حیات دنیوی بشر به مثابه خلقت جدید و دوباره انسان است که قرار اسات انسان بدست و اراده خودش یکبار دگر آنرا بیافریند و بدینگونه و دلیل است که انسان مسئول سرنوشت خویشتن می شود و از بابت آن مؤاخذه و اجر و جزاء می شود. هرآنچه که تحت عنوان شرایط جبری و خدادادی در زندگی ما بدون اراده ما وجود دارند مواد اولیه این خلقت جدید محسوب می شوند: والدین، فامیل، شرایط اقتصادی و اجتماعی و زیستی و تاریخی و موروثی، امکانات تربیتی، حوادث طبیعی و اجتماعی اعم از خوب و بد و… و نهایتاً هیکل و احساس و حواس و اندیشه و اراده ما. انسان حتی آدمهای زندگیش را می تواند مناسب اراده و آرمان خودش در نزد خود و برای خود بیافریند همچنین طبیعت محیط زیست خود را و جامعه و جهان خود را. همه این مواد
اولیه در کارگاه ذهن و روان و عواطف و اراده و نیز تلاشهای عملی قابل بازآفرینی هستند. فی المثل یک آدم و یا شرایط واحدی برای من بهشتی و برای دیگری جهنمی می شود. این حاصل خلقت دوباره است. آدمی می تواناد همه آدمهای زندگیش را برای خودش یا مبدل به دیوهای شکنجه گر روح خود نماید و یا مبدل به فرشتگان نوازنده روح خود سازد. انسان می تواند به قدرت تفکر و ایمان به خدا و محبّت به همنوعان درهر شرایطی یک جهان دوزخی یا برزخی و یا بهشتی در دل خود بیافریند. انسان با همین جهان از دنیا می رود و این توشه آخرت است و نتیجه خلقت دوباره اش به ارادۀ خودش.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۴ ص ۲۲۵

تاریخ عشق

تاريخ بشری به لحاظی چيزی جز تاريخ عشق آدم نيست. اين تاريخ با خروج آدم و حوا از بهشت که سر آغاز از خودبيگانگی است شروع می شود. و کل تاريخ همانا تاريخ از خودبيگانگی انسان می باشد، تاريخ زيستن در غير خويش. و اين از خودبيگانگی موجب پيدايش ابزارسازی و تکنولوژی و هنر و سلطه و حکومت گرديد. اينها همه انواع و مراحل همان واقعه ای است که عشق يا از خودبيگانگی ناميده می شود. عشق همان تقديس و توجيه از خودبيگانگی و ماليخوليای بشر در عرصه خروج از بهشت است. ابليس موجب بی خود شدن آدم در حوا گرديد و اين امر بعنوان منشأ گناه موجب هبوط آدم گرديد. روح انسان از کالبدش خارج شد و در سائر موجودات مقيم گرديد و اين يعنی عشق که موجب پيدايش علوم گرديد و شناخت طبيعت و رويداد صنعت و هنر و حکومت. کل تاريخ تمدن همان تاريخ عشق و جنون است که امروزه به پايان خود رسيده و آخرالزمان عشق را نويد می دهد و سرآغاز رجعت به خويشتن خويش. در تاريخ عشق تاريخ ديگری نيز حضور داشته که بشر را دعوت به رجعت به خويشتن نموده است و آن تاريخ انبياء و مذاهب است که موجب رجعت انگشت شمارانی گرديد ولی امروز کل بشريت مجبور به رجعت است زيرا دوزخ عشق آشکار شده است و ديگر جای ماندن نيست و بايستی به خانه وجود بازگشت و از عشق و جنون خداحافظی نمود وگرنه هلاکت حتمی است.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۵ ص ۳۷

راز آخرالزمان (فلسفه ابلیس)

«تاريخيگری» به آن فلسفه و نگرشی گويند که همه امور جهان و جهانيان را از منظر گذشته و علم و اخبار مربوط به آن درک و قضاوت می کند و لذا بر همين اساس برای حال و آينده خود برنامه ريزی می کند. و اين همان مکتب جبر تاريخ و يا مشيّت تاريخی است. اين يک باور و جهان بينی می باشد که می تواند هم مذهبی باشد هم علمی و هم اجتماعی و فلسفی. چنين باوری همواره وجود داشته است و بخش عمده ای از مردمان همواره اينگونه نگريسته اند. در عصر جديد فلسفه ای مثل مارکسيزم يا فرقه ای مثل صهيونيزم و علمی مثل ژنتيک و نظريه ای مثل داروينيزم از جمله نمونه های مشهور اين نگرش می باشند. از چنين منظری هر چه که هست و رخ می دهد از گذشته می آيد و اجتناب ناپذير است. همه جبرها بنوعی جبر تاريخی هستند. پرواضح است که از چنين نگاه و باوری انسان موجودی کاملًا مجبور و معذور است و از هر مسئوليتی مبرّا می باشد. و از آنجائيکه دين خدا آدمی را در هر شرايطی مسئول و متعهد می داند و لذا انسان را بواسطه اعمال و راه و روش خود مورد سوال و اجر و جزا قرار می دهد پس تنها نگرش و مکتبی است که ضد تاريخيگری می باشد و در قرآن نيز در صدها آيه بوضوح درک می کنيم که تاريخيگری همان نگاه و باور کافران است که می خواهند خود را از مسئوليت راه و روش خود معاف نمايند بنابراين انبيای الهی نخستين و تنها انسانهائی در تاريخ بوده اند که برعليه اين نوع نگرش شوريده و انسان را از اسارت اين باور رهانيده اند و مکتب اختيار و تعهد را بنا نهاده و لذا موتور محرک افراد و جوامع بشری بوده اند زيرا هر حرکت جديدی به مثابه نبردی بر عليه تاريخ و تاريخيگری و جبر است. بنابراين کل زندگی هر فرد و جامعه ای چيزی جز تقابل و ديالکتيک جبر و اختيار نيست که همان روياروئی دين و تاريخيگری می باشد که در نفس بشر جاريست. تاريخيگری به لحاظی به معنای تداوم خطی در مسير گذشت زمان و بهمراه شرايط و موافق با همه مردمان است و رجعت گذران عمر به منظور ارضای هر چه بيشتر نيازها و غرايز. و اين همان معنای طبيعی پيشرفت است. ولی دين امر به باز ايستادن و حتی دعوت به رجعت می کند و يا امر به جهش و پرواز به جلو و به روشهای گوناگون می خواهد جبر شرايط را که همان جبر تاريخ است در هم شکند و اين همان در هم شکستن نظام طبيعی و غريزی بشر بر روی زمين نيز می باشد. زيرا تاريخيگری يک نوع فلسفه طبيعی و غريزی است و لذا فلسفه ای مثل مارکسيزم تماماً در ستايش غرايز بشری می باشد. تاريخيگری همان غريزه پرستی و طبيعت پرستی است و به زبان ساده تر همان تاريخ پرستی بمعنای تسلسل طبيعی گذشت زمان است. اين همان جبر زمان است. از اين ديدگاه بهتر می توان مفهوم آخرالزمان را درک نمود به معنای به پايان رسيدن زمان و لذا به معنای جبری مرگ جبر زمان و تاريخيگری است که تحت عنوان دين اسلام اعلان شده است که آستانه قيامت است. قيامت در اينجا بمعنای قيامت زمان و تاريخ است و نيز قيامت جبر و کفر بشر. به همين دليل در اين دوران همه نظامها و قراردادهای غريزی و تاريخی و سنت ها در هم می ريزد و حتی قانونمنديهای کهن طبيعی نيز مختل می گردد و نيهيليزم حاصل چنين فروپاشی و پايان عظيمی می باشد. در واقع آخرالزمان عرصه جبری اختيار انسان است: جبر اختيار يا اختيار جبری. از اين ديدگاه بهتر می توان راز آزادی و آزاديخواهی بشر آخرالزمان را هم درک نمود که محور همه شعارها و آرزوها و نيازهای بشر مدرن است و نيز پيدايش آنارشيزم و تروريزم و انواع جنون و جنايات و ناهنجاريهای مدرن حاصل به پايان رسيدن جبر تاريخ است زيرا تاريخ در لحظات پايانی خود قرار دارد و در حال باز ايستادن کامل است و لذا اينهمه جمعيت در اين ترمينال بهم رسيده اند که بمعنای محشر تاريخ است و صحرای محشر. اينها يوم الدين و عرصه حساب و کتاب است و هر
کسی تک و تنها شده و مجبور است که مختار باشد و از اين اختيار راه گريزی نيست. دين نيز تا قبل از اين واقعه، جبری بوده و دين تاريخی حاکم بوده است ولی در اين عرصه دين تاريخی بکار نمی آيد و دين از طريق تاريخ و سنت و وراثت به کسی نمی رسد بلکه از راه خودشناسی ممکن است. اين همان مرگ دين و خدای تاريخی نيز می باشد که نيچه اعلانش نموده است. همه چيز در اکنون و هم اکنون است. همه چيز نقد و حی و حاضر است مخصوصاً خداوند. و اين همان قيامت است. کل تاريخ گذشته و بطن انسانها در اينجا آشکار و جمع آمده و باز ايستاده است. اينجا سرزمين و زمان موعود است. اينجا اکنون است.
ديگر نه ديروزی وجود دارد و نه فردائی. اينجا قلمرو آماده باش و هشدار است: اينست خبردار! و اما بهتر است خود «تاريخ» را يکبار دگر بعنوان ظهور زمان در انسان دريابيم. کل عالم هستی و موجوداتش در نيم نظری و به آنی به اراده کن فيکون خداوند پديد آمد. پس کل عالم هستی در زمان پديد نيامده است و لذا معنای تکامل در انديشه بشری که تماماً تاريخيگری و زمانيت است در حقيقت يک وهم است و
واقعيت ندارد. يعنی تاريخ بعنوان گذشت زمان و جريانی که آغاز و وسط و پايانی دارد يک امر غيرواقعی می باشد. هر چيزی در بدو خلقت کامل بوده است. و اصلًا مفهوم آغاز و پايان يک مفهوم توهمی و خيالی است يعنی معنائی تحت عنوان «عمر» يک معنای برزخی و خلاف واقعيت است. در يک کلام هر آنچه که موجب فريب و جهل و غفلت و گمراهی و کفر بشر است حاصل اين توهمی است که تاريخ ناميده می شود. همه مفاهيم حاصل از اين پديده مجرد و ذهنی بشر فريبنده اند.

و ظلمتتی جز تاريخ نيست. تاريخ حاصل غفلت انسان از هستی خويش و معلول غيبت انسان از حضور خداست و قلمرو از خود بيگانگی بشر است. «زمان» يکی از عناصر ذاتی وجود است مثل نور يا مکان. زمان يکی از صفات ذاتی پروردگار است مثل کرامت يا عظمت و قدرت و علم. ولی از همه صفات او ذاتی تر است و در واقع همان وجود محض و مطلق است. زمان همان جاودانگی است. درحاليکه تاريخ که تجلی و نمود زمان در ذهن انسان است تماماً معنای مرگ و تباهی و نيستی را بهمراه دارد و ضد حقيقت خويش می باشد. تاريخ همان ابليسيت نفس بشر می باشد که همه حقايق و اسرار الهی را در ذهن و ادراک بشر وارونه می سازد و لذا همه ارزشها در بطن تاريخ واژگونه و گمراه کننده می باشند. زمان، همان جاودانگی وجود پروردگار است که ابليس بشری شده است و به انسان احساس و ادراک نابودی می بخشد و همان است که اصلًا موجب هبوط و خروج آدم از بهشت بعنوان عرصه حضور پروردگار بوده است. تاريخ ظهور دوزخ است همانطور که جاودانگی که اصل زمان می باشد بهشت حضور است. پس تاريخ که همان ابليس معانی می باشد آدمی را از حضور خدا غافل کرده است. و اينک دين خدا بواسطه رسولانش راه بازگشت به اصل جاودانگی و بی تاريخی است و دين همان رستن از اسارت ابليس است. لذا ابليس دشمنی جز
انبيای الهی ندارد و دين خدا. و انبيای الهی دعوت به بازگشت از تاريخ نموده اند بواسطه معارف و اصول و آدابی که آورده اند. انبيای الهی آمده اند تا طومار تاريخ را بپيچند همانطور که کاملترين و آخرين آنها يعنی محمد (ص)، تاريخ را به عرصه پايان خود يعنی آخرالزمان رسانيد. و چون کل دين انبيای الهی برای به پايان رسانيدن تاريخ و عمر ابليس بود دين محمد هم موجب ختم نبوت و آغاز آخرالزمان شد. و لذا بقول علی (ع) رشته های بقای دنيا بريده شد. و رشته های بقای دنيا همان تاريخ است و آن رشته هائی که بشر را به تاريخ بسته و اسير تاريخ و ابليست نموده است.حال بهتر اين سخن حيرت آور محمد (ص) را درک و باور می کنيم که می فرمود «من زمان هستم.» محمد (ص)
ظهور زمان بمعنای ابديّت بود و با ظهورش تاريخ را که دجّال زمان و زمان دجّالی و ابليسيت بود به پايان رسانيد و آخرالزمان آغاز شد. در واقع ظهور زمان همان ظهور رضوان خداست و جمال رحمت و محبّت مطلق پروردگار. چون تاريخ به پايانش رسيد لذا عمر تاريخی دين هم بسر آمد زيرا ابليس تسليم و مهار گرديد. و لذا معرفت نفس بعنوان راه و روش خدايابی در خود ممکن شد زيرا تنها علت از خود بيگانگی انسان همان تاريخ بود. و اينست که دين آخرالزمان هم خودشناسی است و لاغير. و محمد (ص) بود که خودشناسی را ممکن نمود و اولين فارغ التحصيل اين مذهب نو در تاريخ هم علی (ع) بود که خدا را در خود يافت و به چشم ديد. زيرا آنچه که انسان را از اکنونيّت حضور خود غافل می نمود همانا تاريخ بود که بصورت دو موج گذشته گرائی و آينده پرستی موجب گريز انسان از «حال» بود. و اينک انسان می تواند خودش باشد و خود را بيابد و در خود بنشيند و خليفه خدا گردد. اين مقامی بود که محمد (ص) برای بشر امکان پذير ساخت. و در آخرالزمانش تاريخ به ترمينال خود رسيده و باز ايستاده و تمام ذخائر ابليسی خود را آشکار و رسوا می سازد و اين همان است که بصورت جهان صنعت و تکنولوژی می يابيم که همان ظهور دوزخ است که برای
رهائی از آن راهی جز پناه بردن به خود و خودشناسی نيست. اگر ماهيّت تاريخ و راز آخرالزمان را نشناسيم دين اسلام و عرفان علوی و دوران خود را نشناخته ايم زيرا تنها تفاوت دين محمد (ص) از سائر مذاهب در همين يک نکته است و بس. زيرا دين محمد دين آخرالزمان
است. و امام زمان هم کسی است که به آخر زمان رسيده و از زمان خروج کرده است و فراسوی تاريخ قرار دارد. لذا بی درک وجودش امکان بازگشت بخود و رهائی از دوزخ آخرالزمان نيست.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۵ ص ۴۷

نظری به تاریخ علم

انديشته علمی از نظر به کليات و کُرات آغاز شده و بسوی ذرات و جزئيات می رود. از شناختن موجودات محسوس آغاز شده و بسوی شناخت عوالم نامرئی مثل انرژيها، ژن، سلولها و ذرات اتمی در حرکت بوده است. از پرستش خدايان طبيعی مثل آفتاب و دريا و آتش و آسمان و بت ها آغاز شده و به پرستش خدای غيبی رسيده است. تاريخ علم و انديشه، سير حرکت از کليات و ماديات بسوی جزئيات و معنويات بوده است. از کل به جزء، از ماده به معنا، از عين به غيب و از وجود به عدم. و اين حرکت از هستی به نيستی موجب تخريب و نابودی طبيعت و بشريت بوده است و بشر و حيات را بسوی تباهی و فنا می کشاند و در عين حال کل تاريخ را به آستانه آخرت و قيامت و آخرالزمان می رساند تا روياروئی با پروردگار بعنوان غيب الغيوب و هسته مرکزی نابودی بعنوان منشأ هستی. تاريخ علم و انديشه همان تاريخ حرکت انسان بسوی خدا و ذات جهان است. انسان بواسطه علم و سوار بر علم و انديشه اش بسوی خداوند در حرکت بوده است خواه ناخواه. کل تاريخ همان تاريخ نزول انسان از آسمان به زمين و از زمين نقب در اعماق آن است و اين همان سقوط ا نسان از بهشت به عمق درک اسفل السافلين است و اينک از اين درک اسفل که جهان صنعت است بايستی بال پرواز بسوی اعلی العليين بيابد و بسوی او بازگردد. انسان مدرن بواسطه علم و تکنولوژی به عمق و ذات ماده زمين رسيده است و جز نابودی نيافته است. ولی آيا کسی هم بر عمق خودش راه يافته است؟ انسان آخرين موجودی است که بايستی کشف شود. از
طريق ورود به خويشتن می توان بسوی منشأ وجود بال کشيد.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۵ ص ۵۷

۷هزار سال تنهائي

حضرت آدم نخستين مخلوق صاحب روح و ادراک وجودی، از زمان خروج حوا از سينه اش دچار احساس تنهائی (تن شدگی) شد چرا که حوا به مثابه روح او بود که از وی خروج کرد و او را مبدل به تنی محض نمود که از روح و احساس هستی خود فقط خاطره ای ازلی دارد، خاطره ای از وجودی که از دست داده است، خاطره روحی که ديگر در او نيست، خاطره زنده بودن و اصلًا بودن. حضرت آدم طبق تاريخ مذاهب ابراهيمی حدود هفت هزار سال است که از بهشت وجود هبوط کرده است و تنهاست. آدم در طی اين هفت هزار سال تلاش فراوان نمود تا روح مجسم خود يعنی حوا را دوباره به سينه خود بازگرداند و حيات و هستی خود را احياء کند و از تن شدگی نجات يابد ولی موفق نشده است زيرا حوا برای خود دارای هستی مستقلی شده و ديگر به تن آدم باز نمی گردد و ناز می کند. اينک هفت هزار سال است که آدم ناز می کشد و حوا ناز می کند. آدم در اين بی روحی و بی وجودی به خاطره ازلی خود پناه برده و با توسل به انواع مستی و نشئگی سعی می کند اين خاطره را احياء کند و با اين خاطره ادامه حيات دهد. حوا هم که بی خانه شده است هفت هزار سال در بدر به جستجوی خانه ای است تا در آن آرام و قرار گيرد، در جستجوی آدمی که بتواند در دلش مسکن گزيند ولی هنوز صاحب خانه خود را نيافته است و لذا مبدّل به موجودی هرجائی و فاحشه گشته است درحاليکه آدم هم موجودی الکلی و افيونی شده است. ولی هنوز هم اين دائم الخمر افيونی در فاحشه خانه ها در جستجوی روح خويش است. تاريخ بشر تاريخ اين جستجو است. فقط انگشت شماری از انسانها موفق به دريافت دگرباره روح می شوند به مصداق سوره قدر. و اينان عارفان
واصل هستند که به ياری معرفت نفس و تزکيه و ذکر و جهاد اکبر مشمول نزول ر وح می شوند و از تنهائی و تن شدگی و غربت و بی وجودی نجات می يابند و اينست رستتگاری عظيم. اينان روح الله در ميان بشرند و از مصاديق نعمت الله که مابقی مؤمنان نيز در ارادت و اطاعت از آنان به روح متصل می شوند و روحانی می شوند و از تنهائی نجات می يابند. و البته انگشتت شماری هم در تاريخ بوده اند که توفيق داشتن يک همسر همدل و مريد را داشته اند و بدينگونه از تنهائی نجات يافته اند. ولی چنين واقعه ای در آخرالزمان که عصر
حاکميت قهارانه تفريد و تنهائی نفس بشر و عصر ياغيگری و استقلال و برابری زن با مرد و فمينيزم است ديگر ممکن نمی آيد و آدم جز به دريافت دوباره روح از جانب پروردگارش اميد ديگری نمی تواند داشت.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۵ ص ۵۹

راز نهان تاریخ تمدن (فلسفه تاریخ)

اگر يک عروس و داماد برای تمام عمرشان در بهشت غريزی خود باقی می ماندند و اين بهشت بسرعت به پايان نمی رسيد و خانه آرامش و سعادت غريزی آتش نمی گرفت و آدم و حوا از بهشت اخراج نمی شدند تاريخ بشری بدينگونه که آغاز شده و تا بدين مرحله رسيده و ادامه يافته است هرگز بوقوع نمی پيوست و تمدن با فرآورده هايش از قبيل حکومت، قانون، مذهب، تجارت، ميکده، فاحشه خانه، زندان، ارتش، احزاب، فرقه ها، مدرسه، صنعت، ديوانه خانه و … پديد نمی آمد و چه بسا آدم و حوا هرگز از غار و يا از بالای درختها پائين نمی آمدند زيرا چيزی کم نداشتند. لذا کل تاريخ و تمدن بشری از آغاز تاکنون مديون جنگ و عداوت بين زن و شوهرهاست از آدم و حوا تا فرزندانشان. يعنی مديون نابودی عشق غريزی بين مرد و زن است. چون عشق غريزی نابود شد حيات غريزی و طبيعت هم ديگر کفاف نيازهايشان را نکرد و جان کندن و زراعت و صنعت و سياست و ثروت اندوزی و اخلاق و جزا و جنگ آغاز شد زيرا با نابودی عشق غريزی، احساس جاودانگی و امنيت روانی هم نابود شد و اين احساس نابود شدن موتور محرکه تاريخ بوده است. همانطور که علی (ع) می فرمايد: اگر همه انسانها مؤمن می بودند هرگز شهری برپا نمی شد. پس اگر کل اين تمدن و تاريخ بشری بر کفر پنهان و آشکار استوار است و جز کفر توليد نمی کند امری طبيعی است. چون اين کفر و عداوت پايان يابد اين تاريخ هم به پايان می رسد.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۵ ص ۶۱

فلسفه ۱۱ سپتامبر

يازدهم سپتامبر و فاجعه برجهای دو قولوی نيويورک مبدل به نقطه عطفی در تاريخ تمدن مدرن جهان گرديد. حق اين واقعه آنقدر واضح است که همه تئوريهای توطئه را بی خاصيت و مهمل ساخته است. اينکه چنين فاجعه ای کار بن لادن بوده يا توطئه صهيونيزم و يا مفرّ امپرياليزم، چندان تفاوتی ندارد. نتيجه نهائی اين واقعه دو امر مسلم است: ظهور روزبروز اشد توحش و جهانخواری و خونخواری ماهيت تمدن غرب و ابطال همه شعارها و مقدسات ريائی اين تمدن و ظهور اشد ديکتاتوری و خفقان از بطن جوامع غربی و بروز اشد کينه و نفرت اين تمدن نسبت به ارزشهای اخلاقی و دينی و عقلی و الهی و قطبی شدن جوامع بشری در قبال اين تمدن به دو کانون کفر و ايمان. بهرحال اين واقعه به اراده و دست هر فرد يا گروهی که به فعل در آمده نهايتاً امری برحق است و افراد و جوامع بشری را جبراً بسوی انتخابی واضح و صادقانه سوق می دهد تا يا رومی روم باشند و يا زنگی زنگ. اين انتخاب مستمراً اجتناب ناپذيرتر می آيد و جای هيچ ترديد و تذبذب و نفاقی باقی نمی گذارد. اين دو برجی که فرو ريخت همچون فروپاشی دو بت لات و منات بود. آنچته که فرو ريخت عظمت و قداست و قدرت مطلقه علم و تکنولوژی بود که بت اعظم اين تمدن جهانی می باشد و آمريکائی را که تا قبل از اين واقعه بهشت کافران جهان بود مبدل به جهنم نمود و بلکه همه جای زمين را برای جهانخواران ناامن نمود و کشور آمريکا را مبدل به يک جامعه تماماً اطلاعاتی – امنيتی – نظامی – جاسوسی ساخت و حداقل آزادی فردی را ناممکن نمود. قداست علم و آزادی باطل شد. ۱۱ سپتامبر سرآغاز افول تمدن غرب است يعنی آغاز آخرالزمان اين تمدن.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۵ ص ۸۴

«لااکراه فی الدین» و امنیت ملی

امروزه بسياری از مفاهيم و ارزشهای اخلاقی مخدوش و بلکه وارونه گشته است تا آن حد که تقوا و خويشتن داری و حيا و ادب را رياکاری می خوانند و وقاحت و افسار گسيختگی نفس و فحشا و لااباليگری را عين صداقت معرفی می کنند. تشخيص بين وقاحت و صداقت البته کار سختی نيست ولی همه دعواها بر سر نامگذاری است. بدون ترديد کافران اعمال خود را با واژه صداقت، تطهير و توجيه می کنند و بدينگونه انسانهای باتقوا را رياکار می خوانند. بهرحال انسانی که ايمان ندارد در جريان خويشتن داری مبتلا به ريا می شود و لذا به زجر می افتد و اگر مجبور به اين امر باشد منافق می شود. درست به همين دلیل است که بهشت کافران، کشورهای غربی است. به همين دليل فرهنگها و نظامهائی که احکام دينی و تقوا را به جبر حاکم می کنند مولد طبقه ای منافق در جامعه می شوند که کفر و مفاسد را مخفيانه در جامعه اشاعه می دهند و بانی زشت ترين اخلاق بشری يعنی ريا و نفاق می گردند که امّ الفساد است و همه ارزشهای حقيقی دين را هم بد نام و بی اعتبار و بلکه وارونه می سازد. و اين بزرگترين فساد در يک جامعه است که بنياد هر اعتماد و حقانيت و معنائی را بر می کند و نيهيليزم را بصورت يک فرهنگ بر جامعه حاکم می نمايد و هيچ حجت و دليلی برای حقانيت تقوا باقی نمی گذارد. در بطن چنين جامعه ای يک نظام مخوف و مافيائی شکل می گيرد که دشمن قسم خورده ارزشهای دينی می باشد و نيز دشمن قسم خورده آن نظام حکومتی که بانی چنين نفاقی شده است. لذا چنين جامعه و حکومتی نيز در بطن نهان خويش پرورنده دشمن خويش است و امنيت اجتماعی و سياسی و اقتصادی و حتی بين المللی و ديپلماتيک خود را هم در خطری جدی می اندازد زيرا چنين طبقه منافقی محل و مدخل ورود هر تهاجم فرهنگی و هر فتنه و خيانتی بر عليه منافع حقيقی آن جامعه است. همواره بزرگترين دشمن امنيت ملی هر کشوری چنين طبقه ای می باشد. اکراه و اجبار در دين هم تباه کننده فرهنگ است و هم پديد آورنده نفاق عظيمی در روابط اجتماعی و نظام اقتصادی- سياسی که محل رشد دشمنان دينی و خائنان به ميهن است. در اين نفاق حتی تقوا بدنام است و دين به معنای رياکاری. کفر دشمن قسم خورده دين نيست بلکه نفاق است که دشمنی جز دين ندارد. به همين دلیل دشمنی آمريکا با دين و اسلام امری ذاتی نيست بلکه دشمن حقيقی اسلام، صهيونيزم است زيرا مذهب نفاق است.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۵ ص ۸۵

روشی دگر برای مبارزه با امپریالیزم

کفر در يک کلام چيزی جز پيروی بی قيد و شرط از نفس خود نيست. و آمريکا کشوری است که بيش از هر کشور ديگری امکان چنين امری را به انسانها می بخشد و درست به همین دليل بهشت نفسانيت جهان مدرن است زيرا حاکميت اين نظام تماماً کافر است و کفر پرور. اينکه آمريکائيان را مردمانی صادق و بی ريا می خوانند بدان معناست که هر کاری که می خواهند به راحتی انجام می دهند و هيچ ابائی ندارند. در واقع آنچه که صداقت ناميده می شود چيزی جز بروز وقاحت و فساد نفس نيست. آنان که اين وضع را صدق و صفا می خوانند در واقع تقوی و حيا و ادب و خويشتن داری را رياکاری می فهمند. بدون ترديد حق کفر آشکار برتر از حق نفاق در دين است همانطور که قرآن کريم منافقان را بدترين خلايق می داند و کافران را به بخشش و رحمت خداوند نزديکتر می خواند. و حق حاکميت جهانی امپرياليزم آمريکا نيز از همين منشأ می باشد زيرا منافقان که همان کافران پنهان و رياکار هستند بايد هم تحت فرمان کافران بی ريا باشند و اين عدل الهی است. اين همان راز استعمارپذيری و بردگی و وابستگی حکومتهای جهان سوم نسبت به غرب است. در واقع آمريکاپرستی و غرب گرايی مردمان جهان چيزی جز گرايش نفس کافرانه آنها به منشأ کفرشتان نيست زيرا بهرحال نفاق در دين زجرآور است و عمری طولانی ندارد. بنابراين حکومتهايی که از غرب زدگی و آمريکا پرستی مردم خود در هراس هستند و برای مهاجرت و فرار مغزها اينهمه تلاشهای مذبوحانه دارند بهتر است که شرايط رياکاری دينی و نفاق را از ميان ببرند تا اين نقيصۀ بزرگ رفع شود. اگر در دين اکراه و ريائی نباشد قدرت جهانی امپرياليزم آمريکا بر سائر جهان نيز بطور کمی و کيفی کاهش می يابد و نفوذ و تهاجم فرهنگی غرب نيز در جهان سوم به حداقل می رسد و ملت جهان سوم به حمايت بيشتری از دول خود می پردازند و کمتر بازيچه تبليغات و وسوسه های حقوق بشری می شوند. و اين دينی ترين و بهترين مبارزه با آمريکاست.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۵ ص ۸۶

معمای رابطه ایران و آمریکا

متفکرين اهل معرفت کشور ما بدون ترديد می دانند که دشمن اصلی و پنهان ايران و اسلام و انقلاب ما نه کفر آشکار غرب و آمريکا بلکه نفاق کهنه تاريخ يعنی بنی اسرائيل صهيونيستی است که دارای فلسفه سياسی برای سلطه بر بشريت و نابودی دين خداست. به تجربه تاريخی می دانيم که کفر آشکار را هيچ خصومت ذاتی با دين نيست و اتفاقاً همسايه ديوار به ديوار دين است مگر اينکه از جانب اهل دين برای بقايش خطری جدی احساس نمايد يعنی دين قصد تهاجم به آن را داشته باشد. به همين دليل هرگز هيچ پيامبر و امامی بدست و اراده کافران آشکار کشته نشده است بلکه منافقان پس پرده طراحان اصلی قتل پيامبران و مخلصين بوده اند مثل محاکمه و مصلوب شدن مسيح به اراده روحانيت منافق يهود ولی به حکم امپراطور. نفاق همواره در لباس دين با دين می جنگد و هرگز نمی خواهد خود را با اهل دين علناً درگير نمايد مثلًا امروزه شاهديم که رسانه های صهيونيستی برای دفاع از ايران و اسلام سينه می زنند ولی فحاشی هايش از بلند گوهای کافران و سران سائر مذاهب به گوش می رسد. امروزه درگيری صهيونيست در شعبه اسرائيلی اش با جهان عرب است که بيشتر به
قصد رد گم کردن می باشد و نيز نوعی سوپاپ اطمينان. اين واضح است که صهيونيزم هرگز نمی خواهد بين ايران و تمدن غرب و خصوصاً آمريکا رابطه مستقيم برقرار شود زيرا در اينصورت خودش رسوا و بی حربه می شود. در تاريخ شاهد بوديم که نماينده امپراطور روم در ديدار مستقيم با مسيح تا چه حدی تحت تأثير قرار گرفتت و او را بی گناه دانست ولی آخوندهای منافق يهود با ايجاد فتنه ای ديگر آن محاکمه را ادامه دادند. يادمان باشد که صهيونيزم فقط اسرائيل نيست. اسرائيل آن شعبه لومپنيزم صهيونيزم است و گوشت دم توپ آن محسوب می گردد که يهودهای آواره و بيچاره را از سراسر جهان به وعده بهشت موعود به فلسطين کشانيده و از آنان همچون گروگان استفاده می کند. اصل صهيونيزم حتی نام يهوديت را هم از خودش حذف نموده و در لباس مسيحيت و اسلام و بودائيزم و برخی فرقه های شبه صوفيه و در لباس حقوق بشر و جهان وطنی مشغول به کار است. صهيونيزم امروزه در لباس دفاع از اسلام و عرفان ريشه دين را می زند. بنابراين تلاش برخی از مسئولين نظام ما برای برقراری رابطه مستقيم با آمريکا با چنين نگرشی و برای خنثی نمودن توطئه های صهيونيستی و تعطيل کردن لابيهای صهيونيستی در روابط ايران و آمريکا امری بسيار ضروری می باشد. امروزه آنچه که روابط ايران و غرب را تا اين حد پيچيده و ماليخوليايی ساخته همانا حضور
صهيونيست بعنوان دلال اين رابطه است.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۵ ص ۱۰۵

اعلامیه حقوق بشر عرفاني

۱- هيچ انسانی با انسان ديگری برابر نيست: نه سياه با سفيدش نه زن با مردش نه مسيحی با مسلمانش نه
غنی با فقيرش نه کودک با انسان بالغش نه شرقی با غربیش نه روستائی با شهریش نه باسواد با بيسوادش نه مؤمن با کافرش نه زشت با زيباش نه مظلوم با ظالم. بلکه هر انسانی يک موجود منحصر به فرد و بی همتا و احد و بی نياز و مظهری از جمال خداوند در عالم خاک است. هر کسی همان است که می خواهد باشد و هيچکس به ديگری ظلم نکرده بلکه هر کسی فقط بخودش می تواند ظلم کند و بخودش می تواند دروغ بگويد و لاغير.
۲- همه بندگان و پرستندگان خداوند خالق هستند و خواه ناخواه بسوی او در حال رجعت هستند منتهی به دو راه و روش، دوزخی و بهشتی: جبارانه و مختارانه: خردمندانه و جاهلانه: مؤمنانه و کافرانه: عاشقانه و فاسقانه.
۳- همه بر روی زمين از حقوق واحدی برخوردارند و دارای ارزشی واحدند فقط در نزد خداوند انسانهای فقيرتر و ضعيفتری که سخاوتمندتر و قانع تر و صلح جوترند، برترند.
۴- هيچ اعتقادی از اعتقاد ديگر برتر نيست فقط آنانکه صادقترند و منافع ديگران را بر نفع خود ترجيح می دهند عزيزترند و لذا برحق ترند در قلوب مردم.
۵- صنعت پرستی راه و روش عذاب و خشم و جنگهاست و طبيعت پرستی راه و روش سلامت و صلح و مهربانی است.
۶- هيچ بايد و نبايدی بر حق نيست و هر آنچه که واقع می گردد حق است و بايد فهم شود.
۷- هر حکومتی در جهان برخاسته از نفس اکثريت آن ملت است. پس هر دولتی لايق همان ملت است.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۵ ص ۱۶۹

فلسفه سواد

«سواد» در لغت عرب به معنای «سياهی» است. و لذا سوادآموزی هم به معنای سياه– خوانی و سياه نويسی می باشد همانطور که کلمات چيزی جز خطوط سياه بر روی کاغذ نيستند. سواد يعنی نوشتن الفاظ و خواندن افکار ديگران بر روی کاغذ. اين همان بهشت انديشه است. هر کلمه ای چيزی يا حالت و فعلی است که بصورت خطوط سياه در آمده و گوئی اشياء در اين اشکال سياه متبلور و خلاصه شده اند تا قابل حمل باشند. آدمی بواسطه اين اصوات و اشکال می تواند کل جهان هستی را با خود حمل کند. فرق آدم با سواد و بيسواد در حمل چيزهاست. آدم بيسواد مجبور است حافظه ای قوی تر داشته باشد و آدم باسواد می تواند آنها را در کتابی حمل کند. همانطور که هر کتابی به مثابه قبر معنوی يک نويسنده است.
آدمی می تواند کل جهان را در واژه جهان خلاصه کرده و در ذهن يا کتابی با خود حمل کند. واژه ها عصاره هستی ها هستند. گوئی هر چيزی بطور مطلق خلاصه شده و تبديل به يک کلمه بر روی کاغذ گشته است و لذا سياه است. و اينست که جهان سواد همان جهان سياهی به معنای اشد ثقل و فشردگی است. تکبر آدمهای باسواد از همين بابت است که اين همه جهان را با خود حمل می کنند و گوئی صاحب آن هستند.
کبر و غرور و کفر اهل کتاب و سواد در قرآن کريم بارها نقل شده است. عالم هستی و موجوداتش غايت مطلق نور فشرده شده و ثقيل در اسفل السافلين هستند و عالم سواد و واژه ها هم فشرده مطلق اين موجودات هستند. يعنی نور مطلق تبديل به مطلق سياهی (سواد) شده است. سواد فلسفه انقياد مطلق عالم هستی در نزد انسان استت . پس مسئوليت اهل سواد و کتاب تا چه حد خطير و کبير است. وای بر اهل کتاب! و اين غايت امانت الهی در نزد انسان است. و رسالت اهل سواد آن است که اين موجودات سياه را دوباره به نور ازلی تأويل نمايد. علم تأویل کمال علوم و غايت حکمت و عرفان است. عالم سواد عالم درک اسفل السافلين است که بايد به اعلی العليين خود عودت کند و حقش منور شود.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۵ ص ۱۷۹

آیا انرژی اتمی پاکترین انرژ یهاست؟
حقیقت یا مصلحت!؟

چند سالی است که در رسانه های ملی کشورمان شاهد تبليغاتی حيرت آور درباره قداست و عظمت اهورائی انرژی هسته ای هستيم که اين افراط تبليغاتی محصول سياسی شدن مسئله هسته ای در سازمان ملل بوده است و البته قابل درک و اجتناب ناپذير است ولی نه تا آن حد که حقايق علمی و عينی مربوط به اين تکنولوژی از چشم و آگاهی مردم پنهان شده و انرژی هسته ای مترادف با آب کوثر، اسم اعظم و بهشت موعود شود و يک تکنولوژی ضد انسانی و ضد حياتی تا اين حد تقديس شود. شبانه روز تبليغ می شود که انرژی هسته ای پاکترين انرژيهاست در حاليکه هزاران بار مخرب تر و مهلکتر از انرژی فسيلی (نفت) می باشد تا آن حد که بسياری از کشورهائی که در اين زمينه مقام اول را در جهان دارا
هستند و بخش قابل توجهی از انرژی خود را از تکنولوژی اتمی بدست می آورند بتازگی مترصد انرژی ديگری هستند و بسياری از راکتورهای اتمی را با هزينه هائی بسيار بيشتر از هزينه تأسيس آن، تعطيل و نابود می کنند مثل کانادا و فرانسه و روسيه. برای ما مسلمانان حقيقت برتر از مصلحت است و نبايستی قربانی آن شود. فلسفه پاکيزگی چيست؟ پاکترين انرژيهتا همانا انرژی حاصل از آب و باد و خورشید هستند و نه انرژی هسته ای. تخريب و هلاکت حاصل از اين تکنولوژی شيطانی هزاران بار هولناکتر از ويروس ايدز و صدها هزار بار ضد انسانی تر از انرژی نفت و گاز است. تفاوت فقط در اينست که روش نابودسازی تکنولوژی اتمی بر جان انسان
و کلًا حيات بر روی زمين بسيار نامرئی می باشد و مثل نفت و بنزين، دود و تظاهرات سياه بر جای نمی گذارد و بيصدا و بيرنگ و تميز بنياد حيات را برمی اندازد. مثل بمب نوترونی در قياس بمب اتمی. بهرحال به صرف مصالح سياسی درست نيست که رسانه ملی حقايق را نزد مردم عامی پنهان دارد. هر رآکتور و نيروگاه اتمی و هر مرکز فعاليتهای هسته ای حتی در ايمن ترين شرايط فنی هم تا صدها کيلومتر بر محيط زيست اثر مهلک تدريجی می گذارد و جان حيات را در انسان و حيوان و نبات و خاک تا اعماق سلولهای بنيادی مورد تهاجمی مهلک قرار می دهد که جبران آن تا دهها نسل و هزاران سال ممکن نيست. فوائد سطحی و فنی اين انرژی در قياس با تخريب و هلاکت آن بر تن و جان و روان انسان، بسيار ناچيز است. بجای اينهمه هزينه های نجومی برای دستيابی به اين تکنولوژی ضد حياتی بهتر است که در زمينه تکنولوژی توليد انرژی از قدرت آب و باد و خورشيد و نيز ايمن سازی و تصفيه انرژی فسيلی (نفت) اقدام و سرمايه گزاری شود. اين همان کاری است که همه کشورهای پيشرفته علمی پس از چند نسل تجربه اين تکنولوژی ضد حياتی از يکی دو دهه قبل آغاز کرده اند. آيا بهتر نيست که از اين تجربه مرگبار عبرت بگيريم و ما هم خطاهای آنها را تکرار نکنيم و يک گام از آنها پيش تر باشيم. و يا اينکه بايستی تا ابد دنباله رو و مقلد تمدن غرب باشيم ولی متأسفانه بنظر می رسد که ما از خود غرب هم غربی تر و تکنولوژی پرست تر شده ايم و با آنان در مسابقه ای مرگبار قرار گر فته ايم تا بدينگونه فقدان هويت معنوی خود را جبران کنيم. جنبه های به اصطالح صلح آميز اين تکنولوژی بمراتب مرگبارترند تا جنبه های تسليحاتی آن. زيرا هم نامرئی
تر و شيطانی تر عمل می کنند و هم بالوقفه و برای هميشه. امروزه آب و باد و هوا و درياها و آسمان به اين تشعشعات مرگبار آلوده شده است. فوائد صلح آميز و به اصطلاح علمی از اين تکنولوژی در طب و کشاورزی جز مولد ميوه ها و غلات سرطان زا نبوده است و آنگاه برای درمان جنون آميز اين سرطانها مبادرت به بمباران تشعشعی بيماران می کنند. هرگز هيچ بيماری بواسطه فرآورده های اتمی نه تنها بهبود نيافته بلکه به جهنمی ترين وجهی زجر کشيده و هلاک شده است. چرا اين حقايق را از مردمان پنهان می داريم به قيمت يک مصلحت دمدمی و کم ارزش سياسی؟ مصالح سياسی را بايستی با سياست حل و فصل کرد و نه با فريب دادن مردم و پنهان داشتن حقايق علمی و تبديل يک تکنولوژی جهنمی به يک فرآورده بهشتی در اذهان مردم. ابتدائی ترين استفاده از تکنولوژی اتمی و راديوآکتيويته همان راديوگرافی جهت تشخيص امراض داخلی است که مضرات اين تشعشع بمراتب بيشتر از فوائد آن بوده است و حتی پزشکان و پرستاران و کارکنان اين مراکز را به انواب بيماريهای روانی و عصبی و سرطانی و هورمونی مبتلا کرده است که بنده خود با دهها مورد از اين نوع مواجه بوده ام. يکبار ديگر اعلان می داريم که تکنولوژی هسته ای تکنولوژی طبقه هفتم جهنم است و همه فوائد آن نيز فريبنده و ابليسی است. بيائيم تا حقيقت را فدای مصالح سياسی نکنيم و مردم را فريب ندهيم. مرگ بر آمريکا که ما را به اين بازی کشانيده است.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۵ ص ۱۹۵

نار و نور علم

برخی می پندارند آنچه که در کتب و مدارس تحصيل می شود علم است. اعم از دينی يا دنيوی. علم دارای دو تجّلی است: نور و سواد! سواد همانطور که از نقشش پيداست همان سياهی و ظلمت است. پس علم دارای دو وجه يا ماهيت و ظهور و بروز است: نوری و ظلمانی! با توجه به اين دو جنبه از علم است که احاديث متضادی که درباره علم از پيامبر و ائمه اطهار نقل می شود درک می گردد. در جائی گفته شده که: علم نور هدايت و شکافنده جهان است و در جائی دگر نقل شده که: علم، حجاب اکبر و عامل نفاق در دين و معرفت
است. گوئی که دو ماهيت کاملًا متضاد از علم وجود دارد که يکی نوری و ديگری ضاله است. علم نوری و نور علم آن است که مولد معارف، حکمت ها و نظريه ها و مکاتب علمی و فلسفی و عرفانی و دينی است ولی علم ظلماتی همين محصوات مذکور علم نوری هستند. نور علم و علم نوری يک داده الهی و اجر جهاد انسان در عرصه دين و تقرب الی الله است يعنی اين علم از هيچ جائی جز محضر خداوند قابل حصول نيست. اين علم را علم حضوری يا علم لدنی يا علم من عندی (علم از نزد خود) هم ناميده اند که موجب هدايت و شکافنده پديده هاست و جهان را معرفی می کند. اين علم در هر موضوع و مرحله نهايتاً به معرفت حق می انجامد و طبع
هدايتگر آن بدين دليل است. ولی محصولات اين علم که در مدارس و کتب تدريس می شود به مثابه سياهی و ظلمت است که مصرف کننده و پرستنده اش را دچار ثقل و سياهی دل و ذهن می سازد که خود مانع علم نوری است. و چه بسا به ضديت با دين و علمای راستين بر می خيزد همانگونه که امروزه اکثر اهل مدرسه و اهل کتاب را دشمن دين می يابيم. در قرآن هم اکثر اهل کتاب متهم به جدال و انکار حقيقت هستند و در دين نفاق می اندازند و در طول تاريخ هم بزرگترين دشمنان پيامبران خدا بوده اند که در حقيقت حاملان علم نوری محسوب می شوند. در واقع مثل اينست که مولود برعليه والد خود بر می خيزد همانطور که فرزندان عموماً ضد
والدين خود هستند و آنها را انکار می کنند. اين تضاد و ديالکتيک معلول و علت است: خالق و مخلوق! درست مثل کفر بنی آدم نسبت به خالق خودش! که خود وجود بنی آدم در جهان حجاب بين او و خالق است. يعنی محصولات علمی، حجاب محصل و علم حقيقی و نوری است. اين کبر و کفر موجب گمراهی محصلين علوم دينی و دنيوی می شود. همانطور که روحانيون مذاهب که مصرف کنندگان علوم دينی حاصل از نور انبيای الهی هستند در طول تاريخ نخستين منکران پيامبران جديد بوده و گاه کمر به قتل آنها بسته اند. اين نبرد علم سوادی برعليه علم نوری است. نبرد توليدات علمی برعليه منبع علم. علت نبرد عارفان بزرگ با علوم مدرسه ای و کتابی هم به همين دليل است مثل نبرد شمس تبريزی برعليه معلومات کتابی و مدرسه ای مولانا . آنهم کسی که خود يک علامه دهر بود و با نور علم شمس می جنگيد و مقاومت می کرد. بنابراين «عالم» به کسی بايد گفته شود که حامل نور علم است نه حمال کالاهای توليد شده بواسطه عالمان. کارخانه نور علم و علم نوری سير و سلوک الی الله است. تقليد بخیلانه و حريصانه و منکرانه از حاملان علم نوری (انبياء و اوليا و عرفا و حکيمان) موجب ابتلاء به ظلمت علم می شود که منجر به علوم فنی می گردد که نهايتاً اسباب تکنولوژی و صنعت بعنوان عرصه ظهور دوزخ است. سواد علم، پيروان و پرستندگانش را به سوی نار می کشاند و لذا بايد
سواد علم را علم ناری ناميد که در قلمرو تکنولوژی و صنعت اين آتش رخ می نمايد. علم سوادی کاشف و استخراجگر آتش جهان است که بسوی جهنم می برد. و کسانی که از حاملان نور علم صادقانه تبعيت می کنند اين نور را باطناً می يابند و به نور جهان راه می يابند که همان راه جنت است و هدايت. پس راه رسيدن به نور علم و علم نوری همانا تصديق و ارادت و اطاعت از حاملان آن است. ولی تقليد که حاصل انکار است به ابتلای سواد علم و علم ناری می انجامد که علوم فنی هستند. به همين دليل از ميان اطرافيان پيامبر و امامان و
عرفای بزرگ عده ای شاگرد و محصل سواد علم بوده اند و نهايتاً تبدیل به دانشمندانی ملحد و يا منافق شده اند. و عده ای قليل هم مريدان بودند که به نور علم رسيدند. مثل تفاوت بين بايزيد بسطامی و جابرابن حيّان که هر دو از اصحاب امام صادق بودند. مثل تفاوت بين سلمان فارسی و عمرعاص که هر دو از اصحاب صفه و از اطرافيان علی (ع) بودند. اينست که مثلًا علی (ع) را که يک خورشيد علم بود مقسم بهشت و جهنم و يا خط بين حق و باطل ناميده اند. يعنی از بابت وجود مبارک ايشان دو نوب علم و دو دسته اصحاب پديد آمدند که کاشفان علم نوری و علم ناری بودند و فاتحان بهشت و دوزخ. اين تفاوت بين علم بعنوان ابزار دنياپرستی و علم بعنوان راه خداجوئی و حق پرستی است.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۵ ص ۱۹۹

بزرگترین معمای عرفاني دوران
به نام خدا

چرا بشر مدرن هر چه که به لحاظ صورت و ظواهر زندگی و آداب حياتی و علوم و فنون زيست و آموزش و پرورش و تعليم و تربيت جهانی و خوراک و پوشاک و همه مصارف و نيازها و دردها و بن بست ها و شرايط حياتی بر روی زمين و حتی زبان و گويش و ادبيات و طرز فکر و باورها و احساسات و عشق و نفرت ها بسوی همسانی و تشابه و وحدت می رود و به اخبار و اطلاعات و آگاهی های مشترک می رسد و جامعه بشری تبديل به يک دهکده جهانی می شود و همه در جريان احوال و اعمال و حوادث همديگر قرار می گيرند ولی به لحاظ روحی روز به روز تنهاتر و دورتر و بلکه غيرقابل تحمل تر و عدوتر می شوند و هر فردی تبديل به يک سلول انفرادی محبوس در تن خود می شود که اين دژ انفرادی را مسلح تر می سازد تا کسی به حريم تنهائی او نزديک نشود و به او راه نيابد در عين حال که از تنهائی نفرت دارد و شبانه روز از آن می گريزد دربدر به جستجوی يک دوست است و نمی يابد. چرا؟ اين بزرگترين و محوری ترين و جهانی ترين مسئله و معما و تضاد وجودی انسان مدرن است. اين به چه معنائی است؟ چرا چنين است و چه راه حلی دارد؟ چرا بشر مدرن هر چه که شبيه تر و همدردتر می شود ضدتر می شود؟ چرا بشر مدرن هر چه جمع تر می شود به لحاظ روانی فردتر و تنهاتر می شود؟ چرا بشر مدرن هر چه همدردتر می شود دردمندتر می شود و از هم می گريزد؟ راز اين همسانی و شباهت و تجمع روزافزون چيزی جز تکنولوژی نيست. پس سوال اينست که چرا تکنولوژی، بشر را با چنين معما و تضادهائی روبرو کرده است؟ چرا بشر مدرن هر چه که به اميال خود نزديکتر می شود و بکامتر می گردد شاکی تر و ياغی تر و متشنج تر
و هراسانتر و تروريست تر می شود؟ اين بکام رسيدگی نيز از برکات تکنولوژی مدرن است. پس چرا تکنولوژی روز به روز بشر مدرن را قحطی زده تر و وحشت زده تر و ديوانه تر می سازد؟ تکنولوژی موجب تجمع و نزديکی فيزيکی و خبری روزافزون انسانها و جوامع با يکديگر شده است. پس چرا
اين نزديکی باعث دوری و بلکه نفرت باطنی شده است؟ چرا تکنولوژی بشر را به نفرت از يکديگر و بلکه خودش رسانيده است؟ به خودکشی! اعتياد! ترور! در حقيقت بايد گفت که در کار تکنولوژی يک تکنولوژی بسيار لطيف فريبنده و شيطانی وجود دارد. آيا تکنولوژی تکنولوژی چيست؟ آيا روح تکنولوژی چيست؟ آيا خدای تکنولوژی چيست؟ هر چه باعث فريب بشر شود شيطانی است. پس تکنولوژی و فلسفه تکنولوژی همان ابليس است. و خدای تکنولوژی ابليس است. يکی از ترفندهای ديگر ابليس در قرآن زيباسازی و موجه کردن و تقديس اعمال بشر است. و اين تماماً در ذات تکنولوژی است. يکی ديگر از صفات ابليس کبر و غرور در بشر است. و بشر مدرن و تکنولوژيست متکبرترين و مغرورترين بشر تاريخ است. آدمهای پشت کامپيوتر را نگاه کنيد! يکی ديگر از صفات ابليس در قرآن اينست که انسانها را به عذاب می افکند و رسوا می سازد. و اين نيز صفت بارز ديگری از تکنولوژی است که ذکرش رفت. يکی ديگر از صفات ابليس ايجاد تفرقه و عداوت و جنون و جنايت در بشر است و اين هم از صفات بارز
تکنولوژی است همانطور که ذکرش رفت. يکی ديگر از صفات ابليس در قرآن وعده دادن و عمل نکردن است. و اين هم از صفات برجسته تکنولوژی و مدرنيزم حاصل از آن است. يکی ديگر از صفات ابليس اينست که انسان را از فقر آينده می ترساند و سپس بدنبال خودش می کشد. و اين هم ويژگی تکنولوژی و عصر مدرنيزم است. يکی ديگر از صفات ابليس ايجاد شتاب و حرص در بشر است که اين ديگر بزرگترين صفت تکنولوژی است که ذات سرعت و شتاب می باشد. و تکنولوژی يعنی تکنولوژی سرعت. يکی ديگر از صفات ابليس در بشر هوسبازی و تنوع پرستی است که تکنولوژی خدای ايجاد هوس در بشر است. يکی ديگر از صفات ابليس انکار امر خداست. و عصر تکنولوژی عصر کفر آشکار است و آدمها هر چه تکنولوژی پرست ترند کافرترند. يکی ديگر از صفات ابليس به بردگی کشانيدن مرد به دست زن است و اين هم از ويژه گی تکنولوژیزم است که شعار برابری زن و مرد و بلکه برتری زن می دهد. يکی ديگر از صفات ابليس در قرآن اينست که پاکی و پليدی و حق و باطل را در نزد بشر مساوی می سازد. و عصر تکنولوژيزم عصر برابری همه ارزش های خوب و بد است. و خود تکنولوژی همان تکنولوژی همسان سازی همه امور است. يکی ديگر از صفات انسانهای شيطان پرست در قرآن اينست که بظاهر متحدند و به باطن قلوبشان از هم نفرت دارد. و اين ويژگی انسان تکنولوژيست و مدرن است: همه با هم و منزجر از هم! يکی ديگر از صفات ابليس در بشر ايجاد عداوت بين زن و شوهر است. و اين از ويژگی انسانهای تکنولوژی پرست می باشد و جوامع پيشرفته صنعتی که خانواده را منهدم کرده اند. تکنولوژی برابرسازی زن و مرد باعث انهدام خانواده و نهايتاً انهدام تمدن بر روی زمين است.
بنابراين تکنولوژی شناسی عين ابليس شناسی در قرآن است. پس تکنولوژی تجسد ابليس در جهان ماست. همانطور که همه صاحبان بزرگ پيشرفته ترين تکنولوژيها همانا امپرياليست ها و صهيونيست ها و آدمخواران و جهانخواران بين المللی هستند و شيطان های بزرگ. و ديگر از صفات ابليس ايجاد بخل و سلطه گری و سروری و احساس کبر و برتری بر سائر مردم است که اين در رأس صفات امپرياليزم است که خدای تکنولوژی است که قصد رهبری بر کل جهان و بشريت را دارد.
پس تکنولوژی همان دجال بزرگ عصر ماست و همه ويژگی های دجال در روايات مذهبی درباره تکنولوژی مصداق يافته است. همچون خر دجال که خری آهنين و غول پيکر است که از دهانش آتش و از مقعدش دود خارج می شود. و اين ماشين آلات و صنايع و قطار و هواپيماها و موشک هاست يعنی خود تکنولوژی. آيا نه اينست؟! يک سوال: آيا می شود در مسابقه تکنولوژی و رسيدن به تکنولوژيهای برتری که در نزد شيطان است نجات يافت و به خدا رسيد؟ آيا از طريق دجال و شيطان می توان بر دجال و شيطان مسلط شد؟ آيا به ياری شيطان می توان به خدا رسيد؟
پاسخ به اين سوال با علمای دينی و روحانيون و مراجع اعظم است! پس پرواضح است که شيطان بزرگ آمريکا نيست بلکه تکنولوژی است و تکنولوژی پرستان و صاحبان تکنولوژيهای برتر هم لشکريان شيطان هستند که البته آمريکا فرمانده کل قوای اين لشکر است و هر فرد و جامعه و نظامی که به تکنولوژی پرستی مبتلا می شود به اين لشکر ملحق شده و از جنود شيطان است. و اما برخی از ما سوال می کنند که «خود شما هم که از اينترنت و تکنولوژی برای پيام رسانی استفاده می کنيد.» پاسخ ما: برای پيام رسانی به اهالی دوزخ بايستی از جان گذشت و وارد دوزخ شد تا آنان را از مکر
شيطان باخبر کرد که: اين دوزخ است نه بهشت ! پس اين از ايثار ماست. و آنانکه اين سوال را طرح می کنند يا بسيار ساده اند يا بسيار شيطانی! اين نبرد تن به تن ما با شيطان است و جنود شيطان!
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۵ ص ۲۰۱

فاجعه مهاجرت روستائیان به شهرها

يکی از آرمانهای اصولی انقلاب و همه انقالبيون در سرآغاز کارش پيشگيری از مهاجرت جنون آميز روستائيان به شهرها و بلکه پديد آوردن مهاجرت دوباره از شهرها به روستاها بود. ولی با همه تدابيری که انديشيده شد و به اجرا درآمد حاصل کار بطرزی فجيع معکوس از آب درآمد و در طی مدت ربع قرن از پيروزی انقلاب طبق آمار رسمی حدود هشتاد هزار روستا بصورت کاملًا متروکه درآمدند و مهاجرينش در شهرها مولد بزرگترين مشکلات اقتصادی و فرهنگی برای نظام شدند. و همين امر به تنهائی بسياری از اهداف و برنامه های کلان انقلاب را به بن بست کشانيد و حاصلی هولناک ببار آورد. چرا؟ بر هر اهل عقل و انصافی واضح است که
انقلاب ما در عرصه خدمات اقتصادی و صنعتی و رفاهی و آموزشی و بهداشتی به روستاها و شهرهای کوچک و دورافتاده، يکی از موفقترين انقلابات تاريخ معاصر جهان بوده است و اين واقعيت حتی از زبان دشمنان انقلاب نيز به گونه ای اعتراف می شود منتهی با تعبيری وارونه. خدمت به مستضعفين يکی از آرمانهای درجه يک هر انقلاب مردمی است و انقلاب ما در اين امر با وجود هشت سال جنگ تحميلی، باز هم موفق بوده است. به اعتراف فيدل کاسترو يکی از بزرگترين انقلابيون جهان معاصر، انقلاب ما از اين لحاظ موفق تر از انقلاب کوباست با اينکه عمر انقلاب کوبا بيشتر از انقلاب ماست و مواجه با هيچ جنگ بزرگی هم نبوده است. پس علت اين وارونگی چيست؟ زيرا به وضوح شاهديم که اين آرمان بزرگ در جنبه فرهنگی به نتيجه ای معکوس رسيده است و نيز در جنبه استقلال اقتصادی از وجه کشاورزی آن که اصل استقلال هر کشوری محسوب می شود. اين شکست دوم معلول شکست اول است. چرا با اينکه نفس انقلاب ما فرهنگی بود ولی در اين جنبه شکست خورد؟ زيرا می دانيم که يکی از علل اوليه رشد اعتياد و بزهکاری و مفاسد اخلاقی و مشاغل کاذب و خلاف شرع و خلاف مصالح انقلاب همين مسئله مهاجرت حيرت آور و ميليونی روستائيان به شهرها بوده است. و همين امر از علل درجه اول رشد بی هويتی و لامذهبی بوده است و شهرهای بزرگ ما نيز متقابلًا از اين مهاجرتها دچار خسارتهای عظيم فرهنگی و اخلاقی و بهداشتی و متعاقباً اقتصادی شده اند. چرا در حاليکه تکنولوژی پيشرفته و رفاه مدرن و بهداشت و درمان و آموزش تا اعماق کوره دهات رسوخ نمود ولی به جای اينکه روستائيان را در زادگاه خود اميدوار سازد و نگه دارد آنها را به نفرت از وطن رسانيد و از روستاها فراری داد و به شهرها کوچاند و مجال و امکان سير طبيعی انتقال از سنت به مدرنيته را از آنها گرفت و همه را ديوانه و مفتون ساخت؟ اين فاجعه دلایل بسيار دارد ولی به نظر ما دليل درجه يک آن چيزی جز حضور دکل های تلويزيون بر قلل کوهها نيست. ما اين واقعيت را به عينه مشاهده کرده ايم. زيرا اولين چيزی که به روستاها رفت تلويزيون بود که خيلی زودتر از تلفن و مدرسه و اداره بهداشت و حمام و لوله کشی آب همچون طاعونی بر سر روستائيان فرود آمد و همه را از خود بيگانه و ديوانه ساخت و فراری داد. يک روستائی هنگاميکه در مقابل تلويزيون نشست برای اولين بار خود را بدبخت ترين انسان جهان يافت زيرا او نمی دانست که در تلويزيون فقط سيمای خوشبختی تأتری شهرها به نمايش درمی آيد. او نمی دانست در پس پرده اين نمايش، چه جهنمی برپاست. او آنگاه به اين واقعيت پی برد که ديگر راه برگشت نداشت. درست مثل شهريانی که به فرنگ می روند. آنانکه تلويزيون را سنگ زير بنای پيشرفت می دانستند اين تراژدی را پديد آوردند. هنوز هم بسيارند روستاهائی که مدرسه ندارند، پزشک ندارند، آب بهداشتی ندارند، مجاری فاضلاب ندارند، حمام ندارند ولی تلويزيون و ماهواره دارند. در اين روستاها هر کسی هم که باقی مانده است يا مفلوج است و يا افسرده و معتاد
و روانی شده است. پسران به شهرها رفته و دختران مانده و مبدل به همسران دوم و سوم پيرمردها می شوند. و بسياری خودکشی می کنند. بسياری از روستا می گريزند و در شهرها به فحشاء و اعتياد کشيده می شوند. براستی اين دکل ها چه می کنند؟ روستائيان را به شهرها و شهرستانی ها را به مراکز استان و سپس به پايتخت و از آنجا به فرنگ می فرستند. و اين سلسله مراتب هبوط از بهشت و سقوط در جهنم است: جهنمی که از راه دور عين بهشت می ماند. گوئی رسالت تلويزيون بهشت جلوه دادن جهنم است. شايد گفته شود که اين راه اجتناب ناپذير است که دير يا زود دارد ولی سوخت و سوز ندارد. بنظر ما اصلًا چنين نيست زيرا چنين فاجعه ای در کشورهای پيشرفته صنعتی که اين روند را بطور طبيعی طی کردند رخ نداده است. متأسفانه چنين می انديشيم که با وارد کردن تکنولوژيهای جديد به کشور و اسلاميزه کردن و کلاه
شرعی بر سر آن نهادن می توان آنرا مهار نمود و بدرستی بکار گرفت. روزی از پيرزن سيّدی که عمامه سبز نيز بر سر داشت و پای فيلمهای مستهجن نشسته بود پرسيدم: مادر آيا اشکال شرعی ندارد؟ با قاطعيت تمام گفت: خير! ما از آقا سوال کرديم گفت صواب هم دارد چون مانع غيبت کردن می شود. جالب اينکه اين پيرزن در طويله خود با گاوش زندگی می کرد و تلويزيون هم داشت ولی بخاری نداشت و با بچه هايش می لرزيد. براستی آيا چه کسی مسئول اين فاجعه ملی است؟ من که خود هرگز کمترين پست و منصبی نداشته ام در قبال اين فاجعه احساس جنايت می کنم و خود را به عنوان يک شهروند متمدن مقصر می يابم. شما چطور؟
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۵ ص ۲۲۶

دشمنان انتخاب

حضرت فاطمه (ع) می فرمايد «خداوند به انسان آزادی و انتخاب بخشيد و بدينگونه حق را از باطل و خير را از شر جدا کرد.»
انبيای الهی نخستين بشری بودند که صاحب آزادی شدند و حق را انتخاب کردند و سپس بشريت را نيز قدرت انتخاب بخشيدند تا بين حق و باطل انتخاب کنند. طبق کلام قرآن، انبيای الهی مسئول هدايت مردم نبوده اند بلکه فقط مسئول آگاهی بخشيدن به مردم بودند تا بين درست و نادرست تشخيص دهند و انتخاب کنند. و اين انتخاب هر چه باشد باعث رشد است: رشد بهشتی يا جهنمی! آيةالکرسی که به مثابه جگر قرآن است حامل لااکراه فی الدين است که بيانگر همين امر است. بنابراين هر که مردم را در اين انتخاب مجبور کند از دين خدا و سنت انبياء خارج است و از ظالمين می باشد زيرا دشمن انتخاب است چرا که حقی برتر از انتخاب برای انسان وجود ندارد. اين حق از بهشت هم برتر است زيرا ذات انتخاب حامل رشد است. برتری انسان نسبت به ملائک در همين امر است که ملائک را به سجده آدم کشانيد. هر که اين حق را طرد کند از گروه شيطان است که حق انتخاب آدم را سجده نکرد.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۵ ص ۲۲۷

دین و عرفان در ایران معاصر

وقتی از دين– درمانی يا عرفان– درمانی سخن می گوييم برای اکثر هموطنان ما چنان عجيب و غريب است که گويی از عوالم از ما بهتران سخن می گوييم و يا دچار خرافه ای مهلک شده ايم و يا توطئه ای در کار است و يا مزدور شهرياريم. بهرحال غير قابل باور و تحمل است و گاه مثل فحش است و نشانه ارتجاع و عقب ماندگی غير قابل بخشش می نمايد. در حاليکه همين ها که غرب و مخصوصاً آمريکا را اسوه پیشرفت می دانند نمی دانند که دين – درمانی و عرفان– درمانی يک پديده رايج در غرب است و اکثر آمريکائيان و اروپائيان دربدر در جستجوی چنين راه حل هايی هستند. ما حتی از ژاپن و آمريکا خوانندگانی داريم که از ما تقاضای کمک می کنند ولی تاکنون حتی يک ايرانی هم چنين ارتباطی جدی با ما برقرار نکرده است الا اينکه از نزديک رابطه ای مستقيم داشته و شاهد
درمانگريهای نوين ما بوده است. سخن از فرهنگ است و ظلمتی که بر اين فرهنگ حاکم است. براستی چه بلايی بر سر فرهنگ و باورهای ما آمده است که عرفان را هم بايستی آمريکائيان به ما بباوراند و انگليسی ها و آلمانيها برايمان تفسير کنند. امروزه در آلمان و آمريکا اکثر تحصل کردگان دانشگاهی و روشنفکران کمابيش با مولوی آشنايند. ولی براستی چند درصد از تحصیل کردگان ما لای کتاب مثنوی را باز کرده اند؟ اگر هم مولوی را می شناسد بواسطه اشعار عاشقانه و ضرب المثل های عاميانه است. براستی که همواره پای چراغ تاريک است. ولی اين تاريکی در حال توسعه نيز می باشد و مستمراً غليظ تر می گردد. متأسفانه هر بيماری که بما رجوع می کند و يا هر کسی که با ما مشورتی می نمايد نخست بايستی چند ساعت درباره اصول فطری مذهب سخن بگوييم که: بخدا، خدا راست است، وجدان راست است، دين راست است، حق و ناحق راست است، روح راست است و آدميزاد علاوه بر هيکلش، روح هم دارد و… و عجيب که چانه زنی ما با جماعت بظاهر متدين و نماز خوان بمراتب شديدتر است زيرا اينان تنها مفاهيم غيبی ای که باور دارند رمالی و جن گيری و دعانويسی است. شاهديم که رسانه های جمعی ما مثل شبکه های تلويزيونی و راديويی و مطبوعاتش شبانه روز از دين و خدا و عرفان سخن می گويند. معلوم نيست که آيا مخاطبانی هم دارد يا نه. آيا گوش مردم پر شده و کر شده است در حاليکه به صدها درد بی درمان مبتلايند؟ اين چه بدبختی است آيا کسی نيست که فکری بحال اين مصيبت کند؟! اين مصيبت ريشه هايی بس عميقتر دارد.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۵ ص ۲۵۳

فلسفه نشئگی و خماری

نشئگی و خماری دو وضعيت از روان بشر است: وضع خودی و بيخودی! خوديت و منيت بشری ظرف حقارت و محدوديت و خفقان او در تن خودش می باشد که امکان برقراری يک رابطه عاطفی و قلبی و صادقانه و صميمی را از او می گيرد و لذا برای رفع اين قحطی عاطفی به الکل و
مخدرات و داروها پناه می برد تا بتواند برای لحظاتی بطور مصنوعی با ديگران ارتباط برقرار کند. اينست که در محافل تخديری همه دم از عشق و دوستی و صداقت و صميميت می زنند. ولی بزودی اثر تخديری و بيخود کننده دارو از بين رفته و ادعای عشق و صدق تبديل به فسق و خيانت و خصومت می شود الا اينکه مخدری بيهوش کننده تر به ميان آيد و… . لذا رجوع بته مخدرات در واقع تلاش برای رهائی از زندان خوديت حقير نفسانی است که نهايتاً خود اين
مخدرات تبديل به زندانی مخوفتر می شوند و فرد را از آن صداقت مصنوعی اوليه خارج کرده و مکارتر می سازند و خود را رسوا می کنن. مستی و نشئگی طبيعی همان راه خود – شکنی بواسطه خودشناسی و تقوا و ايثار است. و اينگونه است که انسان می تواند از اسارت مضاعف اعتيادها نجات يابد. خودپرست ترين انسانها شديدترين ابتلائات را به مواد مخدر و داروهای روان گردان پيدا می کنند. اين عذاب خودپرستی های دورغين است: پرستش چيزی که در فرد وجود ندارد. يا بواسطه خودشناسی و ايثار می توان از خود رها شد و يا مخدارت. انسان يا بواسطه تقوا و معرفت و عشق و ايثار به مستی و بيخودی الهی می رسد که همان شراب بهشتی است مثل شراب طهورا و شراب کافورا و زنجبيلا. در غير اينصورت محتاج الکل و مخدارت شده و در آنجا به خودکشی می رسد. خودپرستی بر حق و راستين از آن مخلصين و اوليای خداست که خود را فدای اراده حق نموده و در اراده او فنا شده اند و مظهر اراده او گشته اند و اينانند مقيم در جنات نعيم و غرق در مستی بهشتی. «خود» آدمی ذاتاً خداست و تا زمانيکه دل مؤمن از غیر خدا پاک نشده است خودی بر حق ندارد که قابل پرستش باشد و لذا
خودپرستی مشرکانه و کافرانه همواره منجر به رسوائی است و مانع برقراری رابطه قلبی با سائرين می باشد و مستلزم تخدير و مستی های تصنعی است. و اينست که خودپرستان کافر جز در وضع مستی و نشئگی قابل تحمل نيستند که البته اينهم وضعی موقتی و فريبنده است و اثر بيخود کنندگی مواد از بين می رود و لذا منيت عاشقانه و مخلصانه ای که بطور نمايش به ياری مواد حاصل شده فرو می پاشد. آنگاه که منيت ظالمانه و شقی به بن بست می رسد و در روابط منفور واقع می شود فرد خودپرست بجای توبه کردن از ظلم خود به مستی و نشئگی روی می کند تا بتواند از خود يک هويت عاشقانه و متواتع و صميمی عرضه کند تا بدينگونه ديگران را بفريبد و مورد تجاوز قرار دهد. ولی همين حربه تخديری مبدل به مهلکترين غل و زنجير بر منيت فرد می شود و فرد را در روابط با ديگران به خاک مذلت می کشاند. اعتياد جايگزين دين و تقوائی است که طرد و انکار شده است و خويشتن داری جبری و تواضع زجرآوری پديد می آورد. آدمی يا خودش از خود می گذرد و يا مواد مخدر، خودش را در هم می کوبد و نابود می سازد. پس تنها راه
ترک اعتياد همان ترک خودپرستی و هويت های دروغين و تصنعی است.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۵ ص ۲۶۶

چرا بخت من سیاهه… تو میدونی؟

تاکنون هنوز انسان خوشبخت و سفيدبختی گزارش نشده است و آنانکه تأتر خوشبختی ايفا می کنند نيز به تجربه ثابت شده که اتفاقاً بدبخت ترند که بناگاه پرده کنار می رود و همه تماشاچيان را حيران می کند. و نيز همه می دانيم که سياه و سفيدبختی تماماً برخاسته از افسانه پس پرده زناشوئی است که افسون همه افسانه هاست و سرّاالاسرار همه رازهای مگوی بشر می باشد. کل حکايات عرفانی و ماندگار در تاريخ ادبيات جهان همه بر همين اساس پديد آمده است. هر عاشقی يا به عرفان می رسد و يا به مرفين.
و اين داستان زندگی انسانی است که خوشبختی و کل بخت هستی خود را در همين حيات خاکی نقد می خواهد و همسر و محبوبش را کانون خوشبختی خود می پندارد. عشق فقط برای اينست که انسان را متوجه جهان دگر و برتر نمايد و به وجود خداوند و حيات بعد از مرگ و بهشت و دوزخش مؤمن و متوجه سازد. عشق صورتی از جهان غيب و عالم ماوراء طبيعی بر روی زمين است و بهشت و دوزخی هم جز در اين تجربه درک و تصديق نمی شود. و همه کسانی که خدا را در جهان خود دريافته و به او مؤمن شده اند از ماجرای عشق شناخته اند. همه بخت ها در اين دنيا سياه است منتهی بعد از اين سياهی يا آدمی حق را در می يابد و روی به حق و منشأ خوشبختی می کند و جان و دلش را منور می سازد و يا با کفران به حق عشق و لعنت معشوقش دل خود را هم سياه نموده و براستی بخت ابدی خود را هم سياه می نمايد. بخت همه سياه است الا کسی که در جفای معشوق وفای خدا را بيابد و در عداوت محبوب محبت خدا را کشف کند و در فنای عشق بقای حق را دريابد.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۵ ص ۲۶۷

درباره جبهه و جنگ تحمیلی

امام خمينی جنگ را نعمتی بزرگ ناميدند. اين معنا عموماً درباره همه جنگها در سراسر جهان واقعيت دارد. در هر جنگی جامعه ای و گاه کل بشريت حجامت شده و احياء می گردد. آدمی بقول قرآن فقط در بلايا خدا را خالصانه ياد می کند و قدر رحمت او را می داند. بقول فيلسوفی، اروپا هر چه دارد حاصل پنج قرن جنگ مداوم بوده است و تنها کشور اروپائی که در اين دوران از جنگ در امان بود همانا سوئيس می باشد که در طی اين پنج قرن هيچ دستاورد علمی و فنی و فرهنگی نداشت و تنها چيزی که اختراع کرد ساعت بود که مخترع آن هم يک آلمانی بود. جنگ هر شری که داشته باشد به نفع فرهنگ و معنويت بشر است. جنگهای جهانی کمر بت پرستی علمی– فنی را در غرب شکست و اروپائيان را بيدار کرد. موجب انهدام استعمار پير بريتانيا شد و جهان سوم را از اسارت آن رهانيد و به سوسياليزم مجال بالندگی در جهان بخشيد. حمله مغول در جهان موجب شکوفائی حيرت آور حکمت و عرفان و هنر و ادب شد و بسيار ی از حکومتهای ظالم برافتادند و … و جنگ هشت ساله ايران و عراق نيز از اين ويژگی کلی برخوردار است. جنگ کوره آزمون نفوس بشری و عرصه برون افکنی نفس جامعه است. می گويند جنگ باعث فساد اخلاقی می شود در حاليکه باعث آن نمی شود بلکه موجب برون افکنی آن می شود پس نهايتاً پاک کننده نفوس است و هر جنگی و انقلابی به مثابه صورتی از قيامت است. اگر کشته شدن بد باشد بايستی اصولًا مرگ را بد دانست درحاليکه بقول علی (ع) بهترين مرگ همانا کشته شدن است.» بهرحال جنگ نيز دارای حقی است همانطور که صلح. و به تجربه می دانيم که هر صلحی به مثابه دوران تدارک برای جنگ بعدی است چرا که آدمی خصم آشکار خويشتن است. (قرآن)– واقعيت ديگر اينست آنان که جنگ افروزترند بيشتر شعار صلح می دهند مثل آمريکا. قبل از آنکه جنگ ايران و عراق رسماً آغاز شود جنگ داخلی گروهکها بر سر تصاحب قدرت آغاز شده بود و چه بسا اين جنگ با خارجی از شدت جنگهای داخلی کاست. هيچکس اين جنگ داخلی را بد نمی داند ولی جنگ با اجنبی را بد می
دانند و اين خود معمائی است. به تجربه معلوم شده است که کشوری که با يک قدرت بيگانه می جنگد در درون خودش دچار بحران و جنگی نهفته است مثل عراق پس از پايان جنگ با ايران که اينک شاهديم. نکته ديگر اينست که اصولًا ايرانيان قومی عاشق پيشه و خود- بد و شيفته اجنبی هستند و لذا هر قدرت بيگانه ای که کشورمان را تسخير نموده تا مدتها به خوبی و خوشی مانده است مثل مغولها و ترکان غزنوی و سلاجقه و يا اعراب. ولی اين جنگ يک استثناء بود. ولی آنگاه که حريم خانه مورد تهاجم بيگانه قرار می گيرد کسی که دفاع نکند بسی بی غيرت و بزدل و حيوان صفت است. حتی در جنگهای جهانی در اروپا بسياری از فلاسفه و هنرمندان بزرگ بطور داوطلبانه به جبهه رفتند. ولی متأسفانه در کشور ما جماعت اهل فکر و علم و هنر خود را لايق دفاع از خانه شان نمی دانند. من خود تجربه بسيار ناگوار و حيرت آوری دارم و آن اينکه در طی هشت سال دفاع بارها و بارها جهت اعزام به مراکز گوناگون رجوع نمودم ولی به بهانه هائی عجيب پذيرفته و اعزام نشدم و اين يک معمای فرهنگی در کشور ماست که مسئولين را مخاطب می سازد. جنگ تحميلی در کشورمان کوره خود – آزمائی عظيمی پس از پيروزی انقلاب بود و فقط اراذل و عياشان و تبهکاران بودند که در اين دفاع شرکتی نکردند و کيسه های خود را انباشتند و فرزندان خود را فاسد کردند.
بی ترديد در اين جنگ بخشی از بهترين و پاکترين جوانان شهيد و معلول شدند. و اين نه بمعنای از دست دادن خوبی و پاکی بلکه بمعنای عروج آن و در مقام شاهد قرار گرفتن بر جامعه است و تبديل به ذکر اجتماعی گشتن است. گاه گفته می شود که فلانی و بهمانی که در جنگ شهيد شدند آدمهای رذل و تبهکاری بودند و … گوئی که اين دليلی بر ابطال اين واقعه است، عجبا اگر آنها بد بودند پس رفتند و لذا کار خوبی کردند و جامعه ما را پاکسازی نمودند و حال ديگر خوبند و در چشم و دل خانواده ها و جامعه جا گرفته اند. و اين کمترين و مادی ترين پاسخ به اين نوع موارد و قضاوتهای مغرضانه و احمقانه است. ولی همه می دانند که همه آنهائی که شهيد و معلول شدند در همان خاندان و طبقه خودشان از بهترينها بودند:
خوبها رفتند و بدها مانده اند
زيرکان رفتند و ردّها مانده اند
همه کسانی که از جبهه سالم بازگشته اند غبطه می خورند بحال آنان که رفته اند مخصوصاً که روزگار پرفتنه و فسق اين دوران را نظاره گرند و شاهد کسانی اند که از جنگ به ثروتها رسيدند و گنديدند و زنده بگورند. و اما حتی آنانکه برای ماجراجوئی به جبهه رفتند نيز ديگر آن آدم سابق نشدند و مرگ آگاهی يافتند که برترين آگاهی است. همه ما شاهد جوانانی هستيم که از سربازی گريختند و در نزد والدين خود بزهکار و معتاد و تباه گشتند. آنانکه فقط عيش و عروسی را دوست دارند همواره در عزای دل مرده خويشتند. و البته اينکه جنگ با نفس خويشتن همان جهاد اکبر است. جنگ بين افراد و گروهها و اقوام تمامی نماد جنگ نفس واحده بشری با خودش می باشد و فقط کسی که
مشغول جنگ با نفس خويش است با ديگران نمی جنگد زيرا اصولًا مجال اين کار را ندارد و نه نيازی به آن دارد. اگر هر کس با نفس امارّه خود بجنگد آنگاه جهان بهشت صلح و دوستی می شود. صلح معلول تقوا است لذا صلح طلبی کافران و فاسقان يک دروغ آشکار است و در حاليکه شبانه روز مشغول مسلح شدن هستند و تدارک جنگ می بينند شعار صلح و دوستی و برابری می دهند. جنگ عراق برعليه ايران نهايتاً به انهدام عراق انجاميد و نيز رسوائی و افول ابرقدرتهائی که از عراق حمايت کردند يعنی آمريکا و بريتانيا. و اين است آن پيروزی ايران در جنگ تحميلی. کشور ما يکی از پيروزترين ممالکی در قرن بيستم است که برای دفاع از خود جنگيده است ولی افسوس که حق و قدر اين پيروزی شناخته نيست و مردم ما دوباره در حال بخواب رفتن و غفلت عظيمی گشته اند که اين خود خطری بدتر از جنگ است چرا که اين نوع غفلت ها در نزد خداوند بخشودنی  نيست و با بلايا و مصيبت های بزرگتری جبران می شود چرا که فقط و فقط بواسطه تقوا و جنگ با نفس خويشتن می توان مانع بروز هر جنگ خانمانسوزی گرديد و دشمنان را عقيم ساخت. هر جنگی عرصه نزول يک حق بزرگ است. جنگها حقوق حقّ هستند.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۵ ص ۲۷۰

چرا به لحاظ تفکر اینقدر تنبل شده ایم؟
(ستاد بحران فرهنگی)

در قلمرو توليد علم و توليد انديشه های دينی و علوم انسانی دو دهه قبل از انقلاب را بايستی با شکوه ترين دوره تاريخ سده اخير کشورمان بدانيم که شاهد ظهور چنين آدمهای نخبه ای بوديم: پروفسور هشترودی، دکتر حسابی، فروزانفر، دهختدا، مهندس بازرگان، دکتر شريعتی، آل احمد، فروغ فرخزاد، آيت الله طالقانی، محمد حنيف نژاد، امام خمينی و امثالهم. که جملگی سرمايه انقلاب ما بودند. ولی بعد از انقلاب چنان دچار قحطی مخصوصاً در علوم انسانی شده ايم که حتی مسئولين کشورمان را به فغان آورده است که انحطاط فکر و فرهنگ را خاطر نشان می کند. چرا؟ آيا علت جنگ هشت ساله است؟ اگر چنين باشد دوران سياه مغولها در کشورمان مواجه با ظهور بزرگترين انقلاب عرفانی نمی شد. و بزرگترين انديشه های معنوی اروپا در جريان جنگهای جهانی پديد نمی آمدند. چرا انقلاب ما که فرهنگی ترين انقلابات بود منجر به ضد فرهنگترين انقابها شده است براستی چه بلائی بر سر روح و روان و دل و انديشه ما آمده است؟ آيا واجب نيست که اصلًا يک ستاد بحران برای تشخيص و علاج اين فاجعه تشکيل شود؟ آيا لازم نيست که مسئولين فرهنگی کشور در اين باره جدی تر بينديشند؟ ما به
درک و تشخيص خودمان عوامل ذير را مسبب وضع موجود می دانيم: روح پراگماتيستی و تکنولوژيستی مسلط بر مسئولين و برنامه ريزان، نفاق ايدئولوژيکی اهالی فرهنگ و آموزش عالی، دانشگاه زدگی و مدرن زدگی و در يک کلام غرب زدگی مفرط و البته منافقانه، سانسور فکری حاکم بر اهل فکر و قلم (خود سانسوری)، مسابقه فنی با غرب، دور شدن از مبانی معنوی انقلاب، اقتصاد محوری در فرهنگ و خفقان حاکم بر دگر انديشی دينی و غرور ملی که شبانه روز از رسانه ها القا می شود. خودستائی بس است و بيائيم اندکی هم خود را نقد و مؤاخذه کنيم. رسانه ملی ما (تلويزيون) که شبانه روز بر ما گروه گروه نخبه و نابغه و فرزانه و علامه و چهره های جاودانه می بارد و در اين کشور همه احساس نبوغ می کنند و در غرور ديوانه شده اند و همين نکته برای انحطاط فکر و فرهنگ و جمود انديشه يک ملت کافی است. اين روش مبارزه با تهاجم فرهنگی غرب و اتهامات آمريکا نيست. از مسلمانی فقط حجاب و نماز کافی نيست همانطور که از مدرن بودن هم انرژی هستته ای و پيوند قلب و ژنتيک کافی نيست. اينها همه فن است: فنون صنعتی و دينی. اين غايت فرماليزم و ظاهر پرستی و به زبان قرآن دنياپرستی است. اينهمه مبتلا به جنون آمار بودن نشانه هولناکی از سوره تکاثر است که ما را با مرگ فرهنگ مواجه کرده است و لذا قبور گذشتگان می شماريم. رهبر انقلاب از مظلوميت فرهنگ هشدار دادند ولی بنظر ما فاجعه اساسی تر است و نمی توان فرهنگ را بعنوان يک قطعه از کالبد جامعه به تنهائی ترميم نمود و بودجه اش را افزود. ما مشکل بودجه نداريم. ما در کل تاريخ کشورمان هرگز تا اين حد ثروتمند نبوده ايم و در سطح جهان هم يکی از ده کشور ثروتمند محسوب می شويم. اتفاقاً همين ثروت از عوامل انحطاط فرهنگی ماست و ما را تا اين حد مغرور ساخته است. همه چيز کشورمان بوی نفت می دهد حتی فرهنگ و فکر و احساسمان. و لذا هر چه قيمت نفت بالاتر می رود ما بی فکرتر می شويم و اقتصادمان نيز بيمارتر و ظالمانه تر می شود و اختلاف طبقات هولناکتر. و اينها همه از بی فکری است.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۵ ص ۲۸۷

فلسفه مسئولیت

مسئوليت بر خلاف آنچه که در ميان عامه مردم رايج است به معنای احساس تعهد و ايثار در قبال ديگران نيست بلکه مسئول بودن در قبال اعمال و سرنوشت خويشتن است. لااقل در معرفت اسلامی در چندين آيات در قرآن کريم شاهديم که هيچکس مسئول سرنوشت ديگران نيست و خداوند نيز در قيامت هرگز از کسی درباره سرنوشت ديگران سوال نخواهد کرد. بنابراين مسئوليت در قبال ديگران از منظر معرفت دينی امری باطل و دروغ است همانطور که در آيه ای می خوانيم که اگر در آنروز بگوئيد که باعث بدبختی ما والدين و فاميل و دوستان و رهبران و… هستند از شما پذيرفته نمی شود چون دروغ می گوئيد و می دانيد که دروغ می گوئيد. يک انسان مؤمن در فرهنگ قرآنی کسی است که خود را علت خودش بداند و مسئوليت کليه اعمال و سرنوشت خود را تماماً به گردن گيرد و جز خود کسی را مسبب نداند. بدين ترتيب درک می کنيم که خداوند هيچ جبری برای انسان قائل نيست و او را مختار کامل می داند و لذا او را مورد محاسبه و مؤاخذه قرار می دهد و اجر و
عذاب می دهد. فقط با درک و پذيرش چنين مسئوليت تمام عيار و اختيار کامل است که حق بهشت و جهنم و قيامت قابل تصديق می آيد و لاغير. بنابراين دغدغه و نگرانی برای سرنوشت ديگران از جمله سرنوشت عزيزان خود، از جمله نشانه های جهل و کفر است و درست به همين دليل چنين نگرانيهائی همواره نتيجه ای باطل يا حتی معکوس ببار می آورد و جز جبر و نفرت پديد نمی آيد. پرواضح است که انجام برخی وظايف در قبال ديگران همچون وظايف زناشوئی وظايف متقابل والدين و فرزندان و اموری همچون خيرات و انفاق هيچ ربطی به مسئوليت در قبال سرنوشت ديگران ندارد. يعنی آدمی وظايف خود در قبال ديگران را انجام نمی دهد تا ديگران سعادتمند و رستگار شوند. اين امری مربوط به خود فرد با وجدان و خدای خويش است و ربطی به هيچ کس ندارد. هيچکس مسئول خوشبخت و رستگار ساختن عزيزان خود و يا جامعه نيست. چنين احساس و يا ادعاهائی ذاتاً دروغ و باطل است و جز عذاب و رسوائی حاصلی ندارد. ادعای مسئوليت در قبال سرنوشت ديگران به معنای ابطال حق انتخاب و آزادی اراده است که
گوهره ذاتی انسانيت بشر می باشد. پس چنين اتهامات و ادعاهائی به معنای ابطال حق اسانيت و مهمترين عنصر خلقت ويژه بشر است و درست به همين دليل اين نوع احساسات و تلاشهای مذبوحانه همواره مولد نفرت و انزجار می باشد زيرا باطل کننده مهمترين حق انسان است و رابطه فرد را با وجدان و خدايش منکر است. پس اين نوع احساس مسئوليت برخاسته از ذات کافرانه بشر است و جنگ آشکار با خداست. آن والدينی که به زور می خواهند فرزند خود را طبق اميال و آرزوهای خود خوشبخت سازند و يا آن رهبرانی که می خواهند به هر قيمتی جامعه ای را سعادتمند و رستگار سازند مبدل به ديکتاتورهائی بيمار و ديوانه می شوند و جز نفرت دريافت نمی کنند و نهايتاً آرزوی مرگ و نابودی آن عزيزی را می کنند که آرزوی خوشتبختی اش را در سر می پروراندند. به تجربه درک می کنيم انسانهائی که در قبال اعمال و سرنوشتت خود مسئول نيستند تلاش می کنند که تحت عنوان عشق به ديگران و نجات خلق، ديگران را سپر بلای اين کفر خود نمايند. و نيز شاهديم والدينی که سرنوشت خود را تباه کرده اند بطرز جنون آميزی داعيه خوشبخت سازی فرزندان خود را دارند و آنان را به نفرت می کشانند. آنکه بار هستی خود را بر دوش می کشد ديگر هيچ قدرتی مازاد برای کشيدن بار ديگران ندارد. هر کسی بايد بار هستی خود را بکشد و لاغير.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۵ ص ۳۰۴

 فلسفۀ «بنیاد گرائی»

به لحاظ مذهبی هزاره سوم میلادی را بايستی دوران بنیاد گرائی دينی در همه مذاهب جهان دانست. بشر از زمان خروج آدم و حوا از بهشت از اصل و بنیاد دين خدا جدا شد و بتدريج در طول تاريخ دچار استحاله و تناسخ گرديد و خود را گم کرد و در آخرالزمان درست آنگاه که در انتظار ظهور بهشت زمینی و مصنوعی خود بود مواجه با آتش دوزخ از بطن صنعت و تکنولوژی شد و همه آرمانها و تلاشهای خود را وارونه يافت. و اما اينک يکبار دگر به ازلیّت و اصل بنیاد خود باز می گردد. و ما اينک در سر آغاز اين رجعت کبیر تاريخی قرارداريم . بدون شک اين آغاز در مراحل اولیه اش بسیار عجولانه و خام و مشرکانه و حتی جنون آمیز است و اين بدلیل گدازندگی فزاينده آتش دوزخ است که بقول قرآن کريم آشکار شده است. عملیات خشونت بار و نابخردانه مخرب اين رجعت همچون عملیات ارتجاعی و ضد بشری و ضد مدنی برخی از گروهها و جريانات، نشانه ای از اين واکنش کودکانه است مثل انقلاب دهقانی پولپوت در کامبوج و يا جريان موسوم به «طالبان» در افغانستان و برخی واکنش های کور ديگر. اين رجعت جاودانه دينی بی از هر امری نیازمند معرفت نفس فردی و تاريخی است بدانگونه که نخستین جرقه هایش را در انديشیه علامه اقبال لاهوری و دکتر شريعتی در جهان اسلام شاهد بوده ايم و نمونه ديگرش را در مذهب هندو می توان در نهضت گاندی سراغ گرفت. در جهان مسیحیت نیز مشابه چنین جرقه های فکری را میتوان در انديشه کسانی چون هايدگر ، ياسپرس و تیلیخ درک نمود و حتی در جهان يهود هم کسی چون مارتین بوبر از پیشگامان اين بنیادگرائی عرفانی می باشد. و همه اين جنبش های نو پا دارای ماهیت و گوهرهای واحدند و آن رجعت جاودانه به اصل ناب حقیقت دين است.
اين ناب گرائی اجتناب ناپذير است زيرا آتش دوزخ روز به روز سوزاننده تر می شود.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۶ ص ۹

فلسفه جنگهای ایدئولوژیک

به لحاظی قرن بیستم را بايستی قرن ايدئولوژی و لذا جنگهای ايدئولوژيک دانست. «ايدئولوژی» در فرهنگ رايج به معنای مکتب مدوّن است که يک آرمانشهر يا مدينه فاضله و بهشت زمینی را مدّ نظر دارد و جهت تحقق آن مبارزه می کند. ايدئولوژی به معنای مدرن يک پديده کاملًا غربی و برخاسته از فلسفه و تفکر اروپائی ومخصوصاً آلمانی است.
نخستین ايدئولوژی مدرن «لیبرالیزم» است که ريشه در رنسانس اروپائی دارد که مکتب اصالت آزادی فردی برابری حقوق اجتماعی می باشد که فلاسفه ای چون هیوم، جان لاک، مارتین بوبر و استوارت میل از بانیانش می باشند. و اما از بطن اين ايدئولوژی يک مکتب جدی تر ديگری سر برآورد که سوسیالیزم بود که نوع مارکسیستی آن به عرصه عمل آمد و قرن بیستم را جولانگاه تحقق خود نمود که يکی از اهداف ذاتی اش جنگ بی پايان با لیبرالیزم و نظام سرمايه داری بود و موجب انقلابات بزرگی در جهان شد و انقلابی ترين ايدئولوژيها گرديد که سائر ايدئولوژيها را هم تحت الشعاع و رهبری خود قرار داد. و امّا از بطن سوسیالیزم و مارکسیزم نیز چند ايدئولوژی ديگر سر برآورد که جملگی سوسیالیستی محسوب می شدند ولی در جنگ با
يکديگر قرار گرفتند لنیزم، استالیزم، مائوئیزم، تروتسکیزم و حتّی فاشیزم و آنارشیزم و تروریزم سوسیالیستی مثل مکتب جنگهای چريکی که تا به امروز تحت عناوين متفاوت حضوردارند. و اما در دهه های آخر قرن بیستم ايدئولوژيهای اسلامی آشکار شدند که آگاه و ناآگاه ادامه تکاملی انواع سوسیالیزمها بودند و امروزه از کل جنگهای ايدئولوژيهای اسلامی به حیات خود ادامه می دهند و وارد عرصه نوينی می شوند که مهد اصلی اين نهضت ايدئولوژيک ما ايران است که در بطن خودش حامل جريان ضد ايدئولوژيکی می باشد که بزرگترين معضله نظام ما شده است. گوئی کشور ما ترمینال آخرين مرحله جنگ ايدئولوژيکی بین سوسیالیزم و لیبرالیزم گشته است. که حامل دو نوع اسلام کاملًا متفاوت و بلکه متضاد است: اسلام لیبرالی و اسلام سوسیالیستی.
جنگ بین سوسیالیزم و لیبرالیزم در سراسر جهان به پايان رسید و اين هر دو مکتب بر اصل خود يعنی تکنولوژيزم به صلح رسیدند. اينک سوسیالیزم مارکسیستی فقط در کشور کوبا که شديدترين نوع سوسیالیزم را برمی تاباند روز به روز کمرنگتر شده و عملًا به راه وروش لیبرال دموکراسی و بازار آزاد میرود و از طريق اتصال با کشورهای ضد آمريکای لاتین (مثل ونزوئلا) میل به احیای دوباره دارد که البته چندان امیدی نیست زيرا اين کشورهای به تازه گی انقلابی شده عمدتاً با هیئت حاکمه قلدر آمريکا دعوای خصوصی دارند و نه با نظام سرمايه داری. بسیاری بر اين عقیده اند که تا پايان قرن بیستم، عصر اصالت ايدئولوژيها هم بسر رسیده است و تلاشهای ايدئولوژيکی محکوم به شکست است. اين ادعا به لحاظی بر حق است. ايدئولوژيهای عصر جديد هر يک تا حدودی به بسیاری از اهداف خود نائل آمدند هر چند که به آرمان خود نرسیدند ولی بسیاری از ستمهای کهنه
تاريخی را درهم شکستند و تا حدودی موجب پیدايش مساوات شده و از همه مهمتر فرهنگ مساوات را در جهان مستقر نمودند و تبديل به يک ايده جهانی ساختند. در واقع بسیاری از اهداف اقتصادی – سیاسی اين ايدئولوژيها تا حدودی محقق شد ولی اهداف معنوی آنها تقريباً بطور کامل شکست خورد زيرا همه ايدئولوژيها دارای ذات و فلسفه ای مادی بودند و فرهنگ و معنويّات را امور ثانويه می دانستند و لذا در اين امور موفقیتی نیافتند. بنابراين زين پس آن ايدئولوژی ای قادر به عمل و موفقیت تاريخی خواهد شد که دارای ذاتی معنوی و اهدافی انسانی و روحانی باشد. عمر تاريخی ايدئولوژيهای لیبرالی و سوسیالیستی بسر آمد زيرا هر دو تکنولوژيکی بودند. و اينک خود تکنولوژيزم مبدّل به بزرگترين دشمن بشر شده است و اراده بشری و همه ايدئولوژيهای تکنولوژيکی را نیز نابود ساخته و موجب جنون است. امروزه آن ايدئولوژی ای قادر به بیان حقیقت و درد بشر است که بتواند اين بزرگترين دشمن انسان را درک و مهار نمايد و انسانیت را نجات دهد. اين ايدئولوژی بايد دارای قدرت درک و نقادی کامل درباره ماهیت کل تمدن مدرن باشد و راه حل بنماياند. ولی ايدئولوژی در معنای راستین که همان مکتب معرفت نفس (ايده شناسی) است بايستی بتواند انسان مدرن را درک کند و علل بدبختی هایش را بیان نمايد و ذات اين تمدن تمام علمی – فنی – اقتصادی را بشکافد و حق و ابطال آنرا عیان سازد. اين نخستین مرحله از تدوين ايدئولوژی رهائی بخش انسان مدرن است که به نظر ما جز از بطن دين اسلام و معارف قرآنی و عرفان علوی قابل استخراج نیست. و اين همان آرمان و وصیت دکتر شريعتی بعنوان نخستین ايدئولوگ عرصه پست مدرن در جهان اسلام است. اين ايدئولوژی قلمرو نبرد تمام عیار بین انسان و تکنولوژی است. بین معنا و ماده، بین کفر و ايمان، بین خدا و شیطان. اين ايدئولوژی آخرالزمان و قیامت است. اين ايدئولوژی با يک تمامیت جهان مدرن و بشريت را دربر گیرد و فراسوی ملیّت و مذهب و مکتب می باشد: ايدئولوژی واحد جهانی برای نجات بشريت از اسارت دجّال تکنولوژی! اين ايدئولوژی ظهور ناجی موعود است. اين ايدئولوژی بايد بتواند دارای چنان ظرفیتی باشد که همه ايدئولوژيهای ديگر را نیز در خود دارا باشد و هضم و جذب کند: ايدئولوژی ايدئولوژيها! و نهايتاً اينکه جنگ بین ايدئولوژيها، جنیگ بین بهشتهای زمینی است. تصوّر هر ايدئولوژی و پیروانش از يهشت در تضاد با ديگر ايدئولوژيهاست. آنقدر که بین تصوّرات بهشتی جنگ و تضاد هست بین بهشت و جهنّم نیست. و اين يک معمّاست. همانطور که در طول تاريخ، خونین ترين جنگها را بین مذاهب شاهد بوديم و نه بین کفر و دين. آدمی ذاتاً در آگاهی خويش در جستجوی بهشت گمشده است ولی در نهايت تلاشهايش سر از جهنم در آورده است و لذا تلاشهای ايدئولوژيکی هم منجر به بدترين دوزخها گشته است مثل شوروی سابق و يا حکومت طالبان. همه جنگها بر سر بهشت است و آنچه بهشت را مبدّل به جهنم می سازد همین جنگهاست همانطور که در بهشت ازلی هم مشاجره آدم و حوا موجب اخراج آنها از بهشت گرديد. جهنم روی زمین محصول بهشت گرديد. جهنم روی زمین محصول بهشت پرستی بشر است. پس آيا بهتر نیست که دست و دل از بهشت بشوئیم و اندکی هم به فکر معنائی برتر و حقی جهانی تر و انسانیتی زيباتر و جامعه ای لطیف تر و عزيزتر باشیم؟ جز يک ايدئولوژی عرفانی پاسخگوی انسان مدرن نیست: ايدئولوژی فراسوی کفر و ايمان، فراسوی بايد و
نبايد. يک ايدئولوژی توحیدی!
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۶ ص ۱۶

افسانه عشق دو جانبه

به يک لحاظ بايد گفت که اگر عشق متقابل و دو طرفه بین افراد بشری و هر عاشق و معشوقی بر روی زمین ممکن می شد شايد زمین بهشت بنی آدم می گشت و براستی که بهشتی جز اين نیست همانطور که در بهشت موعود هم غايت عزّت و لذّت همانا رابطه عشق دو جانبه بین اهالی بهشت است. وعده حور و غلمان و بیان ماهیت اين عشاق در قرآن کريم مصداق کامل عشق دو جانبه است در اوج وفا و صلح و سلامت و تسلیم و رضا و عصمت و بکارت و قداست. همه چه بايد کردها و آرمانشهرها و ايدئولوژيهای بشری محصول فقدان عشق متقابل در میان ابنای بشر
است. و عجب اينکه هیچ مصلح و فیلسوفی آرمانشهر و مدينه فاضله ای را بر اساس عشق متقابل ترسیم و تبیین نکرده است. يعنی راه حلی ارائه نداده است که براساس آن عشق متقابل ممکن شود و هیچ معشوقی به عاشق خیانت نکند. همین امر دال بر اين حقیقت است که اين فلاسفه و مصلحین جوامع بشری در طول تاريخ به ذات مشکل و معما و بدبختی های بشر معرفت نیافته اند و لذا همه ايدئولوژيها و مکاتب نجات دهنده جوامع بشری در عرصه عمل پوچ از آب در آمده و بلکه مبدّل به ستم و شقاوت شديدتری می شوند. براستی که دوزخی جز بی معرفتی نیست. عشق، فرزند معرفت است بهشت محصول عشق است. بیوفائی و حقّ نشناسی فرزندان نسبت به والدين، زن و شوهر نسبت به يکديگر، عشّاق نسبت به همديگر، ياران، همفکران و… علت العلل همه بدبختی ها و احساس درد و اندوه و کینه و انتقام و جنون و جنايات است. همه بدبختی ها و ستم ها و تبهکاريها و ناکامیها و امراض و مفاسد بشری معلول و روبنای فقدان محبت متقابل و بیوفائی به عهد و حق نشناسی در عشق می باشد. آنانکه زيربنای همه بدبختی ها را تبعیض طبقاتی يا ستم سیاسی می دانند براستی غافل و جاهلند. آدمی جز عشق هیچ کمبود ديگری ندارد. امروزه که عصر رفاه و شکم سیری و انواع آزاديهاست و همه آرزوهای
غريزی بشری به کام رسیده است بیش از هر دوره ای حقّ ضايع شده عشق و علت العلل ناکامی و بدبختی بشر در جهان واضح تر شده است و لذا همه نعره يا عشق می کشند. بدون آنکه هنوز اندک معرفتی بیش از قبل درباره عشق و حقّ و آداب آن پديد آمده باشد. گوئی که همه عشق را می شناسند. درحالیکه فقدان عشق معلول حقّ نشناسی بشر درباره عشق و جهل او دربارە حقوق و آداب عشق می باشد که عشق از میان ها رخت بربسته است. بشر امروز اتفاقاً بیش از هر دورانی حق عشق را تباه کرده و ناموس خلقت و هستی اش را لگد مال نموده و همه مصائب مدرن بشر حاصل اين معصیت کبیر است. آنجا که عشق نیست روح نیست و زندگی نیست فقط تن لشی است که جان می کند و عربده می کشد و انتقام می سیاند و نابود می کند. عشق محصول حقّ شناسی و ادای حقوق حقّ است: حقّ حیات و هستی! فقدان عشق بزرگترين نشان کفر و جهل و کبر و انکار بشر درباره حقّ حیات و هستی خويش است. آنکه خدا را نمی شناسد و يا خدا را به زعم خودش به بازی گرفته است چگونه عشق را می شناسد. هستی انسان مظهر
اشدّ عشق است. و خداوند خود حضور و نور و مظهر عشق است و بقول خودش چگونه کسی که خدا را عاشق نیست اصلًا می تواند کسی را اندکی دوست بدارد حتّی فرزندان را و يا والدين را. فقدان عشق حاصل فقدان حضور خدا در زندگی ماست. حاصل جنگ و مکر و معصیت ما با خدا و رسولان و اولیای اوست. عشق محصول معرفت است نه هوس و بازی و مکر.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۶ ص ۳۱

ماده و معنای درد

هر درد و رنجی اعم از جسمانی، اقتصادی و اجتماعی دارای دو جنبه است: مادی و معنوی. آنچه که هست و آنچه که انسان دريافت میکند. يعنی خود درد و احساس درد. ترديدی نیست که مشکلی واحد برای هر فرد بشری دارای رنجی متفاوت است مثلًا يک دندان درد برای هر فردی حد خاصی از عذاب و تحمل را ايجاد می کند. يکی می تواند روزهای متمادی دندان درد را تحمل کند و ديگری حتی تاب تحمل ساعتی از درد را ندارد و بلافاصله به پزشک و يا مسکن رجوع می کند. اين بدان معناست که دردی واحد برای هر فردی شدت خاص خود را دارد. مشکلات اقتصادی و اجتماعی هم همینطور هستند. در واقع چیزی به نام دردسنج وجود ندارد بلکه سنجش درد هر فردی متفاوت است يکی آن را بیشتر می کشد و ديگری کمتر. اين امر مربوط به طاقت رنج کشیدن نیست بلکه طاقت نیز معلول میزان درد و رنجی است که هر کسی می کشد و اين میزان همان حساسیت است. شايد شما هم گمان کنید کسانی که حساسیت بیشتری دارند درد و رنج را بسیار بیشتر دريافت می کنند و لذا در تحمل آن ضعیفتر هستند. ولی حقیقت اين است آنکه درد و رنج بیشتری را احساس و دريافت می کنید صبر و مقاوت بیشتری هم در قبال دارد يعنی آنان که کمتر درد را احساس می کنند و درد کمتری می کشند تحمل کمتری هم دارند و بیشتر بی تابی نشان می دهند. مثلًا يک زن قبل از تجربه درد زايمان تاب تحمل يک سردرد را بدون مسکن ندارد ولی بعد از زايمان که شايد بزرگترين درد بشر باشد تا اين حد صبور شده و جالبتر اينکه خواهان فرزند بعدی هم می شود. يعنی انسان هر چه که بیشتر درد و رنج می کشد تاب تحمل هم بیشتر می شود. و اما چه چیزی موجب افزايش حساسیت دريافت انسان از درد و رنج می شود و لذا درد و رنج بیشتری را صبورانه می کشد؟ معرفت! معرفت فقط دريافت رنج را افزايش نمی دهد بلکه ظرفیت و تحمل آن را نیز افزايش می دهد و بلکه ظرفیت دريافت جهان را افزايش می دهد. معرفت، تن و جان و دل و اعصاب را حساستر کرده و گیرنده های وجود را تقويت می کند. و گاه اين رشد تا آن حد است که يک انسان حتی درد و بدبختی ديگران را
بیشتر از خودشان احساس و دريافت می کند و به جای ديگران رنج می کشد و ديگران از این بابت التیام می يابند و اين همان مقام شفاعت عارفان است. گاه انسان عارفی حتی رنجهای آينده ديگران و يا جامعه اش را پیشاپیش دريافت می کنید و رنج می کشد و لذا
به فکر نجات می افتد و اين همان مقام ناجی است که جوامع بشری را همواره در طول تاريخ از هلاکت می رهاند. اين است که در روايات اسلامی داريم که اگر وجود اولیای خدا بر روی زمین نباشد نسل بشر هر آن نابود می شود. برای درک ملموس اين واقعه رابطه مادر با کودک را مورد دقت قرار دهید. اولیای خدا مادران بشريت هستند. در اينجاست که اين سخن شیخ خرقانی را درک میکنیم که: خدايا مرا بر دوزخ وارد کن و بجای همه مردمان عذاب کن و مردمان را بر بهشت وارد کن که تاب تحمل عذاب ندارند ولی من می توانم
شاکر باشم. آنچه که معرفت را منفور مردمان کرده است همین است زيرا معرفت موجب تشديد و تقويت احساس و ادراک درد و رنج است. هر چند که معرفت موجب دريافت رحمت و عزت و بهشت هم می شود ولی عارفان از بهشت می گذرند و به میان مردمان در دوزخ می روند تا عذاب آنان را به جان خود بخرند. زيرا بهشت عارفان تنهايی آنان است. جنبه ديگر توسعه احساس و درک عارف همانا تکامل جهان و جهانیان است يعنی جهان هستی در ظرف وجود عارف به کمال می رسد و آنگاه به قیامت می آيد که حضور خداست و اين است که وجود عارف قیامتگاه جهانیان است زيرا عرصه حضور خداست. درد پذيری و تحمل رنج مردمان برای التیام و شفاعت آنان است که وجود عارف را از منیت پاک ساخته و برای حضور پروردگار مهیا می سازد. هیچ گوهره ای به اندازه عشق به خدمت مردم و کشیدن درد مردم وجود انسان را توسعه نمی بخشد و عظمت و کمال نمی دهد اين همان مقام الوهیت انسان است. معرفت، وجود را به وسعت جهان توسعه می دهد تا کل جهانیان در آن آرام و قرار گیرند و کمال يافته و جاودانه شوند و اين است که قرآن می فرمايد: کل جهان و جهانیان در وجود امام آشکار متحصن و متمرکز است.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۶ ص ۶۷

نیاز به جاودانگی و جاودانگی نیاز

به لحاظی پديده هائی همچون خدا، قیامت ، جاودانگی، بهشت و امثالهم جملگی محصول نیاز انسان است نیاز به رهائی از مرگ، بدبختی، حقارت، ستم و غیره. جهان ماورای طبیعی محصول نیاز انسان به رهائی از جهان طبیعت و ماده است. آدمی بمیزانی که در اين جهان میل بهه عظمت و عزّت و کمال و مطلقیّت دارد اين جهان را حقیر و زندان خود می يابد و لذا به خلق جهانی برتر و دگر در ذهن خود می پردازد وو بدينگونه باورهای دينی و متافیزيکی پديد می آيد. انسانهای کافر و غیر معتقد به عالم برتر در واقع انسانهائی حقیر و قانع و کم توقع هستند وو به همین دنیا راضی می شوند. بدين لحاظ بايد گفت انسانهای مؤمن دارای طبعی بس متکبرند که اين جهان را در شأن و ظرفیت خود نمی يابند.. جهان معنويت و الوهیت مخلوق انسانهائی است که جهان ماده را برای خود حقیر می دانند و مرگ و نیستی را نمی پذيرند. تلاش برای جاودانه شدن عرصه پیدايش دين و باورهای متافیزيکی است. نیاز به جاودانگی منشأ همه معنويت هاست و نابودی پرستان همان کافران و منکران عالم غیب می باشند که بازيهای تباه کننده اين دنیا را می پذيرند و به آن قانع می شوند. نیاز به جاودانگی محصول جاودانگی نیاز است. به بیانی دگر میل به جاودانگی نشانه ايمان است و مؤمنان منظر جاودانگی جهان و مدنظر خالق جهانیان هستند. و از آنجا که چنین انسانهائی عملًا دارای کرامت ها و قدرتهای وجودی خارق العاده ای هستند بانی راه و روش و باورهای
ماندگار شده اند که جهان مذهب و ماورای طبیعت و عرفان است که کافران و دنیا پرستان را هم وسوسه نموده و به تقلید و شرک و نفاقق کشانیده است. اگر خدا را هم مخلوق ناز انسان بدانیم از عظمت و حقیقت او نکاسته ايم زيرا اين مخلوق نامرئی و محال بواسطه بشر پرستیدهه می شود. مؤمنان در واقع محال پرستان هستند و جهان امکان و ممکن را در شأن خود نمی دانند و ناممکن را ممکن می نمايند. انسان مؤمن يک موجود مطلقاً ناممکن است و اينست که فقط مؤمنانند که در تاريخ می مانند و راهشان مورد تقلید کافران واقع می شود: پیامبران و قديسین و عارفان! فقط ناممکن است که برای انسان ممکن می شود و انسانیت را ممکن می سازد. انسانیت ناممکن است که امکان می يابد هر چند امکانی لا مکانی. آنهائی که محال را می خواهند و می پرستند جهان ممکن را برای زيستن ديگران ممکن می سازند. ممکن، محصول غیر ممکن است و فقط غیر ممکن است که ممکن می شود. و مؤمن کسی است که اين يگانگی ممکن و محال را با وجودش اثبات می کند. و انسانیت جز اين معنائی ندارد: امکان محال! همینکیه موجودی حقیر و بلکه ذلیل ترين موجودات از بطن نابودی و غايت حقارت خود موفق به کشف جاودانگی و کبريائی خويشتن می شوند دال بر وجود و حضور خداست در انسان. انسان، خدائی محکوم به نابودی و فلاکت است که مجبور می شود تا از نیستی خود هستی جاويد بیافريند. هر چه که نیازهای انسان توسعه يابد و عالیتر و مطلقتر شود رشد می يابد و کمال رشد اينست که نیاز به جاودانگی را پاسخ گويد و جاودانه شود. بقول مولالنا «گر در طلب لقمه نانی، نانی» و ما می گوئیم: هر که خدا خواست خودش خدا شد.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۶ ص ۱۰۳

معنایی از عشق

هر انسانی چنین تصور میکند که عشق را می فهمد. اما آيا واقعاً چنین است؟ عشق چیست؟
معنای ساده عشق، نیاز شديد به چیزی در بیرون از خود است که اين چیز می تواند يک معنا و يا يک ماده باشد. هر میل و نیازی که بتواند تمامی وجود بشر را اعم از کردار، افکار، احساسات و …. بسیج کند، عشق است. عشق همیشه به چیزی غیر از خود است اما اين غیر خود همان تجلیات آرزوها، احساسات و تمايلات خود بشر در بیرون است بنابراين بايد گفت که بشر همیشه عاشق خودش می باشد و عشق قدرتی است که انسان را به بیرون از خود می راند پس عشق تجربه پرست خويش در غیر خويش است. بشر موجودی بیگانه از خويش است و تلاش می کند با پرستش چیزهايی در بیرون از خود، به وصال خود برسد. بشر بطور کلی دارای دو دسته نیاز است: نیازهای پايین تنه (شکم و زير شکم) و نیازهای بالا تنه (عاطفی و فکری). و آنچه که انسان را از ساير حیوانات متمايز می کند عشق های بالا تنه ای است. و چون بقای بشر منوط به پايین تنه است بشر هیچگاه نتوانسته از اين نیازها و يا عشق های پايین تنه ای رهايی يابد و تمامی تلاش وی در طول زندگی اين است که بین نیازها و عشقهای پايین تنه و بالا تنه خود ارتباطی بر قرار کند و هر دو را در يک سمت و سو قرار دهد. گويی تنها در چنین وضعیتی است که بشر به شأن انسانی خود نزديک می شود. در واقع بشر بواسطه عشق های بالا تنه ای (عاطفی و فکری) است که می تواند عشق های
پايین تنه ای خود را هدف دار کند و به آن معنا ببخشد. شايد انسان تنها موجودی است که دارای سیستم تنظیم کننده ذاتی برای نیازهای پايین تنه خود نمی باشد و وی تنها با هدف دار کردن زندگی خود است که می تواند اين نیازها را محدود کند و آنان را به نظمی بکشاند و به همین دلیل هر چه انسانی به نیازهای معنوی و يا بالاتنه ای خود کمتر بها می دهد نیازهای پايین تنه وی افسار گسیخته تر خواهد شد تا حدی که اراده انسانی را از وی می ستاند و بشر را به دريوزگی خود می کشاند. انسان هرگز در شأن خود نمیداند که مانند يک حیوان فقط بخورد، بخوابد، جماع کند و… و تنها در صورتی خود را انسان می يابد که تمامی اين غرايزش را تحت يک معنا، هدف دار کند. که اين هدف ها می تواند دنیوی باشد مانند: ثروت، قدرت، شهرت، و يا هدف های معنوی باشد مانند: دين، انسانیت، علم، آزادی
و… اما در دستیابی به هر کدام از اين هدفها انسان در جستجوی احساس وجود است. احساس وجودی که تنها در محبوبیت در نزد ديگران پديد می آيد. به همین دلیل غايت تمامی عشق های بشری از هر دست مادی و معنوی، انسانها می باشند. بطور مثال فردی که عاشق شهرت يا ثروت است اين ثروت و يا قدرت به خودی خود برای وی ارزشی ندارد بلکه ارزش ثروت از اين باب است که وی بتواند بواسطه آن، انسانهای دیگری را به سمت خود جلب کند و در نزد آنان به محبوبیت دست يابد. يا اگر فردی عاشق ايده و اعتقادی در درون خود است اين ايده در صورتی برايش ارزشمند است که بواسطه آن بتواند انسانهای ديگری را به خود جلب کند و محبوب آنان گردد. يا اگر کسی انسانیت و ايثار و خدمت به ديگران را هدف خود قرار می دهد تنها برای اين است که بواسطه اين اعمال، محبوب ديگران واقع شود. پس بايد گفت که بشر به میزانی که در درون خود احساس نابودی می کند، عاشق می شود و اين عشق به او قدرت می دهد تا با تملک و تصاحب معشوق خود که می تواند: پول، قدرت، علم، هنر، طبیعت، و انسان ديگر و… باشد به احساس وجود دست يابد. و به همین دلیل است که هر گاه چنین محبوبیتی حاصل شد تمامی اين عشق ها مبدل به نفرت می گردد. نفس بشر و تمامی نیازهای بر خاسته از آن تنها در صورتی به رضايت می رسد که تمامی وجود معشوق را به تملک و تصاحب خويش در آورد و در شکست در اين تصاحب است که عشق به نفرت مبدل می شود و عاشق، معشوق خود را خیانتکار می يابد. در میان تمامی عشق های بشر به جهان بیرون، بدون شک عشق به جنس مخالف بالاترين مقام را دارد. که اين مقام بالا نیز بر حقی استوار است و آن حق اين است که راز بقای بشر در طول تاريخ بر رابطه آدم و حوا استوار بوده است. تمامی عشق های ديگر بشر نیز معلول چنین عشقی است. بطور مثال مردی که عاشق پول است اين پول را برای رسیدن به معشوق خود و محبوبیت در نزد او می خواهد و يا اينکه وی به میزانی که در تصاحب معشوق شکست خورده است رو به عشق های دنیوی می کند تا بواسطه تصاحب دنیا برای خود احساس وجود بیابد. و ديگر اينکه تنها در عشق به جنس مخالف است که عشق پايین تنه (شهوت جنسی) با عشق بالا تنه (عاطفه و دل) مربوط می گردد و در يک سمت و سو قرار می گیرد.
بشر همیشه تلاش می کند که غرايز حیوانی خود را معنويت بخشید و گويی در اين صورت است که خود را بعنوان انسان درک و باور می کند که يکی از مهمترين نیازها همان نیاز جنسی است و به همین دلیل بشر همیشه برای بر قراری جنسی با ديگری نیازمند است که به خود بباوراند که اين رابطه جنسی و اين شهوت بواسطه عشق است که پديد آمده است. بسیار جالب است که بدانیم حتی فواحش که تن خود را به معرض فروش می گذارند برای بر قراری رابطه جنسی با مردان نیازمند اين هستند که از آنان سخنان عاشقانه و محبت
آمیز بشنوند و در لحظات انجام اين رابطه به خود تلقین کنند که اين رابطه جنسی تنها بواسطه عشق ايجاد شده است. شايد در هیچ زمانی مانند امروز ما شاهد ادعای عشقی اينچنین فراگیر نبوده ايم. گويی بشر برای انجام هر گناه و عمل خطايی تنها بواسطه عشق است که می تواند آن را برای خود موجه کند حتی اگر آن کار جنايت و يا زنا و يا دزدی باشد. هر بشری هر گاه می خواهد گناهی از خود را موجه کند و حتی آن را قداست بخشد متوسل به عشق می شود برای اثبات اين حقیقت کافی است سری به زندانها بزنیم و در باب علت گناه و عمل خطا از آنان سوال کنیم بدون شک تمامی آنان يک صدا خواهند گفت که علت اين گناه، عشق بوده است. عشق قدرتی الهی است که از جانب خداوند به بشر داده می شود تا وی اين توانايی را بیابد که از دنیويت وجودش فرا رفته و به سمت معنويت گام نهد. اما چگونه می شود که بشر اين قدرت الهی را صرف تباهی خود می سازد؟
عشق به ديگری بی دلیل ترين واقعه ای است که در طول زندگی يک بشر اتفاق می افتد. گرچه هر فردی تلاش می کند که اين عشق را به فهم ذهنی خود بکشاند و برای آن دلايل عقل پسند بیابد. اما در طول تجربه عشق، بارها و بارها اين دلايل پوچ می شود تا به وی ثابت کند که او عاشق شده است چون عاشق شده است: آفتاب دلیل آفتاب. تا زمانی که زندگی بشر تنها بر اساس ارضاء غرايز کور حیوانی خود مانند خوردن، خوابیدن، تفريح، جماع کردن و.. . باشد وی پا به انسانیت ننهاده و خداوند با گذاردن عشقی در دل بشر به وی اين قدرت را میدهد تا بسوی انسانیت گام نهد. تمامی پیامبران در طول تاريخ آمدند تا بشر را دعوت به دوست داشتن خداوند کنند اما دوست داشتن موجودی که نیست يا بهتر بگوئیم برای بشر قابل دستر نیست به اين معنا که نه ديده می شود و نه شنیده می شود کار ساده ای نیست. پیامبران به ما گفتند تنها در دوست داشتن خداوند است که به احساس وجودی جاودانه خواهیم رسید. احساس وجودی که همان بهشت وعده داده شده از جانب انبیاء می باشد و پايان دهنده تمامی بی قراری های بشر است اما بشر تا زمانی که در دنیا زندگی می کند چاره ای ندارد تا برای رسیدن به اين غايت از عشق، از عشق های دنیوی و خاکی خود آغاز کند. تمامی احکامی که از جانب خداوند و توسط پیامبران در طول تاريخ برای بشر آورده شد احکامی بود که به بشر می آموخت که چگونه بايد عشق های زمینی و دنیوی خود را رشد دهد. بنابراين تعالیم انبیاء همان تعالیم آداب عشق است: عشق به خودرن، عشق به خوابیدن، عشق به جنس مخالف، عشق به طبیعت، عشق به هنر، عشق به علم، عشق به ايده و فکری و …. . امر اول تمامی اين تعالیم، تقوا و خويشتن داری است و اينکه چگونه انسان بواسطه تعهد و وفا، عشق را در درون خود پاسداری و آبیاری کند. اين را می دانیم که بسیاری از احکام دين، آداب بین زن و مرد است. اينکه زن و مرد بواسطه عهدی که با هم می بندند چگونه می توانند محبت و تفاهم را بین خود رشد و فزونی بخشند. عشق های الهی همه حاصل عشق های زمینی است. عشق به دنیا در تضاد عشق به خداوند نمی باشد بلکه مقدمه آن است. بشر به میزانی که آداب عشق زمینی را رعايت می کند به عشق الهی در خود خواهد رسید. کسانی که تصور می کنند برای رسیدن به عشق به خداوند
بايد از دنیا انزجار جويند و رياضت پیشه کنند سخت در اشتباهند. عشق به خداوند همان عشق به زندگی است اما اين عشق بايد حراست شود و اين حراست تنها بواسطه رعايت آداب عشق که همان آداب دين است میسر و ممکن خواهد شد. تمامی عشق های غريزی و نفسانی بشر که نشأت گرفته از نیازهای پايین تنه و بالا تنه است میل به تملک و سلطه دارد و همین امر است که عشق را به نفرت مبدل می کند. کسانی که به ايده و اعتقادی در خود عشق می ورزند و برای محقق کردن ايده خود، کل زندگی خود را هزينه می کنند تنها برای اينکه ديگران را تحت سلطه فکری گیرند يا کسانی که به ديگران محبت می کنند و تمامی
زندگی خود صرف خدمت و محبت به ديگران می کنند تنها برای اينکه برتری و عظمت خود را به ديگران اثبات کنند و… خیلی زود با عشق خود به بن بست می رسند و عشقشان مبدل به نفرت خواهد شد. بشر به میزانی که با سلطه گری و تملک خواهی نفس خود جهاد کند و ديگران را دوست داشته باشد فقط بخاطر خودشان و نه برای ارضای نیازی از خود، خواهد توانست عشق را در خود رشد دهد. بشر به میزانی که فراموش می کند عشقی که در دل او نهاده شده يک موهبت و داده الهی است و عشق را امری از آن خود می داند در قبال معشوق دچار احساس منت و تکبر و توقع و لذا احساس تملک خواهد شد. بطور مثال: عشق مادر به فرزند، موهبتی از جانب خداوند است حال مادرانی که محبت و عشق خود به فرزند
را تبديل به منتی می کنند و در قبال آن دچار توقعاتی از فرزند می گردند و خواستار تملک بر تن و روح فرزندشان می شوند اين عشق را در خود نابود ساخته و به نفرت تبديل می کنند ما امروزه شاهد مادران زيادی هستیم که از فرزندان خود بیزارند. و يا عاشقی که عشق خود را به معشوق منت می نهد و خواهان تملک تن و روح معشوق است عشق را به نفرت مبدل می کند. عشق نور خداوند در دل بشر است و به همین دلیل همیشه عاشق دارای صفات خدايگونه است: تواضع، محبت، سخاوت، گذشت، آرام و … . خداوند نور خود را به دل عاشق می تاباند و عاشق نیز اين نور را به وجود معشوق بر می تاباند. و به میزانی
که عاشق و معشوق در قبال اين داده الهی، متعهدند و امیال و توقعات نفسانی خود را وارد آن نمی کنند و به يکديگر وفا دارند که اين وفا همان وفای به عشق است عشق باقی می ماند و رشد می کند اما هر چه اين قدرت الهی صرف تکبرات و سلطه گری و توقعات نفسانی شود تمامیتش بر باد می رود يعنی خداوند اين هديه خود را از رابطه ای بر می دارد و آنگاه است که کیه و نفرت بعنوان عذاب جايگزين خواهد شد. کسی که عاشق پول است و می خواهد بواسطه پول به ديگران سلطه بورزد و آنان را تحقیر کند، کسی که عاشق هنر است و می خواهد بواسطه آن بزرگی و عظمت خود را به ديگران اثبات کند کسی که عاشق علم
است و می خواهد بواسطه آن بر ديگران حکم راند…. و حتی کسی که عاشق اعتقادات دينی است تنها برای اينکه ديگران را تحقیر کند و بواسطه ابزار دين، بر آنان سلطه جويد و… همه و همه مواردی است که خداوند
عشق و قدرت بر خاسته از آن را از آنان می ستاند و همان محبوب را وسیله عذابی برای آنان می سازد.

دائرةالمعارف عرفانی جلد ۶ ص ۱۱۰

دو راز مگوی عشق

*روزی عاشقی از معشوق پرسید: چرا اينقدر نسبت به من کافر و متنفری؟ معشوق گفت: سه علت دارد اول اينکه تو به جای خدا مرا می پرستی و اين علت کفر دل من نسبت به توست چون صاحب دل خداست. دوم اينکه تو حتی مرا هم نمی پرستی بلکه می خواهی که من تو را بپرستم و اين علت نفرت من است و سوم اينکه تو فقط بدن مرا می پرستی آنهم کثیف ترين جاي را. پس تو هم کافری هم رياکار وهم احمق.
*از بابا آدم پرسیدم: آيا براستی موضوع مشاجره تو و ننه حوا چه بود که شما را از بهشت بیرون کردند؟ گفت در بهشت نوشته شده بود که: مشاجره ممنوع! و اين همان شجره ممنوعه بود که به آن مبتلا شديم و در فرار از آن به شجره پرستی (نژاد پرستی و بچه پرستی) پناه برديم.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۶ ص ۱۱۳

عشق چیست؟

عشق به زبان ساده همان نیاز ذاتی انسان به برقراری رابطه ای قلبی و روحانی و تمام عیار با يک انسان ديگر است. عشق همان راز گريز و نجات انسان از زندان تن خويشتن است، راه خروج روح از حبس تن است. راز خروج از خويشتن و ورود به ديگری است و ديگری را برجای خويشتن نشاندن و جانشین «خود» ساختن. اين همان راز خلقت انسان است که خداوند هم انسان را خلق کرد تا او را جانشین خود سازد. پس عشق همان قدرتی است که عالم و آدمیان را آفريد. پس عشق منشاٌ قدرت کن فیکون است. و امّا به زبانی دگر بايستی عشق را منشاٌ همه جنونها و مالیخولیای بشری دانست که خود را بجای ديگری و ديگری را بجای خود می گیرد. عشق همان راز از خود بیگانگی انسان و راز انسانیّت انسان است. پس در واقع همه حقوق و اصول و قوانین جهان هستی و عالم بشری از عشق است و آداب عشق محسوب می شود. دين خدا نیز تماماً آداب و حقوق اين واقعه است. انسان ذاتاً عاشق است چون انسان است. ولی اگر بواسطه معرفت، حقوق عشق را نشناسد و بواسطه تقوی، اين حقوق را رعايت نکند در اين جنون الهی ساقط و هلاک می شود که بقول
رسول اکرم (ص) «العشق کلّها آداب». اين عشق است که انسان را به بهشت و يا دوزخ میرساند، به مقام اعلی العلیین و يا درک اسفل السافلین می کشاند. و اين بستگی به میزان معرفت و تقوای انسان دارد. حق محوری عشق همان ايثار است و همه آداب دين خدا بر همین اساس قرار دارد. هر که اين حق را رعايت کرد به حق انسانی خود يعنی خلافت اللّهی میرسد و در غیر اينصورت خلیفه شیطان می شود. بدين ترتیب عشق به دو نوع متفاوت و بلکه متضاد تقسیم می شود: عشق ايثاری و عشق تصرّفی! عشق ايثاری همان راه هدايت است و عشق تصرّفی هم راه ضاللت. در میان همه عشق ها مثل عشق به انسانها، عشق به قدرت و ثروت و شهرت و رياست و شهوت و …. عالیترين عشق همان عشق به يک انسان ديگر است و عالیترين عشق نیز عشق به يک انسان مؤمن و صديق و عارف است که همان عشق عرفانی می باشد که صراط المستقیم هدايت است. ولی هیچکس از همان آغاز به چنین عشقی و معشوقی نمی رسد بلکه بمیزانی که در همان عشق های غريزی و مادّی، حقوق آنرا رعايت نمود و تقوی پیشه کرد بتدريج به عشق ها و معشوق های برتر میرسد که کمال عشق به يک عارف است که همان امام می باشد که تجلّی پروردگار است و اين عشق الهی می باشد و راه رسیدن انسان به ذات خويشتن است و مقام توحید که مقصود خدا از خلقت انسان می باشد. زيرا عشق به معنای تحويل دادن روح خود به ديگری است حال اگر اين ديگری در مقامی پست تر و يا پلید باشد پر واضح است که با آدمی چه می کند. پس واضح است که سرنوشت هرکسی منوط به معشوقهای اوست. در واقع آدمی معشوق و محبوب و مطلوب خود را می پرستد. و آدمی هر چیزی را که بپرستد همان می شود. بقول مولانا ، گر در طلب لقمه نانی، نانی! بنابراين پرستش پول و اتوموبیل و خانه و تکنولوژی و کلًا ماديات موجب سیاهی و ثقل و مرگ روحانی انسان می شود و دل را می میراند. و يا آنکه انسان پستی را می پرستد پست می شود. به همین دلیل عالیترين عشق ها، عشق به خداست و بهترين پرستش از آن اوست منتهی نه خدای خیال و هوی و هوس. به همین دلیل پرستش واقعی خدا جز در عشق به يک انسان عارف و خداپرست ممکن نیست. چون آدمی به هر حال عاشق جمال است و هرگز عشق به
خیال ممکن نیست و لذا عشق به خدای خیالی توهّم و خود- فريبی است. به همین دلیل در دين اسلام عشق و سلام و صلوات بر جمال محمّد، يکی از عالیترين عبادات تلقی می شود و نیز عشق به جمال امام و مخلصین. زيرا مخلصین مظهرِ جمال کمال حق هستند و اين جمال پرستی موجب دريافت کمالات آن صاحب جمال می شود. زيرا جمال هر کسی همان صورت کمالات اوست. «هیچ چیزی در سیرت نیست الّا اينکه در صورت آشکار است .» علی (ع)
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۶ ص ۱۱۹

آیا عشق دروغ است؟

بسیاری از مردمان نهايتاً به اين باور میرسند که عشق تماماً توهّم و جنون و دروغ است. چرا؟ عشق يک لطف و هديه الهی به انسان است تا بتواند با محبت و عزّت و رحمت زندگی کند. و اين امانت الهی در قلوب انسانها دارای حقّی است که اگر ادا نشود از دست می رود و آنگاه اين باور ناحق پیدا می شود که گوئی عشق از همان آغاز دروغی بیش نبوده است. و امّا حق عشق چیست؟ عاشق و معشوق هر يک دارای حقوقی هستند که بايستی متقابلًا رعايت شود. عشق از دل عاشق به معشوق می رسد. يکی از بزرگترين خطری که عاشق را تهديد می کند اينست که خود را خالق و صاحب عشق می پندارد و لذا به معشوق منّت می نهد و عشق را مبدّل به تجارت می سازد و تلاش می کند که تن و روح و اراده معشوق را تصاحب کند. اين بزرگترين ناحقی درباره عشق از جانب عاشق است. و امّا بزرگترين ناحقی معشوق اينست که خودش را قابل پرستش می پندارد و عاشق را به پرستش بی چون
و چرای خود می کشاند. يعنی معشوق درک نمی کند که وجود او بخودی خود مطلقاً قابل پرستش نیست بلکه اين از لطف الهی است که وی را در دل عاشق تا اين حد عزيز نموده است و عاشق را مبدّل به مريد و خدمتگزاری بی مزد و منّت ساخته است. اگر معشوق اين حقیقت را درک و تصديق نکند و متقابلًا به محبت و ايثار عاشق پاسخ ندهد و فقط مصرف کننده ای با ناز و عشوه باشد بزودی اين عشق را از دست میدهد و نهايتاً به اين باور میرسد که عشق از همان آغاز فريبی بیش نبوده است. يکی ديگر از علل تباهی عشق آنست که عاشق توقّع می يابد که معشوق هم بايستی همچون خودش وی را دوست بدارد و اين امری محال است. تصوّر عشق دو جانبه تصوری خطاست الّا در انسانهای عارف و کامل. عاشق، معشوق را همچون خدا می پرستد و معشوق هم بايستی اين عشق را قدر شناسد و ارج نهد و خدمت کند و توقعات نا حق و خلاف عقل و دين از عاشق نداشته باشد و او را مريد نمايد. بايد بدانیم که عشق ، بستر رشد دين و اخلاق و معرفت است و اگر از قلمرو تقوا خارج شود مبدّل به آتش سوزان و ديوانه کننده می گردد و هر دو را به کفر و فساد می کشاند. از عشق، آدمی يا بخدا میرسد و يا به شیطان. يا به بهشت می رسد و يا به جهنّم. بواسطه عشق است که آدمی براستی ره صد ساله را در هر سو، يک شبه طی می کند که يا به عرفان می رسد و يا به جنون. همه انبیاء و اولیاء و عرفای بزرگ تاريخ از يک عشق زمینی به عشق الهی رسیده اند. و همه تباه شدگان و دوزخیان روی زمین نیز از يک عشق زمینی که حق را ادا نکردند به جهنّم مبتلا شده اند بهشت و جهنّم دو محصول از برخورد انسان با عشق است. عشق همان خداست. «هر که عاشق شود و عفّت گزيند هرگاه که بمیرد شهید است» رسول اکرم (ص)
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۶ ص ۱۲۰

دوست: چاه سقوط یا قلّه عروج

در قرآن کريم حديثی بس عبرت انگیز آمده است که در دوزخ يکی از ديگری می پرسید که: ای بدبخت چه شد که تو هم به سرنوشت من مبتلا شدی؟ آن فرد می گويد: با انسان کذابی دوستی کردم و با همديگر سر از دوزخ در آورديم. آنگاه می فرمايد که در بهشت يکی از ديگری می پرسد که: ای سعادتمند چه شد که مثل من رستگار شدی؟ آن فرد می گويد: با انسان صديقی دوستی نمودم و با همديگر به بهشت رسیديم. اين حکمت قرآنی عین واقعیت تجربه بشری در قلمرو دوستی می باشد. براستی که سرنوشت هر کسی منوط
به دوست يا دوستان صمیمی اش می باشد. متأسفانه اکثر آدمها و مخصوصاً جوانان سعی می کنند تا دوستانشان هم رديف و بلکه پائین تر از خودشان باشند تا بتوانند در اين رابطه احساس برتری و سروری داشته باشند. و اين همان دوست يابی دوزخی است که موجب انحطاط می گردد و دال بر اين حقیقت است که فرد مطلقاً میل به رشد و تعالی ندارد بلکه فقط میل به سلطه دارد و لذا حتی استعدادهای خود را هم در چنین ارتباطی از ياد می برد و در سطح دوستان پست تر از خودش پائین می آيد زيرا مطلقاً نمی خواهد کسی هیچ عیب و کمبودی در او مشاهده کند زيرا آدمی فقط با ديدن نواقص خويش است که تلاش برای بهبود واصلاح خود می کند. علی (ع) می فرمايد: «دوست حقیقی تو کسی است که عیبهايت را در خفا به تو هديه کند.» دوستی هائی که در آن انتقاد و انتقادپذيری متقابل نباشد يک رابطه تخديری و گمراه کننده است و فقط جهل و ناتوانی ها تقويت و تشديد شده و تبديل به فخر می شوند. به همین دلیل در تعلیم و تربیت اسلامی، بهترين دوستی همانا رابطه و دوستی با يک پیر عارف و صديق است که مستمراً عیبهايت را به تو می نماياند و تو را ارتقا می دهد و به تو امکان غرّه شدن نمی دهد. انسان عاقل کسی است که دوستان را از کسانی برگزيند که از خودش عاقل تر و پاک تر و از هر حیث بهتر باشند. دوستی با همرديفان خود نیز موجب رکود و انقاد و غرور است و هیچ صفتی چون غرور موجب هلاکت آدمی نیست . اگر در زندگی خود نظر کنید هر چه بدبختی داريد از دوستی با انسانهای پست تر از خود داريد و هر چه خوشبختی داريد از دوستی با آدمهای برتر از خودتان داريد. فراموش نکنید آنکه در خفا به تو انتقاد نمی کند دوست تو نیست.
آنکه در حضورت به تو انتقاد نمی کند در غیبت تو، بد گويی تو را می کند.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۶ ص ۱۲۴

دوستی با دشمن

اصولًا دوستی در معنای حقیقی آن يعنی دوستی با دشمن. وگرنه بقول مسیح (ع) دوست داشتن کسانی که شما را دوست دارند تجارت است نه محبّت، پس اگر می خواهید اهل محبت خدا باشید دشمنان خود را دوست بداريد زيرا خداوند هم عدوترين مخلوق خود يعنی آدم را جانشین خود قرار داد که اشد عشق او به شقی ترين دشمن بود. يعنی همان کاری که ابلیس را سر لج آورد و به عداوت با خدا کشانید زيرا ابلیس نمی توانست عشق را درک کند زيرا آنرا غیر منطقی می دانست و لذا به جهنم رفت. و اينست که همه آدمهای منطقی و حسابی پیرو ابلیس هستند همه آنهائی که عشق را نمی پذيرند و طرد می کنند.
نخستین تمرين و تجربه دوستی با دشمن همانا دوستی با دشمنی است که نیازمندش هستی و آن دوستی با همسر است زيرا بقول قرآن زنان شما دشمن ايمان شما هستند يعنی دشمن آرامش و عزّت و اتکاء به نفس و شرافت و گوهره حیات جاويد و بهشت موعود. دوست داشتن همسر بدون زير پا نهادن ايمان. پس از پیروزی از اين نخستین تجربه غريزی نوبت دوستی با دشمنانی است که هیچ نیازی به آنها نداری ولی با اينحال دوستشان داری و هرگاه از تو طلب ياری نمودند ياريشان می کنی بی آنکه ا يمانت را بربايند و تو را ملعبه خود کنند.
بنابراين واضح است که معضله خیانت و خودفروشی به دشمن امری دگر است. آنکه دشمنان را دوست بدارد و حتی خدمتشان کند تازه دشمنی و کفر خود را نسبت به پروردگارش درک می کند و می يابد و بر آن فائق می آيد و با خداي که تنها دوست حقیقی است به دوستی می رسد.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۶ ص ۱۲۸

عشق پاک یعنی چه؟

عشقی خالص و محبت پاک يعنی کسی را برای خودش دوست داشتن: اين يک تعريف بسیار کلی و گنگ و بی محک است زيرا معلوم نیست که خود هر کسی چیست که آن خود را دوست داشته باشیم. آيا خود هر کسی را برای خودش دوست داشتن يعنی مريد امیال او بودن؟ اگر عشق خالص به اين معنا باشد دارای چه حق و ارزشی است؟ زيرا هر کسی آرزوئی جز اين ندارد که کسی را بیابد تا مريد خواسته هايش شود و همه امیال و آرزوهايش را برآورده نمايد. اين آرمان همه افراد بشری می باشد و منشأ همه تزوير و فريبکاريهاست پس نمی تواند امری بر حق باشد و بلکه ناحق ترين میل بشر می باشد. و لذا همه با هزاران نمايش و ترفند در صدد هستند که کسی را عاشق بر خود نمايند و برده امیال خود سازند و لذا ادعای عشق خود بخود برانگیزنده چنین توقعی در معشوق است که: اگر راست می گوئی چرا خواسته هايم را ارضاء نمی کنی و از من توقع داری؟ عشق مظهر اشد نیاز است و لذا مدعی عشق در واقع می گويد که: لطفاً بمن توجّه کن، مرا بپرست و امیالم را ارضاء نما و فقط تو می توانی مرا خوشبخت کنی! اين حرف دل عاشق است ولی معلوم نیست که در جريان چه مالیخولیا و واژگون سالاری روانی اين واقعیت وارونه می شود و لذا کل ماجرا عاشقی غرق در جنون و سوء تفاهمی فزاينده تا سر حد جنايت است و به عداوتی ابدی ختم می شود. اگر عاشق نیاز قلبی خودش را آنگونه که گفتیم بیان و عیان نمايد هرگز معشوقی به میان نمی آيد و بلافاصله همه می گريزند. عاشق که غرق در اشد نیاز است کل واقعیت روانی خودش را در نظر معشوق وارونه می کند و می گويد که: آمده ام تا تورا به محبت تمام وجودم خوشبخت کنم، من فرشته نجات و سعادت ابدی تو هستم …! اينست که معشوق را ديوانه می کند و به هزار سودای جنون آمیز مبتلا می سازد. در حالیکه هر يک طرف مقابل را مرید خود می پندارد يا می خواهد و او را يک طعمه و صیدی خارق العاده می پندارد تظاهر به ايثار می کند. اينست که در عشق جز جنون و مالیخولیا و توقعات حیرت آور و افکار پلید و عداوتهای پنهان و کینه های مخوف پديد نمی آيد. هر
يک از طرفین فرد مقابل را پرستنده و مريد بی چون و چرا و بی توقع از خود می خواهد ولی تظاهری کاملًا معکوس می نمايد. هر فردی عاشق بر پرستیده شدن خويش بواسطه ديگری است. هر کس می پرستد تا پرستیده شود: اينست کل ماجرای عشق! آدمی هیچ کاری نمی کند الا اينکه بواسطه کسی پرستیده می شود و اين ذات کفر بشر است زيرا فقط خدا لايق پرستش است. عشق پاک حاصل بی نیازی است و بی نیاز خداست و لذا فقط خداست که عاشق است و قابل پرست. پس عشق پاک نه تنها ممکن نیست بلکه عشق قلمرو بروز همه پلیديها و جنون و جنايات و مکرها و خیانت هاست الا عشق به خدا و پرستش او که آنهم معنای واضح و تعريف شده و محسوس دارد و انسان برای ارضای نیاز هايش خدا را می پرستد که آخرين و عا لیترين نیازها همانا حیات جاويد و بهشتی است. و کسی که خدا را بپرستد می تواند ديگران را بی توقع دوست بدارد زيرا بی نیاز شده است. و اما عشق بخدا مستلزم معرفت و شناخت يقین بخداست يعنی ايمان. و اما اين ايمان کافی نیست و برای محقق شدن نیازها بايستی از احکام خدا که همان اصول و موازين دين رسولان است اطاعت نمود. يعنی خداوند به نیازهای کسی پاسخگوست که از وی اطاعت عملی کند و نه اينکه فقط بواسطه نمازها بیانگر نیازهای خود باشد. نیازهايش را بگويد و راه و روش دينی در پی داشته باشد. و امّا حیات جاويد در اين دنیا حاصل دوستی و محبوبیت در نزد خداست و هر که از وی اطاعت کند طبق قول خودش مورد محبت او واقع می شود و لذا آن نیاز انسان به محبوبیت که او را به دريوزگی و مکر و مالیخولیائی بنام عشق مبتلا می کند در اين اطاعت برآورده می شود و چه بسا خداوند از نزد خودش انسان حق پرست و مخلصی را می فرستد تا از جانب او القای محبّت خود را به ديگران بنمايد و اين فرد همان امام يا پیر عرفانی است که مظهر محبت الهی می باشد. و او می تواند تو را برای سعادت و عزّت و جاودانگی ات دوست بدارد و خودت را دوست بدارد زيرا بواسطه اطاعت از خدا دارای هويت و خوديت حقیقی که همان ايمان است شده ای زيرا فقط خداست که خوداست و لذا «مؤمن» هم از اسماء خداست. و لذا يک امام و پیر معنوی، ايمان تو را که همان خوديت حقیقی توست دوست دارد و به ايمان تو خدمت می کند تا تو را به خدا برساند که
حق خود است. اين خود همانا منظر خداست. کسی که دارای خوديت پايدار و هويت روحانی نیست اصلًا خودی نیست که قابل دوست داشتن باشد و لذا عشق به چنین کسی همانا عشق به بوالهوسی و جنون است و لذا چنین عشقی جز به غول شدن نفس اماره و ديوانگی نمی انجامد و اين عاقبت همه عشقهای عاری از ايمان و معرفت است که معشوق را به بلعیدن و نابود سازی عاشق می کشاند و عاشق را به نفرت.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۶ ص ۱۳۳

معمای عشق دوجانبه

بسیاری بر اين باورند که عشق دو جانبه ذاتاً امری محال است در غیر اينصورت ديگر عشق نیست بلکه معامله است. ولی درستی چنین باوری بهر حال حتّی برای داعیانش هم مشکلی را حل نکرده و اتفاقاً بیش از سائرين در عطش عشق دو جانبه هستند. هر عاشقی، عشقی جز عشق متقابل معشوق خود ندارد و عشق اصلًا يعنی همین و بس. و کل راز ناکامی و تراژدی عشق بشر همین است. گوئی که عشق در اين جهان پاسخی مثبت ندارد و همواره طرد و لعن و متهم شده و مورد خیانت واقع می شود. گوئی که عشق، دشمنی شقی تر از
خود معشوق ندارد. گوئی که برای انسان گناهی برتر از عاشق بودن نیست هر چند که عاشق شدن امری ارادی نیست و بلکه شديدترين و کاملترين جبرهاست زيرا کل وجود عاشق را در بر می گیرد و به وجود معشوق می بندد و اسیر او می سازد. و اينکه معشوق ذاتاً کافر است و کفر او هم دقیقاً رابطه مستقیم با شدت عشق عاشق دارد. گوئی که عشق همان برون افکنی ذات کفر بشر است. و امّا به تجربه می دانیم که مخلص ترين و شديد ترين عاشقان تاريخ همانا مؤمنان بوده اند. بسیاری از عارفان بر اين باورند که مؤمن يعنی عاشق و همه عاشقان مؤمنانند و بالعکس. اين نیز با امر قبلی موافقت دارد زيرا ايمان انسان در قلمرو برون افکنی کفرش پاک و ناب می گردد. از آنجا که مؤمن، يکتا پرست است و لذا کل علائق دنیوی اش در عشق به وجود يک نفر متمرکز و برون افکنی می شود و بدين طريق وجود معشوق به مثابه عصاره دنیا مأمور است تا مؤمنین را ناکام کرده و به او خیانت کند تا ايمان پاک شده و جز خدا باقی نماند. و امّا در طول تاريخ گهگاهی عشق دو جانبه رخ نموده است که موجب نقطه عطفی در تاريخ بشر بوده است و آن عشق دو جانبه در وجود اولیای خدا بوده است. مثل عشق ابراهیم و هاجر، عشق مسیح و مريم مجدلیه، محمد و خديجه، علی و فاطمه و امثالهم. و نیز عشق های غیر جنسی مثل عشق محمد و علی، علی و سلمان، مولوی و شمس و غیره. عشق دو جانبه تجلّی بهشت زمین است و هر عشقی دو جانبه دربی از دربهای جنّت است و لذا موجب تغیری عظیم در سرنوشت بشر بوده است.
در قرآن کريم بزرگترين اجر اهل ايمان همانا عشق دو جانبه است که بزرگترين آرمان ذاتی انسان بر روی زمین است. لذا عشق دو جانبه بر روی زمین درب آخرت و مدخلی بر جهان ماوراء طبیعت و مکاشفات روحانی است و اجر اخلاص در دين در همین دنیا می باشد بمصداق «براستی که متّقین در جنات نعیم هستند» اکثر جوانان بواسطه پاکی اين دوران قبل از عرصه تقوا چند صباحی عشق دو جانبه غريزی را تجربه می کنند ولی بسرعت بواسطه جهل به فسق و تباهی می کشد و نابود می گردد. اين عشق غریزی مصداق عشق ازلی آدم و حوا در بهشت است که پايان می يابد. ولی عشق و جنّت اخروی و ابدی فقط از آن مخلصین در دين و معرفت است و اجر اخلاص و توحید می باشد. عشق يکطرفه بمانند انگشتر سلیمان بدست شیطان است. ولی عاشقان بايد بدانند که معشوق مأمور و معذور
است. او بايد عاشقان را نابود کند و می کند. و سپس نوبت معشوق است.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۶ ص ۱۳۶

مقام دوست داشتن

دوست داشتن، عالیترين مقام وجودی انسان در جهان است که بتواند بی غل و غش و بی هیچ سبب و نفعی جهان و جهانیان را دوست بدارد. آنان که تمام وجودشان بخل و نفرت نسبت به عالم و عالمیان است و از اين بابت در جنگی بی امان و ناخواسته و در حال استهلاک هستند، بهتر اين مقام بهشتی را درک می کنند که چه عزّت و لطفی عظیم است که آدمی خلقت خداوند را دوست بدارد. بی ترديد اين دوست داشتن معلول دوستی خداست. اگر کسی تو را دوست بدارد فرزندان تو را هم دوست می دارد و هرچه که از تو تراوش کند. پس اين مقام دوستی با خداست که مقام ولايت يا امامت هم نامیده می شود. عاشق بودن امری کاملًا خصوصی و منحصر به يک فرد است که اساساً غريزی است و آدمی در جريان
کاملًا کور و کر می باشد و غايتی هم جز نفرت و انتقام ندارد. ولی دوست داشتن امری بکلی دگر است که واقعه ای وجودی و عارفانه و جهانی است و اجر خدمت خالصانه و بی مزد و منّت مؤمن به مردمان است و لذا مقام ولايت در غايت رسالت پديد می آيد. و هر مؤمنی يک رسول است و می تواند در خدمت به خلق خدا به مقام دوست داشتن برسد. و امّا وظیفه ديگران در قبال اين دوستان خدا و اولیای خلق چیست؟ علی (ع) می فرمايد که: «درک و دريافت ولايت و محبت ما جز از عهده پیامبران بزرگ و ملائک مقرّب و مؤمنان مخلص بر نمی آيد». آنچه که اکثر مردمان را به عداوت خونین با اولیای خدا میرساند همین عدم درک و دريافت و هضم و جذب محبت خالصانه است. اين مردم جز در اطاعت خالصانه و خدمت به اولیای خدا در جهت دين امکان درک و هضم محبت آنان را ندارند و در غیر اينصورت به جنون و جنايت می رسند.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۶ ص ۱۴۶

عشق یا «عذاب الله»

در قرآن کريم در ماجرای خلقت آدم می خوانیم که خداوند بواسطه ابلیس کل بشريّت را بر دوزخی وارد می کند. و نیز بیش از هشتاد نوع عذاب را در قرآن شاهديم که بر بندگانش مقرر کرده است. و امّا از میان همه اين عذابها عذابی داريم بنام «عذاب الله». آيا اين چه نوع عذابی است؟ عذابی که خود خداوند بدست خويش و با وجود خودش و با حضور خودش بنده ای را عذاب می کند. اين همان عشق است. هر که عاشق می شود به عذاب الله مبتلا شده است يعنی خداوند در دلش حضور يافته است و از چشم دلش بر خلايق می نگرد و صاحبش را عاشق می کند. و از طريق اين عشق صاحبش را (عاشق را) فدای ديگران و
قربانی و فنای ديگران می کند. خداوند عاشق هر که باشد در وجودش حاضر شده و با او چنین می کند و نیز به معشوق ها امر می کند که جملگی به وی خیانت کنند و نابودش سازند و از حیات و هستی اش سیر و بیزار کنند تا اين عاشق به جستجوی خدا بپردازد و عاشق بر خدا شود و خدا را معشوق خود نمايد و به غیر از خدا دل نبندد. خداوند آخرين معشوق چنین عاشقی است و در اين آخرين عشق است که وصال ممکن می شود و لاغیر. و
اين مصداق آن حديث است که: «هر که بر خدا عاشق شود خداوند او را به قتل می رساند و خودش ديه او می شود». عشق يعنی عشق به ضد خويشتن. و خداوند عاشق ازلی است که بعنوان مظهر وجود عاشق بر عدم شد و هستی اش را به عدم بخشید و آدم شد و آدم را جانشین خود ساخت. و اينک آدم نیز عاشق بر ضد خويش يعنی عاشق بر عدم خويش است. و لذا عشق حقیقی همانا عشق به فناست. و خدا هم مظهر فناست. پس عشق حقیقی و کامل همان عشق بخداست که از پس عشق های ناکام به غیر خدا پديد می آيد. پس ذات
طبیعی و بر حق عشق، فنای در معشوق و فدای معشوق شدن است و خیانت معشوق به عاشق تا آنگاه که عاشق به حقّ يعنی خداوند برسد. و امّا عشق، عذاب چه گناهی است؟
پر واضح است که عذاب گناه وجود داشتن است: گناه بودن! بودن و وجود داشتن يک احساس محض و مطلق است: احساس وجود! و هر چه که در انسانی احساس وجود شديدتر و عمیق تر باشد آن انسان عاشق تر است تا از وجود خود بگذرد و لايق همان شود که در ازل و ذاتاً بوده است يعنی عدم! و اينست که عشق مترادف با ايثار است: ايثار وجود! و لذا يک عاشق همواره عاشق بر بی وجودترين انسانها می شود. عشق در يک کلام بمعنای عشق وجود به عدم است و لذا عشق همانا مقام خداوند است که از وجود به عدم هستی بخشیده است و آدم محصول اين عشق است که کافرترين موجودات است نسبت به عاشق يعنی خداوند و هر عاشق ديگری. لذا معشوق ذاتاً کافر است همانطور که عدم، کافر است و با هستی در انکار و جنگ است و اين بخل و عداوت معشوق نسبت به عاشق است. معشوق تا عاشق خود را نابود و هیچ نسازد راضی نمی شود و آنگاه که هستی عاشق را می يابد و احساس وجود می کند و اينک نوبت عاشقی اوست. ماجرای عشق شیخ صنعان به آن دخترک کافر يک نمونه اسطوره ای بس قابل تأمل است. همه مردان بزرگ تاريخ محصول چنین عشقی بوده اند و نیز انگشت شمار زنان بزرگ تاريخ هم معشوق مردان بزرگ بوده اند. داستان عشق، قمار هستی است. و لذا عاشقان همانا عاشقان فنايند. يعنی عاشق خدا که ذات فناست و هستی اش را به انسان بخشیده است. هر که اين هستی اش را بخدا باز پس دهد مظهر حقّ و جلال و جمال پروردگار می شود يعنی لایق هستی و
هستی دار حقیقی می شود. يعنی خداوند را به هستی آشکار می کند و اينست مقصود عشق!
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۶ ص ۱۴۶

(فلسفه کینه عاشقانه)
محبّت و فقدان آن

کینه و انتقامهای ريشه ای و بلند مدت همواره يک صفت معشوقانه است آنگاه که بهر دلیلی ديگر محبتی مورد نیاز يا توقع را از عاشق خود نمی يابد. پس کینه و انتقام بازتاب فقدان محبت است. اين فقدان يا علت از بین رفتن عشق و محبت و دوستی در فرد دوست دارنده است و يا اينکه فرد محبوب قدرت دريافت محبت را از دست داده است. مثلًا والدين بالاخره تا دم مرگ غريزتاً فرزندان خود را دوست دارند ولی فرزندان در مرحله ای از
عمرشان قدرت دريافت محبت والدين را از دست می دهند. بهرحال در هر دو وضعیت هیچ تقصیر و گناهی بر فرد عاشق و فاعل محبت نیست زيرا اولًا فرد محبوب از برایش هیچ زحمت و هزينه ای نکرده و آنرا تولید ننموده است که طلبکار باشد و ثانیاً محبت يک امر ارادی نیست آنچه که ارادی است نه محبت قلبی بلکه يک نمايش به قصد فريب است. محبت قلبی يک وارده و لطف الهی بواسطه وجود يک فرد بر فرد ديگری می باشد. آنچه که موجب از دست رفتن محبت می شود عدم ادای حقوق آن است و ناسپاسی در قبال آن و طلبکاری و توقعات از هر نوعی. زيرا از محبت نمی توان توقعی غیر از محبت داشت مثلًا محبت بعلاوه ثروت. کسی که حقوق محبت را ادا نمی کند بتدريج در قبال آن دچار عقده و احساس حقارت هم می شود و در واقع از آن بیزار می شود و طبعاً آنرا از دست می دهد. چنین کسی محبت را مبدّل به حربه ای بر علیه اهل محبت می کند و نهايتاً محبت را لعن می کند. اين مسئله در رابطه بین والدين و فرزندان دارای يک سنت و قدمت تاريخی
است. ولی آنچه که معمولًا مبدّل به کینه ای در حد انتقام می شود محبت غیر غريزی و خارج از فامیل اسیت زيرا اين نوع محبت دارای اخلاص و مقامی برتر و انسانی تر است لذا ادای حقوقش هم واجب تر می باشد و عدم اين حقوق موجب قحطی و عذابی هولناکتر است که گاه معشوق را به جنون تا سرحد انتقام می کشاند گوئی که روح خود را از دست داده است زيرا واقعاً هم محبت است که موجب خلقت و هستی روحانی بشر است. هر چه محبتی عمیقتر و نابتر باشد فقدانش نابود کننده تر است و کینه حاصل از آن نیز همینطور است. کینه از عاشقان ناحق ترين کینه بشر است و لذا اين کینه موجب اشد جنون و تباهی در معشوق است. هر چند که اين کینه بالاخره معشوق را به محبت می کشاند. زيرا آدمهائی که شديداً محبوب کسی واقع می شوند معمولًا آدمهای سنگدلند و اين محبت از جانب خداست که از طرف عاشق بر معشوق وارد می شود تا دلی را زنده و نرم کند. معشوق اگر با ادای حقوق محبت، دل زنده نشود لاجرم در قلمرو قحطی محبت و کینه توزی دچار
سوختن دل می گردد و دلش نرم می شود. محبت بالاخره کار خودش را می کند يا از درب معرفت و ادب و انجام وظیفه که درب بهشت است و يا از درب کینه و عذاب که درب دوزخ است. از محبت بالاخره سنگ هم نرم می شود يا به نور معرفت و خدمت متقابل و يا در آتش عذاب کینه. معشوق يا عاشقش را مريد می شود تا دلش اهل محبت می گردد و يا با انکار و کبر و طلبکاريها به قحطی می افتد و در گرسنگی محبت و داغ فراق دلش می سوزد و از شقاوت خارج می شود و اهل می گردد.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۶ ص ۱۶۰

عشق و ایثار

تصوّرعامّه بشری بر اينست که ايثار محصول عشق است و هر عاشقی نسبت به محبوبش ايثار می کند و باید چنین کند. درحالیکه اين معادله کاملًا معکوس است. آيا مادر از فرط عشق به نوزاد خويش است که اينهمه خدمت می کند و از آسايش خود نسبت به او ايثار می کند؟ عامّه مادران و مخصوصاً مادران جوان از نوزاد خود بیزارند زيرا از آنها سلب آسايش می کند. مادران در سنین کهولت است که ممکن است که عاشق فرزندان خود شوند. اين عشق محصول خدمت و ايثاری است که در تمام عمر خود نسبت به فرزندان مبذول داشته اند. يعنی عشق و محبّت محصول خدمت و ايثار است و نه بالعکس. و اين اجر خداوند است زيرا انسان عاشق انسانی رستگار و ذاتاً بهشتی است و اينست که گفته شده که بهشت زير پای مادران است. همانطور که مادران مدرن به دلیل خودپرستی و گريز از مسئولیت خود در قبال فرزندان هرگز به چنین مقامی نمی رسند که همان مقام مادريت به لحاظ معنوی می باشد. انجام وظیفه و خدمت مولّد محبت است. همانطور که انسانی که در قلمرو دين و معرفت به خدايش خدمت می کند و عبادت می نمايد بتدريج به قلمرو محبت الهی وارد می شود که قلمرو عزّت و لطف و عزّت روح است. آنانکه از وظیفه و خدمت می گريزند و حاضر به از خود گذشتگی نیستند هرگز عشق و محبّت را درک نمی کنند يعنی از بهشت روح بیگانه اند و از قلمرو معنويّت بری می باشند. عشق قلمرو بی نیازی روح و عزّت نفس می باشد که محصول خدمت و انجام وظیفه بی مزد و منّت است.
همانطور که عشق و محبت به مثابه حیات و تعالی دل و محصول خدمت خالصانه است شقاوت و سنگدلی هم محصول گريز از خدمت و مسئولیت نسبت به ديگران می باشد. عشق همان حیات روحانی است و شقاوت هم مرگ روح می باشد.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۶ ص ۱۶۲

عشق، ماقبل و مابعد آن

آدمی تا قبل از تجربه يک رابطه عاشقانه به لحاظ هويت باطنی يک جانور شديد است. و در قلمرو روابط بیرونی هم موجودی اسیر عرف و عادات و قوانین و جبرها. و با عشق به قلمرو ارزشهای فطری وارد شده و برای نخستین بار صاحب اراده مختار و خلاق می گردد و در حیات اجتماعی نیز موجودی انقلابی می شود و می تواند پای بر بسیاری از جبرها بنهد و سرنوشت جديدی را برای خود رقم زند که منحصر بفرد خود اوست. لذا عشق عرصه هويت و انتخاب فردی است. فقط در عشق است که انسان با معنا و گوهره انتخاب در دل خود آشنا می شود زيرا عشق قلمرو حیات روحانی است. از عشق است که درب بهشت و دوزخ گشوده می شود. عاشق و معشوق هر چند که تحت الشعاع يک واقعه و نور واحدی قرار دارند ولی هر يک جهان و هويت مختص بخود را دارا می باشند که بسیار متفاوت و بلکه متضاد است. عاشق در مقام خالق است و معشوق هم در جايگاه مخلوق واقع شده است. و لذا هر يک عاقبتی مختص بخودش را دارد. رسالت عاشق تماماً از خود گذشتن بی مزد و منّت است و رسالت معشوق هم تماماً خود را يافتن توأم با شکر و ارادت است. هستی نوين معشوق همان هستی ايثارگرانه عاشق است. آفت و مرض مربوط به عاشق چیزی جز طلب مزد و منت نهادن نیست و آفت و مرض معشوق هم همانا احساس غرور و طلبکاری و سوءاستفاده از محبت و ايثار عاشق است. ولی کجاست عاشق و معشوقی که از اين امراض مبرا باشند. و لذا عمر عشق بر روی زمین کوتاه است. و بعد برزخ بی عشقی آغاز می شود که اگر عرصه کسب معرفت و توبه از کفران عشق نباشد بدون شک به دوزخ تباهی و فسق می انجامد و به جبر تزکیه حاصل می گردد. بهرحال آنکه عاشق نشده باشد
انسانیت را در نیافته است.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۶ ص ۱۶۳

محک محبّت چیست؟

عصر جديد عصر بازار عشق و محبت است و بدين لحاظ همه جنگهای اين دوران از عرصه خانواده تا جامعه و حکومتها و ايدئولوژيها بر سر همین کالاست و اثبات اين ادعا که: چه کسی عاشق تر است! مثلًا حتی شاهديم که تجاوز نظامی آمريکا به عراق هم يک فلسفه عاشقانه دارد و نشانه عشق به آزادی مردم عراق است و اثبات اين عشق. خداوند در قرآن کريم محک چنان خدشه ناپذيری از عشق و دوستی و محبت بدست داده که ماهیت هر ادعای دروغینی در اين باب را رسوا می سازد. می فرمايد: آنکه ادعای دوست داشتن کسی را دارد اگر اين ادعا راست باشد حتماً خداوند را بسیار شديدتر دوست می دارد. کمترين نشانه محبت به خدا همانا کمّ و کیف به ياد آوردن خدا در زندگی روزمره است و نگرانی از تخطی نمودن از احکام او می باشد. اين امر درست مثل رابطه هر عاشقی با معشوق است. پس اگر ما مدعی هستیم که مثلًا عزيزان خود را دوست می داريم پس بايستی خدا را نیز بسیار بیشتر از آن عزيزان به ياد و در نظر داشته باشیم و نگران رضايت او از خود باشیم و لذا در احوال و اعمال روزمره خود شاهد و ناظر باشیم. آيا چنین نیست؟ از اين محک الهی بوضوح درک می شود که اگر ما عاشق خدا باشیم می توانیم سائر انسانها را هم کمابیش دوست بداريم. ولی اگر خدا را کمی دوست بداريم می توانیم سائر انسانها را لااقل دشمن نداريم و به همه بخل نورزيم. ولی اگر از خدا بیگانه باشیم مسلماً تاب تحمل حتی نزديکترين نزديکان خود را نداريم. و اما اگر خدا را منکر بوده و با او بواسطه جنگ با احکام ستیزه کنیم آنگاه حتی عزيزترين کسان خود را نیز دشمن خود خواهیم يافت و تحمل هیچکسی را نخواهیم داشت. اما اگر مسلمان و معتقد به قرآن نباشیم به گونۀ دگر حقانیّت اين آيه قابل اثبات است: دوست داشتن کسی به اين معنا که او را فقط برای خود خودش بخواهیم و عاشق سعادت و عزت جاودانه او باشیم و او را برای مقاصد و هوسهای خود نخواهیم بدان معناست که روح او را دوست بداريم و نه خواص جسمانی و رفتاری او
را و سائر فوايدی که از او برای ما حاصل می آيد. در تعريف منطقی عشق و دوست داشتن اين توصیف خدشه ناپذير و برحق است و تنها تعريفی است که عشق را از سلطه گری و آدمخواری تفکیک می کند و از احساس مالکییت تمیز می دهد. يعنی دوست داشتن کسی به معنای واقعی همان دوست داشتن روح و ذات و هويت جاودانه و ماورای طبیعی اوست. پس بايید به اين معانی باوری قلبی و شديد داشته باشیم تا بتوانیم روح آن محبوب را درک و احساس کنیم و اين همان درک و تصديق خدا در بشر است و اساس ايمان به عالم غیب و حیات جاودانه است زيرا روح انسان از روح خداست همانطور که طبق احاديث قدسی صورت انسان نیز از جمال اوست. پس اگر چنین است بايستی طبعاً خدا را بعنوان منشاء روح و حیات بشری خیلی بیشتر از آن جسم فانی محبوب دوست بداريم تا بتوانیم او را برای خودش دوست بداريم و نه خواص گذرای دنیوی اش را. پس اصلًا ادعای عشق و محبت و دوستی ذاتاً برخاسته از ايمان شديد به خداست و انسان غیر مؤمن قادر به دوست داشتن هیچکس نیست حتی فرزندان و حتی خودش. پس کافران و منکرين دين خدا را با محبت کاری نیست زيرا برای عشق و دوستی دل بايستی زنده به روح و جاودانگی باشد و اين مفاهیم را با خود داشته باشد. پس از اين لحاظ کافر به معنای انسانی قسی القلب و مرده دل است که تمام علايق و عواطف او نیز چیزی جز احساس مالکیت و نفس پرستی نمی باشد و لذا همسر و فرزندان و خاندان چنین فردی از دعوی
عشق و دوستی او جز احساس ستم و زور و تزوير ندارند. و اما طبق کلام قرآن و همچنین تجربه عقلانی بشر ايمان و محبت به خدا در ايمان و محبت به رسولان و
مؤمنان و پیروی از احکام آشکار می شود که در اين باره دهها آيه و حديث وجود دارد. در کلام آخر کسی که انبیاء و اولیاء و مؤمنان زنده را در جامعه دوست نمی دارد و انسانی تبهکار است اصولًا دلش مرده و امکان محبت و مهرورزی به هیچکسی را ندارد. به لحاظ دگر محبت بزرگترين اجر خدا به بندگانی است که در مسیر فضائل اخلاقی و تقوا جهاد می کنند. زيرا انسانی که از همه کینه دارد و به همه بخل می ورزد شبانه روز در آتش است و جان می کند در واقع مقام محبت همان عرصه بهشت باطنی برای مؤمنان است.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۶ ص ۱۷۳

فلسفه عشق
(بودن یا نبودن)

آنچه که انسانیت نامیده می شود به همراه زير مجموعه هايش مثل ايمان، نیکی، سخاوت، محبت، گذشت، فضیلت، عصمت، معرفت، عدالت، صداقت، قناعت و… در يک کلام آن انسانی است که مظهر اراده به دوست داشتن باشد و بر اين اراده بماند تا به دوستی با خدايش برسد و عاقبت محبوب خداوند گردد که اين اجر ابدی انسان است اجری بدون توقع و حساب! و اما آنچه که رذالت و پلیدی و شیطنت و کفر و شقاوت و جنون و فساد و بی عصمتی و ريا و تجاوز و ستم و حرص و جنايت و غیره نامیده می شود که معرف انسانی دگر و متضاد با آن انسان حقیقی است در يک کلام انسانی است که مظهر اراده به دوست داشته شدن و محبوب بودن است. در حقیقت همه خیر و شر آدمی معلول اين دو اراده مذکور است: دوست داشتن يا دوست داشته شدن: عاشق بودن يا معشوق بودن: فاعل بودن یا مفعول بودن: مختار بودن يا مجبور بودن و … نهايتاً بودن يا نبودن! همه بدبختیهای ذلت بار و تباه کننده بشری حاصل تلاش برای محبوب شدن در نزد ديگران است و اين علت العلل دروغ، ريا و فريبکاری و پلیدی تا سرحد جنون و جنايت است. آنکه همه تلاشش برای دوست داشته شدن است بسوی کفر و ناپاکی و ضلالت می رود و خداوند علناً اعلان کرده است که چنین انسانی را دوست نمی دارد. يعنی نهايتاً نه تنها موفق نمی شود که احدی را دوست دارد و عاشق بر خودش سازد بلکه منفور خداوند هم می شود و اين دوزخ است ولیی انسانی که دوست داشتن را برگزيده است بدون آنکهه توجیه به اينکه چه حاصلی داشته باشد و اينکه آيا اين تلاش برایی دوست داشتن به منفوريت او می انجامد يا محبوبیت ولی خداوند می گويدد که اين انسان را دوست می دارد و اين همان بهشت است در دو عالم. آنکه هر کاری که می کند به اين نیت است که ديگران دوست بدارندد همواره ناکام است و ازز جهان و جهانیان به کینه و نفرت می رسد و اين زمینه جنون و جنايت است و نهايتاً می گويد که: دست من نمکک ندارد. درر واقع دست اين نوع آدمها حقیقتاً هم بی نمک است زيرا به قصد فريب قلوب به ديگران خدمت می کنند و اين
نابخشودنی ترين رياکاری هاست زيرا قلوب بشری متعلق به خداست و خانه خداست و به تصرف بشری در نخواهد آمد. پسس اين جنگ و مکر با خداست و لذا مورد نفرت خداست و نفرت خدا از بشر رانده شدن بشر بسوی آتش خشم اوست يعنی دوزخ. پس اراده به پرستیده شدن و محبوب بودن ذات کفر بشر است و منشأ همه صفات کافرانه و شرارت های بشری است و کفری جز اين نیست زيرا پرستیده شدن فقط از آن خداست و لايق اوست. ولی انسان مؤمن و خردمند سعی می کند تا دل خدا را بدست آورد يعنی دلش را برای خدا آماده سازد و وجودش میزبان خدا باشد. اين همان آيه مشهور است که: «ادعونی استجب لکم» يعنی دعوت کنید مرا تا بیايم! چنین انسانی بطرزی حیرت آور خودبخود محبوب مردمان هم واقع می شود بی آنکه حتی لزوماً برايشان کاری مستقیم انجام داده باشد. و اين اجر ديگری از جانب خداست که چنین انسانی چه بسا محبوب دشمنان خود واقع می شود علیرغم میل آنها. عاشق بودن بدون آنکه بخواهی معشوق شوی: اينست انسان! خدايگونگی انسان همان مقام عاشق بودن و دوست داشتن بی مزد و منت و هر انتظاری است. اين همان انسان بودن است. يعنی اراده به محبوب بودن نیز همان انسان نبودن و به تسخیر شیطان در آمدن است زيرا آرمان شیطان به تسخیر آوردن دل انسان است. پس محبوب شدن و دل ديگران را تسخیر کردن يک اراده شیطانی است و اصل شیطنت همین است و لاغیر. اين همان معنای ذاتی بودن و نبودن است برای موجودی بنام انسان. و اينست که زنانی که در اراده به محبوب بودن تا سر حد پرستیده شدن تلاش می کنند اسوه های شیطان مجسم می شوند و عاقبت هم به فجیع ترين سرنوشت ها مبتلا می گردند که ر وسپی گری در معنای وسیع و متنوع کلمه از جمله آنهاست. مردانی هم که در راستای چنین اراده ای زندگی می کنند مبتلا به زن صفتی شده و هويتی روسپی منشانه می يابند کیه ويژه مردان است. دوست داشتن بقصد دوست داشته شدن همان دوزخ رابطه زن و مرد است. رسوخ شیطان در قلوب انسان فقط و فقط و حاصل اراده به محبوب بودن و پرستیده شدن است و لاغیر. زيرا آدمی نهايتاً دل يا خانه خدا می شود يا خانه شیطان: خدايگونه بودن يا شیطان گونه بودن! به همین دلیل آمده که: «مردانی که از زنان پیروی می کنند از شیطان پیروی می کنند. «زيرا مرد به قصد تسخیر کردن دل زن و محبوب او شدن مريد اراده اش می گردد و اين تلاشی ذاتاً ابلیسی است و عین اطاعت از
ابلیس است که عاقبتی جز کینه و انتقام و خیانت ندارد. پس ای مرد هر گاه که عاشق شدی بگريز که اينست عشق بهشتی!! هیچ کینه و جنايتی نیست الا اينکه بطريقی مستقیم و غیر مستقیم حاصل اراده به محبوب شدن و ناکامی حاصل از اين اراده است. اين اراده ام الفساد امیال و احساسات بشری است. اين اراده خود دال بر حضور شیطان در نزد انسان است که بايد لعن گردد زيرا دل فقط خانه خداست و هر که غیر خدا بر آن در آيد آن دل به آتش کشیده می شود و دوزخ جز اين نیست دوزخی که امروزه عشق نامیده می شود و لذا جز جنون و جنايت هم عاقبتی ندارد چون دروغ است يعنی آدمی از عاشقیت ديوانه و جانی نمی شود بلکه از اراده به معشوق شدن و ناکامی حاصل از آنست ديوانه می گردد و دست به انتقام می زند. پس خود اين ادعا هم تا چه حد وارونه و مالیخولیائی و شیطانی است که آدمی میل به معشوق بودن و پرستیده شدن را عاشق بودن می نامد که غايت خودفريبی و جنون است يعنی آدمخواری و تسخیر دل و روح ديگران را عشق و ايثار می نامد. پس ذات اين ادعا بر دروغ و مکر و جنون است. ادعائی که امروزه موسوم به عشق
است اين عشق کافران است که مثل همه چیزهايشان وارونه و دروغ است. اين عشق ابلیس کبیر دوران ماست. کسی کهه می خواهد در نظر ديگران خوب و پاک و زيبا و مقید و بزرگ و مهم و برتر بنمايد مجبور به دروغ و ريا و فريبکاری است و اين هم علائم اراده به پرستیده شدن در نزد ديگران است و قلمرو ابلیس نفس است. تظاهر به عشق و پرستش ديگران می کند تا معشوق و معبود قرار گیرد. و تظاهر و دروغ محصولی جز دروغ و تظاهر ندارد و اين عاقبت جنون آمیز و نفرت انگیز روابط اجتماعی اين نوع انسان است که اکثراً چنین هستند. اين جوهره باطنی و آگاه و ناآگاه کفر بشر است. اين قلب کفر است. کفری با اسم مستعار «عشق» و ايثار که دعوی خدمت به مردم را دارد ولی نهايتاً به نفرت و انتقام از مردم می انجامد زيرا نیت آدمی بالاخره رسوا می شود که آيا هدف مردم پرستی بوده يا خودپرستی. از اين منظر مردم پرستی و مردم داری و آبرو بازی معنای ديگری از کفر و نعل وارونه خودپرستی است. کسی که بتواند در نزد خودش عزيز و محبوب و خوب باشد از اين دروغ بزرگ بی نیاز است که ديگران او را بپرستند و تصديق کنند. انسانی که بدون توجه به نظر و قضاوت مردم روی به احکام الهی و فضائل اخلاقی می کند و بر اساس صدق و عصمت و گذشت و محبت و درستکاری زندگی می کند در نزد خودش محبوب می شود و لذا از شیطان عشق و ايثار مصون می ماند. در حقیقت همه آدمهائی که به خودی خود و در خفا اهل گناه و رذالت و تبهکاری هستند در رابطه با ديگران دم از عشق و ايثار می زنند و مبتلا به اراده به پرستیده شدن و محبوب بودن می شوند و اين راه و رسم ضلالت و فلاکت و عداوت است. آنکه برای خدای نیکی می کند و آنکه بخاطر خلق نیکی می کند! اين دو نوع انسان مذکور است: انسان مؤمن و انسان کافر! و اما انسانهائی که برای خدا نیکی می کنند نیز دو نوع هستند: آنانکه خدا را در پشت بام آسمان و فقط در
حیات آخرت و قیامت فرض می کنند و آنانکه خدا را در خويشتن و در لحظه به لحظه حیات و هستی خود حاضر و ناظرر می بینند. آن خداپرستی آسمانی موجب نفاق و ريا و دوگانگی می شود و اعمال نیک به معنای حق حساب و رشوه ای به خدا محسوب می شود. اين نوع خداپرستی در آدمی هم باعث عبادت است و هم معصیت و فساد. و اين نفاق است که بمراتب بدتر از مردم پرستی محض است. اين منافقان در آن واحد با خدا تجارت می کنند و با مردم هم عشق بازی. فقط کسی می تواند در نزد خودش محبوب و بی نیاز از محبت خلق باشد که خدا را در باطن خويش شاهد بر خويش ببیند. فقط اينگونه است که انسان می تواند صادق باشد با خودش و با مردم. اين نوع انسان از محبت و خدمت به ديگران بخودی خود لذت می برد چه تأئید شود و چه تکذيب گردد. اين انسان در دل خويش محبوب است يعنی آن کسی است که خداوند دوست دارد و اينست که او را از محبت و پرستش مردم بی نیاز می کند يعنی از رياکاری و عشق بازی و نمايش ايثار بی نیاز می سازد. تا آدمی حضور خداوند را در خويشتن و همه اعمال و افکار و روابط خود درک نکند از دروغ و ريا گريزی ندارد و صادق نمی تواند بود نه با خود و نه با ديگران و نه با خدا. و اين مستلزم معرفت نفس و سیر و سلوکک عرفانی و خودشناسی الهی است. و اين تنها راه نجاتت انسان از دوزخی است که با نام عشق تقديس می شود. انسان تاا خدا را در خود پیدا نکند به جستجوی خود در نزد مردم است و اين علتت مردم پرستی منافقانه و
عشق بازيهای فاسقانه و همه عواقب فجیع آنست. اين تنها راه صدق به معنای اساس همه فضائل اخلاقی و دينی و انسانیی است. صدق راهی جز خدايابی در خويشتن ندارد. آنکه در نزد دلی محبوب باشد بدان معناست که خدا در دل اوست و او محبوب خداست و اينست راه صدق و محبت و رستگاری انسان و رهائی از شیطان عشق و ايثار.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۶ ص ۱۷۸

بهشت

عرفان و متافیزیک

برخی می پندارند که عرفان همان دريافتها و مشاهدات فوق منطقی و ماورای طبیعی است درحالیکه عرفان
اتفاقاً عین منطق و غایت عقلانیت در قلمرو عملی است و زندگی عرفانی یک زندگی مبتنی بر عقلانیت و
معرفت است درست بر خلاف عامه مردم که بندرت رفتار منطقی و عقلانی دارند.
ولی آنکه در اين قلمرو به غايت می رسد بر آستانه ماورای منطق و متافیزیک می رسد که سیرآغاز ادراک و
مشاهدات و تجربیات ماورای طبیعی است بنابراين متافیزيک از نتايج و علائم زندگی عرفانی است و حجتی بر حقانیت آن. ولی همواره یک انسان اهل معرفت تا به آخر بر اساس عقل زندگی می کند و امور ماورای
طبیعیی هم پشتوانه عقلانیت وتعمیق و اقتدار آن است و نه انحلال آن. زندگی عارفان بزرگ دال بر اين
ادعاست. بنابراين آنکه به نیت رسیدن به امور فوق منطقی و متافیزيکی روی به عرفان می کند از همان
نخست زندگی را بر ابطال عقل و منطق استوار کرده ولذا هرگز به علائم ماورای طبیعی نمی رسد و آنگاه
عرفان را انکار می کند که البته انکاری بر حق است زیرا آنچه را که او عرفان پنداشته بود عرفان نبود.
زندگی عقلائی به درک عشق می رسد و عشق هم ره به متافیزيک می گشايد. بنابراين مشاهدات عینی و
متافیزيکی محصول اعمال و حیات خردمندانه و عقلانی است و فقط عقلاء قادرند که دريافتی ماورای طبیعی داشته باشند و گرنه با نخستین مشاهدات غیبی همان عقل حسی خود را هم از دست می دهند. ماجراجوئی های ماورای طبیعی ربطی به عرفان ندارد و به شیادی و جنون و فساد می انجامد.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۶ ص ۹۲

اسلام شناسی اوشو برزخ بهشت تأویل قرآن تشیع جهنم حقیقت محمدی دسته‌بندی نشده شفاعت عرفان عرفان اسلامی عرفان حلقه کرامت کریشنامورتي ماورای طبیعت متافیزیک