بایگانی برای ‘جهنم’

* ای فرزند آدم و حوا!


می بینم که بواسطه صرف زقّوم (مسکن ھا) خون در رگھایت چون قیر ثقیل گردیده و از حرکت باز ایستاده است و صورت تو را سیاه کرده و نشانه دوزخ را از رخسارت آشکار نموده است و اینک مقام و صفت جھنمی خود را به بازار خود فروشی برده ای و بر بدنت تیغ می کشی و عدم جریان خون را به حساب کرامت خود می گذاری. چنین نیست. بلکه مردم را به ترحم می خوانی ولی مردم را نسبت به تو ترحمی نخواھد بود زیرا از وجودت جز شقاوت بر نمی تابد و مردم بر بدبختی تو تأسف ھم نمی خورند، کفاره ای می دھند و میروند.
کتاب جانشین خدا ص ۴۷، استاد علی اکبر خانجانی

پندی از استاد جهنم کرامت مسکن ها

* ای فرزند آدم و حوا!

آنگاه که یکی از مؤمنان مرا انکار نمودی روی بسوی دوزخ نمودی. و چون او را مورد تھمت و عداوت قرار دادی به درب دوزخ رسیدی. چون بر علیه او دست بکار شدی در دوزخی و می سوزی و نعره میزنی و دادرسی نمی یابی زیرا دادرسی را که بسوی تو فرستاده بودم خصومت نمودی.
کتاب جانشین خدا ص ۲۵، استاد علی اکبر خانجانی

انکار و تهمت پندی از استاد جهنم عذاب

* ای فرزند آدم و حوا!

چون مرا از رحمتھایم نشناختی از در قھر می آیم تا بشناسی. بیماری تو و خفت و خواری تو و درماندگی و زاری تو و بیکسی و بی یاری تو و فقارت و بیعاری تو جملگی منم. پس مرا باور کن تا از در لطف آیم. ورنه تو را بخودت وا می گذارم تا مسخره و دیوانه شوی. تو را بیھوده نیافریده ام تا بیھوده باشی.
جانشین خدا ص ۱۰، استاد علی اکبر خانجانی

امراض لاعلاج پندی از استاد جهنم عذاب فلسفه بیماری

صادق هدایت « بوف کورِ ِوجدان ملّي ما »

 

هدایت یک انسان به خود – آمده بی رهنما و بی امام است و لذا مؤمنی کافر است و بدین لحاظ عین نیچه آلمانی است. هدایت با عمر کوتاهش کل زمانه اش را در گستره جهان، دید و فهمید و غایت تراژیکش را به یقین دریافت و فاتحه این تمدن را پیشاپیش خواند و در داستان «س،گ،ل،ل» این فاجعه را پیشگویی کرد. هدایت جهانی ترین انسان ایرانی عصر خویش بود و هنوز هم هست. شمعی بود که بسیاری بر گردش جمع آمدند و بخود آمدند و نبوغهای خود را یافتند و دکانها گستردند و به نان و نوایی رسیدند ولی او خودر از این بازی مبرّا بود و از شرّ این یاران منافق گریخت و در پاریس ِتنهایی اش بدست خودش شهید شد و این سنّت عارفان بی امام و راه نایافته در کل تاریخ بوده است. اگر آثار و زندگی «لوکرتیوس» فیلسوف سده سوم قبل از میلاد در روم باستان را درک کنیم، هدایت را تجلّی دوباره او می یابیم که همچو او در سن چهل سالگی خودکشی کرد. در تفسیر خودکشی این پاکترین انسان دوران خودش فقط می توانیم این آیه از قرآن را تفسیر کنیم که «اگر خداوند به برخی از مؤمنان امر به خود-کشی کند اندکی از این امر اطاعت می کنند.» گاه انسان آنچنان تنهاست که حتی دشمنی هم ندارد که او را Read the rest of this entry »

آخرالزمان اگزیستانسیالیزم برزخ بهشت جهنم خودشناسی خودکشی دکتر علی شریعتی متافیزیک نیچه

روانشناسي لقاء الله

در قرآن کریم می خوانیم که در پایان جهان و روز قیامت کبری آنگاه که خداوند نقاب از چهره براندازد کافران می گویند که ای کاش هرگز آفریده نشده و خاک می بودیم. و آنگاه خود را با صورت در آتش دوزخ سرنگون می کنند. آیا براستی هرگز درباره این واقعه اندیشیده اید. آیا کافران یعنی منکران وجود خدا و قیامت کبری و لقا الله چرا چنین می گویند و چرا با «صورت» خود را در آتش می افکنند و از خود انتقام می ستانند. آیا در دیدار جمال پروردگار چه می بینند؟ به نظر ما طبق صدها حکمت و حدیث از علی (ع) که قیامت خود را برپا کرده بود و خداوند را دیدار می نمود آن جمال یگانه که در پایان جهان بر کل بشریت آشکار می شود برای هر کسی همان جمال Read the rest of this entry »

آدم و حوا جهنم حکمت خداشناسی خودشناسی عرفان عرفان اسلامی قیامت کرامت

جهنم ۳ (نار و نور علم)

برخی می پندارند آنچه که در کتب و مدارس تحصيل می شود علم است. اعم از دينی يا دنيوی. علم دارای دو تجّلی است: نور و سواد! سواد همانطور که از نقشش پيداست همان سياهی و ظلمت است. پس علم دارای دو وجه يا ماهيت و ظهور و بروز است: نوری و ظلماتی! با توجه به اين دو جنبه از علم است که احاديث متمادی که درباره علم از پيامبر و ائمه اطهار نقل می شود درک می گردد. در جائی گفته شده که: علم نور هدايت و شکافنده جهان است و در جائی دگر نقل شده که: علم، حجاب اکبر و عامل نفاق در دين و معرفت است. گوئی که دو ماهيت کاملًا متضاد از علم وجود دارد که يکی نوری و ديگری ضاله است. علم نوری و نور علم آن است که مولد معارف، حکمت ها و نظريه ها و مکاتب علمی و فلسفی و عرفانی و دينی است ولی علم ظلماتی همين محصولات مذکور علم نوری هستند. نور علم و علم نوری يک داده الهی و اجر جهاد انسان در عرصه دين و تقرب الی است يعنی اين علم از هيچ جائی جز محضر خداوند قابل حصول نيست. اين علم را علم حضوری يا علم لدنی يا علم من عندی (علم از نزد خود) هم ناميده اند که موجب هدايت و شکافنده پديده هاست و جهان را معرفی می کند. اين علم در هر موضوع و مرحله نهايتاً به معرفت حق می انجامد و طبع هدايتگر آن بدين دليل است. ولی محصولات اين علم که در مدارس و کتب تدريس می شود به مثابه سياهی و ظلمت است که مصرف کننده و پرستنده اش را دچار ثقل و سياهی دل و ذهن می سازد که خود مانع علم نوری است. و چه بسا به ضديت با دين و علمای راستين بر می خيزد همانگونه که امروزه اکثر اهل مدرسه و اهل کتاب را دشمن دين می يابيم. در قرآن هم اکثر اهل کتاب متهم به جدال و انکار حقيقت هستند و در دين نفاق می اندازند و در طول تاريخ هم بزرگترين دشمنان پيامبران خدا بوده اند که در حقيقت حاملان علم نوری محسوب می شوند. در واقع مثل اينست که مولود برعليه والد خود برمی خيزد همانطور که فرزندان عموماً ضد والدين خود هستند و آنها را انکار می کنند. اين تضاد و ديالکتيک معلول و علت است: خالق و مخلوق! درست مثل کفر بنی آدم نسبت به خالق خودش! که خود وجود بنی آدم در جهان حجاب بين او و خالق است. يعنی محصولات علمی، حجاب محصل و علم حقيقی و نوری است. اين کبر و کفر موجب گمراهی محصلين علوم دينی و دنيوی می شود. همانطور که روحانيون مذاهب که مصرف کنندگان علوم دينی حاصل از نور انبيای الهی هستند در طول تاريخ نخستين منکران پيامبران جديد بوده و گاه کمر به قتل آنها بسته اند. اين نبرد علم سواد برعليه علم نوری است. نبرد توليدات علمی برعليه منبع علم. علت نبرد عارفان بزرگ با علوم مدرسه ای و کتابی هم به همين دليل است مثل نبرد شمس تبريزی برعليه معلومات کتابی و مدرسه ای مولانا . آنهم کسی که خود يک علامه دهر بود و با نور علم شمس می جنگيد و مقاومت می کرد. بنابراين «عالم» به کسی بايد گفته شود که حامل نور علم است نه حمال کالاهای توليد شده بواسطه عالمان. کارخانه نور علم و علم نوری سير و سلوک الی الله است. تقليد بخيلانه و حريصانه و منکرانه از حاملان علم نوری (انبياء و اوليا و عرفا و حکيمان) موجب ابتلاء به ظلمت علم می شود که منجر به علوم فنی می گردد که نهايتاً اسباب تکنولوژی و صنعت بعنوان عرصه ظهور دوزخ است. سواد علم، پيروان و پرستندگانش را به سوی نار می کشاند و لذا بايد سواد علم را علم ناری ناميد که در قلمرو تکنولوژی و صنعت اين آتش رخ می نمايد. علم سوادی کاشف و استخراجگر آتش جهان است که بسوی جهنم می برد. و کسانی که از حاملان نور علم صادقانه تبعيت می کنند اين نور را باطناً می يابند و به نور جهان راه می يابند که همان راه جنت است و هدايت. پس راه رسيدن به نور علم و علم نوری همانا تصديق و ارادت و اطاعت از حاملان آن است. ولتی تقليد که حاصل انکار است به ابتلای سواد علم و علم ناری می انجامد که علوم فنی هستند. به همين دليل از ميان اطرافيان پيامبر و امامان و عرفای بزرگ عده ای شاگرد و محصل سواد علم بوده اند و نهايتاً تبديل به دانشمندانی ملحد و يا منافق شده اند. و عده ای قليل هم مريدان بودند که به نور علم رسيدند. مثل تفاوت بين بايزيد بسطامی و جابرابن حيّان که هر دو از اصحاب امام صادق بودند. مثل تفاوت بين سلمان فارسی و عمرعاص که هر دو از اصحاب صفه و از اطرافيان علی (ع) بودند. اينست که مثلًا علی (ع) را که يک خورشيد علم بود مقسم بهشت و جهنم و يا خط بين حق و باطل ناميده اند. يعنی از بابت وجود مبارک ايشان دو نوع علم و دو دسته اصحاب پديد آمدند که کاشفان علم نوری و علم ناری بودند و فاتحان بهشت و دوزخ. اين تفاوت بين علم بعنوان ابزار دنياپرستی و علم بعنوان راه خداجوئی و حق پرستی است.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۵ ص ۱۹۹

آدم و حوا آخرالزمان اشراق امامت امام زمان جهنم ۳ انسان کامل ایدز برزخ بهشت تناسخ جهنم حافظ حلاج حکمت حکومت اسلامی خداشناسی خودکشی دجال  دکتر علی شریعتی زرتشت شفاعت صادق هدایت طب اسلامی  جهنم ۳  ظهور امام زمان عرفان اسلامی عرفان حلقه علائم ظهور جهنم ۳ عذاب غیبت فلسفه نماز قیامت کرامت متافیزیک معراج جهنم ۳ مولانا مولوی مهدی موعود نجات هایدگر ابرانسان ابن عربی جهنم ۳ ادگار آلن پو اسرار صلوة اسلام شناسی اگزیستانسیالیزم امام شناسی اوشو بوبر جهنم ۳  پدیده شناسی تأویل قرآن تشیع تئوسوفی حقیقت محمدی حکمت الاشراق خاتمیت خلق جدید جهنم ۳ خودشناسی رجعت حسینی روزبهان بقلی زایش عرفانی جهنم ۳ سیر و سلوک عرفانی شناخت شناسی شیطان شناسی جهنم ۳ علم توحید عشق عرفانی عرفان درمانی علی شناسی جهنم ۳ عرفان شیعی فاطمه شناسی فلسفه ازدواج و زناشوئی فلسفه بیماری فلسفه عشق فلسفه سینما فلسفه دین فلسفه زندگی  فلسفه طلاق فلسفه ظهور فلسفه گناه فلسفه مرگ فلسفه ملاصدرا جهنم ۳ فمینیزم کریشنامورتی لقاءالله ماورای طبیعت جهنم ۳ معرفت نفس منجی موعود منجی آخرالزمان ناجی موعود ناجی آخرالزمان نیچه ولایت وجودی وحدت وجود یاسپرس هرمنوتیک جهنم ۳

 

جهنم حکمت عرفان معرفت نفس مولانا

جهنم ۲ (آیا انرژی اتمی پاکترین انرژیهاست؟ حقیقت یا مصلحت!؟)

 

چند سالی است که در رسانه های ملی کشورمان شاهد تبليغاتی حيرت آور درباره قداست و عظمت اهورائی انریی هسته ای هستيم که اين افراط تبليغاتی محصول سياسی شدن مسئله هسته ای در سازمان ملل بوده است و البته قابل درک و اجتناب ناپذير است ولی نه تا آن حد که حقايق علمی و عينی مربوط به اين تکنولوژی از چشم و آگاهی مردم پنهان شده و انرژی هسته ای مترادف با آب کوثر، اسم اعظم و بهشت موعود شود و يک تکنولوژی ضد انسانی و ضد حياتی تا اين حد تقديس شود. شبانه روز تبليغ می شود که انرژی هسته ای پاکترين انرژيهاست در حاليکه هزاران بار مخرب تر و مهلکتر از انرژی فسيلی (نفت) می باشد تا آن حد که بسياری از کشورهائی که در اين زمينه مقام اول را در جهان دارا هستند و بخش قابل توجهی از انرژی خود را از تکنولوژی اتمی بدست می آورند بتازگی مترصد انرژی ديگری هستند و بسياری از راکتورهای اتمی را با هزينته هائی بسيار بيشتر از هزينه تأسيس آن، تعطيل و نابود می کنند مثل کانادا و فرانسه و روسيه. برای ما مسلمانان حقيقت برتر از مصلحت است و نبايستی قربانی آن شود.
فلسفه پاکيزگی چيست؟
پاکترين انرژيها همانا انرژی حاصل از آب و باد و خورشيد هستند و نه انرژی هسته ای. تخريب و هلاکت حاصل از اين تکنولوژی شيطانی هزاران بار هولناکتر از ويروس ايدز و صدها هزار بار ضد انسانی تر از انرژی نفت و گاز است. تفاوت فقط در اينست که روش نابودسازی تکنولوژی اتمی بر جان انسان و کلًا حيات بر روی زمين بسيار نامرئی می باشد و مثل نفت و بنزين، دود و تظاهرات سياه بر جای نمی گذارد و بيصدا و بيرنگ و تميز بنياد حيات را برمی اندازد. مثل بمب نوترونی در قياس بمب اتمی. بهرحال به صرف مصالح سياسی درست نيست که رسانه ملی حقايق را نزد مردم عامی پنهان دارد. هر رآکتور و نيروگاه اتمی و هر مرکز فعاليتهای هسته ای حتی در ايمن ترين شرايط فنی هم تا صدها کيلتومتر بر محيط زيست اثر مهلک تدريجی می گذارد و جان حيات را در انسان و حيوان و نبات و خاک تا اعماق سلولهای بنيادی مورد تهاجمی مهلک قرار می دهد که جبران آن تا دهها نسل و هزاران سال ممکن نيست. فوائد سطحی و فنی اين انرژی در قياس با تخريب و هلاکت آن بر تن و جان و روان انسان، بسيار ناچيز است. بجای اينهمه هزينه های نجومی برای دستيابی به اين تکنولوژی ضد حياتی بهتر است که در زمينه تکنولوژی توليد انرژی از قدرت آب و باد و خورشيد و نيز ايمن سازی و تصفيه انرژی فسيلی (نفت) اقدام و سرمايه گزاری شود. اين همان کاری است که همه کشورهای پيشرفته علمی پس از چند نسل تجربه اين تکنولوژی ضد حياتی از يکی دو دهه قبل آغاز کرده اند. آيا بهتر نيست که از اين تجربه مرگبار عبرت بگيريم و ما هم خطاهای آنها را تکرار نکنيم و يک گام از آنها پيش تر باشيم. و يا اينکه بايستی تا ابد دنباله رو و مقلد تمدن غرب باشيم ولی متأسفانه بنظر می رسد که ما از خود غرب هم غربی تر و تکنولوژی پرست تر شده ايم و با آنان در مسابقه ای مرگبار قرار گر فته ايم تا بدينگونه فقدان هويت معنوی خود را جبران کنيم. جنبه های به اصطلاح صلح آميز اين تکنولوژی بمراتب مرگبارترند تا جنبه های تسليحاتی آن. زيرا هم نامرئی تر و شيطانی تر عمل می کنند و هم بلاوقفه و برای هميشه. امروزه آب و باد و هوا و درياها و آسمان به اين تشعشعات مرگبار آلوده شده است. فوائد صلح آميز و به اصطلاح علمی از اين تکنولوژی در طب و کشاورزی جز مولد ميوه ها و غلات سرطان زا نبوده است و آنگاه برای درمان جنون آميز اين سرطانها مبادرت به بمباران تشعشعی بيماران می کنند. هرگز هيچ بيماری بواسطه فرآورده های اتمی نه تنها بهبود نيافته بلکه به جهنمی ترين وجهی زجر کشيده و هلاک شده است. چرا اين حقايق را از مردمان پنهان می داريم به قيمت يک مصلحت دمدمی و کم ارزش سياسی؟ مصالح سياسی را بايستی با سياست حل و فصل کرد و نه با فريب دادن مردم و پنهان دا شتن حقايق علمی و تبديل يک تکنولوژی جهنمی به يک فرآورده بهشتی در اذهان مردم. ابتدائی ترين استفاده از تکنولوژی اتمی و راديوآکتيويته همان راديوگرافی جهت تشخيص امراض داخلی است که مضرات اين تشعشع بمراتب بيشتر از فوائد آن بوده است و حتی پزشکان و پرستاران و کارکنان اين مراکز را به انواع بيماريهای روانی و عصبی و سرطانی و هورمونی مبتلا کرده است که بنده خود با دهها مورد از اين نوع مواجه بوده ام. يکبار ديگر اعلان می داريم که تکنولوژی هسته ای تکنولوژی طبقه هفتم جهنم است و همه فوائد آن نيز فريبنده و ابليسی است. بيائيم تا حقيقت را فدای مصالح سياسی نکنيم و مردم را فريب ندهيم. مرگ بر آمريکا که ما را به اين بازی کشانيده است.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۵ ص ۱۹۵

آدم و حوا آخرالزمان اشراق امامت امام زمان جهنم ۲ انسان کامل ایدز برزخ بهشت تناسخ جهنم حافظ حلاج حکمت حکومت اسلامی خداشناسی خودکشی دجال  دکتر علی شریعتی زرتشت شفاعت صادق هدایت طب اسلامی  جهنم ۲  ظهور امام زمان عرفان اسلامی عرفان حلقه علائم ظهور جهنم ۲ عذاب غیبت فلسفه نماز قیامت کرامت متافیزیک معراج جهنم ۲ مولانا مولوی مهدی موعود نجات هایدگر ابرانسان ابن عربی جهنم ۲ ادگار آلن پو اسرار صلوة اسلام شناسی اگزیستانسیالیزم امام شناسی اوشو بوبر جهنم ۲  پدیده شناسی تأویل قرآن تشیع تئوسوفی حقیقت محمدی حکمت الاشراق خاتمیت خلق جدید جهنم ۲ خودشناسی رجعت حسینی روزبهان بقلی زایش عرفانی جهنم ۲ سیر و سلوک عرفانی شناخت شناسی شیطان شناسی جهنم ۲ علم توحید عشق عرفانی عرفان درمانی علی شناسی جهنم ۲ عرفان شیعی فاطمه شناسی فلسفه ازدواج و زناشوئی فلسفه بیماری فلسفه عشق فلسفه سینما فلسفه دین فلسفه زندگی  فلسفه طلاق فلسفه ظهور فلسفه گناه فلسفه مرگ فلسفه ملاصدرا جهنم ۲ فمینیزم کریشنامورتی لقاءالله ماورای طبیعت جهنم ۲ معرفت نفس منجی موعود منجی آخرالزمان ناجی موعود ناجی آخرالزمان نیچه ولایت وجودی وحدت وجود یاسپرس هرمنوتیک جهنم ۲

 

بهشت جهنم

( جهنم ۱ ) جنگ پوپر و هایدگر در ایران

اين خود سرّی عظيم از سرنوشت و ماهيت قوم ايرانی است که همواره در طول تاريخ خود ميدان نبرد بيگانگان بوده است. اين امر به يک لحاظ دال بر بی هويتی و تيره بختی ايرانيان است و به لحاظی ديگر دال بر ميهمان نوازی آنهاست در عين حال موجب تخريب و تباهی ايرانيان بوده و هم موجبات رشد معنوی و تکثر آرا و تداخل فرهنگها را فراهم نموده است. مثل جنگ بين مغول و اعراب در ايران يا جنگ بين امپرياليزم و کمونيزم و… و اينک جنگ بين پوپر و هايدگر. و اما اين آخری از همه آنهای ديگر عجيب تر است زيرا اين دو فيلسوف و پيروانشان در هيچ جای ديگری جنگی نداشته اند ولی معلوم نيست که چرا در ايران به جان هم افتاده اند. کارل پوپر مبدل به پيامبر اصلاح طلبان شده و مارتين هايدگر هم پيامبر اصول گرايان است. جالب اينکه اين هر دو فيلسوف که ژرمن تبارند يکی از اتريش و ديگری از خود آلمان گويی که جنگ بين آلمان و اتريش در دوران حزب نازی را به ايران آورده اند. جالب اينکه اين هر دو فيلسوف به لحاظ مشرب فلسفی لامذهب هستند يعنی صاحب دستگاههای فلسفی بدون متافيزيک و الهيات می باشند. يادمان می آيد زمانی که نيکسون رئیس جمهور وقت آمريکا به دعوت مائو رهبر انقلاب چين به آن کشور سفر نمود و با يکديگر دست دادند و شراب نوشيدند مائوئيست های ايران به جنون افتاده بودند و برای توجيه مائو هذيان می گفتند گويی هويت آنها فقط از جنگ بين چين و آمريکا تغذيه می شد. و نيز يادمان می آيد که مائوئيست های ايرانی در ميان سائر کمونيست ها از همه صادق تر و پاک تر بودند و بسياری از آنان نماز هم می خواندند ولی مائو يک آدم ضد مذهب بود. و يا پيروان استالين و مائو در سراسر جهان رفيق بودند ولی پيروان اين دو در ايران يکديگر را با چاقو می زدند. حال همان داستان کهنه بين طرفداران ايرانی پوپر و هايدگر در جريان است و گاه يکديگر را می زنند و حتی محکوم به ارتداد و اعدام می کنند و اين از عجايب روزگار است زيرا پوپر و هايدگر در دوران حيات خود از دوستان بسيار نزديک بودند و با يکديگر خصومتی نداشتند و از لحاظ مشرب فلسفی هم بسيار نزديکند. تا آنجا که می توان فهميد دو تا از سخنگويان دو جناح معروف سياسی در کشورمان هر يک به لحاظ مشرب فلسفی مايل به يکی از اين دو فيلسوف هستند و لذا پيروان اين دو جناح پشت سر روح اين دو فيلسوف مرحوم سنگر گرفته و اين دو را سپر بلای اختلافات خود نموده اند. طرفداران اصلاحات به هايدگر بيچاره لقب فاشيست می دهند چرا که او در دوران حاکميت حزب نازی به آمريکا پناهنده نشد و برای مدتی هم در اين دوران در دانشگاههای آلمان با حضور مأموران گشتاپو تدريس می نمود و به همين دليل فلسفه هايدگر تا اين حد غامض و مجرد است ولی پوپر که به بريتانيا پناهنده شده بود و در آنجا لقب «سر» از ملکه دريافت نموده بود و می توانست به هيتلر فحش بدهد لذا متهم به صهيونيست شد. بهرحال از آنجا که اصلاح طلبان ما جناح اصول گرا را فاشيست می دانند به هايدگر فحش می دهند تا به گوشه قبای کسی بر نخورد ولی اصول گرايان چون اصلاحح طلبان را طرفدار آمريکا می دانند به پوپر نستبت صهيونيست می دهند تا به گوشه قبای کسی در جناح مقابل برنخورد. آيا بهتر نيست به جای بر پا نمودن جنگ بين دو فلسفه بيگانه و ملحد برای اثبات حقانيت و يا عدم حقانيت جناحی به قرآن و سنت و عقلانيت خود رجوع کنيم؟ بهرحال که ما همديگر را مرتد و ملحد می ناميم بهتر است با معارف قرآنی باشد نه بواسطه فلسفه هايی که هر دويشان آشکارا ملحد هستند. حدود يکی دو دهه پيش بر سر فلسفه نيچه دعوای مشابه ای بر پا شد که حتی خون عده ای هم ريخته گرديد و اصلًا معلوم نشد براستی دعوا بر سر چه بود. آيا بهتر نيست اگر هم قرار است خونی براه افتد بر سر دفاع از اعتقادات خودمان باشد نه فلسفه ای بيگانه. آنهم فلسفه هايی که براستی هرگز فهم نشده اند نه در کشور ما بلکه حتی در خود اروپا هم فهم نشده اند مخصوصاً انديشه های ديالکتيکی و برزخی کسانی چون نيچه و هايدگر . همه دعواها بر سر چيزهايی است که فهم نشده اند: ليبراليتزم، دموکراسی، سوسياليزم، پلوراليزم و … بقول علی (ع): جهنمی جز بی معرفتی نيست.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۵ ص ۱۵۴

آدم و حوا آخرالزمان اشراق امامت امام زمان جهنم ۱ انسان کامل ایدز برزخ بهشت تناسخ جهنم حافظ حلاج حکمت حکومت اسلامی خداشناسی خودکشی دجال  دکتر علی شریعتی زرتشت شفاعت صادق هدایت طب اسلامی  جهنم ۱ ظهور امام زمان عرفان اسلامی عرفان حلقه علائم ظهورجهنم ۱ عذاب غیبت فلسفه نماز قیامت کرامت متافیزیک معراج جهنم ۱ مولانا مولوی مهدی موعود نجات هایدگر ابرانسان ابن عربی جهنم ۱ ادگار آلن پو اسرار صلوة اسلام شناسی اگزیستانسیالیزم امام شناسی اوشو بوبرجهنم ۱  پدیده شناسی تأویل قرآن تشیع تئوسوفی حقیقت محمدی حکمت الاشراق خاتمیت خلق جدید جهنم ۱ خودشناسی رجعت حسینی روزبهان بقلی زایش عرفانی جهنم ۱  سیر و سلوک عرفانی شناخت شناسی شیطان شناسی جهنم ۱ علم توحید عشق عرفانی عرفان درمانی علی شناسی جهنم ۱  عرفان شیعی فاطمه شناسی فلسفه ازدواج و زناشوئی فلسفه بیماری فلسفه عشق فلسفه سینما فلسفه دین فلسفه زندگی  فلسفه طلاق فلسفه ظهور فلسفه گناه فلسفه مرگ فلسفه ملاصدرا جهنم ۱ فمینیزم کریشنامورتی لقاءالله ماورای طبیعت جهنم ۱ معرفت نفس منجی موعود منجی آخرالزمان ناجی موعود ناجی آخرالزمان نیچه ولایت وجودی وحدت وجود یاسپرس هرمنوتیک جهنم ۱

برزخ جهنم متافیزیک معرفت نفس هایدگر

فلسفه دوزخ

نانش می دهی گازت می گیرد. آبش می دهی فحش می دهد. محبتش می کنی تو را محتاج و دریوزه خود می پندارد. در قبال زشتی هایش سکوت و ستّاری می کنی تو را احمق می خواند در قبال جفایش وفا می کنی تو را ترسو می نامد. تیمارش می کنی طلبکارت می شود و تو را نهایتاً تنها دشمن خودش می یابد و انتقام می ستاند. حال اگر فریبش دهی، به او ستم کنی او را به لجن بکشی و به ذلّت بیندازی آنگاه قدر تو را می داند و از تو سپاسگزار است و تو را دوست خود می داند و خود را به پای تو می اندازد. این همان بشر کافر است. پس چنین موجودی ذاتاً طالب عذاب است و با عذاب آرام می گیرد و تاب تحمّلِ رحمت و عزّت را ندارد. این نیاز بشری موجب پدید آمدن دوزخ است که بدست خودش بنا می شود. به همین دلیل بهشت طبیعت بدست بشر ویران شد و دوزخ صنعت در این ویرانی پدید آمد و بشر را از همه سو فرا گرفت. دوزخ، فلسفه کفر ذاتی بشر است. بشری که تاب تحمل بهشت عزّت و سلامت و رحمت را ندارد و دیوانه می شود و بجان کسانی می افتد که این بهشت را برای او ممکن کرده اند. کفر همان عداوت ذاتی بشر نسبت بخودش می باشد. کفر همان نبرد بشر بر علیه هستی خویشتن است. کفر همان اراده به تخریب و تباهی و نابودی جهان و خویشتن است و دوزخ تنها درمان آن است.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۲ ص ۱۱۴

جهنم

“جهان جهنمي”

در حدیث معراج از رسول اکرم (ص) است که ماده اصلی دوزخ و عذاب اصلی اهلش چیزی به نام نفط است. اگر از تفاوت بین ط و ت بگذریم باور می کنیم که به قول قرآن دوزخ آشکار شد و این همان واقعۀ کشف نفت و جهان صنعت و مدرنیزم است که بدون نفت نه به وجود می آمد و نه استمرار می یابد. پس می توانیم جهان صنعتی را همان دوزخ بدانیم که از عالم غیب به عین آمده است. نفت نه تنها سوخت جهنم است بلکه امروزه حدود ۱۰۰ هزار کالایی که تولید می کنند و تقریباً هیچ کالای مصرفی نیست که عنصری از نفت را دارا نباشد و بخش عمده ای از مواد دارویی و غذایی هم از نفت هستند و این سیر فزاینده است. حتی پروتئین نفتی هم پدید آمده است. گویا بشر عصر جدید تماماً در دوزخ است و جهان جدید هم جهان دوزخ است همانطور که از ویژگی جهنم، جنگ و جدال بلاوقه اهالی آن است امروزه همه جنگهای بشر بر سر نفت است و می توان گفت که لااقل یکی ازعلل وقوع جنگهای جهانی هم بر سر تصاحب نفت جهان بود و تصاحب قدرت صنعتی و مصرفی جهان که تماماً از نفت بوده است. امروزه نیز شاهدیم که همه جنگها بر سر نفت است و اگر اقتصادهایی که بیشتر متکی به نفت هستند اقتصادهای جهنمی ترند واضح است مثل اقتصاد کشورهای خاور میانه. ابرقدرتها (آمریکا و روسیه) نیز صاحب بیشترین نفت جهان هستند. به قول قرآن کریم: براستی که دوزخ آشکار شده است. آیا در منزل ما هیچ چیزی هست که در آن نفت نباشد؟ حتی در لوازم آرایش، غذا و لباسهای ما. پس ما تماماً جهنمی هستیم و بقای ما هم دوزخی است و به همین دلیل همه ما آتش گرفته و ملتهبیم و آرام و قراری نداریم و شبانه روز بایستی با هزار ترفند مشغول خنک کردن تن و جان و دل خویش باشیم همه امراض ما نیز دوزخی و نفتی است و نیز اندیشه ها و احساساتمان آتشین و نفتی و نیز ایدئولوژی ها و آرمانهایمان دوزخی و جهانخوار است.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۲ ص ۸

فلسفه صلوة (راز نماز)

صلوة در قرآن کریم فقط مؤمنان را مخاطب ساخته است و نه مسلمین را. در دهها آیه این امر بدون استثناء مبرهن است. و در ضمن ایمان و مؤمن هم تعریف شده است که عبارت است از دین و اسلامی که قلبی و با شوق و عاشقانه باشد و نه اسلام موروثی یا اکراهی و از روی سهو یا ریا. یعنی دین و اسلامی صرفاً ذهنی و منطقی و فلسفی لزوماً مترادف با ایمان نیست. در واقع انسان می تواند یک اسلام شناس بزرگ یا حتی یک عالم دینی باشد ولی لزوماً مؤمن نباشد. صفت مؤمنین در قرآن کریم در صدها آیه کاملًا تعریف و توصیف شده است که بدین گونه می توانیم درک کنیم که بسیاری از داعیان ایمان در حقیقت بی ایمان هستند. صفات مؤمنین در سلسله مراتب پائین تری از همان صفات اولیاء و ائمه اطهار می باشد. در واقع نماز قرآنی نوعی عشق ورزی با پروردگار است. پس اگر ایمانی قلبی بخدا نباشد این عشق ورزی نوعی زنا و ارتباطی نامشروع محسوب می شود و از گناهان چنان بزرگی است که خداوند می فرماید: وای بر نمازگزارانی که از روی عادت یا ریا نماز می خوانند. پس وای بر کسی که خدا به او بگوید وای بر تو! و اما در معارف و باورهای خاص امامیّه و شیعه صلوة دارای ویژگی و تعریف کاملًا منحصر بفرد و خارق العاده و روشنی است زیرا ایمان دارای معنائی ویژه است. در دهها حدیث از رسول اکرم (ص) و علی (ع) آمده است که: بی امام، کافر است. بی امام را نماز نیست. و کسی که همه احکام شریعت را بجا آورد و امام زنده ای نداشته باشد که در تبعیت او باشد باز هم کافر است منتهی کافری ریا کار یعنی منافق. علاوه بر این در قرآن کریم نیز آمده است که پرستش خدای ذهنی شرک است که «ظلم عظیم» است و پرستش هوای نفس است. در واقع این همان دین و اسلام بدون امام است که نمازش مصداق «وای بر نماز گزران» در قرآن می باشد در حقیقت چنین نمازگزارانی مشغول پرستش نفس خود هستند و لذا مبدّل به غولهایی متکبر و مقدّسین آدمخوار همچون ابن ملجم و شمر و جعده و قطامه می شوند. و می دانیم که همه پیامبران و امامان و عارفان شهید ما بدست این جماعت کشته شده اند. می دانیم که ابن ملجم پس از اقامۀ نماز صبح، علی (ع) را شهید کرد و شمر هم پس از اقامه نماز ظهر امام حسین را شهید نمود. نماز بی اذن و ارادت امامی زنده از علل اصلی نفاق است. صلوة به لحاظ ریشه لغت به معنای نزدیک شدن و وارد شدن است. این همان تقرّب و ورود بر وجود امام به عنوان آستانه حق و خلیفه خداست که درب بهشت نیز می باشد. همانطور که نفس آدمی قلمرو حاکمیّت ابلیس است زیرا کارگاه منیّت اوست و درب دوزخ. همانطور که در قرآن کریم سخن از صلوة کنندگان بر جهنم است. همانطور که در دهها حدیث آمده است که وجود اولیای خدا و مخلصین به مثابه دربهای جنّت است. در قرآن کریم نیز آمده است که برخی از مؤمنین اولیای برخی دگرند و این همان معنای امامت است. پس لزوماً نیازی به امام مطلق آخرالزمان نیست که تحت اراده و اشاعت او باشیم. بلکه او امام خرین و کامل امامت است که در کمال این راه صلوة رخ مینماید. همانطور که بقول رسول اکرم (ص) دیدار دو مؤمن به مثابه دیدار خداست لذا صلوة هم محصول رابطه دو مؤمن مرید است. نمازگزاران سهوی و موروثی و ریائی بتدریج بسوی جنون می روند همانطور که مثلًا اگر کسی به دروغ و یا سهوی و مکر مستمراً به کسی ادعای ارادت و عشق نماید دچار جنون و مالیخولیا می گردد همانطور که اکثر عشّاق این دوران اینگونه اند. نماز هم عشق ورزی با جناب عشق است و بازی با آن خطرناکترین بازیهاست. و اما مسئلۀ دیگر پدیده ای بنام «نماز خواندن» است. ما در قرآن مطلقاً چنین معنایی نداریم بلکه سخن از اقامه نماز است نه خواندن نماز. یعنی نماز یک واقعه وجودی است و فرد مؤمن بایستی صلوة را در وجود خود بر پا نماید و محقّق گرداند. چه بسا مؤمنی در تمام عمرِ این اقامه نمودنِ صلوة فقط چند بار موفق به این کار کبیر شود. این همان کاری است که بقول رسول اکرم (ص) بایستی معراج باشد که این معراج هم به تنهایی ممکن نمی شود همانطور که معراج رسول اکرم نیز در سر آغاز اقامۀ نماز رخ داد و بهمراه علی (ع) بود که دارای صدها حدیث می باشد که در اینجا مجال ذکرشان نیست. درست به همین دلیل است که در سورۀ حمد که درب قرآن و اساس نماز است می گوئیم :خدایا «ما» را به راه راست هدایت فرما! سخن از «ما» است و نه من. این همان رابطه مؤمن و امام اوست که بدون آن نمازی اقامه نمی شود. و نکته آخر اینکه در قرآن کریم آمده است که نماز باید برای رسیدن به ذکر (یاد قلبی خدا) باشد یعنی نماز نبایستی بخودی خود هدف تلقّی شود و بصورت یک عادت کور و فرمالیستی در آید. همچنین آمده است که ذکر (یاد قلبی خدا) از صلوة برتر است. نماز تنها عملی است که اگر از شوق قلبی و اخلاص نباشد نه تنها بی خاصیت که بغایت خطرناک است و عین بازی و مکر با خداوند است. در قرآن دهها آیه درباره صلوة وجود دارد که هر یک دارای رازی از نماز می باشد و نماز حقیقی و سهوی و مشرکانه را مشخص می کند. نماز بی ایمان و بی امام موجب خود – فریبی و توجیه گناهان و موجب اختلال در هوش و حواس و حتی انواع وسواسها و جنونها و جنایت ها می شود. آنچه که امثال ابن ملجم را چنین شهامتی داد تا امام را بکشد همانا ابلیس حاضر در اقامه صلوة جهنمی بود. صلوة از فروع دین است و فرع به معنای میوه است. پس نمی توان با چسبانیدن میوه های پلاستیکی به یک درخت آنرا زنده کرد. در قلمرو دین و شریعت و اسلام و تشیع فاجعه و مالیخولیای هولناکتر از نماز ریائی و سهوی رخ نداده است و قلمرو ظهور اشدّ نفاق و شقاوت و پلیدی است. در سورۀ ماعون این نوع نمازسهوی و ریائی از نشانه های عداوت با دین است. نماز حقیقی محصول عملِ خالصانه به دین خداست. تاریخ مذاهب نشان میدهد که شقی ترین دشمنان انبیای الهی و اولیای خدا همانا نماز گزاران سهوی و ریایی بوده اند که از نماز بعنوان یک حربه سیاسی و یا حقّ سکوت به خدا استفاده کرده اند.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۲ ص ۱۷۰

جهنم

در قرآن کریم آماده است که: دوزخ آشکار شد! قبلا نشانه های دوزخی این تمدن را خاصه در قلمرو صنعت نشان داده ایم. حال بسیاری می گویند که: اگر جهنم همین است پس چندان هم بد نیست و به عیش و حالش می ارزد … . در این تصوّر چند نکته قابل ذکر است. یکی اینکه براستی که خداوند ارحم الراحمین است و رحمتش حتی بر دوزخ و اهلش جاریست و اگر لحظه ای عدلش محقّق شود نسل بشر نابود میشود. یعنی عدالت الهی نیز همواره تحت الشعاع رحمت اوست.
و امّا نکته دیگر اینست که دوزخ اخروی و پس از مرگ البته بسیار عظیم است و دیگر هیچ عیشی در آن نیست و نه امیدی.
بهشت و دوزخ در قلمرو حیات دنیا فقط چهره ای بسیار کمرنگ از بهشت و دوزخ آخرت است و لذا خداوند می فرماید که هر کسی که در این دنیا در رحمت و عزّت است در آخرت اجری بسیار برتر خواهد داشت و هر که در این دنیا در عذاب است نیز در آخرت عذابش بسیار عظیم تر است. تن آدمی همچون فیلتر یا حفاظ و جوشنی است در مقابل حقایق اخروی. و لذا برداشت آدمی از بهشت و جهنم وجود در این دنیا بسیار ناچیز است و فقط مشتی نمونه خروار می باشد. آخرالزمان عرصه ظهور عالم غیب به عین است عرصه بروز متافیزیک در فیزیک. و نهایتاً آستانه تجلّی جمال واحده حق. و نیز اینکه تصدیق بهشت و جهنم در همین جهان به معنای انکار آن پس از مرگ نیست و بلکه به عکس. هر چه در این جهان هست در جهان دگر بسیار شدیدتر و کاملتر خواهد بود.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۲ ص ۴۴

غدیر خم – خمخانۀ عشق هاهوتي

«غدیر خم» چشمه یا برکه و یا کلاته ای بین راه مکه و مدینه بود که حضرت رسول در بازگشت از آخرین حج خود در آن محل توقف نمود و وصی دین خود یعنی علی (ع) را به مسلمانان معرفی فرمود. این روایت تاریخی مسلّمی است که درباره غدیر خم از همه مورّخین و راویان شیعه و سنّی تصدیق شده است. خطبه غدیریه کاملترین خطبه ای از پیامبر اسلام است که به تمام و کمال در تاریخ باقی مانده و بخشی از بدیهی ترین حدیث نبوی محسوب می شود که عمده ترین جنبه از معارف بنیادین امامیه را پدید آورده است که گزیده هایی از این خطبه ها را که برخی در محلّ غدیر خم و برخی دیگر در بین راه روایت شده است در اینجا نقل می کنیم: «من شهر علم هستم و علی دروازه آن است، هر که را من مولایم بعد از این علی مولاست، علی نور معرفت است، علی مماس بر ذات خداست، علی رهبر اولیای خداست، علی پیشتاز هدایت است، علی بعد از من صاحب اختیار همه مؤمنان است، علی کلمه ای است که پرهیزگاران آن را فرا می گیرند، علی مخزن وحی من است، علی برپاکننده قیامت است، علی و من نور واحدیم، هرچه من شنیده و دیده ام او هم شنیده و دیده و هر کجا که من بوده ام او هم بوده است، علی با حق است و حق با علی است، علی به هر سو گراید حق هم به همان سو گراید، علی تقسیم کننده بهشت و جهنم است، علی نور باطن همه انبیای الهی بوده است، علی راستگوترین انسان است، علی میزان انسان است، علی وارث علم همه انبیای الهی است، علی جدا کننده حق از باطل است، علی بهترین انسان است و هر که به این امر معتقد نباشد کافر می شود، علی مورد امتحانی از جانب پروردگار قرار گرفت که هیچ بنده ای به آن امتحان نمی شود، علی آن جوانمردی است که در معراج دیدار نمودم، معراج من فقط برای شناخت علی بود، خداوند بر علی نماز می گزارد … ». در حقیقت علی (ع) بر اساس این سخنان رسول بسیار بیشتر از یک وصی معرفی می شود. در این سخنان تازه می توان به مقام هاهوتی خودِ حضرت رسول پی برد زیرا کسی که وصی اش این است پس خودش کیست. این است که قیاس محمد و علی در معارف امامیه مثل قیاس خورشید و ماه است. در این خطببه ها حقّ امامت است که آشکار شده و راز ختم نبوّت و کمال دین و مطلق نعمت خدا بر بشریّت عیان گردیده است. در اینجا امامت عین واقعّ قیامت کبری و عرصه لقاء الله می باشد. حاضران در این واقعه برای نخستین بار چنان عشقی از محمد نسبت به علی را آشکارا دیدند که مشابه مکتوب چنین عشقی در کلّ تاریخ بشری فقط در اشعار مولوی نسبت به شمس تبریزی یافت می شود. همین عشق نهان که بالاخره در آخرین ایام زندگی رسول خدا آشکار شد اساس کل کینه و عداوت منافقان و بخیلان بر علیه علی و آل او و شیعیان او در طول تاریخ بوده است و این عداوت مشمول حال وجود مبارک رسول خدا نیز گردید که در حال احتضار و در رختخواب بیماریش از جانب چند تن از نزدیکترین اصحاب کبار مورد سوء قصد قرار گرفت که باز هم برای چندمین بار توسط علی خنثی و مسکوت شد. واقعه بیعت با امام بعنوان مظهر حق و الوهیّت یک بیعت سیاسی نبود به همین دلیل هرگز علی شکنندگان این همه بیعت کننده را به زیر سوال نبرد این بیعتی مطلق و بی چون و چرا بود که فقط عشقی ناب می توانست حامل آن باشد و بس که انگشت شماری بیش نبودند که همان یاران صفّه بودند. واقعۀ دیگری که در حاشیه این بیعت بطور خصوصی تر رخ نمود این بود که علی (ع) بیعت کنندگانش را از میان مؤمنان واقعی دو به دو به بیعتی مضاعف دعوت نمود و آنان را برادران حقیقی نامید و وصی و وارث در دنیا نیز قرار داد. این به مثابه جاری شدن امامت در سطح نازلتری بود که در قرآن کریم هم مذکور است که «برخی مؤمنان اولیای برخی دیگرند» و این همان سنت امامیه در دوران غیبت امام در طول تاریخ است این همان سنت مراد و مرید در عرفان اسلامی است که نور امام را در این رابطه آشکار می سازد. در واقع علی (ع) بلافاصله سلسله مراتب امامتش را در میان مریدانش جاری نمود و نور امامت و معرفت و هدایت از طریق همین مریدانش در کلّ تاریخ از شرق تا غرب عالم اشاعه یافت که برخی از آنان عبارتند از: سلمان فارسی، کمیل، مقداد، میثم، عمار، بلال و اویس قرنی که بعداً به این بیعت ملحق شد. جالب اینکه تقریباً همه این اولیای علی برده های آزاد شده توسط پیامبر و علی بودند و جالبتر اینکه همسران همه امامان ما نیز پس از علی که زایندگان امامان بعدی بودند از کنیزکهای آزاد شده بدست امامان بودند. گویی که نور امامت و هدایت در بستر بردگی بشر رشد کرده و استمرار یافته است یعنی مستضعفترین افراد بشری بوده اند که جانشینان خدا بر روی زمین گشته اند همانطور که امام اول و امّ الائمه (فاطمه) هر چند که برده نبودند ولی از هر برده ای در جهان فقیرتر و گرسنه تر زیستند و در واقع خدایان گرسنگی بودند منتهی با فقر افتخاری و گرسنگی اختیاری. پس در حقیقت این سلطنت فقر و گرسنگی انتخابی است که در تاریخ جاری شده است. در این واقعه بنیاد نژاد پرستی بر کنده شد و وراثت، ایمانی گردید و این همان آل علی است و عرصه پیدایش علییّن. و این نخستین جامعه امامیه و به زبان امروزه نخستین جامعۀ کمونیستی عاشق و موحد بر روی زمین بود که پدید آمد و سنگ زیر بنای جامعه امام زمانی گردید. این نخستین انترناسیونال کمونیزم عرفانی بر روی زمین بود که اعضایش از ایران و هند و آفریقا و روم بودند و کلّ جهان را نمایندگی می کردند. همزمان با واقعه غدیر خم نطفۀ پلید یک بیعت ضد امامیه و مافیایی در شرف تکوین بود که بلافاصله با رحلت رسول اکرم آشکار شد و آن شورای سقیفه بود به رهبری عبدالرحمان عوف بزرگترین رباخوار عربستان که همه شکم گنده ها را گرد هم آورد و یک حزب سیاسی و اقتصادی برعلیه علی پدید آورد. تقریباً همه بیعت کنندگان با علی (ع) در غدیرخم دهها داغ و سوراخ و استخوان و دنده شکسته در بدن خود حمل می کردند مثلًا کسی چون عمار یاسر یک استخوان سالم در بدن نداشت و تا آخرین لحظه زندگیش توسط عمّال ابوسفیان شکنجه می شد تا دست از ارادتش به علی بکشد. غدیر خم به مثابه عروسی خدا و محفل اولیاء و ظهور حزب الله از شکمهای گرسنه و استخوانهای خرد شده بود که تحت الشعاع محبت محمد و علی و فاطمه تبدیل به خدایان زمینی شده بودند و پرومته هایی در زنجیر. و اما امروزه اگر احیاناً چیزی از نور دین در خود داریم از برکت آن واقعه است.
دايرةالمعارف عرفانی جلد ۲ ص ۱۷۹

آیا فقط شیعیان به بهشت مي روند؟

این سوال برای هر انسان خردمندی مطرح است که طبق حدیث معروف، آیا فقط آنانکه در ولایت علی (ع) و آل او هستند از عذاب دوزخ مصون می مانند؟ آیا مابقی بشریت که اصلًا علی (ع) را نمی شناسند و امامت را درک نکرده و اصلًا نامش را هم نشنیده اند باید به جهنم بروند؟ آیا این عدالت است؟ پاسخ اینست که علی (ع) فقط یک فرد در جائی از تاریخ نیست. در قرآن کریم هم سخن از علّیین است یعنی علی ها یا علی واران. و هیچ قوم و مذهبی نیست که دارای یک علی واری در مراتب نباشد. همه علی وارانِ تاریخ حقّ واحدی هستند و نور واحدند و درب بخشایش و نعمت خدا بر روی زمین و حجت های حق در تاریخ اقوام بشری محسوب می شوند. که هر کسی که آنان را به زبان و ذهن و دل تصدیق کند و در حدّ توانش در مسیر هویّت آنها گام بردارد مشمول رحمت و بخشودگی می شود و البته اسوۀ کامل همه این علی واران همان علی ابن ابی طالب است به مقام و صفات و اخلاص و عرفان و عدالت و نیز اینکه شیعیان بی عمل هم به جهنم می روند و اتفاقاً جهنمی هولناکتر دارند. و هر بشری بمیزان صدقش در مسیر خودشناسی و اخلاص به یکی از این علی واران بر روی زمین می رسد و این وعده خداست در قرآن کریم که همه مؤمنان و جهادگران و صابران را نهایتاً در سمت یک امام یا شاهد و رسولی هدایت می کند و یا علی واری را بسویشان می فرستد تا هدایت شوند. خداوند عادل و بلکه بسیار مهربان است و هیچکس را بدون حجّتی مؤاخذه نمی کند. و هیچکس بخاطر جهل و نادانیش عذاب نمی شود و این امر به عقل تجربی هم قابل تصدیق است.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۱ ص ۲۰۷

دامهای شیطان

علی (ع) آرزوها را دامهای شیطان می نامد. آرزوها به این دلیل دامهای شیطان هستند که موجب نسیان می شوند و انسان را از واقعیت آنچه که هست بیگانه می کنند و در سراب آینده ای که هرگز فرا نمی رسد دیوانه می سازند. آرزوهای ما یا هرگز تحقّق نمی یابند که موجب جنون ابدی هستند و یا اگر هم بظاهر تحقّق می یابند ولی باطناً هرگز آنچه که ما در خیال داشتیم نیست و براستی یک دام است که ظاهرش آرمانی و باطنش جهنمی است. آدمی به هیچ آرزوی دنیوی نمی رسد الا اینکه آن حسّ حیات و هستی که بواسطه اش می بایست از آن آرزو برخوردار شود دیگر وجود ندارد و در راه رسیدن به آرزو از دست رفته است. و بقول معروف جا تر است ولی بچه نیست. پس براستی که آرزو در هر دو صورتش فریب شیطانی است که کلّ سرمایه عمر و انرژی انسانی و معنویت ما را بغارت می برد. اصولًا هر آرمان هر چند مقدّس که قرار بر تحقّق دنیوی داشته باشد یک آرزوی دنیوی محسوب می شود و یک دام است. آدمی به لحاظ ذهنیّت، تحقّق نیازهایش را فقط در صورت مادی امور درک می کند و این همان قلمرو فریب است. و این ضعف ادراک منطقی بشر است که جز در مادیّت امور، برای خود امکان بکام رسیدن نمی بیند. انسانی که اهل باطن باشد می داند که عیش ناب و برخورداری جاودانه از هر چیزی در گذشتن از آن ممکن است. و این راز بکام رسیدن انسان در جهان است: از کام گذشتن!
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۱ ص ۲۴۴

چند حكایت عرفاني

روزی مؤمنی به نزد شیخ آمد و گفت یا شیخ مشکلی دارم. مسئله من اینست که زنی دارم کافر ولی خیلی دوستش می دارم و می دانم که پس از مرگ، او به جهنم خواهد رفت و من در فراق او بهشت من جهنّم می شود. آیا این معمّا راه علاجی دارد؟ شیخ گفت: یا تو هم باید کافر شوی و به جهنم بروی تا با او باشی و یا او باید توبه کند تا با تو در بهشت باشد. مؤمن گفت: من که کافر بشو نیستم او هم توبه کن نیست. شیخ گفت: انشاء الله خداوند به خاطر ایمان تو زنت را هم مورد عفو و شفاعت قرار دهد تا مشکل تو حل شود. مؤمن اندکی فکر کرد و سپس گفت: ای شیخ این که تبعیض و ظلم است من که عمری تقوا پیشه کرده و اینهمه خیرات داده ام با اویی که جز گناه نکرده و لقمه ای به کسی نداده است در یکجا باشیم؟ شیخ در خود فرو رفت و گفت: بنشین تا مشکل تو را حل کنم. رفت و از پستوی حجره اش شمشیری عریان آورد و گردن مؤمن را از تن جدا کرد. و گفت: اینست جزای کافری که خود را مؤمن می پندارد و برای خدا هم تعیین تکلیف می کند. به راستی که مشکل منافقان جز با شمشیر حل نمی شود.
* کسی در آتش جهنم نعره می زد و می گفت: «به دادم برسید!». فرد متکبر دیگری که در همان حوالی مشغول ضجه زدن بود به فرد اول گفت: «لطفاً بگو به داد من هم برسند». فرد اول گفت: «چرا خودت داد نمی زنی». فرد دوم گفت: «من حوصله منت کشی ندارم». فرد اول گفت: من هم اولش نداشتم بعد پیدا کردم. تو تازه آمده ای؟
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۳ ص ۳۶ و ص ۲۴

آتش جهنم

فرق آتش هیزم و آتش دوزخ در اینست که آن بدن را می سوزاند و این نفس را، روان را، دل را . آتش دوزخ را به میزانی بسیار ناچیز و از راه دور می توان در همین دنیا هم درک و تجربه کرد. آنچه که گُر گرفتگی، التهاب عصبی یا خونی نامیده می شود که به صورت اعمال جنونی و خشم های آنی بروز می کند نشانه ای از آتش جهنم در نفس بشر است. و نیز آنچه که به صورت بیقراری در بسیاری از آدمها خودنمایی می کند. آتش دوزخ که به آتش بی دود نیز تعریف شده است بسیار شبیه است به تشعشعات اتمی که تا مغز سلولها را به طرزی مخصوه می سوزاند زیرا آتشی است که از قلب ماده بر آمده است. عذاب النّار، اساس و محور عذابهای دوزخ است. و نیز اینکه شیاطین و اجنّه هم از جنس همین آتشند و لذا نزدیکی آنان به انسانهای گناهکار موجب درجه ای از عذاب النّار است و عمده بیقراریها و التهابات آدمی در حیات دنیا حاصل این تماس می باشد که در روابط با آدمهای پلید و کافر انتقال می یابد. امروزه شاهد آدمهای بسیاری هستیم که به راستی آتش گرفته اند و گویی که زیر پاهایشان و در قلوبشان آتش است و کمترین آرامشی ندارند و این جماعت رغبت شدید به مواد مخدر دارند که به طور موقتی آنان را آرام می سازد. در حیات دنیا هیچ چیزی خنک کننده تر از خاک نیست پس وای به زمانی که آدمی این بدن خاکی را بیندازد و بی حفاظ شود.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۳ ص ۷۸

روانشناسي بهشت و جهنم

انسان، حیوانی آتش خوار است و هر چه که بیشتر آتش می بلعد عطش او در مصرف بیشتر انرژیها شدیدتر می گردد. نگاه کنید که بشر در طول تاریخ به تدریج همه زمین را به آتش کشیده و یا تبدیل به آتش نموده است. از سوزانیدن هیزم تا زغال سنگ و سپس نفت و اینک انرژیِ اتمی. به راستی انسان یک غول منجمد و یخی است که هیچ گرمایی نمی تواند سرمای ذاتش را رفع نموده و اندکی گرمش نماید. و هرچه که جلوتر می رود گوئی یخ وجودش ذاتی تر و شدیدتر می گردد و نیازمند انرژِیهای قوی تر و نفوذ کننده تر مثل انرژی اتمی و لیزر و آنگاه انرژی نوترونی می باشد تا مغز استخوانش را گرم کند و یخ های اندرونش را ذوب نماید. از این منظر می توان حق دوزخ را درک نمود و این حق کافران است که فقط در جهنم احساس آرامش و خوشی می کنند و به قول قرآن: آیا تعجب نمی کنی که چگونه کافران بر آتش دوزخ صبورانه می سوزند؟! و به عکس مؤمنان گویی باطنی گرم دارند و لذا در جستجوی هوای خنک و برودت هستند که همان هوای بهشت است. و این گرمای ایمان و ایمنی و عشق است. همانطور که خداوند قلوب کافران را از سنگ و بلکه سخت تر و شقی تر از سنگ می داند و برای گرم و نرم شدن محتاج آتش دوزخ است. هر کسی به همان جایی می رود که نیاز دارد. و امروزه جنگ های جهانی جهت تصرف بیشتر انرژی همانا جنگ بین دوزخیان است.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۳ ص ۱۰۷

آنگاه که حتّی نمی توانی بخواهی

آدمی عمری را می تواند حقیقت را طلب کند، اراده نماید، دوست داشته باشد و بخواهد و فقط کافی است که دوست داشته باشد که این همان خواستن است و این خواستن ذاتاً همان جریان شدن است. ولی با خود وسوسه کنان می گوید: «حال حالاها وقت داری و هیچ عجله ایی برای درست زیستن نیست زیرا هر گاه که اراده کنی می توانی، فعلًا خوش بگذران و با هوسهای خودت زندگی کن هر وقت که خوشی دلت را زد آنگاه توبه می کنی و زاهد می شوی» و بدین گونه عمرش را به هدر می دهد و اراده حق را در خود به بازی گرفته و قدرت جوانی اش را صرف هوس بازی می سازد تا اینکه در اوج عیش، عذاب فرا می رسد و آنگاه یادش می آید که حالا نوبت توبه است ولی افسوس که جا، تر است ولی بچه نیست. زیرا اراده به خوب بودن از میان رفته و شیاطین در دلش رخنه نموده و دیگر هیچ قدرت انتخابی ندارد. این بدان معناست که مهلت توبه را از دست داده است و جهنم را بر خود واجب نموده است و فقط با عذابها می تواند پاک شود تا یک بار دیگر اگر عمری باقی مانده باشد بتواند دارای اراده به نیکی گردد. گویی که حقیقت برای اکثر آدمیان یا خیلی زود است و یا خیلی دیر. حق، قلمروی آزادی انتخاب و اختیار است یعنی آنگاه که می توانی آن را برنگزینی باید برگزینی. حق را هرگز نمی توان از سر ناچاری برگزید زیرا ذات حق بر اختیار است و حق همان حقّ انتخاب است.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۴ ص ۲۰۹

انسان بعنوان خالق سرنوشت خود

حیات دنیوی بشر به مثابه خلقت جدید و دوباره انسان است که قرار است انسان بدست و اراده خودش یکبار دگر آنرا بیافریند و بدینگونه و دلیل است که انسان مسئول سرنوشت خویشتن می شود و از بابت آن مؤاخذه و اجر و جزاء می شود. هرآنچه که تحت عنوان شرایط جبری و خدادادی در زندگی ما بدون اراده ما وجود دارند مواد اولیه این خلقت جدید محسوب می شوند: والدین، فامیل، شرایط اقتصادی و اجتماعی و زیستی و تاریخی و موروثی، امکانات تربیتی، حوادث طبیعی و اجتماعی اعم از خوب و بد و… و نهایتاً هیکل و احساس و حواس و اندیشه و اراده ما. انسان حتی آدمهای زندگیش را می تواند مناسب اراده و آرمان خودش در نزد خود و برای خود بیافریند همچنین طبیعت محیط زیست خود را و جامعه و جهان خود را. همه این مواد اولیه در کارگاه ذهن و روان و عواطف و اراده و نیز تلاشهای عملی قابل بازآفرینی هستند. فی المثل یک آدم و یا شرایط واحدی برای من بهشتی و برای دیگری جهنمی می شود. این حاصل خلقت دوباره است. آدمی می تواند همه آدمهای زندگیش را برای خودش یا مبدل به دیوهای شکنجه گر روح خود نماید و یا مبدل به فرشتگان نوازنده روح خود سازد. انسان می تواند به قدرت تفکر و ایمان به خدا و محبّت به همنوعان درهر شرایطی یک جهان دوزخی یا برزخی و یا بهشتی در دل خود بیافریند. انسان با همین جهان از دنیا می رود و این توشه آخرت است و نتیجه خلقت دوباره اش به ارادۀ خودش.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۴ ص ۲۵۵

نفتی شدن فرهنگ
(ذکر جهنمی)

مرحوم دکتر مصدق هراس داشت مبادا که اقتصاد ما تماماً نفتی شود زيرا اين مسئله دو خطر جدی بهمراه داشتت يکی استعماری و وابسته شدن سرنوشت ملت به بيگانگان و بازار آزاد نفت است و ديگری نابودی اقتصاد غيرنفتی از جمله نابودی کشاورزی و دامپروری و صنايع دستی و هنرهای بومی و لذا فرهنگ ملی – دينی. بهرحال سرنوشت ملت ما چنان رقم خورد که هراس و اخطار مصدق ره به جائی نبرد و آنچه که نمی بايست اتفاق افتد رخ نمود. و ما امروز تا مغز استخوان نفتی هستيم و از برکات درآمد آن اتمی هم شده ايم. خيری که شرش را توجيه می کند! ولی واقعه کاملًا تازه ای در سال جاری رخ نمود و آن سهميه بندی سوخت در سراسر کشور بود که يک صرفه جوئی عظيم ملی تداعی می شود و گوئی که ساليانه چند ميليارد دلار بر ذخيره ارزی و درآمد خزانه افزوده می شود و باز هم نفتی تر می شويم. ولی اين سمت خير واقعه است لااقل به لحاظ اقتصادی. آنچه که به موازات اين خير اقتصادی رخ نمود يک شر فرهنگی بود و آن اينکه امروزه همه مردم ما در کوچه و خيابان بوی بتزين می دهند و هوش و حواس و دماغ همه بنزينی و در واقع نفتی شده است زيرا همه نگران به اتمام رسيدن سهميه ماهيانه سوخت اتومبيل خود هستند و حتی در خواب هم به بنزين می انديشند و کارت سوخت تبديل به يک کابوس ملی شده است جدای مفاسد و دزديها و قاچاق نوينی هم که بسرعت کل جامعه را فراگرفته و روز به روز درحال توسعه می باشد. امروزه بنزين تبديل به يک ذکر ملی شده که در خواب هم ادامه دارد. پيامبر اسلام نفت را غذای اهل دوزخ ناميد پس اين ذکر دوزخ است.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۵ ص ۱۸

معمای علم حدیث

احاديث منسوب به پيامبر (ص) و ائمه اطهار (ع) بعد از قرآن بزرگترين مخزن وحی و هدايت مسلمين محسوب شده است و چه بسا خود قرآن هم بدون آن نامفهوم است. ولی از طرفی ديگر می دانيم که بخش عمده تفرقه درميان مسلمانان از همين احاديث بوده اند. و نيز اينکه بقول دکتر شريعی اگر پيامبر اسلام در تمام مدت سال زندگيشان نه می خوابيدند و نه به جنگ می رفتند و نه عبادت می کردند و… باز هم نمی توانستند آنهمه حرف زده باشند. پس واضح است که بخش عمده ای از احاديث نبوی جعلی و بخشی ديگر تحريف شده است. از اين لحاظ احاديث منسوب به ائمه اطهار (ع) سالمتر مانده اند زيرا مدعيان کمتری داشته اند. و اما آن بخش از احاديثی هم که طبق عقل و قرآن و سندش معتبرند نيز مبتلا به برداشت هائی انحرافی و بلکه ضد اسلامی شده اند. فی المثل شاهديم که در تاريخ معاصر ايران از اين حديث چه برداشت ها و تبليغاتی انحرافی پديد آمده است: لا معاش له لا معاد له يعنی کسی که معاش ندارد معاد هم ندارد. خلاصه کلام يعنی کسی که فقير است و نان ندارد بايستی برود به جهنم . لذا خود پيامبر و علی و مريدانش که جملگی اينگونه بودند و سنگ به شکم می بستند و کسانی چون ابوذر با خانواده اش که علناً از گرسنگی مردند پس هم اينک در جهنم هستندآ؟ عجب اسلامی! اگر برداشت از حديث مذکور چنين باشد که بر جامعه ما مسلط است و واضح است که اين حديث را بايستی امويان ساخته باشند و بس. و بايستتی حديث اموی باشد نه نبوی. ولی اگر اين حديث معتبر است معنايش اينست که کسی که معاش ندارد اصلًا حساب و کتاب در قيامت ندارد و مستقيم در بهشت است. و نمونه ديگر اين حديث است: خير الامور اوسطها. يعنی خير هر امری در وسط آن است. و همه مسئله درباره معنای «وسط» است. اگر وسط را بمعنای معدل و مخلوط و بينابين و وضعی خدا – خرمائی و مشرکانه و يک بام و دو هوا بدانيم که اين حديث را هم بايستی اموی بدانيم که دعوت به شرک و محافظه کاری و التقاط و اختلاط و نسبی گری می کند. امروزه چنين برداشتی از حديث مذکور بر منابر ادعا می شود و آنگاه در تناقض افتاده و می گويند که منظور از اين حديث فقط امور دنيوی بوده است و نه معنوی. همين مسئله موجب ابطال حديث می شود. در حاليکه منظور از وسط همان باطن و مغز امور می باشد و شامل حال ماده و معنا می شود و حق است زيرا خير مطلق هر امری در مغز و باطن آن قرار دارد و نه در صورت ظاهر و منافع سطحی آن. همانطور که قرآن، امت اسلامی را امت وسط ناميده است که باز هم به معنای امت باطن بين و اهل معرفت و بصيرت است و نه امت محافظه کار و التقاطی و مشرک و نسبی مسلک و متراژی و تاجر مسلک. اين برداشت های مادی و الحادی و پراگماتيستی از قرآن و حديث متنأسفانه حتی از زبان کسانی بر منابر شنيده می شود که دعوی نبرد برعليه التقاطی گری و برداشت های ماترياليستتی از اسلام را دارند و هر که بخواهد برداشتی توحيدی عرضه کند متهم به اگزيستانستياليزم و افراطی گری و کمونيزم می گردد. و کلام آخر اينکه جز بواسطه معرفت نفس نه قرآن نه حديث نه سنت و نه عترت قابل فهمی يقينی و معتبر نيست و دريائی از سواد قرآنی و حديثی و تاريخی هم مشکلی حل نمی کد و شرک بزرگترين خطر در اين وادی می باشد.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۵ ص ۶۲

فلسفه فقر

«منم آنکه هستم». سخن خداوند به موسی (ع)
فلسفه فقر فلسفه به محاق افتادن جان و تن است در چنبره مرگ و نيستی. يعنی ابتلای وجود به عدم. و در چنين وضعيتی آدمی متوجه تن و جان و روان و اعصاب و اعضاء و جوارح خود می شود زیرا صدای ذرّات
وجود درمی آيد و صاحبش را فرامی خواند. و اگر فقر صرفاً از جبر نباشد اين صدا دارای ماهيّتی وحيانی و اشراقی و روحانی است. يعنی در قلمرو فقر مادّی مادّۀ وجود به آستانه معنای وجود می رسد و تن به قلمرو روح نزديک می شود. به بيان ديگری اين همان قلمرو و تجربه و درک وحدتِ وجود و عدم است يعنی توجيه و يگانگی ماده و معنا و مرگِ زندگی. اين مصداق سخن خداست که: گرسنه شو تا مرا ببينی! اينگونه است که محمّد (ص) به تنها امری که فخر می فروشد از بابت اشد فقر است. فلسفه های مدرن حيات بشری را به دو نوع «بودن» و «داشتن» تقسيم می کند. انسانی که بر اساس داشتته ها زندگی می کند و انسانی که براسا بودنِ محض. در عرفان ، آنچه که بين انسان و خودش حائل شده است همان داشته های دنيوی اوست اعم از ثروت و يا دانش و علايق دنيوی. آدمی به قدرت فقر به قلمرو وجود خودِ خودش می رسد که بقول علی (ع)، خدا همان خودِ خود انسان است. و فقر مطلق همان خداست که هستی اش را به انسان بخشيده است فقط اوست که هست و
مابقی در درجات نيستی قراردارند. برای رسيدن به قلمرو وجود خودی (در مقابل وجود بيگانه– داشته ها) که همان قلمرو عالم غيب و روحانيات و حقايق ابدی است، انتخاب فقر امری واجب و اجتناب ناپذير می باشد. اين سنت انبياء و اولياء و عرفای حقه است. اکثر مردمان وجودشان در نزد بانکها و حکومتها و اربابان و در آجر و سنگ خانه شان است و فولاد اتومبيلشان. و اندکی اند که وجودشان در تن و جان و دل و روحشان است: وجود خودی و وجود بيخودی! حال اينکه امروزه برخی ثابت می کنند که علی (ع) هم يک ملاک بزرگ بوده و امامان ما نيز جملگی اشراف و تاجران بوده اند و خلاصه اينکه اشرافيت هيچ منافاتی با دين و معرفت ندارد و بلکه کسی که خانه و ماشين و موبايل و کامپيوتر و بيمه و… ندارد و زير خط فقر است و در جهنم است حسابش با کرام الکاتبين می باشد. و آنانکه اين سخن سلطان فقر تاريخ يعنی محمد (ص) را وسيله ای برای تحريف و واژگونگی دينش می کنند که: لا معاش له لا معاد له (آنرا که معاش نيست معاد هم نيست)- يعنی کسی که غذا ندارد کافر است و به جهنم می رود يعنی دين ندارد. زيرا اگر معاد به معنای حساب و کتاب آخرت است پس اين حديث بدان معناست که کسی که نان ندارد بخورد خداوند با او بی حساب است درست مثل مخلصين در قرآن کريم که اوليای خدايند. ولی اگر معاد به معنای روز
قيامت کبری و ديدار با خداست که قرآن کريم اين واقعه را بر کل بشريت از جمله کافران حتمی می داند. و تازه اگر اين حديث بدان معنائی است که مشهور شده و مکتب سوسياليزم اسلامی است پس تکلیف گرسنگی های مستمر پيامبر (ص) و علی (ع) و فاطمه (ع) چه می شود؟ اگر بگوئيم که اينان امامانند و حسابشان از بشريت جداست (که اين خود انکار امامت آنهاست) پس تکليف ابوذر و خاندانش که همه از گرسنگی مردند چه می شود؟ و يا براستی ميليونها زنان و کودکان آفريقائی که از گرسنگی و فقر می ميرند همه به جهنم می روند؟ آيا خدا اينقدر ظالم است؟ خير! اين مائيم که از اشد ظلم خود، سخن رسول را وارونه کرده ايم تا توجيه ثروت اندوزی و غارتگری ما باشد. اين نيز مثل تفسير حديث «خيرالامور اوسطها» می باشد که وسط هر امری را ميانگين و معدل رياضياتی حساب کرده اند. تفسير صرفاً اقتصادی احاديث يکی از علل رسوخ التقاط و شرک و نفاق در مسلمين بوده است که امروزهغوغا می کند. اين هنوز ادامه سوسياليزم اسلامی است.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۵ ص ۲۰

فلسفه ۱۱ سپتامبر

يازدهم سپتامبر و فاجعه برجهای دو قولوی نيويورک مبدل به نقطه عطفی در تاريخ تمدن مدرن جهان گرديد. حق اين واقعه آنقدر واضح است که همه تئوريهای توطئه را بی خاصيت و مهمل ساخته است. اينکه چنين فاجعه ای کار بن لادن بوده يا توطئه صهيونيزم و يا مفرّ امپرياليزم، چندان تفاوتی ندارد. نتيجه نهائی اين واقعه دو امر مسلم است: ظهور روزبروز اشد توحش و جهانخواری و خونخواری ماهيت تمدن غرب و ابطال همه شعارها و مقدسات ريائی اين تمدن و ظهور اشد ديکتاتوری و خفقان از بطن جوامع غربی و بروز اشد کينه و نفرت اين تمدن نسبت به ارزشهای اخلاقی و دينی و عقلی و الهی و قطبی شدن جوامع بشری در قبال اين تمدن به دو کانون کفر و ايمان. بهرحال اين واقعه به اراده و دست هر فرد يا گروهی که به فعل در آمده نهايتاً امری برحق است و افراد و جوامع بشری را جبراً بسوی انتخابی واضح و صادقانه سوق می دهد تا يا رومی روم باشند و يا زنگی زنگ. اين انتخاب مستمراً اجتناب ناپذيرتر می آيد و جای هيچ ترديد و تذبذب و نفاقی باقی نمی گذارد. اين دو برجی که فرو ريخت همچون فروپاشی دو بت لات و منات بود. آنچه که فرو ريخت عظمت و قداست و قدرت مطلقه علم و تکنولوژی بود که بت اعظم اين تمدن جهانی می باشد و آمريکائی را که تا قبل از اين واقعه بهشت کافران جهان بود مبدل به جهنم نمود و بلکه همه جای زمين را برای جهانخواران ناامن نمود و کشور آمريکا را مبدل به يک جامعه تماماً اطلاعاتی – امنيتی – نظامی – جاسوسی ساخت و حداقل آزادی فردی را ناممکن نمود. قداست علم و آزادی باطل شد. ۱۱سپتامبر سرآغاز افول تمدن غرب است يعنی آغاز آخرالزمان اين تمدن.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۵ ص ۸۴

«جهاني شدن» چیست؟

آنچه که امروزه جهانی شده است عبارت است از: بمب اتم، تشعشات سوراخ لايه اوزون، ايدز، ويروس های جهانی، همجنس گرائی، انواع دزديها و جنون و جنايات مدرن، تورم، جنگها، امراض اعصاب و روان، پفک ها و کولاها و سيگارها و انواع مخدرات، خودکشی، تروريزم، حاکميت بانکها و شرکتهای چند مليتی و… و سينما و ويروس کامپيوتری و… . در حقيقت در يک کلام فقط جهنم است که همه جائی و جهانی شده است و به اقصاء نقاط جهان و تا اعماق دهات رسيده است. ممکن است بگوئيد که اين يک نگرش و قضاوت يک بعدی و بغايت بدبينانه است زيرا بسياری از ارزشهای انسانی و معنوی هم جهانی شده است مثل عرفان!! می گويند که متلًا مولوی در آمريکا غوغا می کند. بنده خود شاهد بودم که از مولوی و انديشه ها و حکايات او فقط در جهت توجيه و تقديس فساد و فسق و همجنس گرائی و تخدير استفاده می شود و حتی رابطه مولوی و شمس را هم نوعی همجنس بازی بسيار شديد می پندارند. مشابه استفاده ا ی که از مولانا و عرفان اسلامی و نهمضت حسن صباح در تشکيلات مافيائی فراماسونی در سده های اخير در غرب شاهد بوده ايم. در واقع برخورد و بهره وری اين جريان جهانی شدن از معنويت و عرفان هم يک برداشت و سوء استفاده کاملًا دجالی است. بقول برگسون، عارف معاصر فرانسه امروزه حتی امپرياليست ها هم برای بقای خود مشغول عرفانيزه کردن خود هستند. جهانی شدن عرفان تا به امروز جز اين نبوده است. سخن از انگشت شماران نيست بلکه سخن از جهان است.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۵ ص ۱۱۲

جنگ پوپر و هایدگر در ایران

اين خود سرّی عظيم از سرنوشت و ماهيت قوم ايرانی است که همواره در طول تاريخ خود ميدان نبرد بيگانگان بوده است. اين امر به يک لحاظ دال بر بی هويتی و تيره بختی ايرانيان است و به لحاظی ديگر دال بر ميهمان نوازی آنهاست در عين حال موجب تخريب و تباهی ايرانيان بوده و هم موجبات رشد معنوی و تکثر آرا و تداخل فرهنگها را فراهم نموده است. مثل جنگ بين مغول و اعراب در ايران يا جنگ بين امپرياليزم و کمونيزم و… و اينک جنگ بين پوپر و هايدگر. و اما اين آخری از همه آنهای ديگر عجيب تر است زيرا اين دو فيلسوف و پيروانشان در هيچ جای ديگری جنگی نداشته اند ولی معلوم نيست که چرا در ايران به جان هم افتاده اند. کارل پوپر مبدل به پيامبر اصلاح طلبان شده و مارتين هايدگر هم پيامبر اصول گرايان است. جالب اينکه اين هر دو فيلسوف که ژرمن تبارند يکی از اتريش و ديگری از خود آلمان گويی که جنگ بين آلمان و اتريش در دوران حزب نازی را به ايران آورده اند. جالب اينکه اين هر دو فيلسوف به لحاظ مشرب فلسفی لامذهب هستند يعنی صاحب دستگاههای فلسفی بدون متافيزيک و الهيات می باشند. يادمان می آيد زمانی که نيکسون رئیس جمهور وقت آمريکا به دعوت مائو رهبر انقلاب چين به آن کشور سفر نمود و با يکديگر دست دادند و شراب نوشيدند مائوئيست های ايران به جنون افتاده بودند و برای توجيه مائو هذيان می گفتند گويی هويت آنها فقط از جنگ بين چين و آمريکا تغذيه می شد. و نيز يادمان می آيد که مائوئيست های ايرانی در ميان سائر کمونيست ها از همه صادق تر و پاک تر بودند و بسياری از آنان نماز هم می خواندند ولی مائو يک آدم ضد مذهب بود. و يا پيروان استالين و مائو در سراسر جهان رفيق بودند ولی پيروان اين دو در ايران يکديگر را با چاقو می زدند. حال همان داستان کهنه بين طرفداران ايرانی پوپر و هايدگر در جريان است و گاه يکديگر را می زنند و حتی محکوم به ارتداد و اعدام می کنند و اين از عجايب روزگار است زيرا پوپر و هايدگر در دوران حيات خود از دوستان بسيار نزديک بودند و با يکديگر خصومتی نداشتند و از لحاظ مشرب فلسفی هم بسيار نزديکند. تا آنجا که می توان فهميد دو تا از سخنگويان دو جناح معروف سياسی در کشورمان هر يک به لحاظ مشرب فلسفی مايل به يکی از اين دو فيلسوف هستند و لذا پيروان اين دو جناح پشت سر روح اين دو فيلسوف مرحوم سنگر گرفته و اين دو را سپر بلای اختلافات خود نموده اند. طرفداران اصلاحات به هايدگر بيچاره لقب فاشيست می دهند چرا که او در دوران حاکميت حزب نازی به آمريکا پناهنده نشد و برای مدتی هم در اين دوران در دانشگاههای آلمان با حضور مأموران گشتاپو تدريس می نمود و به همين دليل فلسفه هايدگر تا اين حد غامض و مجرد است ولی پوپر که به بريتانيا پناهنده شده بود و در آنجا لقب «سر» از ملکه دريافت نموده بود و می توانست به هيتلر فحش بدهد لذا متهم به صهيونيست شد. بهرحال از آنجا که اصلاح طلبان ما جناح اصول گرا را فاشيست می دانند به هايدگر فحش می دهند تا به گوشه قبای کسی بر نخورد ولی اصول گرايان چون اصلاحح طلبان را طرفدار آمريکا می دانند به پوپر نستبت صهيونيست می دهند تا به گوشه قبای کسی در جناح مقابل برنخورد. آيا بهتر نيست به جای بر پا نمودن جنگ بين دو فلسفه بيگانه و ملحد برای اثبات حقانيت و يا عدم حقانيت جناحی به قرآن و سنت و عقلانيت خود رجوع کنيم؟ بهرحال که ما همديگر را مرتد و ملحد می ناميم بهتر است با معارف قرآنی باشد نه بواسطه فلسفه هايی که هر دويشان آشکارا ملحد هستند. حدود يکی دو دهه پيش بر سر فلسفه نيچه دعوای مشابه ای بر پا شد که حتی خون عده ای هم ريخته گرديد و اصلًا معلوم نشد براستی دعوا بر سر چه بود. آيا بهتر نيست اگر هم قرار است خونی براه افتد بر سر دفاع از اعتقادات خودمان باشد نه فلسفه ای بيگانه. آنهم فلسفه هايی که براستی هرگز فهم نشده اند نه در کشور ما بلکه حتی در خود اروپا هم فهم نشده اند مخصوصاً انديشه های ديتالکتيکی و برزخی کسانی چون نيچه و هايدگر . همه دعواها بر سر چيزهايی است که فهم نشده اند: ليبراليتزم، دموکراسی، سوسياليزم، پلوراليزم و … بقول علی (ع): جهنمی جز بی معرفتی نيست.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۵ ص ۱۵۴

(آیا انرژی اتمی پاکترین انرژیهاست؟ حقیقت یا مصلحت!؟)

چند سالی است که در رسانه های ملی کشورمان شاهد تبليغاتی حيرت آور درباره قداست و عظمت اهورائی انریی هسته ای هستيم که اين افراط تبليغاتی محصول سياسی شدن مسئله هسته ای در سازمان ملل بوده است و البته قابل درک و اجتناب ناپذير است ولی نه تا آن حد که حقايق علمی و عينی مربوط به اين تکنولوژی از چشم و آگاهی مردم پنهان شده و انرژی هسته ای مترادف با آب کوثر، اسم اعظم و بهشت موعود شود و يک تکنولوژی ضد انسانی و ضد حياتی تا اين حد تقديس شود. شبانه روز تبليغ می شود که انرژی هسته ای پاکترين انرژيهاست در حاليکه هزاران بار مخرب تر و مهلکتر از انرژی فسيلی (نفت) می باشد تا آن حد که بسياری از کشورهائی که در اين زمينه مقام اول را در جهان دارا هستند و بخش قابل توجهی از انرژی خود را از تکنولوژی اتمی بدست می آورند بتازگی مترصد انرژی ديگری هستند و بسياری از راکتورهای اتمی را با هزينته هائی بسيار بيشتر از هزينه تأسيس آن، تعطيل و نابود می کنند مثل کانادا و فرانسه و روسيه. برای ما مسلمانان حقيقت برتر از مصلحت است و نبايستی قربانی آن شود.
فلسفه پاکيزگی چيست؟
پاکترين انرژيها همانا انرژی حاصل از آب و باد و خورشيد هستند و نه انرژی هسته ای. تخريب و هلاکت حاصل از اين تکنولوژی شيطانی هزاران بار هولناکتر از ويروس ايدز و صدها هزار بار ضد انسانی تر از انرژی نفت و گاز است. تفاوت فقط در اينست که روش نابودسازی تکنولوژی اتمی بر جان انسان و کلًا حيات بر روی زمين بسيار نامرئی می باشد و مثل نفت و بنزين، دود و تظاهرات سياه بر جای نمی گذارد و بيصدا و بيرنگ و تميز بنياد حيات را برمی اندازد. مثل بمب نوترونی در قياس بمب اتمی. بهرحال به صرف مصالح سياسی درست نيست که رسانه ملی حقايق را نزد مردم عامی پنهان دارد. هر رآکتور و نيروگاه اتمی و هر مرکز فعاليتهای هسته ای حتی در ايمن ترين شرايط فنی هم تا صدها کيلتومتر بر محيط زيست اثر مهلک تدريجی می گذارد و جان حيات را در انسان و حيوان و نبات و خاک تا اعماق سلولهای بنيادی مورد تهاجمی مهلک قرار می دهد که جبران آن تا دهها نسل و هزاران سال ممکن نيست. فوائد سطحی و فنی اين انرژی در قياس با تخريب و هلاکت آن بر تن و جان و روان انسان، بسيار ناچيز است. بجای اينهمه هزينه های نجومی برای دستيابی به اين تکنولوژی ضد حياتی بهتر است که در زمينه تکنولوژی توليد انرژی از قدرت آب و باد و خورشيد و نيز ايمن سازی و تصفيه انرژی فسيلی (نفت) اقدام و سرمايه گزاری شود. اين همان کاری است که همه کشورهای پيشرفته علمی پس از چند نسل تجربه اين تکنولوژی ضد حياتی از يکی دو دهه قبل آغاز کرده اند. آيا بهتر نيست که از اين تجربه مرگبار عبرت بگيريم و ما هم خطاهای آنها را تکرار نکنيم و يک گام از آنها پيش تر باشيم. و يا اينکه بايستی تا ابد دنباله رو و مقلد تمدن غرب باشيم ولی متأسفانه بنظر می رسد که ما از خود غرب هم غربی تر و تکنولوژی پرست تر شده ايم و با آنان در مسابقه ای مرگبار قرار گر فته ايم تا بدينگونه فقدان هويت معنوی خود را جبران کنيم. جنبه های به اصطلاح صلح آميز اين تکنولوژی بمراتب مرگبارترند تا جنبه های تسليحاتی آن. زيرا هم نامرئی تر و شيطانی تر عمل می کنند و هم بلاوقفه و برای هميشه. امروزه آب و باد و هوا و درياها و آسمان به اين تشعشعات مرگبار آلوده شده است. فوائد صلح آميز و به اصطلاح علمی از اين تکنولوژی در طب و کشاورزی جز مولد ميوه ها و غلات سرطان زا نبوده است و آنگاه برای درمان جنون آميز اين سرطانها مبادرت به بمباران تشعشعی بيماران می کنند. هرگز هيچ بيماری بواسطه فرآورده های اتمی نه تنها بهبود نيافته بلکه به جهنمی ترين وجهی زجر کشيده و هلاک شده است. چرا اين حقايق را از مردمان پنهان می داريم به قيمت يک مصلحت دمدمی و کم ارزش سياسی؟ مصالح سياسی را بايستی با سياست حل و فصل کرد و نه با فريب دادن مردم و پنهان دا شتن حقايق علمی و تبديل يک تکنولوژی جهنمی به يک فرآورده بهشتی در اذهان مردم. ابتدائی ترين استفاده از تکنولوژی اتمی و راديوآکتيويته همان راديوگرافی جهت تشخيص امراض داخلی است که مضرات اين تشعشع بمراتب بيشتر از فوائد آن بوده است و حتی پزشکان و پرستاران و کارکنان اين مراکز را به انواع بيماريهای روانی و عصبی و سرطانی و هورمونی مبتلا کرده است که بنده خود با دهها مورد از اين نوع مواجه بوده ام. يکبار ديگر اعلان می داريم که تکنولوژی هسته ای تکنولوژی طبقه هفتم جهنم است و همه فوائد آن نيز فريبنده و ابليسی است. بيائيم تا حقيقت را فدای مصالح سياسی نکنيم و مردم را فريب ندهيم. مرگ بر آمريکا که ما را به اين بازی کشانيده است.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۵ ص ۱۹۵

نار و نور علم

برخی می پندارند آنچه که در کتب و مدارس تحصيل می شود علم است. اعم از دينی يا دنيوی. علم دارای دو تجّلی است: نور و سواد! سواد همانطور که از نقشش پيداست همان سياهی و ظلمت است. پس علم دارای دو وجه يا ماهيت و ظهور و بروز است: نوری و ظلماتی! با توجه به اين دو جنبه از علم است که احاديث متمادی که درباره علم از پيامبر و ائمه اطهار نقل می شود درک می گردد. در جائی گفته شده که: علم نور هدايت و شکافنده جهان است و در جائی دگر نقل شده که: علم، حجاب اکبر و عامل نفاق در دين و معرفت است. گوئی که دو ماهيت کاملًا متضاد از علم وجود دارد که يکی نوری و ديگری ضاله است. علم نوری و نور علم آن است که مولد معارف، حکمت ها و نظريه ها و مکاتب علمی و فلسفی و عرفانی و دينی است ولی علم ظلماتی همين محصولات مذکور علم نوری هستند. نور علم و علم نوری يک داده الهی و اجر جهاد انسان در عرصه دين و تقرب الی است يعنی اين علم از هيچ جائی جز محضر خداوند قابل حصول نيست. اين علم را علم حضوری يا علم لدنی يا علم من عندی (علم از نزد خود) هم ناميده اند که موجب هدايت و شکافنده پديده هاست و جهان را معرفی می کند. اين علم در هر موضوع و مرحله نهايتاً به معرفت حق می انجامد و طبع هدايتگر آن بدين دليل است. ولی محصولات اين علم که در مدارس و کتب تدريس می شود به مثابه سياهی و ظلمت است که مصرف کننده و پرستنده اش را دچار ثقل و سياهی دل و ذهن می سازد که خود مانع علم نوری است. و چه بسا به ضديت با دين و علمای راستين بر می خيزد همانگونه که امروزه اکثر اهل مدرسه و اهل کتاب را دشمن دين می يابيم. در قرآن هم اکثر اهل کتاب متهم به جدال و انکار حقيقت هستند و در دين نفاق می اندازند و در طول تاريخ هم بزرگترين دشمنان پيامبران خدا بوده اند که در حقيقت حاملان علم نوری محسوب می شوند. در واقع مثل اينست که مولود برعليه والد خود برمی خيزد همانطور که فرزندان عموماً ضد والدين خود هستند و آنها را انکار می کنند. اين تضاد و ديالکتيک معلول و علت است: خالق و مخلوق! درست مثل کفر بنی آدم نسبت به خالق خودش! که خود وجود بنی آدم در جهان حجاب بين او و خالق است. يعنی محصولات علمی، حجاب محصل و علم حقيقی و نوری است. اين کبر و کفر موجب گمراهی محصلين علوم دينی و دنيوی می شود. همانطور که روحانيون مذاهب که مصرف کنندگان علوم دينی حاصل از نور انبيای الهی هستند در طول تاريخ نخستين منکران پيامبران جديد بوده و گاه کمر به قتل آنها بسته اند. اين نبرد علم سواد برعليه علم نوری است. نبرد توليدات علمی برعليه منبع علم. علت نبرد عارفان بزرگ با علوم مدرسه ای و کتابی هم به همين دليل است مثل نبرد شمس تبريزی برعليه معلومات کتابی و مدرسه ای مولانا . آنهم کسی که خود يک علامه دهر بود و با نور علم شمس می جنگيد و مقاومت می کرد. بنابراين «عالم» به کسی بايد گفته شود که حامل نور علم است نه حمال کالاهای توليد شده بواسطه عالمان. کارخانه نور علم و علم نوری سير و سلوک الی الله است. تقليد بخيلانه و حريصانه و منکرانه از حاملان علم نوری (انبياء و اوليا و عرفا و حکيمان) موجب ابتلاء به ظلمت علم می شود که منجر به علوم فنی می گردد که نهايتاً اسباب تکنولوژی و صنعت بعنوان عرصه ظهور دوزخ است. سواد علم، پيروان و پرستندگانش را به سوی نار می کشاند و لذا بايد سواد علم را علم ناری ناميد که در قلمرو تکنولوژی و صنعت اين آتش رخ می نمايد. علم سوادی کاشف و استخراجگر آتش جهان است که بسوی جهنم می برد. و کسانی که از حاملان نور علم صادقانه تبعيت می کنند اين نور را باطناً می يابند و به نور جهان راه می يابند که همان راه جنت است و هدايت. پس راه رسيدن به نور علم و علم نوری همانا تصديق و ارادت و اطاعت از حاملان آن است. ولتی تقليد که حاصل انکار است به ابتلای سواد علم و علم ناری می انجامد که علوم فنی هستند. به همين دليل از ميان اطرافيان پيامبر و امامان و عرفای بزرگ عده ای شاگرد و محصل سواد علم بوده اند و نهايتاً تبديل به دانشمندانی ملحد و يا منافق شده اند. و عده ای قليل هم مريدان بودند که به نور علم رسيدند. مثل تفاوت بين بايزيد بسطامی و جابرابن حيّان که هر دو از اصحاب امام صادق بودند. مثل تفاوت بين سلمان فارسی و عمرعاص که هر دو از اصحاب صفه و از اطرافيان علی (ع) بودند. اينست که مثلًا علی (ع) را که يک خورشيد علم بود مقسم بهشت و جهنم و يا خط بين حق و باطل ناميده اند. يعنی از بابت وجود مبارک ايشان دو نوع علم و دو دسته اصحاب پديد آمدند که کاشفان علم نوری و علم ناری بودند و فاتحان بهشت و دوزخ. اين تفاوت بين علم بعنوان ابزار دنياپرستی و علم بعنوان راه خداجوئی و حق پرستی است.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۵ ص ۱۹۹

دشمنان انتخاب

حضرت فاطمه (ع) می فرمايد «خداوند به انسان آزادی و انتخاب بخشيد و بدينگونه حق را از باطل و خير را از شر جدا کرد». انبيای الهی نخستين بشری بودند که صاحب آزادی شدند و حق را انتخاب کردند و سپس بشريت را نيز قدرت انتخاب بخشيدند تا بين حق و باطل انتخاب کنند. طبق کلام قرآن، انبيای الهی مسئول هدايت مردم نبوده اند بلکه
فقط مسئول آگاهی بخشيدن به مردم بودند تا بين درست و نادرست تشخيص دهند و انتخاب کنند. و اين انتخاب هر چه باشد باعث رشد است: رشد بهشتی يا جهنمی ! آية الکرسی که به مثابه جگر قرآن است حامل لااکراه فی الدين است که بيانگر همين امر است. بنابراين هر که مردم را در اين انتخاب مجبور کند از دين خدا و سنت انبياء خارج است و از ظالمين می باشد زيرا دشمن انتخاب است چرا که حقی برتر از انتخاب برای انسان وجود ندارد. اين حق از بهشت هم برتر است زيرا ذات انتخاب حامل رشد است. برتری انسان نسبت به ملائک در همين امر است که ملائک را به سجده آدم کشانيد. هر که اين حق را طرد کند از گروه شيطان است که حق انتخاب آدم را سجده نکرد.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۵ ص ۲۲۷

فاجعه مهاجرت روستائیان به شهرها

يکی از آرمانهای اصولی انقلاب و همه انقالبيون در سرآغاز کارش پيشگيری از مهاجرت جنون آميز روستائيان به شهرها و بلکه پديد آوردن مهاجرت دوباره از شهرها به روستاها بود. ولی با همه تدابيری که انديشيده شد و به اجرا درآمد حاصل کار بطرزی فجيع معکوس از آب درآمد و در طی مدت ربع قرن از پيروزی انقلاب طبق آمار رسمی حدود هشتاد هزار روستا بصورت کاملًا متروکه درآمدند و مهاجرينش در شهرها مولد بزرگترين مشکلات اقتصادی و فرهنگی برای نظام شدند. و همين امر به تنهائی بسياری از اهداف و برنامه های کلان انقلاب را به بن بست کشانيد و حاصلی هولناک ببار آورد. چرا؟ بر هر اهل عقل و انصافی واضح است که
انقلاب ما در عرصه خدمات اقتصادی و صنعتی و رفاهی و آموزشی و بهداشتی به روستاها و شهرهای کوچک و دورافتاده، يکی از موفقترين انقلابات تاريخ معاصر جهان بوده است و اين واقعيت حتی از زبان دشمنان انقلاب نيز به گونه ای اعتراف می شود منتهی با تعبيری وارونه. خدمت به مستضعفين يکی از آرمانهای درجه يک هر انقلاب مردمی است و انقلاب ما در اين امر با وجود هشت سال جنگ تحميلی، باز هم موفق بوده است. به اعتراف فيدل کاسترو يکی از بزرگترين انقلابيون جهان معاصر، انقلاب ما از اين لحاظ موفق تر از انقلاب کوباست با اينکه عمر انقلاب کوبا بيشتر از انقلاب ماست و مواجه با هيچ جنگ بزرگی هم نبوده است. پس علت اين وارونگی چيست؟ زيرا به وضوح شاهديم که اين آرمان بزرگ در جنبه فرهنگی به نتيجه ای معکوس رسيده است و نيز در جنبه استقلال اقتصادی از وجه کشاورزی آن که اصل استقلال هر کشوری محسوب می شود. اين شکست دوم معلول شکست اول است. چرا با اينکه نفس انقلاب ما فرهنگی بود ولی در اين جنبه شکست خورد؟ زيرا می دانيم که يکی از علل اوليه رشد اعتياد و بزهکاری و مفاسد اخلاقی و مشاغل کاذب و خلاف شرع و خلاف مصالح انقلاب همين مسئله مهاجرت حيرت آور و ميليونی روستائيان به شهرها بوده است. و همين امر از علل درجه اول رشد بی هويتی و لامذهبی بوده است و شهرهای بزرگ ما نيز متقابلًا از اين مهاجرتها دچار خسارتهای عظيم فرهنگی و اخلاقی و بهداشتی و متعاقباً اقتصادی شده اند. چرا در حاليکه تکنولوژی پيشرفته و رفاه مدرن و بهداشت و درمان و آموزش تا اعماق کوره دهات رسوخ نمود ولی به جای اينکه روستائيان را در زادگاه خود اميدوار سازد و نگه دارد آنها را به نفرت از وطن رسانيد و از روستاها فراری داد و به شهرها کوچاند و مجال و امکان سير طبيعی انتقال از سنت به مدرنيته را از آنها گرفت و همه را ديوانه و مفتون ساخت؟ اين فاجعه دلایل بسيار دارد ولی به نظر ما دليل درجه يک آن چيزی جز حضور دکل های تلويزيون بر قلل کوهها نيست. ما اين واقعيت را به عينه مشاهده کرده ايم. زيرا اولين چيزی که به روستاها رفت تلويزيون بود که خيلی زودتر از تلفن و مدرسه و اداره بهداشت و حمام و لوله کشی آب همچون طاعونی بر سر روستائيان فرود آمد و همه را از خود بيگانه و ديوانه ساخت و فراری داد. يک روستائی هنگاميکه در مقابل تلويزيون نشست برای اولين بار خود را بدبخت ترين انسان جهان يافت زيرا او نمی دانست که در تلويزيون فقط سيمای خوشبختی تأتری شهرها به نمايش درمی آيد. او نمی دانست در پس پرده اين نمايش، چه جهنمی برپاست. او آنگاه به اين واقعيت پی برد که ديگر راه برگشت نداشت. درست مثل شهريانی که به فرنگ می روند. آنانکه تلويزيون را سنگ زير بنای پيشرفت می دانستند اين تراژدی را پديد آوردند. هنوز هم بسيارند روستاهائی که مدرسه ندارند، پزشک ندارند، آب بهداشتی ندارند، مجاری فاضلاب ندارند، حمام ندارند ولی تلويزيون و ماهواره دارند. در اين روستاها هر کسی هم که باقی مانده است يا مفلوج است و يا افسرده و معتاد
و روانی شده است. پسران به شهرها رفته و دختران مانده و مبدل به همسران دوم و سوم پيرمردها می شوند. و بسياری خودکشی می کنند. بسياری از روستا می گريزند و در شهرها به فحشاء و اعتياد کشيده می شوند. براستی اين دکل ها چه می کنند؟ روستائيان را به شهرها و شهرستانی ها را به مراکز استان و سپس به پايتخت و از آنجا به فرنگ می فرستند. و اين سلسله مراتب هبوط از بهشت و سقوط در جهنم است: جهنمی که از راه دور عين بهشتت می ماند. گوئی رسالت تلويزيون بهشت جلوه دادن جهنم است. شايد گفته شود که اين راه اجتناب ناپذير است که دير يا زود دارد ولی سوخت و سوزز ندارد. بنظر ما اصلًا چنين نيست زيرا چنين فاجعه ای در کشورهای پيشرفته صنعتی که اين روند را بطور طبيعی طی کردند رخ نداده است. متأسفانه چنين می انديشيم که با وارد کردن تکنولوژيهای جديد به کشور و اسلاميزه کردن و کلاه
شرعی بر سر آن نهادن می توان آنرا مهار نمود و بدرستی بکار گرفت. روزی از پيرزن سيّدی که عمامه سبز نيز بر سر داشت و پای فيلمهای مستهجن نشسته بود پرسيدم: مادر آيا اشکال شرعی ندارد؟ با قاطعيت تمام گفت: خير! ما از آقا سوال کرديم گفت صواب هم دارد چون مانع غيبت کردن می شود. جالب اينکه اين پيرزن در طويله خود با گاوش زندگی می کرد و تلويزيون هم داشت ولی بخاری نداشت و با بچه هايش می لرزيد. براستی آيا چه کسی مسئول اين فاجعه ملی است؟ من که خود هرگز کمترين پست و منصبی نداشته ام در قبال اين فاجعه احساس جنايت می کنم و خود را به عنوان يک شهروند متمدن مقصر می يابم. شما چطور؟
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۵ ص ۲۲۶

هزینه زندگي و خط فقر

امروزه کل فلسفه حيات بشر بر مدار اقتصاد تفسير و تدبير می شود و به لحاظی بشر مدرن را بايستی يک حيوان تماماً اقتصادی دانست که برای اقتصاد زندگی می کند. اقتصاد امری در خدمت زندگی نيست بلکه زندگی در خدمت اقتصاد است و فلسفه زندگی جز در فلسفه اقتصاد قابل فهم نيست. بشر در طول تاريخ مستمراً اقتصادی تر و پرهزينه تر و گران تر شده است. هر چه که از معنويت و ايمان و محبت و احساس حيات و هستی اش کاسته می شود برای ادامه حيات محتاج پول و مصرف و عياشی و بازی بيشتری است. آدمی هر چه که پوچتر و بی معناتر می شود و حس هستی را از دست می دهد زندگی ا ش پر هزينه تر و جهنمی تر می شود. هزينه زندگی هر فرد و خانواده و جامعه ای نمايانگر طبقه ای از دوزخی است که در آن بسر می برد. هر چه طبقه دوزخ عميقتر و سوزانتر باشد خرج اقامت و ادامه حيات در آن هم بالاتر
است. آنچه که تورم ناميده می شود همان نرخ طبقات دوزخ است. جامعه پرتورم تر همان جامعه ربائی تر و قحطتی زده تر و نابوده تر و دوزخی است و انسانها هم پولکی تر می شوند و شبانه روز جز به پول نمی انديشند و جز بر اساس پول با هم محاوره و رابطه ای ندارند. آنچه که امروزه پيشرفت و توسعه ناميده می شود چيزی جز توسعه اعماق دوزخ و پيش رفتن در آن نيست. در چنين جامعه ای پول حرف اول و آخر را می زند و همه روابط بر همين اساس پی ريزی شده و استمرار می يابد: دوستی ها، زناشوئی ها، روابط فرزندان و والدين، رابطه دولت و ملت و غيره. آنان که زير خط فقرند پشت درب دوزخ جا مانده اند.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۵ ص ۲۵۵

جنون و جهنم

امروزه در سراسر جهان شاهد پيدايش نسلی شکم سير و بولهوس و غير متعهد هستيم که از فرط عياشی و هوسرانی حداقل عقل و ارادە حيوانی خود را نيز از دست داده و ديوانه شده است. اين نسل قرار است شالوده آينده بشريت بر روی زمين باشد. و پيشاپيش واضح است که چه آينده ای در انتظار بشريت است نشانه هايش را هم اکنون در سراسر جهان شاهديم. جز نابودی چه آينده ای را می توان انتظار داشت مگر اينکه معجزه ای رخ نمايد و يک ناجی فرا رسد و بنياد اين جهان را زيرو رو کند. در غير اينصورت فقط می توان به انواع بلايا و مصيبت ها و دردهای بی درمان اميدوار بود که همچون غل و زنجيرهائی اين جنون جهانی را به بند بکشد و مهار نمايد. از بطن هر جنونی، جنايتی رخ می دهد که اين جنون را از بيرون به زنجير می کشد و اين يک قانون الهی در بطن هستی انسان است. خاصيت دوزخ نيز از همين روست. دوزخ درمانی آخرين درمان است.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۵ ص ۲۶۵

آیا ظالم سالم است؟

اين ضرب المثل در فرهنگ ما يکی از نمادهای کفر و نفاق آشکار و جنگی علنی بر عليه دين و معارف انسانی است که ستم و گناه را تقديس می کند. ما با تجربه درمانگری خود که به اعماق پنهان و پس پرده هزاران زندگی وارد شده ايم به باطل و دروغ بودن اين شعار که «ظالم، سالم است» رسيده ايم. آنچه که مردم را به چنين باور کذائی و کافرانه و ظالمانه می رساند نگاه قشری و ريائی آنان به زندگی ديگران است. گوئی هر که بيشتر می خورد و می خندد و می رقصد خوشبخت تر است. درحاليکه اتفاقاً آنانکه متشنج تر و معذبترند بيشتر تظاهر به خوشی و شادی می کنند تا مردم را بفريبند و به دام خود اندازند و به مفاسد خود مبتلا سازند. هيچ آدم ثروتمندی که باری بهرطريق ثروت اندوخته و قدرتهای نمايشی دنيوی تدارک ديده است در واقعيت پنهان زندگيش لحظه ای آرام و قرار و شادی و نشاط و اميد و عزت و لذتی ندارد. هيچ تبهکاری از زندگيش لذتی نمی برد و بهره ای از عزت و افتخار ندارد و غرق در ذلت و جان کندن است و تأتر خوشبختی و عزّت و افتخار فقط در مقابل نگاه کسانی است که می خواهد آنان را هم به عذاب خود بکشاند و شريک جرم خود سازد. هيچ آدم زورگو و رياکار و متکبر و حرام خوار لحظه خوشی ندارد و هر چه که دارد هيزم جهنم او در همين دنياست. در اتومبيلهای گرانقيمت و کاخهای مرمرين و لباسهای فاخر و جواهرات هیچ کس لذت و نشاطی ندارد. اگر چنين باشد کل دين و معرفت دروغ است که نيست.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۵ ص ۲۷۵

معضله اشتغال زنان در جامعه

زن مدرن امروز بخوبی می داند که علت العلل انگيزه او در کار بيرون از خانه و يا حتی تحصيل علم چيزی جز آزادی و روابط آزاد با مردان بدور از نگاه خانواده و همسر نيست و مسئله ياری اقتصادی به شوهر در اکثريت موارد بهانه ای بيش نيست. اصل همان مسئله گريز از خانه است که تحصيل و کار دو بهانه و توجيه زيبا برای آزادی خلاف عرف و شرب می باشد. زنی که در انجام کارهای واجب خانه زجر می کشد و احساس نابودی می کند و از برای هر کاری هزار منت بر اعضای خانه و خاصه شوهر می نهد در بيرون از خانه مثل يک برده با لذت کار می کند و معمولًا چند برابر يک مرد کارائی دارد و مسئله حقوق هم در نزد او يک امری درجه چندم است. اين مسئله يکی از ارکان استثمار زن در جامعه سرمايه داری جهانی است که يک استثمار خود خواسته می باشد و حقوق او فقط کفاف هزينه فقدان او در خانه است و گاه کفاف همين امر را هم نمی کند توجيه اقتصادی کار زن در جامعه يکی از شيطانی ترين و رسواترين و کذائی ترين توجيهات مدرن است. خانه ذاتاً خانه شوهر است زن به خانه شوهر می رود و در اين خانه وقتی می تواند آرام و قرار و عزت و لذت و احساس وجودی داشته باشد که از ولايت (محبت) شوهر هم برخوردار باشد. اين محبت شوهر که محصول اطاعت عاقلانه و عاطفی از شوهر است خانه را خانه زن می کند و زن را صاحب خانه می کند محبتی که حقوقش ادا نشود دريافت و هضم و جذب نمی شود و بلکه موجب احساس حقارت و نفرت هم می شود. آنچه که زن را از خانه بيرون می راند فقدان اين حقوق است و لذا زن در بيرون از خانه در جستجوی محبت مردان بيگانه است و به اين مردان بيگانه خدمت می کند، استتثمار می شود و منت می کشد تا يک مرحبا بشنود و مورد نظری واقع شود اين کفران و عذاب کتمان حقوق ولايت زناشوئی می باشد. استثمار اين نوع محبت نامشروع بدون شک به روابط زنائی کشيده شده و بناگاه زن خود را يک روسپی می يابد که هم بردگی می کند و هم تن خود را مجانی تقديم می نمايد و اين غايت بردگی زن است و اينست که ديگر آن خانه برايش يک جهنم است و او را بيرون می راند برای يک زن سالم و وظيفه شناس خانه شوهر شاهانه ترين قلمرو هستی
اوست.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۵ ص ۳۰۰

آدم و حوا آخرالزمان اشراق امامت امام زمان جهنم ۸ انسان کامل ایدز برزخ بهشت تناسخ جهنم حافظ حلاج حکمت حکومت اسلامی خداشناسی خودکشی دجال  دکتر علی شریعتی زرتشت شفاعت صادق هدایت طب اسلامی  ظهور امام زمان عرفان اسلامی عرفان حلقه علائم ظهور عذاب غیبت فلسفه نماز قیامت کرامت متافیزیک معراج مولانا مولوی مهدی موعود نجات هایدگر ابرانسان ابن عربی ادگار آلن پو اسرار صلوة اسلام شناسی اگزیستانسیالیزم امام شناسی اوشو بوبر پدیده شناسی تأویل قرآن تشیع تئوسوفی حقیقت محمدی حکمت الاشراق خاتمیت خلق جدید خودشناسی رجعت حسینی روزبهان بقلی زایش عرفانی سیر و سلوک عرفانی شناخت شناسی شیطان شناسی علم توحید عشق عرفانی عرفان درمانی علی شناسی عرفان شیعی فاطمه شناسی فلسفه ازدواج و زناشوئی فلسفه بیماری فلسفه عشق فلسفه سینما فلسفه دین فلسفه زندگی  فلسفه طلاق فلسفه ظهور فلسفه گناه فلسفه مرگ فلسفه ملاصدرا فمینیزم کریشنامورتی لقاءالله ماورای طبیعت معرفت نفس منجی موعود منجی آخرالزمان ناجی موعود ناجی آخرالزمان نیچه ولایت وجودی وحدت وجود یاسپرس هرمنوتیک

 

جهنم دسته‌بندی نشده

تفاوت گناه و عذاب

در فرهنگ عامّه و گاه حتی باور علما بسیاری از آن اعمالی که عذاب محسوب می شوند گناه پنداشته شده اند. و این دالّ بر یک جهل و سوء تفاهم عظیم در معرفت دینی است که یکی از علل آن اینست که اصلا در حیات دنیا عذاب و اجری قائل نیستند و محاسبه و جزا را فقط مختص پس از مرگ و پس از قیامت می دانند. بطور کلی باید گفت که هر آنچه که از انسان جاری می شود و یا بر او واقع می گردد یا نیک است یا بد و یا عبث. یعنی یا اجر است یا جزاست و یا بیهوده است. اینها جملگی معلول و محصول باطن هر فردی است یعنی مخلوق امیال و باورها و عواطف و حالت درونی اوست. یعنی از کوزه همان برون تراود که در اوست. فاعل و عامل از صفات خداست و این بدان معناست که همه اعمال بشری از خداست و بشر در آن شریک نیست ولی افکار و آرزوها و برنامه هائی که در سر دارد از خود انسان است و در قبالش مسئول می باشد. یعنی بشر مسئول باطن خویش است و آنچه که در برون رخ می دهد نتیجه طبیعی این باطن است. همانطور که در حدیث قدسی خداوند می فرماید: باطن خود را زیبا سازید تا خداوند ظواهر شما را زیبا کند.
بدین ترتیب باید گفت اعمالی همچون دزدی زنا جنایت و همچنین سخاوت تقوی و ظلم ستیزی جملگی به مثابه اجر و عذاب هستند. همانطور که خداوند می فرماید که اعمال نیکو را از اعضاء و جوارح مؤمنان جاری می کند و اعمال زشت را هم از کافران به فعل می آورد. در قرآن کریم بارها این آیه تکرار شده «اجر شما همان اعمال شماست و الا غیر» بدون شک اجرها و عذابهای بشری در این دنیا به مثابه مشت نمونه خروار است که در قرآن هم آمده است که: هر که در این دنیا مشمول رحمت خداست در آخرت رحمت بزرگتری می یابد و هر که در این دنیا در عذاب است در آخرت معذّبتر است الا اینکه توبه نمایند.
می دانیم که بسیاری از اعمال پلید بشر در حالت بیخودی و بی اراده گی و جنون آمیز به فعل می آید و لذا همه جنایتکاران خود را بی گناه و بی تقصیر می پندارند. این بدان معناست که این اعمال به مثابه عذاب امیال و افکار زشت و ناحقّ آنهاست که آنها را رسوا می سازد. به لحاظی دگر از همین دیدگاه بسیاری از اعمال زشت بشر به مثابه گناه ثانویه نیز می باشند در صورتیکه از آنان عبرت نگیرد و توبه نکند. توبه اصلی و واقعی همانا توبه از باورها و افکار و امیال و آرزوهای نادرست است. تا این ذهنیت ناحق در انسان حضور دارد اعمال ناحق هم اجتناب ناپذیر است. اعمال آدمی مخلوق هستند هرگز نمی توان اعمال زشت را ترک نمود حداکثر می توان صورت آنها را تغییر داد. باطن باید تغییر کند که آنهم مستلزم خودشناسی است. و لذا کسی که اهل خود شناسی نیست توبه هایش یا ریایی است و یا ناکام. وقتی اعمال نادرستی از ما تولید می شود بایستی در ماهیت نگرش و تفکر و باورهای خود تردید نمود و آنها را دگرگون ساخت. وقتی خداوند آدمی را مسئول خود می داند یعنی مسئول جهان باطن خویشتن است و نه آنچه که بر سرش می آید. سرنوشت هر کسی معلول طرز نگاه و فکر و قضاوت و باورهای اوست. تغییر سرنوشت منوط به تغییر در ذات اندیشه است. از مهمترین رسالت این نشریه نیز یاری دادن به خودشناسی در جهت توبه باطنی می باشد که موجب پیشگیری عذابهاست و نیز درمان بدبختیها. اینست عرفان درمانی !
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۲ ص ۸۷

جهنم عذاب عرفان معرفت شناسی معرفت نفس

حلاج

طرح یک نامه
این چه عرفاني است؟
اين چه عرفانی است که هیچ حرفی از حافظ و مولوی و ملاصدرا و ابن عربی و بايزيد و حلاج نمی زند و به
جای تفسیر می و ساقی و ساغر و بت و زلف و ابرو و خال و میکده و يار و .. . به تفسیر بمب اتم و ايدز و
سرطان و جهنّم و تکنولوژی و مسائل زير لحافی می پردازد؟ اين چه عرفانی است که به جای اسرار ماورای
طبیعه فقط به شرح و بسط ماديات و مسائل نفرت انگیز روزمره می پردازد و حال آدم را از هر چه عرفان به
هم می زند؟ اين چه عرفانی است که به جای الفاظ عاشقانه و شاعرانه اينقدر رکیک و مفتضح سخن می گويد و آبروی هر چه عرفان را هم برده است؟ اين چه عرفانی است که به جای گل و بلبل و شمع و پروانه از
شمشیر و عذاب و انتقام سخن می گويد؟ براستی اين عرفان را از کجا آورده ايد و اصلا چه اصراری داريد که نام اين حرفها را عرفان بگذاريد. آيا بهتر نبود که نام کار خود را روان شناسی یا روانکاوی و روان درمانی و انرژی درمانی می گذاشتید. و يا فحش درمانی؟
پاسخ ما: حال که همه دعوی عرفان دارند چه عیبی دارد که ما هم ادعا کنیم. جناب عرفان خیلی پربرکت است مطمئن باشید کم نمی آورد. به علاوه اينهمه مکاتب عرفانی در جهان وجود دارد ما هم يکی. می توانید نام اين عرفان را بگذاريد: عرفان خشن و بی رحم (در مقابل عرفان ملوس پا منقل) و يا عرفان بی پرده و بی
حیا، عرفان خونخوار، عرفان نو (مثل شعر نو) – ولی عرفان درمانی از همه بهتر است. زيرا به هرحال کار درمانگری دردآور و خونین و شاقّه است مثل جراحی نفس!
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۴ ص ۲۶

از منصور حلاج پرسیدم: «آیا به راستی خدا بدی؟»
پاسخ گفت: حق بودم و نه خدا

از حلاج پرسیدم: «کمال دین چیست؟»
پاسخ گفت: کفر بی ریا و آشکار بی هیچ گلایه
مصاحبه ای با آدمها ص ۲۵، ۱۷

جهنم حافظ حلاج عرفان مولوی

متافیزیک و زناشویی

محک زناشویي
می دانیم که بدون وجود غریزه و نیاز جنسی، ازدواج و تشکیل خانواده ممکن نمی شود پس این امر به مثابه ذات یگانه هسته مدنیت یعنی خانواده است. تجربه بشر نیز نشان داده است که رابطه جنسی همواره علت العلل همه موافقت ها و مخالفتهای این رابطه است. اگر رابطه جنسی رضایت بخشی برای طرفین وجود داشته باشد همه اختلافات و مشکلات قابل حل است و تفاهم بطور ذاتی رخ می نماید ولی اگر این رابطه مختل و معذب باشد هر امری بهانه ای مرموز برای تشنج است و هیچ علم و فن و منطقی قادر به پدید آوردن تفاهم نیست الا اینکه اصل رابطه علاج شود. و اما علاج رابطه جنسی بخودی خود و بدون حل و فصل کلی رابطه به لحاظ اعتقادی و عاطفی و اجتماعی ممکن نیست و بلکه وضع را بغرنجتر می سازد همانطور که هیچ دارو و فوت و فن مشاوره ای و روانشناختی تا به امروز نتوانسته کمترین کمکی به مشکل جنسی زناشویی بنماید. رابطه جنسی نمادی محسوس و جسمانی از رابطه قلبی است و نمایش اجتناب ناپذیر باطن پنهان این رابطه است یعنی رابطه پایین تنه زناشویی بطور جبری آینه تمام نمای رابطه بالاتنه ای آنها است که به دو جنبه عقلی و قلبی تقسیم می شود. زن و شوهری که به لحاظ نگرش به زندگی و ارزیابی امیال و اعمال بشری و اصول اعتقادی با هم در اختلاف و جدال باشند نمی توانند احساس همسویی داشته باشند و لذا این ناهمسویی عاطفی خواه و ناخواه در رابطه جنسی آشکار می شود۰ هر چند که زن و شوهر به عقل و تجربه و نیاز درمی یابند که به مصلحت استمرار زناشویی است که رابطه جنسی را مستحکم سازند ولی بطرزی عجیب این رابطه مختل و

Read the rest of this entry »

آدم و حوا ایدز جهنم عذاب متافیزیک

بهشت و جهنم

فاجعه مهاجرت روستائیان به شهرها
يکی از آرمانهای اصولی انقلاب و همه انقلابيون در سرآغاز کارش پيشگيری از مهاجرت جنون آميز روستائيان
به شهرها و بلکه پديد آوردن مهاجرت دوباره از شهرها به روستاها بود. ولی با همه تدابيری که انديشيده شد
و به اجرا درآمد حاصب کار بطرزی فجيع معکوس از آب درآمد و در طی مدت ربع قرن از پيروزی انقلاب طبق
آمار رسمی حدود هشتاد هزار روستا بصورت کاملا متروکه درآمدند و مهاجرينش در شهرها مولد بزرگترين مشکل اقتصادی و فرهنگی برای نظام شدند. و همين امر به تنهائی بسياری از اهداف و برنامه های کلان انقلاب را به بن بست کشانيد و حاصلی هولناک ببار آورد. چرا؟ بر هر اهل عقل و انصافی واضح است که انقلاب ما در عرصه خدمات اقتصادی و صنعتی و رفاهی و آموزشی و بهداشتی به روستاها و شهرهای کوچک و دورافتاده، يکی از موفقترين انقلابات تاريخ معاصر جهان بوده است و اين واقعيت حتی از زبان دشمنان انقلاب نيز به گونه ای اعتراف می شود منتهی با تعبيری وارونه. خدمت به مستضعفين يکی از آرمانهای درجه يک هر انقلاب مردمی است و انقلاب ما در اين امر با وجود هشت سال جنگ تحميلیش باز هم موفق بوده است. به اعتراف فيدل کاسترو يکی از بزرگترين انقلابيون جهان معاصر، انقلاب ما از اين لحاظ موفق تر از انقالب کوباست با اينکه عمر انقلاب کوبا بيشتر از انقلاب ماست و مواجه با هيچ جنگ بزرگی هم نبوده است.
پس علت اين وارونگی چيست؟ زيرا به وضوح شاهديم که اين آرمان بزرگ در جنبه فرهنگی به نتيجه ای
معکوس رسيده است و نيز در جنبه استقلال اقتصادی از وجه کشاورزی آن که اصل استقلال هر کشوری

محسوب می شود. اين شکست دوم معلول شکست اول است. چرا با اينکه نفس انقلاب ما فرهنگی بود ولی در
اين جنبه شکست خورد؟ زيرا می دانيم که يکی از علل اوليه رشد اعتياد و بزهکاری و مفاسد اخلاقی و مشاغل کاذب و خلاف شرب و خلاف مصالح انقلاب همين مسئله مهاجرت حيرت آور و

Read the rest of this entry »

ایدز برزخ بهشت جهنم عذاب

فلسفه دین

اصول دین چیست؟
متاٌسفانه بسیاری بر این گمان هستند که دین عبارتست از نماز و روزه و خیرات و حجّ و امثالهم. درحالیکه اینها فروع دین هستند.«فرع» به معنای میوه و ثمره و معلول است که بطور طبیعی از اصل یک واقعه ای رخ می نماید. اصول دین دو جنبه دارد: عملی و اعتقادی! اصول اعتقادی دین ما همانها هستند که همه می دانیم یعنی توحید و نبوّت و معاد وعدل و امامت. اینها جنبۀ ذهنی و احساسی دین است و امری درونی و نامرئی است. و اما اصول عملی دین همانهائی هستند که اکثر ما از یادشان می بریم وعبادات (نماز روزه و …) را همان اصول عملی دین می پنداریم. در حالیکه عبادات محصول ثانویۀ عمل به اصول دین هستند و اموری کاملا شخصی ومعنوی محسوب می شوند.
و امّا اصول عملی دین چیست؟ صداقت، قناعت، سخاوت، صبر، عفّت، ادب، خویشتن داری، محبّت٫ رزق حلال، دوری از زنا و ربا و ریا و … اینها همان اخلاق فطری بشرند و ارکان همه مذاهب حقّه الهی می باشند.
انسان به میزانی که این اصول را در زندگی روزمره به فعل در می آورد به باور قلبی اصول اعتقادی دین می رسد و به تدریج عبادات که میوه های وجود یک مؤمن هستند بصورت نیازی روحانی آشکار می شوند که جملگی قلمرو پرستش پروردگارند. در واقع اصول عملی دین موجب تقرّب انسان به خداوند شده و این تقرّب موجب پرستش می شود و نماز و روزه و انفاق و جهاد و ابلاغ معارف دینی پدید می آیند.
برخی می پندارند که برای دین دار شدن و ایمان آوردن بایستی عبادت کرد و خیرات داد و امثالهم. در حالیکه برای ورود بر دین خدا و قلمرو ایمان الهی بایستی زندگی را براساس فطرت و

Read the rest of this entry »

امامت جهنم شیطان شناسی فلسفه دین فلسفه نماز

علی شناسی

اول قرار نبود که بسوزند عاشقان …
در فرهنگ قرآنی با تعاريف موجود در دهها آيات می توانیم عباد الله المخلصین را همان عاشقان وادی حق
بخوانیم که ابلیس را بر آنان راهی نیست و مظهر اراده و فعل پروردگارند و از همین دنیا در جنّات نعیم
پروردگارند و از دست پروردگارشان تغذيه می شوند پس آتش دوزخ را نیز بر آنان دستی نیست. واما بعد …
اين سرنوشت ازلی دگر شد. مگر چه شد؟
اين عاشقان حق تاب ديدن مردمان را در آتش دوزخ نیافتند و بناگاه ديوانه شده و به آتش زدند تا دوزخیان را
نجات دهند و… اينگونه بود که بدبختی رخ نمود و شديدترين وجه آتش دوزخ نصیب آنان شد تا ديگران اندکی بیاسايند. و نخستین کسی که این بدعت را بنا نهاد علی مرتضی سلطان عشق بود و لذا در دعای جوشن کبیرش بطور ترجیح بندی می خوانیم که: خلصنا من النار يا رب!
تا قبل از اين واقعه همه عشاق حق از خداوند راضی بودند و گوئی خداوند آنگونه که بايد وشايد راضی نبود
تا اينکه علی(ع) با جوشن کبیرش به آتشی زد و لذا مرتضی نام گرفت. و اين است که می فرمايد: ای مؤمنان
از من تقلید مکنید که کافر می شويد.
و خداوند نیز دعای علی را شنید و اجابت فرمود. چگونه؟ با صلوة نمودن بر علی. يعنی با وارد شدن بر وجود
علی. اين مهمترين خبری بود که در معراج به محمد (ص) داده شد که: «ای محمد نسبت تو بمن مثل نسبت من است به علی». آيا متوجه شديد!؟ حال می توان درک کرد که چرا عشق مترادف علی است که: يا علی گفتیم و عشق آغاز شد.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۶ ص ۹۰

اسلام شناسی امام شناسی برزخ بهشت تأویل قرآن تشیع جهنم حقیقت محمدی حکمت حکومت اسلامی عرفان عرفان اسلامی عرفان شیعی عشق عرفانی علی شناسی فلسفه دین فلسفه زندگی فلسفه عشق وجه الله

فلسفه نماز

فلسفۀ صلوة (راز نماز)
صلوة در قرآن کریم فقط مؤمنان را مخاطب ساخته است و نه مسلمین را. در دهها آیه این امر بدون استثناء مبرهن است. و در ضمن ایمان و مؤمن هم تعریف شده است که عبارت اسات از دین و اسلامی که قلبی و با شوق و عاشقانه باشد و نه اسلام موروثی یا اکراهی و از روی سهو یا ریا. یعنی دین و اسلامی صرفاً ذهنی و منطقی و فلسفی لزوما مترادف با ایمان نیست. در واقع انسان می تواند یک اسلام شناس بزرگ یا حتی یک عالم دینی باشد ولی لزوما مؤمن نباشد. صفات مؤمنین در قرآن کریم در صدها آیه کاملا تعریف و توصیف شده است که بدین گونه می توانیم درک کنیم که بسیاری از داعیان ایمان در حقیقت بی ایمان هستند.
صفات مؤمنین در سلسله مراتب پائین تری از همان صفات اولیاء و ائمه اشهار می باشد.
در واقع نماز قرآنی نوعی عشق ورزی با پروردگار است. پس اگر ایمانی قلبی بخدا نباشد این عشق ورزی نوعی زنا و ارتباطی نامشروع محسوب می شود و از گناهان چنان بزرگی است که خداوند می فرماید: وای بر نماز گزارانی که از روی عادت یا ریا نماز می خوانند. پس وای بر کسی که خدا به او بگوید وای بر تو!
و اما در معارف و باورهای خاص امامیّه و شیعه، صلوة دارای ویژگی و تعریف کاملا منحصر بفرد و خارق العااده و روشنی است زیرا ایمان دارای معنائی ویژه است. در دهها حدیث از رسول اکرم (ص) و علی (ع)
آمده است که: بی امام، کافر است، بی امام را نماز نیست. و کسی که همه احکام شریعت را بجا آورد و امام زنده ای نداشته باشد که در تبعیت او باشد باز هم کافر است منتهی کافری ریا کار یعنی منافق.
علاوه بر این در قرآن کریم نیز آمده است که پرستش خدای ذهنی شرک است که «ظلم عظیم» است و پرستش هوای نفس است. در واقع این همان دین و اسلام بدون امام است که نمازش

Read the rest of this entry »

اسرار صلوة اسلام شناسی امام شناسی امامت برزخ بهشت تأویل قرآن تشیع جهنم حقیقت محمدی حکمت حکمت الاشراق عذاب عرفان عرفان اسلامی عرفان درمانی عشق عرفانی علی شناسی فلسفه فلسفه دین فلسفه عشق فلسفه نماز معراج منجی آخرالزمان

عرفان و متافیزیک

برخی می پندارند که عرفان همان دريافتها و مشاهدات فوق منطقی و ماورای طبیعی است درحالیکه عرفان
اتفاقاً عین منطق و غایت عقلانیت در قلمرو عملی است و زندگی عرفانی یک زندگی مبتنی بر عقلانیت و
معرفت است درست بر خلاف عامه مردم که بندرت رفتار منطقی و عقلانی دارند.
ولی آنکه در اين قلمرو به غايت می رسد بر آستانه ماورای منطق و متافیزیک می رسد که سیرآغاز ادراک و
مشاهدات و تجربیات ماورای طبیعی است بنابراين متافیزيک از نتايج و علائم زندگی عرفانی است و حجتی بر حقانیت آن. ولی همواره یک انسان اهل معرفت تا به آخر بر اساس عقل زندگی می کند و امور ماورای
طبیعیی هم پشتوانه عقلانیت وتعمیق و اقتدار آن است و نه انحلال آن. زندگی عارفان بزرگ دال بر اين
ادعاست. بنابراين آنکه به نیت رسیدن به امور فوق منطقی و متافیزيکی روی به عرفان می کند از همان
نخست زندگی را بر ابطال عقل و منطق استوار کرده ولذا هرگز به علائم ماورای طبیعی نمی رسد و آنگاه
عرفان را انکار می کند که البته انکاری بر حق است زیرا آنچه را که او عرفان پنداشته بود عرفان نبود.
زندگی عقلائی به درک عشق می رسد و عشق هم ره به متافیزيک می گشايد. بنابراين مشاهدات عینی و
متافیزيکی محصول اعمال و حیات خردمندانه و عقلانی است و فقط عقلاء قادرند که دريافتی ماورای طبیعی داشته باشند و گرنه با نخستین مشاهدات غیبی همان عقل حسی خود را هم از دست می دهند. ماجراجوئی های ماورای طبیعی ربطی به عرفان ندارد و به شیادی و جنون و فساد می انجامد.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۶ ص ۹۲

اسلام شناسی اوشو برزخ بهشت تأویل قرآن تشیع جهنم حقیقت محمدی دسته‌بندی نشده شفاعت عرفان عرفان اسلامی عرفان حلقه کرامت کریشنامورتي ماورای طبیعت متافیزیک

دجال

فلسفه تکنولوژی
اولين ابزاری که بدست بشر ساخته شد (قابيل) موجب برادرکشی گشت (هابيل) و نشان داد که در ذات فن
ابزارسازی بشر کفر و بخل و عداوت و جنونی مهار ناشدنی حضور دارد. در توصيف ماجرای قتل هابيل بدست قابيل که بواسطه آن سنگ تيز شده بود (تبر، بيل و…) بوضوح وضعيت جنونی را در وجود قابيل درک می کنيم و لذا بلافاصله بخود می آيد و پشيمان می شود.
به زعم قرآن علم ابزارسازی از جمله علوم بغی است که سر برآورده از ستمگری بشر است. و لذا تا به امروز همواره پيشرفته ترين بخش هر دانش و فنی به قصد جنایت و سلطه و اشاعه کفر پديد آمده و بهمان
خدمت درآمده است. و مابقی خواص به اصطلاح مفيد اين ابزارها به مثابه امور ثانويه و اتفاقی بوده است. اين حقيقتت را در ماجرای اختراع و کشف همه مسائل علمی و فنی در عصر جديد می توان پيگيری نمود که
مشهورترين آنها ماجرای تکنولوژی اتمی است که صرفاً به قصد تسليحات پديد آمد. و اما اگر در خواص مثبت
و به اصطاح بشردوستانه اين علوم و فنون دقت کنيم نيز درمی يابيم که ذات نايافته از هستی بخش کی تواند که شود هستی بخش.
يعنی هرگز يک دانش و فن شتيطانی نمی تواند در خدمت بشر باشد. فی المثل کافيست که به آثار داروهای
راديواکتيويته و تشعشعات آن در بيماران سرطانی نظر کنيم و قضاوت نمائيم که چه خيانتی به اين بيماران تيره بخت می کند و مابقی عمرشان را به اشد عذاب می کشاند و به لحاظ اقتصادی هم خاندانشان را
ورشکست می سازد.
انديشه «بی نظر بودن دانش» براستی انديشه ای شيطانی و د جالی است. هرگز دانشمندی کافر که در خدمت جنايتکاران مشغول تحقيق و اختراع است نمی تواند مولد علوم و فنونی انسان دوستانه باشد. هيج پديده بشری نمی تواند بی نظرانه باشد. در عالم هستی هيچ چيزی بی نظر نيست. چنتن نظری خود از نشانه های کفر و جهل و جنون است.
امروزه شاهديم که لاعلاج ترين و زجرآورترين امراض مدرن محصول دانش و فنون مدرن هستند مثل ايدز،

Read the rest of this entry »

اسلام شناسی امراض لاعلاج ایدز بهشت تأویل قرآن جهنم حکمت خلق جدید دجال شیطان شناسی عذاب عرفان اسلامی فلسفه فلسفه بیماری معرفت نفس نجات

فلسفه مرگ

توشه آخرت چیست؟
توشه آخرت آن چیزی است که می توان با خود از قبر هم عبور داد و تا ابد به همراه داشت که گوهر بقای جاوید باشد. پس توشه آخرت بایستی چیزی جاودانه باشد که تو را با مرگت جاودانه کند. و آن چیز چیست؟
جاودانه فقط خداست ولاغیر. پس توشه آخرت ما چیزی جز آن حس و اندیشه و ادراک ما درباره خداوند خالق نیست یعنی
نور معرفت و ایمان ما به اوست که از دخمه گور هم عبور می کند و با ما می ماند و راز بقای جاوید ماست. پس توشه آخرت ما نه عبادات و خیرات و حسنات ماست بلکه نور و عشق و ایمان به خداست که می تواند به واسطه این نوع اعمال ما به دست آید اگر خالصانه باشد. و اما از کجا بدانیم که هم اینک آیا هیچ بهره ای از آن نور که توشه سفر ابدی ماست به دست آورده ایم یا نه. پر واضح است که نگاه و فکر و احساس ما نسبت به مرگ تعیین کننده میزان این توشه است. به میزانی که از مرگ می هراسیم و آنرا مترادف نیستی خود می پنداریم یعنی دستمان خالیست و دلمان تاریک و روانمان ساکن و میراست و به میزانی که راغب و بلکه عاشق مرگیم به معنای قوّت آن نور ایمان و معرفت در ماست. انسان اگر به یقین
بداند و احساس کند که بعد از مرگ دارای دوستی ابدی است پس از مرگ نمی هراسد. اینست که قرآن می فرماید که « آنانکه می گویند که ما دوستان خدا هستیم اگر راست بگویند به مرگ مشتاقند.»
مرگ قلمرو تنهایی مطلق و تجرد کامل نفس است و لذا قلمرو بی نیازی است ولی انسان هرگز از داشتن یک دوست ابدی بی نیاز نیست و بلکه این تنها نیاز ذاتی و جاودانه انسان است و این توشه ابدی اوست.
و جز خدا بعد از مرگ دوستی نیست و این دوستی با او همان حیات ابدی ماست.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۳ ص ۹۰

امراض لاعلاج ایدز برزخ بهشت تناسخ جهنم عذاب عرفان اسلامی فلسفه بیماری فلسفه گناه

عذاب

چگونه انساني خرافي مي شود.
تجربیات و مشاهدات نشان می دهد آنهایی که عمری با باورهای دینی و احکام اخلاقی سر عناد و انکار دارند به تدریج با اتکا به این کفر و دنیاپرستی و خودپرستی به انواع مفاسد و مهلکه ها و بن بست ها مبتلا می شوند که تجربه شخصی و علوم و فنون و امکانات مادی قادر به پاسخگویی نیست. اینان در حالیکه قلوبشان به اشد کفر و انکار و عداوت با دین رسیده اساساً علیرغم میلشان به سوی فال و غیب گویی و دعا نویسی و جن گیری و کف بینی و احضار روح و انرژی درمانی و …. می گرایند. این گرایش به لحاظ فکر نوعی عذاب است که برای رفع مشکلات آنها را به سوی مسائل
متافیزیکی که منکر بودند کشانیده است ولی این غیب گرایی و میل به ماورای طبیعت از جنبه شیطانی است و نه رحمانی. و لذا در ابتلای به این خرافات که ابتلای به شیاطین و اجنه و آدمهای شیطان صفت است در نخستین برخورد چه بسا گشایش هایی توهمی می یابند و لذا در دام این توهمات می افتند و آنگاه کل فکر و زندگیشان ملعبه جنون و مالیخولیا می شود.
اگر به گذشته این نوع آدمها رجوع کنیم جز کفر و انکار و عداوت با دین و اخلاق نمی یابیم. و این عذاب آن کفران و عداوت است و ابتلای به دوزخ است. به همین دلیل قلمرو خرافات، عرصه اشد کفر تا سرحد جنون است، کفری که به جنون رسیده و عرصه رسوایی ادعاهای دروغین است. بنابراین آنانکه خرافه را از دین و یا شعبه ای از مذهب می دانند به کلی از این حقیقت بیگانه اند. خرافات شعبه ای از مذهب ضد مذهب است. و آنانکه کارگزاران دستگاه خرافات هستند خود تجسم شیاطین و تسخیر شدگان به واسطه اجنه می باشند.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۳ ص ۹۰

اسلام شناسی امراض لاعلاج ایدز جهنم حکمت شفاعت شیطان شناسی عذاب عرفان اسلامی عرفان درمانی عرفان شیعی فلسفه بیماری کرامت ماورای طبیعت متافیزیک نجات

کریشنامورتي

نا کجا آباد کریشنامورتي
کریشنامورتی از پیامبران نبرد بر علیه آگاهی ذهنی در تاریخ معاصر جهان است. این نبرد را البته عارفان اسلامی بنا نهاده اند و بدین لحاظ کریشنامورتی وارث این جریان است. بدون آنکه نامی از آن بر زبان آورد. اینکه بسیاری از اخبار و اطلا عات و آموزه های ذهنی و آرشیو حافظه ما مهمل و بیهوده و بلکه مضّرند امروزه هر نوجوانی هم درک می کند و این یک ادراک غریزی در بشر است که عارفان تبدیل به مسلک فلسفی و عرفانی نموده اند. پس تا به اینجا آقای کریشنامورتی فقط یک شعار دهنده عرفانی بوده اند و بس که: مرگ بر ذهنیت؟ آیا با این مرده باد ذهن زنده باد دل(عشق) واقعاً اتفاقی رخ می دهد؟
تنها اتفاقی که در آمریکا قلمرو فعالیت کریشنامورتی رخ نمود توجیه و تقدیس مواد روان گردان جهت از کار انداختن عقل و شعور و آگاهی ذهنی بوده است که نتیجه این جنون جهانی هم پیدایش عشق و زنده شدن دل نبود که آقای کریشنامورتی از آن دم می زنند. ایشان به پیروی از عارفان قدیم مدعی است که فقط با درک و مشاهده قلبی می توان حقیقت را دید و فهمید و این وضعیت را «عشق» می نامد. ولی هیچ راه حلی برای رسیدن به عشق پیش روی نمی نهد و بلکه همه راه حل های دینی و اخلاقی و آداب عرفانی در مذاهب و مکاتب کهن را هم به باد تمسخر می گیرد و می پندارد که بر اساس نیهیلیزم تصنعی و شعاری، عشق پدید می آید. ایشان فراموش کرده اند که عارفانی که به تمام عشق و رهایی از دانستگی های فنی و دنیوی رسیده اند عمری مشغول تزکیه و تربیت نفس براساس احکام دینی و مبانی عرفانی پرداخته اند و با شعار مرده باد عقل زنده باد عشق کسی به جائی نرسیده و بلکه همان عقل سابق خود را هم تخطئه نموده و سر از تیمارستان و انواع تبهکاری و زندان و اعتیاد ها در آورده است. ایشان نیهیلیزم آمریکایی را لباس عرفان پوشانیده اند و
پیامبر هیپی گری هستند.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۳ ص ۲۰۷

اسلام شناسی اشراق اوشو برزخ جهنم حقیقت محمدی حکمت خودکشی دجال شیطان شناسی عذاب عرفان اسلامی عرفان حلقه عرفان شیعی فلسفه عشق کریشنامورتي

دجّال

حکمت جاوید(دجالیها)
هر حقیقتی دجّالی دارد و:
دجّال عرفان، لاابالیگری است.
دجّال علم، دانشگاه است.
دجّال عدل، دموکراسی است.
دجّال صدق، بی حیایی است.
دجّال ارادت، تقلید است.
دجّال حکمت، پزشکی است.
دجّال ذکر، ورد است.
دجّال عشق، ایثار است.
دجّال ایمان، بیمه است.
دجآل حجاب، شیکی است.
دجّال آخرالزمان، تکنولوژی است.
دجّال اختیار، آزادی است.
دجّال عصمت، فمینیزم است.
دجّال توحید، خدای خیالی است.
دجّال واقعیت، آرزو است.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۳ ص ۴۸

آفرینش جدید عرفانی امراض لاعلاج ایدز برزخ بهشت تأویل قرآن جهنم شیطان شناسی عذاب فلسفه بیماری فلسفه گناه فمینیزم

فلسفه محکمات و متشابهات در قرآن

در قرآن کریم آمده که آیات الهی بر دو دسته اند: محکمات و متشابهات. محکمات همان اصول و ارکان عملی دین خدا هستند که اساس فضایل اخلاقی می باشند مثل صدق، معرفت، توکل، ایمان، یقین، خشوع، صبر، جهاد، انفاق و ایثار. و اما آیات متشابه مربوط به احکام شرعی و حقوقی می باشند که منوط به هر انسان و گروه و ملت و دوره ای از تاریخ است و لذا همواره متغیّرند مثل آداب عبادی و حقوق اقتصادی و اجتماعی و خانوادگی.
در قرآن کریم نیز آمده است آنانکه در دلشان مرض است و دچار نفاق هستند همواره محکمات دین را فراموش کرده و شدیداً درباره متشابهات دچار وسواس و تردیدند. اکثر آیات محکم قرآن در سالهای آغاز نبوّت نازل شده و لذا عموما مکّی هستند و متشابهات هم در نیمه دوم پدید آمده اند که اکثراً مدنی می باشند. دسته اول به مثابه زیر بنای اسلامند و دسته دوم مربوط به قلمرو فرهنگ ادواری و شرایط تاریخی و اجتماعی است و بر مجتهدین است که در هر عصری صورت عملی آیات متشابه را تعیین نمایند. فی المثل در قرآن درباره آداب و ویژگیهای نماز و حج بسیار کلی سخن رفته است و لذا در هر عصری بایستی صورت عملی این عبادات برای هر گروهی از مسلمین و در هر شرایطی مشخص شود. همین گونه است درباره حجاب و یا حقوق زناشوئی و یا زکوة و امور معیشتی.
ولی متأسفانه در جوامع ا سلامی شاهد فقدان اجتهاد درباره متشابهات قرآنی هستیم و لذا مسلمانان یا بکلی این امور را ترک کرده اند و یا بصورت نمادین و اکراهی این امور را به سبک چهارده قرن پیش انجام می دهند که جز نفاق نمی آفریند. و این بزرگترین مشکل مسلمانان در عصر جدید است.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۲ ص ۲۴۰

اسرار صلوة اسلام شناسی برزخ بهشت تشیع جهنم حقیقت محمدی حکمت حکومت اسلامی خداشناسی عذاب عرفان اسلامی عرفان شیعی فلسفه گناه فلسفه نماز

راز دل خدا و بنده

روزی بنده ای به درگاه خدا نالید و گفت :پروردگارا مگر من چه جفایی در حق تو کرده ام که عالم و آدمیان را امر نموده ای که به من جفا کنند ؟ پاسخ گفت : جفایی بدتر از این نبود که عمری دل به غیر من داده ای حال آنکه من در دلت به انتظار . بنده ناله کنان گفت : پروردگارا می دانی که دل به اختیار من نبود و ربوده شد . پاسخ گفت : می دانم و این امتحان عظیم تو بود . ولی می توانستی که از این واقعه شرمسار باشی و یا از معشوقه هایت بگریزی . شرمساری حداقل انتظار من از تو بود . ولی تو او را به جای من پرستیدی و بر جای من قرار دادی. من هم به او امر کردم که از تو بیزار شود و برود. تو به من خیانت نمودی و او هم به امر من به تو خیانت نمود. من نور عشق تو بودم و تو مرا به شقی ترین دشمنانم هدیه کردی. بنده با شرمساری گفت : پروردگارا هر چه بر من جفا شود حق است. حال که نور تو را اینگونه نثار دشمنانت کردم بر من آتش ببار که مستحق آتشم. پاسخ گفت: هنوز هم کافری. پس چرا رحمت و عفو مرا طلب نمی کنی ؟ آیا ابلیس تو را از من مأیوس کرده است ؟
بنده گفت : پروردگارا تاب عفو و رحمت تو را ندارم در آتش تو بیشتر تو را یاد می کنم. من بخود امیدی ندارم و خود را می شناسم . پاسخ گفت : پس از من بخواه که به تو معرفت بر لطف و رحمت خود بخشم تا ظرفیت درک محبت مرا بیابی. زین پس مرا صدا کن: یا اَعرَف ! دائرةالمعارف عرفانی جلد ۳ ص ۱۷

آدم و حوا امراض لاعلاج ایدز برزخ جهنم خودکشی عذاب عرفان اسلامی فاطمه شناسی فلسفه ازدواج و زناشوئی فلسفه بیماری فلسفه زندگی فلسفه طلاق فمینیزم