بایگانی برای ‘حکومت اسلامی’

دیالکتیک چیست؟

 

دیالکتیک، یک واژه یونانی است که معنای لغوی آن عبارت است از: از میانه دو و یا فراسوی دو! دیالکتیک، مهمترین واژه فلسفه یونان و شاه کلید این فلسفه است که به معنای کشف جدال و دوگانگی درجهان معانی و حتّی عالم وجود است. مترادف فلسفی این واژه به زبان و فرهنگ فلسفه ایران و اسلام همانا « وحدت اضداد » است. کاشف دیالکتیک را نخستین صوفیان قرن پنج و شش قبل از میلاد در بندر الئات از یونان باستان می دانند که در رأس آنها پارمنیدز (برامنداس) و اگزنوفان و زنون قرار داشتند که کاشف معنای بود و نبود در عالم اندیشه اند و این تضاد را منشأ همه تفکرات فلسفی ساختند و وحدت اضداد را در فلسفه بنا نهادند. این حکیمان که خود تحت تأثیر مغان ایران باستان بودند با طرح مفاهیم دیالکتیکی در میان مردم و خاصّه جوانان قصد تحریک Read the rest of this entry »

اگزیستانسیالیزم حکمت حکومت اسلامی خودشناسی زرتشت عرفان فلسفه معرفت نفس وحدت وجود

تاریخچه اسلام سیاسي

اسلام سياسی يا حکومتی آن اسلامی است که بعنوان ابزار در خدمت حکومت است و اين ابزار هر کجا که با منافع حکومت ها تعارضی داشته باشد يا انکار می شود و يا تحريف و مسخ و تبديل می گردد. در طول تاريخ، اسلام دشمنی خطرناکتر از اسلام سياسی نداشته است که بلافاصله با رحلت پيامبر و با شورای فراماسونی «سقيفه» آغاز شده و در همه جا به جای حقيقت اسلام، مصلحت سياسی به ميان آمد و نخستين اين مصلحت آن بود که علی و مؤمنان از ميدان بدر شوند و تحت بازداشت خانگی قرار گيرند و آنانکه آرام نمی گيرند مثل ابوذر، تبعيد يا ترور شوند. بزرگترين خطر اسلام سياسی اين نبود که مردم را از حقوق حقه شان محروم نمود بلکه اصل حقايق دين را تحريف و تبديل نمود. تقريباً همه حکومت های به اصطلاح اسلامی در طول تاريخ کارخانه تحريف و تبديل معارف دينی بوده اند: از دوران خلفای اوليه يعنی ابوبکر و عمر و عثمان و سپس دستگاه اموی و عباسی و دست نشانده آنها در سراسر جهان مثل غزنويان و سلاجقه و تا حکومتهای جديد مثل عثمانی و صفوی و تا قاجار و پهلوی که دست نشانده های ابرقدرتهای غير اسلامی بودند که علناً کل اسلام را انکار نمودند و اين انکار اسلام بزرگترين شانسی بود که نصيب اسلام شد زيرا از عرصه تحريف و تبديل خارج شد و سپس منجر به انقلاب گرديد و برای نخستين بار در تاريخ يک حکومت اسلامی مستقل و ملی رخ نمود که نه عربی بود و نه غربی. چنين اتفتاقی در گذشته تاريخ ما نيز چند بار رخ داده بود که عمری چندان نيافت مثل حکومتهای محلی آل بويه و صفاريان و فاطميان. که آخرين و بزرگترين آن صفويان بود. عيب و اشکال این حکومتهای اسلامی– ايرانی و غير وابسته فقدان يک ايدئولوژی مدون اسلامی جهت يک حاکميت کامل اقتصادی – اجتماعی– فرهنگی بود. و درست به همين دليل دوباره وابستگی ها و انحرافات عقيدتی و طبقاتی آغاز شد و اين حکومتها که با هزار مجاهدت و ايثار حاصل شده بودند نابود شدند. يکی از بزرگترين ارزش جهانی حمله مغول اين بود که بنياد همه حکومتهای منافق اسلامی و حتی مسيحی را در جهان برکند و لذا زان بعد برای نخستين بار دينی خالصانه و برحق تر امکان رشد و حاکميت يافت و تشيع هم به يمن اين واقعه خونبار امکان بقا و رشد يافت. حمله مغول مثل حمله اسکندر و هيتلر همواره برای ملل دربند به مثابه نجات بوده است و گوئی آنها فرشتگان قهر و غضب الهی بوده اند هر چند که گاه تر و خشک را سوزانيده اند. صفويان بزرگترين درس عبرت حکومت شيعيان در تاريخ محسوب می شوند و امروزه نيز برای نظام ما بايستی هزاران عبرت بهمراه داشته باشد تا همان خطاها تکرار نشود. صتويان قدرتمندترين و نخستين حکومت شيعی بودند که بر کل ايران زمين حاکميت يافتند که نه عربی بودند و نه استعماری. ولی و هزار اما
که بسرعت به لحاظ اعتقادی به سمت جاهليت عربی سوق يافتند و به لحاظ سياسی هم بازيچه استعمار شدند و از درون پوسيدند و ساقط گشتند. همواره عرب زدگی و غرب زد گی دو روی انحطاط و فروپاشی نظامهای اسلامی و شيعی بوده است. عرب زدگی موجب ارتجاع و انحطاط فرهنگی و اجتماعی شده و نيازهای مردم ما را ادا نکرده است و همين خلاء و نقص موجب رويکرد به غرب بوده است تا جبران مافات کند. امروزه نيز همان آفت و نقصان و فقدان در جامعه ما فرياد می زند. و لذا بر حسب شعائر اسلامی هستيم ولی در عمل بسوی غرب می رويم. و اين نفاق موجب نابودی است. تا اسلامی مدون و ايدئولوژيک براساس انديشه و احساس و منطق و نيازهای ايرانی پديد نيايد و تا شيعه بومی و ايرانی نشود و تبديل به مکتبی اقتصادی– سياسی– فرهنگی بر مبنای قرآن و عترت نشود ما ريشه ای در خويشتن نداريم و به شرق و غرب در نوسانيم. ما دردی جز فقدان ايدئولوژی شيعی نداريم و لذا شعائر و شعارهای ما عربی است ولی اقتصاد ما سرمايه داری است و سياست ما روسی است و فرهنگ ما يک معجون همه کاره و هيچکاره. تا ما مرز عربيت و اسلام را جدا نکنيم از غرب رهائی نداريم. عرب زدگی ما زيربنای غرب زدگی ماست. تا اقتصاد اسلامی مدون و ايدئولوژيک نداشته باشيم تا علوم انسانی مبنی بر قرآن و عترت پديد نياوريم تا علوم سياسی و مديريت قرآنی مدون نداشته باشيم تا فلسفه قرآنی مدون نداشته باشيم تکرار صفاريان و صفويان و فاطميان هستيم و برای بقای خود چاره ای جز انکار يا تحريف اسلام نداريم.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۵ ص ۷۱

 طرح یک نامه
(چقدر تلخ است)

آقای دکتر – آنگونه که شما دین و ایمان و عقل و عصمت را تعریف می کنید. نه هیچ مرد مؤمن و عاقلی وجود دارد و نه هیچ زن پاکدامن و با عصمتی. زیرا همه طبق تعاریف شما کافر و دیوانه و فاسدند. این مکتب را شما از کجا پیدا کرده اید که نامش را عشق و عرفان و اسلام نامیده اید. چطور تا حالا کسی متوجّه نشده بود و شما به ناگاه کشف کرده اید. شما با مطالب و مقالات خودتان به همه مردم اهانت کرده اید و همه را متّهم نموده و بلکه کل بشریت را محکوم به جهنم کرده اید. آیا اسلام اینست؟ اسلام دین رحمت و مهر و بخشش است. این اسلام و عرفانی که شما معرفی می کنید به درد هیچ کس و یا هیچ کاری نمی آید و راهی جز خودکشی باقی نمی ماند. چرا دین خدا را اینقدر سخت و شاقّه و ناممکن می سازید و همه را فراری می دهید. آیا بهتر نیست که روش خود را عوض کنید و از الفاظ بهتری استفاده کنید تا همه بیزار و منزجر نشوند. آیا بهتر نیست که اینقدر تلخ و تند و زننده و اهانت آمیز سخن نگوئید. ببخشید که رک و راست حرفم را زدم. من منکر حرفهای شما نیستم راستش خودم از زمانی که با نشریه شما آشنا شده ام دچار یک زلزله ای در اعماق قلب و روح شده و خواب ندارم و احساس می کنم قیامت من بر پا شده است. و در ضمن در طی همین مدت کوتاه به طرز عجیبی بسیاری از مشکلات من برطرف شده است ولی خواب و خوارک ندارم مثل بید می لرزم.
پاسخ ما: خدا را شکر. خودتان پاسخ خودتان را دادید. از شما ممنونم.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۴ ص ۲۲

آیا تکنولوژی حرام است؟
(پاسخ به یک نامه)

خیر! تکنولوژی، حرام نیست بلکه تکنولوژیزم یعنی تکنولوژی پرستی و تکنولوژی سالاری، حرام است همانطور که پول، حرام نیست بلکه پول پرستی، حرام است. همانطور که حکومت و سیاست، حرام نیست بلکه حکومت و سیاست بازی، حرام است. همانطور که زن، حرام نیست بلکه زن پرستی و زن سالاری حرام است. همانطور که بچه، حرام نیست بلکه بچه بازی و بچه پرستی و بچه خواری، حرام است. همانطور که «من» حرام نیست بلکه منیّت حرام است. همانطور که غذا، حرام نیست بلکه شکم پرستی و مذهب اصالت تغذیه، حرام است. همانطور که عشق، حرام نیست بلکه بازی با عشق، حرام است. همانطور که کار، حرام نیست بلکه اشتغال پرستی، حرام است و استثمار بدن خویشتن. همانطور که کامپیوتر، حرام نیست بلکه کامپیوترپرستی حرام است. همانطور که نماز، حرام نیست بلکه نماز پرستی، حرام است و نباید به جای خدا، نماز را پرستید. همانطور که نهایتاً دنیا، حرام نیست بلکه دنیا پرستی، حرام است و … آیا باز هم روشن نشد؟ هر پرستشی جز پرستش خدای امام حیّ، حرام است. یعنی پرستش خدای شخصی هم حرام است. و ما متأسفانه امروزه به همه این حرامهای مذکور مبتلا هستیم و به همین دلیل به نظر می آید که اصولًا جز مرگ و نیستی، همه چیز حرام باشد از منظر معرفت بر وضع موجود.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۴ ص ۴۹

دموکراسی و عدالت

حاکمیت اکثریت و رعایت حقوق اقلیت: اینست تعریف دموکراسی!
سئوال اول اینست: آیا چنین واقعیتی تاکنون بر روی زمین در کشوری اتفاق افتاده است؟ برهر عاقلی که چشمی بینا دارد، مبرهن است که چنین اتفاقی رخ نداده و در سمت رخ دادن هم نیست. کشورهای به اصطلاح دموکراتیک، قلمرو حاکمیت ثروتمندان و قدرتمندان است که اقلیت کمتر از یک درصد آن جوامع را تشکیل می دهند. ولی آنچه که عقول و چشم ها را فلج و ناکار ساخته است ماجرای انتخابات و تعداد رأی هایی است که در صندوق ریخته می شود. یعنی به نظر می رسد که اکثریت قاطع مردم حقّ حاکمیت را به اقلیتی ثروتمند و صاحب اقتدار می دهند. در واقع این بدان معناست که دموکراسی، واقعه ایی است که اکثریت مردم برای خود شاه انتخاب می کنند. در واقع حکومتهای دموکراتیک، همان سلطنت های انتخابی از جانب مردم است و مردم صاحبان ثروت و قدرت را به خود ارجح می دانند و خود را تا ابد رعیت و برده می خواهند. در واقع شاهان دموکرات به شیوه هایی بس رندانه حکومت می کنند که اهرم اصلی این حکومت تبلیغات است یعنی مردم فریبی. پس در واقع خود مردم، خواهان قدرت خود نیستند چرا که قدرتی در خود نمی یابند و حقی برای خود قائل نیستند. بنابراین مردم ذاتاً شاه پرست هستند الّا اینکه به قول قرآن کریم در نفس هایشان تغییر و تحولی پدید آید تا سرنوشت آنان نیز تغییر کند. مردم به نفس خود رأی می دهند و هر کسی که بهتر و بیشتر بیانگر امیال نفسانی آنان باشد بیشتر رأی می دهند. و از آنجا که طبق تجربه تاریخی و نیز به قول قرآن کریم اکثریت مردم همواره جاهل و غافل و کافرند، لذا هرگز منافع حقیقی خود را نیز نمی دانند و چون به قول قرآن اکثر مردمان کافر و خصم آشکار خویشتن می باشند، لذا مردم به دشمنان خود رأی می دهند. و این عین عدالت است که از ذات مردم بر مردم واقع می شود. چرا که دوستان واقعی مردم، خدا و رسولان و اولیاء و مؤمنین هستند ولی اکثر مردمان به واسطه کفرشان که همان جهلشان است با دین خدا درستیزند و همین ستیزه موجب عدالت می شود و آنان به اراده خود دشمنان خود را بر خود حاکم می کنند. پس در واقع دموکراسی، قلمرو ظهور عدالت اجتماعی از دست و اراده خود مردم بر خودشان می باشد. و این عدالت الهی است که علیرغم آگاهی مردم رخ می دهد ولی بدست مردم. در اینجا به یاد کلام خدا در قرآن می افتیم که هیچکس به شما ظلم نمی کند بلکه خود بر خود ظلم می کنید. این ظلم عین عدالت است. پس دموکراسی جبراً دینی هستند: الدین الواقع!
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۴ ص ۶۱

فلسفە جهانی شدن

بی تردید معضلۀ جهانی شدن، یک جنبه واقعی دارد و یک معنای کاملًا سیاسی – اقتداری. جنبه واقعی آن تماماً محصول رشد تکنولوژی مخصوصاً در عرصه ارتباطات جهانی است که مولّد اقتصاد و فرهنگ جهانی نیز می باشد. ولی جنبه سیاسی آن امری از جانب ابرقدرتها و شرکتهای چند ملیّتی است که اقتصاد و فرهنگ بومی را دشمن درجه اول خود می دانند که این یک واقعیت است. جهانی شدن در یک کلمه چیزی جز همسان شدن افراد بشری در سراسر جهان نیست که میزان این همسانی هم بیش از آنکه تمدن غرب و یا قدرتهای خاصی باشند، خود تکنولوژی است که قدرت خود را حتی بر ابرقدرتها هم تحمیل کرده است. در واقع آنچه که تمدن غرب نامیده می شود همان تمدن تکنولوژیستی حاکم بر جهان است و غربی بودن آن بدان دلیل است که غرب، مهد اولیه تکنولوژیهاست. امروزه بیش از هر زمانی، فلسفه مارکس از این بابت درست از آب در آمده است که فرهنگ حاکم بر جوامع، معلول و روبنای شکل ابزار تولید و روابط اقتصادی است. به طورمثال شاهدیم که در همه جای جهان همه کسانی که مثلًا با یک تکنولوژی واحدی سر و کار دارند، دارای فرهنگ و خلق و خوی واحدی می شوند و نیز همه کسانی که کالاهای مشترکی مصرف می کنند، دارای فرهنگ مشترک و واحدی می شوند. البتّه این یک ضایعه انسانی است ولی متأسفانه واقعیت دارد. این همان قدرتی است که سنّت ها را در هم شکسته و اعتقادات را پوچ نموده است. فقط یک انسان مؤمن و عارف می تواند ایمان و هویّت خود را در چنین جهانی حفظ نماید و اکثریت قریب به اتفاق مردمان جهان چنین نیستند. و بدینگونه است که حتی ملی ترین و دینی ترین حکومتها و جوامع نیز دیر یا زود در مقابل این قدرت تکنولوژیکی تسلیم می شوند و دست از مقاومت برمی دارند زیرا بقای خود را در خطر می یابند. و امّا از منظر معرفت دینی این واقعه دارای چه حقی می باشد؟ بدون شک آن دین و ایمان و هویّت و فرهنگی که مشروط و مقید به شرایط مادی و اقتصادی و دنیوی است در هر حال بی ریشه است و عمری ندارد و در هر امتحانی لو می رود. و امروزه در آخرالزمان که جز دین خالص و ایمان قلبی ارزش ندارد، فرهنگ قهّار تکنولوژیستی حاکم بر جهان، همه مذاهب و سنّت های مشرکانه و منافقانه و صوری را نابود می کند. عمر تاریخی این هویّت و فرهنگ بشری به سر آمده است. یعنی عمر تاریخی مذهب اکراهی و ریائی و موروثی به سر آمده است و این حقّ جهانی شدن است. امروزه به یاری تکنولوژی بسیاری از آرزوهای بهشتی بشر که قرار بود در آخرت محقق شود در همین دنیا رخ می دهد و این یکی از علل درجه اول ظهور کفر جهانی در قلمرو حاکمیّت مطلقه تکنولوژیزم می باشد. بی تردید این کفر بی ریا بهتر از دین ریائی و بی ریشه است. کفر بی ریا همسایه ایمانی خالص و قلبی می تواند باشد. خانه نشین بودن از فرط بی چادری، ارزشی ماندگار ندارد. امروزه دینی که عارفانه و عاشاقانه نباشد، محلی از اعراب ندارد و این حقّ دین خداست که این حق به جبر روی می نماید. حق آمد و باطل رفت زیرا باطل رفتنی بود. آیا براستی کفری جهانی و یکدست و بی ریا بهتر از صدها فرقه مذهبی ریاکارانه و بی ریشه نیست؟ این کفر جهانی، زمینۀ یک ایمان جهانی می تواند باشد و بدون شک زمینە ظهور امام مطلق و ناجی موعود است. و به قول مولانا، کافر نشدی حدیث ایمان چه کنی! بدون شک این کفر جهانی هم امامی جز تکنولوژی ندارد که دعوی نجات و خوشبختی بشریّت را دارد و در واقع همان دجال آخرالزمان است. این دجال و صاحبان جهانی اش روی در روی امام آخرالزمان قرار خواهند گرفت. و این نبردی است که سرنوشت نهائی بشریّت بر روی زمین را رقم خواهد زد.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۴ ص ۷۱

فلسفه دموکراسي

دموکراسی نه در تعریف سیاسی آن بلکه در تعریف تاریخی و اجتماعی آن دارای حقی عظیم است که معمولًا به ندرت مورد ملاحظه است و آن به معنای مردمی شدن و عمومی شدن امور خاص می باشد که در طول تاریخ فقط مختص افراد و گروهی ویژه بوده است مثل حکومت، رهبری، نبوّت، تحصیل علم و هنر، آزادی، عیش و رفاه و آسایش. بدین لحاظ بایستی عصر جدید را عصرعامه شدن امتیاز خاص نامید. و نیاز اینکه نخستین دموکراتهای حقیقی در تاریخ که این امتیازات ویژه را در اختیار عوام و مخصوصاً مستضعفترین طبقات جامعه قرار دادند انبیای الهی بودند که همواره در نزدیکترین حدّ آنان، بردگان و کنیزکان قرار داشتند که به عالیترین مدار معنویت و علم و رهبری نائل می آمدند. این همان معنای انقلاب (زیر و رو شدن جامعه) است. در واقع نخستین بذرهای دموکراسی را پیامبران خدا و اوصیای آنان در تاریخ افشاندند. ولی مردم هرگز نتواستند این حقوق را برای خود در طولانی مدت حفظ کنند و به واسطه زور و تزویر دشمنان تاریخی خود (شاهان) به انقیاد کشیده شدند و خلع ید گشتند. بدون تردید مهمترین بستر رشد تاریخی، مردمی شدن و عمومی گشتن امتیازات، همانا توسعه سواد آموزی است. در واقع بایستی سواد آموزی را اساس دموکراسی دانست که نخستین بانیان این امر نیز انبیای الهی بوده اند که از حضرت ادریس آغاز شد و در پیامبر اسلام به اوج اهمیّت رسید و این امر از فرایض دینی قلمداد شد. و امّا براستی سواد آموزی یعنی امر خواندن و نوشتن چگونه توانست منشأ کسب سائر امتیازات مادی و معنوی دیگر شود. این واقعه در نفس بشری چه تغییر و تبدیلی پدید می آورد. فی المثل آزادیخواهی یا میل به رهبری و اراده به سائر قدرتهای مادی و معنوی چه ربطی به سواد دارد. و این مسئله آنگاه بیشتر خود نمائی می کند که بسیاری از پیامبران خدا را بی سواد و امّی می یابیم و نه اهل سواد و علم و اشرافیّت. در این واقعه خود یک تناقض بزرگ نهفته است. دموکراسی به معنای تقسیم قدرتهای مادی و معنوی بین همه مردم است. گوئی خداوند نخست قدرت خویش را به انگشت شماری از انسانها (انبیاء) تعویض نمود و سپس از طریق آنان به کلّ بشریّت تقسیم کرد و این همان جریان خلافت است که مقصود خداوند از خلقت انسان می باشد. دموکراسی به معنای نزول خداوند از آسمان به زمین است، همانطور که در مقام الوهیّت ذاتش نیز همواره یک خلیفه مطلق دارد (امام) که مظهر ذات وحدانی اوست ولی صفات خود را به سائر مردمان بخشیده است.
در واقع سیر تاریخ بشری چیزی جز همین جریان بشری شدن خدا نیست که دموکراسی نامیده می شود که غایتش در آخرالزمان ، ظهور ناجی موعود مستضعفین است. در نخستین آیاتی که به پیامبر اسلام وحی شد (سوره علق) سخن فقط بر سر خواندن و قلم و تعلیم است. و امّا چرا امروزه که امکانات دموکراسی فراهم است، مردمان جهان هنوز هم تحت سلطه مستکبرین هستند و نظام دموکراتیک، نمایشی دروغین بیش نیست و فقط حاکمیّت مستکبرین، نامرئی و پیچیده گشته است؟ این به دلیل فقدان و نقصان ایمان مردمان است که قادر به حمل این امانت الهی نیستند و قدرت حکومت بر خود را ندارد و دارای اتکاء به نفس نمی باشند و هنوز در جستجوی جبّاران هستند و شاهان را می پرستند و نه خدا را. فقط یک جامعه خداپرست مؤمن می تواند به معنای راستین دموکراتیک باشد و لا غیر. دموکراسی، اساس و محور و هدف تاریخی نبوتها بوده است و در جامعه امام زمان (ع) محقق خواهد شد. دموکراسی غیر دینی ممکن نیست و تا زمانی هم که اکثریت مردمان، مؤمن نیستند حتی دموکراسی غیر دینی هم ممکن نیست. دموکراسی، جمال دنیوی دین است.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۴ ص ۷۲

فلسفە بنی اسرائیل

در قرآن کریم در دو آیه به طور واضح مذکور است که خداوند، بنی اسرائیل را بر جهانیان برتری داده است. برخی از علما و مفسّران جهان اسلام این آیات را در نهان و آشکار از جمله دخل و تصرفت منافقان یهود در صدر اسلام و در دستگاه عثمان خلیفه سوم می دانند که تحت نظر آنان این کتاب (قرآن) جمع آوری شد. همانطور که بسیاری از علمای شیعه بر این باورند که قرآن حقیقی همان بود که علی (ع) تدوین نمود که مورد قبول دستگاه خلافت واقع نشد و به طرزی اسرار آمیز محو گردید و این قرآن که معروف به «قرآن علی» یا «کتاب علی» می باشد در نزد امام زمان (ع) است و از جمله نشانه های حقانیّت ظهور او در آخرالزمان است. و امّا برخی دگر از علمای اسلامی و شیعی بر این باورند که این کتابی که به نام قرآن در نزد مسلمین است کاملًا درست و مبرا از هر دخل و تصرفی می باشد ولی برخی آیات در جایگاه خود قرار ندارند. ما خود به عقل و تجربه ای که درباره این کتاب داریم تا به امروز این نظریه دوم را به حقیقت نزدیکتر می دانیم هر چند که قرآن علی (ع) را نیز تصدیق می کنیم که نوعی تدوین ویژه بر اساس شأن نزول بوده و گوئی دارای هفت فصل یا وادی بوده است که مد نظر عارفان شیعی نیز می باشد که هفت شهر عشق و معرفت را پدید آورده است. و امّا درباره این دو آیه مذکور که بنی اسرائیل را مخاطب ساخته است باید گفت که در این دو آیه از لفظ «فضل» استفاده شده که بر طبق معارف قرآنی نوعی برتری می باشد و آنان را بر عالمیان تفضل داده است که امتحانی می باشد بر آنان. این یک واقعیت جهانی است که امروزه نیز شاهدیم که اکثریت ارکان علمی و فنی و اقتصادی و سیاسی تمدن مدرن براساس دستاوردهای دانشمندان یهود بنا شده است. می دانیم آنچه که تمدن غرب نامیده می شود اساساً به لحاظ علمی و فنی و سیاسی و اقتصادی، محصول تبدیل و تلفیقی است که از تمدن یونانی و مسیحی به واسطه دانشمندان و فلاسفه یهود صورت گرفته و حتی از عناصر اسلامی و ایرانی هم بهره گرفته اند. همانطور که حضور دانشمندان یهود در تکوین و تکامل تمدن اسلامی نیز از همان صدر اسلام کاملًا مبرهن است. این حضور و نقش را حتی در تکامل و تطوّر تمدن ایران باستان و خاصّه در عصر هخامنشی شاهد بوده ایم. نقش دین و حکمت به لحاظ قدمت تاریخی آن و پراکندگی این قوم در سراسر زمین در همه فرهنگها و تمدنهای جهان غیر قابل انکار می باشد. امروزه نیز شاهدیم که بسیاری از ارکان تمدن مدرن غرب بر اساس اندیشه های متفکران یهود استوار است: آلبرت اینشتن، کارل مارکس، زیگموند فروید، فرانتس کافکا، ادموند هوسرل، اسپینوزا و غیره. هر چند که جمله این بزرگان یهود در عصر خود از جانب مرکز مذهبی خود مورد طرد و لعن و تکفیر بوده اند. اگر آثار فکری همین چند دانشمند و فیلسوف بزرگ را از تمدن مدرن غرب حذف کنیم، تقریباً تصوری از این تمدن ممکن نخواهد بود. می دانیم که قوم یهود به لحاظ تاریخی از نخستین بانیان سواد آموزی، ذوب فلز، بانکداری و علم سیاست و کشورداری نیز بوده اند. می دانیم که فیلون، نخستین فیلسوفی بود که فلسفه ارسطو را یهودی ساخت و نظام حکومت کلیسائی را پی ریزی نمود. این قوم از استعداد ویژه ای در تبدیل دین به دنیا برخوردار بوده و لذا بانی مدنیّت مادی محسوب می شود و پدر تمدن مادی غرب است. این واقعیت اساس فلسفه سیاسی هرتسل، فیلسوف یهودی قرن بیستم آلمان شد که به صهیونیزم موسوم است و دعوی حکومت جهانی دارد و امروزه نیز شاهد حضور مافیائی آن در پس پرده حاکمیت امپریالیزم غرب می باشیم. همانطور که در قرآن کریم می خوانیم که سامری، نخستین کسی از یهود بود که در زمان حضرت موسی با استفاده از برخی حکمتهای موسوی موفق به اختراع آن گوساله حیرت آور شد که سخن می گفت و همه پیروان موسی را در زمان حیات خود او فریب داد. این تبدیل دین به دنیا و تبدیل حکمت به حکومت از ویژگی تاریخی این قوم بوده است و به همین دلیل خداوند در کتابش آنان را بیش از هر قومی مورد سرزنش و وعده های عذابش قرار داده است. به هرحال این رازی حیرت آور در تاریخ تمدن و مذهب است که تا به امروز ادامه دارد و هم اینک نیز بخشی از این قوم در سرزمین فلسطین باعث بزرگترین تشنج در جهان است و می رود که سرنوشت این تمدن را رقم زند. حضور مافیائی و مخوف و به غایت مرموز این قوم در سرنوشت ملل و مذاهب جهان، امری بس درخور تأمل است و شایسته است که براستی فلسفه ای تحت عناوان «فلسفه بنی اسرائیل» مورد مطالعه و تحقیق اهل معرفت باشد زیرا تاریخ بشر و خاصّه بشر مدرن شدیداً با سرنوشت و ماهیّت این قوم گره خورده است و از آن راه گریزی ندارد. به زبان ساده تر باید گفت که این قوم بنیانگزار دجالیت در جریان تاریخ بشر بوده است و دجالان هرعصری سر برآورده از کارخانه تبدیل دین به دنیا و تحریف بسیار مکّارانه آیات خداست که متفکران این قوم در رأس این کارخانه قرار داشته اند.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۴ ص ۷۶

دیالکتیک چیست؟

دیالکتیک، یک واژه یونانی است کاه معنای لغوی آن عبارت است از: از میانه دو و یا فراسوی دو! دیالکتیک، مهمترین واژه فلسفه یونان و شاه کلید این فلسفه است که به معنای کشف جدال و دوگانگی درجهان معانی و حتّی عالم وجود است. مترادف فلسفی این واژه به زبان و فرهنگ فلسفه ایران و اسلام همانا «وحدت اضداد» است. کاشف دیالکتیک را نخستین صوفیان قرن پنج و شش قبل از میلاد در بندر الئات از یونان باستان می دانند که در رأس آنها پارمنیدز (برامنداس) و اگزنوفان و زنون قرار داشتند که کاشف معنای بود و نبود در عالم اندیشه اند و این تضاد را منشأ همه تفکرات فلسفی ساختند و وحدت اضداد را در فلسفه بنا نهادند. این حکیمان که خود تحت تأثیر مغان ایران باستان بودند با طرح مفاهیم دیالکتیکی در میان مردم و خاصّه جوانان قصد تحریک اندیشه و تعمق را داشتند و هدف اصلی آنها تحریک خود شناسی بود. این تحرکات موجب نگرانی حکّام آن دوران گشت و لذا این حکیمان را به تحریک مردمان، مورد آزار قرار می دادند و آنان را کافر و جادوگر و یاغی می خواندند که گوئی قصد بر هم زدن نظام اجتماعی و سیاسی آن دوران را داشتند. لفظ و اتهام «سفسطه» به معنای مغلطه و فریبکاری به این حکیمان نسبت داده شد. یکی از مشهورترین شاگردان این مکتب، سقراط حکیم بود که بانی فلسفه غرب و مکتب خود شناسی بود که به همین جرم محاکمه و شهید شد و لذا مرید او افلاطون راه تقیّه و پنهانکاری پیشه نمود و با حکومت یونان راه مصالحه در پیش گرفت و پیروان وی به تدریج به دربارها وارد شدند و این جریان موجب تحریف حکمت اصیل یونانی گشت و مورد سوءاستفاده قرار گرفت که یکی از مشهورترین این تحریف کنندگان و سازشکاران که مکتب سقراط را به کل دگرگون کرد، ارسطو بود. که حکمت را به خدمت حکومت گرفت و از میان تهی ساخت. افلاطون، دیالکتیک را عرش معرفت خوانده است. در جهان اسلام نیز همه فلاسفه و حکیمان این مسئله را در رأس اندیشه خود قرار دادند و تلاش نمودند تا اضداد جهان معانی را به توحید برسانند و جهان هستی را قلمرو حاکمیت خداوند یگانه معرفی کنند. معنی «مثنوی» اثر مولای رومی نیز دالّ بر همین دوگانگی است. دیالکتیک به معنای جدال یا تضاد، مهمترین مسئله در امر معرفت نفس می باشد زیرا موتور محرک اندیشه و احساسات و اعمال بشر است. دیالکتیک شناسی به مثابه غایت معرفت شناسی است که در عرفان به اوج کمال رسیده و توحید را آشکار می سازد. قدرتمندترین متفکران تاریخ کسانی بوده اند که دارای اندیشه ای دیالکتیکی هستند. درمیان فلاسفه عصر جدید اروپا نیز هگل بزرگترین دیالکتیک شناس مدرن است و مارکس نیز با تکیه بر همین اهمّیّت بود که فلسفه تاریخ و سوسیالیزم را بنا نهاد و نقش سرنوشت سازی در تاریخ جدید جهان ایفا نمود. در قرن بیستم اروپا نیز نهضت اگزیستانسیالیزم بر اساس همین اصل فلسفی و تلاش برای فرا رفتن از این دوگانگی، پدید آمد و مفهوم ترانسدانس (جهش – عروج ) را به مثابه تنها راه رهائی از جدال و دوگانگی نفس پیش روی نهاد که مقدمه ای بر عرفان است و مترادف واقعه کشف و شهود می باشد که یک سالک را به قلمرو یگانگی ارتقاء می دهد. قابل ذکر است که به لحاظ تاریخی، نخستین کاشف دیالکتیک (دوگانگی) حضرت زرتشت است که تضاد بین نور و ظلمت و نیز نیکی و بدی و اهرمن و اهورامزدا را وارد فرهنگ بشری نمود و لذا او را بایستی بانی حکمت و اندیشه و تعقّل درتاریخ بشر دانست. به همین دلیل حکیمان یونان باستان نیز این راز را از مغان زرتشتی آموختند. درحقیقت بایستی فلسفه یونان را که اساس تمدن غرب است از ایران باستان دانست و از مذهب زرتشت. نکته آخر اینکه، هرکسی که تضاد های درونی خود را بیشتر درک می کند و در آن تأمّل می نماید، عمیق تر می اندیشد و جدّی تراست و در مسیر رشد معنوی و عرفانی قرار می گیرد زیرا درک تضاد، منشأ عطش بشر به سوی وحدت و توحید است .
«هرچیزی به ضدّش شناخته می شود.» علی (ع)
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۴ ص ۸۴

قاعده بازی

هر نوع فعالیت بشری بخصوص در عصر مدرنیزم برای خود دارای قاعده و قانونی مدوّن است و این از ویژگیهای مدرنیزم است که حتی غریزی ترین اعمال بشری هم تحت الشعاع قوانین خاص انجام می شود و آدابی معین دارد که حتی آموزش داده می شود مثل روابط جنسی. و امّا بازیها که یکی از مهمترین فعالیت بشر مدرن هستند و برای خود دارای سازمانهای ملی و بین المللی است و در دانشگاهها نیز تدریس می شود، دارای چه قاعده ای اصولی و بدیهی است. قاعده بازی چیست؟ ورزشها، هنرها، تفریحات و…؟ اصولًا فرق بازی از سائر اموری که جدی تلقی می شود همانا بی قاعدگی و بی قانونی آن است و همین امر ذات بازی را تشکیل می دهد وگرنه از ذاتش بیگانه می شود. زیرا بازی مربوط به پر کردن زمان خارج از قاعده و قانون است و لذا به معنای استراحت و تفریح است تا بتواند خستگی حاصل از فشار قانون را دفع کند. ولی شاهدیم که امروزه بازیها هم دارای قواعد و قوانینی مدوّن هستند و طبق اصولی تدریس می شوند و دارای دستگاه قضائی هم می باشند و به صورت حرفه رسمی بسیاری از افراد بشری در آمده است. این تضاد ذاتی چگونه فهم می شود. یعنی چگونه یک عمل غیر قانونی که ذات وجودیش بر بی قاعدگی است می تواند قانونمند شود. چطور می شود بازی را جدی کرد. ولی به هرحال چنین اتفاقی افتاده است و به سرعت در حال توسعه می باشد. این به چه معنائی است؟ از طرفی دیگر شاهدیم که بسیاری از فعالیتهای جدی بشر که جزو جدیت ذاتی و تاریخی او بوده در حال شوخی و بازی شدن یعنی در حال بی قاعده شدن و غیر قانونی شدن است. این همان جریانی است که بسیاری از ارزشهای تاریخی بشر را باطل نموده است زیرا هر ارزشی بدان دلیل ارزش است که دارای جدیت مستحکم و هویت قانونمند است. مثلًا شاهدیم که عشق و ازدواج که یکی از جدی ترین احوالات و اعمال بشر بوده تبدیل به بازی شده و همه قواعد خود را در حال باختن است. و یا شاهدیم که بدن و اعضای بدن تبدیل به یک اسباب بازی شده و با آن هر کاری می شود مثل جراحیهای پلاستیک. و یا کلّ جامعه بشری تبدیل به موش آزمایشگاهی و اسباب بازی و آزمون تئوریها و خیالبافی های گروهی گردیده است مثل ایدئولوژیهای آرمانشهری و آزمونهای علمی- فنی. دوستی که مبدل به یک بازی دائمی شده و رفیق بازی، بخش عمده ای از عمر هر فردی را مشغول می کند در حالی که یک رفیق واقعی و ماندگار نیست. یا کلّ جریان حکومتهای دموکراتیک که همچون یک بازی کودکانه (شاه بازی) رخ می دهد و… . پس باید گفت که امروزه جای بازی و جدی یعنی جای قانون و بی قانونی عوض شده است یعنی واقعیت و مجاز جانشین همدیگر شده اند. به همین دلیل است که امروزه شاهد سلطه مطلقه سینما بر همه ارکان زندگی بشرهستیم حتی در تعیین حکومتها. زیرا سینما ذاتا ً بر بازی است و مکتب اصالت بازی می باشد و به همین دلیل پر جاذبه ترین حرفه هاست. علی (ع) می فرماید «هر جنگی اولش بازی بوده است». و لذا عصر مدرنیزم، عصر جنگ بلاوقفه بر روی زمین است و هیچ جای زمین بدون جنگ نیست و این جنگ تا قلب خانواده ها جاریست. این حاصل مکتب اصالت بازی است. اصلًا مدرنیزم حتی در معنای لغتش دارای این ماهیت است زیرا «مد» یعنی بت، صورت، ماسک. و این قاعده هر بازی کودکانه است مثل عروسک بازی. همانطور که عصر بت پرستی بشر، عصر کودکی تاریخی او تلقی می شود امروزه هر چیزی یک بت است و مدرنیزم یعنی مکتب اصالت بت و مد، عروسک و شکلک و ماسک. مدرنیزم یعنی عصر تجسم بخشیدن به امیال و توهمات و تخیلات. و هرچه که دارای صورت نباشد بی ارزش است. و این ماسک پرستی است. و لذا شاهدیم که امروزه هر مرد و زنی یک ماسک است، ماسکی که مستمراً تغییر می کند. و این بازی ماسکهاست. ماسک، قاعده بازی است.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۴ ص ۹۶

برابری: سرّاالاسرار تمدّن بشری

تمدّن به معنای گردهمائی و تجمع افراد بشری هست که موجب پیدایش مدینه ها (شهرها) گشته است که هسته نخستین این گردهمائی ازدواج و تشکیل خانواده است. وقتی قرار است که دو نفر یا چند نفر انسان برای همیشه کنار هم زیست کنند یا بایستی یکدیگر را دوست بدارند و یا بایستی مساوات را رعایت کنند یعنی برابری نمایند و به طور مساوی وظایف را تقسیم کنند. وقتی عشق و محبّت باشد نیازی به مساوات نیست و کافیست هرکسی خودش باشد و تفاوتها به خودی خود به واسطه گذشت ها و ایثار متقابل جبران می شود به شرط اینکه محبّت دو طرفه باشد وگرنه فرد اهل محبّت بالاخره خسته می شود و رابطه از بین می رود. این قاعده از خانواده تا کالبد کلّ جامعه را دربرمی گیرد. ولی اگر محبّت نباشد که اکثراً نیست تلاش برای برابری منجر به جدال فرهنگ می شود و تمدّنی که رخ می نماید، تمدّن جنگ است و جنگ تمدّنها که جنگ افراد و گروههای بشری می باشد. ولی اگر تلاشی برای برابری نباشد و هر کسی به میزان قدرت و استعدادهایش زیست کند البتّه تبعیض ها پدید می آید و دوران بس طولانی برده داری رخ می دهد. بنابراین جنگی جز برای برابری نیست و این جنگ بی پایان است زیرا این برابری امری تصنعی و تقلیدی و تبعیضی نیز می باشد زیرا قوی تر بایستی خود را مهار کند و محدود نماید تا ضغیفتر با او برابر شود. پس برابری علت و علل جنگهاست که از خانه تا حکومت در جریان است و ذاتاً بی پایان است مگر اینکه ژن بشریّت براساس یک نژاد واحدی تبدیل گردد و همه ذاتاً یکی شوند و از طبیعت خود تهی گردند. برابری واقعی، عملًا مترادف با نابودی انواع است. این مسئله را به طور واضح تری در جریان برابری زن و شوهر شاهدیم که هر دو از ماهیت خود ساقط شده و همین امر اصل و مقصود برابری یعنی گردهمائی و تشکیل خانواده را نابود می سازد. در واقع آنچه که قرار بود گردهمائی را ممکن کند اصلًا فرد را نابود ساخته و لذا گردهمائی را هم محال می سازد این تضاد ذات گردهمائی و تمدّن است که بر اساس محبّت متقابل نباشد. می دانیم کلّ هرآنچه که دانش و تکنولوژی نامیده می شود از مهمترین محصولات تمدّن است و جالب اینکه در ذات دانش و تکنولوژی هم آنچه که اساس و محور می باشد، علامت و معنائی به نام تساوی (=) است که پایگاه نخستین منطق و ریاضیات به عنوان مادر علوم و فنون می باشد. و باز می بینیم که این مهمترین فرآورده مدنی بشر که مدنیت را عملی ساخته و توسعه می دهد همان راز محال و تضاد ذاتی حضور دارد و بشر برای اجرای علوم و فنونش مجبور به تخریب و تبدیل جهان طبیعت است تا صنعت را پدید آورد تا بتواند شهرها را تغذیه کند و توسعه دهد و سامان بخشد. وقتی قرار است مثلًا X=Y شود یا بایستی یکی ثابت بماند تا دیگری کاملًا نابود گردد و همسان آن شود و یا باید هر دو از جایگاه وجودی خود خارج شوند تا به هم نزدیک گردند. به هرحال تساوی بر ذات تخریب و تباهی عمل می کند. و در جریان این تخریب و تباهی طبیعت نیز پدیده های حیرت آوری مثل ویروسها و بمب ها رخ می نمایند و به جان موجوداتی به نام بشر می افتند که می خواهند همه چیز را به هم تبدیل و برابر سازند. لذا می بینیم که انسان متمدن هم در درون و روابط خودش با یکدیگر برای برابر شدن در حال جنگ تا نابودی است و هم از جهان بیرون که به جنون برابرسازی بشر مبتلا شده نیز موجوداتی به انسان حمله ور می شوند تا او را نابود کنند. بنابراین درس اخلاقی از این پدیدارشناسی آنست که دست از برابری برداریم و به دوستی و محبّت روی کنیم وگرنه به دست خودمان نابود می شویم. و اگرهم نمی توانیم یکدیگر را دوست بداریم، بهتراست دوباره مثل میمونهای اولیه به غارها و جنگلها بازگردیم و به زندگی جانوری رجعت کنیم. و یا آنقدر برای برابری بجنگیم تا نابود شویم.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۴ ص ۱۰۲

غیرت و عفت
(امّ المعاني اخلاق)

انسان، حیوانی با غیرت است. و همین امر منشأ پیدایش اخلاقیات بشر است. حتی در جهان حیوانات هم شاهدیم که پیشرفته ترین حیوانات یعنی پستانداران باغیرت تر از رده های دیگر هستند. تا کنون نشان داده ایم که همه ارزشهای مادی و معنوی بشری و کلّ تمدن بشر بر روی زمین برخاسته از رابطه آدم و حوایی و پدیده ازدواج و تشکیل خانواده است در یک کلام محصول معنایی به نام غیرت در مرد است که زن را هم به عفت می کشاند یعنی به غیرت مرد که برخاسته از محبّت اوست متعهد شده و لذا بین خود و سائر مردان و نیز جامعه دیواری از غیریّت می کشد که موجب عفت اوست. یعنی اگر همه قراردادهای اجتماعی اساس مدنیت بشرند ریشه در میزان غیرت و عفت زناشویی دارند که ملاک هر نوع عهد و وفا و وظیفه است. اگر این غیرت از جانب مرد در زن پذیرش نگردد و به صورت غیریّت نسبت به دیگران آشکار نشود مرد هم طبعاً از وظایف خود نسبت به زن سرباز می زند و چه بسا از آنجا که شهامت طلاق ندارد این بی مسئولیتی را تحت عنوان آزادی به زن می دهد تا او را مدیون خود نیز بنماید و زن نیز در قبال تجارت به غایت مکارانه، شوهر خود را نیز تطمیع می کند و لذا برای مدتی یک رابطه عاشقانه به غایت ریایی پدید می آید که به ناگاه به بهانه ای گندش درمی آید. و خانواده فرو می پاشد. غیرت مرد و عفت زن، امّ المعانی کلّ اخلاق بشر است. و در هر جامعه ایی این امر تحت هر عنوانی کتمان شود آن جامعه به سمت بی اعتمادی و لذا تبهکاری و توحّش و حاکمیّت قهارانه قانون به پیش می رود. ارزشهای اخلاقی و همه حقوق مدنی تماماً بیانگر حدود و افتراق و تفکیک مرز بین انسانهاسات که انسانها را ملزم به رعایت وظیفه و مسئولیت می کند. به تجربه شاهدیم که دزدی و هیزی و خیانت و خشونت تماماً از محصولات فقدان غیرت و عفت در زناشویی است. و اینکه چرا افراد متعهد در هر سازمان و تشکیلاتی از اعتبار بیشتری برخوردارند و قانونمند ترند. آن محبّت ویژه ایی که منجر به قرارداد زناشویی می شود فقط به واسطه غیرت مرد و عفت زن قابل اثبات است. غیرت، محصول خویشیّت نسبت به خود و مسئولیت نسبت به همسر است و دژ محکمی است که از ارزشهای فطری دفاع می کند، پس بی غیرتی عین بی هویتی است . بی غیرتی و کفر دو صفت همسو و علت و معلول یکدیگرند. مردان بی غیرت مردانی بولهوس و هرزه هستند و لذا به زنان خود نیز آزادی روابط نامشروع می دهند تا دهانشان را ببندند این تجارت زناست که تحت عنوان آزادی و استقلال تقدیس می شود. در حالیکه به تجربه نیز می دانیم زن به میزانی که دارای احساس امنیت و ضمانت معیشتی است می تواند در جامعه از اعتقادات و عزت خود بی هیچ نگرانی دفاع کند درغیر این صورت در همه جا مجبور به پذیرش ستم است. ستم پذیری زن مدرن در جوامع سرمایه داری به دلیل فقدان امنیت معیشتی است که زن را تبدیل به شیئی محض سکسی می کند. پس آن آزادی که از بی غیرتی مرد بر می خیزد ضدّ آزادی زن است. این آزادی که مرد به زنش اعطاء می کند تماماً برخاسته از نفرت و مکر و بی مسئولیتی او نسبت به زندگی است. علی (ع) می فرماید «بی غیرتی مرد همان کفر اوست» و این عین واقعیت است. یک خانواده یا جامعه بی غیرت دارای هویتی ظالمانه و هرج و مرج طلبانه است و حکومتی دیکتاتور و خشن را بر خودش واجب می کند. آنچه که زن را نسبت به محبّت و مسئولیت مردش به یقین می رساند و به روحش احساس امنیت و لذا استقلال می بخشد مشاهده غیرت مرد است و دالّ بر تک همسری می باشد. حتی حیواناتی که تشکیل خانواده می دهند در جهان طبیعت باهوش ترین و قدرتمندترین حیوانات هستند.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۴ ص ۱۰۹

ذات فرق انسانها

فرق بین دو انسان همان فاصله بین آنهاست و این فاصله به لحاظ جغرافیائی و فیزیکی هر چه کمتر شود این فرق شدیدتر می نماید. آدمها هرچه که به لحاظ فاصله جغرافیائی به هم نزدیکتر می شوند و به لحاظ خصائل و رفتار فیزیکی هم شبیه تر می شوند فرق آنها شدیدتر می شود. و این فرق آنگاه که به اشدّ خود می رسد و منجر به تضاد می شود که بین آنها دلدادگی هم رخ دهد. پس آدمها هرچه که ظاهراً و باطناً به هم نزدیکتر می شوند فرقشان بیشتر می شود. و این سرّالاسرار رابطه انسانهاست. آدمی برای رهائی از انزوا و تنهائی اش تلاش می کند که به سائرین نزدیک شود و این علت پیدایش مدنیت و شهرهاست. و همه قوانین و نهادهای اجتماعی هم در همین راستا پدید آمده اند ولی نتیجه این تلاش تاریخی بشر کاملًا معکوس بوده است و لذا هر چه که مدنیت شدیدتر می شود فرق ها و تضادها و لذا جنگ ها هم شدیدتر می شود. دو انسان بمیزانی که به هم نزدیکتر می شوند و تلاش می کنند بیشتر شبیه و همراه شوند عدوتر می شوند. این قانون از کانون خانواده تا کلّ پیکره جامعه تا قلب حکومتها جاریست. گوئی که گردهمائی و ازدواج و تجمع و تمدن امری ضدّ انسانی و برخلاف طبیعت ذاتی انسان است و بر خلاف صلاح و سلامت عمل می کند و تلاشی ناحق است مگر اینکه در این تضاد و جنگها و عداوتها حقی برتر جستجو کنیم برتر از صلح و سلامت و لذت و عزّت. گوئی هرچه که آدمی در تلاش خود جهت فائق آمدن بر تنهائی و گریز از خویشتن و پناه بردن به دیگران و اتحاد و فنای در دیگران ناکامتر می شود، تنهاتر می شود و این ناکامی را به گردن دیگری می اندازد و عداوت و جنگ در می گیرد. گوئی گریز از تنهائی، امری ناحق است. مگر اینکه آدمی در روابط و تجمع هم تنهائی خود بپذیرد که دراین صورت دیگر نیازی به این روابط ندارد. فرق ها و تنهائی ها، حدود و حقوق وجودند و کسی قادر به نابودی آن نیست. و حتی عشق هم نمی تواند آنرا نابود کند و بلکه خودش نابود می شود.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۴ ص ۱۵۲

فلسفه ادعا

هر انسانی صاحب ادعائی است و بواسطه همان ادعا زندگی می کند و شناخته می شود. ادعای هرکسی همان دعای اوست در نزد کسی و یا کسانی ولی آیا کسی هم از نزد خودش و برای خودش دعا و ادعائی می کند؟ چنین موارد و انسانهائی بسیار اندکند. ادعای اکثر انسانها عاریه ای است. از نزد دیگران به آنان القاء شده و نیز برای دیگران است. در واقع اکثر انسانها ظرف تحقق ادعای دیگرانند. به ندرت کسی شهامت ادعائی از نزد خودش و برای خودش را دارد چرا که اصلًا خودی ندارد. خودیت او نیز عاریه ای است. قرضی و نذری و فرضی است و اینست که انسان به بهانه ای هیچ و پوچ می شود و از دیگران کینه می کند و احساس خیانت دارد. دعویها و دعاها و ادعاهای ما از جانب والدین و جامعه و حکومت ها و تبلیغات و امثالهم می باشد. در واقع پیامبران خدا آمده اند تا ادعاهای راستین و بر حق را به بشر تلقین و تعلیم دهند. ادعاهائی که نیاز ذاتی خود بشر باشد و نهایتاً به بشر خودیت و هویت ذاتی اعطا نماید و هستی انسانی بخشد. به همین دلیل خداوند می فرماید که به نزد رسولان و مؤمنان بروید تا برای شما دعا کنند. یعنی ادعا کردن را به شما بیاموزند تا بدانید که چه چیزی بخواهید زیرا نمی دانید که چه بخواهید. بسیار اندکند انسانهائی که براستی و به یقین می دانند که چه می خواهند و منظورشان از زندگی چیست و مابقی هم فقط بازی می کنند: ادعا بازی! بازی با ادعاهای دیگران. خداوند به ما می گوید

که فقط او را دعا کنیم: ادعونی! (مرا بخواهید).
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۴ ص ۲۲۰

دل شناسی

علی (ع)، معرفت قلب را کمال معرفت نفس می داند و چون معرفت نفس اعظم علوم است لذا معرفت قلب غایت این کمال است. به اندک دقتی در وجود خود درمی یابیم که همه افکار و اعمال و اقدامات ما در زندگی معلول و مخلوق احساسات قلبی ما هستند و در واقع ملاک و صاحب اراده و سرنوشت ما در دل ماست و براستی دل ما خانه
خداست. و امّا احساسات ما چیستند؟ آیا قابل کنترل و تحت اراده ما هستند؟ خشم ها، عشق ها، تعصبات، غرورها، باورها، تردیدها، نفرت ها و خواستن و نخواستن ها و هر آری و نه از دل ما بر می خیزد و اندیشه و اعضای ما به مثابه قوه مقننه و قضائیه و اجرائیه اراده مطلقه دل هستند. در واقع تفکر کردن چیزی جز خواندن احساسات دل نیست و قدرت فکر همان قدرت این ترجمه و خوانائی است. کلّ قوای وجود ما بطور جبری در خدمت دل ما هستند تا دل را راضی کنند و بسیار به ندرت دل راضی می شود و اگر هم شود برای مدت کوتاهی است. در واقع دلی که به مقام رضا رسیده باشد صاحبش را در انفعال کامل قرار می دهد و صاحبش دیگر هیچ فکر و تلاش و کاری و وظیفه ای ندارد. دل بمیزانی که شاکی است صاحبش را به تلاش می اندازد و تمام منظور انسان از هر فعالیتش آن است که دل را راضی سازد تا خودش برای مدتی استراحت کند. مقام رضا یا رضوان در معرفت دینی در واقع چیزی جز رضایت دل انسان نیست. همه آدمها مرید مطلق دل خود هستند و هر سرنوشتی معلول ارادت و اطاعت از دل خویش است. در واقع آنکه سرنوشت هرکسی را می نویسد و خلق می کند در دل است. پس براستی او خود خداست. آدمی اگر براستی و صادقانه و خالصانه مرید دل شود و تا به آخر در این ارادت و اطاعت کامل بماند بدون تردید رستگار است و به مقام رضای دل که رضای خداست می رسد ولی از هر میلیونها آدم شاید یکی دل را به تمام و کمال مریدی کند. مابقی در میانه راه می برند و می گریزند یعنی کافر می شوند و به دیگران پناه می برند ولی دل از طریق غیر، صاحبش را به دام می اندازد یعنی از طریق عشق ها. زیرا دل وقتی که عاشق شود اراده ذهن صاحبش را هم از او می ستاند.سخن بر تنازع ذهن و دل است. برخی از انسانها دل خویشند و انسان بسیار اندکند. برخی دیگر فقط ذهن خویشند. اینها هم اندکند هر چند که بیشتر از اهل دل می باشند ولی اکثریت مردمان در تبعیتی مشرکانه از دل و ذهن می باشند و بین ذهن و دل در تردد و تذبذب می باشند و این همان وضع ریا و نفاق و دوگانگی است.  اهل دل کامل انگشت شمارانند و آنان مخلصین و اولیاء هستند ولی اهل ذهن کامل صاحبان قدرتهای دنیوی هستند یعنی کافران نسبت به دل. اکثریت مردمان بین این دو وضع سرگردانند گاه روی به مردان حق دارند و گاه به صاحبان قدرت و ثروت. ذهنی که مرید دل می شود به حکمت و عرفان می رسد. ذهنی که مرید غرایز و هوس ها و وسوسه های مردمان و حکومتها می شود ذهن دمدمی و مذبذب و پریشان است و به هیچ باوری نمی رسد و نهایتاً دل را فراموش می کند و چه بسا دلش می میرد و ذهنی که یک رویش به دل است و روی دیگرش به دنیاست دچار بطالت و ناکامی است و همواره دل نگران است. انسان به لحاظ اراده شخصی همان ذهن خویشتن است اگر مرید دل شود و اعضاء و امکانات دنیویش را تحت امر دل آورد بسوی هماهنگی و اتحاد در زندگی می رود زیرا کلّ زندگیش را به اراده ای غیبی و واحد سپرده است. اطاعت از دل نهایتاً به خدا می رسد و با خدا روبرو می گردد ولی اطاعت از ذهن موجب پشت کردن به دنیاست و لذا اکثر آدمها از ارادۀ دل سرباز می زنند و از خانه وجود می گریزند و اسیر دامها در دنیای برون می شوند تا آنجا که خدایشان از دل می رود و دل لانه اجنّه و شیاطین می شود و این نیروهای دیوانه و شر و رذل، صاحبش را به بازی مهلکی می گیرند . این جماعت نیز چه بسا ادعا می کنند که اهل دلند ولی دلی که دارای اراده واحد و برحق و مؤمنانه ای نیست و قلمرو وسواس ها و جنونهاست. آنان که به دل خود پشت می کنند و رهایش می کنند یا دلشان افسرده شده و می میرد و یا لانه بیگانگان می گردد. دسته اول افسردگانند و دسته دوم اشرار و دیوانگان و تبهکاران حرفه ای. اینان همانهائی هستند که به قول قرآن مدعی می شوند که « به ما هم وحی می شود» ولی این وحی شیطانی و جنّی است. دل، درب عالم غیب و ماورای طبیعه است و نهایتاً می تواند عرش خدا شود و این مقام خلیفه اللهی انسان است. دلی که خانه خداست قلمرو محبّت محض است و عاشق خدمت به خلق و ذهن چنین انسانی هم عرصه حکمت و معرفت توحیدی است. دلی که دارای بغض ها و کینه ها و خشم هاست لانه اجنّه و شیاطین است و چشم دیدن هیچکس مخصوصاً مؤمنان را ندارد. مؤمنان سلسله مراتب ارادت و اطاعت از دل هستند و هیچ مؤمنی هم بی امام یا پیرعرفانی نیست زیرا فقط دلی که عاشق و مجذوب یک انسان خداپرست می باشد می تواند دارای اراده ای واحد باشد. انگشت شماری از مؤمنان تحت ربوبیت مستقیم پروردگارند و دلشان براستی خانه و عرش خداست و اینان اولیای او و مربیان و امامان مؤمنانند و مابقی مؤمنان تحت ارادت این اولیاء هستند و قلوبشان از قلب پیرشان اطاعت می کند و اراده و احساس می گیرد بمیزانی که تحت اطاعت بی چون و چرای پیر خود هستند.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۴ ص ۲۴۲

«عذابی بنام تربیت کودک»

هرگز در طول تاریخ بشر همچون امروز بچه داری و تربیت فرزندا ن پدیده ای چنین معماوار و عذابی خانمانسوز نبوده است. به لحاظی این پدیده مولود معما و عذابی بنیادی تر است که همان رابطه زناشوئی می باشد. این عذاب آشکار حاصل آن عذاب پنهان است. این مسئله موجب شده که بارداری برای والدین تبدیل به یک بدبختی بزرو شود و حتی اصل زناشوئی و ازدواج را منتفی نماید. نگرانی مهلک حاصل از
باردار شدن نیز مهمترین بخش زناشوئی یعنی رابطه جنسی را نیز تبدیل به یک عذاب نموده است و این عذاب کل رابطه را بسوی هلاکت می کشاند و لذا نسل بشر را بر روی زمین با خطری جدی مواجه ساخته است. کودکان به راستی آئینه رابطه پنهان زن و شوهر هستند. به همین دلیل حضور کودکان در روابط اجتماعی مایه بی آبروئی شده و لذا روابط اجتماعی نیز در خطر افتاده است. این چه معما و عذابی است و چه علتی دارد؟ کودکان بی قرار و مخرب و رنجور که همچون خاری در چشم و استخوانی در گلوی والدین حداقل عزت و آسایش را در خانه ها نابود کرده اند که مهد کودکها و کلاسهای مالیخولیائی را آباد نموده و خانوده ها را به تخریب می کشانند. این کودکان آخرالزمان چه می گویند؟ قتل کودکان بدست مادران و نیز قتل والدین بدست کودکان تبدیل به یک پدیدۀ جهانی شده است. این یعنی چه؟ بچه هائی که در رحم مادران خود قطعه قطعه می شوند حامل چه پیامی هستند؟ فرزندان فراری از خانه و مادران فراری از بچه های خود بیانگر چه واقعه ای هستند؟ بخش مهمی از علت ازدواج نکردن نسل جدید نیز مربوط به همین نفرت است. آیا براستی بشر به پایان تاریخ خود رسیده و دیگر میلی به ادامه بقای خود بر روی زمین ندارد؟ هرگز بشری تا این حد مواجه با آق والدین نبوده است. در گذشته فرزندان موجب احیاء و استمرار زناشوئی بودند و اما امروزه نقشی کاملًا معکوس ایفا می کند. چرا؟ بچه های امروز پر هزینه تر و متوقع تر و متکبرتر از بچه های دیروز هستند همانطور که والدین امروز نیز عیاش تر و کافرترند. بچه های امروز رنجورتر و دیوانه تر و جفا کارترند همانطور که والدینشان.
و همواره بچه ها یک نسل جلوترند در همه امور. می توان همه این بدبختی ها وعذابها و جنون و جنایتها را به گردن زمانه و حکومتها و سرنوشت و نهایتاً خدا انداخت و گریخت و خود را تبرئه نمود و همچنان به این تباهی ادامه داد. و نیز می توان بخود آمد و یکبار دگر عقل و فطرت را زنده ساخت و برای مدتی درب تلویزیون را بست و راه نجاتی در فراسوی زمانه یافت. در درون زمانه هیچ نور امیدی نیست.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۱ ص ۷۲

آیا توقّع خوب است یا بد؟

دو نوع توقع وجود دارد: مادی و معنوی توقعات مادی و غریزی اساس روابط بشری است که از خانواده آغاز می شود و تا حکومت ادامه می یابد. و این رابطه تجاری است که هرگاه توقعات منظور در رابطه برآورده نشود آن رابطه مختل شده و بسوی فروپاشی می رود و بلافاصله در ارتباطی دیگر جبران می گردد. زناشوئی هسته مرکزی همه روابط بشری، اساس تاریخی و دائمی روابط تجاری بشر بوده است و لذا شدیدترین توقعات در این رابطه حضور دارد که مطلقا غیر قابل اغماض است. در رابطه زناشوئی حتی عاطفه و محبت و مهرورزی هم با محاسبات تجاری انجام می شود و لذا نوعی توقع مادی محسوب می گردد که چه بسا شدیدتر از مسائل مالی و معیشتی عمل می کند و غیر قابل اغماض تر می باشد. به همین دلیل کسی که محبت نبیند محبت هم نمی کند. لذا توقع عاطفی بمراتب از توقع معیشتی شدیدتر است یعنی تجاری تر است و غیر از این هم نمی تواند باشد زیرا اساس خانواده را تشکیل می دهد. بنابراین معضله عاطفه و محبت در رابطه زناشوئی در قلمرو توقعات معنوی جای نمی گیرد و بسیار بندرت در رابطه زناشوئی و کلًا خانوادگی توقعات معنوی حضور دارد یعنی توقع علم و معرفت و خلوص و حق پرستی. و درهیچ رابطه دیگری هم این نوع توقع ملاک رابطه نیست و سرنوشت رابطه را رقم نمی زند الا در رابطه بین امام و مردم. زیرا رابطه بین امام و مردم فقط بر اساس ایمان و معرفت و اخلاص است زیرا برای امر هدایت است. و چون این توقع ادا نشود امام از میان مردم و پیروانش می رود یعنی رابطه را می گسلد: غیبت ! رابطه ای که دارای توقع معنوی نباشد رابطه ای انسانی و شریف نیست ابزاری است.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۱ ص ۱۱۴

آزادی

یکی از مسائل مهم جهان امروز، مسئله آزادی است. گویی بشر امروز هر چه می کند برای رسیدن به آزادی است. بنابراین بسیار لازم است که ما آزادی را تعریف کنیم. آزادی چیست؟ آزادی یک احساس است که از اعماق دل انسان بر می خیزد و میل به برون افکنی دارد. آزادی قدرتی است که بشر را وا می دارد تا هر آنچه که در درون خود دارد در عالم بیرون به ظهور بکشاند. در واقع آزادی همان ارادۀ به ظهور است. ظهور احساس، ظهور اندیشه، ظهور بیان و ظهور اعمال. و ترمینال نهایی این ظهورها (احساس، اندیشه، بیان) عمل بشر است. هر شرایطی که بشر را در این ظهور، محدود کند ایجاد کننده احساس اسارت است. و اگر همیشه دین برای بشر مفهومی جز اسارت نداشته به این دلیل بوده است که احکام دین همیشه بشر را دعوت به محدود کردن اعمال خود (تقوا و خویشیتن داری) کرده است و همین امر در تضاد با آزادی عملی و اراده به ظهور در بشر است. آزادی یک نیاز ذاتی بشر است زیرا بشر تنها در ظهور احساس و اندیشه و بیان و عمل خود است که احساس وجود می کند و وجود خود را در جهان درک و باور می کند. اما این ظهور در کجا اتفاق می افتد؟ این ظهور در جهان بیرون از فرد که شامل اشیاء، طبیعت و انسانهای دیگر است اتفاق می افتد و همین امر ظهور بشر را در جهان دچار محدودیت می کند زیرا هر آنچه که در جهان وجود دارد دارای موجودیتی است و هر چه این موجودیت فعال تر و زنده تر باشد، اراده به ظهور در مقابل آن محدودتر خواهد شد. بطور مثال آزادی یا اراده به ظهور یک بشر در مقابل یک شیء و طبیعت
و یک موجود زنده و نهایتاً انسان متفاوت خواهد بود. یک شیء به سبب اینکه بی جان است و خود اراده ای برای ظهور بی القوه از خود ندارد کاملًا تسلیم اراده بشر خواهد شد و بشر در قبال آن کاملا خود را آزاد احساس می کند اما چنین آزادی در قبال یک بشر دیگر وجود نخواهد داشت زیرا او نیز دارای ارادۀ به ظهور است و همین امر آزادی را در قبال وی، محدود می کند. بنابراین جهان بیرون به همان اندازه که باعث ایجاد احساس و اندیشه و انگیزه عمل در بشر می شود، میزان آزادی و ظهور و بروز اراده در بشر را محدود می کند و همین حقیقت نشانگر این است که آزادی بیرونی برای بشر دارای حدی است که این حد یا توسط قوانین طبیعی مشخص می شود و یا توسط قوانین فرهنگی و حکومتی که در هر جامعه وجود دارد. بطور مثال تن هر بشری برای ادامه حیات خود دارای قوانینی طبیعی و فیزیولوژی است که همین قوانین، محدود کننده آزادی در قبال نیازهای تن است. مثلًا اگر فردی خوردن خود را تحت این قوانین، محدود نکند مبتلا به بسیاری از بیماریها می شود و این بیماریها شرایط جبری را برای وی پدیید می آورند که او را از همان آزادی ابتدایی نیز محروم می کنند. یا اگر کسی در ارضای غریزۀ جنسی، خود را آزاد بگذارد مبتلا به بسیاری از بیماریهای جنسی و عقیم شدگی خواهد شد که همین امر آزادی را برای وی مبدل به ضد آزادی می کند. و یا اگر فردی بر خلاف قوانین فرهنگی و حکومتی جامعه خود عمل کند و از حدی که توسط این قوانین برای آزادیش در نظر گرفته شده تجاوز کند، مجازات می شود که این مجازات که میتواند زندان باشد او را از همان آزادی داده شده ابتدایی، محروم می کند. بهرحال بشر برای ارضای نیازهای خود نیازمند جهان بیرون است که همین امر وی را مجبور می سازد تا چه بسا علیرغم میل باطنی خود از قوانین طبیعی و اجتماعی حاکم بر تن و جهان بیرون تبعیت کند زیرا اگر چنین نکند و بر آزادی بیرونی خود پافشاری کند این آزادی مبدل به ضد آزادی خواهد شد و اسارتهای نوینی را برایش پدید خوهد آورد زیرا قلمرو این آزادی دنیاست و چون دنیا محدود است پس آزادی دنیوی نیز نمی تواند نامحدود باشد. اگر آزادی بیرونی همان تعین بخشیدن به خواسته ها و امیال و آرزوهاست سالهاست که بشر بواسطه علم و تکنولوژی توانسته است بر بسیاری از این خواسته ها دست یابد اما همین علم و تکنولوژی  در عین اینکه بشر را از بسیاری از اسارتهای دنیوی رهانیده اما خود، نیازها و اسارتهای جدیدی را برای بشر پدید آورده است. بطور مثال کشور آمریکا یکی از کشورهای است که به مردم خود آزادی دنیوی داده است و بواسطه تکنولوژی٬ مردم این کشور توانسته اند از بسیاری از اسارتهای دوران سنت، برهند اما حال٬ مردم این کشور در اسارت تکنولوزی قرار گرفته اند. مثلًا یک امریکایی اگر اتومبیل نداشته باشد احساس نابودی می کند و تمامیت احساس وجود وی وابسته به میزان در امدی است که دارد که به نظر ما این اشد اسارت یک انسان است. انسانی که در اسارت پول قرار گرفته است. پس هر چه انسان در دنیا آزادتر باشد این آزادی مبدل به اسارتهایی می شود که بشکل بیماری، عادات و…… وی را زنجیر می کند. اما آزادی مانند هر معنای دیگری دارای دو وجه است: آزادی درونی و آزادی بیرونی، آزادی باطنی و آزادی ظاهری. اگر آزادی دنیوی تنها در کسب دنیای بیشتر ایجاد می شود آزادی درونی در پرهیز از دنیا، ایجادمی شود. آزادی دنیوی در تضاد با آزادی درونی (باطنی) است. انسان هر چه در دنیا آزادتر باشد آزادی درونی خود را که حاصل تقوا و خویشتن داری است از دست می دهد زیرا آزادی دنیوی انسان را به سمت وابستگیها و اسارتهای و گناهان دنیوی می کشاند و همین امر معنویت را که ایجاد کنندۀ احساس آزادی باطنی است از بشری می ستاند. اگر امروزه بشر بیش از هر زمانی فریاد آزادی سر داده به این دلیل است که بیش از هر زمانی اسیر دنیا شده است و معنا را از دست داده است و همین احساس اسارت درونی است که وی را اینچنین به فریاد کشانیده است. بهرحال پر واضح است که بشر امروز بسیار آزادتر از بشر دیروز، در دنیا زیست می کند اما اینکه چرا امروز بیش از هر زمانی بشر خواهان آزادی است خود گویای حقیقت ذکر شده است. آزادی باطنی و درونی حاصل معناست و آزادی بیرونی حاصل دنیاست. آزادی باطنی بشر را از آزادی دنیوی و بیرونی، بی نیاز می کند اما آزادی بیرونی روز بروز انسان را بیشتر در اسارت دنیا قرار می دهد اسارتی که بشر را وا می دارد تا برای رسیدن به آزادی دنیوی، دنیای بیشتری را برای خود فراهم کند اما متأسفانه هیچگاه این اسارت پایان نمی یابد. زیرا تنها راه رهایی از اسارتهای دنیوی، رو به معنا کردن است نه کسب دنیای بیشتر. احکام دین همیشه انسان را از افسار گسیختگی غرایز نفسانی بر حذر داشته است و بشر را امر به تقوا در پایین تنه (شکم و زیر شکم) کرده است که حاصل چنین تقوایی، آزادی باطنی است آزادی که در بالا تنه (فکر و احساس) اتفاق می افتد. هر چه انسان خود را در پایین تنه آزادتر بگذارد آزادی بالاتنه (فکر و احساس) خود را از دست می دهد و دچار حقارتهای فکری و احساسی می شود. حقارتهایی که به شکل تعصب ات فرقه ایی، نژادی و مذهبی و کینه و بغض قلبی بارز می شود. آزاد اندیشی حاصل آزادی باطنی است. آزادی باطنی به دل انسان وسعت می بخشد وسعتی که حاصل آن محبت به دیگران است. اما انسانهایی که در جسیتجوی آزادی دنیوی یعنی آزادی در پایین تنه خود هستند انسانهایی حقیر و خود خواه و متکبرند که تنها به منافع خود می اندیشند و برای رسیدن به این منافع از هیچ ظلمی فروگذار نمی کنند. اگر امروز نژاد پرستی و خرافات و تعصیات فرقه ای و مذهبی در میان اقوام و ملت ها اینچنین شایع شده به سبب این است که بشر بواسطه تکنولوژی چنان اسیر دنیا گشته است که تمامی معنای خود را از دست داده. اینان همان کسانی هستند که هیچ اعتقاد و اندیشه ایی را بر خلاف خود نمی پذیرند. همه آزاد اندیشان در طول تاریخ انسانهایی مؤمن و با تقوایی بوده اند. شما هیچگاه نمی توانید بشری هرزه و فاسد و دنیا پرست را بیابید که دارای فکری آزاد و قلبی بدون کینه و بغض باشد.
تفکر و عشق و محبت حاصل آزادی باطنی است و آزادی باطنی نیزحاصل تقواست. تعصبات کور و خرافات و کینه و نفرت نیز حاصل آزادی ظاهری و یا دنیوی است: آزادی بالاتنه و آزادی پایین تنه. اگر امروزه ما در کشورهای آزادی چون آمریکا شاهد کشته شدن فرزندان توسط مادران هستیم خود نشانگر این است که چگونه آزادی پایین تنه، قلب را شقی و سیاه می کند تا حدی که مادر را که اسوۀ محبت نسبت به فرزند می باشد به چنین کاری وا می دارد. حال هر کس می تواند آزادی دلخواه خود را انتخاب کند.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۱ ص ۱۲۲

فلسفە سانسور

در عصر جدید عطش فزاینده برای آزادی بیان پا به پای عطش برای سانسور بیان بصورت مهمترین اپیدمی جهانی در آمده و از جمله مسائل محوری سرنوشت افراد و ملل می باشد و خود به تنهایی از علل درجه اول جنگهای داخلی و بین المللی محسوب می شود. فلسفه سانسور به لحاظی همان فلسفه دروغ مصلحتی است که همواره در عرف بشری بخشی از حیا و خویشتن داری خانواده ها نیز محسوب گشته است و تا قلب خانواده ها نیز حکم می راند و تنها امری سیاسی و حکومتی نیست. افلاطون سانسور را یکی از عناصر ذاتی تراژدی می داند. هر چند که منظور افلاطون از تراژدی اساساً شعبه ای از ادبیات می باشد ولی بنظر می رسد در قلمرو واقعیت هم سانسور همواره عنصری ذاتی از شرایط تراژیک است. سانسور می خواهد مانع نابودی شود ولی بطرزی دیالکتیکی آنرا دامن میزند و تشدید میکند چه بصورت خود – سانسوری و چه سانسور عرفی و حکومتی. همان طور که در قلمرو ادبیات تراژیک علت نهایی یک تراژدی، مکتوم است در قلمرو واقعیت هم چنین است و اینست معنای ذاتی سانسور. گویا سانسور یک عنصر ذاتی از واقعیت در قلمرو معرفت است. به همین دلیل هر گاه که سانسوری برداشته می شود و حقایق با صدای بلند بیان می شود نهایتاً حقیقت یک واقعه پنهان تر و اسرارآمیزتر می گردد و در غوغای بیان چه بسا اصل واقعیت فراموش می شود. سانسور یک عنصر ذاتی در قلمرو شناخت منطقی می باشد و سخن معروف مولای رومی دال بر همین امر است که: آنکه را اسرار حق آموختند مُهر کردند و دهانش دوختند. بهرحال بیان انسان در طول تاریخ تدریجاً حریم های سانسور را شکسته است و امروزه از مسائلی سخن میرود که تا چند نسل پیش از گناهان و جرمهای بزرگ و نابخشودنی محسوب می شد حتی در قلمرو عرف و اخلاق و ادب. پیشرفت علوم از جمله عوامل درجه اول در شکست سانسور بوده است و ذاتاً تکنولوژی به معنای برون افکنی و آشکار سازی دارای قدرتی ضد سانسور است هم در بیان و هم در کردار. این قدرت در قلمرو ارتباطات ماهواره ای و رایانه ای و اینترنتی به غایت خود به فعل می آید. امروزه حتی سازمانها اطلاعاتی و جاسوسی هم هر چند سال یکبار اسناد جرم و جنایات خود را مفتخرانه منتشر می کنند. همجنس گرایان و تبهکاران بصورت احزاب رسمی فعالیت می کنند و ابرقدرتها دیگر نیازی به پنهان داشتن منویات و برنامه های خود ندارند. به لحاظی کل تاریخ بشر جریان فائق آمدن بر سانسور و عرصه تدریجی برون افکنی نفس است و این در منطق دینی و قرآنی همان واقعه قیامت است که به ارادۀ پروردگار می باشد و کسی را یارای ممانعت از آن نیست. و غایت این برون افکنی همانا ظهور جمال پروردگار و واقعه لقاالله در قیامت کبری می باشد که غایت نابودی سانسور است که به معنای نابودی خویشتن داری و تقوا نیز می باشد. این غایت دیالکتیک در قلمرو معرفت دینی است که عارفان بزرگ از بانیان نخستین آن در عرصه ماقبل از مدرنیزم و تکنولوژیزم محسوب می شوند و گویی تدوین کنندگان پیشاپیش قیامت بوده اند. این برون افکنی و عریانی حقایق خود هم مولد یک تراژدی است و هم مولد سانسورهایی بغایت مخوفتر و پیچیده تر. ویروس های کامپیوتر یکی از این علائم سانسور برخاسته از برون افکنی محسیوب می شوند. این خود – براندازی ذاتی تکنولوژی ارتباطات محسوب می شوند. این خود – براندازی ذاتی تکنولوژی ارتباطات است که بیانگر آزادی ضد آزادی از بطن ارتباطات می باشد و سانسور ضد سانسور.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۱ ص ۱۲۴

تلویزیون یا گوسالۀ سامری خانگي

هنگامی که از تلویزیون سخن می گوییم تنها از یکی از اشیاء خانه سخن نمی گوئیم چون تلویزیون و نقش آن در زندگی ما هیچ شباهتی به دیگر اشیاء خانه ندارد. دورانی تلویزیون را جعبه جادوئی می نامیدند این عنوان بدون شک بر واقعیتی استوار است زیرا هنگامی که به تأثیر آن بر زندگی خود نگاه می کنیم به چیزی کمتر از جعبه جاودئی نمی توانیم اعتراف کنیم. کمی به زندگی خود بنگرید: اینکه چه می خورید، چه می پوشید، چگونه حرف می زنید، چگونه راه می روید، خانه تان را چگونه تزیین کرده اید، برای آینده تان چه آرزوهایی دارید، حتی اینکه چگونه می اندیشید و چگونه احساس می کنید و… آیا می توانید به صراحت و یقین بگوئید که هیچکدام از این موارد از تلویزیون نشأت نگرفته است؟ اما اگر کمی شهامت و صداقت داشته باشید این اعتراف تلخ را خواهید کرد که حتی اندیشه و احساس شما برداشت شده از آن چیزی است که در تلویزیون نمایش داده می شود؟ آیا اینطور نیست؟ آنچه که باعث شده تلویزیون این چنین نقش مؤثری در زندگی بشر امروز بازی کند بی هویتی بر خاسته از بی ایمانی وی است. به هر حال بشر برای زندگی کردن همیشه نیازمند به الگوست در گذشته این الگو همان شاهان و یا مردان و زنان مؤمن تاریخ بوده اند که سر گذشتشان سینه به سینه نقل می شد. اما حال این رسانه های عمومی هستند که با ایجاد الگوهای متفاوت برای مردم هویت سازی می کنند. تمامی سیاستمداران بزرگ جهان این را میدانند که چگونه باید از طریق وسایل ارتباط جمعی مانند رادیو، تلویزیون، سینما، ماهواره، اینترنت و… افکار و ایده آلهای خود را بر مردم وارد سازند و به همین دلیل است که امروزه در هر حکومتی سرمایه کلانی از دولت خرج رسانه عمومی می شود و بدینگونه برای بشر هویت سازی میکنند و براحتی می توانند هر فردی که می خواهند بواسطه تبلیغات تبدیل به بتی برای پرستش کنند. اگر در گذشته برای از میان بردن سنتها و باورهای دیرین یک جامعه باید زمانی طولانی صرف می شد و هزینه کلانی خرج میشد امروزه کافی است تلویزیون را وارد آن جامعه کرد، می بینید براحتی تمامی این سنت ها و اعتقادات از میان می رود و فرهنگ جدیدی بر اساس آموخته های این رسانه ها وارد آن جامعه می گردد. شاید بتوان به جرأت گفت که تمام آنچه که مدرنیته نامیده می شود تماماً بر اساس همین رسانه های عمومی استوار گشته است و اگر امروز سخن از جهانی شدن است، این جهانی شدن تنها بوسیله همین وسایل ارتباط جمعی ممکن می شود که باعث شده تمام بشریت در هر نقطه ای از روی کره زمین تبدیل به انسانهای تکراری با طرز پوشش و گویش و خورد و خوراک و… یکسان شوند. و بدون شک هدایت چنین انسانهای مشابه ای کار ساده ای است. و از میان تمامی این رسانه های عمومی تلویزیون به نسبت عمومی تر بودنش نقش مؤثرتری را در جامعه ایفا میکند. بطور کلی برنامه های تلویزیون بر سه دسته است: اطلاع رسانی، آموزش و سرگرمی. که برای عموم مردم برنامه های سرگرم کننده بیشترین جذابیت تلویزیون را سبب می شود که این برنامه ها شامل سریالهای تلویزیونی، فیلمهای سینمایی، طنزها و…. می باشد. و همین برنامه هاست که بیشترین تأثیر را یر روی مردم می گذارد. جذابیتی که تماماً بر دروغ استوار است زیرا همیشه واقعیت و حقیقت تلخ است به همین دلیل دروغ برای بشر اینچنین جذاب می باشد زیرا بواسطه آن می تواند از بسیاری از حقایق تلخ زندگیش بگریزد. امروزه بشر توانسته است با ساختن فیلم های دروغین و واقعی جلوه دادن آن، تمامی زشتیهای نفس خود را زیبا سازد. هنگامی که در سریالی شاهدیم که چگونه از یک بشر دروغگو و تبهکار، تصویری زیبا ارائه می دهند دیگر نمی توانیم دروغ را زشت بیابیم. اگر شیطان رسالت دارد که تمامی زشتیها را برای بشر زیبا جلوه دهد و بدینگونه بشر را به اعمال زشت وا دارد باید به جرأت بگوئیم که امروزه سینما و بخصوص بخش سریال سازی تلویزیون چنین رسالتی را بر عهده دارند. کافی است کمی به این سریالها و فیلم ها دقت کنیم در خواهیم یافت که چگونه زشتی به زیبایی مبدل می شود و قباحت تمامی اعمال زشت برای بیننده از میان میرود. و یا با به طنز کشانیدن گویش و اعمال و رفتارهای غلط و خطای روزمره چگونه زشتی این اعمال از میان می رود و برای مردم امری عادی و موجه میگردد؟ ظاهراً بهترین بخش تلاش رادیو و تلویزیون، ساختن فیلم ها و سریالهایی است که با برداشت از زندگی واقعی مردم پندهایی دینی به آنان می دهد و آنان را امر به معروف و نهی از منکر می کند و سعی دارد انسانیت، محبت و یاری به دیگری و گذشت را به مردم آموزش دهد. اما سوال این است که چگونه دروغ می تواند صداقت را آموزش دهد؟ بطور مثال هنرپیشه ای که در فیلم نقش یک قدیس و انسان نیکوکار را بازی میکند در واقعیت زندگیش٬ بشری دروغگو و هرزه و تبهکار است و یا خانم هنرپیشه ای که در مقابل دوربین کاملًا محجبه است و قرار است نقش یک زن پاک و با ایمان را بازی کند در واقعیت زندگیش نه حجابی دارد نه پاکی. و حال قرار است که وی با حجابی که بر سر نهاده کل جامعه زنان را به حجاب تشویق کند. آیا چنین چیزی ممکن است؟ که اگر ممکن باشد پس دجالها بر حقند و انبیای الهی دارای رسالتی بیهوده بودند زیرا تمامی این دجالها ظاهری زیبا دارند. شاید بگویید که اکثر مردم از واقعیت زندگی این هنرپیشه ها اطلاعی ندارند و او را همانگونه که در فیلم ظاهر می شود باور میکنند حتی اگر هم چنین باشد باید پرسید که چگونه دروغ می تواند مروج راستی باشد؟
یک انسان به میزانی میتواند دیگری را به راستی و پاکی هدایت کند که خود پاک و راست باشد. این اساسی ترین دروغ تمامی این سریالهای پند آمیز است اما دروغ دیگری که در این فیلم ها وجود دارد تناقض های آن است که در هر یک از شخصیت های فیلم وجود دارد بطور مثال دزدی که عاشق می شود و همین عشق وی را وادار به دزدی می کند و یا عاشقی که جنایتکار می شود و یا تبهکاری که به ناگاه در جایی ایثارگر می شود. اما حقیقت این است که هیچگاه یک دزد عاشق نمیشود و آنچه که او عشق می نامد تماماً هوسبازی است و یا اینکه هیچگاه یک عاشق، جنایتکار نمی شود و هیچ تبهکاری حتی اگر هم بخواهد نمی تواند ایثارگر باشد. آنچه که در این فیلمها آموزش داده می شود معجونی از دروغ و توهم و خیالات است که به عنوان واقعیت و حقیقت بخورد مردم داده می شود. شیطان شناسی در قرآن به ما می آموزد که شیطنت و مسیر گمراهی بشر چیزی جز زیبا سازی زشتی ها نیست و این رسالتی است که امروزه بر دوش سریالهای تلویزیونی نهاده شده است و شیطنت را محقق می سازد و ثابت می کند که آدمی در آن واحد می تواند هم زناکار، تبهکار، دزد و جنایتکار باشد و هم عاشق و ایثارگر و مؤمن و… باشد و این همان دجالیت است که همچون گوساله سامری بواسط تلویزیون پرستیده می شود. این گوساله ای که مولد همه نوع صداهاست و در بهترین جای خانه همچون سلطانی بر کل اهالی اش فرمانروایی می کند.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۱ ص ۱۲۸

جنون روابط عمومي

امروزه یکی از سرمایه های واجب و سرنوشت ساز هر فردی همانا میزان و تعداد روابط عمومی او در جامعه محسوب می شود. هر کس که تعداد آشنایان بیشتری داشته باشد موفقتر بحساب می آید و این از اساس فرهنگی نظام امپریالیزم جهانی است که تبدیل به هویت افراد بشری شده است. مکتب اصالت سود دهی است. در اینجا انسانها هر یک همچون کالائی محسوب می شوند که بر روی آن سرمایه گذاری می شود. در این قلمرو برای انتخاب رابطه هیچ ملاکی وجود ندارد همانطور که فرق نمی کند که آدمی پول را از کجا کسب کند زیرا پول، پول است. لذا در روابط اجتماعی مدرن مطلقاً انتخابی وجود ندارد البته آن روابطی که در آمدزاترند ارجحیت دارند. روابط اجتماعی مدرن هر چند که هدفی جز در آمدزائی ندارد ولی برای حفظ این درآمد هم نیازمند حراست پشتیبانی است و لذا این روابط اجتماعی به نوعی نقش بیمه را هم ایفا می کنند. یعنی آدمی هر چه که روابط بیشتری داشته باشد بیمه تر است. اینست که می بینیم در لیست روابط عمومی هر کسی در دفتر تلفن هر آدمی پیدا می شود هر چند که ممکن است در تمام عمر با بسیاری از این آدمها تماس هم گرفته نشود در این لیست حتی شماره تلفن دشمنان هم وجود دارد: فامیل، آشنایان، همکاران، آشنای فامیل٬ همکاران آشنایان، فامیل همکاران، رمال، دزد، جیب بر، قاچاقچی، پزشک، جن گیر، تبهکاران، زناکاران، فواحش، پلیس، اطلاعات، رسانه ها، همسایه های قدیم و جدید و حتی لیست کسانی که یک روزی با آنها تصادف کرده ای و یا در گیر شده ای و…. . هر چه تعداد افراد این لیست بیشتر باشد احساس امنیت و قدرت بیشتری پدید می آید. آدمی بمیزانی که خود در درونش تهی و از خود بیگانه است و حتی یک نفر که دوستش بدارد موجود نیست نیازمند روابط عمومی بیشتری به لحاظ تعداد می شود و هر شب و روز بی هیچ کار خاصی به چند نفر از این لیست تماس می گیرد تا مطمئن شود که وجود دارد: من شماره تلفن خیلی ها را دارم پس هستم و از این گذشته این روابط عمومی ناهمگون و متناقض که همچون آشی است که در آن هر چیزی پیدا می شود خاصیت دیگری هم دارد و آن تجارت و اشتغال و سیاست است که حاصل خبرچینی و دو بهم زنی بین این همه آدم است. بقول معروف تفرقه افکندن و اخبار راست و دروغ جابجا نمودن و حکومت کردن. البته این یک حکومت مالیخولیائی و توهمی است و فرد بتدریج رسوا و منفور همگان می شود و به جنون می افتد. از ویژگی این نوع روابط عمومی چاپلوسی است. این نوع آدمها بخصوص بین آدمهائی که اختلاف دارند بیشترین پرسه را می زنند و با اختلاف افکنی بین آنان برای خود کسب هویت می کنند و متوجه نیستند که همه این آدمهای رنگارنگ و مخالف تمام وجودش را تسخیر کرده اند و در درون او مشغول جدال و جنگ هستند و وجودش به غارت می رود و تباه می گردد. هویت این آدمها بطور مستقیم برخاسته از تجارت کلام است که با مکر و شیطنت تدارک می شود. آدمفروشی کل هویت آنها را تشکیل می دهد. کار این آدم فقط خرید و فروش احوال و افکار و کردار و شرایط و مسائل دیگران است. یکی از ترفندهای او اختلاف افکندن و سپس مصالحه نمودن بین افراد است. تنها شغلی که واقعاً برای این نوع آدمها ذاتی است تجسس و کسب اخبار برای اداره اطلاعات است هر چند که اداره اطلاعات بواسطه استفاده کمابیش مجانی از این آدمها دچار گمراهی می شود و بازیچه می گردد و نهایتاً بواسطه لطماتی که به مأموران این اداره وارد شده از وی انتقام می ستانند و شدیداً تنبیه اش می کنند و نیز رسوای همگان می شود. و این آخر عاقبت این هویت در جامعه است که امروزه در سراسر جهان بسرعت در حال رشد می باشد و تبدیل به یک هویت جهانی می شود و نهایتاً در بازی با مراکز اطلاعاتی ساقط و هلاک و رسوا شده و به پوچی خود مبتلا می گردد و منفور همه آن روابطی می شود که تمام عمرش را صرف آن نموده بود.
در قرآن کریم تجسس و خبرچینی از احوال خصوصی مردم از جمله گناهان بزرگ است که مختص کافران ریاکار می باشد.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۱ ص ۱۳۲

جلوه بر منبر و آن کار دگر

آدمی همواره ظاهرش باید زیباتر از باطنش باشد همانطور که رسول اکرم (ص) می فرماید که بهرحال تظاهر به دین بهتر است از تظاهر به کفر. این لزوماً ریاکاری نیست زیرا ریا به قصد مردم فریبی است. این خویشتن داری است. آدمی اگر در ملاء عام باد معده را رها کند و دفع مزاج کند دال بر صدق نیست بلکه دال بر توحش و بی حرمتی به دیگران است هر چند که در مکتب لیبرالیزم این وضع را صداقت می نامند تا تقدیس وقاحت باشد. همواره باطن و خفای آدمی زشت تر از ظواهر اوست و باید باشد. فریبکاری بر منبر به قصد اغفال مردم البته امری دگر است و عاقلان این تفاوت را در می یابند. بهرحال ریاکاری رسوا می شود پس جای نگرانی نیست. هر اصلاحی از ظاهر آغاز می شود زیرا دست آدمی به دلش نمرسد. تحول باطنی اجر جهاد در اعمال بیرونی است اگر به قصد اصلاح باشد و نه فریب دیگران. تظاهر به نیکی چندین معنا دارد: یکی اینکه انسان، نیکی را دوست می دارد و از بدی هم بدش می آید. دوم اینکه انسان به دیگران احترام می گذارد. سوم اینکه انسان تلاش می کند تا بهتر باشد و این دلیل رشد است. علی (ع) می فرماید: «ببین که چه می گوید مبین که چه کسی می گوید». اینکه چون فلانی که بر منبر آن سخنان نیکو را می گوید دزد است پس نتیجه می گیریم که آن سخن دروغ است ولی دزدی راست است دال بر این امر است که آدمی همواره در جستجوی توجیه تبهکاری خویشتن است. ناحق بودن چنین برداشتی واضح است زیرا اگر فلانی کذاب و ناحق است پس همه کردارش دروغ است هم سخنش و هم عملش. چرا باید از دیگران فقط نادرستی ها را بگیریم، چرا درستی ها را نگیریم؟ هنر در اینست که آدمی از آدمهائی نادرست درس درستی بگیرد. اگر فلان کس که حکومتی هم هست آدم دزدی است ما باید با دزدی نکردن خود او را رسوا کنیم نه اینکه با دزدی کردن او را تأئید نمائیم. اگر حکومت بد است ما با بدی خود آنرا بدتر و محکمتر می سازیم. سخن نیکو حداقل نیکوکاری بشر است اگر همان هم برافتد نیکی از یاد می رود. در جامعه ای که امر به معروف و نهی از منکر برافتد آن جامعه بر می افتد و تبهکاری عرف می شود و آنگاه جز یک عذاب عظیم آسمانی مشکل گشا نخواهد بود همچون سرنوشت قوم لوط و عاد و ثمود. موجودیت هر خانه و جامعه ای حداقلش منوط بر تظاهر به نیکوکاری است. در جائی که این حداقل هم برافتد آن خاندان بر می افتد.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۱ ص ۱۵۶

فلسفۀ اعتیاد

گریز از آنچه که هست و پناه بردن به آنچه که باید باشد: تصور می کنم تمامی راز اعتیاد در همین جمله خلاصه می شود. همیشه آنچه که هست تلخ و آنچه که باید باشد شیرین است و بشر تمامی تلاشش را در طول زندگی می کند تا به آنچه که باید باشد برسد ولی هیچگاه موفق نمی شود و همین شکست او را به سمت اعتیاد می کشاند. اعتیاد حاصل گریز از واقعیت است و هر چه واقعیت یعنی «هستی» زشت تر باشد تمایل بشر به اعتیاد بیشتر می شود. هر بشری از ابتدای زندگی خود، آرزویی را در سر می پروراند. آرزوی بهشتی که باید آن را برای خود بسازد و هر چه در این رسیدن ناموفق تر باشد تمایل او به گریز بیشتر می شود که این گریز همان «خود فراموشی» است. بنابراین اگر بخواهیم بپرسیم چه کسانی به دام اعتیاد می افتند، کسانی که از «خود» بسیار توقع دارند یا کسانی که برای «خود» آرزوهای بزرگی دارند و هیچگاه به واقعیت زندگی خود، بسنده نمی کنند و آن را در شأن خود نمی یابند. اما آیا توقع داشتن از «خود» بد است؟ هر بشری به میزانی که از «خود» توقع دارد برای برآورده کردن توقعاتش، تلاش می کند. شاید تفاوت بشر با سایر حیوانات در همین امر است که بشر هیچگاه به آنچه که بود بسنده نکرد و همیشیه در آرزوی بهتر شدن بود و همین امر موجبات پیشرفت و رشد بشر را فراهم کرد که چنین آرزوئی، نشأت گرفته از غرور نهاده شده در بشر بعنوان اشرف مخلوقات است. غروری که به بشر اجازه نمی دهد که به «هستی» خود بسنده کند و او را به سمت «بایستی» ها می کشاند. بایستی هایی که بشکل آرزو و آرمان در بشر آشکار می شود و همین غرور است که بشر را مبدل به ناراضی ترین مخلوق خداوند کرده است. و در عین حال همین غرور، انسان را در مقابل شکستها ، شکننده کرده است. تمامی هم و غم بشر در طول زندگی این است که برتری خود را به دیگران ا ثبات کند و حال هنگامی که او در زندگی شکست می خورد و در آرزویی ناکام می شود دو راه پیش روی دارد: اگر خود را عامل شکست بداند تمامی برتری و غرور از میان میرود و پوچ می شود اما اگر خود را عامل شکست نداند، می تواند همچنان غرورش را برای خود حفظ کند. اما تمامی عقل و شعور و وجدانش به او می گویند که «خود» عامل این شکست است. و او برای حفظ غرورش چاره ای ندارد تا عقل و وجدان خود را خاموش کند که در این صورت است که او میتواند شکست خود را به گردن دیگران (جامعه، حکومت ، خانواده، فرهنگ، اقتصاد و.) بیاندازد و اینجاست که مواد مخدر و اعتیادآور از هر دست چه طبیعی و چه شیمیایی، کاربرد پیدا می کنند. پس تمامی مواد اعتیادآور به بشر توانایی خود فریبی می دهند یعنی توان فرار از حقیقت.
بنابر این می توان گفت اعتیاد نتیجه غرور بشر و گریز از مسئولیت وی در قبال شکستهای زندگیش می باشد. اما هر شکستی، بشر را به سمت اعتیاد نمی برد. تمامی تلاش های بشر در طول زندگی برای دست یافتن به احساس وجود است و هر کس احساس وجود را در چیزی و در جایی جستجو می کند: عده ای در دنیا و عده ای در معنا. احساس وجود یک معناست معنایی که اگر بخواهیم از آن بیان عامیانه ایی داشته باشیم باید آن را میزان محبوبیت هر فردی در جامعه بدانیم. هر بشری به میزان محبوبیت خود در میان اطرافیان و جامعه خود است که می تواند وجود خود را بعنوان بشری منحصر بفرد درک و باور کند. زیرا در میزان محبوبیت است که هر بشری بین بود و نبود خود تفاوت احساس می کند که همین تفاوت، وجود بخش است. تفاوت بین بود و نبود همان تفاوت بین هستی و نیستی است. هر بشری در تمایز خود از دیگران و ا ثبات ضرورت وجود خود است که میتواند بین «بود» و «نبود» خود تفاوتی قائل شود. و احساس خوشبختی و موفقیت همان احساس ضرورت در «بودن» است و احساس بدبختی و ناکامی حاصل عدم این ضرورت. و اینجاست که مواد مخدر بعنوان تنها راه فراموشی، تبدیل به نیازی واجب می گردد. بطور مثال هر مردی به میزانی که وجود خود را برای خانواده اش بعنوان نان آور امری ضروری بداند و به این باور برسد که بدون وجود او، خانواده اش توان ارتزاق ندارند تا حدودی توانسته به این احساس وجود دست یابد و یا زنی که وجود خود را برای همسر و فرزندانش ضروری بیابد و به این باور برسد که همسر و فرزندانش بدون وجود او قادر به زندگی نمی باشند تا حدودی به این احساس وجود دست یافته است. بنابراین احساس وجود امری برخاسته از روابط بین انسانهاست. هر بشری در هر مقامی که باشد: پدر، مادر، فرزند، عاشق، معشوق، رئیس، مرئوس و… هر چه بیشتر به این باور برسد که وجودش در آن مقام امری ضروری است و هیچکس نمیتواند جایگزین وی شود و به قولی بی همگان بسر شود اما بدون او بسر نمی شود موجودیت خود را بیشتر باور می کند و اما هیچ چه وجود خود را عامتر بیابد و اینکه اگر او نباشد جانشین های زیادی به جای او خواهند بود، اینجاست که احساس وجود تبدیل به احساس نابودی می شود. اگر امروزه مواد مخدر چنین گسترش روز افزونی یافته است به این سبب است که هر فردی خیلی زود به این حقیقت تلخ می رسد که وجود او هیچ ضرورتی برای اطرافیانش ندارد. اگر او نباشد افراد زیادی جای خالی او را پر خواهند کرد. در گذشته هر مردی وجود خود را برای خانواده اش یک ضرورت می یافت اما امروزه هر مردی بسرعت این حقیقت تلخ را در میابد که وجود خود او برای خانوده اش هیچ اهمیتی ندارد و تنها اهمیت او میزان پولی است که به خانه می آورد پس هر کسی که تأمین کننده این پول باشد براحتی جانشین او خواهد شد و یا هر زنی خیلی زود به این حقیقت تلخ می رسد که وجودش بعنوان معشوق برای مردش ضروری نیست و هر زنی بسرعت جانشین او برای مردش خواهد شد و حتی برای فرزندانش نیز وجود او ضرورتی ندارد و همه خیلی زود او را فراموش می کنند. اگر هر کدام از ما به تلاشهای روزمرۀ خود کمی دقت کنیم این واقعیت را درمی یابیم که چگونه هر تلاشی در هر بابی تنها برای ا ثبات ضرورت وجودمان می باشد و اینکه بدون ما هیچ کاری پیش نمی رود اما گاه وقایعی برای هر کدام از ما اتفاق می افتد که به دروغ بودن این امر پی می بریم و در می یابیم که بدون وجود ما نیز دنیا در حال گذر است، چه ما باشیم و چه نباشیم. اما میزان ضرورت وجود همان میزان دریافت محبت از دیگران است. و آنچه که بشر را به سمت اعتیاد می کشاند، دیدن این حقیقت تلخ است که هیچکس او را دوست ندارد. و حال که بین «بود»و «نبود» او تفاوتی وجود ندارد چاره ایی نیست جز اینکه این «بودن» را با مواد مخدر از میان ببرد و شر خود را از همه کم کند. در واقع اعتیاد یک خود کشی تدریجی است. اما اینکه چرا این دوران عصر مواد مخدر و خود فراموشی است به این سبب است که بواسطه صنعت بسیاری از نیازهای تاریخی بشر اجابت شد و صنعت جانشین یاری انسانها به یکدیگر شد و همین بی نیازی باعث شد که فقدان محبت، آشکار شود و انسان مواجه با احساس نابودی در خود گردد در واقع تکنولوژی باعث شد که بی محبتی بشر آشکار شود نه اینکه ایجاد شود. زیرا در طی هزاران سال انسان عصر سنت، بستگی های معیشتی و دریوزه گیهای حاصل از آن را تعبیر به محبت مینمود ولی اینک نیازی به چنین نمایشاتی عاشقانه ندارد. تکنولوژی شرایطی را ایجاد کرد تا امکان رابطه ای دوستانه در ورای نیازهای مادی پدید آید تا معلوم شود چه کسی براستی اهل محبت است یا اهل تجارت قلوب. بنابراین تلاش برای محبت و دوست داشتن کاملًا قلبی، تنها راه پیشگیری و درمان اعتیاد است انسان همیشه تلاش کرده با دریوزگی و دوستی های ریایی، فقدان محبت را جبران کند و این تلاش مذبوحانه اساس عاطفی گرایش به تخدیر است. و از طرفی دیگر میدانیم که آدمی به خودی خود در هر شرایطی، از خودش راضی است و «هستی» نقد او همان «بایستی» اوست ولی آنچه که بین «هستی» و «بایستی» فاصله و بلکه تضاد می اندازد نگاه دیگران است. و اما آنچه که این نگاه را برای فرد تبدیل به انگیزۀ شخصی می سازد و خود او را نیز با «هستی» نقدش به تضاد می کشاند ارادۀ به محبوبیت برتر است که مولد احساس وجودی شدیدتر است: احساس وجود قلبی! و همین امر وجه تمایز انسان و حیوان است و بدینگونه است که برای انسان، «بودن» بخودی خود کفایت نمی کند الا اینکه توانسته باشد با خدای خودش ارتباط یافته و در نزد او محبوب شده باشد یعنی اولیای خدا که از نگاه مردمان بی نیازند. بنابر این بعنوان یک دستورالعمل باطنی برای ترک اعتیاد و یا پیشگیری از آن باید گفت که انسان به میزانی که برای جلب رضایت و محبت خداوند و یا اولیای او تلاش می کند این تلاش اگر هم به شکست انجامد هرگز «هستی» او را در هم نمی شکند و بلکه موجب معنویت خالصتر می گردد. به بیان دیگر تلاش از قلمرو «هستی» نقد به «بایستی» ها اگر بر اساس تقوا و احکام فطرت و وجدان باشد هرگز فرد را به بطالت نمی اندازد تا برای فرار از آن به قصد خود فراموشی روی به اعتیاد آورد.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۱ ص ۱۷۴

تنها راه و روش پیشگیری از اعتیاد

پرهیز از روابط نامشروع جنسی.
ازدواج را برنامه درجه او ل زندگی قراردادن.
القای ولایت شوهر بر زن و پذیرش ولایت از جانب زن.
ایجاد رابطه صمیمی و صادقانه در میان اهالی خانه.
متوقف ساختن تبلیغات علم پرستی و مدرک گرائی از جانب حکومت .
متوقف ساختن تبلیغات رفاه پرستی در رسانه ها.
متوقف ساختن پروژه های اقتصاد محوری در کشور.
متوقف ساختن اکراه و اجبار در دین و نفاق عقیدتی از جانب دولت.
متوقف کردن فرهنگ بچه سالاری در خانواده ها.
پیشگیری از تجویز داروهای مسکن و روان گردان توسط نظام پزشکی کشور.
متوقف ساختن القاعات کاذب عرفانی از طریق رسانه ملی.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۱ ص ۱۹۲

افسردگي (بیماری عصر مدرنیزم)

در هیچ دوره ای از تاریخ همچون عصر جدید، بشر بازی، و عیاشی نکرده است و تا این حد شکم و زیرشکمش سیر نبوده و نرقصیده است. و با اینحال بشر مدرن، افسرده ترین بشر تاریخ است و لذا بخش عظیمی از برنامه های فردی و حکومتی در جهت سرحال آوردن و شاد نمودن مردمان است و بودجه های کلانی به این امر اختصاص یافته و هر روزی یک عیش جدید و داروی نشاط آور جدیدی به بازار می آید ولی گویا فقط افسردگی را حادتر و پیچیده تر می سازد. اینهمه گرایشات تخدیری و تحریکی و بزهکاریها نیز درخدمت به عیش آوردن بشر است و بخش عمده ای از مفاسد و بحرانها نیز محصول این تلاش مذبوحانه است. گوئی کسی نمی داند که نشاط و امید و حیات امری قلبی و روحانی است و با این القاعات بیرونی اتفاقی نمی افتد الا اینکه دل آدمی، مأیوس تر می شود و عقده هایش شدیدتر می گردد. هر عضوی از وجود انسان غذائی دارد و دل نیز غذای خاص خود را دارد و غذای دل محبت است. و لذا افسردگی معلول فقدان محبت است و دل انسانها در قحطی بسر می برد تا آنجا که می میرد و خودکشی های رنگارنگ آغاز می گردد. و کانون محبت خانواده است که در قحطی محبت بسر می برد و لذا آدمها همه از خانه بیزارند و در خیابان به جستجوی محبت هستند. واقعیت اینست که آدمها از چشم خودشان افتاده اند وهیچکس حتی قادر نیست که خودش را دوست بدارد زیرا براستی هم موجودی دوست داشتنی نیست وگرنه آدمی ذاتاً خودپرست است. پس آنقدر زشت شده که حتی ذاتش هم به او پشت نموده است. پس از دیگران توقعی نمی تواند بود. دلی که از خدا بیگانه شده باشد از کانون محبت بیگانه است. و آنچه که قلوب ما را از این کانون دور ساخته افکار متکبرانه و پلید ماست و اعمال زشت ما که محصول طبیعی افکار ماست. تکبر و غرور حاصل از رفاه و تکنولوژیها و مالکیت ها و مدارک و ادعاهای جعلی و آموزه های توخالی و دهان پرکن، قلوب ما را شقی و سنگ کرده است. تلویزیون و ماهواره و اینترنیت و تبلیغیات، لحظه ای بما مجال توجه به دلمان را نمی دهد تا حالی هم از خودمان بپرسیم. و بناگاه احساس می کنیم که دیگر چیزی در ما نیست و آن نور زندگی است. و آنگاه بجای بازگشتن بخود و اصلاح افکار و امیال و اعمال خود روی به متافیزیک و دعا و نماز و مدیتیشن و جن و روح و هیپنوتیزم و …. می آوریم که بیگانگیها و دیوانگیهای مضاعفند. نماز و دعا برای دلی که مرده مثل فاتحه خواندن بر اهل قبور است. بجای اینکه از راه آمده بازگردیم به تزئین و آرایش مرده می پردازیم و یا به جستجوی مقصرها می پردازیم که چه کسانی موجب مرگ روح ما شده اند و البته الا خودمان. آری اینک که همه امکانات خوشبخت بودن فراهم است اصولًا کسی وجود ندارد که بخواهد خوشبخت شود زیرا کل دل و جان و روح ما خرج امکانات شده است. اینک فقط اتوموبیل و موبایل و کامپیوتر و تلویزیون و آپارتمان ما خوشبخت هستند و لباسهای ما. ولی در داخل این فضا دیگر کسی نیست. انسان تبدیل به اشیاء شده است و این یعنی مدرنیزم! یاد آن بیماری افتادم که یک ملاک بزرگ بود و بیماریش این بود که هر چند وقت یکبار کل وسائل زندگیش را جمع می کرد و آتش می زد و با این روش می توانست ادامه زندگی دهد. جز من کسی او را درک نمی کرد.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۱ ص ۲۰۲

ام المسائل بهداشت و درمان مدرن

مهمترین مسئله پیش روی علوم بهداشتی و درمانی در عصر جدید کاهش و انهدام سیسیتم ایمیونولوژی بدن انسان است که منشأ پیدایش امراض مسری لاعلاج مثل آنفولانزاها، هپاتیت ها، ایدز، ایبولار و امثالهم می باشد. این مسئله از قدیم تاکنون منشأ اصلی بیماریهای لاعالج بوده است و حتی بیماریهای ساده تر و علاج پذیر. امروزه بتدریج در جریان تشخیص پزشکی همه امراض به منشأ ویروس باز می گردند که در مرحله نخست برخی از اعضاء و جوارح را دچار مشکل ایمنی می کند و سپس این انهدام سیستم ایمیونولوژی (ایمنی شناسی) به کل بدن سرایت می کند و در واقع نهایتاً سلولها دچار این انهدام می شوند. یعنی این انهدام، ذاتی می شود. بزرگترین مسئله تمدن مدرن در همه عرصه ها چیزی جز بحران ایمنی نیست. مسئله ضریب ایمنی حرف اول و آخر در کل این تمدن است. یعنی هز ایده و عمل و برنامه ریزی و نظام علمی و اقتصادی و سیاسی و درمانی و فرهنگی از امنیت برخوردار نیست و هر پارامتر افزایش یا کنترل ایمنی مولد یک ویروس فیزیکی یا متافیزیکی ضد ایمنی است، مثل مسئله ویروس کامپیوتری که هر ضد ویروس منشأ یک ویروس نامرئی تر و مهلکتر می شود. همین مسئله در نظام واکسن ها در دانش پزشکی رخ نموده است و نیز در عرصه سیاست و اقتصاد و فرهنگ و تسلیحات و نظام امنیت سیاسی حکومتها و ابرقدرتها. و این دال بر انحطاط و انهدام ایمان بشر مدرن است. ایمان بمعنای روح امنیت
در انسان. انسان مدرن بمیزانی که برای سعادت و بقای خود متوسل به غیر خود (خدا) می شود ایمنی اش در خطر قرار می گیرد. در واقع ذات مدرنیزم و تکنولوکیزم بر اصالت ناامنی و کفر استوار است.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۱ ص ۲۰۲

ناجي موعود کیست؟

طبق روایات شیعی حضرت مهدی (ع) پس از ظهور و برقراری حکومت واحد جهانی گوئی بعد از چهل و یا هفتاد سال بدست یک زن ریش دار (زن مردوار – یک فمنیست) به قتل می رسد و کلّ بشریت در اندوه و یأس غرق شده و گروه گروه خودکشی می کنند تا نسل بشر می افتد. با این تعبیر پس آیا اینهمه انتظار سده ها و هزاره ها فقط برای حدود نیم قرن یا حتیّ بیشتر چه ارزشی دارد. و بعلاوه بشریت ماقبل از ظهور ایشان که محروم بوده است چه گناهی کرده و نیز بشریت بعد از کشته شدن ایشان چه تقصیری دارد که باید نابود شود. از این دیدگاه کلّ فلسفه و ارزش ظهور ناجی موعود که کلّ بشریت قرنها و هزاره ها در انتظار و امید او بوده علناً امری مهمل و کودکانه می آید. بهرحال اگر هم کشته نشود بالاخره عمری محدود دارد و لذا حکومت او ابدی نخواهد بود. و اما امام صادق (ع) سخنی دارد که پرده از این ابهام و ابطال بر می دارد و آن اینکه «براستی که فرج ناجی موعود همان انتظار است». یعنی این واقعه اساسا ً یک گشایش و فرج و نجات باطنی و روحانی در وجود منتظران است. طبق این حدیث در واقع هر منتظری در مقام یک ناجی است و هر که منتظرتر است و به او مؤمن تر است خود یک ناجی عرصۀ حیات اجتماعی خویش است و نهایتاً منتظرترین مؤمنان، خود ناجی موعود آخرالزمان است. فلسفه انتظار غیر از این معنائی عبث و نامعقول دارد و بازیچه است.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۲ ص ۲۹

معضلۀ ارتباط با ناجي موعود
«امام زمان چگونه کسي است؟»

یکی دیگر از ویژگیهای فرهنگی بشر مدرن در جهان ادعاهای ارتباط با مهدی (ع) و مسیح (ع) به گونه ای متفاوت است که بصورت امری اپیدمیک و روز افزون در آمده و در برخی کشورها مسائل پیچیده ای پدید آورده و گاه پای حکومت و درگیری و دستگیری در میان است از جمله در کشور خودمان که اخبارش را حتی در رسانۀ ملی شاهدیم. یکی خود امام زمان یا مسیح است، یکی نائب اوست، دیگری واسط اوست، و آن یکی دلّال و معاون و دفتردار اوست و… .اگر همه این نوع آدمها را دیوانه و یا شیاّد هم بدانیم باز هم یک مسئله ای قابل تأمل و فراسوی خیر و شر است. امروزه در هر روستا و محله و شهر و خیابانی لااقل یک نفر دارای چنین ادعاهائی است. این چه واقعه ای است؟ بجای دستگیری این آدمها بیائید و یک برنامۀ روشنگری برای مردم بگذارید و با این نوع آدمها مصاحبه کنید. اگر برمبنای اعتقاد دینی و اسلامی به این امر بنگریم واقعیت اینست که بسیاری از نشانه های ظهور ناجی موعود بر
بشریّت آشکار شده و اتفاقاً مردمانِ عامّی بیشتر به این علائم توجه دارند و باورش می کنند تا علمای دینی گوئی که به صرفۀ علمای دینی نیست که به این زودیها ناجی موعود ظهور کند زیرا در این صورت رسالت آنها هم به پایان می رسد. و لذا یکی از جدّی ترین گروهی که با این علائم و ادعائی دچار خصومتی آشتی ناپذیرند همان روحانیت مذاهب
می باشند. این پیشگوئی در روایات اسلامی نیز وجود دارد. و اما از منظر دیگر هر چه که بشر مواجه با وعده های توخالی و وارونه علوم و فنون و مدرنیزم می شود و بن بست های زندگی خود را درک و تصدیق میکند بیشتر طالب و مشتاق ظهور ناجی موعود و یا یک معجزه آسمانی
است. این نیاز بشر به نجات از علل اساسی ظهور ناجی می باشد: چون خطر فرا می رسد ناجی هم ز راه میرسد! این امر بخودی خود علت دیگری بر ظهور شیّادان و دجّالان است همانطور که طبق روایات دینی یکی از نشانه های عنقریب ظهور ناجی همانا ظهور همه جائی دجّالان است که دعوی ناجیگری دارند. پس بهتر است که این واقعه را جدّی
بگیریم و فکری کنیم و آماده باشیم. امروزه حتی سازمان سیا و ناسا در آمریکا برای آخرالزمان برنامه ریزی می کنند ولی آیا کشور ما و مسئولان نظام ما براستی این واقعه را جدّی گرفته و برایش فکر و برنامه ای دارند و یا سرکوب و دستگیری این دجّالان و دیوانگان را کافی می دانند. در رسانه های غربی و شرقی در این باب سخن ها می رود الا در کشور ما که در بی خبری و غفلت کامل بسر می بریم. چرا؟ نکند که ما به ناجی نیازی نداریم و یا خیالمان راحت است که از خود ماست!؟ حتی واعظان مذهبی ما هم آخرالزمان را مربوط به پایان جهان می پندارند و دعای فرج تعارفی مربوط به ناکجا آباد و مربوط به دوران ما بعد از تاریخ است. آیا درباره امام زمان هیچ معرفتی داریم و یا عمامه و اسب و شمشیرش کافیست؟ اگر اینها را نداشت چه؟ از او شناسنامه می خواهیم ؟ و… ؟ امروزه جهان مسیحی در این باب بسیار جدی تر و فعالتر و ناطق تر است و این غفلت عظیمی است که همچون بسیاری موارد دیگر گریبان فرهنگ و دین ما را گرفته است. از اینهمه شبکه های سراسری تلویزیون آیا حتی یک برنامه هم به این امر اضطراری اختصاص داده شده است؟ مگر امام زمان در رأس محور اعتقاد ما قرار ندارد؟ پس چرا اینقدر غافلیم. بیائیم باور کنیم که در آخرالزمایم آنهم چهارده قرن است. چگونه است که امّت دین آخرالزمان اینقدر در نسیان
بسر می برد؟ اگر همین فردا ناجی ظهور کند تکلیف ما چیست؟ آیا باید استغفار کنیم؟ از جهل و بی معرفتی و بدبختی و بن بست هاست که مردمان به این ساده گی به دام دجّالان و شیادان می افتند که دزد مال و ناموس و ایمان مردمند. بیائیم و برنامه های دجّال شناسی در تلویزیون بگذاریم تا مردم این نوع کلاه برداران و یا دیوانگان را ببینند و خود قضاوت کنند. این کمترین کاری است که باید کرد. هرگاه دروغی فراگیر شد دالّ بر حقیقتی است. امروزه دکان رمّالان و دعانویسان بسیار شلوغتر از اطباء و مشاوران است. بیائیم و این واقعه را درک و بررسی کنیم. و اتفاقاً اکثر مراجعه کنندگان به این شیادان که تعدادشان از اطباء هم بیشتر است طبقە تحصیل کرده می باشند که پولهای کلانی هم می پردازند. بیائیم این پدیده را معنا و فهم کنیم زیرا با بستن این دکانها و دستگیری شیادان هیچ مشکلی حل نمی شود و مستمراً بطور تصاعدی بر تعدادشان افزوده می شود زیرا مراجعه کننده هایشان مستمراً در حال فزونی هستند. بیائید و این جماعت اعم از رمّال و جن گیر و دعانویس را بهمراه مراجعه کنندگانشان در رسانۀ ملی بشناسانیم و این درد و جنون و مالیخولیای ملّی را پنهان نداریم تا مثل مسئله اعتیاد و ایدز بناگاه به انفجار و فاجعه نرسد. این شیادان برای مردمان بی خاصیت هم نیستند و گرنه مردم آنقدر هم احمق نیستند. بیائیم این خواص را فهم و معرفی کنیم. یکی حامل شمشیر امام زمان است دیگری دستمالی از او دارد و تبرّک می کند و برای امام زمان پول جمع می کند و زنی هم ادعا دارد که اصلًا همسر امام زمان است و … و این جریان روز به روز شدیدتر و مسری تر می شود آیا نباید هیچ فکرعالجی نمود؟ آیا سرکوب بس نیست؟ و کلام آخر اینکه علمای دینی بایستی در رسانۀ ملی شناخت امام زمان را به مردم عرضه کنند وگرنه هیچ نکرده اند.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۲ ص ۳۷

دیالکتیک کفر و اخلاص در آخرالزمان

در عصر پسا مدرنیزم بتدریج همه نشانه ها و اعمال سنّتی دین در سراسر جهان از بین می رود و گوئی کلّ بشریت بسوی کفری علنی می رود و این همان دورانی است که به آخرالزمان مشهور است که در آن قرار داریم. طبق روایات شیعی در این دوران مسجد و معابد کانون منافقان است و عبادات صوری حربە شدیدترین کافران می شود و ایمان
حقیقی نوعی قاچاق و جرم رسمی محسوب می گردد. از جمله خاصیت معنوی این دوران سیاه از بین رفتن شرک در دین است و دین در جوامع بشری به دو قطب کفر مطلق و ایمان خالص تقسیم می شود که البته ایمان خالص در اقلیّتی اندک و پنهان و در تقیه است و در انتظار ظهور ناجی موعود بسر می برد و به روایتی آنگاه که سیصد و اندی از مؤمنان خالص گرد هم آیند ناجی ظهور می کند و برای نخستین بار حکومت توحیدی در جهان برپا می شود. همانطور که در قرآن و روایات دینی می خوانیم بزرگترین دشمن نامرئی دین نه کفّار آشکار که مشرکین هستند همانطور که در طول تاریخ همه انبیاء و اولیای خدا عموماً بدست دین داران مشرک آزار دیده و انکار شده و گاه به قتل رسیده اند همچون امامان ما. بنابراین کفر آشکار که در آخرالزمان مبدّل به پدیده ای جهانی می شود همسایه دیوار به دیوار ایمان خالص است و همین امر زمینۀ ظهور ناجی موعود می شود. در واقع کفر آخرالزمانی بمراتب دینی تر از شرک تاریخی بشر است و این بدان معناست که سیر تاریخ بشر در سمت تحقّق دین خالص به پیش می رود و آرمان انبیای الهی و اولیای خدا را محقق می سازد.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۲ ص ۳۸

انتخاب کردن یا نکردن: مسئله اینست!

عصر آخرالزمان یعنی دورانی که چهارده قرن از آن می گذرد عصر بودن یا نبودن است و هیچ جائی بین این دو وضع ممکن نیست. و این دوران مرگ سکوت و شرک و نسبیّت است یعنی دوره ای که انتخاب بین بود و نبود تبدیل به اشدّ جبرها می شود و انسان مجبور به انتخاب است و این جبر اختیار است که بر بشر فرود آماده است و دیگر مهلت فقدان انتخاب بسر آمده است یعنی جبر ناممکن شده است: یا رومی روم و یا زنگی زن! یا دین خالص و یا کفر آشکار. آخرالزمان یعنی آخرالزمان جبر تاریخ! و این یعنی مصداق «حق آمد و باطل رفت زیرا باطل قرار بود که برود»- و حق همان حقِّ انتخاب است آنهم انتخابی عیان و با صدای بلند. و لذا یکی از مهمترین ویژه گی این دوران همانا سخن گفتن است و صدای خود را به گوش همه رسانیدن. عصر ارتباطات و حاکمیت جهانی رسانه! یعنی هر انسانی باید با قاطعیت انتخاب کند و انتخابش را با صدای بلند بهمه اعلان دارد. و این عصر انتخابات است که دموکراسی جز این حقی ندارد و مابقی بطالت و تحریف حق است. کسی که انتخاب می کند در واقع حق خود را انتخاب کرده و سرنوشت دو دنیای خود را برگزیده است یعنی امامش را. و یا کسی را که نماینده یا شناسنده و سخنگوی امام است. حال این رأی را یا به صندوق ستادهای انتخاباتی می اندازد و یا به صندوق دلش. دیگر کسی نمی تواند انتخاب نکند آنکه انتخاب نمی کند نابودن را انتخاب کرده است زیرا شرک و نفاق محکوم به نابودی است.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۲ ص ۴۹

عصر جبر اختیار

معنای دیگری از آخرالزمان به پایان آمدن مهلت تأمل و بی عملی و تردید و ترس از تصدیق و تسلیم حق شدن است و زندگی خود را بر حق قرار دادن و به حق متصل نمودن و در حق حل نمودن. یعنی دیگر امکان دانستن و انکار نمودن و بهانه آوردن به پایان رسیده است. یعنی مهلتِ اگر و شاید و اما بسر آمده است و انسان باید بر اساس عقل و تجربه و ادراک خود از حقیقت عمل کند و نفاق بین علم و عمل را پر نماید. وگرنه به انکار و کتمان خود مبتلا می شود و در این نفاق که چاه سقوط و نابودی است سرنگون می شود. آخرالزمان بمعنای به پایان آمدن صبر خدا بر کفر و انکار بشر است. یعنی پایان حیات بینابینی و وسطی زیستن و انتخاب نکردن و با مخلوطی از کفر و ایمان و راست و دروغ روزگار گذرانیدن. در این دوران بزرگترین گناه انتخاب نکردن است. و اینست که آخرالزمان عرصۀ پیدایش اینهمه عذابها و دامها و امراض لاعلاج و نابود کننده است تا آدمی به جبر هم که شده انتخاب کند. بشر به اندازه کافی در هر امر و ادعا و اعتقادی تجربه اندوخته است و دیگر تردیدی ندارد و باید انتخاب کند. آخرالزمان عرصۀ جبر اختیار است و اختیار جبر. یعنی آنکه حق را انتخاب نکند باطل و دروغ را به جبر بر می گزیند. دوره سرگردانی بین راست و دروغ سپری شده است.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۲ ص ۵۰

آیا اسلام دین عرب جاهلیّت است؟

اگر چنین بود:
*همۀ امامان این دین بدست اعراب کشته نمیشدند.
*در قرآن، اعراب به اشدّ کفر و نفاق متهم نمی گشتند.
*عمدۀ مریدان مخلص رسول و امامان، غیر اعراب نمی بودند (مثل آفریقاییها، ایرانیان، یمنی ها و … )
*تمام سنّت رسول و امامان بر خلاف سنتهای اعراب جاهلی نمی بود.
*اکثریت علما و عارفان اسلامی از غیر اعراب پدید نمی آمدند.
*همۀ سوره های قرآنی با رحمان و رحیم آغاز نمیشد که بر خلاف خشونت و شقاوت اعراب است.
*اکثریت اسلام شناسان بزرگ جهان مدرن از غیراعراب پدید نمی آمدند.
*جهانی ترین فرهنگ و معرفت بشری از مسلمانانی همچون حافظ شیرازی و مولای رومی به عرصۀ ظهور نمی رسید.
*و نهایتاً در هزارۀ سوم میلادی که عصر ظهور کفر آشکار و انقراض مذاهب است اسلام وارد عصر شکوفایی و جهانی شدن خود نمی گشت و روی در روی کفر جهانی قرار نمیگرفت در حالیکه اکثریت حکومتهای عربی حامی کفر جهانی هستند.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۲ ص ۶۴

قصاص در اسلام

۱- قصاص یکی از احکام الهی در مذاهب ابراهیمی از جمله اسلام است که در قرآن کریم هم دارای نصّ صریح است که مشهور است به این مضمون که چشم در قبال چشم، دست در قبال دست و جان در قبال جان و … ولی در ادامه این حکم خداوند حکم بهتر و برتری را پیش روی قصاص کننده قرار می دهد و آن دیه است. که باز در قبال دیه هم حکم برتری را پیشنهاد می کند و آن عفو و بخشش است.
۲- بنابراین در قبال هر ظلم از جمله قتل یا نقصِ عضو طیفی از احکام در مقابل روی بشر است که به اختیار او نهاده شده است: قصاص دیه و عفو! و خداوند نظر خودش را هم فرموده است که برترین نوع آن عفو است و سپس دیه است و دست آخر قصاص است.
۳- این یک قانون فقهی در مقابل روی فقها و قانونگزاران و مجریان قانون نیز می باشد و فقط مربوط به قصاص کننده یا اولیای دم نیست. زیرا کسی که حاکم شرع یا فقیه جامع شرایط یا ولی فقیه و حاکم اسلامی و قاضی است بایستی بر همین اساس قانون بنویسد و حکم کند. و مسلمان محمّدی باشد و نه جهود بنی اسرائیلی.
۴- می دانیم که دین اسلام آخرین دین خدا و آئین آخرالزّمان است و طبق نصّ صریح قرآن این دین غایت و کمال رحمت و نعمت خدا در حقّ بشر است همانطور که پیامبرش هم رحمتی برای جهانیان است و مظهر رحمت خدا بر بشر می باشد. و قرآن هم کتاب بسم الله الرّحمن الرّحیم است و این عنوان بر پایه های عرش خدا نقش شده است.
۵- می دانیم که شریعت اسلامی شباهت فراوانی با شریعت موسی (ع) دارد و قانون قصاص هم در این دو مذهب بسیار شبیه است. آیا براستی فرق دین موسی و محمّد (ص) در چیست ؟ بدون تردید در رحمت محمّدی است. و لذا حکم شریعت هم مشمول حال همین رحمت است. و لذا در روایات تاریخی شاهدیم که چگونه پیامبر و علی (ع) در اجرای احکام قصاص بهر بهانه ای طفره می رفتند و کار را به عفو می کشانیدند حتی در مواردی که گناهکار خودش به گناهش اعتراف می کرد و تقاضای حدّ شرعی می نمود.
۶- حال برگردیم به جامعۀ کنونی خودمان و وضع احکام و حدود شرعی و مخصوصاً حکم قصاص در جمهوری اسلامی ایران.
۷- طبق آمار رسمی کشور ما در طی این سالیان به نسبتِ جمعیت بالاترین آمار اعدام و اجرای قصاص را در سطح جهان دارد و پس از آن کشور آمریکا قرار دارد که حکومتی لامذهب و لائیک است. آیا این عجیب نیست که به لحاظ جرم و جنایت و شقاوت حتی از آمریکا بدتریم؟
۸- و نیز علیرغم اجرای جدّی و بیرحمانۀ احکام و حدود شرعی و قصاص و اعدام شاهد رشد روزافزون مفاسد و شرارت و جرم و جنایت و دزدی و فحشاء و قتل در کشوریم و در بسیاری از موارد همچون آمار اعدام نیز دارای رکورد جهانی هستیم مثل قانون شکنی و تخلفات رانندگی و مرگ و میر در تصادفات جاده ای که آمارش بیست برابر حدّ متوسط در جهان است طبق آمار رسمی کشور. و این چه معنائی دارد؟ آیا قرار است اجرای شریعت موجب اصلاح و سلامت و اخلاق شود یا شرارت و جنون و جنایت؟
۱۰- یعنی اجرای بیرحمانۀ حدود شرعی و قصاص و اعدام موجب رشد شقاوت و بیرحمی و فساد اخلاقی در جامعه بوده است و نه بعکس. چرا؟ آیا از اسلام منحرف نشده ایم؟
۱۱- در جامعه بدوی و وحشی و آدمخوار و قسی القلب اعراب جاهل در صدر اسلام بندرت حکم قصاص بدست پیامبر و علی اجرا شد. و اما در جامعۀ ایرانی متمدّن هزارۀ سوم میلادی آیا مردم ما وحشی تر و شقی تر و کافرترند؟
۱۲- آیا براستی همه احکام و حدود شرعی و تعزیرات حکومتی به این جدیّت اجرا می شود؟ و آیا برای همه اقشار جامعه تا این حد شقاوت بکار می رود؟
۱۳- طبق اعتراف مسئولین کشور ما دچار اشدّ رشوه خواری و احتکار و غارت بیت المال و رانت خواری و ربا خواری است که بدین لحاظ نیز سرآمد جهانیان هستیم. پس چرا در این باره حدود شرعی جاری نمی شود و دزدان اموال عمومی قطع دست و گردن نمی شوند مثل چین کمونیست لامذهب که احکام اسلامی را بهتر اجرا می کند.




۳۲- فقه فقط تحت الشعاع حکمت و عرفان می تواند فقاهتی پویا و زنده باشد و در مسیر تاریخ جوامع رشد کند و پاسخگوی نیازهای انسان مدرن باشد در غیر اینصورت در تاریخ جا می ماند و بهمراه پیروان و حامیانش از گردونۀ تاریخ و حیات اجتماعی ساقط می شود همانطور که در حال شدن است. و آنگاه این اتهام ناحق را متوجّه اسلام می کند که گوئی اسلام دین عصر حجر است و به درد انسان مدرن نمی خورد. تمام بدبختی ها و فلاکت و رسوائی جامعه و نظام اسلامی ما حاصل این جدائی فقه و عرفان و بلکه معلول عداوت فقها با حکما و عرفا است که موجب عقیم شدگی فقاهت و فقها گشته است.
۳۳- تنها درس عبرت و نجاتی که از تجربه جمهوری اسلامی ایران حاصل می آید همانا رجعت فقه به حکمت و عرفان اسلامی است و وحدت شریعت و طریقت و حقیقت. و این وحدت در مجموعه آثار ما پیشاپیش به وقوع پیوسته و مدوّن گردیده است هرچند که مسئولین فرهنگی کشور سالهاست که مانع انتشار این آثار هستند و گوئی میلی به نجات کشور از این بن بست و هلاکت ندارند و مایلند که کلّ نظام و انقلاب را به دستبوسی غرب بکشانند و برای همیشه انقلاب اسلامی و بلکه اسلام و خاصه تشیع را از صحنۀ روزگار محو کنند و همه تقصیرها را به گردن دشمن بیندازند. آیا براستی دشمنی بیرحم تر و مهلک تر از خود ما برای این نظام و انقلاب و مردم و اسلام وجود دارد؟ «براستی که انسان دشمن آشکار خویشتن است « قرآن –.

دائرةالمعارف عرفانی جلد ۲ ص ۱۵۹

اگر باور به ناجي موعود نمي بود؟

می دانیم که همه مذاهب جهان در اعتقاد تاریخی خود در انتظار ظهور یک ناجی هستند که جهان و جهانیان را نجات می دهد و بهشت موعود را بر روی زمین قرار می کند. این ناجی در درون یکایک بشر است. اگر شما ناجی نباشی ناجی وجود ندارد. امام صادق (ع) می فرماید که «انتظار همان ظهور است». یعنی منتظر همان ناجی است. براستی اگر چنین باوری در اذهان جهانیان نمی بود و چنین امیدی در قلوب بشریت وجود نمی داشت جهان معاصر ما اینک چگونه بود؟ پیش بینی چنین وضعی چندان مشکل نیست. کافیست که نگاهی به وضع و حال و سرنوشت برخی از آدمهای اطراف خودمان بیندازیم که دچار نومیدی شدید هستند. این نوع آدمها که امیدی به نجات خود ندارند دو دسته اند: دسته ای تبهکاران حرفه ای و جنایتکاران هستند و دسته ای دیگر هم افسرده گان و معتادان به مخدرات و روان گردانهای داروئی. تازه همین افراد هم تحت الشعاع اکثریت مردمی قرار دارند که اصولًا امیدوارند. با اندک تأملی به یقین می توان گفت که اگر انتظار ظهور ناجی موعود در بشریت نمی بود تاکنون طومار بشریت بدست خودش مدتها پیش از این پیچیده شده بود. آیا اینطور نیست؟ شاهد بوده ایم که کافرترین ایدئولوژی عصر جدید یعنی کمونیزم ماتریالیستی هم وعده به نجات حتمی بشریت داده بود که توانست چند دهه باقی بماند. و در روایات شیعی داریم که اگر اولیای خدا بر روی زمین نمی بودند طومار بشریت بسیار پیش از این پیچیده شده بود. و نیز اینکه ناجی موعود پس از برپائی حکومت جهانی خود بالاخره بدست زنی ریش دار (فمینیست) کشته می شود و سپس بشریت گروه گروه از فرط نومیدی خودکشی می کند و بدینگونه نسل بشر منقرض می شود.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۲ ص ۱۹۱

شیعه کیست؟
(خودشناسی شیعی)

چرا از میان دوازده امام فقط حسین (ع) و تا حدودی علی (ع) را به امامت قبول داریم و به مناسبت ها یادشان می کنیم و آنهمه شور و غوغا به پا می کنیم؟ ما بقی امامان گوئی تعارفی بیش نیستند و یک رودرواسی اعتقادی. این دو امام گوئی برای حکومت و ریاست دنیا جنگیده اند و اینست راز جاذبه شان در نزد ما شیعیان خالص. وجود امام زمان و ارزش ظهور جهانی او هم از همین بابت است که حکومت جهانی بر پا می کند و مسلماً ما هم به وزارت و ریاستی می رسیم. وگرنه این امام هم از هر امامت و خاصیتی در نزد ما تهی می بود و بی خاصیت تر از سائر امامان بی حکومت!! پس در واقع ما از امامت امامان بیگانه ایم و امامت را جز در خلافت و حکومت نمی یابیم و اینست مسئله! این مذهب شیوخ شورای سقیفه است مذهب عبدالرحمن عوف و باند او که پس از واقعۀ غدیرخم قصد ترور پیامبر را نمودند. و امام زمان هم تا وقتی که در نظر ما کسی است که قرار است بیاید و برای ما حکومت جهانی تشکیل دهد و ما را خوشبخت سازد در واقع امام ما نیست و از امامت او بی بهره ایم و بدون شک با ظهورش هم جز قهرش بما نمیرسد و احتمالًا طبق روایات اولین گروهی که بدست ایشان هلاک می شویم که البته حقِّ ماست. ظهور جهانی امام زمان ظهور قهّارانه اوست. رحمت و هدایت امامت او در عرصۀ قبل از ظهور جهانی او به مؤمنان واقعی میرسد که به امامت او عشق دارند و نه حکومت او. نگاه حکومتی به امام نگاه شیعی نیست بلکه نگاه اهل تسنن است که حاکمان هر دوران را امامان و خلفای پیامبر می خوانند. که البته همه اهل سنت هم اینگونه نیستند و بقول دکتر شریعتی : سنّی ها از من شیعه ترند زیرا نگاه حکومتی به ائمه اطهار ندارند.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۲ ص ۲۰۶

حق دیكتاتوری

هر حکومتی تجلی نفس آن ملت است که بر آن ملت حکم می راند و فرقی نمی کند که انتخابی باشد یا انتصبابی. قومی که با جبرها زندگی می کند معتقد به جبر است و جبارانه می اندیشد و احساس می کند و رفتار می نماید مستلزم حکومتی جبار است تا بتواند ادامه حیات دهد و فرو نپاشد. همانطور که مثلا ً در یک خانواده ای که افرادش جبار و وحشی هستند و به وظیفه تن در نمی دهند خود به خود نیازمند پدری جبار می شوند تا باقی بمانند و حتی از یک پدر مهربان و آزادیخواه هم در عمل فردی زورگو می سازند و در غیر اینصورت آن خانواده از هم می پاشد. همانطور که یک فرد لاابالی و قلدر و وظیفه نشناس برای ادامه حیاتش خود به خود بسوی مخدرات می رود تا نفس خود را زنجیر کند و برای خودش قابل تحمل باشد. حال اگر جامعه ای بر حسب اتفاق و یا به جبر زمانه دارای حکومتی پارلمانی و دموکراتیک شد بی آنکه حق آزادی و انتخاب را دریافته باشد فقط افراد جبار را به ریاست خود بر می گزیند و این امری ذاتی است. حال اگر فرد یا گروهی بخواهد علیرغم نفوس افراد و جامعه به زور یک حکومت جبار را براندازد و حکومتی آزاد فراهم آورد در واقع در حق آن جامعه ستم کرده است و مردم آن جامعه او را طرد و لعن و مجازات می کنند. دیکتاتوری و آزادی دو نوع حق هستند که بر جامعه ای فرود می آیند که این دو حق برخاسته از نفس کلی آن جامعه است. و اینست که قرآن می فرماید: «سرنوشت قومی تغییر نمی کند مگر اینکه نفوس آن قوم تغییر کند». و علی (ع) می فرماید: «هر قومی لایق حکومت خویش است». بنابراین برای تغییر
یک نظام سلطه گر بایستی نفوس تغییر کند و نفوس هم جز به واسطه معرفت بر نفس تغییر نمی کند. پس آزادی محصول عرفان است.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۳ ص ۷۴

تفسیری بر سریال «زیر تیغ»

مردی خوب و درستکار و پاک به یکباره دوست خود را به قتل می رساند. از لحاظ حقوقی این نوع قتل را قتل غیر عمد می خوانند. یعنی قتلی که در آن ارادۀ آگاهانه وجود نداشته است. ظاهراً آنچه که در فیلم نمایش داده می شود برداشتی از واقعیتی است که بارها و بارها در تاریخ و در هر جامعه ای اتفاق می افتد انجام دادن گناهی بزرگ تا حدی که زندگی فرد را کن فیکون می کند بدون اینکه آن فرد در انجام آن گناه اراده ای از خود داشته باشد بنابراین اگر بخواهیم اراده و آگاهی فرد را در وقوع این گونه اتفاقات شوم در زندگی حذف کنیم باید وقوع آن را به ارادۀ خداوند نسبت دهیم. حال سوال اینجاست که خداوند با وارد کردن این وقایع شوم بر زندگی انسان، عادل است یا ظالم؟ اگر بپذیریم که یک انسان پاک و درستکار در فرط بی ارادگی و تنها به واسطه اراده و خواستۀ خداوند گناه بزرگی را مرتکب می شود گناهی که تا پایان عمر وی را به عذابی سخت مبتلا می سازد و تمامیت زندگی دنیوی وی را تباه می کند پس چاره ای نداریم جز اینکه خداوند را ظالم بدانیم و به واسطه مفاهیمی چون بخت بد و سرنوشت و بد شانسی، دل خود را تسلی دهیم و این افراد را که مواجه با این وقایع تلخ در زندگی خود می شوند جزو بخت برگشتگان تاریخ قلمداد کنیم. و اگر بخواهیم انچه را که در فیلم «زیر تیغ» نمایش داده می شود واقعیت بپنداریم چاره ای نداریم جز اینکه خداوند را ظالم بدانیم و اما اگر بخواهیم خداوند را طبق تعریف تمامی پیامبران الرحمن الراحمین بدانیم پس ناچاریم که فیلم «زیر تیغ» را فیلمی دروغ و تهمت زن بر خداوند بدانیم. یعنی باور کنیم که هیچگاه امکان ندارد مردی پاک و درستکار به ناگاه مرتکب قتل شود و باور کنیم تمامی کسانی که در طول زندگی خود در شرایطی قرار می گیرند که گناهی یا عمل خلافی را به طور غیر عمد انجام می دهند این گناهان و اعمال خلاف نشأت گرفته از نفس پلید و مکّار و دروغگو و فاسد آنان است و گاه این فساد و پلیدی نفس آنچنان در نفس افزون می شود که به ناگاه و علیرغم ارادۀ این افراد در اعمال اینان ظاهر و بارز می گردد همانگونه که از نفس پاک و زیبا، محبت و زیبایی بارز می گردد. گرچه بشر همیشه مایل است تمامی وقایع بد زندگیش را به دیگران (جامعه، حکومت ، سرنوشت و…) نسبت دهد تا از زیر بار مسئولیت آن و پاسخ گویی به وجدان خود طفره رود همانطور که علت بیماریش ر ا نیز در بیرون از خود جستجو می کند (ویروس، باکتری و…. ) که این درست برخلاف احکام دین است. به هرحال نفس بشر همیشه از قبول مسئولیت اعمال خود گریزان بوده است حال اگر قرار باشد رسانه های عمومی مانند تلویزیون نیز وی را در این خود فریبی تشویق کنند و تمامی اعمال زشت و بد وی را با ترفندهای سینمایی مانند: استفاده از هنرپیشه محبوب مردم در نقش بد و یا ایجاد صحنه های عاشقانه و… زیبا سازند و آن را تقدیس کنند دیگر معلوم است چه بر سر این خود فریبی می آید و این درست در خلاف وظیفه ای است که این رسانه ها ظاهراً آن را رسالت خود می دانند که آن هم آگاهی دادن به مردم است. زیرا اگر ایمان را همان پذیرش گناهان و توبه از آن و کفر را عدم پذیرش گناهان و محول کردن آ ن به دیگران بدانیم پس چاره ایی نداریم که قبول کنیم چگونه این رسانه های عمومی با تولید سریالهایی از این دست مردم را در خود فریبی و کفر تشویق می کنند و راههای جدیدی از وجدان گریزی را نیز در این سریالها آموزش می دهند تا مبادا کسی در قبال عمل خلاف خود حتی ذره ای دچار عذاب وجدان شود و توجیه ای عاشقانه برای گریز از این عذاب وجدان پیش روی وی می نهند. ساختن چنین سریالهایی در کشوری که بر اساس دین حکومت می کند جای حیرت است که رسانه ملی اینگونه آزاد و علناً و هنرمندانه بر خداوند معصیت نماید. ما در باب اثر سوء رسانه ها به خصوص تلویزیون در مقدس سازی زشتیها و نیز ارائه توجیهائی عاشقانه در انجام اعمال زشت و گناه و خطا در مقاله ای تحت تلویزیون یا گوساله سامری سخن گفته ایم که به خوانندگان، خواندن این مقاله برای تکمیل مطلب ارائه شده توصیه می کنیم.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۳ ص ۱۳۸

لمپینیزم شرعي

لمپن یک واژه اروپایی است به معنای لاط، فحاش، رذل، بی سروپا، بی فرهنگ. اصولًا در هویت چنین آدمهایی نوعی غیرت و تعصب کور و ریاکارانه متکی به ارزشهای اخلاقی و شرعی و ناموسی هم حضور دارد که شدیداً نژادپرست است. در تاریخ جدید کشور ما «شعبان بی مخ» یک نماد مشهور از این هویت است که آنرا لمپینیزم شرعی نامیده ایم. یک فرد لمپن دارای هویتی هیز، رذل، متجاوز و ستمگر است ولی در بروز اجتماعی خود و برای دفاع از این هویت متوسل به ارزشهایی می شود که اتفاقاً خودش مطلقاً در عمل زندگی خودش بدانها مقید نیست و فقط در تجاوز به هویت و حیثیت انسانهای پرهیزکار این ارزشهای شرعی را مستمسک قرار می دهد و صفات خود را به آنها نسبت داده و آنان را در انظار جامعه به لجن می کشد و سرکوب می کند. لمپینیزم همواره در پس پرده مورد استفاده حکومتهای فاسد درجهت سرکوبی ارزشهای اخلاقی در جامعه است به خصوص بر علیه نیروهای انقلابی و ضد ستم و آزادیخواه به کار گرفته می شود. در یک نگرش تاریخی درک می کنیم که لمپینیزم شعبه ای از نفاق دینی است که اتفاقاً ریشه در ملایان ریاکار حکومتهای فاسد دارد. استفاده از لمپینیزم شرعی بر علیه انقلابات ضد سلطنتی و ضد قرون وسطایی در تاریخ رنسانس اروپا سابقه ای آشکار دارد. در تاریخ ایران و اسلام نیز شاهد همین جریان بوده ایم مثل استفاده خلفای بنی عباس و شاهان غزنوی و سلجوقی و صفوی از این لمپینیزم شرعی جهت سرکوبی نهضت های انقلابی قرامطه و اسماعیلیه. و یا مشابه چنین استفاده ای در دستگاه ساسانیان جهت قتل عام مزدکیان و مانویان در تاریخ به ثبت رسیده است. از همین منشأ می باشد که نسبت ناروای زنا و اشتراک جنسی به این نهضت های انقلابی و مؤمن و پاک تبدیل به بخشی از تاریخ ایران شده و چه بسا جاهلانه مورد استناد بسیاری از مورخین هم بوده است. فی المثل می دانیم که ازدواج و زنای با محارم و حرمسراهای چند هزار نفری بخشی از هویت این حکومتهای ضد مردمی و لامذهب است ولی همین حکومتها برای سرکوب مخالفان خود با توسل به جریایات لمپنی در جامعه صفات پلید خود را به نهضت های انقلابی نسبت داده اند. لمپینیزم شرعی همواره یکی از ستونهای اقتدار حکومتهای ضاله و ظالم در طول تاریخ جهان بوده است. حتی در عصر مدرنیزم هم این جریان به شیوه پیچیده تری در سرار جهان حضور دارد مثل جریان نئونازیسم و فرقه ک. ک.ک در اروپا و آمریکا. می دانیم که در کشور خودمان نهضت دکتر مصدق و ملی شدن نفت با اتکاء به همین لمپینیزم شرعی که پرچم وطن پرستی بر دوش می کشید و شعار دفاع از ناموس مردم را می داد سرکوب شد و کودتای ۲۸ مرداد بدون وجود این جریان ممکن نمی شد و حتی آمریکا هم از ماهیت چنین جریاناتی در جهان سوم به خوبی خبر دارد و از آن جهت کودتا و سرکوبی ملل استفاده می کند. جریان طالبان در افغانستان نیز به نوعی شعبه ای از لمپینیزم شرعی بود که اینهمه جنایت آفرید و دست پرورده آمریکا بود. جریان خوارج در صدر اسلام نیز نوعی دیگر از لمپینیزم شرعی – عربی در عصر خود بود که امام علی (ع) و مؤمنان را متهم به ارتداد و خروج از اسلام می نمود و آنهمه جنایت پدید آورد.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۳ ص ۷۲

باز آفریني
«دادگاه سقراط»

قاضی: جناب سوفیست، مذهب شما چیست؟ و آیا برای خود رسالتی قائل هستید؟ سقراط: مذهب ما خود شناسی است و لذا رسالت من هم اینست که به مردم یاری دهم تا خودشان را بشناسند.
قاضی: این مذهب من درآوردی را از کجا آورده اید؟ علاوه بر این آیا آدمها خودشان را نمی شناسند و دیگری باید آنها را به خودشان بشناساند؟ آیا این یک جنون نیست؟ آیا قصد دیوانه کردن مردم را ندارید؟ آیا قصد ندارید که دموکراسی نوپای یونان را نابود کنید؟ هر کسی می داند که نامش چیست، پدر و مادرش کیستند، اهل کجاست، چه نیازهایی دارد. و چه چیزهایی می خواهد یا نمی خواهد و تواناییها و ضعفهای خود را نیز بهتر از شما می داند. پس شما چه چیزی را می خواهید به آنان بیاموزید؟
سقراط: این مذهب را من خودم در آورده ام زیرا کشف کرده ام که هیچکس خودر را نمی شناسد و اینهایی هم که شما گفتید خودشناسی نیست بلکه جهان شناسی فردی هر کسی است که مربوط به خود او نیست بلکه شرایط اوست او حتی نام خودر را هم برنگزیده و لذا مال او نیست. من می خواهم هر کسی را به او نشان دهم و بشناسانم، روح او را.
قاضی: عجب پس آیا خودتان توانسته اید که روح خود را دستگیر کنید و بشناسید؟ اگر موفق شده اید لطفاً کمی برای ما هم بازگو کنید تا شاید ما هم علاقه مند شویم.
سقراط: شما اینک شاهد روح من هستید. من توانسته ام که روح خود را از تنم استخراج و عیان سازم.
قاضی: اگر چنین باشد این علمی بسیار وحشتناک است زیرا گمان نمی کنم در شهر آتن مردی زشت روی تر و زننده تر از شما وجود داشته باشد. آیا می خواهید همه مردم یونان را شبیه خودتان همچون دیو نمایید؟
سقراط: آری. دقیقاً همینطور است؟
قاضی: ما هم درست به همین دلیل شما را زندانی و محاکمه می کنیم تا زیباروی ترین مردم جهان یعنی یونانیان را تبدیل به زشبت ترین اقوام بشری چون خودتان نسازید و رنگ طلایی ما را سیاه ننمایید. اما سوال من اینست که راز جذابیّت و جادوی سیمای زشتی چون تو چیست که همه مردمان را از هر طبقه جلب کرده و مرید خود ساخته اید؟
سقراط: این همان جذابیّت و افسون روح من است که در من آشکار شده و چون شما روح ندارید مرا از چشم بدن خودتان اینطور زشت می بینید. شما هم اگر خودتان را بشناسید مرا زیباترین انسان خواهید دید و خودتان هم زیبا خواهید شد و همه شما را دوست خواهند داشت.
قاضی: چرا فقط آدمهای بدبخت و حقیر و بی سروپا و طفیلی جامعه شما را زیبا می بینند؟ آیا فقط آدمهای بیچاره می توانند خود را بشناسند؟
سقراط: اینطور نیست. در میان شاگردان من آدمهای خوشبخت و پولدار هم هستند ولی بدبختها بیشتر میل خود شناسی دارند زیرا نمی توانند خودشان را در پول تماشا کنند چون پول ندارند. پس مجبورند خودشان را در خودشان پیدا کنند.
قاضی :چرا فقط جوانان در اطراف شما هستند. آیا از سادگی و بی تجربگی آنان سو استفاده نمی کنید؟ آیا از پولشان و زیبایی جمالشان سوء استفاده نمی کنید؟ ما شواهدی در این باره پیدا کرده ایم. آیا شما حاضرید از این راه رسالت خود توبه کنید و مثل سابق به شورای شهر ملحق شوید و به مردم یونان خدمت کنید تا دموکراسی پایدارتر شود و رونق و رفاه
توسعه یابد؟
سقراط: ابداً.
قاضی: پس باید بین تبعید از یونان و مرگ، یکی را برگزینید.
سقراط: مرگ را انتخاب می کنم.
قاضی: آیا مگر رسالت ندارید تا همه را به خودشان بشناسانید پس چرا نمی خواهید این رسالت را برای مردم غیر یونانی ادا کنید؟ آیا رسالت شما فقط برای یونانیان است؟
سقراط: رسالت من برای جهانیان است و من اولین پیامبر خود –شناسی هستم تا مردم را از این راه به خدا برسانم زیرا سریعترین راههاست. ولی بشریّت هنوز آماده نیست و دو هزار سال دیگر طول می کشد تا آماده گردد. من پیر و خسته شده ام اگر کشته شوم هم برای من بهتر است و هم برای رسالت من. درغیر این صورت بشریّت تا ده هزار سال دیگر هم برای این امر آماده نخواهد شد. خون ما باید ریخته شود تا زمین بدان آغشته شود و خاک نسل های آینده از این خون بر خوردار شود. بدینگونه من در خون آینده بشریت، آنان را به خودشان معرفی خواهم کرد.
قاضی: این هذیانها هم از خودشناسی توست؟ به هرحال ما تو را به گونه ای می کشیم که خونت ریخته نشود و هدر گردد تا بشریت را از این جنون نجات داده باشیم. ما به تو زهری خواهیم خوراند تا خونت را تجزیه و نابود کند. ولی از آنجا که دوست قدیمی من هستی. باز هم به تو نصیحت می کنم که یا توبه کن و به حکومت آتن باز گرد و به مردم فلسفه بیاموز تا هوشمند شوند و یا تبعید را برگزین. زیرا قتل تو برای من ناگوار است زیرا شاگرد تو بوده ام و قتل تو برای من مثل خودکشی است. از تو خواهش می کنم به خودت ظلم نکن و دست از این خود-کشی بردار. آیا عاقبت خودشناسی، خود کشی است؟ مرا وادار به قتل خودت مکن. اگر تو از طرف خدایان رسالت داری من هم از طرف مردم آتن رسالت دارم تا تو را از این راه برگردانم تا روی به مردم کنی و از امر من که حکم مردم است اطاعت نمایی. من نماینده پارلمان هستم و مأمور
مردم.
سقراط: تو مأموریت خودت را انجام بده و من هم مأموریت خودم. تو مأموری که مرا اعدام کنی و من هم مأمورم تا در این رسالت کشته شوم. پس مأموریت هر دوی ما در این باره به امر واحدی می رسد. پس من و تو با یکدیگر در این باره دوست و همکاریم. من از تو به عنوان شاگرد قدیمی خودم ممنونم که مرا در انجام رسالتم یاری می دهی.
قاضی: تو اگر به وطن و مردم خودت وفا داشتی اینقدر لجاجت نمی نمودی. ما میدانیم که تو تحت آموزش مغان زردتشتی ایرانیان هستی که دشمنان دیرین ما هستند. تو خائن به وطن و مردم خودت و خدایان یونانی هستی.
سقراط: تو درست می گویی. من فرستاده خدای یگانه زردتشت هستم و این علم را از او دارم. و فلسفه یونانی هم تماماً از همان اقلیم است. و رسالت مرا نیز حدود هزار سال دیگر همان مردمان تصدیق خواهند کرد و کاملترین صوفیان از آن دیار ظهور خواهند کرد و بشریت را نجات خواهند داد. شما امروزه صوفی بودن را بزرگترین گناه و جرم می دانید و ولذا مرا صوفیست می نامید تا راحتر بکشید. ولی به زودی بشریت این عنوان را برتر از مقام خدایان قرار خواهد داد. و من نخستین صوفی شهید هستم که به جرم خودشناسی کشته می شوم. به زودی نام مرا همه خردمندان جهان برتر از نام زئوس و آسولون قرار خواهند داد. هر چند که در یونان تا قرنها تحت عنوان نام و مکتب من سواستفاده ها خواهد شد و فلسفه های دروغین برپا خواهد گشت و فتنه ها خواهد آفرید. در پایان این فتنه بزرگ، صوفی بزرگ تاریخ ظهور خواهد نمود و خدای یگانه را از وجود خود معرفی خواهد کرد. فردای آن روز نزدیکترین شاگرد سقراط یعنی افلاطون که با استادش زندانی بود و قرار بود به همراه وی کشته شود به نزد استاد آمد و بسیار عجز و ناله کرد تا استاد را از انتخاب مرگ خود باز دارد ولی نتوانست. سقراط جام زهر را سر کشید و افلاطون رفت و سپس آزاد شد و اندکی بعد به دستور پارلمان آتن نخستین دانشگاه فلسفه را تاسیس نمود و شاگردانی چون ارسطو را تربیت کرد که به دربار مقدونی رفت و اسکندر را پرورش داد تا برای فتح جهان و استقرار دموکراسی، بشریت را به خاک و خون بکشد. و این جریان هنوز ادامه دارد. جریانی که حاصل تبدیل خودشناسی به فلسفه است که مولّد تمدن غرب است که حامی دموکراسی و جهانخواری می باشد.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۳ ص ۱۶۵

علي (ع) که بود؟

کسی که حتّی حاصل دسترنج خود را از آن خود نمی دانست.
کسی که جان دوستش را بر جان خود ترجیح می داد.
کسی که دشمنانش را بیشتر از دوستانش، دوست می داشت.
کسی که ۲۵ سال شبانه روز کار کرد تا قرض دوستش را بپردازد.
کسی که با نان جو و نمک هرگز دچار سوء تغذیه و بیماری نشد.
کسی که حتّی دشمنانش هم او را دوست می داشتند.
کسی که هرگز نان به خانه نبرد.
کسی که هرگز از حکومت حقوق نگرفت.
کسی که از ریاست کردن نفرت داشت.
کسی که خدا از زبانش سخن می گفت.
کسی که بر مؤمنان سخت گیر و بر کافران مهربان بود.
کسی که تمام عمرش بلاوقفه در نماز و روزه بود.
کسی که تا قاتلش را شفاعت نکرد از دنیا نرفت.
کسی که خداوند بر او نماز می خواند.
کسی که خدا مریدش بود.
کسی که «خود» را نابود کرد و خدا را عیان نمود.
کسی که به واسطه انتخاب فقر مطلق، به اسرار وجود آگاه شد.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۳ ص ۱۷۰

مارتین بوبر
مشهورترین عارف یهود قرن بیستم جهان

مارتین بوبر به واسطه اثر بسیار کوچک خود بنام «من و تو» شهرت جهانی یافته است تا به امروز تقریباً به همبه زبانهای زنده جهان ترجمه گردیده است. شهرت اصلی این اثر عموماً از جنبه ادبی آن است و یک مکتب ادبی مدرن در زبان آ لمانی محسوب شده است که معروف به مکتب «من و تو» است. ولی این اثر بسیار غنی تر از یک پدیده ا دبی می باشد بلکه شاهکاری در روانشناسی فلسفی و فلسفه رابطه بعنوان اساس وجود انسان است. بوبر نیز همچون سایر فلاسفه اگزیستانسیالیست اروپا بانی مکتب اصالت رابطه می باشد که وجود انسانی را از ذات رابطه انسان با سایر انسانها می داند و به همین دلیل بوبر را هم یک فیلسوف اگزیستانسیالیست نامیده اند. بوبر قبل از نگارش کتاب مذکورش به واسطه تفسیر فلسفی تورات و ترجمه آن به آلمانی مشهور شده بود. ولی فقط در کتاب «من و تو» بود که سیمای عارفانه اش آشکار شد و زان پس زندگی دنیوی خود را نیز بر زهد و تقوا و انزوای از غوغای مدرنیزم بنا نهاد و از آ لمان به اورشلیم مهاجرت نمود و قبل از تشکیل دولت اسرائیل در دامنه کوه صهیون اقامت گزید و به عبادات و ارشاد مریدانش مشغول شد و در انتظار رؤیت یهوه از کوه صهیون نشست. بوبر دو یار همفکر و نزدیک دیگر داشت که هر یک در تمدن معاصر اروپا نقشی حیرت آور ایفا نمودند. یکی «هرتسل» بانی صهیونیزم فلسفی – مذهبی است و دیگر «گوبلز» دکترای فلسفه و ایدئولوگ و وزیر فرهنگ هیتلر است و تنها کسی که به هیتلر وفادار ماند و به همراه او با کل خا ندانش خود کشی کرد. هر چند که گوبلز خودش یهود نبود ولی با جامعه یهود بستگی فراوان داشت و همسر و محبوبش یهودی بود. این سه نفر که دوستان دوران مدرسه و دانشگاه بودند و سه نخبه فلسفه در دانشگاهای آلمان که مجله سوپر روشنفکرانه ای بنا نهادند ولی بتدریج به لحاظ فکری از یکدیگر دور شدند. ماجرای این سه نفر تشابه بسیاری به سه یار دبستانی ما یعنی حسن صباح، خواجه نظام الملک و خیام دارد که هر یک به راهی کاملا ً متفاوت و بلکه متضاد رفتند. بوبر را بایستی ادامه تکاملی دو فیلسوف یهود دیگر یعنی هوسرل بنیان گذار مکتب پدیبده شناسی و فروید بانی روانکاوی مدرن دانست که از ادغام این دو علم به همراه ریاضت و تأملات درونی به جهشی برتر دست یافت. این سه یهود آ لمانی به راستی جلوه های مدرن حکمت موسوی محسوب می شوند و جالب اینکه این هر سه از جانب جامعه رسمی یهودی و روحانیت سازمانی آن مطرود شدند و اساساً در جامعه مسیحیت درک شدند. بوبر همچون همه عارفان جهان به اصالت رابطه مراد و مرید رسید و تنها راه نجات انسان مدرن را در چنین رابطه ا ی خاطر نشان نمود و مابقی انسانها را در خارج از این رابطه محکوم به «او» شدن به معنای شی شدن در جهان صنعت و غول سرمایه داری دانست. البته خود بوبر در اواخر عمرش اذعان نمود که تعبیر درستی درباره «او» نداشته است و دچار یک سو تعبیر عظیم گردیده است. بوبر در دامنه کوه صهیون که وعده گاه خدای موسی با بندگانش می باشد یک جامعه کوچک سوسیالیستی و عرفانی بر مبنای اقتصاد کشاورزی پدید آورد که همچنان تا به امروز بعد از مرگش فعالیت دارد و بسیاری از اعضای این جامعه، اعراب مسلمان هستند و این تنها جامعه ای در اسرائیل است که در آن یهودیان و مسلمانان در صلح و اتحاد با یکدیگر زندگی می کنند و درآمد اقتصادی حاصل از کار خود را در این جامعه برادر وار تقسیم می کنند. و این یک بدعت عظیم و معجزه آسا است آن هم در جامعه نژآد پرستانه و مخوفی چون اسرائیل. بوبر تا به آخر عمر از هر نوع همکاری با دولت اسرائیل سر باز زد و بواسطه فشارهای سیاسی حتی از تدریس در دانشگاه انصراف داد ولی به واسطه شهرت جهانی اش به عنوان یک فیلسوف یهود تا به آخر عمر همچون خاری در چشم حکومت اسرائیل زندگی کرد. این واقعه نشان می دهد که فقط عارفان مذاهب حقه هستند که می توانند بشریت تکه پاره شده عصر جدید را در اوج نژاد پرستی های گونا گون با یکدیگر متحد سازند و جنگ هفتاد و دو مذهب را پایان دهند.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۳ ص ۱۸۷

امام علي (ع) «باني روشنفكری دیني در تاریخ»

در میان همه مذاهب تاریخ جهان، مکتب علی (ع) اوّلین مذهبی است که به دین نگاهی فکورانه و حکیمانه دارد. علی (ع) را بایستی کاشف عقلانیت دینی و دین عقلانی دانست و همین امر اساس آن پدید ه ای در تاریخ اسلام است که عرفان نامیده می شود. همو را بایستی کاشف و بانی شکاکیت در قلمرو عقل و دین نیز دانست همانطور که مکتب فلسفی لاادری (من نمی دانم) نیز برآمده از سخن معروف آن حضرت است که: «آنکه به نمی دانم نرسیده به دانایی نرسیده است». در حقیقت بایستی ایشان را بانی مکتب اصالت معرفت نیز دانست که می فرماید «آنکه خود را نمی شناسد نابود است». لذا بایستی فلاسفه ای همچون دکارت و هگل را حدود هزار سال بعد از ایشان کاشف مکتب اصالت فکر و اصالت خود آگاهی دانست. همو می فرماید «من هرگز خدای نادیده را نپرستیده ام». و این همان مکتب پوزیتیویزم در معنبای بسیار گسترده تر است که حتّی الهیات و متافیزیک را هم شامل می شود. اگر سوسیالیزم فیزیکی از محصولات روشنفکری دین از دوران رسانس بوده است لذا علی (ع) را بایستی نخستین سوسیالیست کامل نیز دانست که می فرماید «هر کاخی سر بر آورده از کوخهاست». و همو نخستین دموکرات کامل تاریخ نیز می باشد که در حکومتش توده های عامی را به امارات شهرها و استانها گماشت، چرا که کاملترین میوه روشنفکری در عصر جدید دموکراسی بوده است. و نیز اینکه اوّلین و کاملترین نیهیلیست عملی در تاریخ است که چهارده قرن پیش از این فرمود: رشته های بقای دنیا پاره شد …. دنیا قلمرو نابودی است …. و آنچه که هست دلالت دارد بر نیستی. پس بایستی علی (ع) را بانی و کاشف و سلطان بی بدیل جهان روشنفکری دانست.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۳ ص ۱۹۵

اولین پیامبر نفاق
«افلاطون»

بدون تردید این مقاله همه فیلسوفان و فلسفه زدگان را به خشم می اندازد ولی خواهشمندیم که اندکی تامل کنند و صبر فلسفی داشته باشند و به راستی فیلسوف (حقیقت جو) باشند. با مطالعه ای در مهمترین اثر افلاطون یعنی «دیالوگ» که خاستگاه فلسفی اش را نشان می دهد به وضوح یک تناقض گوئی آشکار را درک می کنیم. افلاطون از یک طرف کل روش استدلال خود را از حکیمانی چون جورجیباس و پارمنیدز و اگزنوفانس می گیرد و آنان را استادان و بانیان علم کلام می داند و تبحر آنان را جادویی می خواند و از طرفی دیگر دیدگاههایشان را در مورد فلسفه وجود و معنای حقیقت و آداب تعلیم و تربیت به باد سخره می گیرد و طردشان می کند. برای یک فیلسوف تضاد بین روش (متدولوژی) و حقیقت راه، تضادی نابخشودنی است و آن فلسفه ای که اینگونه و بر چنین تضادی بنا شود بر ابطال آشکار است و عین نفاق و شقاق فلسفی می باشد. افلاطون از طرفی دیگر سقراط (استاد مستقیم خودش) را هم در این کتاب یکی از طرفین ثابت دیالوگها قرار داده که در واقع یک دیالوگ فرضی و داستانی است و بدینگونه می خواهد نظر گاه خودش درباره حکیمان الئات را که نخستین حکیمان توحیدی آن دوران از غرب بودند را اززبان سقراط بیان کند و به واسطه سقراط این حکیمان را مسخره و تکذیب کند و آنان را اهل سفسطه (سوفسطائیان) بخواند. در حالیکه خود سقراط از پرورش یافتگان و مریدان مستقیم همین حکیمان از جمله پارمنیدز (برمنداس) بوده است و به آنان عشق می ورزیده و آنانرا در مقامی برتر از فیلسوف قرار می داده و سوفیست می خوانده که به معنای «مظهر حقیقت» است در حالیکه فیلسوف یعنی حق جو. و سوفیت یعنی کسی که به حق رسیده و خود اسوه حق است. افلاطون پس از شهادت استادش سقراط، پس از دوره کوتاهی زندان، به کلی از راه استادش منحرف گردید و به راستی حکمت توحیدی سقراط و مکتب خودشناسی او را واژگون ساخت. این امر در اثر دیگرش یعنی «جمهوری» واضح تر است و دال بر توبه ای کاملا سیاسی در زندان آتن است. به هرحال افلاطون فیلسوفی به غایت تناقض گو و لطیفه پرداز بود و لذا در آثارش این واژگونگی و نفاق را تاحد امکان پنهان داشت ولی این نفاق و خیانت عظیم در مکتب مریدش یعنی ارسطو عیان شد و بدینگونه بود که برای نخستین بار حکمت تبدیل به حکومت شد و سر از دربار پادشاه مقدونیه درآورد و اسکندر را پرورش داد و برای غارت و قتل عام جهان گسیل داشت. این عاقبت همان جمهوری افلاطون بود. در تاریخ فلسفه هرگز خیانتی اینچنین لطیف و هولناک رخ نداده است. افلاطون برای تبدیل حقیقت یگانه به یک حقیقت مصلحتی – سیاسی دچار تناقض شد و نام این تناقض را «دیالکتیک» گذاشت و آنرا «عرش معرفت» نامید و بدینگونه نفاق خود را به اوج قداست رسانید. تا اینکه دو هزارواندی سال بعد فیلسوف کافر و بی ریایی بنام کارل مارکس این نفاق رسوا شده را ختم نمود و تبدیل به پیامبر کفر شد متّل افلاطونی تبدیل به ماتریالیزم دیالکتیک گردید و پرونده عشق دروغین افلاطونی هم بسته شد. همانطور که «متّل» تبدیل به «ماده» شد عشق هم تبدیل به سکس گردید.

تذکر: چالش و نبرد ما با فلسفه و فلاسفه غربی و غرب زده ای چون فارابی و بوعلی و امثالهم در قبال دفاع از منطق توحیدی در عرفان اسلامی می باشد و دفاع از حکمت قرآنی
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۳ ص ۲۰۹

فلسفه فقر

«منم آنکه هستم». سخن خداوند به موسی (ع)
فلسفه فقر فلسفه به محاق افتادن جان و تن است در چنتره مرگ و نيستی. يعنی ابتلای وجود به عدم. و در چنين وضعيتی آدمی متوجه تن و جان و روان و اعصاب و اعضا و جوارح خود می شود زيرا صدای ذرّات وجود درمی آيد و صاحبش را فرا می خواند. و اگر فقر صرفاً از جبر نباشد اين صدا دارای ماهيّتی وحيانی و اشراقی و روحانی است. يعنی در قلمرو فقر مادّی مادّۀ وجود به آستانه معنای وجود می رسد و تن به قلمرو روح نزديک می شود. به بيان ديگری اين همان قلمرو و تجربه و درک وحدتِ وجود و عدم است يعنی توجيه و يگانگی ماده و معنا و مرگِ زندگی. اين مصداق سخن خداست که: گرسنه شو تا مرا ببينی! اينگونه است که محمّد (ص) به تنها امری که فخر می فروشد از بابت اشد فقر است. فلسفه های مدرن، حيات بشری را به دو نوع «بودن» و «داشتن» تقسيم می کند. انسانی که بر اساس داشته ها زندگی می کند و انسانی که براسا بودنِ محض. در عرفان ، آنچه که بين انسان و خودش حائل شده است همان داشته های دنيوی اوست اعم از ثروت و يا دانش و علايق دنيوی. آدمی به قدرت فقر به قلمرو وجود خودِ خودش می رسد که بقول علی (ع)، خدا همان خودِ خود انسان است. و فقرمطلق همان خداست که هستی اش را به انسان بخشيده است فقط اوست که هست و مابقی در درجات نيستی قراردارند. برای رسيدن به قلمرو وجود خودی (در مقابل وجود بيگانه– داشته ها) که همان قلمرو عالم غيب و روحانيات و حقايق ابدی است، انتخاب فقر امری واجب و اجتناب ناپذير می باشد. اين سنت انبياء و اولياء و عرفای حقه است. اکثر مردمان وجودشان در نزد بانکها و حکومتها و اربابان و در آجر و سنگ خانه شان است و فولاد اتومبيلشان. و اندکی اند که وجودشان در تن و جان و دل و روحشان است: وجود خودی و وجود بيخودی! حال اينکه امروزه برخی ثابت می کنند که علی (ع) هم يک ملاک بزرگ بوده و امامان ما نيز جملگی اشراف و تاجران بوده اند و خلاصه اينکه اشرافيت هيچ منافاتی با دين و معرفت ندارد و بلکه کسی که خانه و ماشين و موبايل و کامپيوتر و بيمه و… ندارد و زير خط فقر است و در جهنم است حسابش با کرام الکاتبين می باشد. و آنانکه اين سخن سلطان فقر تاريخ يعنی محمد (ص) را وسيله ای برای تحريف و واژگونگی دينش می کنند که: لا  معاش له لا معاد له (آنرا که معاش نيست معاد هم نيست)- يعنی کسی کته غذا ندارد کافر است و به جهنم می رود يعنی دين ندارد. زيرا اگر معاد به معنای حساب و کتاب آخرت است پس اين حديث بدان معناست که کسی که نان ندارد بخورد خداوند با او بی حساب است درست مثل مخلصين در قرآن کريم که اوليای خدايند. ولی اگر معاد به معنای روز قيامت کبری و ديدار با خداست که قرآن کريم اين واقعه را بر کل بشريت از جمله کافران حتمی می داند. و تازه اگر اين حديث بدان معنائی است که مشهور شده و مکتب سوسياليزم اسلامی است، پس تکليف گرسنگی های مستمر پيامبر (ص) و علی (ع) و فاطمه (ع) چه می شود؟ اگر بگوئيم که اينان امامانند و حسابشان از بشريت جداست (که اين خود انکار امامت آنهاست) پس تکليف ابوذر و خاندانش که همه از گرسنگی مردند چه می شود؟ و يا براستی ميليونها زنان و کودکان آفريقائی که از گرسنگی و فقر می ميرند همه به جهنم می روند؟ آيا خدا اينقدر ظالم است؟ خير! اين مائيم که از اشد ظلم خود، سخن رسول را وارونه کرده ايم تا توجيه ثروت اندوزی و غارتگری ما باشد. اين نيز مثل تفسير حديث «خيرالامور اوسطها» می باشد که وسط هر امری را ميانگين و معدل رياضياتی حساب کرده اند. تفسير صرفاً اقتصادی احاديث يکی از علب رسوخ التقاط و شرک و نفاق در مسلمين بوده است که امروزه غوغا می کند. اين هنوز ادامه سوسياليزم اسلامی است.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۵ ص ۲۰

ایران مهد اولین و آخرین تمدن الهي

به لحاظ منابع تاريخی اين امر کمابيش مسجل شده است که دين زرتشت نخستتين دين توحيدی بزرگ در جهان بوده است که قدمت آن به بيش از پنج هزار سال تخمين زده شده است. وقتی درک می کنيم که در دوران هخامنشی دين زرتشت به مرحله زوال و تحريف و نسيان بوده است پس واضح است که اين دين با آن همه عظمت و خدماتش به تمدن بشری دارای چه قدمتی قبل از هخامنشی بوده است. و اين نکته را نيز درک می
کنيم که نهضت و حکمت مانوی و سپس مزدکی درعصر ساسانيان به مثابه تجديد بنا و احيا و رنسانسی در دين زرتشت بوده که بواسطه شاهان و موبدان بکل وارونه شده بود. از آثار مورخين کهن مثل هرودوت و حتی کتب اساطيری قبل از هرودوت يعنی هومر و هسيود که به حدود هزار سال قبل از ميلاد مسيح می رسد حضور و عظمت جهانی دين زرتشت قابل درک می باشد. نخستين بانی و کاشف خير و شر بنا به اسناد و روايات زرتشتی و غيرزرتشتی می دانيم که حضرت زرتشت (ع) در نفس بشر بوده است يعنی بنيانگذار ديالکتيک بعنوان ذات انديشه و ادراک و جوهره حرکت و معنويت و تقوی و حکمت. برخلاف برخی از تحليلگران غربی و گاه ايرانی، دين زرتشت دين ثنويت پرستی (دوگانگی) نيست بلکه کاشف آن است زيرا انسان تنها حيوان دوگانه می باشد زيرا حامتل روح خدا و الوهيت است که در تضاد با مخلوقيت اوست. زرتشت (ع) با کشف و درک دوگانگی اهريمن– اهورامزدا در نفس بشری بنيانگزار خودشناسی بعنوان گوهره معرفت و حکمت و مذهب است. و علاوه بر اين ايشان به لحاظ علوم و فنون دنيوی نيز نابغه ای حيرت آور بوده و برای نخستين بار معماری و خياطی و بافندگی و آشپزی و فنون جنگی و ابزارسازی را به مردم آموخته است پس بانی مدنيت نيز بوده است و همچنين علم طب را بر اساس گياه شناسی بنا نهاده است. در تاريخ کهن و درآثار کسانی چون هرودوت، افلاطون و ارسطو درک می کنيم که يونانيان در حدود بيش از دو هزار سال پيش به ايران می آمدند و از نزد مغان زرتشتی که اوصيای دين زرتشت بودند همه علوم و فنون مذکور را می آموختند از جمله حکمت را. و نيز درک مت کنيم که فلاسفه يونان باستان و حکيمان موحد آن دوران از جمله پارمنيدز و اگزنوفانس و زنون و جورجياس و هراکليت و ارشميدس و اقليدس بواسطه مغان زرتشتی موفق به درک ديالکتيک (وحدت اضداد) شدند که اساس تفکر علمی و فلسفی می باشد. و اين برداشت غرب از ايرانيان تا قرنها بعد از ظهور مسيح نيز ادامه داشته است تا آن حد که حکمت مانوی بصورت يک نحله فکری و فلسفی و مذهبی در يونان بر کل انديشه پيشرو آن دوران حاکم بوده است و بسياری از فلاسفه و حتی قديسين مسيحی در نهان به حکمت مانوی معتقد بودند از جمله سن اکيناس و سن اگوستين که دو تن از بانيان فلسفه مسيحيت می باشند. اين جريان حتی تا دوران رنسانس اروپا حضور داشته است و بسياری از پيشتازان رنسانس متهم به مانوی گری شدند و مثل ژور دانوبرونو در آتش سوزانيده شدند و آتش انقلاب را در اروپا برپا داشتند و ريشه حاکميت ظلمانی کليسا را سوزاندند و تمدن جديد امکان پيدايش يافت. انديشه هائی چون عدالت، حکومت مردمی و حقوق بشر از طريق زرتشتی و مانوی و مزدکی و سپس در لباس اسلام و تشيع به اروپا راه يافت که اکثر بانيانش ايرانی بودند. اصلًا انديشه انقلاب يک حکمت مانوی و مزدکی بود که در تشيع پذيرفته شد و در کسانی چون حسن صباح شکوفا گرديد و بصورت يک مکتب فلسفی و اجتماعی درغرب نيز پذيرفته شد هر چند که از محتوا تهی گرديد. و نهايتاً اينکه ايرانيان مانوی و مزدکی بودند که گوهره دين محمد (ص) و عرفان علی (ع) را يافتند و پروردند و برايش خون دادند و به بار نشاندند و به جهانيان عرضه کردند. و بقول حضرت رسول اکرم (ص)، قوم سلمان فارسی بودند که وارث و وصی دين او گشتند و مهد ظهور ناجی موعود گرديدند و امروزه تنها اميد مستضعفين جهان هستند. ايران مهد بهم آمدن آغاز و پايان تمدن و حکمت و مذهب و انسانيت در جهان است: اتحاد زرتشت (ع) و محمد (ص).
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۵ ص ۲۵

ستیز پیغمبرشاهي در تاریخ

در طول تاريخ عده ای پيغمبر بودند. و عده ای هم فقط شاه بودند. اين شاهان و پيامبران کاری با يکديگر نداشتند و چه بسا شاهانی که به پيامبران پناه داده و از آنان در قبال ستم ملايان مذهب دفاع کردند مثل حمايت برخی شاهان هخامنشی از انبيای بنی اسرائيل. و اما عده ای هم شاهانی بودند که دعوی پيامبری و شاهی داشتند که پيامبران حقه و مؤنمنان را تحت آزار و کشتار قرار می دادند مثل فراعنه مصر و يا شاهان ساسانی. اينان را پيغمبرشاه می ناميم که خلفای بنی عبّاس هم در همين جرگه می باشند که همه امامان و مؤمنان را قتل عام کردند. اين پيغمبرشاهان که خود را خدا و يا سايه خدا و يا جانشين خدا و فرستاده خدا می دانستند رسالتی جز پيامبر کشی و امام کشی و مؤمن کشی نداشتند و همين ها کارخانه تحريف و تبديل دين بودند و نفاق را مبدل به فلسفه و ايدئولوژی کردند و همه دانشمندان را گرد آوردند و به آنها صله های فراوان دادند تا دين را وارونه سازند و حتی در کتب آسمانی دست کاری کنند مثل شاهان ساسانی که بخش عمده ای از اوستا را تغيیر داده و از نو کتابت نمودند و يا مثل عثمانيان و صفويان که حتی سيمای اسلام را بکلی تغيير دادند. يکی از بزرگترين ويژگی مشترک اين پيغمبرشاهان زن بارگی و زن ذليلی جنون آميزشان بوده است که تمام فرامين را تحت تأثير و القائات زنان حرمسراهای خود صادر می نمودند و شاهان اصلی در واقع کنيزکان و فواحش بودند و دستور قتل مردان حق را همين ها صادر می کردند و خود اين پيغمبرشاهان اکثراً دائم الخمر بودند و لذا وزرای دربارشان نيز تحت تأثير و فرمان مخفيانه اين زنان حرمسرا قرار داشتند. فقط انگشت شماری از اين زنان لو رفته و مشهور و معروف شدند مثل زن فاسق هارون الرشيد يا ترکان خاتون زن ملکشاه سلجوقی که برای خودش لشکر و دربار و وزرائی مستقل داشت و خواجه نظام الملک در حقيقت از او دستور می گرفت و شيعيان را قتل عام می کرد. مطالعه شجره اين پيغمبرشاهان نشان می دهد که جملگی از شجره ملايان منافق مذاهب هستند که در سودای سلطنت بودند که در صف مقدم دشمنان هر پيامبر جديدی قرار داشتند و شاهان را ترغيب به کشتن پيامبران و مؤمنان می نمودند مثل ملايان يهود که قيصر را وادار به قتل مسيح کردند و يا ملايان دربار خسرو پرويز و انوشيروان که فتوای قتل عام مانويان و مزدکيان را صادر کردند و اوستا را تبديل نمودند زيرا در اوستا ظهور مانی و مزدک به عنوان اوصيای دين زرتشت پيشگوئی شده بود. اسکندر مقدونی نيز يکی از اين پيغمبرشاهان بزرگ بود و داعيه نجات و رهبری بر کل جهان را داشت و همواره با يک لشکر از زنان روسپی در سفر بود و معروف است که تخت جمشيد به امر يکی از اين روسپی ها و در حضور همو به آتش کشيده شد تا عيش شبانه را تأمين کند و در هر سرزمينی ادعای رسالت آسمانی داشت و هنوز هم اقوامی وجود دارند که او را پيامبر می دانند. انوشيروان نيز نهايتاً پس از قتل عام مزدکيان دعوی رسالت نمود و معروف است که دوازده هزار زن در حرمسرا داشت. فرعون مصر نيز تحت فرمان معشتوقه اش به جنگ با موسی (ع) و قومش پرداخت و بنی اسرائيل را قتل عام نمود. بخت النصر نيز دعوی پيامبری داشت و خود را فرستاده خدا می دانست که به قتل عام پيامبران بنی اسرائيل و مؤمنان پرداخت. تنها پيامبر راستينی که به مقام شاهی بر روی زمين رسيد حضرت سليمان بود که البته درباريان و لشکريانش را جملگی اجنه و ملائک و حيوانات روی زمين تشکيل می دادند و يک سلطنت متافيزيکی داشت که او نيز از سلطنت خود استعفا نمود زيرا ديد که قادر به اقامه عدل روی زمين نيست و خداوند هم عذرش را پذيرفت و لذا بزودی از دنيا رفت. و عظمت او بقدری بود که تا مدتها مردمان جسارت کفن و دفن او را نداشتند به نظر می رسد که حضور حضرت سليمان يکی از مراجع تقليد و وسوسه بسياری شده تا بواسطه پيامبری سلطنت کنند. و همين وسوسه است که صهيونيزم را پديد آورده و حکومت اسرائيل را ساخته است که اين نيز يک پيغمبرشاهی دموکراتيک است که در سودای فتح جهان می باشد و البته امدادهای غيبی آن برخلاف حضرت سليمان، گروههای کثيری از جاسوسان در سراسر جهان می باشند. پيغمبرشاهی وسوسه بس فريبنده و خطرناکی است که در جهان اسلام و تشيع نيز حضور دارد فی المثل اين وسوسه را می توان تحت عنوان درويشی گريها درک نمود که نام رهبران اکثرشان با پسوند «شاه» می باشد مثل فلان عليشاه. و بارها در طول تاريخ شاهد نبرد اين اقطاب برای رسيدن به سلطنت نيز بوده ايم مثل آقاخان محلاتی و اخلافش. اين سنت اساساً از مذاهب هندو به جهان تشيع وارد شده است مثل مهاراجه های هندی که جملگی خود را نماينده کريشنا می دانند. صفويان نيز از همين درب به سلطنت رسيدند و بناگاه از مذهب اهل سنت بريده و مبدل به شيعيان دو آتشه شدند. همه شاهان صفوی نيز زن باره ها و شهوت پرستانی ديوانه و الکلی بودند. می گويند که در عصر شاه عباس در شهر اصفهان حدود ده هزار روسپی حرفه ای وجود داشت که تحت نظارت دربار بودند و در واقع حرمسرای غيرمستقيم شاهان صفوی محسوب می شدند و اين روسپيان کل شهر اصفهان را تحت رهبری مافيائی خود داشتند و نقش جاسوسان شاه را هم ايفا می نمودند و از شاه حقوق می گرفتند. بنظر می رسد که با پيدايش دموکراسی و سوسياليزم عمر تاريخی پيغمبرشاهی هم در حال پايان است و لذا عمر تاريخی نفاق حکومتی در حال به سر آمدن است. و اين شايد يکی از خيرهای دينی دموکراسی باشد که از غرب پيدا شده است چرا که اصولًا در مغرب زمين پيغمبرشاهی رايج  نبوده و همواره کفر سيمای آشکاری داشته است به استثنای دوران سياه حکومت کليسا در قرون وسطی که از پيغمبرشاهی های بغايت مخوف و
مافيائی بوده که البته ربطی به تمدن غرب که دارای اساس يونانی و رومی هست نداشته است و اين همان روحانيت منافق يهود بود که بر تخت سلطنت عيسی مسيح نشست و چندين قرن به قتل عام مؤمنان مسيحی پرداخت که حتی شاهان اروپا از اين قدرت می هراسيدند و به آن حق حساب می دادند. و پيغمبرشاهی يک وسوسه ابليس در نفس هر بشری است که داعيه دين دارد و می توانيم در قلمرو معرفت نفس با اين ابليسيت مواجه شويم که چه سيما و توجيه مقدسی دارد همانطور که امروزه در سراسر جهان هزاران نفر در اين وسوسه ادعای نجات بشريت را دارند حتی آقای بوش. در آخرالزمان همه می خواهند پيغمبرشاه باشند. ولی کل بشريت در انتظار ظهور يک پيغمبر حقيقی است که بالاخره بر کل جهان سلطنتی از روی عشق و عدالت داشته باشد. بهرحال اين حق پيامبران است که بر بشريت سلطنت کنند زيرا عاشقان خدمت و سعادت بشر هستند بشرط آنکه بشريت هم طالب سلطنت آنها باشد.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۵ ص ۳۲

راز نهان تاریخ تمدن (فلسفه تاریخ)

اگر يک عروس و داماد برای تمام عمرشان در بهشت غريزی خود باقی می ماندند و اين بهشت بسرعت به پايان نمی رسيد و خانه آرامش و سعادت غريزی آتش نمی گرفت و آدم و حوا از بهشت اخراج نمی شدند تاريخ بشری بدينگونه که آغاز شده و تا بدين مرحله رسيده و ادامه يافته است هرگز بوقوع نمی پيوست و تمدن با فرآورده هايش از قبيل حکومت، قانون، مذهب، تجارت، ميکده، فاحشه خانه، زندان، ارتش، احزاب، فرقه ها، مدرسه، صنعت، ديوانه خانه و … پديد نمی آمد و چه بسا آدم و حوا هرگز از غار و يا از بالای درختها پائين نمی آمدند زيرا چيزی کم نداشتند. لذا کل تاريخ و تمدن بشری از آغاز تاکنون مديون جنگ و عداوت بين زن و شوهرهاست از آدم و حوا تا فرزندانشان. يعنی مديون نابودی عشتق غريزی بين مرد و زن است. چون عشق غريزی نابود شد حيات غريزی و طبيعت هم ديگر کفاف نيازهايشان را نکرد و جان کندن و زراعت و صنعت و سياست و ثروت اندوزی و اخلاق و جزا و جنگ آغاز شد زيرا با نابودی عشق غريزی، احساس جاودانگی و امنيت روانی هم نابود شد و اين احساس نابود شدن موتور محرکه تاريخ بوده است. همانطور که علی (ع) می فرمايد: اگر همه انسانها مؤمن می بودند هرگز شهری برپا نمی شد. پس اگر کل اين تمدن و تاريخ بشری بر کفر پنهان و آشکار استوار است و جز کفر توليد نمی کند امری طبيعی است. چون اين کفر و عداوت پايان يابد اين تاريخ هم به پايان می رسد.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۵ ص ۶۱

فلسفه فلسطین

سرزمين فلسطين به لحاظ جغرافيايی دارای ويژگی منحصر بفردی در روی کره زمين است. اين سرزمين عمدتاً همان دريای مرده (Dead Sea) است. بدين لحاظ گودترين خاک روی زمين است همانطور که مثلًا قله اورست بلندترين جای زمين می باشد. به همين دليل به لحاظ اقتصادی و منابع و ثروتهای طبيعی هم فقيرترين کشور جهان است. پس در واقع خاک فلسطين مستضعفترين خاک روی زمين است. خاشع ترين و فقيرترين! اين سرزمين در عين حال مهد ظهور هزاران پيامبر بوده و قبر بسياری از آنان در اين بخش از زمين می باشد. اين ضعيفترين خاک زمين مهد ظهور بيشترين پيامبران خدا هم بوده است. وعده ظهور يهوه خدای موسی هم در همين سرزمين و بر کوه صهيون در اورشليم می باشد که اين سرزمين را مبدل به سرزمين موعود و نجات بنی اسرائيل ساخته است. و می دانيم که محل عروج پيامبر اسلام و عروج مسيح هم بوده است و در روايات اسلامی و شيعی و همچنين برخی از روايات يهود و مسيحی نخستين نشانه های جهانی آخرالزمان هم در اين سرزمين آشکار می شود و اين سرزمين ميعادگاه و مبدأ وقايعی خواهد بود که به جنگ بزرگ جهانی منجر می شود و نجات بشريت نيز متعاقب اين وقايع آغاز می گردد. و امروزه نيز شاهديم که حدود نيم قرن است که اين سرزمين مبدل به کانون همه مسائل جهانی گشته و اکثر انقلابات جهان تحت الشعاع و حمايت انقلابيون اين سرزمين به پيروزی رسيده ولی خود اين سرزمين و ساکنانش در جنگ و ناامنی فزاينده غرق می شوند و ساکنانش مبدل به مستضعفترين مردم جهان گشته اند. اين استضعاف هم فقط شامل حال اعراب و مسلمانان نيست بلکه يهوديان مقيم اين سرزمين نيز که تحت حکومت نظامی دولت اسرائيل هستند نيز ناامن ترين و بدبخت ترين يهوديان جهانند و همچون قلی در زندان هستند که لحظه ای آرام و قرار ندارند. مارتين بوبر عارف سوسياليست يهود آلمانی هم نيمه دوم عمرش را قبل از تشکيل دولت اسرائيل به اورشليم مهاجرت کرد و در دامنه کوه صهيون اقامت گزيد و مشغول تربيت مريدانی گشت و يک جامعه سوسياليستی – عرفانی را بنا نهاد و در انتظار ظهور يهوه از کوه صهيون از جهان رفت و تا به آخر با دولت اسرائيل سر سازگاری نداشت و اکثر پيروانش را مسلمانان تشکيل می دادند. همه نشانه ها گواه بر اين حقيقت هستند که گويی سرنوشت جهان منوط به سرنوشت فلسطين است و همه ابرقدرتها و حکومتهای روی زمين بطرزی جادويی درگیر سرنوشت ملتی آواره و بغايت فقيرند که در پست ترين و فقيرترين خاک روی زمين زندگی می کنند و هر آن برای کشته شدن آماده اند و جوانانش بمب به شکم می بندند و خود را به سپاه دشمن می زنند و حيرت آورترين پديده فرهنگی در تاريخ را بدعت نهاده اند و خط بطلان بر جان خويش کشيده اند. اين روياروئی سنگ و بمب است عصر حجر با عصر اتم. روياروئی فقيرترين مردمان با ثروتمندترين قدرتمندان جهان. انقلابيون فلسطينی به همه انقلابيون جهان ياری دادند و پيروزشان نمودند ولی کسی به اين انقلابيون رغبتی ندارد و حداکثر صدقه ای می اندازد و می رود و يا از آنان به عنوان يک حربه ديپلماتيک و وجه المصالحه منافع ملی خود بهره می گيرد. گويا خداوند اين واقعه حيرت آور را بصورت يک امتحان جهانی پيش روی اهالی زمين قرار داده است تا ببيند که چه کسی نيکوکارتر است. واقعه فلسطين پديده ای بسيار بيشتر و برتر و پيچيده تر از يک پديده سياسی – نظامی- استعماری-
امپرياليستی- صهيونيستی است. اين يک اسطوره عرفانی است که سرزمين پيامبران خدا يعنی مستضعفترين مردمان تاريخ بشر را مهد اتحاد و درگيری همه قدرتهای جهانی ساخته است و همچون گردابی مخوف کل جهانيان را به سوی خود می کشد و کسی را امکان گريز از آن نيست. اين گودال بزرگی که دريايی مرده است کل بشريت را در کام خود فرو می برد و بخود می خواند. تفکر در باره فلسطين براستی يکی از قلمروهای عينی و رئاليستی و در درجه اول معرفت شناسی است.امروزه بايستی در درسهای فلسفی موضوعی به نام فلسفه فلسطين را هم گنجاند و مورد نقد و بررسی قرار داد. فلسطين يک موضوع فلسفی- عرفانی است و يکی از حيرت آورترين پديده های عرصه مدرنيزه و آخرالزمان است.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۵ ص ۸۰

فلسفه امپریالیزم جهاني

امپرياليزم، نماد و تعين تاريخی کفر و کبر و ستمگری بشر بر روی زمين است و عمری به اندازه عمر بنی آدم دارد. نخستين امپرياليزم بالقوه همانا قابيل فرزند آدم ابوالبشر بود که از فرط کبر و بخل خود به ناحق بواسطه نخستين ابزار و اسلحه خود که گويا چماقی بود بر سر برادرش هابيل کوفت و او را به قتل رسانيد. اين سلطه گری در طول تاريخ بواسطه رشد ابزار و تسليحات استمرار يافت و نهايتاً با اخراع تسليحاتی که بتواند به ناگاه کل جهان را نابود کند، مبدل به امپرياليزم جهانی شد. امپرياليزم دارای دوجنبه است: باطنی و ظاهری! جنبه باطنی آن همان کفر و کبر بشر است که بواسطه تسليحات تحقق ظاهری می يابد. پس تسليحات امحای جمعی که محصول رشد تکنولوژی است صورت بيرونی امپرياليزم را تحقق می بخشد. و می دانيم که ابزارسازی برای توليد اسلحه گام به گام و توأمان پديد آمده است و همواره پيشرفته ترين علوم و فنون ابزارسازی بشر در خدمت تسليحات بوده است همانطور که امروزه نیز چنين است و از هر کشف و اختراع نوينی، نخستين چيزی که پديد می آيد يک اسلحه جديد است: اسلحه اتمی، ليزری، ميکروبی، شيميائی، جاسوسی، شکنجه گری و… و حتی اسلحه روانی و تبليغاتی رسانه ای. اصولًا ذات علوم مادی و فنون ابزارسازی و توليدی بر صفت کفر و کبر و حرص و بخ و سلطه و ستمگری قرار دارد. به همين دليل اسلحه انبياء و اوليای خدا اساساً قدرت وحی و معجزه و کرامات و دعا بوده است. به همين دليل بقول رسول اکرم (ص) «مؤمنان لشکريان دعا هستند». لذا شاهديم که پيدايش و بقای امپرياليزم همواره بر قدرت ويرانگری و نابودسازی حاصل از تکنولوژی قرار داشته است. به همين دليل آنچه که آمريکا را مبدل به سرکرده امپرياليستهای جهانی نمود قدرت بمب اتمی بود که برای نخستين بار در ژاپن منفجر شد. اين بزم جهانی و تولد جهانی امپرياليزم آمريکا بود که از ويرانه جهانی امپرياليزم بريتانيا سر برآورد. از آنجا که صفت کفر و کبر و سلطه در هر بشری کمابيش حضور دارد لذا فقط بايستی جنبه بيرونی امپرياليزم را مد نظر قرار داد تا فلسفه امپرياليزم درک شود و آن تکنولوژی و برتری علمی – فنی خاصه در تسليحات است. لذا شاهديم که امپرياليزم به لحاظ ايدئولوژيکی همان مکتب اصالت تکنولوژی است يعنی تکنولوژيزم! و لذا شاهديم که تکنولوژی پرستی و گرايشات امپرياليستی امری واحد است. فی المثل شاهديم که حاميان جهانی آمريکا عملًا پرستندگان تکنولوژی هستند و نيز اينکه همه پرستندگان تکنولوژی دارای قوه امپرياليستی بالفعلی می باشند و در سودای جهانخواری و سلطه جهانند. و اما اگر امروزه شاهديم که در پس پرده امپرياليزم جهانی غرب پديده ای بنام صهيونيزم قرار دارد که به مثابه قلب امپرياليزم آمريکاست بدان دليل است که صهيونيزم ادامه تاريخی مکتب سامری است که مهندسی زبردست بود و توانست گوساله ای بسازد که گويا از خود صدائی توليد می کرد و بدين وسيله تقريباً همه بنی اسرائيل را در غياب حضرت موسی به پرستش آن گوساله ناطق (مثل ربات) کشانيد و کافر نمود. کلًا اين جناح از بنی اسرائيل در ساختار پس پرده تمدنها و امپراطوريهای يونانی و رومی نيز همواره حضور داشتند و علوم و فنون سلطه را به حکام و امپراطوران وقت می دادند. همانطور که در جريان محاکمه حضرت مسيح نيز ديديم که چگونه امپراطور روم به پيروی از منويات روحانيون بنی اسرائيل حکم قتل مسيح را صادر نمود و در واقع از خدمات اين قوم ضاله تشکر کرد. حضور اين شاخه از بنی اسرائيل را حتی در دربار شاهان قديم ايران هم شاهديم همانطور در پس پرده خلفای بنی اميه و بنی عباس. و نيز می دانيم آنچه که امپرياليزم آمريکا را بر عريکه قدرت يکه تاز جهانی نشانيد بمب اتمی بود که به ياری و تشويق و تلاشهای حيرت آور آلبرت انيشتن در کاخ سفيد ممکن شد و خود ايشان به عنوان يک يهودی سرگردان از پدران دانش اتمی و بمب اتمی محسوب می شود هر چند که تا پايان عمرش غرق در حسرت و ندامت و افسردگی شد. نخستين کتاب علمی که درباره ماهيت امپرياليزم نوشته شد توسط لنين رهبر انقلاب شوروی بود. او براستی
نشان داد که امپرياليزم سر برآورده از قدرت تکنولوژی مدرن خاصه در عرصه اتوماسيون است که اين قدرت جهانی در دست سرمايه داران جهانخوار و بيرحم قرار گرفته و بشريت را به بردگی می کشاند و لذا اين قدرت بايستی به دست خلق سپرده شود تا خدمتگزار بشريت و مايه سعادت ابدی گردد. ولی لنين درک نکرده بود که ذات تکنولوژی جهانخوار و ضد بشر است و فرقی ندارد که در دست چه کسانی باشد. تجربه هفتاد ساله انقلاب روسيه ثابت کرد که نگرش مارکسيستی درباره عدالت ذاتاً دچار خطايی بزرگ است که حاصل عدم معرفت کافی درباره دانش و تکنولوژی می باشد. تکنولوژی دارای ذات اراده به ظهور قدرت مادی و سلطه بر جهان و بی اراده ساختن بشريت است. دانش و تمدن و تکنولوژی اروپايی دارای سه عنصر تاريخی است که هر سه لامذهب و بلکه ضد مذهب بوده اند که اين سه عنصر پديد آورنده نظام امپرياليزم تلقی می شوند: يونانيت بت پرست، يهوديت منافق و نهايتاً دانش پديد آمده در نظام امپراطوری خلفای بنی عباس که به غلط موسوم به تمدن اسلامی است. عداوت يونانيت با حکمت سقراطی٬ عداوت روحانيت منافق يهود با دين موسی و عداوت دستگاه بنی عباس با دين محمد (ص) کاملًا بديهی است. اين سه دانش و تمدن در اروپا مولد امپرياليزم مدرن جهانی گشته است که نقش تمدن بنی عباس در تمدن قرون وسطای اروپايی از عناصر بسيار سرنوشت ساز و تعيين کننده بوده است و از عوامل درجه اول ختم قرون وسطی اروپا و آغاز رنسانس است که دانش جديد را پديد آورد و سرمايه داری مدرن را و نهايتاً امپرياليزم را.
و امروزه شاهديم که زيربنای مادی امپرياليزم چيزی جز تکنولوژيزم نيست و زير بنای فرهنگی آن هم چيزی جز «آزادی» نيست، آزادی بی قيد و شرط اراده. و تکنولوژی بستر تعين و ظهور اين اراده به آزادی بی قيد و شرط نفس بشر است: اراده به جهانخواری و حاکميت مطلقه بر جهان. اين همان اراده به خدا شدن است که عين کفر است. و لذا اساس اعتقادی امپرياليزم هم جبراً لامذهب و بلکه ضد مذهب است و دشمنی جز مذهب و اخلاق دينی نمی شناسد که البته امروزه جز در جهان اسلام يافت نمی شود. پس تضاد امپرياليزم با اسلام يک تضاد ذاتی است مثل تضاد کفر و دين. امپرياليزم فلسفه ابليس در بشر است و تکنولوژيزم نز ابليسيت نفس بشر است. تکنولوژيزم به معنای پرستش بی قيد و شرط تکنولوژی به عنوان هدف و ارزش آرمانی است که هر ارزش ديگری را يا نابود می کند و يا به خدمت می گيرد. امپرياليزم که در عرصه اتوماسيون و تکنولوژي های برتر مثل نانوتکنولوژی و بيوتکنولوژی و ژنتيک و فيزيک ذره ای و کوانتومی و ليزر پا به ماهيت نوينی گذاشته است که به نوامپرياليزم معروف است و داعيه حکومت واحد جهانی را دارد عرصه ظهور دجال آخرالزمان است که زمينه ظهور ناجی آخرالزمان می باشد و به جنگ جهانی بين اين دو منجر می شود که روياروئی امام و تکنولوژی است. افسون تکنولوژی و معجزات حاصل از آن عين معجزات دجال آخرالزمان است که در روايات اسلامی به وفور آمده است که اکثريت بشريت را مدهوش و ديوانه می سازد و به پرستش ماليخوليايی می کشاند. امپرياليزم عرصه ظهور کفر جهانی است که براستی خود صاحب معجزاتی فزاينده می باشد و کوس اناالحق
می زند که ماده اش تکنولوی است و معنايش هم آ زادی و دموکراسی که نعل وارونه ا شد اصالت و بردگی می باشد. زيرا آزادی تکنولوژيکی قلمرو به غارت رفتن اراده و روح انسان است و اين غايت مکر و فريب ابلس است که از آستين تکنولوژيزم و امپرياليزم بيرون آمده و با فريب آزادی و دموکراسی اراده بشر را قبض می کند و از او بعنوان آخرين ماده اوليه ماشين امپرياليزم استفاده می کند: ماشين آدم خوار!
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۵ ص ۸۱

فلسفه تروریزم

تروريزم بمعنای ايجاد هراس و ناامنی به قصد رسیدن به اميالی ناحق است. بدين ترتيب نخستين نطفه های پيدايش تروريزم را در کانون گرم خانواده ها می يابيم آنگاه که برای آرام کردن کودکی متوسل به لولو خرخره می شويم و يا برای ارضای اميال خويش همسر خود را تهديد به طلاق يا خيانت می کنيم. اگر تمدن مدرن ما يک تمدن تروريست است و اگر جامعه به مثابه يک خانوادۀ کلان است پس علت پيدايش تروريزم را بايستی در روابط پنهان زناشوئی و رفتار با فرزندان خود جستجو کنيم. اين يک مسئله تربيتی است و نه سياسی. ترور و تروريزم را فقط هم در قلمرو تسليحات و قتال جستجو نکنيم. امروزه بخش عمده ای از تجارت و تبليغات بازرگانی عين تروريزم است. مثلًا صنعت جهانی بيمه که پرسودترين صنايع است تماماً محصول هراس افکنی می باشد. بخش عمده ای از صنعت پزشکی نيز به همينگونه است که امپراطوريهای داروئی و شيميائی را بر پای می دارند. هر خبر هراس آوری موجب بالا رفتن نرخ طلا و نفت و سائر کالاهاست. و نهايتاً خود تروريزم به زعم غربی ها نيز مبدل به بزرگترين تبليغات تجاری در جهان شده و امپرياليستها را مستمراً پروارتر می سازد. امروزه هيچ تجارتی پرسودتر از تروريزم نيست و لذا خود سازمانهای اطلاعاتی شبانه روز مشغول اختراع و توليد گروههای تروريستی در جهان هستند که عمليات يازده سپتامبر را نيز بايستی يکی از اين تجارتهای کلان دانست. تروريزم پنهان در خانواده ها اينک در حکومتها خودنمائی می کند. اين همان است. و کلام آخر اينکه انسان کافر، انسانی وحشت زده است و در عرصه آخرالزمان که قلمرو ظهور کامل نفس بشر است اين وحشت نهان به ميدان ظهور آمده است. و لذا شاهد جهانی تماماً وحشت زده و هراس آوريم. تروريزم، فلسفه قيامت کفر است.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۵ ص ۸۴

«لااکراه في الدین» و امنیت ملي

امروزه بسياری از مفاهيم و ارزشهای اخلاقی مخدوش و بلکه وارونه گشته است تا آن حد که تقوا و خويشتن داری و حيا و ادب را رياکاری می خوانند و وقاحت و افسار گسيختگی نفس و فحشا و لااباليگری را عين صداقت معرفی می کنند. تشخيص بين وقاحت و صداقت البته کار سختی نيست ولی همه دعواها بر سر نامگذاری استت. بدون ترديد کافران اعمال خود را با واژه صداقت، تطهير و توجيه می کنند و بدينگونه انسانهای باتقوا را رياکار می خوانند. بهرحال انسانی که ايمان ندارد در جريان خويشتن داری مبتلا به ريا می شود و لذا به زجر می افتد و اگر مجبور به اين امر باشد منافق می شود. درست به همين دليل است که بهشت کافران، کشورهای غربی است. به همين دليل فرهنگها و نظامهائی که احکام دينی و تقوا را به جبر حاکم می کنند مولد طبقه ای منافق در جامعه می شوند که کفر و مفاسد را مخفيانه در جامعه اشاعه می دهند و بانی زشت ترين اخلاق بشری يعنی ريا و نفاق می گردند که امّ الفساد است و همه ارزشهای حقيقی دين را هم بد نام و بی اعتبار و بلکه وارونه می سازد. و اين بزرگترين فساد در يک جامعه است که بنياد هر اعتماد و حقانيت و معنائی را برمی کند و نيهيليزم را بصورت يک فرهنگ بر جامعه حاکم می نمايد و هيچ حجت و دليلی برای حقانيت تقوا باقی نمی گذارد. در بطن چنين جامعه ای يک نظام مخوف و مافيائی شکل می گيرد که دشمن قسم خورده ارزشهای دينی می باشد و نيز دشمن قسم خورده آن نظام حکومتی که بانی چنين نفاقی شده است. لذا چنين جامعه و حکومتی نيز در بطن نهان خويش پرورنده دشمن خويش است و امنيت اجتماعی و سياسی و اقتصادی و حتی بين المللی و ديپلماتيک خود را هم در خطری جدی می اندازد زيرا چنين طبقه منافقی محل و مدخل ورود هر تهاجم فرهنگی و هر فتنه و خيانتی بر عليه منافع حقيقی آن جامعه است. همواره بزرگترين دشمن امنيت ملی هر کشوری چنين طبقه ای می باشد. اکراه و اجبار در دين هم تباه کننده فرهنگ است و هم پديد آورنده نفاق عظيمی در روابط اجتماعی و نظام اقتصادی- سياسی که محل رشد دشمنان دينی و خائنان به ميهن است. در اين نفاق حتی تقوا بدنام است و دين به معنای رياکاری. کفر دشمن قسم خورده دين نيست بلکه نفاق است که دشمنی جز دين ندارد. به همين دليل دشمنی آمريکا با دين و اسلام امری ذاتی نيست بلکه دشمن حقيقی اسلام، صهيونيزم است زيرا مذهب نفاق است.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۵ ص ۸۵

روشي دگر برای مبارزه با امپریالیزم

کفر در يک کلام چيزی جز پيروی بی قيد و شرط از نفس خود نيست. و آمريکا کشوری است که بيش از هر کشور ديگری امکان چنين امری را به انسانها می بخشد و درست به همين دليل بهشت نفسانيت جهان مدرن است زيرا حاکميت اين نظام تماماً کافر است و کفر پرور. اينکه آمريکائيان را مردمانی صادق و بی ريا می خوانند بدان معناست که هر کاری که می خواهند به راحتی انجام می دهند و هيچ ابائی ندارند. در واقع آنچه که صداقت ناميده می شود چيزی جز بروز وقاحت و فساد نفس نيست. آنان که اين وضع را صدق و صفا می خوانند در واقع تقوی و حيا و ادب و خويشتن داری را رياکاری می فهمند. بدون ترديد حق کفر آشکار برتر از حق نفاق در دين است همانطور که قرآن کريم منافقان را بدترين خلايق می داند و کافران را به بخشش و رحمت خداوند نزديکتر می خواند. و حق حاکميت جهانی امپرياليزم آمريکا نيز از همين منشأ می باشد زيرا منافقان که همان کافران پنهان و ريا کار هستند بايد هم تحت فرمان کافران بی ريا باشند و اين عدل الهی است. اين همان راز استعمارپذيری و بردگی و وابستگی حکومتهای جهان سوم نسبت به غرب است. در واقع آمريکاپرستی و غرب گرايی مردمان جهان چيزی جز گرايش نفس کافرانه آنها به منشأ کفرشان نيست زيرا بهرحال نفاق در دين زجرآور است و عمری طولانی ندارد. بنابراين حکومتهايی که از غرب زدگی و آمريکا پرستی مردم خود در هراس هستند و برای مهاجرت و فرار مغزها اينهمه تلاشهای مذبوحانه دارند بهتر است که شرايط رياکاری دينی و نفاق را از ميان ببرند تا اين نقيصۀ بزرگ رفع شود. اگر در دين اکراه و ريائی نباشد قدرت جهانی امپرياليزم آمريکا بر سائر جهان نيز بطور کمی و کيفی کاهش می يابد و نفوذ و تهاجم فرهنگی غرب نيز در جهان سوم به حداقل می رسد و ملل جهان سوم به حمايت بيشتری از دول خود می پردازند و کمتر بازيچۀ تبليغات و وسوسه های حقوق بشری می شوند. و اين دينی ترين و بهترين مبارزه با آمريکاست.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۵ ص ۸۶

استراتژی نخبگان نئوامپریالیزم برای رهبری جهان

عصر جديد و جهان مدرن سرمايه داری و نوامپرياليزم به يک لحاظ محصول تدريجی تکامل گروههای نخبۀ مافيائی در پس پرده سياستهای استعماری می باشد که از دوران رنسانس پيدا شدند و اساساً در بريتانيا و فرانسه و آلمان نخستين بنيادهای مخفی خود را پديد آوردند که مجموعه ای از بانکداران و صاحبان صنايع بزرگ و سياستمداران و گاه فلاسفه و ايدئولوگهای وابسته به اشرافيت در حال انقراض اروپا بودند. نخستين
تشکيلات بنام اين جريان مافيائی موسوم به «فراماسونری» می باشد که کمابيش دارای شهرت جهانی است و افسانه هايی حيرت آور را بخود اختصاص داده که بخشی از آن نيز ساخته و پرداخته خودشان بوده است که از خود هويتی اساطيری در اذهان جهانيان بسازند. نخستين فعاليت جهانی و علنی اين تشکيلات در «کمپانی هند شرقی» تجلی يافت که حدود لااقل دو قرن در سراسر جهان مشغول استعمار و غارت ملل بود که در دو جنگ جهانی دچار فروپاشی گرديد و در جنگ دوم منحل شد زيرا رهبر اصلی آن بريتانيای کبير بود که سيطره جهانی اش را از دست داد. در سالهای نخست پس از جنگ جهانی دوم از بطن اين فروپاشی يک جريان نوينی از يک مافيای بسيار پيچيده تر و نخبه تر و جهانخوارتر روی به پيدايش نهاد که تصميم گرفت که آمريکا را مقر فرماندهی اين سلطه جهانی سازد و به رهبری جهان برساند زيرا پس از جنگ جهانی دوم فقط آمريکا بود که سالم ماند و بناگاه ره صد ساله را يک شبه طی نمود و مهد پناهندگی سرمايه داران و بانکداران و دانشمندان و سياستمداران فراری از اروپا شد. اين مافيای جديد تحت عنوان گروه «بايلدربرگ» شکل گرفت و نخستين جلسۀ مخفی خود را در شهر بايلدربرگ آلمان برقرار نمود که رهبری ايدئولوژيکی آنرا دکتر رتينگز يک سياستمدار نابغه آلمانی بر عهده داشت که از بطن حزب شکست خورده نازی سر برآورده بود و مجدداً در سودای جهانخواری و حکومت واحد جهانی به رهبری غرب بود. به پيشنهاد و رهبری همين دکتر يک سازمان مخفی ديگری تحت عنوان «شورای روابط خارجی» پديد آمد که مسئول يک ارتباط جهانی با نخبگان جهان سرمايه داری بود و مقرش در آمريکا قرار داشت و اين سازمان هنوز هم وجود دارد و مقر تصميمات استراتژيک امپرياليزم می باشد و برخی از نخبگان جهانی امپرياليستی در آن عضويت داشته اند که بسياری از آنان به سمتهای بزرگی در آمريکا و اروپا نائل آمده اند. در دهه های پس از جنگ جهانی عمده تصميمات و اقدامات استراتژيک جهان سرمايه داری غرب به رهبری آمريکا در اين دو سازمان مخفی طراحی شده است و بسياری از کودتاها در جهان سوم و انقلابات ضد انقلاب نيز براساس دکترين های اين دو تشکيلات بوده است، از جملته کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ و انقلاب سفيد در ايران. و اما در سال ۱۹۷۳ ميلادی تحول نوينی در ماهيت و ساختار و ايدئولوژی و استراتژی جهان امپرياليزم رخ نمود و پديده ای بنام «نوامپرياليزم» را با سيمائی پيامبرگونه بوجود آورد که مترصد نجات بشريت است و قصد برپائی يک حکومت واحد جهانی را دارد. اين تشکيلات نوين که از ادغام آن دو سازمان مخفی پديد آمد به
«کميسيون سه جانبه» موسوم گشت. نخستين جلسه اين سازمان عظيم و مافيائی در شهر نيويورک و به رياست ديويد راکفلر رئیس امپراطوری جهانی راکفلر تشکيل شد و کسانی چون دکتر کيسينجر، دکتر هانتينکتون، پرفسور کوتام، دکتر بال و دکتر برژينسکی از ایدئولوگهای مشهور اين اجلاس بودند که بعنوان مغزهای بزرگ نوامپرياليزم همواره در خدمت حاکميت پشت پرده امپرياليزم آمريکا بوده و سازنده پست های رياست جمهوری و نخست وزيری در کل جهان غرب بوده اند و تا به امروز همه رياست جمهوريهای آمريکا از هر دو حزب و اکثر اعضای کابينه کاخ سفيد و دول اروپای غربی و ژاپن از اعضای رسمی اين کميسيون بوده اند. دانشگاه راکفلر، انستيتو بروکينگز و مؤسسه «رند» از نهادهای اصلی تدوين ايدئولوژی اين اتحاديه اند. اين کميسيون در همان آغاز تأسيس خود همه کشورهای آمريکای شمالی و اروپای غربی و ژاپن و چين کمونيست و برخی از ايدئولوگهای بلوک شرق را بهمراه حدود ۸۰۰ بانک و صنايع چند مليتی و شرکتهای بين المللی و دانشگاههای بزرگ را در عضويت رسمی خود داشت که برخی ازآنان عبارتند: جنرال موتورز، زيمنس، فورد، آی. تی. تی، بانک چيس مانهاتان، دانشگاه ام.ای.تی، دانشگاه توکيو و… . سه جانبه بودن نام اين تشکيلات در وحله اول مربوط به اتحاديه جهانی آمريکا– اروپا- ژاپن بود. امروزه اکثر شرکتهای چند مليتی و بانکها و مؤسسات پژوهشی جهان از اعضای اين اتحاديه می باشند. در واقع اين يک اتحاديه سياسی– دانشگاهی– نظامی– بانکی– صنعتی– اطلاعاتی است و اتحاديه ای مثل ناتو نيز يکی از اعضای آن محسوب می شود و برای خود يک سازمان اطلاعاتی خاصی هم به نام «آيرس» پديد آورده که سازمانی بين المللی است که از همکاری مشترک همه سازمانهای اطلاعاتی غرب مثل سيا و موساد و اينتليجنت سرويس و ديگران پديد آمده است. علاوه بر فعاليتهای استراتژيک سياسی و اقتصادی و نظامی برنامه های تربيت کادرهای نخبه را نيز از همه ملل جهان در اهداف خود قرار داده و ساليانه بورسيه های بسيار گرانقيمت و ويژه به فارغ التحصيلان ممتاز همه رشته های علمی اعطا نموده و آنان را به خدمت خود درآورده است و بزرگترين شکارچی نخبگان جهان است. اين اتحاديه در واقع احيای دگر بارۀ فراماسونری نيز محسوب می شود و در طی دهه های اخير اکثريت دولتمردان جهان غرب و گاه حتی جهان سوم و یا ژاپن و چين و اخيراً روسيه از اعضا و تربيت شدگان اين اتحاديه بوده اند. از دکترينهای اين اتحاديه که بسياری از آنها تاکنون به مرحله اجرا درآمده اند عبارتند از: دکترين جهان چهارم، دکترين بخود وانهادگی جهان سوم، دکترين اسلامی کردن خاورميانه، دکترين خاورميانه بزرگ، دکترين نظم نوين جهانی، دکترين جنگ ماهواره ها، دکترين اتحاديه اروپا، دکترين انقلابات ضد انقلاب، دکترين حقوق بشر، دکترين دهکدۀ جهانی و دکترين جهانی شدن و… . قابل ذکر است که فروپاشی شوروی سابق نیز از دکترين های اين کميسيون بود و بسياری از سردمداران و ايدئولوگهای انقلاب ضد سوسياليستی شوروی مثل گورباچف و يلتستين و پوتين از اعضای مخفی اين اتحاديه بودند. رهبران اخير چين کمونيست نيز از اعضای مخفی اين اتحاديه می باشند. خاندان راکفلر و بوش از مهمترين فعّالين و بانيان اوليه اين اتحاديه محسوب می شوند و کارتر نيز بعنوان مجری دکترين حقوق بشر بواسطه همين اتحاديه به کاخ سفيد رفت. خلاصه همه اين دکترين ها در خدمت يک استراتژی صد ساله بعنوان «پيش بسوی يک نظام واحد جهانی» عمل کرده است. به زبان اعتقادی بايد گفت اين همان حکومت واحد جهانی به رهبری دجال است که داعيه نجات بشريت را دارد و درست در نقطه مقابل حکومت واحد جهانی ناجی موعود قرار دارد.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۵ ص ۸۸

راز یک بدبیني ملّي

متأسفانه مردم ما مدتهاست که دچار يک بدبينی عظيم نسبت بهر حقيقتت و باوری شده اند و براستی «تئوری توطئه» همچون سايه ظلمت يا اختاپوسی جگرخوار، هر شهامت و صداقت را در نظرها تبديل به عفريت توطئه ساخته است. چرا؟ مدتی است که مردم ما فقط دروغها را باور می کنند و نسبت به هر حق و صدقی بد گمانند و از آن می گريزند اين بی اعتمادی هولناک نهايتاً بصورت يک عدم اتکا به نفس و خود مسخرگی همه جائی خودنمائی می کند تا آنجا که همه مقدسات دينی و ملی و انقلابی و علمی و عرفانی مبدّل به انواع روز افزون جک و هجو و هزل شده و اين خود- مسخرگی بصورت نوعی هويت درآمده است. اين مصيبت بزرگ فقط در جوانان بيشتر خودنمائی می کند زيرا بی رياترند وگرنه در پيران هم به همان شدت و بلکه عميق تر حضور
دارد و پيران ما منشأ اين بی اعتمادی و بی هويتی می باشند و علت اين خود- بدبينی ملی هستتند . بسياری اين وضعيت را مربوط به ناکامی های آرمانهای انقلاب و خلف وعده های دولتها می دانند و وعده های سر خرمن رياست جمهورها و بی وفائی آنان به رأی هائی که گرفته اند. اين وضعيت علناً در مشارکت مردم در انتخابات تأثيری واضح داشته است که مسئولين امر نيز اذعان کرده اند. ولی اين فقط يک روی سکه است. روی ديگر سکه بی اعتمادی در قلمرو عواطف و خانواده هاست که به مراتب مهلک تر است و لاعلاجتر. و ديگر اين جنبه را نمی توان به گردن انقلاب و دولتها انداخت. زيرا تجربه جوامع مدرن نشان داده که بی اعتمادی نسبت به حکومتها اتفاقاً موجب انسجام عاطفی بين مردم و در خانواده می شود. پس مسئله چيست؟ بنظر ما مسئله همان بحران هويت است که مردم ما بواسطه تعلّقات شديد عقيدتی شديدتر واکنش نشان می دهند و دچار نوعی لجاجت و عداوت با خود شده و از خود انتقام می گيرند. بحران هويت حاصب بحران معرفت دينی است و فقدان يک ايدئولوژی زلال غيرسياسی. زيرا خود سياست زدگی يکی از عللل اين بحران بوده است.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۵ ص ۹۲

فلسفه هولوکاست

قوم بنی اسرائيل در طول تاريخ بارها قتل عام شده است و هولوکاست جديدترين آن است که بواسطه حزب نازی در آلمان صورت گرفت که تعداد قربانيان آن از ششصد هزار تا شش ميليون تخمين زده شده است. می دانيم که در دوران حزب نازی حدود نيمی از يهوديان جهان يعنی بالغ بر هفت ميلتون نفر يهود در آلمان می زيسته اند پس معلوم است که آلمان امن ترين جای جهان برای يهود بوده است يعنی قوم آريايی بعنوان
مهربان ترين اقوام بشری همواره حامی خداپرستی و عدالت بوده است همانطور که يک بار دگر در دوران هخامنشی بيشترين يهوديان جهان از قتل عام پادشاه بابل به ايران پناهنده شده و از نابودی حتمی نجات يافتند ولی مدتی بعد خشايارشاه مبادرت به اخراج و کشتار يهوديان نمود. و اما چه شد که اين آرياييهای مهربان و ميهمان دوست بناگاه به تنگ آمده و آنچنان ضد يهود شدند؟ عدوات و نفرت آلمانيها با قوم يهود از حدود يک قرن قبل از جنگ جهانی دوم در آلمان آشکار شده بود که اين يک نفرت عاميانه هم نبود اين نفرت را در آثار بزرگان انديشه آلمانی از جمله نيچه نيز شاهديم. ترديدی نيست که انبيای بنی اسرائيل يکی از نخستين پيامبرانی بودند که مروّج يکا پرستی و اخلاق انسانی و دانش و سوادآموزی بر روی زمين بوده اند. و نيز اينکه هيچ پيامبری در قومش اينقدر زجر نکشيده و به قتل نرسيده است که پيامبران قوم بنی اسرائيل. ظهور آن همه پيامبر در يک قوم کوچک دال بر غايت کفر و شقاوت اين قوم است وگرنه ايرانيان در طی چند هزاره با دين زرتشت زندگی کرده اند و انسانی ترين مدنيّت را بر روی زمين برپا نموده اند و همين دين آنها را کفايت نمود تا ظهور اسلام. جز بنی اسرائيل هيچ قومی پيامبران و ناجيان خود را به قتل نرسانيده است. بنابراين حساب انبيای بنی اسرائيل از قومش بکلی جداست همانطور که حساب پيامبر اسلام و امامان از عرب جداست و خداوند در قرآن کريم در ده ها آيه دو قوم را بعنوان کافرترين اقوام بشری معرفی کرده است: بنی اسرائيل و عرب. و اينک حدود نيم قرن است که اين دو شقی ترين اقوام زمين به بهانه قدس مشغول جنون آميزترين جنگ تاريخ هستند. اين جنگ بين اسلام و يهود نيست بلکه جنگ دو جناح از نفاق و شقاوت بشری است به بهانه دين. جنگ بر سر اراضی اشغالی است جنگ بر سر دين نيست. اگر چنين بود مسلمانان لااقل در اين منطقه در جهان با يکديگر متحد بودند و اين همه احزاب کوچک و متفرق ا سلامی وجود نمی داشت که خود با يکديگر در جنگند مثل جنگ درونی سازمان فتح و حماس و زمانی جنگ بين سازمان امل و فتح. جنگ بين دو قوم شقی و منافق است که يکی در موضع قدرت و ديگری در موضع ضعف می باشد که دفاع مسلمين از اعراب فقط دفاع از حق ضعيف است که خانه اش غصب شده است. گويی اين همان تکرار دگر باره جنگ های صليبی می باشد که جنگ بين دو ابرقدرت در سودای فتح جهان بود آن هم به بهانه قدس. به لحاظ تاريخی می دانيم که بنی اسرائيل در هر کشور پناه يافتند در خفا بر عليه ميزبان چه فتنه ها نمودند و نهايتاً برعليه مصالح مردم آن ديار چه خيانت ها کردند. تجربه کشور خودمان در دوران قبل انقلاب سندی زنده و انکار ناپذير است که چگونه برخی يهود با تغيتر منافقانه مذهب در همه ارکان کشورمان نفوذ کرده و يک اقليت نيم درصدی بر کل جامعه ما حکومت می کرد که جز اشاعه فساد و غارت ثروت ملی و نابودی فرهنگ و فروش اسرار ملی به دشمنان هيچ کار ديگری نمی کرد و جالب اينکه همانها نهايتاً عمداً دربار شاه را نيز فريب داده و گريختند و به خدمت اربابان ديگری درآمدند. مشابه چنين واقعه ای در زمان خشايارشاه و در قرن جديد در آلمان رخ داد. در حاليکه آلمانيها در شکست خود در جنگ جهانی اول مشغول بازسازی کشور خود بودند يهودها فقط مشغول غارت کشور و ايجاد تورم (ربا) و فروش اسرار ملی به بريتانيا بودند تا آن خشم ملی برانگيخته شد و آن قتل عام پديد آمد. واقعيت اين است که گهگاهی در طول تاريخ بشر خونريزهای بزرگی
چون اسکندر و چنگيز و هيتلر پديد می آيند و همچون آيه عذاب و انتقام الهی عمل می کنند که برخی از اقوام بشری حجامت می شوند. اينها اگر شيطان هم باشند فرستاده خشم خدا هستند درست مثل ناجيان که فرستاده رحمت خدايند. اتحاد يهود- انگليسی در آن دوران يک واقعه ای آشکار بود و کل وجدان ملی آلمان را جريحه دار کرده بود و درست به همين دليل هيتلر برای ملت خود جز اين دو دشمنی سراغ نداشت. لذا پس از جنگ دوم جهانی انگليسی ها بودند که سرزمين فلسطين را غصب نموده و در اختيار يهود منافق قرار دادند در حاليکه اگر قرار بر انتقام و جبران خسارت باشد می بايستی ايالتی از آلمان را محل اسکان يهود می کردند که کشور خودشان نيز محسوب می شد. يهوديان مؤمن بيش از هر مذهب ديگر از نفاق بنی اسرائيل نفرت دارند و با اسرائيل عداوت می ورزند. شاهد بوديم که آلبرت انيشتن تا آخرين لحظات حياتش مشروعيت اسرائيل را نپذيرفت و به آن کشور سفر نکرد و از پذيرش نامزدی خود بعنوان اولين رئيس جمهور اسرائيل از جانب صهيونيزم سر باز زد تا آنگاه که بعنوان يک پناهنده در کشور آمريکا تحت فشارهای روانی و سياسی تصميم گرفت از طريق نامه ا ی تشکيل اين دولت را تبريک بگويد که در حال نوشتن اين نامه سکته کرد و مرد. اين واقعه نشان می دهد که تحت چه فشاری وادار به نوشتن اين نامه شده است. تبليغات آمريکايی و صهيونيستی برای انتقام از ا نيشتن او را متهم به جنون نمودند و حتی تلاش کردند که اريک فروم بعنوان يک نويسنده و روانکاو خودفروخته را بسراغ او بفرستند تا برای او تشکيل پرونده جنون بدهد همانطور که مشهورترن کتابش تحت عنوان «آناتومی ويران سازی انسان» که به سفارش صهيونيزم نوشته شده بود به طرزی مذبوحانه و مفتضحانه هيتلر را متهم به جنون مادرزادی کرده بود. مسئله ديگر اين است که در جنگ دوم جهانی حدود پنجاه ميلیون انسان غيرنظامی کشته و معلول شدند ولی تبليغات غربی هرگز برای اينهمه انسانهای غيريهود اشکی نريختند و اتفاقاً مستمراً آمار آن را نیز کاهش می دهند درحاليکه کشته شدگان يهود مستمراً افزايش می يابد. روژه گارودی فيلسوف و مورخ فرانسوی در کتاب معروفش که بدان واسطه محاکمه شد بطور مستند ثابت کرده است که چگونه اين آمار بطور تصنعی رشد کرده
است. اين يک پديده کاملًا بی سابقه در تاريخ بشر است که عدم پذيرش يک آمار جرم قانونی محسوب شود آنهم در مهد دموکراسی غرب يعنی فرانسه. و اين نشان می دهد که يک تمدن و دموکراسی بنی اسرائيلی است. خيانت بنی اسرائيل در کشورهای ميزبان و پناهنده اش در طول تاريخ يکی از ويژگيهای برجسته اين قوم است همانطور که در صدر اسلام با همه خدماتی که به آنان شد و حتی از بودجه مسلمين برای آنها معبد ساخته شد و شخص پيامبر (ص) و علی (ع) به فقرای اين قوم شخصاً خدمت می کردند نهايتاً از اين قوم جز خيانت به مسلمانان چيز ديگری برنيامد و اينکه نهايتاً شخص پيامبر در ميهمانی منزل يک پيرزن بيوه يهودی مسموم شد و از همين مسموميت نهايتاً از دنيا رفت در حاليکه اين پيرزن و خانواده اش تحت کفالت شخص پيامبر بودند و اين صفت ويژه ميزبان کشی آنها را با ميهمان کشی تکميل می کند. هولوکاست جزای تاريخی اين نمک به حرامی است اگر واقعيت داشته باشد. اصولًا صفت نمک به حرامی در فرهنگ عامه بشری نشانۀ غايت پليدی است. علی (ع) می فرمايد: «از نشانه های يک انسان پليد آن است که پاسخ خدمت را با خيانت می دهد».
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۵ ص ۹۳

افسانه طالبان در افغانستان (دکترین اسلامي کردن منطقه)

يک تحليل اينست که طالبان همراه بن لادن تماماً دست پرورده سازمان سيا در وزارت اطلاعات پاکستان بودند و مقصود اين بود تا اسلام و مسلمين بدنام شوند و بدين طريق اسلام زدائی شود يعنی اسلام را بنام اسلام نابود کنند و سيطره جهانی غرب کامل شود و مسلمين برای نجات خود از شرّ چنين اسلامی دست به دامن آمريکا شوند. بهرحال چنين نتيجه ای عليرغم چنين تحليلی کما بيش رخ داده و به پيش می رود. يکی از دکترين های «کميسيون سه جانبه» که بزرگترين اتحاديه مافيايی نوامپرياليزم است در دهه ۱۹۷۰ همين «به خود وانهادگی جهان سوم» و «اسلامی کردن منطقه» و حمايت از انقلابات اسلامی و برپايی انقلابات ضد انقلاب بوده است که در بسياری از کشورهای اسلامی به وقوع پيوسته است. همانطور که حمله به برجهای نيويورک را هم بر همين مبنا تحليل می کنند و نيز عمليات بن لادن را در سراسر جهان. بهر حال اگر پرونده پيدايش طالبان را تحت حمايت وزارت اطلاعات پاکستان که از حاميان درجه اول آمريکا در خاورميانه است بررسی کنيم و نيز سوابق زندگی بن لادن را در آمريکا و شراکت و دوستی اش با امپراطوری بوش و شرکتهای نفتی مد نظر قرار دهيم، چنین تحليل و استنباطی چندان هم بی ريشه نيست. و نمی تواند شعبه ای از «تئوری توطئه» و صرفاً توهم باشد. به گزارش برخی از خبرنگاران آمريکايی در طی دهه های ۷۰ و ۸۰ ميلادی تعداد کثيری از افراد طالبان با آن لباس و ريش بلند در مراکز نظامی آمريکا در خاک آمر يکا و مخصوصاً در تگزاس (ايالت تحت فرمانداری بوش) زيسته و مشغول آموزش و تربيت بودند که بناگاه جملگی محو شدند يعنی به افغانستان و پاکستان برای انجام مأموريت خويش بازگشتند. دکترين اسلاميزه کردن حکومتهای خاورميانه بواسطه اجرای شريعت منهای معرفت و آنهم قشری ترين و مستحبی ترين وجه شريعت به اجرا در آمده است که در افغانستان به اجرا در آمد و مقصود حاصل شد و در عراق هم در حال اجرا می باشد و اين بار قصد تشيع زدايی بدست تشيع منظور است. اين همان اسلام آمريکايی است که دارای دو آلترناتيو (گزينه) می باشد: شريعت قشری و اسلام ليبرالی (مثل اسلام نهضت آزادی). خوشبختانه مسئولين نظام ما اين هر دو خطر و توطئه را شناخته اند و با آن در حال مبارزه اند هر چند که مبارزه ای اصولی يعنی مبارزه معرفتی آنگونه که بايد نيست و لذا موجب پيدايش دهها سوءتفاهم و سوءاستفاده شده است. در تاريخ معاصر ما شايد هيچکس همچون دکتر شريعتی به ذات اين دو خطر و اين دو نوع اسلام آگاهی و احاطه نداشته است.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۵ ص ۹۵

حکومت بزهکاران حرفه ای بر جهان

افلاطون در اثر معروفش يعنی «جمهوری» پيشگوئی و اظهار اميدواری کرده بود که بشريت در آينده به مرحله ای برسد که حکيمان به حکومت برسند و نخبگان فکری رهبری مردمان را در دست گيرند. ولی تا به اينجای کار اين آرمان افلاطون کاملًا معکوس عمل کرده است و در طول تاريخ گام به گام شاهد تحقق ماکياوليزم هستيم که حکومت تبهکاران حرفه ای است که برای رسيدن به قدرت از هيچ پليدی رويگردان نيستند. فی المثل حکومت آمريکا را نمونه می گيريم که امروزه دارای سلطه ای جهانی است. اين حکومت از رهبری مردان نسبتاً خردمندی چون ابراهام لينکون و جيمز مديسون آغاز شد و اينک به بزهکاران و ابلهان رسوائی چون کلينگتون و بوش رسيده است. يعنی کسانی که علناً و بافتخار از طريق دفاع از همجنس بازان و مصرف کننده مواد مخدر و حمايت از سقط جنين، رأی آورده و به حکومت رسيده اند. آقای کلينگتون که علناً کاخ سفيد را مبدّل به روسپی خانه کرده بود و اهالی يک شهرک مسيحی نشين در تگزاس را که مخالف ميخانه و رقاص خانه و همجنس گرائی و مواد مخدر بودند را بمباران کرد و جملگی را بهمراه زن و بچه سوزاند و صدای کسی هم درنيامد. آقای بوش هم که در جوانی اش از گردانندگان مشهور مافيای کوکائين و از شرکای قديم ريگان بود و دخترش نيز به راه پدرش ادامه می دهد و استاد افتخاری دانشگاه خانوادگی خودشان (دانشگاه رايس) می باشد و حقوق سياسی تدريس می کند؟! آمريکا بعنوان الگوی جهانی تمدن و آزادی و برابری و علم و هنر و فرهنگ، چنين است و پرواضح است که کل حکومتها بسوی اين اسوه در حرکت هستند. در اينجا به ياد آن پيشگوئی علی (ع) در نهج البلاغه می افتيم که می گويد:

هنگامی فرا می رسد که حکومتها به دست بزهکاران و احمقان می افتد… . آن شب فرا رسيده است و صبح بسيار نزديک است.

دائرةالمعارف عرفانی جلد ۵ ص ۹۶

مرضي بنام حکومت زدگي

پس از غرب زدگي و فن زدگي و مصرف زدگي مرض حکومت زدگي روی نموده و كل بشريت را بخود مبتلا كرده و بزرگترين مفرّ دين و عقل و وجدان و مسئوليت و اختيار است و لذا از همه زدگيهای سابق مهلکتر است. بدين معنا كه هر مشکل و عجز و بدبختي و تباهي به گردن حکومتها مي افتد و فرد از هر مسئوليي در قبال سرنوشت خود مبرا مي شود. پس اين يك مرض بغايت شيطاني است. اين مرض از جمله محصولات پديده ای بنام دموكراسي مي باشد. دموكراسي بعنوان يکي از بزرگتترين دروغهای مدرن كه ريشه در يونان باستان دارد (مثل همه امراض ديگر) براستي بايستي مادر همه دروغهای مدرن محسوب شود و لذا منشأ همه مفاسد چرا كه دروغ ام الفساد است و دموكراسي را بايستي ام الکذب كبير تمدن جديد دانست. بميزاني كه مردمان باور مي كنند كه براستي سرنوشت خود را بواسطه انتخابات دموكراتيك بدست حکومتها
سپرده اند لذا تمام بدبختي خود را به گردن حکومتها مي اندازند و نه به گردن انتخاب خود. زيرا اين انتخابات بقدری مقدس جلوه داده مي شود كه در درستي آن كمترين ترديد روا نيست لذا حکومتها بعنوان خدايان سرنوشت بشر محسوب مي شوند. امروزه از غايت روشنفکری و پيشرفت است كه حتي گريه و سرماخوردگي بچه ها هم به گردن حکومتها مي افتد و در غيراينصورت محکوم به ارتجاع مي شوی. حتي دعوای زيرلحاف زناشوئي هم مقصری جز حکومتها ندارد. البته خود حکومتها نيز در القاء اين جنون، بسيار دخيل هستتد تا قدرت خود را خدايگونه سازند. اين مرض در كشور ما البته ويژگي خاص خودش را دارد و چه بسا بسيار غامض تر از سائر نقاط جهان است و فحش دادن به حکومت جزء غريزه ملي ما شده است. يکي از ريشه های جديد اين بيمار در انديشه های كاذب انقلابي است و اين از جمله آفتهای انقلابيگری ماست كه مردم هر نقصي را بحساب حکومت بگذارند و حکومت هم بحساب ابرقدرتهای ديگر و آنها هم بحساب جبر تاريخ و اقتصاد و علم و تکنولوژی و الي آخر. اين فرافکني عين كفر آشکار است و جز هلاكت عاقبتي ندارد.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۵ ص ۹۷

اگر صهیونیزم نباشد!

اين واضح است که بخش عمده و بنيادين نظام اقتصادی و سياسی و مناسبات بين الملل جهان اسلام در درون و يا برون از خود با کل جهان سرمايه داری غرب، مبتنی بر موجوديت پديده ای بنام اسرائيل است و بر همين محور به پيش می رود. ماهيت رابطه جهان اسلام با مابقی جهان و خاصه اروپا و آمريکا که يکی از ارکان وجودی مسلمانان مدرن است منوط به دوستی يا دشمنی با اسرائيل می باشد مثل معضله تکنولوژی اتمی يا سازمان تجارت جهانی. موجوديت صهيونيزم، کل جهان و خاصه جهان اسلام را مواجه با مسئله بودن يا نبودن نموده است. با اين مقدمه اين سئوال قابل تأمل حياتی است که اگر همين اينک بناگاه صهيونيزم محو گردد و آرمان مسلمين محقق گردد چه اتفاقی خواهد افتاد و مسلمين و حکومتهايشان چه وضعی پيدا می کنند؟ درباره درک اهميت اين سؤال شما را به مقاله ديگری در اين نشريه تحت عنوان «فلسفه بنی اسرائيل» رجوع می دهيم. بنابراين مسلمين جهان و حکومتهايشان بايستی پيش از اينکه به نابودی صهيونيزم فکر کنند به موجوديت منهای صهيونيزم خود بينديشند و وضعيت خود در جهان را متصور شوند و برای آن پيشاپيش يک ايدئولوژی مدون ارائه دهند. علاوه بر اين حقيقت ديگر اينست که وجود صهيونيزم و اسرائيل منبع تغذيه ای مهمتر از بی هويتی مسلمين ندارد و بميزانی که مسلمين برای فرهنگ و اقتصاد و ديپلماسی خود موجوديتی مستقل دست و پا کنند فلسفه وجودی اسرائيل روی به تحليل می رود و ديگر امپرياليزم هم انگيزه مهمی برای حفظ آن در جهان اسلام نخواهد داشت. وجود صهيونيزم و اسرائيل دال بر بی وجودی ماست هر گاه که ما موجوديت يافتيم وجود اسرائيل محکوم به انهدام است. نفی و نفرين بر اسرائيل بخودی خود برای ما موجوديتی پديد نمی آورد هر چند که لازم است ولی کافی نيست.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۵ ص ۹۹

وظیفه مسلمین
در قبال محاکمه و اعدام صدام حسین

گذشته از خوب و بد صدام حسين و خيانتها و خدماتی که در جهان اسلام انجام داده است و گذشته از عقايدش و دوستی و دشمنی اش با برخی ملل اسلامی، امروزه کل مسلمانان جهان و حکومتهای آنها در قبال محاکمه و اعدام صدام حسين مواجه با يک امتحان بزرگ تاريخی و سرنوشت ساز هستند. خود صدام حسين که عمرش را کرده و عمری در مصدر حکومت بوده است و در صورت ظاهر هم در قبال تهاجم نظامی يک ابرقدرت خونخوار و بی آبرو، تا به آخر مقاومت کرده و از وطن نگريخته و اينک در حال محاکمه و اعدام است و با اين محاکمه و اعدامش مبدّل به يکی از قهرمانان تاريخی جهان اسلام خواهد شد بی ترديد. اگر يک رهبر ملی و ناجی شهيد محسوب نشود لااقل يک شاه شهيد به حساب خواهد آمد. بيائيم و خطای خود درباره ياسر عرفات
را تکرار نکنيم و همراه آمريکا و اسرائيل نشويم. و اما ما مسلمانان در سراسر جهان اگر اين محاکمه و اعدام را به دست سازمان سياه و وزارت دفاع آمريکا، محکوم نکنيم و مهر سکوت بر لب گذاريم و بلکه تأیيد کنيم بدان معناست که به آمريکا اين جواز را داده ايم تا در هر کشور ديگری تحت عنوان مبارزه با ديکتاتوری و شرارت، کودتای نظامی کند و رهبران و حکومتهای ملی را بردارد و از نزد خودش يک پاسبان بگذارد. آيا چنين نيست؟ بدين گونه سرنوشت مسلمين را بدست آمريکا سپرده ايم و از او ممنون شده ايم. اينکه صدام به کشور ما تهاجم نظامی نموده و موجب کشته شدن و معلوليت دهها هزار جوان گرديده و خسارات چند ميلياردی بر اقتصاد ما وارد نموده، ترديدی نيست. بهر حال اين جنگ در ذاتش خطايی کبير و گناهی نابخشودنی بود هم در آغازش و هم در استمرارش. هيچ واقعه ای در قرن گذشته تا اين حد به جهان اسلام لطمه نزد و موجب جهانخواری و مسلمان کشی تمدن غرب نشد. آنهم با افتخار و منت بر مسلمانان. اين جنگ موجب سلطه آمريکا بر جهان شيعه گشت ولی تأیيد محاکمه و اعدام صدام به دست آمريکا و بريتانيا، اين سلطه بر جهان اسلام را تبديل به يک سند حقه نموده و طومار حاکميتهای ملی و دينی در جهان اسلام را می پيچد. به نظر ما محکوم کردن اين محاکمه و اعدام از جانب مسلمانان يک واجب شرعی است و سکوت به مثابه مرگ حاکميت مسلمين در جهان است.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۵ ص ۱۰۰

فلسفه «اعدام صدام حسین»

در مقاله هفته پيش از اين متذکر شديم که صدام حسين اگر هم بزرگترين ديکتاتور و دشمن مسلمانان و شيعیان بوده باشد اعدامش بدست آمريکائيان بايستی مورد اعتراض مسلمانان و مخصوصا شيعيان قرار گيرد بخصوص که حکم اعدامش فقط به جرم قتل عام شيعيان صادر شده است و اين بدان معناست که آمريکا حامی شيعيان است. در حاليکه می دانيم يکی از بزرگتترين اهداف حضور آمريکا در عراق نابودی شيعيان است و اعدام صدام به جرم قتل عام شيعيان از طريق برافروختن جنگ بین شيعه و سنی اين هدف آمريکا را گوئی تأمين می کند. و بدينگونه آمريکا حق می يابد به هر کشور مسلمانی حمله نظامی کند و آن کشور را اشغال نظامی نمايد و رهبران آن کشور را محاکمه و اعدام نمايد و مردم آن کشور نيز بايستی از آمريکا تشکر کنند. و تا به امروز به نظر می رسد که آمريکا در اين هدف خود موفق بوده است. می دانيم که صدام حسين به مدت حدود سه دهه بزرگترين حامی فلسطين و نهضتهای ضد استعماری و جريانات انقلابی و ضد امپرياليستی و ضد صهيونيستی در جهان اسلام بوده است که اين حمايت توأمان اقتصادی و نظامی و سياسی و تبليغاتی بوده است و پيروزی انقلاب اسلامی ايران نيز بوضوح مديون اين حمايت می باشد و نيز شکست مبارزه فلسطين و جنگ داخلی فلسطين با اشغال عراق آغاز شد. او تنها قدرتی در جهان بود که اسرائيل را مورد حمله موشکی قرار داد و لذا تنها فردی بود که عظمت اسرائيل را در هم شکست. اگر صدام حسين را در ماجرای حمله به ايران مزدور و متحد آمريکا تلقی کنيم ولی نمی توانيم انکار کنيم که نهايتاً برعليه آمريکا جنگيد و آمريکائی ترين حکومت خاورميانه يعنی کويت را مورد تهاجم قرار داد. همانطور که رهبران جمهوری اسلامی بلافاصله بعد از آتش بس طرح يک دوستی برادرانه با صدام حسين را آغاز کردند و عملا ً جنگ هشت ساله را يک جنگ خانوادگی تلقی نمودند و اتفاقا مهمترين دليل حمله نظامی آمريکا به عراق همين امر بود که اين دوستی پديد نيايد و جهان شيعه متحد نگردد. اين واضح است که جنگ ايران و عراق يک جنگ درون ايدئولوژيکی بود و هرگز نمی بايست يک دشمن قسم خورده در اين ميانه راه می يافت که متأسفانه راه يافت. اينکه چرا اکثر حکومتهای جهان اسلام در قبال محاکمه و اعدام صدام مهر سکوت بر لب نهادند و حتی برخی آن را تأیيد کردند خود جای بسيار تأسف است و هرگز نمی تواند توجيه ترس اين حکومتها از حضور نظامی آمريکا در منطقه باشد زيرا اين حضور عملا افول آمريکا در منطقه است و باتلاقی هزار بار بدتر از ويتنام و افغانستان است که آمريکا را بغايت بی حيثيتی و فضاحت در تاريخش رسانيده است. ولی تأسف ملل اسلامی در اين واقعه کاملا مشهود است و گزارش رسانه های خبری از واکنش مردم عراق در قبال اعدام صدام حجت واضحی بر شکست آمريکا می باشد که جز چند گروهک اجير شده که اکثرشان بچه های دبستانی بودند هيچ گروه ديگری در اين واقعه شاد نبوده است. و اما در کشور خودمان ما به عينه شاهديم که حتی بسياری از معلولين جنگی از بابت اين محاکمه و اعدام متأسف هستند. بهرحال دولت جمهوری اسلامی نيز در اين محاکمه کمترين همکاری را ننمود و حتی از طرح خسارات جنگی و ادعای خود دربارۀ جنگ تحميلی در اين دادگاه چشم پوشی کرد. تنها کشوری که براستی يکی از مردمی ترين و بزرگترين کشور جهان به لحاظ جمعيت می باشد يعنی هندوستان اين اعدام را رسماً محکوم نمود و گويی حدود يک چهارم از مردم جهان اين توطئه را محکوم کردند . جدای اينکه حکومت ليبی سه روز عزای ملی اعلام کرد و همه گروههای فلسطينی که با يکديگر در جدال بودند اين امر را محکوم نمودند. با همه محاسبات و تبليغات جهان امپرياليستی و صهيونيستی و سکوت و همراهی حکومتهای مزدور منطقه بالاخره صدام حسين «شهيد» شد: شاه شهيد، ديکتاتور شهيد، رئیس جمهور شهيد، جنايتکار شهيد، قهرمان شهيد و… فرقی نمی کند. صدام حسين به همراه خاندانش پس از اشغال عراق از کشور نگريخت در حاليکه مجال کافی برای اين کار را در اختيار داشت در حاليکه بسياری از اعضای حکومتش گريختند همين امر بر قداست و شهادت او عملا تأکيد می کند. و نيز آرامش خارق العاده او در لحظه حلق آويز شدن سند ديگری بر اين حقانيت می افزايد. و اين واقعه دال بر شکست مطلق آمريکا در عراق می باشد. مهمترين اتهام صدام از چشم تبليغات امپرياليستتی و همچنين از منظر مردم عراق همانا ديکتاتوری مطلقه اوست. ما در مقاله ای نشان داديم که دموکراسی بخصوص در کشورهای مشرق زمين و خاصه جهان اسلام امری بغايت بی ريشه و ناکارآمد است هر چند که در جهان غرب نيز پديده ای کاذب و نمادين است ولی در کشورهای اسلامی همواره يک رهبر جسور و صديق می تواند ملتی را نجات دهد. و می دانيم که صدام حسين اگر برای همسايگانش مضر بوده است ولی برای مردم خود براستی يک ناجی محسوب می شود که يک کشور مستعمره و عقب مانده را در طی حدود سه دهه مبدل به يکی از قدرتهای اقتصادی و نظامی خاورميانه نمود و همواره با ايران در رقابت بود و جنگ او با ايران نيز اساساً از همين منظر قابل فهم است بخصوص با ظهور جمهوری اسامی ايران و در هراس از صدور انقلاب به کشورش بناگاه ديوانه شد و به ايران حمله نمود. بدون ترديد حمله صدام حسين به ايران بزرگترين خطای زمامداری او بود و همين امر اساس سقوط او گرديد و خود او نيز در حين جنگ متوجه خطای خود گرديد و لذا وارد مذاکره با ايران شد ولی ايران بواسطۀ غيرت ملی و دينی خود به اين صلح تحميلی تن در نداد. بهرحال صدام حسين بعد از عبدالناصر غيورترين زمامدار کل جهان عرب محسوب می شود و با اعدامش جهان عرب بزرگترين حامی خود را از دست داد. بهرحال جنگ ايران و عراق بزرگترين خطای جهان اسلام در تاريخ معاصر است که عراق را نابود کرد و ايران را بواسطۀ خسارات عظيم اقتصادی و انسانی به ضعف و انفعال کشانيد و اسرائيل را سلطان خاورميانه نمود و فلسطينيها را تکه تکه کرد و به جان هم انداخت. و اما بعنوان درس عبرت بايد گفت که مسلمانان بخاطر قدرت اعتقادی خود بعنوان آخرين دشمن کفر و استکبار جهانی حق ندارند که ملی گرايی کنند يعنی بايستی از مليت فرا رفته و براستی اتحاد جماهير اسلامی پديد آورند. و نکته ديگر اينکه استفاده از اسلام و ايدئولوژی و ارزشهای انسانی در خدمت قدرت طلبی موجب اشد عذابها و رسوائيها می باشد. در حقيقت سيطره کفر جهانی بر مسلمانان به معنای حقانيت و ارجحيت کفر بر نفاق است.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۵ ص ۱۰۲

این چه طرز فکری است!؟

اين چه طرز فکری است که سخن از «وجود» را متهم به اگزيستانسياليزم می کند و سخن از اهميّت رابطه جنسی را متهم به فرويديزم می سازد و سخن از عدالت را متهم به کمونيزم می نمايد و سخن از قيامت را متهم به اسماعيليه می کند و سخن طرد خرافات را متهم به وهابی گری و سخن از امامت را متهم به بهائی گری و سخن از ماشينيزم را متهم به ارتجاع و سخن از معرفت نفس را متهم به نيهيليزم و اباحه گری و سخن از مفاسد سياست را متهم به سکولاريزم و سخن از مفاسد برخی افراد مشهور را متهم به اهانت به نظام و. .. می کند؟ و سخن از هر حقی را که منافع نامشروع برخی را به زير سوال می برد متهم به يک ناحق معروف می سازد؟ اين چه طرز فکری است؟ اين اساساً و به طور کاملًا آگاهانه هيچ نوعی از فکر نيست و ذاتاً فکر نيست اين واکنش تبهکاران و کافر ان در قبال حق گويان است و در حکومتی که پرچمدار اسلام است اگر از اين حق گويان بی باند دفاع نشود ريشه تفکر و معنويت و حقيقت می خشکد. و جامعه به دست بزهکاران می افتد که نهايتاً خود حکومت را هم تباه و ساقط می سازد.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۵ ص ۱۰۶

بعد از عراق…

چهارمين سال اشغال عراق توسط آمريکا خواب دموکراتيک مردم عراق را برآشفت و بالاخره شهامت نمودند تا خواهان خروج اشغالگران شوند. حدود حداقل ششصد هزار کشته و دهها هزار معلول و کشوری ويرانه حاصل آزاديخواهی مردم عراق است. اين همه خسارات جبران ناپذير جانی و مالی و هويتی هزاران بار بيشتر از خسارات جنگ هشت ساله با ايران است و اين تازه آغاز کار است و هنوز نوبت رسمی جنگهای داخلی فرا نرسيده است زيرا اشغالگر خارجی حضور دارد. اين فاجعه ای بس هولناکتر از عاقبت افغانستان است. براستی اين چه رازی است؟ اين ماجرا از فلسطين آغاز شد به لبنان رسيد و سپس افغانستان و اينک عراق و بعد معلوم نيست که نوبت کيست. اين قتل عام و انهدام مسلمانان و سرزمين های اسلامی است مخصوصاً مسلمانان مبارز و مدعی هويت اسلامی و استقلال و آزادگی. و ايدئولوژی اين نبرد البته تماماً شيعی است حتی اگر نقابی غيرشيعی داشته باشد زيرا بنيادگرائی اسلامی آبشخوری جز تشيع نداشته است و ايدئولوگها و رهبران اين نهمضت يکصد ساله اکثراً شيعه بوده اند مثل سيد جمال، ميرزا کوچک خان، امام موسی صدر، سيد محمد باقر صدر، دکتر شريعتی ، طالقانی و امام خمينی. هدف تهاجم غرب البته جز نابودی شيعه نيست زيرا فقط تشيع با توسط به امام زمانش به بنيادهای خود وفادار و عاشق است و زنده ترين فطرت دينی در جهان. به لحاظی بنظر می رسد که فتنه عراق زير سر صدام حسين بوده است اگر چنين باشد ماجرای افغانستان هم زير سر طالبان بود و همچنين بايستی همه رهبران جهان اسلام را بانی اين فتنه دانست همانطور که امروزه آمريکا هم ايران و مخصوصاً امام خمينی را محور شرارت می نامد. پس بهتر است اندکی محتاط تر قضاوت کنيم تا بازيچه تئوری توطئه های غرب نشويم. چرا که امروزه شاهديم که مزدورترين حکومت خاورميانه يعنی عربستان سعودی هم مورد طمع آمريکاست و آنهمه خيانت سعوديها را پاسخگو نيست. اين واضح است که بدون حمايت احزاب دموکرات عراقی از آمريکا هرگز واقعه اين اشغالگری بدين مرحله نمی رسيد و طرح خاورميانه بزرگ به رهبری اسرائيل اينقدر آشکار و مفتخرانه به فعل نمی آمد. براستی بعد از عراق نوبت کيست؟ رنسانس يا بنيادگرائی اسلامی يک رويداد برحق و جبری تاريخ است و اگر رخ نمی داد اينک آمريکا امپراطوری جهانی اش را بر کل زمين مستقر نموده بود. امروزه در مقابل ستم استکبار و جهانخواری و دين ستيزی غرب هيچ مقاومت ديگری جز ايدئولوژی بنيادگرائی وجود ندارد. شوروی بزرگترين عبرت است که امروزه مبدّل به سيطره مافيای غرب شده است تا شايد بدهيهايش بخشوده گردد. شوروی بميزانی که از بنيادهايش منحرف شد و تجديد نظر طلبی پيش نمود سقوط کرد. آمريکا پيامبر آزادی و دموکراسی برای مسلمانان نيست اگر می بود می بايستی اول برای مردم آمريکا می بود. امروزه کمتر از يک پنجم مردم آمريکا در انتخابات شرکت می کنند که اکثرشان اقليت ها و مهاجرين هستند که با تطميع و تهديد رأی می دهند و مابقی هم وابستگان امپرياليزم آمريکا هستند. آنچه که امروزه در خاورميانه می گذرد ادامه استراتژی «حکومت واحد جهانی» به رهبری آمريکاست که از جنگ دوم جهانی در حال اجرا بوده است و ربطی به فلان رهبر يا گروه اسلامی ندارد. افغانستان و عراق و فلسطين قربانی نفاق مسلمانان است. امروزه جهان اسلام دشمنی جز تفرقه و شقاق و نفاق درونی ندارد و امپرياليزم غرب بسيار پوسيده تر و پوشالی تر از آن است که بتواند بر مسلمانان فائق آيد. ايدئولوژی واحد اسلامی و رهبری واحد تنها راه پيروزی در اين نبرد آخرالزمان است.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۵ ص ۱۰۷

فلسفه مبارزه سیاسي

مبارزه سياسی به معنای مبارزه برعليه مفاسد و ستم حکومتها يا گروهها و افراد ظالم در جامعه و يا در کل جهان می باشد. مبارزه با ستمی عيان از بالا به پائين بواسطه قدرت اقتصادی يا نظامی. پس مبارزه سياسی بمعنای مبارزه با کانونهای قدرتهای مادی می باشد. اين مبارزه دو جنبه دارد که يکی آگاهی بخشيدن به مردمان تحت ستم است و دوم افشاگری و نبرد فيزيکی برعليه عوامل ستم و حکومتهاست. بنابراين اين مبارزه اگر براساس آگاهی به مردم نباشد دارای هيچ ارزشی نيست و حداکثر نبرد برای رسيدن به قدرت و چانه زنی در مشارکت با ستمگران می باشد. بخش عمده ای از مبارزات سياسی در جوامع و در کل تاريخ جهان از اين نوع بوده و خود جنبه ای از ستم است و در نقطه مقابل منافع و حقوق مردم قرار داشته است و لذا نوعی از ستمگری و سلطه گری می باشد. ظلم همواره دو روی دارد: ستمگری و ستم بری! و همواره افراد و گروههای ستم بر و ظلم پذير در صدد هستند که خود در موضع قدرت قرار گيرند و در جناح ستمگران باشند. و اما مبارزه سياسی نوع ديگری هم وجود داشته است که برخاسته از عرصه ستم نبوده و ميلی به قدرت دنيوی و سياسی ندارد بلکه فقط می خواهد ستم بران را بيدار سازد تا تن به ستم ندهند زيرا تا ستم بر نباشد ستمگری هم نخواهد بود و اين امر دارای ذاتی تماماً بيداری بخش و آگاه کننده و عرفانی است و لذا ماهيتی دينی دارد و تماماً اخلاقی می باشد. اين همان مبارزه انبياء و اولياء و عرفا در تاريخ است که بواسطه پيروانشان هم استمرار يافته است. در اين نوع مبارزه نبرد فيزيکی يک امر ثانويه و نهائی است و آنگاه دخيل می شود که مردمان بيدار شده و از رهبران بيداری بخش خود ياری می جويند تا ستم را از ميان بردارند. به همين دليل مؤمنان در منطق قرآنی و دينی حق ندارند بدون درخواست و حرکت مردم برعلیه ستم مبارزه فيزيکی نمايند. بنابراين درک می کنيم که مبارزه سياسی اگر بر صدق و حق پرستی و مردم دوستی و عدالت جوئی باشد چيزی جز امر به معروف و نهی از منکر در انواع و درجاتش نيست و مستلزم ايمان و معرفت و آگاهی بر جامعه و زمانه است و فرد مبارز بايستی بتواند دردهای مردم را درک نموده و به زبان مردم با آنان سخن گويد.
امر به معروف و نهی از منکر که به لحاظی همان امر به عدالت و نهی از ستم است خواه ناخواه دارای ماهيتی سياسی است زيرا حاکمان ستم مطلقاً ميلی به بيداری مردم ندارند و لذا علما و عرفا و مؤمنان بيدار را دشمن خود می دانند و زبانشان را می بندند و گاه آنان را در حبس و تبعيد و خفقان قرار داده و گاه آنان را به قتل می رسانند. هر يک از اين نوع برخورد ستمگران با حاميان عدالت و عزت مردم موجب بيداری مردم می شود و وجدان آنها را تحريک می کند. مهمترين هدف اين نوع مبارزه بيدار ساختن فطرت و وجدان مردم جهت عزت پذيری و تن در ندادن به ستم به قيمت لقمه ای نان و عيش مادی است. لذا امر به تقوی و ايمان از اساس اين مبارزه است. اين مبارزه ادامه رسالت پيامبران خداست و از وظايف واجب هر مؤمنی می باشد چرا که حفظ ايمان و ارتقای دين و معرفت مستلزم پذيرش اين رسالت است که بدون ترديد مال و جان مؤمن را مورد تهديد و امتحان الهی قرار می دهد. لذا هيچ مؤمن واقعی نمی تواند از زير بار اين مسئوليت شانه خالی کند و عافيت طلبی و نفس پرستی پيشه نموده و دين و ايمان را امری خصوصی و فردی بداند. او وظيفه دارد که در حد توانش ايمان و معارف دين را اشاعه دهد و طالبان کمک را ياری رساند وگرنه خود از ايمان تهی شده و در عرصه ستم قرار می گيرد و ستم پذير می شود.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۵ ص ۱۰۸

جهان از منظر فلسطین

فلسطين با پيدايش حکومت اسرائيل به دو شقه مسلمان– يهود تقسيم گرديد و بجان يکديگر افتاد و اينک حدود نيم قرن مشغول قتل عام در درون خويش است. و اما اينک جناح مسلمان نشين آن هم به دو شقه جديد تقسيم شده است: فتح– حماس! و قتل عام اين انشقاق جديد بمراتب هولناکتر است. اين انشقاق را به گردن هر توطئه داخلی يا خارجی که بيندازيم بهرحال واقعيت يافته است که البته بناگاه هم روی نداده و بلکه يک زمينۀ تاريخی دارد و عمرش کمتر از پيدايش حکومت اسرائيل نيست. اين انشقاق را به لحاظ اعتقادی و هويتی بايستی انشقاق جناح ملی و مذهبی از يکديگر دانست که جناح ملی در فتح منسجم شده و جناح اسلامی هم در حماس. چنين انشعاب و انشقاقی را در همه جوامع و حکومتهای جهان اسلام شاهديم. در عراق، افغانستان، لبنان، مصر، عربستان و… ايران. هويت ملی و دينی بصورت دشمنی آشتی ناپذير بارز شده است. چنين انشقاقی را در بطن حکومت اسرائيل نيز شاهديم که روز به روز شديدتر می شود. اين همان انشعاب بين دين و دنياست. و هر يک از حاميانش برای خود حقی قائلند. آنانکه ايمانی ندارند بدون شک يک ميهن آرام و با رفاه و ايمن را طلب می کنند و حقشان است ولی مؤمنين هدفی بلند مدت تر و اخروی را مدنظر دارند. چنين انشقاقی امروزه نه تنها در کل جهان سوم بلکه در تمدن غرب هم در حال پيدايش نوين است که تحت تأثير نهمضت های جهان سوم پديد آمده است هر چند که در اروپا و آمريکا هنوز تبديل به احزاب بزرگ متخاصم نشده است ولی بزودی چنين خواهد شد. جهان بسرعت بسوی دو قطبی شدن اعتقادی می رود: کفر و ايمان. فلسطين آئينه تمام نمای کل جهان ماست.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۵ ص ۱۱۴

عرفان و سیاست

عرفان همواره خصم قسم خوردۀ سياست بوده است. چرا که عرفان بمعنای صدق با خويشتن است و کسی که با خود صادق باشد با همه صادق است و چون سياست بر دروغ و مکر و مردم فريبی استوار است لذا در تضاد آشتی ناپذير با عرفان قراردارد همانطور که علی (ع)سلطان عارفان جهان بزرگترين دشمن سياست بود و به همين دليل علی (ع) را بايستی غيرسياسی ترين دولتمرد کل تاريخ بشر دانست و لذا او را در حکومت پنج ساله اش دچار نوعی خودکشی سياسی می يابيم و گاه می پندارند که او اصلًا سياست نمی دانست در حاليکه می فرمايد «اگر می خواستم سياستمدار باشم همه سياستمداران عالم را به خاک می کشيدم». بنابراين عرفان سياسی يا سياست عرفانی نداريم مگر اينکه ديوی چون عمرعاص پديد می آيد. يک عارف يا حکيم وقتی می تواند حاکم باشد که اکثريت مردم مؤمنان باشند در غير اينصورت حکومت علی (ع) تکرار می شود. و علی (ع) هم پيشاپيش می دانست و علناً گفته بود که همانها که با او بيعت کرده بودند عدل او را تاب نخواهند آورد. و می دانيم علی (ع) به اکراه و برای اتمام حجت حکومت را پذيرفت. و در عين حال همه حاکمان جوامع نيز بر حکمتی حکومت می کنند که خود از آن غافلند. هر حکومتی به مثابه حاکميت نفس اماره مردم بر مردم است و اينست که علی (ع) می فرمايد که «هر ملتی لايق حکومت خويش است». به همين دليل هر گاه بقول قرآن، نفس مردم تغيير کند حکومت هم تغيير می کند. بنابراين حکومت ها هم دارای ماهيت عرفانی هستند. هر حکومتی جمال آشکار نفس مردم آن جامعه است اگر بد است و يا خوب است. هر که به حکومت فحش می دهد در واقع بخودش فحش می دهد. و اما عارفان نيز حکومت خاص خود را دارند و آن قلوب مردم است.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۵ ص ۱۱۴

جنون جبرباوری و توطئه

نظريۀ «توطئه» که امروزه بصورت يک ايدئولوژی بر بسياری حاکم شده است که هر امر و واقعه ای را يک دسيسه از جانب از ما بهتران می دانند: انگليسی ها، روسی ها، آمريکائی ها، حکومت ها و … سرنوشت، اجنه، جادو، شستشوی مغزی، انرژی درمانی و… که صورتها و عناوين متفاوتی از جنون حاصل از اين باور ماليخوليائی می باشد موجب از خود بيگانگی و نسيان و هذيان و ستم پذيری انسان مدرن است و در واقع مکتب «اصالت حماقت» و گريز از فهم واقعيت و مسئوليت خويشتن در جهان و گريز از سرنوشت خويشتن و تبرئه اعمال خويش می باشد. پيروان اين نظريه جز توجيه تبهکاری خود مقصودی ندارند. پناه بردن به نظريۀ توطئه و باور به کاسه های زير نيم کاسه در واقع تلاشی مذبوحانه برای مسئول خود نبودن است اين فرافکنی خود به ظلمت است و خود را در تاريکی قرار دادن و خود را فهم نکردن و مسئول خود نبودن است. اين نظريه بمانند ويرو ايدز انديشه و روان بشر است. امروزه اين خرافه کهن که منشأ کفر و بی عهدی بشر بخويشتن است تحت عنوان دهها نظريۀ بظاهر علمی و سياسی و روشنفکری و گاه دينی و عرفانی پنهان و توجيه می شود که حتی از نظريات کيهان شناسی هم بهره می برد. جبرباوری و توطئه دانستن همه امور تا آنجا به پيش می رود که آدمی حتی کل جهان هستی را هم يک توطئه و توهم بداند که برای او تدارک شده است. جبر باوری موجب جنون و تباهی عقل و اراده و مسئوليت انسان نسبت به خودش می باشد. جنون و تباهی مدرن محصولی از اين جبرباوری و جبرپذيری است. انسان فقط يک دشمن و توطئه گر دارد و آن شيطان است که می خواهد انسان را بدبين و مأيوس کند. بی ترديد در همه جنبه ها و ابعاد و موضوعات جهانی که در آن زندگی می کنيم ظواهری هست و نهفته ها و باطن های پنهانی که از آن بی خبريم. اين امر فقط شامل حال جهان سياست و اقتصاد و مسائل بين المللی نمی شود بلکه شام حال مسائل خانوادگی و عاطفی ما هم می شود و از آن برتر شامل حال اميال و احساسات ما نيز می شود و شامل حال هر علم و انديشه و واقعيتی که در جهان حضور دارد. هر ظاهری باطنی دارد و هر پيدائی نهانی دارد. ولی با دو نگاه می توان به اين امر نظر کرد نگاه معرفتی و نگاه دسيسه ای. آيا اين نهان ها حاصل جهل ماست يا حاصل دسيسه شياطين و اجنه و از ما بهتران است. انسان بيش از هر چيزی نسبت بخودش جاهل است. يعنی نمی داند که اين آرزو و فکری که در اوست حاصل چه رازی در دل اوست. اين رؤياهای حيرت آور در خواب و بيداری برخاسته از چه اموری در ضمير پنهان اوست. آيا انسان بايستی ضمير پنهان خود را يک توطئه گر بداند؟ تئوری توطئه همان تقديس جهل خويشتن است. انسان جاهل عادت دارد که هر امری را که فهم نمی کند يک توطئه بخواند و بدينگونه خود را از زحمت فهم امور تبرئه کند. پيروان فلسفه توطئه در واقع دشتمنان انديشيدن و معرفت می باشد و به زبانی کاهلان وادی تفکرند. در واقع پيروان تئوری توطئه اسير ظلمت و جهل خويش هستند حتی اگر در لباس علم و روشنفکری پنهان باشند. آنکه از فهم حقايق بيرونی گريزان است در واقع از کانون تفکر و خرد وجود خودش فراری است يعنی عقب گريز است و لذا چنين افرادی بسوی جنون می روند. و در يک کلام آنکه نمی خواهد خودش را فهم کند از فهم حقايق بيرونی گريزان است و تئوری توطئه نقابی بر اين گريز از خويشتن است. اين جنون مهد بروز انواع جنايت و تبهکاری است و نيز هر که خود مشغول توطئه است همه را توطئه گر می يابد. بدين لحاظ تئوری توطئه يک عذاب الهی است.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۵ ص ۱۱۵

دین و سیاست

از دوره ای که دين وارد عرصه سياست شده آفت هائی هم پديد آورده که گاه بر خيرش مسلط است و اصل صورت مسئله را از ياد برده است. يکی از اين آفت ها آنست که واعظان اخلاق و سخنگويان معارف بجای ابلاغ حقايق به مردم مشغول تجارت با مردم بر روی دين هستند و دين را وسيله جلب رضايت مردم از خود و کسب رأی و شهرت بازاری نموده اند. اين معامله گاه تا سر حد تحريف و واژگتون سازی معارف به پيش می رود. زيرا از اين ديدگاه بايستی دين و معارف دينی را بگونه ای بيان کرد که همه خود را قدیس و اهل جنت پندارند در غير اينصورت منصب از کف می رود و چه بسا نام و نان هم در خطر افتد و حتی جان. دکتر شريعتی همواره دين سياسی و سياست دينی را بزرگترين خطر برای دين در طول تاريخ می دانست. و متأسفانه اين خطر در حال روی دادن است. اين نيز از آفت های دين دموکراتيتک و د موکراسی دين است. زيرا از آنجا که بقول قرآن همواره اکثر مردمان مشرک و منافق و جاهلند و از دين خالص بيزارند پس برای حفظ اين نوع دين و دموکراسی يک واعظ دينی و اخلاقی بايستی همواره مطابق رأی اکثريت سخن بگويد وگرنه دين دموکراتيک و دموکراسی دينی در خطر می افتد. در اينجا دين خالص قربانی می شود و همه موازين دينی و اخلاقی تبديل به شعار و تعارف شده و آنگاه که نوبت عرفان می رسد چيزی جز ناز و کرشمه و لاس های شاعرانه باقی نمی ماند. اينجاست که آدمی بين حکومت دينی و سکولاريزم سرگردان می ماند.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۵ ص ۱۱۶

ظلم چیست؟

ظلم يعنی به ظلمت افکندن و ايجاد تاريکی و گمراهی نمودن و موجب فريب شدن. پس ظلم به هر صورتی ممکن است رخ دهد و هيچ فرم خاصی ندارد. ظلم سياسی يا اقتصادی فقط يکی از صور ظلم است و عيانترين آنهاست. ظلم شناسی معرفتی عظيم و دقتی بس عميق می طلبد. چه بسا خدمات و الطافی که در حقيقت ظلم هستند. شيطانی ترين ظلم ها را بايستی در لباس خدمت و عواطف جستجو نمود. بنياد هر ظلمی دروغ و رياکاری می باشد زيرا موجب به ظلمت انداختن و فريب است. رگ و ريشه های ظلم در هر جامعه ای در خانواده ها پديد می آيد و جامعه ای را ظالم و ظلم پذير می کند. کارخانه پنهان ظلم در رابطه آدم و حوائی قرار دارد. ظلم های حکومتی بسيار آشکارند و هر که نخواهد می تواند آنرا نپذيرد ولی رهائی از ظلم پنهان و نامرئی و عاطفی حاکم بر خانواده ها کاری عظيم است و محتاج معرفت و ايمان و جهاد کبيری می باشد. کسی که ريشه اين ظلم را در خانه خود براندازد از خاندان خود برانداخته است و چنين کسی قادر است که ظلم حکام را گردن ننهد و بلکه با آن مبارزه کند. ريشه ستم در خانواده هاست. و اينست که ما در اين نشريه بخش مهمی از مقالات را به بررسی ستم های نهان در اندرون خانه ها اختصاص داده ايم. ظلم را بايستی در نطفه شناخت و برانداخت. اگر در يک خانه ظلم برافتتد در يک جامعه ريشه ظلم برکنده شده است. يک خانواده عادل می تواند منبع عدالت جهانی باشد مثل خانه علی و فاطمه.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۵ ص ۱۱۷

فلسطین و لبنان بر آستانه جنگ داخلي
(روانشناسي نژاد عرب)

هيچ دو مؤمنی بر روی زمين با هم دعوا ندارند. سازمان فتح و حماس که يکسالی بر آستانه جنگی تمام عيار برعليه يکديگر قرار دارند و مستمراً مشغول ترور و تخريب نيروها و امکانات همديگرند و آنچه که مانع يک جنگ تمام عيار است همانا حضور اسرائيل و آمريکا در منطقه می باشد زيرا چنين جنگی به نفع مسائل و استراتژی صهيونيزم نيست. و اينک شاهد جنگ مشابهی در خاک لبنان هستيم و در انتظار نخستين جرقه آن همه قلوب به طپش افتاده است هر چند که ترورها از يکی دو سال پيش آغاز شده و آنچه که مانع وقوع کامل اين جنگ شده باز هم حضور اسرائيل و تجربه جنگ سی و سه روزه است. آيا براستی اين چه معمله ای است که با هيچ عقل سياسی و يا حتی حيوانی هم مطابقت ندارد؟ در حاليکه يک دشمن قسم خورده خارجی بر خانه ای وارد شده و آنرا اشغال نموده و يا هر آن امکان اين اشغال کامل وجود دارد چرا بايستی اعضای آن خانه هم مشغول کشتار يکديگر باشند؟ اين معما بيش از آنکه سياسی باشد به مرضی تاريخی– ژنتيکی می ماند که گوئی لاعلاج است. قرآن کريم کلًا اعراب را علناً کافرترين و منافقترين اقوام بشری ناميده است يعنی متکبرترين و مغرورترين و رياکارترين. و محمد (ص) در ميان چنين قومی ظهور نمود و فقط از همين ديدگاه بهتر می توان عظمت دين او و مشقّت رسالت او را درک کرد و اينکه چرا همه مؤمنان و مريدان و امامان دينش بدست نژاد خودش قتل عام شدند و لذا نور دينش از عرب به جهان عجم (ايران) منتقل شد تا ادامه بقا يابد و در نطفه خفه نشود. ما درباره نژادپرستی و فلسفه و عوارض انسانی آن به مثابهه مهمترين قلمرو کفر بشری اساساً تحت الشعاع امور معرفتی و تربيتی بسيار سخن گفته ايم. ولی اينک اگر همان نورر معرفت را بر معضلات جهان عرب و خاصه فلسطين و لبنان بتابانيم بهتر می توانيم اين معمای دردناک را درک کنيم. همانطور که نژادپرست ترين خانواده ها دچار شديدترين خفقانها و عداوتهای موروثی در درون خويش هستتند نژاد عرب هم بعنوان نژادپرست ترين اقوام بشری دچار همين ديالکتيک می باشد زيرا اشد نفرت از خويشتن
برخاسته از اشد خودپرستی و خودشيفتگی است و اعراب چنين اند. بنابراين مشکل اعراب و اسرائيل يک مشکل ذاتاًً ژنتيکی و تاريخی مختص به اعراب است و درست از مدخل همين نقطه ضعف است که يک حکومت انگل و بی ريشهه ای مثل اسرائيل توانسته حدود يک ميليارد عرب را مضحکه و مغلوب خود سازد. همه نژادپرستان جهان ذاتاً و بطرزیی جادوئی دشمن شرافت خويشتن هستند و چشم ديدن هيچ حق و انسان حق پرستی را از بطن نژاد خود ندارند. همه نژادپرستان دچار جنون و عذاب خود براندازی هستند که به بيگانه پرستی و دشمن پرستی می انجامد. درر همين سده اخير بنگريد که چگونه ناجيان اعراب بدست خودشان سرنگون شدند و از ميان رفتند و راهشان تخطئهه گرديد. جمال عبدالناصر و امام موسی صدر در عرصه سياست و مبارزه خليل جبران و محمد باقر صدر در عرصه انديشه، سيد جمال اسدآبادی و شاگردانش در عرصه نجات و… جملگی بدست خود اعراب تخطئه شدند، تبعيدد گشتند و يا به قتل رسيدند. هر چند که برخی ايرانی بودند که برای نجات اعراب قيام کرده بودند. حتی معامله ای کهه با خود عرفات کردند و او را به جبر بسوی کاخ سفيد راندند و آنگاه لعنتش نمودند. و اينک همان ماجرا درباره حماس و حزب الله در جريان است. عراق را نيز بنگريد که آيا آمريکائيها بيشتر آنان را می کشند و يا خودشان. و نيز چه معامله ای با صدام کردند. صدام با هر که بد بود برای خودشان که خوب بود و از هويت عربی در قبال اسرائيل دفاع می کرد. و عراقی ها را بمدت دو نسل صاحب حکومتی مقتدر و مستقل ساخته بود.
اگر مجموعه اين وقايع به لحاظ منطقی قابل فهمی سيستماتيک نيست بدان دليل است که نژادپرستی يک جنونن است، يک ماليخولياست و لذا دارای منطقی هم نيست و بلکه ضد منطق خويشتن است. و اين عذاب الهی است. صدام نيز ديوانه شده بود. او می خواست يکبار دگر سردار قادسيه شود. نژادپرستی در قلمرو انديشه و فلسفه عين تاريخيگری و پرستش آباء و اجداد است و لباس و اطوار.
سعوديها را بنگريد و حکومتشان را که براستی يک ديوانه خانه است. آدمی وقتی از بالا به اين صحنه می نگرد آنگاهه از حاکميت اسرائيل بر کل منطقه تعجب نمی کند هر چند که خود اسرائيل هم عصاره غايت نژادپرستی بنی اسرائيل است و در واقع جنگ اعراب و اسرائيل جنگ بين دو نژادپرستی مفرط و جنون آميز است. جنگ بين دو اشد کفر پنهان در لباس دين موسی (ع) و محمد (ص) است. لذا اگر بخواهيم اين جنگ را همان جنگ بين اسلام و يهود بدانيم نه تنها مسائل آنرا هرگز نخواهيم فهميد و گمراه و بازيچه خواهيم شد بلکه بزرگترين تهمت و معصيت را بر دين خدا و بر دو رسول بزرگ تاريخ وارد ساخته و مرتکب گناهی عظيم شده ايم. و اين همان چيزی است که تمدن غرب آنرا دامن می زند تا ريشه هر دو دين را بزند. همان کاری که در عراق می کند و کل اين واقعه را مبدل به جنگ شيعه – سنی نموده و لذا خود را ناجی ساخته است. همانطور که جنگ برعليه افغانستان و اشغال اين کشور را همان جنگ بين اسلام و مسيحيت وانمود کرده است. لذا قصد دارد تا بنياد همه مذاهب ابراهيمی را برکند که بنياد توحيد را. همانطور که صدام می پنداشت که با حمله به ايران می تواند کل اعراب جهان را بر محور خود بسيج کند ولی چون حسابش درست از آب درنيامد متوسل به آمريکا شد و نهايتاً از اعراب انتقام ستاند و حمله به کويت يک نمونه از اين انتقامجوئی بود. نژادپرستی اگر تحت لوای هر ايده و امری باشد ممکن است موجب افتخاراتی برای ملتی شود ولی اگر تحت عنوان دين خدا باشد عين خودکشی است زيرا دين خدا براساس خود براندازی نژادی قرار دارد و مذاهبب ابراهيمی براساس نبرد با نژاد در خويشتن پديد آمد که در وجود ابراهيم کامل شد: نبرد برعليه پدر و عمو، نبرد برعليهه همسر و نهايتاً نبرد برعليه راز بقای نژادش يعنی ذبح پسر. هر که ادعايش توحيدی تر و نژادپرستانه تر باشد نژادپرستی به او حرامتر و محالتر می شود و اينست که خاورميانه و خاصه فلسطين که مهد توحيد بوده مبدل به عرصه اشد خودکشی نژادی شده است. و اين فلسفه و راز جنگهای داخلی است. و اين نژادپرستی برای توحيدی ترين و زنده ترين مذهب جهان يعنی اسلام و مسلمين حرامتر از سائر نژادهاست. خدا از نژاد هيچکس نيست! نژادپرستی در لباس و عنوان دين، خسرالدنيا و آخرت شدن است. اگر امروزه آمريکا، آقا و رهبر جهان شده است مهمترين دليل باطنی و روانی و تاريخی آن اينست که دست از نژادپرستی کشيده است و لذا کافری آشکار و بی ريا می باشد. راز اقتدار جهانی آمريکا دقيقاً به اين دليل است که قدرتی بی پدر و مادر و قومی بی خانمان است. و اين کفری کامل است. و خداوند کافران بی ريا را بر منافقان ترجيح می دهد (قرآن). به همين دليل گرايشات معنوی و مذهبی در ميان مردم آمريکا يکی از نابترين گرايشات در تاريخ جهان مدرن است. اينست که آنها مولوی را بهتر درکک می کنند تا مسلمانان نژادپرست. دعوا بر سر تصاحب نژادی مولوی نيز نمادی ديگر از اين جنون است. اتحاد شيعيانن لبنان به تنهائی ضامن نجات اين کشور و بلکه فلسطين است ولی متأسفانه خود شيعيان نيز به نوبه خودشان مبتلای به اين سرطان ژنتيکی هستند. با نظری به جناح بندی شيعه– سنی در لبنان بوضوح جناح بندی نژادی را می يابيم و نه عقيدتی . و سپس در جناح بندی بين اثنی عشريه و دروزی ها که شيعه اسماعيليه هستند نيز جز جناح بندی نژادی نمی يابيم. و سپس جناح بندی بين دو فرقه مسيحی کاتوليتک و مارونی عيناً همين نژادپرستی را درک می کنيم. در واقع در لبنان شاهد نبرد تاريخی بين شش نژاد مشهور و عمده هستيم و نه شش مذهب. آيا براستی در شيوه عملی زندگی و فضايل اخلاقی چه تفاوتی بين اين شش فرقه به چشم می خورد؟ عملًا هيچ! اگر هم تمايزاتی سطحی و نمادين می بينيم تلاشی برای تفکيک و تمايز نژاد است و نه اعتقاد عملی. مثل تفاوت در سلايق پوششی که اموری شخصی هستند. بطور مثال چرا سازمان «امل» و حزب الله که هر دو شيعه اثنی عشری هستند و اهداف سياسی واحدی دارند متحد نمی شوند؟ اختلاف بين سازمان فتح و حماس در فلسطين ماليخوليائی تر است الا اينکه از دريچه نژادپرستی نگريسته شود. هر دو سنی مذهب و زير تيغ اسرائيل هستند و با يکديگر نيز در جنگ خونين بسر می برند. اختلاف خونين بين سازمان امل و فتح (موسی صدر و عرفات) چه بود؟ تفاوت عرب و عجم! جنگ بين مجاهدين افغان و طالبان چه بود؟ جنگ بين فارس و پشتو! مسلمان آفت و فساد و دشمنی جز نژادپرستی ندارد. به ياد آوريم تاريخ صدر اسلام را که تمام جنگها برعليه پيامبر و علی (ع) برخاسته از نژادپرستی بود نه اختلاف عقيدتی و نه حتی اختلاف طبقاتی. و نيز می دانيم که نخستين گروهی که بدست امام زمان در ظهورر جهانی اش کشته می شوند گروهی از سادات آل محمد هستند!!!

دائرةالمعارف عرفانی جلد ۵ ص ۱۲۴

فلسفه دموکراسي و حکومت نظامي

می گويند که دموکراسی حدود قرون پنج و شش قبل از ميلاد در آتن يونان متولد شد و آن بواسطه يک توفيق اجباری بود که امپراطوری مرد و هيچ جانشينی نداشت و لذا برای اولين بار يک حکومت شورائی متشکل از اشراف و نظاميان و قضات و برده داران پديد آمد. و اما نخستين شهرها و حکومتهای پارلمانی و شورائی (دموکراتيک) تماماً حکومت نظامی بودند و اين امر فقدان يک امپراطور خودکامه و خونخوار را جبران می کرد و لذا نامهای اکثر اين شهرها با پسوند «پليس» بود مثل آکروپليس متروپليس و به تبع آن پرسپولي که نام يونانی تخت جمشيد بود. و جالب اينکه امروزه نيز همه حکومتهای دموکراتيک و انتخاباتی عملًا و بطور نيمه پنهان و نيمه آشکار حکومتهای نظامی هستند که مهمترين بخش اين حکومت نظامی و حکومت نظاميان سازمانهای امنيتی – اطلاعاتی و يا پليس مخفی است که ستون فقرات همه نظامهای دموکراتيک محسوب می شود. در واقع با حذف شاهان و امپراطورها و سزارها و تزارها اين ديکتاتوری و فاشيزم و خشونت و يکه تازی سيمائی پنهان و حضوری همه جائی و ملوس پيدا کرد. و اينست که امروزه بخش عمده ای از بودجه هر کشوری صرف امور نظامی و انتظامی و امنيتی و اطلاعاتی و جاسوسی می شود و لذا دموکراتيک ترين حکومتها از اين لحاظ پرهزينه ترين و در واقتع نظامی ترين و اطلاعاتی ترين حکومتها هستند مثل آمريکا و روسيه. بدين طريق بايد گفت آنچه که مردم سالاری ناميده شده عملًا اسلحه سالاری و آجان سالاری و زورسالاری و شکنجه سالاری و جاسوسی سالاری و تهديدسالاری و زندان سالاری هزاران و بلکه ميليونها شاه کوچک و منطقه ای و شهری است. يعنی ديکتاتوری و سلطنت سرشکن شده است بين زورسالاران که جملگی لباس شاهی و تاج دارند (لباس نظامی).
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۵ ص ۱۲۸

وزارت اطلاعات یا وجدان نظام

در عصر جديد ستون فقرات بقای هر نظام و حکومتی همانا وزارت اطلاعات آن است که اگر اين ستون فقرات بپوسد بناگاه نظامی کمرشکن می شود. به ياد آوريم که در رژیم شاه، اين ساواک بود که به شاه خيانت کرد و علت العلل خشم و قيام مردم ايران برخاسته از نفرت برعليه ساواک بود. و نيز به ياد آوريم که شوروی سابق از درون سازمان ک. گ. ب پوسيد و به نظام خود خيانت کرد زيرا اکثر عناصر اصلی آن را آمريکا خريده بود. و نيز می بينيم که علت اصلی اينهمه فضاحت و بازيچگی آقای بوش سازمان سيا است که آمريکائيان را در جهان مضحکه و ملعون جهانيان ساخته است. و نيز به ياد می آوريم که حدود ده سال پيش ماجرای قتلهای زنجيره ای در بخشی از وزارت اطلاعات رخ نمود و نظام ما را تا لبه پرتگاه سقوط کشانيد و آنهمه بدنامی در جهان پديد آورد و دشمنان نظام را شاد نمود و تا به امروز از آن واقعه بر عليه نظام ما و اسلام تبليغات می کنند. وزارت اطالعات در هر کشوری به مثابه وجدان پنهان آن نظام و جامعه و بلکه به مثابه ناموس يک ملت و آبروی يک اعتقاد و هويت است و لذا هر فسادی در اين وزارت خانه به مثابه يک ويروس مغزی عمل می کند و از ايدز هم مهلکتر است زيرا دستگاه ايمنی جامعه را از درون از کار می اندازد. لذا واجب است که خاصه در يک نظام اسلامی از پاکترين و متقی ترين و عالمترين عناصر در اين وزارت خانه استفاده شود. بدبينی مردم به اين وزارتخانه به مثابه بدبينی به مغز نظام است و هراس و نفرت از وجدان و ناموس يک ملّت. وای به آن روزی که مردم از اين وزارتخانه احساس ايمنی و اعتمادشان سلب گردد. وزارت اطلاعات بنا به طبيعتش خشن و بی ملاحظه است و لذا واجب است که رئوفترين و خداترترين عناصر را بکار گيرد. آنکه در اين وزارتخانه از وزير مهمتر است همانا پرسنل درجه سه هستند که با مردم مربوطند.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۵ ص ۱۳۴

تنها راه نجات جامعه ما

به گواه تاريخ، دين خدا و مقدسات از هيچ جناحی به اندازه نفاق يعنی کفر پنهان در لباس دين لطمه نخورده است. بزرگترين فجايع بشری از قلمرو نفاق برخاسته است که حاصل اکراه و ريا و جبر در دين خداست. همه امامان و عارفان بدست رؤسای نفاق به قتل رسيده اند. آن بخشی از نفاق که تبديل به نهادهای اجتماعی می شود برخاسته از اکراه و جبری است که از جانب حکومت تحت عنوان دين به مردم تحميل می شود و بدينگونه شاهد بروز مؤسسات قرض الحسنه هستيم که کانون رباخواری در جامعه هستند و ظهور محافل فسق و فجوری که بنام مداحی و عزاداری حسينی و سماع عارفانه نهادينه می شوند که شومن ها و کاباره هائی در لباس مقدسات هستند. امروزه تنها راه نجات جامعه ما اجرای همه جانبه آيةالکرسی يعنی «لاکراه فی الدين» است. تلاش برای پنهان ساختن کفر جامعه منجر به ايجاد نفاق می شود و لذا در لباس دين و مقدسات و عبادات شاهد بروز اشد جنايات می شويم و همه اينها البته به نام اسلام تمام می شود و نهايتاً نظامی را که بر اسلام بنا شده از بنياد می پوساند. در معرفت اسلامی هيچ مصلحتی بنام نفاق نداريم. «نفاق» بزرگترين مصلحت کفر و ابليس است. چنين تلاشهائی جز به پنهان داشتن مرز بين کفر و دين نمی انجامد که همه تبهکاران را در اين لباس پوشش می دهد و حمايت می کند. در آيةالکرسی که شاه آيه قرآن ناميده شده ملاک تشخيص رشد و گمراهی بوضوح معين شده و آن «لا اکراه فی الدين» است که متأسفانه در کشور ما جز به حرف رعايت نمی شود و بزرگترين قلمرو مفاسد و براندازی دين و مقدسات و نهايتاً خود نظام اسلامی است. بيائيد ميکده ها و اماکن رسمی فساد را افتتاح کنيد تا مرز بين کفر و دين آشکار شود تا جوانان ما امکان تشخيص و انتخاب بيابند.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۵ ص ۱۳۵

دو نوع جنگ و صلح

تضاد و وحدت بين انسانها يعنی دوستی و دشمنی بين انسانها از دو نوع کاملًا متفاوت است: ذاتی و صفاتی: باطنی و ظاهری! و اين تفاوت بين دو هدف است و دو وسيله. تفاوت بين مؤمن و کافر يک تفاوت باطنی و ذاتی است يعنی تفاوت بين دو نوع هدف و دو نگرش. ولی تفاوت بين فقير و غنی يک تفاوت ما دی و دنيوی و ظاهری و ابزاری است زيرا هر دو ثروت را دوست دارند و هدفی جز قدرت ندارند. دعوای بين قدرتها نيز يک جنگ مادی است. ولی چه بسا يک قدرت کوچک برعليه قدرت بزرگتری می جنگد تا به قدرت او برسد و بلکه از او برتر شود ولی موضوع دعوايش را به قلمرو يک تفاوت ذاتی و باطنی و معنوی می کشاند مثلًا به قلمرو فرهنگ و مذهب می کشاند. اين دعواها يکی از فريبنده ترين جنگها در جوامع و بر روی زمين بوده است و مردمان را فريب داده است. امروزه عمده و اکثر جنگها بر روی زمين از اين نوع اخير است که در واقع جنگی منافقانه است مثل جنگ بين کشورهای سوسياليست و امپرياليست، مثل عمده جنگهای بين شرق و غرب، بين ملل جهان سوم و نيز جنگهای بين ابرقدرتها و جنگ بين حکومتها و اقوام و فرقه ها. امروزه اکثر خصومت ها و جنگها دارای هويتی دروغين و مصنوعی هستند همينطور است اکثر دوستی ها و اتحادها. دعوای اصلی بر سر دنيای بيشتر و قدرت و ثروت بيشتر است و رعيت بيشتر. و لذا مردمان عادی که در اين جنگها وارد می شوند و فريب شعارهای معنوی طرفين دعوا را می خورند همواره فريب خورده و قربانيان اين دعوا هستتد و نهايتاً طرفين دعوا به سازش می رسند.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۵ ص ۱۳۶

حکومت دیني در آخرالزمان

حکومتها و دموکراسی های دينی در آخرالزمان اگر دارای رهبران و مسئولين صادق و مؤمن نيز باشند باز هم قادر نيستند که جوامع و نظامهائی بر مبنای دين خالص پديد آورند و فضيلت را در جامعه حاکم کنند و بلکه دين حاکم بر کل جامعه اگر دين نفاق نباشد مذهب شرک است. ولی با اينحال اين نظامهای دينی دارای دو ارزش حياتی هستند: يکی اينکه از سقوط آزاد جامعه در منجلاب کفر و فساد ممانعت می کنند و سرعت اين سقوط را کند می سازند و هلاکت کلی جامعه را به عقب می اندازند. و اما دومين ارزش اين حکومتها ی دينی اينست که ارزش وجودی و نجات بخش ظهور ناجی موعود را در اذهان مردم تشديد می کند و اين باور را تحکيم می کند که جز با حضور امام کامل و رهبری او بر جوامع امکان يک حکومت و نظام خالص و مؤمنانه و الهی ممکن نيست. و اتفاقاً جنبه های ناکام عملکرد اين حکومتهای دينی است که باور به لزوم اجتناب ناپذير ظهور ناجی را بوجود می آورد و اين ظهور بواسطه شدت و عمق انتظار است که رخ می نمايد. بشرط اينکه در حکومتهای دينی مسئله اکراه و اجبار در دين از ميان برداشته شود تا کفر پنهان نماند و بلکه عيان باشد و حد و مرزش با ايمان مشخص گردد زيرا بزرگترين دشمن دين خالص و حکومت و ظهور ناجی همانا شرک و نفاق است زيرا ظهور ناجی از تضاد آشکار بين کفر و ايمان رخ می نمايد. و نفاق که حاصل اکراه و اجبار در دين است اين تضاد را پنهان می دارد که خود موجب تباهی مضاعف است و بدنامی دين و تعويق ظهور.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۵ ص ۱۳۶

مسرفترین ملت جهان

حتی اکثر مسئولين طراز اول کشور ما اعتراف می کنند که ملت ما در مصرفش اسرافی ترين ملت دنياست. اين اسراف که از منظر دين ما گناه محسوب می شود بهمان ميزان شامل حال دولتمردان و نظام حاکميت سياسی ما نيز می شود و البته امری طبيعی است زيرا دارای نظامی جمهوری هستيم. بنابراين طبيعی است که طبقه حاکمه ما اسراف کارتر باشند زيرا ثروت و قدرت بيشتری در اختيارشان است. از بريز و بپاش های درون خانه ها تا اشرافيت و رانت خواری و باندبازی جلوه های گوناگون اسراف است. آنکه در اقتصاد دچار اسراف است طبعاً در سياست و حکومت هم دچار اسراف است و اين يک قانون در نفس بشر است. پس ازسی سال آيه و قسم و موعظه و فلسفه و تنذير و اخلاقيات بالالخره مسئولين مجبور شدند از طريق بالا بردن قيمت کالاهای اساسی از اسراف بکاهند و يا همچون سهميه بندی مصرف بنزين اينهمه گرفتاری و عوارض جانبی برای دولت و ملت پديد آورند و هنوز طولی نکشيده بازار سياه بنزين پديد آمده است. اسراف در هر امری حاصل بی ارادگی و بی اختياری و افسار گسيختگی نفس و فقدان عقل و تقواست. پرواضح است که اسراف صورت مادی و اقتصادی بی ايمانی و کم عقلی می باشد يعنی يک مسئله ذاتاً فرهنگی و اخلاقی است همانطور که شاهد يک انحطاط و ضلالت عظيم فرهنگی در همه امور هستيم. و عجب است که اين بن بست فرهنگی را هم برخی می خواهند با بودجه اضافی حل و فصل کنند. مثل اينکه بخواهيم جهل و کفر يک آدم را با اضافه حقوق برطرف کنيم. اسراف حاصل بی فرهنگی است و بی فرهنگیش حاصل بی معرفتی در دين است.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۵ ص ۱۳۶

ظهور فاشیزم از قلب برابری

آيا اين حيرت آور نيست که مخوفترين فاشيست های جهان از بطن فلسفه های برابری سر برآورده اند؟ البته سخن بر سر برابری حقوق انسانی و اجتماعی نيست بلکه برابری و همسان سازی انديشه و احساس و عمل و کردار و سلايق و استعدادها. و فرقی ندارد که فلسفه همسانی آدمها تحت چه عنوان و آرمانی باشد: سوسياليزم٬ ناسيوناليزم٬ ليبراليزم و غيره. استالين و هيتلتر و بوش سه نمونه از اين سه نوع برابرسازی هستند که مبدل به سه ديوانه آدمخوار شدند. انسانها دارای حقوق يکسانند مخصوصاً در اين حق که مطلقاً برابر نباشند و هر کسی موجودی منحصر بفرد خودش و خدايگونه باشد. اين حق الهی انسان است و تنها ويژگی و تمايز انسان از حيوان تلقی می شود و بدينگونه جوامع بشری از گله های گوسفند متمايز می شوند. همه برابری پرستان جهان عاشق تبديل انسان به
گوسفند می باشند زيرا کل بشريت را همچون يک لقمه واحد برای بلعيدن خود می خواهند. اين ايده برخاسته از طبع جهانخواری و آدمخواری است. انسانها در فردانيت ويژه خود برابرند. همه ديکتاتورهای تاريخ عاشق همسان سازی افراد جامعه بوده اند و در هر مکان و زمانی متوسل به يک ايده و آرمان خاصی شده اند که گاه دينی بوده و گاه سياسی و اقتصادی و فلسفی و امثالهم. و امروزه اين ايده تحت عنوان «دموکراسی» بر کل جهان مسلط شده که فريبکارانه ترين ايده آدمخوارانه است زيرا دم از حکومت مردم بر مردم می زند. و اين يک دجال جهانی است که با استفاده از افسون تکنولوژی و مصرف پرستی بر مردم جهان سيطره يافته است زيرا تکنولوژی کارگاه همسان سازی است. فاشيزم مدرن فرزند طبيعی تکنولوژيزم است.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۵ ص ۱۳۹

آسیب شناسی نخبگان

عصر نوامپرياليزم دوره حاکميت نخبگان امپرياليستی در نظام سلطه است. و لذا نوامپرياليزم عرصه بخود – آئی امپرياليستی می باشد که «حقوق بشر» را در سرلوحه استراتژيهای خود قرار داده است که آزادی و دموکراسی و برابری جنسی از ارکان آن محسوب می شوند. جهانخواران هم فهميده اند که ديگر جهان بقدرت زر و زور به پيش نمی رود و اينک نوبت حکومت نبوغ است يعنی حاکميت تزوير. نبوغی که در آن خدا نباشد و خدامحور نباشد همان ابليس است. و ما اينک حدود سه دهه است که تحت الشعاع سياست ها و برنامه ها و استراتژيهای نخبگان امپرياليزم زندگی می کنيم و اين ديگر حکومت شياطين و اراذل و اوباش نيست بلکه حکومت خود ابلس است که در سودای «حکومت واحد جهانی» بسر می برد و پدر خوانده اين عرصه بخود – آئی امپرياليستی هم خاندان راکفلر می باشد که مقر امپراطوريش در نيويورک است و در محور برنامه هايش جذب نخبگان بشری در همه علوم و امور از سراسر جهان است که در دانشگاه راکفلر کلمبيا، هاروارد، ام. آی. تی و امثالهم بورسيه می کند و به آنان وعده مشارکت در سلطه جهانی را می دهد و در روز روشن هم اينکار را می کند و ما شاهد بغارت رفتن صدها تن از اين نخبگان از کشور خودمان در سالهای اخير بوده ايم. امپرياليزم يک نگرش و نظام فکری است و هر فرد يا جامعه ای که بدان مبتلا شد بسوی مادرش می رود. می گويند که علت سقوط هواپيما چيزی جز جاذبه زمين نيست و اين قاعده شامل حال مسئله مذکور هم می شود يعنی پرستش علم و تکنولوژی و سودای رهبری بر جهان آن نقطه ثقل جاذبه غرب برای نخبگان شرقی است. پس فرهنگ و تبليغات حاکم بر کشور خودمان است که نخبگان را بسوی غرب می راند. اين پرستش ماليخوليائی علوم و فنون و توسعه اقتصادی و کسب مقام اول در خاورميانه و … در واقع قلب تهاجم فرهنگی است که از خود ماست که بر ماست. چندی قبل گزارشی از يک خبرگزاری وطن درباره سايت عرفان درمانی ديديم که سايت ما را يک سايت ضاله معرفی کرده بود و از مسئولين نظام تقاضای فيلتر نمودن ما را داشت. البته خود ما هم با توجه به جو حاکم بر فرهنگ کشور تا هم اکنون هم در حيرتيم که چرا سايت جوان ما هنوز بلوکه و مصادره و تعطيل نشده است هر چند که مرتباً دچار تخريب می شود که خدا می داند از کجاست. اين شمع را هم خاموش کنيد تا ديگر هيچ زشتی ای به چشم نيايد. اينست مسئله! و لذا اينهمه ناله و فغان از مظلوميت و انحطاط و بی هويتی فرهنگی هم اشک تمساح است و اثری نداشته و ندارد از زمانيکه انرژی هسته ای و پيوند ژنتيکی و فرمولهای پوليمری تبديل به اصول دين عملی ما شده اند و از آئين ما جز روضه ماه محرم چيز ديگری در ميان نيست. چگونه نظامی که شالوده های اقتصاد و معرفت شناسی و آموزشی اش تماماً غربی است می تواند حاصلی دگر داشته باشد و مزدور بی مزد و مواجب تمدن غرب نباشد و برای غرب توليد نخبه نکند. حتی عرفان ما هم بايد طبق موازين مراکز اسلام شناسی و مولوی پژوهی غرب باشد وگرنه استاندارد و مقبول نيست و ضاله محسوب می شود. نخبه سازی و نخبه نگری ما دارای ذاتی غربی است پس
ذات نايافته از هستی بخش                          کی تواند که شود هستی بخش.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۵ ص ۱۴۰

فلسفه دموکراسي در پاکستان

هر چند که دموکراسی در سراسر جهان يک تناقص کمدی– تراژيک است ولی اين تناقص در برخی از کشورها بدليل سادگی ساختار فرهنگی هزار چندان شديدتر خودنمائی می کند و پاکستان يکی از اين کشورهاست. ترور فجيع بی نظير بوتو نمادی ديگر از تراژدی دموکراسی پاکستان است. اين بانوی سياستمدار تا چند هفته قبل تبعيدی بود و حتی نامش در ليست اعداميان دموکراسی پرويز مشرف قرار داشت که بناگاه بخشوده شد و به ميدان فعاليتهای انتخاباتی آمد و بلافاصله به قتل رسيد. و جالب تر اينکه بلافاصله هنوز يک روز از تدفين او نگذشته بود که پسر نوجوانش همچون شاهزاده ای به رهبری حزب برگزيده شد و شوهرش هم معاون پسرش! ؟ دموکراسی پاکستانی براستی در ميان همه دموکراسی ها يک پديده است که ذات آنرا آشکار می کند. در اين کشور هر کسی که به حکومت دموکراتيک می رسد اندکی بعد مواجه با يک کودتای نظامی شده و زندانی و يا  تبعيد و يا اعدام می گردد و سپس آن کودتاچی بر قدرت مستقر می گردد و اندکی بعد ا ز مردم رأی می گيرد و رئيس جمهور انتخابی مردم می شود. از همين نکته می توان درک کرد که اين يک معمای اجتماعی– فرهنگی است. پاکستان را بايد جمهوری کودتا ناميد. می دانيم که پاکستان يکی از بانيان نظام «جمهوری اسلامی» در جهان است. بنظر ما اين تناقص هولناک دموکراتيک برخاسته از ادغام جمهوری و اسلام است. مردمی که هنوز ابتدائی ترين حقوق اسلامی را رعايت نمی کنند چگونه می توانند بر اساس اسلام به يک نظام دموکراتيک دست يابند. اين مشکل همه کشورهای اسلامی است.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۵ ص ۱۴۳

راز تفرقه مسلمانان

اسلام جوان ترين دين روی زمين در تاريخ است و جوانی هر مذهبی دوران غرور و تفرقه آن است زيرا دوره رشد و شکوفائی آن است. چنين دوره ای را مذاهبی چون يهود و نصاری پشت سر نهاده اند و لذا تفرقه های بزرگ خود را نيز از سر گذرانيده اند و دارای ثباتی نسبی گشته اند هر چند که بسياری از فرقه ها از حيث مذهب ساقط شده و اصلًا دعوی دين ندارند مثل اکثر فرقه های يهودی و نصاری. پيامبر اسلام تفرقه امتش را رحمت ناميده است. بشرط اينکه تفرقه ها باعث جنگ و انهدام اصول دين نشوند و مردم را از دين بيزار نسازند. امروزه فرقه های اسلامی شديدترين اختلافات را نشان می دهند که از حدود دو قرن پيش آغاز شده است. اين اختلافات حاصل تقابل مسلمانان با مدرنيزم و تهاجم فرهنگی غرب است. در همين عصر جديد دهها فرقه جديد اسلامی پديد آمده که اصل اختلافشان همانا تفاوت موضع گيری آنها در قبال مدرنيزم می باشد. بدين لحاظ اين اختلافات را بايستی حاصل مدرنيزم دانست و نيز سياستهای استعماری غرب که خود بخشی از مدرنيزم است. به دليل سکوت و انفعال و انزوای علمای جهان اسلام در عصر جديد، جهان غرب توانست در ملل اسلامی رخنه کند که برخی را لامذهب سازد و برخی ديگر را تبديل به فرقه هائی سازد که با اصول تمدن غرب سازش داشته باشند مثل اسماعيليه جديد و بهائيگری. فقدان اجتهادی خلاق در جهان اسلام، مراکز روشنفکری غرب را بر آن داشت تا فکری بحال اين سرگردانی و خلاء نمايند که يکی از پروژه ها همانا فرقه های ضالّه ای است که در عصر جديد شاهدش می باشيم. مسلمانان معتقدترين مردمان جهان به لحاظ باورهای دينی و اخلاقی هستتند ولی نمی دانند که با عصر مدرن چگونه زندگی کنند تا اصول اعتقاديشان از بين نرود و اينست که دچار تشدد و تفرقه شده اند زيرا يک رهبر جهانی و يک عالم جامع الشرايط ندارند تا تکليف هزاران مسئله شرعی را برايشان روشن کند و با قدرت اعلان موضع نمايد. تمدن غرب برای يکسره کردن تکليف اسلام و مسلمانان در دهه های اخير دست به پروژه نوينی زده است که معروف به «اسلاميزه کردن خاورميانه» است که منظور همانا ايجاد انقلابات و حکومتهای اسلامی سنتی است تا جوامع مسلمان را از اصل اسلام بيزار نموده و طومار اسلام پيچيده شود مثل پروژه طالبان در افغانستان. اين پروژه به مثابه «واکسن اسلامی» است که در اکثر کشورهای اسلامی به روشهای متفاوتی بکار گرفته شده است و با ايجاد فرقه های ضد شريعت از يک طرف و ايجاد حکومتهای افراطی اسلامی از سوی ديگر موجب نابودی اسلام شده است. همين دو امر از علل اصلی جنگهای داخلی در امت اسلامی بوده است که خود معلول فقدان فقه خلاق و مدرن اسلامی است. چاره کار در «تدوين ايدئولوژی اسلامی» است که بايستی همه بزرگان فقه و علوم و عرفان و قرآن و مجاهدان سراسر اسلام گرد هم آيند و تکليف اسلام را برای عصر مدرن روشن کنند و يک بيانيه جهانی عرضه کنند همسان حقوق بشر يا مانيفست حزب کمونيست. نظريه «اتحاد جماهير اسلامی» که استاد حکيمی بر آن پافشاری می کند نيز در صورتی ممکن می آيد که ايدئولوژی مدرن اسلامی در سطح جهان پديد آمده باشد. از زمان سيد جمال الدين اسدآبادی و ميرزا آقاخان کرمانی تا مهندس بازرگان و دکتر شريعتی و محمود طالقانی گامهائی مقدماتی و اساسی برداشته شده است ولی متأسفانه با پيروزی انقلاب اسلامی اين حرکت بغايت مقدس و مبرم متوقف گرديد و همه امور مسلمانان صرف امور سياسی و بازيهای قدرت شد و لذا بر شدت تفرقه و جنگهای داخلی مسلمانان افزود و بالاخره امپرياليزم را علناً به خاورميانه کشانيد تا وساطت نمايد. اين ضايعه عظيم به گردن علمای اسلامی است که تا اين حد غافل بودند و از اصول دين باز ماندند نه خود دست بکاری زدند و نه به کسی امکان شهامت و انديشه و تدوين ايدئولوژی دادند و هر کسی که دست بدين کار زد به تيغ تکفير و التقاط رانده و طرد گرديد. بسياری از علما و فقها بر اين باورند که نيازی به تدوين ايدئولوژی اسلامی نيست زيرا قرآن داريم و قرآن ايدئولوژی ماست ولی شاهديم که از قرآن بخودی خود هيچ کاری ساخته نبوده است الا اينکه بايستی آياتش به زبان زمانه ترجمه و تدوين شود و مسائل بشر مدرن بر موازين قرآنی تشخيص داده شود و جهان مدرن به زبان قرآن بيان شود و قرآن امروزی گردد. ما نيازمند يک جهان قرآنی و قرآنی مدرن هستيم. تا چنين کاری صورت نگيرد امکان وحدت مسلمين محال است و تمدن غرب بر مسلمانان فائق می آيد و اسلام را از گردونه تاريخ خارج می کند. جمهوری اسلامی ايران وظيفه دارد که بنيانگزار يک ستاد جهانی از علمای اسلامی در جهت تدوين ايدئولوژی اسلامی باشد و جز اين هيچ راهی برای وحدت مسلمانان وجود ندارد.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۵ ص ۱۵۵

نظری به تاریخچه «جهاني شدن»
«تأسیس کمیسیون سه جانبه»

درسال ۱۹۷۳ ميلادی يک اتحاديه سوپر روشنفکری از نخبگان جهان امپرياليزم به رهبری راکفلر در آمريکا رخ نمود که موسوم به «کميسيون سه جانبه» (comication Trilatral) بود. اين اتحاديه از همه نخبگان فکری از آمريکای شمالی تا اروپا و شوروی و چين و ژاپن دعوت نمود تا برای احيا و استمرار و نجات تمدن غرب يک استراژدی يکصد ساله برای مديريت کلان جهان به رهبری غرب و خاصه آمريکا و خاصه راکفلر تشکيل دهند. اين کميسيون در مدت کوتاهی مبدل به اتحاديه علمی- فنی- بانکی- صنعتی و نظامی شد و سه جانبه بودن نامش دال بر اتحاد بين آمريکای شمالی و اروپا و چين و ژاپن (شرق دور) بود. درهمان سالهای نخست تقريباً همه دانشگاههای بزرگ جهان و بانکهای بزرگ جهان و شرکتهای چند مليتی جهان بهمراه مديران و اساتيد و استراتژيستهای مشهور در آن عضو شدند. از ايدئولوگهای مشهور آن آقای راکفلر، کسينجر، پروفسور کوتام وبال، ساموئل هانتيکتون، دکتر رتينگر و برژنسکی بودند. از دهه ۱۹۷۰ تا به امروز همه رؤسای جمهور آمريکا از اعضای اين کميسيون بوده اند بعلاوه اکثر غريب به اتفاق رهبران اروپائی و ژاپنی نيز از اعضای آن می باشند. اين کميسيون برای اولين بار برای يک حکومت واحد جهانی يک استراژدی صد ساله عرضه نمود که در دهها جلد کتاب در بين اعضای آن تدوين و منتشر شد و انگشت شماری از اين آثار، سالها بعد انتشاری محرمانه يافت. در اين استراژدی دهها دکترين ده ساله و منطقه ای برای حل و فصل و رهبری کشورهای جهان سوم و چهارم تدوين شد و به اجرا گذاشته شد. از جمله اين دکترين ها «بخود وانهادگی جهان سوم» و تز «جهان چهارم» و نيز دکترين اسلامی کردن خاورميانه و حمايت از انقلابات و حکومتهای اسلامی بود. برنامه بن لادن و طالبان در افغانستان نيز يکی از همين دکترين ها بود. از جمله دکترين های محوری اين کميسيون استراژدی نوامپرياليزم بود که بر محور سوسيال دموکراسی و حقوق بشر اتوماسيون قرار داشت. قابل توجه است که بسياری از ايدئولوگهای بلوک شرق و شوروی سابق نيز مخفيانه از اعضای اين کميسيون بودند که بتدريج موجب فروپاشی شوروی گشتند. به همين منوال می توان درک نمود که ماجرای حمله به برجهای دوقلو هم بايستی در راستای اين امر باشد. درسال ۱۳۵۶ اينجانب کتابی مفصل در اين باب تحقيق و تأليف نمودم.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۵ ص ۱۵۷

آیا دموکراسي ممکن است؟

دموکراسی به معنای حاکميت اکثريت مردم است. حال اگر اکثريت مردم در يک جامعه مؤمن باشند اين دموکراسی دينی می شود و در غيراينصورت دموکراسی کافرانه و يا منافقانه خواهد بود. و اما طبق معرفت قرآنی و همچنين تجربه بشری می دانيم که همواره تا قبل از پيدايش جامعه امام زمانی، اکثريت مردمان هر جامعه ای کافر و مشرک و منافقند و مؤمنان همواره گروهی بسيار اندک و پراکنده اند. و اين سنت خدا در ميان خلق است که در دهها آيه قرآنی بسيار بارز است که اکثريت مردم را همواره کافر و مشرک و ظالم می داند. اگر چنين است پس دموکراسی دينی فعلًا مقدور نيست الا بواسطه ديکتاتوری و ايجاد اکراه و ريای در دين که موجب هزاران فساد و فتنه است و اصل دين را نيز از ميان می برد و مرز حق و باطل را مخدوش می سازد و همه مردم را بسوی بدترين کفر يعنی نفاق می کشاند. شورای سقيفه در صدر اسلام نخستين نماد از يک دموکراسی دينی و اسلامی بود که آنهمه فساد و فتنه پديد آورد و علی (ع) و مؤمنان زير بار آن نرفتند. و حتی دموکراسی دينی پنج ساله ای که علی (ع) با اکراه و تهديد اطرافيان پديد آورد و پيشاپيش فاتحه آن را خواند که «شما تاب تحمل عدالت مرا نداريد» نيز سند تاريخی بزرگی برای مؤمنان است که تا زمانيکه اکثريت جامعه مؤمن نيستند بهتر است که مؤمنان حقيقی از دخالت در حکومت بپرهيزند.
بهرحال همواره اکثر مردمان جاهل و کافرند و لذا طبعاً طالب جبر و جبارند و فقط به جباران رأی می دهند. بنابراين اين نوع دموکراسی چيزی جز ديکتاتوری و سلطنت پنهان نيست. اين دموکراسی ها همان امپراطوريهای قديم است که حتی مسئوليت اعمال خود را هم به گردن مردم می نهد و از کوچکترين مسئوليت هم مبراست. دموکراسی دينی به معنای واقعی کلمه همان جامعه امام زمانی است و لاغير. از دموکراسی دينی که بگذريم واقعيت اينست که حتی دموکراسی غير دينی هم ممکن نيست. مثلًا در کشور آمريکا که مهد دموکراسی محسوب می شود همواره حدود نيمی از مردم هرگز در انتخابات شرکت نمی کنند و نيمی از آن نيم ديگر موفق می شوند يک کانديدا را به رياست برسانند. يعنی حدود يک چهارم مردم بر سه چهارم حکم می رانند. و اين همان دموکراسی ضد دموکراسی است. از اين امر که بگذريم واقعيت ديگر اينست که حکومت مظهر نفس اماره جامعه است که بر آن جامعه حکم می راند و لذا در همه حال بر حق است و عدالت جاريست. آن گروه اندک از مؤمنان هم کاری به حکومت ندارند و تحت امر امام و اراده پروردگارند و از بابت حکومتها هم هيچ گزندی به آنان نمی رسد. درست به همين دليل علی (ع) مؤمنان را از درافتادن با حکومتهای جبار منع کرده است تا زمانيکه اکثريت مردم مؤمن نيستند و بهرحال با حکومت خود کنار می آيند. علی (ع) برای مؤمنانی که می خواهند عليرغم ميل اکثريت مردم با حکومت بجنگند عذابهای بزرگی پيشگوئی نموده است زيرا اين مؤمنان با عدالت حاکم بر آن جامعه می جنگند. در حقيقت همه حکومتها در طول تاريخ تا به امروز دارای ماهيتی دموکراتيک (مردمی) بوده اند. هيچ حاکم عادلی نمی تواند بر جامعه ای ظالم حکومت کند و نبايد بکند. حکومتهای دموکراتيک فقط رياکارتر از سلطنت هستند.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۵ ص ۱۵۸

تکنوکراسي بزرگترین دشمن انقلابات

با نگاهی به سرنوشت انقلاب روسيه در يک کلام می توان عاقبت شوم آنرا حاکميت تکنوکراتها (تکنولوژی پرستان) دانست که همه اهداف انسانی و اجتماعی انقلاب را به پای پيشرفت تکنولوژیکی و رقابت با آمريکا، قربانی کردند و نهايتاً به پابوسی آمريکا رفتند و همه زحمات هفتاد ساله يک ملت بزرگ را بر باد دادند و روسيه را مبدل به بزرگترين حکومت مافيا و بزرگترين صادر کننده روسپی در جهان نمودند و نيز بدهکارترين کشور دنيا. پس از فروپاشی انقلاب شوروی بسياری از ماها گفتند که اين فروپاشی برحق بود زيرا ايدئولوژی آنها ملحد بود و مادی. ولی ما چی؟ انقلاب ما اسلامی بود و ايدئولوژی ما الهی ولی به تکنوکراسی مهيبی مبتلا گشته ايم و در رقابت با غرب و ژاپن، اصول دين خود را نيز در حال فراموشی هستيم. ارکان اجرائی کشورمان بدست کسانی افتاد که جملگی غرب زده و اکثراً تحصيل کرده غرب بودند و از غرب جز نمادهای تکنولوژيکی و زرق و برقش را نديدند و گمان کردند که اگر غرب مقداری اخلاقش را اصلاح کند و مينی ژوپ نپوشد همان مدينه فاضله و جامعه امام زمان است. آنها درک نکردند که تکنولوژيزم (مکتب اصالت تکنولوژی) فرهنگ ويژه خاصی را پديد می آورد و اين يک جهل عظيم است که دانش و فن غربی را خوب ولی فرهنگش را بد بدانيم. گفتند که: ما تکنولوژی را از غرب می گيريم ولی اسلام را بر آن سوار می کنيم. و سوار کردند ولی از اين سوارکاری جز نفاق حاصل نشد. فقط فرهنگ ما نيست که منافق و رنجور و ديوانه است بلکه حتی تکنولوژی ما نيز چنين است. در حاليکه هنوز سنجاق قفلی را از چين وارد می کنيم در حال پيوند ژنتيکی و ساختن ماهواره و غنی سازی اورانيوم هستيم. چگونه خانه ای که پی آن از کلوخ است می تواند مبدل به آسمانخراش شود.
اسلام را نمی توان بر تکنوکراسی سوار کرد. اسلام دين تئوکراسی (خدا- سالاری) است نه فن– سالاری. اسلام دين خرسواری و خرسالاری نيست ولی دين موشک سواری و موشک سالاری هم نيست. اسلام دين انسان سالاری است. سياستهای اقتصادی و علمی و فنی بايستی در خدمت و تحت الشعاع منافع ملی و دينی باشد و نه بالعکس. اسلام دينی است که حتی حکم وحی را به مشورت می نهد و دين را به جبر به مردم تحميل نمی کند. تشيع مذهبی است که امامش به نفع رأی عامه مردم از حق خود می گذرد و خانه نشين می شود. اسلام دين مردم سالاری است که البته ربطی به دموکراسی ليبرالی ندارد. وقتی عزت و ناموس و جان و سلامت تن و روان مردم در خطر است نانوتکنولوژی و تکنولوژی هسته ای و ژنتيک به درد چه می خورد؟ امروزه غرب زدگی عين تکنوکراسی و افسون تکنولوژی است و همه انقلابات بدينگونه از محتوا تهی گشتند و نهايتاً به شيطان بزرگ که صاحب تکنولوژيهای برتر است سرسپردند.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۵ ص ۱۵۸

قیامت فلسطین
بسم ا القاصم الجبارين

امشب بيستمين شب از بمباران مردم فلسطين در غزه بدست آدمخواران اسرائيلی است که اسوه و غايت نژادپرستی در تاريخ بشرند و قلب شقاوت و استکبار و کفر و ظهور شيطان در عالم خاک.
و امشب آيت الله خامنه ای به دفاع آشکار از مردم فلسطين پرداخت و به رهبر حماس پيام حمايت و سفارش به استقامت نمود و بدين طريق تنها کشوری هستيم که علناً از مظلوم ترين ملت روی زمين به دفاع برخاسته ايم و اين تنها کار اسلامی ناب و شرافتمندانه و انقلابی است که رهبران ما انجام داده اند و بدين واسطه ساير کاستی ها و انحرافات و شرکها و مفاسدی را که به نام اسلام در کشورمان صورت می گيرد تا حدودی جبران کرده اند و خدا را شاد کردند. اميدواريم چنين اقداماتی در امور داخلی هم صورت گيرد و حق انقلاب اسلامی را اعاده کند. بگذريم. فلسطين همانطور که قبلًا گفتيم مظلوم ترين و فقيرترين و رنجديده ترين ملت روی زمين در تاريخ جديد جهان است همانطور که سرزمين فلسطين به لحاظ جغرافی هم عميق ترين چاله روی زمين است و «دريای مرده» (Dead sea) ناميده می شود و بيابان محض است. اين سرزمين به لحاظ منابع طبيعی هم فقيرترين کشور جهان است پس اسوه استضعاف است و لذا حجت و امتحانی کبير برای جهانيان است. و در اين بزرگترين چاله روی زمين بالاخره کفر و نفاق و نژادپرستی و شقاوت و امپرياليزم و صهيونيزم جهانی دفن خواهند شد. اينجا قبر شيطان است. فلسطين آيينه تمام نمای هويت بشر در تاريخ جديد جهان و در آخرالزمان است و لذا آيينه معرفت نفس و قيامت باطن نهان افراد و اقوام و مذاهب و حکومتها و تمدنها و ابرقدرتهاست و خداوند اراده کرده است تا قيامت همه آدمها را در خاک فلسطين برپا کند. و مردم فلسطين و نيروهای انقلابی هم پرچمداران اين قيامت هستند. امروزه هر فردی بر روی زمين هر احساس و فکر و موضعی را درباره فلسطين دارد در واقع درباره حق و حقيقت و شرافت و آدميت و ارزشهای انسانی دارد. هر که با فلسطين است با حق و خداست و هر که ضد فلسطين است با باطل و شيطان است. و هر که بی تفاوت است حيوان است و بلکه پست تر. فلسطين مقدمه قيامت و زمينه ظهور موعود است و لذا سرنوشت و تکليف افراد و گروههای بشری و حکومتها را پيشاپيش معلوم می کند. در اين قيامت است که تکليف تمدن و علم و حقوق بشر و اسلام منافقانه و مسيحيت تبهکار و همه ادعاها روشن می شود و حق و باطل و راست و دروغ از هم تفکيک می شود و عجبا که حکومتهای کمونيست آمريکای لاتين از دول مسلمان پيشتازترند در حمايت از مردم فلسطين.

«قيامت آن روزی است که باطن نهان انسان آشکار شود». قرآن-
فلسطين قيامت تمدن و دموکراسی و مدرنيزم جهانی است.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۵ ص ۱۶۰

قیامت فلسطین
بسم ا القاصم الجبارين

امشب بيستمين شب از بمباران مردم فلسطين در غزه بدست آدمخواران اسرائيلی است که اسوه و غايت نژادپرستی در تاريخ بشرند و قلب شقاوت و استکبار و کفر و ظهور شيطان در عالم خاک.
و امشب آيت الله خامنه ای به دفاع آشکار از مردم فلسطين پرداخت و به رهبر حماس پيام حمايت و سفارش به استقامت نمود و بدين طريق تنها کشوری هستيم که علناً از مظلوم ترين ملت روی زمين به دفاع برخاسته ايم و اين تنها کار اسلامی ناب و شرافتمندانه و انقلابی است که رهبران ما انجام داده اند و بدين واسطه ساير کاستی ها و انحرافات و شرکها و مفاسدی را که به نام اسلام در کشورمان صورت می گيرد تا حدودی جبران کرده اند و خدا را شاد کردند. اميدواريم چنين اقداماتی در امور داخلی هم صورت گيرد و حق انقلاب اسلامی را اعاده کند. بگذريم. فلسطين همانطور که قبلًا گفتيم مظلوم ترين و فقيرترين و رنجديده ترين ملت روی زمين در تاريخ جديد جهان است همانطور که سرزمين فلسطين به لحاظ جغرافی هم عميق ترين چاله روی زمين است و «دريای مرده» (Dead sea) ناميده می شود و بيابان محض است. اين سرزمين به لحاظ منابع طبيعی هم فقيرترين کشور جهان است پس اسوه استضعاف است و لذا حجت و امتحانی کبير برای جهانيان است. و در اين بزرگترين چاله روی زمين بالاخره کفر و نفاق و نژادپرستی و شقاوت و امپرياليزم و صهيونيزم جهانی دفن خواهند شد. اينجا قبر شيطان است. فلسطين آيينه تمام نمای هويت بشر در تاريخ جديد جهان و در آخرالزمان است و لذا آيينه معرفت نفس و قيامت باطن نهان افراد و اقوام و مذاهب و حکومتها و تمدنها و ابرقدرتهاست و خداوند اراده کرده است تا قيامت همه آدمها را در خاک فلسطين برپا کند. و مردم فلسطين و نيروهای انقلابی هم پرچمداران اين قيامت هستند. امروزه هر فردی بر روی زمين هر احساس و فکر و موضعی را درباره فلسطين دارد در واقع درباره حق و حقيقت و شرافت و آدميت و ارزشهای انسانی دارد. هر که با فلسطين است با حق و خداست و هر که ضد فلسطين است با باطل و شيطان است. و هر که بی تفاوت است حيوان است و بلکه پست تر. فلسطين مقدمه قيامت و زمينه ظهور موعود است و لذا سرنوشت و تکليف افراد و گروههای بشری و حکومتها را پيشاپيش معلوم می کند. در اين قيامت است که تکليف تمدن و علم و حقوق بشر و اسلام منافقانه و مسيحيت تبهکار و همه ادعاها روشن می شود و حق و باطل و راست و دروغ از هم تفکيک می شود و عجبا که حکومتهای کمونيست آمريکای لاتين از دول مسلمان پيشتازترند در حمايت از مردم فلسطين.

«قيامت آن روزی است که باطن نهان انسان آشکار شود». قرآن-
فلسطين قيامت تمدن و دموکراسی و مدرنيزم جهانی است.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۵ ص ۱۶۰

قیامت فلسطین (۲)
(ايران و فلسطين)

چه بسا ايرانيانی که از حمايت ايران نسبت به ا نقلاب مردم فلسطين شاکی هستند که: ما را چه به دعوای بيگانگان!! بسياری هم می گويند که جنگ اسرائيل و فلسطين جنگ بر سر خاک است يعنی بر سر دنيا نه دين. يعنی اين جنگ بين کفر و دين نيست پس دخالت ما بيهوده است و ماهيت دينی ندارد. آيا مگر دين چيست؟ آری آنها که فرق بين دين و کفر را در جانماز می دانند و خدا خدا کردن ، حق دارند که چنين تصور ابلهانه ای داشته باشند. ولی حقيقت اين است که اساس دين، عدالت است و اساس کفر هم ظلم است. و کافر و مؤمن هر دو می توانند نمازخوان باشند. تفاوت کفر و ايمان در امر عدالت معلوم می شود و نه نماز. علی (ع) در خطبه ای می فرمايد: که اگر حکومتی مردم را سرکوب می کند و مردم هم ستم را می پذيرند مؤمنان حق دخالت ندارند. ولی اگر مردم با ظلم مبارزه می کنند بر مؤمنان است که به دفاع از مردم بپردازند. و اين وضع مردم فلسطين است. به لحاظ تاريخی اساس انقلاب خاورميانه و پيدايش مبارزه برعليه بريتانيا و امپرياليزم و صهيونيزم در خاورميانه همانا سازمان اخوان المسلمين است که بنايش را يک ايرانی بنام سيد جمال الدين اسدآبادی بنا نهاده است. اگر عمليات انتحاری فلسطينيان نبود تاکنون فلسطين از نقشه زمين پاک شده بود. و اما اين مبارزه را هم، ايرانيان در تاريخ بنا نهاده اند که آخرين مبارزه برای بقاست. بانی عمليات انتحاری هم يک ايرانی بنام حسن صباح است. پس سوای مسلمانی و حق جويی و مبارزه با ظلم در هر لباسی، مسئله فلسطين از هر حيث دارای ذاتی ايرانی – شيعی است. شيعيان ايرانی در طول تاريخ پيشتازان دفاع از حق و عدالت و منافع مستضعفين بوده اند که از مانی و مزدک و بابک تا به سلمان و حسن صباح و سيد جمال الدين اسدآبادی و ميرزا کوچک خان جنگلی و دکتر شريعتی و امام خمينی رسيده است که در هر جای تاريخ مدافع حق و عدالت برای همه مردم جهان بوده اند. داستان فلسطين و اسرائيل داستان مظلوم و ظالم است که امری اساسی تر از مسلمان و يهود می باشد. زيرا ظلم اساس کفر است. عدل هم اساس دين. فرق علی (ع) و معاويه در اسلام و نماز نبود بلکه در ظلم و عدل بود. ملتی را از خانه اش آواره کرده و خانه اش را اشغال نموده اند. اينست مسئله! و اينک اين ملت گوشه ای از خانه اش را باز پس گرفته و در خانه اش قتل عام می شود. اينست مسئله! در سرآغاز پيروزی انقلاب در برنامه سريال تلويزيونی تحت عنوان «روند سلطه» نشان داديم که انقلاب اسلامی در صورتی به انقلاب جهانی مهدی و پيروزی مستضعفين جهان می انجامد که کشور ما از سازمانهای استکباری– صهيونيستی خارج شود از سازمان ملل متحد، اُپک، اِکو، صندوق بين المللی پول و ساير اتحاديه های اقتصادی و سياسی و نظامی. آن موقع اين پيشنهاد مطرود و محکوم شد. اينک که يکبار ديگر مستضعفين جهان و مسلمانان و مردم فلسطين قربانی اين سازمانها و اتحاديه ها هستند، اخطار می دهيم که کشورهای براستی حق طلب و عادل بايستی حساب خود را از اين سازمانهای موذی و منافق و بازيچه امپرياليزم و صهيونيزم جدا کنند تا حق از باطل جدا شود و کفر از دين جدا شود و منافقان رسوا گردند. زيرا قتل عام اخير غزّه فقط و فقط بواسطه حمايت منافقان اعضای سازمان ملل متحد و اتحاديه عرب و سازمان کنفرانس اسلامی و اُپک از اسرائيل امکان پذير شد. اين اسرائيل نبود که مردم غزّه را قتل عام کرد بلکه مصر، عربستان، اردن، کويت، پاکستان و ساير اعضای منافق اين سازمانها بودند که بنام اسلام به اسرائيل چراغ سبز قتل عام مردم فلسطين را دادند. حکومتهای جهان اسلام بايستی از حکومتهای کمونيست آمريکای لاتين خجالت بکشند. اين واقعه نشان می دهد که فرق بين کفر و دين نه نماز که عدالت است و صداقت و شرافت و غيرت انسانی. همان اصولی که آنرا حقوق بشر می نامند اساس دين است و لذا داعيان دروغين حقوق بشر در لباس اين شعارها مشغول اشد جنايت برعليه بشريت هستند. اصول حقوق بشر همان اصول عملی دين خداست. وقتی کشورهای واقعاً حامی حقوق بشر از سازمان حقوق بشر در سازمان ملل متحد خارج شوند آنگاه دست منافقان رسوا می شود و امپرياليزم و صهيونيزم اينقدر امکان جنايت نخواهند يافت. حضور کشورهای اسلامی منافق در اين سازمانهاست که به غرب و اسرائيل امکان اينهمه جنايت را داده است. اگر همين چند کشور حامی عدالت مثل ايران، سوريه، ونزوئلا، موريتانی و بوليوی و کوبا از اين سازمانهای بين المللی خارج شوند و حق از باطل جدا شود ديگر منافقان هيچ فضای فعاليت ندارند و بتدريج ملل و دول جهان يکی پس از ديگری به اين انشعاب ملحق می شوند. که انشعاب حق از باطل و راست از دروغ و دين از کفر و عدل از ظلم است. و جز اين برای بشريت مدرن راه نجاتی نيست. تا جهان يک قطبی است جهانخواران در ميان ملل و دول جهان گم هستند و به نام حقوق بشر و صلح و عدالت و رفاه و مدنيت دست به هر جنايتی می زنند. حتی اگر فقط ايران از اين سازمانها جدا شود، اين سرآغاز نجات بشريت است و سرآغاز جدايی دين از کفر و حق از باطل. و سرآغاز انهدام منافقان در سراسر جهان. زيرا همه جنايات برعليه بشريت بدست منافقان انجام می گيرد. اين انشعاب سرآغاز پيروزی مستضعفين جهان به رهبری اسلام و تشيع است و ايرانيان.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۵ ص ۱۶۱

اعلامیه حقوق بشر عرفاني

۱. هيچ انسانی با انسان ديگری برابر نيست: نه سياه با سفيد، نه زن با مرد، نه مسيحی با مسلمان، نه غنی با فقير، نه کودک با انسان بالغ، نه شرقی با غربی، نه روستائی با شهری، نه باسواد با بيسواد، نه مؤمن با کافر، نه زشت با زيبا، نه مظلوم با ظالم. بلکه هر انسانی يک موجود منحصر به فرد و بی همتا و احد و بی نياز و مظهری از جمال خداوند در عالم خاک است. هر کسی همان است که می خواهد باشد و هيچکس به ديگری ظلم نکرده بلکه هر کسی فقط بخودش می تواند ظلم کند و بخودش می تواند دروغ بگويد و لاغير.
۲. همه بندگان و پرستندگان خداوند خالق هستند و خواه ناخواه بسوی او در حال رجعت هستند منتهی به دو راه و روش، دوزخی و بهشتی: جبارانه و مختارانه: خرد مندانه و جاهلانه: مؤمنانه و کافرانه: عاشقانه و فاسقانه.
۳. همه بر روی زمين از حقوق واحدی برخوردارند و دارای ارزشی واحدند فقط در نزد خداوند انسانهای فقيرتر و ضعيفتری که سخاوتمندتر و قانع تر و صلح جوترند، برترند.
۴. هيچ اعتقادی از اعتقاد ديگر برتر نيست فقط آنانکه صادقترند و منافع ديگران را بر نفع خود ترجيح می دهند عزيزترند و لذا برحق ترند در قلوب مردم.
۵. صنعت پرستی راه و روش عذاب و خشم و جنگهاست و طبيعت پرستی راه و روش سلامت و صلح و مهربانی است.
۶. هيچ بايد و نبايدی بر حق نيست و هر آنچه که واقع می گردد حق است و بايد فهم شود.
۷. هر حکومتی در جهان برخاسته از نفس اکثريت آن ملت است. پس هر دولتی لايق همان ملت است.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۵ ص ۱۶۹

دو منشأ شقاوت و نفاق مدرن «آموزش و درمان»

تعليم و تربيت و بهداشت و درمان دو رکن اساسی از اهداف و رسالت انبيای الهی بوده است که موجب رشد تن و روان بشر است و دارای ماهيتی دينی می باشد و واجب ترين و اساسی ترين ارکان حيات انسان در جهان محسوب می شوند. اين دو امر از قديم دارای ماهيتی مقدس بوده و با عشق و اختيار عجين است هم از جانب معلمين و مربيان و اطباء و هم مردمان. ولی امروزه در نظام حکومتهای مدرن تبديل به دو تا از اجباری ترين و مادی ترين ارکان و نهادهای اجتماعی و سياسی شده اند و لذا نفاق عظيمی را در فرهنگ و ساختار اجتماعی پديد آورده اند. اين دو امر بايستی تماماً از جانب جامعه و حکومت تأمين گردد. تا آموزش و پرورش و بهداشت و درمان کاملًا رايگان و با اختيار و انتخاب نباشد محصولی کاملًا وارونه ببار می آورد. اين امر بخصوص دربارۀ تعليم و تربيت دينی دو صد چندان مصداق دارد. يکی از مهمترين علل نفاق دينی و علمی و درمانی در سراسر جهان و مخصوصاً جوامع مذهبی همانا جبری شدن و لذا پولکی شدن اين امور است. پزشک و معلم و واعظ روحانی يا خود بايستی به رايگان کار کنند و يا دولتها آنها را کاملًا تأمين نمايند در غير اينصورت آنچه که پديد می آيد يک دجاليت آموزشی و درمانی و اخلاقی و اعتقادی است که شاهديم و لذا شاهد شقی ترين و منافقانه ترين فرهنگ در اين دو جماعت هستيم. آموزش و درمان رايگان از اصول اوليه قانون اساسی جمهوری اسلامی ايران بوده اند که بکلی به فراموشی رفته اند. و ما اينک بجای بازگشت به اين اصول مقدس در جستجوی دشتمان نامرئی دين و سلامت مردم هستيم و به اين و آن فحش می دهيم. خانه از پای بست ويران است و ما در خيال نقش کج ايوانيم.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۵ ص ۱۸۶

ملّي گرائي یا مرده گرائي؟

امروزه ملّی گرائی بس بيمارگونه و ماليخوليائی و نوستالژيکی (خاطره پرستانه) بر کشور ما حکم می راند که آدمی به حيرت می افتد که اين ديگر چه مرضی است و ويروسش از کجا وارد شده است. در اين جماعت وقتی سخن از مليّت و ايرانيّت و افتخار نژاد آريا به ميان می آيد جز نام چند مرده در کار نيست: کوروش، خشايار، نادر و… و حتی رضا قلدری که همچون شاهان قديم بقدرت خود سلطنت نيافته بود و بلکه بواسطه انگليسی ها به حکومت رسيد و بواسطه همانها از کار برکنار شد. اين کيش شخصیت مردگان است که اين جماعت را مات (مرده) ساخته است. گوئی که ایران و ايرانيّت يک موجود مرده است و براستی معلوم نيست که خود نيز هم اکنون به ايرانی بودن خود مفتخرند يا شرمنده. آيا براستی اينان ايرانی هستند و یا اينکه بودند. پيامبر اسلام حبّ وطن را از ايمان می داند منتهی وطنی که فی الحال هست و نه اينکه يک زمانی در هزاران سال پيش بوده است. حبّ وطن براستی که از ايمان است ولی حبّ تاريخ تماماً از کفر است چرا که چيزی جز جبر پرستی و جبّارپرستی و توجيه مجبوريّت و بی مسئوليتی نيست. و بقول رسول اکرم (ص): «اهل جبر، اهل دوزخ است». جبری شديدتر از جبر تاريخ و تاريخيگری نيست. حب اين جماعت چه درباره وطن همچون حب جماعتی است که شبانه روز به فکر زيرخاکی هستند. اينان نه تنها حب وطن ندارند بلکه حب حيات هم ندارند. اينان مردگانند هر چند که راه می روند (قرآن کريم).
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۵ ص ۲۳۵

راز جادوگری مدرن

باور به جادو و طلسم و انواع خرافات ديگر از ويژگيهای عصر مدرنيزم است که بشر تکنولوژی پرست در اوج انکار خدا و مذهب و متافيزيک به طرزی حيرت آور به باور جادو رسيده که هزار چندان شديدتر از باورهای سنتی مردمان قديم است. شکست علوم و فنون و طب مدرن در پاسخگوئی به دردها و بدبختی های بشر، علت اصلی اين گرايشات جديد است که عناوين بسيار متنوعی دارد و گاه دعوی عرفان می کند. اين نفاق حيترت آور دال بر يک رسوائی و جنون بی سابقه در تاريخ است و اين باور حاصل انکار به عالم غيب است و لذا نوعی عذاب محسوب می شود. اينان در حاليکه خدا و رسولان و معارف دينی را طرد می کنند و خرافه می نامند در جستجوی جن و جادوگر و رمال و پيشگو هستند تا راه نجاتی از اين بدبختی های لاعلاج بيابند. به لحاظ منطقی اين نفاق گويای فروپاشی ذهنی و ابطال تماميت مدرنيزم است. مثتل حکومت فراعنه که در عين انکار خدا، لشکری از جادوگران و شيادان و شعبده بازان را در خدمت داشتند. اصولًا انسان بميزانی که در فهم مشکلات زندگيش و علاج گرفتاريها عاجز می ماند روی به ماوراء طبيعه می کند اين رويکرد يا صادقانه است و از درب اصلی و حقيقی آن يعنی دين و اخلاق و فطرت و احکام الهی انجام می گيرد که به معنای توبه و نجات واقعی است و يا در عين کفران عليرغم اراده خود و از فرط عذاب به اين خرافات و جنونها گرايش می يابد و عقل کافرش هم مختل و رسوا شده و فرو می پاشد. اين رويکرد دال بر فروپاشی ذهنيت کافر است. کسی که حقايق دينی و ندای وجدان و فطرت خود را تخطئه و انکار می کند در واقع عقل و شعورش را طرد و لعن می کند و اين انکار عقل منجر به اين خرافات می شود که بناگاه استادان دانشگاه را در محفل يک رمّال و جن گير و دعانويس می بينيم که البته مخفيانه صورت می گيرد. مثل ماجرای آن شيادی که با رقاصی و شعبده ادعای مسيحائی می کرد و صدها پزشک را به بازی گرفته بود. اين گرايشات جديد مثل سائر پديده های ماليخوليائی عصر جديد از اروپا و آمريکا و مخصوصاً بريتانيا آغاز شد. در خيابانهای لندن و آمستردام و رم و لوس آنجلس بر سر هر گذری يک دفتر رمّالی و کف بينی و جادوگری به چشم می خورد. اين آيه رسوائی کفر اين تمدن است.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۵ ص ۲۳۹

ماه محرّم آمد!!
«مظلوميت مضاعف حسين (ع) از جانب شيعيان»

يغمای جندقی عارف و شاعر عمله و آواره عصر قاجار در پيش درآمدی بر ماه محرم می گويد:
ماه محرم آمد هنگام عيش و عشرت                                          ای شيعيان خالص يک اندکی مروّت
اين بيت شعر گويی زبان حال امروز ما نيز هست. گويی که امام حسين (ع) به کربلا رفت و هفتاد و دو تن از عاشقان حق را با کل خاندانش به ذبح عظيم کشاند تا ما پيروانش سالی ده شبانه روز پلو و شربت و شيرينی بخوريم و خستگی سال از تن بدر کنيم. آنان که به ياد حسين دلشان غرق عشق و اندوه می شود و عرق شرم بر جبينشان پديد می آيد اين پلو ها از گلويشان به سختی پايين می رود همانطور که نمی توان پلوی عزای جوانمرگ خود را خورد. به لحاظی هم می توان اينهمه عيش و شکم چرانی در طی ده شبانه روز را تعبير بر اين امر نمود که حسين (ع) خود و خاندان و يارانش را به خاک و خون کشيد تا ما شيعيانش با خيال راحت گناه کنيم و نگران عقوبت اعمال خود نباشيم زيرا برايش سينه زده و اشک ريخته و پلو داده و خورده ايم همچون ماجرای شفاعت مسیح برای مسيحيان که خود را از قيد و بند هر اخلاقی رها ساخته و خود را بخشوده دو جهان پنداشته و به ريش جهانيان هم می خندند و هر پرهيزکاری را ابله و وحشی می نامند. براستی حاصل اين عزاداريها و عياشيها که هر ساله افزون تر از سال پيش است و هزينه ها سر به فلک می زند و در طی اين چند دهه اخير به اندازه هزار سال گذشته عزاداری حسينی شده است در قلمرو اخلاق اجتماعی و اقتصادی و سياسی ما چه بوده است؟ آيا غرور حاصل از اين مراسم بر کفر ما نيفزوده است؟ آمار فزاينده بزهکاری و قانون شکنی و فحشاء و رباخوری و اعتياد و تصادفات و کلاه برداريها و. .. نشان دهنده رابطه معکوس اخلاق اجتماعی ما با اين مراسم است. گويی که با اين مراسم حق حسابی به حسين (ع) می دهيم و گناهان سال گذشته خود را بی حساب و بی خيال می شويم و باز از صفر شروع می کنيم اگر آمار خلاف کاريهای ايام بعد عاشورای حسينی را بدست دهيم اين واقعيت آشکار می شود. بجای اينهمه بريز و بپاش و خوردن تا سر حد استفراغ آيا بهتر نيست که روز تاسوعا و عاشورا روزه بگيريم؟ آيا اين به عزا و عبادت نزديک تر نيست و اينکه هزينه اين غذاها را يک جا به حسابی واريز کنيم و به مستمندان برسانيم؟ آخر در کدام قاموس و فرهنگ و اخلاقی روز عزا را جشن می گيرند آنهم عزايی اينچنين تراژيک که کل تاريخ بشر مشابهش را به خود نديده استت. آيا می شود در کنار نمايش قتل گاه نينوا اين همه سفره پهن کرد و با تماشای هفتاد و دو تن سر بريده و بدن قطعه قطعه و خيمه های آتش گرفته و کودکان پا برهنه و سر به بيابان نهاده و زنان سر برهنه در زير تازيانه چگونه می توان اينهمه عياشی کرد؟ اين عياشی در همان روزها فقط در شام و در کاخ سبز يزيد بر پا شده بود و ما هم همان سنّت را ادامه داده منتهی کمی سينه هم می زنيم تا کسی متوجه مسئله نشود و شک نکند. آدمی اگر برای مرده اش هزينه می کند اين هزينه را به غريبه ها و مستمندان می پردازد نه برای خود و اهل و عيالش. اگر ما صاحب عزای حسينی هستيم بايد چنين کنيم. بياييم اندکی هم مرّوت کنيم و کمی در محضر حسين خجالت بکشيم و از خدای حسين بترسيم که غيورترين خدايی است که تجلی نموده و تجلی قهارانه اش در ظهور امام زمان است که رجعت حسينی است. اگر دو روز تاسوعا و عاشورا روزه بگيريم و سينه زنيم واقعاً عزادار حسينی هستيم و اين پلو ها را به مناسبت تولد حسين و عباس و علی اکبر بخوريم. البته خواهيد گفت که اگر پلو و شربت و شله و شيرينی در کار نباشد کسی برای عزا نمی آيد بسيار خوب آنگاه اندکی شيعه گری ما پالايش می شود بگذاريم اندکی نفاق از رونق بيفتد زيرا دين خدا حزب بازی و لشگرکشی نيست. بياييم اين مظلوميت مضاعف را از حسين برداريم و نام حسين را ملوّث به آهنگهای کاباره ای نسازيم و صحنه های سينه زنی و زنجيرزنی را مبدل به ديسکوتکهای حسينی نکنيم. و بدانيم که حسين غيورترين انسان تاريخ است. اگر گريستن بر حسين موجب بخشودگی کل گناهان فرد می شود در اين صورت بايستی کل دين و شريعت را مختومه اعلان کرد و معاد را از اصول مذهب شيعه حذف نمود. درستی هر حديثی منوط به عقل و کتاب خداست و چنين حديثی ضد عقل و ضد آيات الهی در قرآن است و بر کل دين خدا خط بطلان می کشد درست به همين دليل است که بخشی از مراسم عزای حسينی همواره در دست اراذل و اوباش و رباخواران و تبهکاران حرفه ای بوده است که خود بزرگترين لکه ننگ بر دامن شيعه حسين است. اين ظلم کبيری که بر حسين وارد می شود دامن جامعه ما را گرفته و ما را به صدها ظلم و ضلالت مبتلا کرده است. اين امر مسئله ای صرفاً شخصی هم نيست بلکه مربوط به هويّت و سرنوشت ملی و دينی ماست و اگر دولت در چنين مواردی دخالت نکند پس مسئوليت شرعی حکومت اسلامی در حراست از نواميس ملی و دينی در کجا بکار می آيد آيا همينکه مردم و جوانان در عزای حسينی مشغول باشند کفايت می کند آيا عزای حسينی هم نوعی اشتغال و تفريح است اگر هم هست ناسالم ترين تفريحات ممکن است. اين بساطی که درباره شهادت حسين براه انداخته ايم عملًا خط بطلان بر همه امامان ديگر کشيده ايم و گويی که تشيع يعنی قيام برای حکومت. و درست به همين دلیل است که از چنين منظری ما بقی امامان ما تعارفی بيش نيستند.اصلًا امر به گريستن بر امام حسين ذاتاً زير سؤل است مگر اينکه بگوييم در آيينه عظمت کربلا و  پيروزی دين خدا در عاشورا بر خفت و خواری خويشتن می گرييم. وقتی زينب در محفل يزيد اين واقعه را کمال لطف و نعمت خدا بر خاندانش می داند و مظهر زيبايی جمال حق معرفی می کند پس گريستن بر اين واقعه در حقيقت طرد و لعن کردن اين واقعه است و اين نگاه يزيديان و کوفيان است همانطور که حسين (ع) پيشگويی کرده بود که نخستين گروهی که بر اين واقعه عزاداری خواهند کرد اهل کوفه اند. چهارده قرن از آن حجله گاه حق بر روی زمين می گذرد که تعبير و فهم ما از آن هنوز هم چه کافرانه و کوفيانه است. به اميد روزی که به مناسبت عاشورای حسينی روزه بگيريم و سرود فخر و گلبانگ سربلندی سر دهيم تا کافران جهان به هوش آيند و بر سر و سينه خود بکوبند. ظلمتی که شيعيان حسين به او کردند امويان نکردند همانطور که آنان که سر حسين بريدند روزی از مريدانش بودند. پناه بر خدای حسين از اينهمه ظلم و ظلمت که کرده و نموده ايم.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۵ ص ۲۴۰

بنیاد علم جامعه شناسي

اين واضح است که خانواده هسته مرکزی و ازلی پيدايش جامعه و تاريخ و مدنيّت و لذا حکومت و سياست و قانون است ولی عجب است که جامعه شناسی مدرن بررسی و مطالعه خانه و خانواده را حتی بعنوان يکی از موضوعات اصلی خود هم مدنظر قرار نداده ا ست. تنها فيلسوف جامعه شناسی که علم جامعه شناسی را از اساس مورد بررسی قرار داد فردريک انگلس يار و همکار مارکس بود که پيدايش زناشوئی و تشکيل خانواده را راز اصلی پيدايش جوامع و طبقات و حکومت ها می دانست و تحقيقات او تا به امروز هنوز هم يک شاهکار ماندگار است ولی متأسفانه هرگز پيگيری نشد و اين علم در همان آغازش عقيم و مسکوت باقی ماند و علم جامعه شناسی الفبايش را رها کرده به امور روبنائی و ثانويه مثل حکومت و طبقات اجتماعی و اقتصاد پرداخت و تبديل به مجموعه ای از آمار و نظريات آرمانی شد و از شناخت ذات پنهان خانواده غافل گرديد. ما در اين نشريه تلاش کرده ايم تا به اين غفلت عظيم پاسخ گوئيم و جامعه شناسی را به اصول واقعی خود استوار سازيم که همانا راز رابطۀ آدم–حوائی است که نطفه اوليه پيدايش تاريخ تمدن می باشد. اگر بخش عمده ای از مقالات اين نشريه بر محور امور خانوادگی و زناشوئی قرار دارد از بابت اهميّت واقعی و تاريخی اين امر بعنوان اساس تاريخ و فرهنگ و تمدن و مذهب و حکومت می باشد. اگر بررسی هر امری ما را به معضله آدم و حوا می رساند بر واقعيتی آشکار قرار دارد منتهی واقعيتی که از جهل و مکر بشری کتمان شده است و لذا همه علوم انسانی و اجتماعی را بی ريشه و ناکار آمد و فريبنده نموده است.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۵ ص ۲۵۹

فرصتهای زندگي کردن

همواره سخن از فرصتهای شغلی و علمی و اقتصادی و امثالهم است ولی سخن از فرصت زندگی کردن نيست. و اما فرصت زندگی کردن چيست؟ فرصت زندگی کردن همان زندگی کردن است نه زندگی شدن. بودن است نه بوده شدن. زيستن نه زيسته شدن! اکثر انسانها زندگی نمی کنند زيرا هرگز انتخابی در نزد خود و ورای القاعات و جبرها ندارند و اين ديگرانند که در آنها و بجای آنها انتخاب می کنند و زندگی می کنند. اکثر ما همواره انتخاب می شويم و هرگز شهامت انتخاب کردن نداريم. به همين دليل همواره به ديگران فحش می دهيم و ديگران و شرايط را عامل بدبختی خود می خوانيم. ما همواره فرصتهای انتخاب کردن را از دست می دهيم و نمی توانيم به اوضاع و شرايطی که به ما تحميل می شوند نه بگوئيم و انتخابی منحصر بفرد خودمان داشته باشيم زيرا هرگز بخودمان باور و يقينی نداريم و لذا به هر رنگ و همراه جماعت می شويم تا مسئول نباشيم و مورد سوال قرار نگيريم. و اينست که رياکار شده و نقاب ايثار بر صورت خود می زنيم و شهيدنمائی می کنيم: فقط بخاطر شما! اين ايثار از انتخاب و مسوليت است که در واقع ايثار ضد ايثار و اشد مکر است: بخاطر همسر و فرزند٬ بخاطر والدين، بخاطر جامعه، بخاطر دوستان و… و نام این دغلبازی را عشق نهاده ايم تا مسئوليت زندگی خود را به گردن ديگران بگذاريم. «و در آن روز اگر بگوئيد تقصير بدبختی ما به گردن والدين و همسر و فرزندان و فاميل و جامعه و حکومت و رهبران و دوستان و… است از شما پذيرفته نمی شود چون دروغ می گوئيد و می دانيد که دروغ می گوئيد». قرآن– سر خود و خدا کلاه مگذاريد.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۵ ص ۲۶۵

فرصتهای زندگي کردن

همواره سخن از فرصتهای شغلی و علمی و اقتصادی و امثالهم است ولی سخن از فرصت زندگی کردن نيست. و اما فرصت زندگی کردن چيست؟ فرصت زندگی کردن همان زندگی کردن است نه زندگی شدن. بودن است نه بوده شدن. زيستن نه زيسته شدن! اکثر انسانها زندگی نمی کنند زيرا هرگز انتخابی در نزد خود و ورای القاعات و جبرها ندارند و اين ديگرانند که در آنها و بجای آنها انتخاب می کنند و زندگی می کنند. اکثر ما همواره انتخاب می شويم و هرگز شهامت انتخاب کردن نداريم. به همين دليل همواره به ديگران فحش می دهيم و ديگران و شرايط را عامل بدبختی خود می خوانيم. ما همواره فرصتهای انتخاب کردن را از دست می دهيم و نمی توانيم به اوضاع و شرايطی که به ما تحميل می شوند نه بگوئيم و انتخابی منحصر بفرد خودمان داشته باشيم زيرا هرگز بخودمان باور و يقينی نداريم و لذا به هر رنگ و همراه جماعت می شويم تا مسئول نباشيم و مورد سوال قرار نگيريم. و اينست که رياکار شده و نقاب ايثار بر صورت خود می زنيم و شهيدنمائی می کنيم: فقط بخاطر شما! اين ايثار از انتخاب و مسوليت است که در واقع ايثار ضد ايثار و اشد مکر است: بخاطر همسر و فرزند٬ بخاطر والدين، بخاطر جامعه، بخاطر دوستان و… و نام این دغلبازی را عشق نهاده ايم تا مسئوليت زندگی خود را به گردن ديگران بگذاريم. «و در آن روز اگر بگوئيد تقصير بدبختی ما به گردن والدين و همسر و فرزندان و فاميل و جامعه و حکومت و رهبران و دوستان و… است از شما پذيرفته نمی شود چون دروغ می گوئيد و می دانيد که دروغ می گوئيد». قرآن– سر خود و خدا کلاه مگذاريد.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۵ ص ۲۶۵

درباره جبهه و جنگ تحمیلي

امام خمينی، جنگ را نعمتی بزرگ ناميدند. اين معنا عموماً درباره همه جنگها در سراسر جهان واقعيت دارد. در هر جنگی جامعه ای و گاه کل بشريت حجامت شده و احياء می گردد. آدمی بقول قرآن فقط در بلايا خدا را خالصانه ياد می کند و قدر رحمت او را می داند. بقول فيلسوفی، اروپا هر چه دارد حاصل پنج قرن جنگ مداوم بوده است و تنها کشور اروپائی که در اين دوران از جنگ در امان بود همانا سوئیس می باشد که در طی اين پنج قرن هيچ دستاورد علمی و فنی و فرهنگی نداشت و تنها چيزی که اختراع کرد ساعت بود که مخترع آن هم يک آلمانی بود. جنگ هر شری که داشته باشد به نفع فرهنگ و معنويت بشر است. جنگهای جهانی کمر بت پرستی علمی– فنی را در غرب شکست و اروپائيان را بيدار کرد. موجب انهدام استعمار پير بريتانيا شد و جهان سوم را از اسارت آن رهانيد و به سوسياليزم مجال بالندگی در جهان بخشيد. حمله مغول در جهان موجب شکوفائی حيرت آور حکمت و عرفان و هنر و ادب شد و بسياری از حکومتهای ظالم برافتادند و … و
جنگ هشت ساله ايران و عراق نيز از اين ويژگی کلی برخوردار است. جنگ کوره آزمون نفوس بشری و عرصه برون افکنی نفس جامعه است. می گويند جنگ باعث فساد اخلاقی می شود در حاليکه باعث آن نمی شود بلکه موجب برون افکنی آن می شود پس نهايتاً پاک کننده نفوس است و هر جنگی و انقلابی به مثابه صورتی از قيامت است. اگر کشته شدن بد باشد بايستی اصولًا مرگ را بد دانست درحاليکه بقول علی (ع) «بهترين مرگ همانا کشته شدن است». بهرحال جنگ نيز دارای حقی است همانطور که صلح. و به تجربه می دانيم که هر صلحی به مثابه دوران تدارک برای جنگ بعدی است چرا که آدمی خصم آشکار خويشتن است. (قرآن)– واقعيت ديگر اينست آنان که جنگ افروزترند بيشتر شعار صلح می دهند مثل آمريکا. قبل از آنکه جنگ ايران و عراق رسماً آغاز شود جنگ داخلی گروهکها بر سر تصاحب قدرت آغاز شده بود و چه بسا اين جنگ با خارجی از شدت جنگهای داخلی کاست. هيچکس اين جنگ داخلی را بد نمی داند ولی جنگ با اجنبی را بد می دانند و اين خود معمائی است. به تجربه معلوم شده است که کشوری که با يک قدرت بيگانه می جنگد در درون خودش دچار بحران و جنگی نهفته است مثل عراق پس از پايان جنگ با ايران که اينک شاهديم. نکته ديگر اينست که اصولًا ايرانيان قومی عاشق پيشه و خود- بد و شيفته اجنبی هستند و لذا هر قدرت بيگانه ای که کشورمان را تسخير نموده تا مدتها به خوبی و خوشی مانده است مثل مغولها و ترکان غزنوی و سلاجقه و يا اعراب. ولی اين جنگ يک استثناء بود. ولی آنگاه که حريم خانه مورد تهاجم بيگانه قرار می گيرد کسی که دفاع نکند بسی بی غيرت و بزدل و حيوان صفت است. حتی در جنگهای جهانی در اروپا بسياری از فلاسفه و هنرمندان بزرگ بطور داوطلبانه به جبهه رفتند. ولی متأسفانه در کشور ما جماعت اهل فکر و علم و هنر خود را لايق دفاع از خانه شان نمی دانند. من خود تجربه بسيار ناگوار و حيرت آوری دارم و آن اينکه در طی هشت سال دفاع بارها و بارها جهت اعزام به مراکز گوناگون رجوع نمودم ولی به بهانه هائی عجيب پذيرفته و اعزام نشدم و اين يک معمای فرهنگی در کشور ماست که مسئولين را مخاطب می سازد. جنگ تحميلی در کشورمان کوره خود – آزمائی عظيمی پس از پيروزی انقلاب بود و فقط اراذل و عياشان و تبهکاران بودند که در اين دفاع شرکتی نکردند و کيسه های خود را انباشتند و فرزندان خود را فاسد کردند. بی ترديد در اين جنگ بخشی از بهترين و پاکترين جوانان شهيد و معلول شدند. و اين نه بمعنای از دست دادن خوبی و پاکی بلکه بمعنای عروج آن و در مقام شاهد قرار گرفتن بر جامعه است و تبديل به ذکر اجتماعی گشتن است. گاه گفته می شود که فلانی و بهمانی که در جنگ شهيد شدند آدمهای رذل و تبهکاری بودند و … گوئی که اين دليلی بر ابطال اين واقعه است، عجبا اگر آنها بد بودند پس رفتند و لذا کار خوبی کردند و جامعه ما را پاکسازی نمودند و حال ديگر خوبند و در چشم و دل خانواده ها و جامعه جا گرفته اند. و اين کمترين و مادی ترين پاسخ به اين نوع موارد و قضاوتهای مغرضانه و احمقانه است. ولی همه می دانند که همه آنهائی که شهيد و معلول شدند در همان خاندان و طبقه خودشان از بهترينها بودند:
خوبها رفتند و بدها مانده اند                زيرکان رفتند و ردّها مانده اند
همه کسانی که از جبهه سالم بازگشته اند غبطه می خورند بحال آنان که رفته اند مخصوصاً که روزگار پرفتنه و فسق اين دوران را نظاره گرند و شاهد کسانی اند که از جنگ به ثروتها رسيدند و گنديدند و زنده بگورند. و اما حتی آنانکه برای ماجراجوئی به جبهه رفتند نيز ديگر آن آدم سابق نشدند و مرگ آ گاهی يافتند که برترين آگاهی است. همه ما شاهد جوانانی هستيم که از سربازی گريختند و در نزد والدين خود بزهکار و معتاد و تباه گشتند. آنانکه فقط عيش و عروسی را دوست دارند همواره در عزای دل مرده خويشند. و البته اينکه جنگ با نفس خويشتن همان جهاد اکبر است.
جنگ بين افراد و گروهها و اقوام تمامی نماد جنگ نفس واحده بشری با خودش می باشد و فقط کسی که مشغول جنگ با نفس خويش است با ديگران نمی جنگد زيرا اصولًا مجال اين کار را ندارد و نه نيازی به آن دارد. اگر هر کس با نفس امارّه خود بجنگد آنگاه جهان بهشت صلح و دوستی می شود. صلح معلول تقوا است لذا صلح طلبی کافران و فاسقان يک دروغ آشکار است و در حاليکه شبانه روز مشغول مسلح شدن هستند و تدارن جنگ می بينند شعار صلح و دوستی و برابری می دهند. جنگ عراق برعليه ايران نهايتاً به انهدام عراق انجاميد و نيز رسوائی و افول و ابرقدرتهائی که از عراق حمايت کردند يعنی آمريکا و بريتانيا. و اين است آن پيروزی بزرگ ايران در جنگ تحميلی. کشور ما يکی از پيروزترين ممالکی در قرن بيستم است که برای دفاع از خود جنگيده است ولی افسوس که حق و قدر اين پيروزی شناخته نيست و مردم ما دوباره در حال بخواب رفتن و غفلت عظيمی گشته اند که اين خود خطری بدتر از جنگ است چرا که اين نوع غفلت ها در نزد خداوند بخشودنی نيست و با بلايا و مصيبت های بزرگتری جبران می شود چرا که فقط و فقط بواسطه تقوا و جنگ با نفس خويشتن می توان مانع بروز هر جنگ خانمانسوزی گرديد و دشمنان را عقيم ساخت. هر جنگی عرصه نزول يک حق بزرگ است. جنگها حقوق حقّ هستند.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۵ ص ۲۷۰

 

انسان متعهّد و انسان آزاد

انسان تنها موجودی است که بايد متکی به خود شود و تا چنين نشده هنوز انسان نيست. انسان دو نوع است. انسانی که بخودش متعهد است و لذا از قيد و جبرهای محيط و مردم و حکومت و زمانه آزاد است. و انسانی که بخودش تعهدی ندارد ولی بتدريج به شرايط اوضاع و جبرهای زمانه متعهد می گردد و در واقع به زنجير کشيده می شود. انسانی که خودش را مقيد و زنجير می کند به دام ديگران نمی افتد ولی انسانی که خود را آزاد می گذارد به اسارت ديگران می افتد و لذا آزاديخواه می گردد! بولهوسی همان بی ارادگی است و اراد ه به بی اراده بودن و تعهدی به خود نداشتن: آزاديخواهی! انسانی که با خودش هيچ عهدی جز بولهوسی ندارد با ديگران هم هيچ عهدی نمی بندد ولی بطرزی اسرار آميز به زنجير جامعه می افتد و به جبر از شرايط پيروی می کند و لذا از همه متنفر می گردد. انسانی که با خودش عهدی پايدار و جاودانه ندارد هيچ اتکاء به نفس و اراده مستقل و هويت خودی هم ندارد و لذا اراده اش به تسخير ديگران درمی آيد و برده ديگران می شود و لذا شعار آزادی می دهد. چنين انسانی در تحصیل علم و هنر و حتی معارف دينی و مذهب هم سودائی جز توسعه و تقديس بی عهدی خود ندارد و تلاش در جهت به دام ديگران نيفتادن. ولی همه اين امکانات بظاهر آزاديبخش بطرزی عجيب او را گرفتار می کند و هر ابزاری که قرار است او را آزادتر و بی تعهدتر کند زنجيری بر وجودش می شود و او را از بيرون به بند می کشد و همه تخصص های او زنجيرهای اسارت او می شوند. انسان آزاديخواه هنوز انسان نيست انسان بايد در هر شرايطی احساس آزادی کند. انسان متعهد به خويش در امری جاودانه به خود کفائی و استقلال وجودی می رسد و لذا می تواند در جامعه و زمانه هم دارای هويتی منحصر بفرد و آزاده باشد. ولی انسان غير متعهد به خويش همواره نيازمند و دريوزه ديگران است و از اسارت ديگران رهائی ندارد هم به لحاظ مادی و هم عاطفی. عهد با خويشتن قلمرو پيدايش اراده است و اتکاء به خود.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۵ ص ۲۷۲

 

بت های مدرن

عصر مدرنيزم عصر بت پرستی های متنوع و مستمر و بلاوقفه و جهانی است. چرا که «مد» در فرهنگ لاتين همان بت است. اگر بت پرستان عهد عتيق سالی چند بار در مراسمی و يا بواسطه نيازی به نزد بت قبيله خود می رفتند و آنرا می پرستيدند امروزه شبانه روز آدمها مشغول پرستش دهها بت هستند: دکوراسيون خانه، اشيای زينتی، مبلمان، تلويزيون، کامپيوتر، موبايل، اتومبيل و انواع مد لباس. اين بت ها نيز دائماً از طريق رسانه ها تزئين و تبليغ می شوند و وسوسه پرستش را در مردمان تشديد می کنند. امروزه هر کالائی قبل از آنکه قابل مصرف باشد قابل پرستش است. هر چيزی نخست بايد پرستيده شود و سپس مصرف گردد. مصرف به قصد پرستش است. مدرن بودن يعنی پرستش اين بت هائی که هر روزه به بازار می آيند. اين کالاها برآورنده نيازهای دنيوی بشر مدرن نيستند بلکه روح و روان ا و را تسخير نموده و او را به تملک خود می آورند. و اين همان واقعه ماليخوليايی عصر جديد است که انسانها را تبديل به اشيائی متحرک و ديوانه نموده است. و اينست که مثلًا کسی که پشت فرمان اتومبيل خود نشسته است فرمانده اتومبيل نيست بلکه اتومبيل است که او را می راند. آنکه در مقابل تلويزيون يا کامپيوتر هم می نشيند در کنترل آن است. و اين حاکميت و سلطه بت ها بر ارواح بشر است. و اين معنای تکنولوژيزم يا مذهب تکنولوژی پرستی است. در اينجا تکنولوژی بر جای خود قرار گرفته و سرنوشت بشر را در دست دارد و لذا امروزه شاهديم که همه وقايعی که سرنوشت افراد و جوامع و حکومتها و ابرقدرتها را تعيين می کند از بطن تکنولوژی رخ می نمايد و ابر قدرت واقعی همان کارخانه مدرنيزم يعنی تکنولوژی است.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۵ ص ۲۷۸

 

یک آسیب شناسي ملّي
(به بهانه سال مولانا)

آيا تا ابد بايستی پای چراغ، تاريک بماند؟
در واقعه برگزاری بزرگداشت مولانا بيش از هر تجربه ای باور کرديم و به عينه ديديم که دچار چه مرضی مهلک در بطن فرهنگ خود هستيم. مرضی که شايد بتوان خود– بدبينی ناميدش و يا به زبان روانکاوی جديد يک مازوخيزم (خود آزاری) ملّی. روح حاکم بر اين همايش مذکور، عقده حقارت و غيرت نمائی در قبال بزرگداشت کشور ترکيه در قبال مولانا و ستايش آمريکائيها از عظمت وجودی اين ابرانسان تاريخ بود. و نيز ترس و لرزی که برگزارکنندگان اين همايش در قبال فتواهای برخی مراجع دينی، دچارش شده بودند. و می بينيم که غرب زدگی و عرب زدگی علت و معلول يکديگرند. از طرفی شاهد سريال «چهل سرباز» از رسانه ملی هستيم که می خواهد بطرزی افراطی از فردوسی يک قديس و حکيم الهی بسازد تا عمری فحاشی برخی نگرشهای اسلامی را بطرزی بيمارگونه جبران نمايد و از رستم يک علی (ع) ايرانی بسازد و از طرفی ديگر شاهد چنين همايش بی روح و متزلزل و مذبذبی درباره مولانا هستيم که آنهم به همت يونسکو برپا شده بود که عِرق تجاری و توريستی آن بر وجه عرفانی اش می چربيد تا آن حد که يک شبه قبر شمس تبريزی هم در شهر خوی اختراع شد تا تجارت مولوی فروشی ترکهای ترکيه را خنثی کند. و اينها همه وجوهی از بروز يک مرض مزمن تاريخی در ماست که همواره بايستی مفاخر ملّی ما قبلًا به تصديق اجانب و خاصه غربی ها برسد تا از محاق تکفیر صاحبان دين و ملّت خارج شود و مباح گردد. و آنگاه در جستجوی مهاجمان فرهنگی در آنسوی آبها هستيم تا محکوم به مرگشان سازيم حال آنکه اين مهاجم در نفس خود ما کمين کرده است و همانست که تاريخ ايران را بصورت حکومت اقوام غير ايرانی رقم می زند با وزرا و علمای ايرانی که جز تکفير يکديگر هنری ندارند. واقعيت
اينست که دين اسلام و عرفان علوی و عشق الهی در طی اين هفت قرن اخير، سخنگو و نوری رساتر و امّی تر از مولانا در جهان اسلام و خاصه برای ايرانيان نداشته است و اينک اين نور در حال جهانگير شدن است. و براستی که بقول شيخ بهائی، مثنوی او قرآن فارسی بوده و نور هدايت را تا قلوب ايرانيان رسانيده و قدرتمندترين رسانه دين خالص بوده است و همچون خود قرآن «هادی قومی و قومی را مضل». چرا که خداوند در کتابش می فرمايد که اين کتاب (قرآن) مؤمنان را هدايت می کند و کافران را گمراه می سازد و منافقان را رسوا می نمايد. و اينست که امروزه هر کسی که در اين مرز و بوم دلش به نور عشق حق منوّر است بطريقی تحت الشعاع عشق مولوی بوده است. براستی که عشق مولانا– شمس تجلّی عشق محمد– علی در قوم ايرانی بوده است. و عجبا که در اين همايش مذکور که کمترين خبر و اثری از اين رابطه که کارگاه توليد مثنوی و غزليات شمس است نبود و تلاش شد که مولوی به عنوان يک فرد مورد مطالعه و تحقيق قرار گيرد و شمس نيز بعنوان فردی ديگر. در حاليکه اين قرآن فارسی محصول عشق عرفانی بين اين دو اوليای خداست و اين معنائی جز واقعه امامت ندارد که در فرهنگ ما موسوم به رابطه مراد و مريد است. اين غفلت و انکار بدان معناست که ما تا چه حدی از حق امامت که روح تشيع است غافليم و امامت را يک واقعه فردی می پنداريم و اين نگرش هر چه باشد شيعی نيست. اگر حق و اسرار و معارف رابطه مولانا و شمس درک نشود از مجموعه آثار مولوی جز افکار ضالّه دريافت نمی شود و از امامت نيز جز کيش شخصيت فهم نمی گردد.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۵ ص ۲۸۴

 

ظلمت عادات فرهنگي
(مسئله حجاب)

در هر قومی برخی از پديده های فرهنگی صاحب شعور و اراده اند و اين بخش خلاق و زنده يک فرهنگ است و آن وجهی از هويت آن قوم است که براساس معرفت و اختيار پديد آمده است. ولی برخی دگر از پديده ها و نمادهای فرهنگی در هر قومی، عادات فرهنگی هستند و اين بخش از فرهنگ جنبه کور و ظلمانی و مخدّر و فلاکت بار فرهنگ است و ذاتاً پديده هائی ريائی و منافقانه اند زيرا بر اساس زور خانواده ها يا حکومتها پديد آمده اند و لذا تا به آخر هم جز بواسطه زور و تهديد استمرار نمی يابند. اين وجوه فرهنگی در يک شرايط يا جغرافيای ديگری بناگاه محو می گردد و امحای اين جنبه از فرهنگ چون بناگاه صورت می گيرد بغايت مخرب و ناامن کننده سرنوشت يک فرد يا جامعه است. عادتهای فرهنگی قلمرو کرخی و بيهودگی يک فرهنگ است. مسئله حجاب زنان در جامعه ما در حدود نيم قرن اخير يکی از پديده های کور و ظلمانی فرهنگ ما بوده و يک عادت فرهنگی محسوب می شود و لذا همواره يکی از کانونهای جبر و ريا و نفاق و ظلمت و گمراهی جامعه ما بوده است. در دوران قبل از انقلاب نهمضت جبارانه «کشف حجاب» رضاشاهی و بعد از انقلاب هم بواسطه «حجاب انقلابی» اين مسئله تا به امروز بصورت يک عقده و غده فرهنگی در جامعه ما مبدل به يکی از چالش ها و منازعات کاهنده در خانواده ها و کل جامعه ما شده است و متأسفانه تا به امروز ادامه دارد و يکی از زمينه های اصلی بسياری از مفاسد و بدبختی هاست و علاوه بر اين مرز بين کفر و ايمان را در زنان ما مخدوش کرده و به نفاق افکنده است. که موجب سوء استفاده های هولناکی در درون جامعه و نيز در خارج از کشور بر عليه انقلاب بوده است.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۵ ص ۲۸۸

 

تاریخچه روشنفکری در ایران

پدر روشنفکری دينی در تاريخ مانی و مزدک هستند و پدر روشنفکری دينی در تاريخ اسلام هم کسی جز علی (ع) نيست. اساس مشترک اين دو مکتب از روشنفکری دينی عبارت است از جستجو و پرستش خدا بر روی زمين و تحقق اراده او يعنی عدالت و محبت و آزادگی در حيات دنيا. و لذا اين دو مکتب در ايران زمين بهم گره خورد و اسلام ايرانی يا تشيع را پديد آورد. در واقع دو رکن مذهب شيعه يعنی امامت و عدالت همان دو پای روشنفکری دينی است. در تاريخ هزار و چهارصد ساله اسلام ايرانی، روشنفکری دينی دو اوج اجتماعی داشته است که نخستين آن نهمت حسن صباح است و  آخرينش نهمضتی است که به انقلاب اسلامی انجاميد. روشنفکری دينی در تاريخ جديد ايران با نهضت باب و سيد جمال الدين اسدآبادی و ميرزا آقاخان کرمانی زنده شد که در نهضت ميرزاکوچک خان جنگلی تا نزديکی پيروزی رسيد ولی ناکام و قتل عام شد. و حدود نيم قرن بعد در وجود کسانی چون دکتر علی شريعتی، محمد حنيف نژاد (بانی مجاهدين خلق)، مهندس بازرگان و سيد محمود طالقانی شکوفا شد و اين بار به رهبری امام خمينی به پيروزی رسيد و برای اولين بار در تاريخ مبدل به يک حکومت آشکار شد. امام خمينی برخلاف تصور همگان در رأس نهضت روشنفکری دينی در عصر جديد جهان اسلام قرار دارد و اتفاقاً دست نخورده ترين بخش از اسلام يعنی فقه را دچار انقلاب روشنفکری نمود و از رکود هزار ساله نجات داد. و اين قدر را هيچکس ندانست و لذا ادامه نيافت و اين بزرگترين غفلت انقلاب اسلامی بعد از ايشان بوده که از علل عمده شکست های جامعه ماست. انقلاب اسلامی ايران انقلاب پيروزی روشنفکری دينی اسلامی بود که متأسفانه بعد از پيروزی عمده ايدئولوگهايش را از دست داد و امام هم تنها و منزوی گرديد و لذا اين انقلاب از اصل و گوهره ذاتی اش بيگانه شد و به انحراف رفت. کسانی چون محمد حنيف نژاد، دکتر شريعتی، محمود طالقانی و مرتضی مطهری که پدران زنده روشنفکری دينی در عصر انقلاب بودند در سرآغاز پيروزی انقلاب از دنيا رفتند. و مهندس بازرگان که غير انقلابی ترين پايه روشنفکری دينی بود با امام سر ناسازگاری نهاد و طرد شد و امام ماند و حوضش. حتی اوصيای اين نهضت مثل بهشتی و مفتح و سامی و فياض بخش و باهنر هم از ميان رفتند. و افسوس که اغلب اينها در نبرد ايدئولوژیکی بين جناحهای روشنفکری دينی بدست همديگر نابود شدند و حتی آثار کسانی چون دکتر شريعتی که در رأس اين نهضت قرار داشت در محاق افتاد و محروم شد و مابقی نهضت بخصوص بعد از مرگ امام خمينی به نبردی بنيان افکن برعليه کل آثار و انديشه های روشنفکری دينی پرداخت و لذا به لحاظ ايدئولوژيکی آنچه که باقی ماند معجونی از انديشه های تکنولوژيستی و ليبرالی و فقه سنتی بود که تلاش می کرد هنوز رنگ و لعابی از روشنفکری دينی با خود داشته باشد هر چند که نيمه قاچاقی. در حقيقت اين بار روشنفکری دينی جز خودش دشمنی قابل توجه نداشت و بدست خودش برافتاد. و اين رازی است که هنوز درک نشده است. اين همان تکرار شکست حکومت علی از درون نهضت بود و شکست نهضت حسن صباح و ميرزاکوچک خان از درون خودش. و لذا اينک روشنفکری دينی برای احيای خود بطرزی حياتی و اضطراری نيازمند يک بخودآئی و خود انتقادی و تجديد نظری بنيادی است که ما به تنهائی اين اضطرار را پاسخ گفته و آغاز کرده ايم و مجموعه آثار ما چيزی جز پاسخگوئی به اين نياز تاريخی نيست. زيرا روشنفکری دينی به دليل فقدان يک ايدئولوژی مدون و جامع دچار اين تفرقه و تشدد و فروپاشی گرديد.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۵ ص ۲۹۱

 

بنیاد رابطه خانواده با جامعه
(خانواده درمانی)

می دانيم که اساس پيدايش خانواده غريزه جنسی است و بر همين غريزه نيز استمرار می يابد و هر کجا اين مسئله دچار خدشه گردد بنيان آن خانواده نيز به لرزه می آيد. ولی اساس روابط اجتماعی در خارج از خانواده همان غريزه معيشت و اقتصاد است. بدينگونه کل اساس گردهمائی و جوامع و مدنيت بر دو غريزه جنسی و شکمی استوار است. يعنی آنچه که تمدن ناميده می شود در هسته مرکز و پنهانش بر زير شکم استوار است و در سيمای آشکار اجتماعی اش بر غريزه شکم. و می دانيم جامعه بيرونی حاصل روابط افراد تشکيل دهنده خانواده هاست بنابراين اين روابط همان رابطه بين دو غريزه جنسی و شکمی می باشد و اين بنياد هر اجتماعی بر روی زمين بوده است. همانطور که بنياد قانون و شرع هم براساس حقوق زناشوئی و اقتصادی استوار است و پديده هائی مثل فرهنگ و علوم و فنون و سياست و حکومت حاصل ارتباط بين اين دو غريزه مذکور و قوانين و اصول و مسائل و نيازهای ناشی از اين ارتباط متقابل است. بنابراين کل سلامت و رشد و ماهيت همه پديده های اجتماعی و مدنی بشر منوط به ماهيت و سلامت روابط جنسی و معيشتی در جامعه می باشد که هسته اصلی و عملی آن در خانواده پنهان است و بر دوش زن و مرد می باشد که زن مسئول اصلی سلامت جنسی است و مرد هم مسئول ارضای معيشت می باشد. و لذا همه معنويات و مقدسات و فرهنگ و عواطف یک جامعه برخاسته از عملکرد اين دو فرد در قلمرو اين دو وظيفه می باشد. يعنی هر مشکل و معما و ناهنجاری و فساد و تبهکاری در جامعه و حکومت هم حاصل ناهنجاری در انجام اين دو وظيفه غريزی است: آداب و حقوق خوردن و جماع کردن. بنابراين باز هم خانواده و خانواده درمانی را اساس همه راه حل های جوامع بشری می يابيم. و اين در حالی است که متأسفانه اهميت خانواده امروزه در حال فراموشی می باشد و از قلمرو سياستهای کلی در حال حذف شدن است.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۵ ص ۲۹۲

 

فلسفه خوشبختي

خوشبختی يک احساس است: احساس رضايت! اين واضح ترين و محسوس ترين و جهانی ترين تعريف از خوشبختی است و اما مسئله اينست که احساس رضايت از چه؟! به تجربه می دانيم که انسانهای متفاوت در شرايط يکسان از زندگی اقتصادی و اجتماعی و سياسی و اعتقادی دارای احساسات متفاوت و بلکه متضاد درباره بخت خود هستند. در شرايطی يکسان يکی احساس خوشبختی دارد و ديگری بدبختی، مثل دو فرزند از يک خانواده. پس مسلم است که موضوع اين احساس يک پديده بيرونی نيست بلکه وجود و ماهيت باطنی خود فرد است. يعنی احساس خوشبختی يا بدبختی مربوط می شود به احساس رضايت يا عدم رضايت از خويشتن و نه از ديگران و شرايط اقتصادی و فرهنگی و… . هر چند که اکثر آدمها بواسطه جهل و غفلت از خويشتن همواره علت بدبختی خود را عوامل بيرونی می پندارند: والدين، حکومت، فرهنگ، اقتصاد، سياست، زمانه و… و سرنوشت و حتی خدا. اينها همه عوامل غير خودی هستند. در کاذب بودن اين احساس و انديشه همين بس که چنين انسانهائی هرگز علت خوشبختی خود را ديگران و عوامل غير خودی نمی دانند و بلکه اتفاقا هوش و استعداد و پشتکار خود را علت خوشبختی خود می دانند. يعنی خوبی را از خود و بدی را از غير خود می دانند. به لحاظ اعتقاد دينی اين همان کفراست که در قرآن نيز ذکرش رفته است که کافران علت بدبختی خود را والدين و فرزندان و مردمان و رهبران و معلمان و… می دانند که اين دروغ است و خود می دانند که دروغ می گويند. در يک کلام احساس خوشبختی يا بدبختی همان احساس رضايت يا شکايت ازخويشتن است در نفس و آگاهی انسان. به بيان ديگر اين احساس حاصل رضايت يا شکايت وجدان انسان از عملکرد و افکار و راه و روش اوست. کسی که وجدانش از او راضی باشد در هر شرايط کمابيش احساس خوشبختی دارد که عبارت است از آرامشش اتکاء به نفس، قناعت، صبر، عزت نفس و…. . و اما وجدان چيست؟ گوئی وجدان کانونی از روح و دل و روان انسان است که هرگز قابل فريب نيست و به هيچ فلسفه و رفتاری نمی توان به دروغ وی را راضی نمود. گوئی وجدان همان منظر پروردگار بعنوان قاضی ذات است. گوئی وجدان نوعی هوشياری و بصيرت و آگاهی روح است و نه آگاهی ارادی انديشه. برخی معتقدند که وجدان همان دل انسان است. بهرحال دعوا بر سر جايگاه وجودی وجدان تفاوتی پديد نمی آورد و مهم اينست که چنين کانونی در وجود انسان حضور دارد و در واقع همان الوهيت وجود انسان می باشد. وجدان همان شاهد وجود است. برخی اين اعتقاد را دارند که انسان می تواند بواسطه خود- فريبی يا استمرار در ستم، وجدان خود را بکشد و يا به خواب برد و از کار بيندازد. تبهکاران و اشقيای حرفه ا ی نمونه ای بر اين مدعا تلقی شده اند که به آسانی دست به هر ستمی می زنند و بسيار هم شاد و از خود راضی به نظر می رسند. ولی به نظر ما امکان ندارد وجدان انسان نابود شود يا حتی به خواب رود بلکه آنگاه که بشری حجتهای عقلی و دينی و اخلاق را در طولانی مدت ناديده گرفت و به ستم اصرار ورزيد وجدان هم از او قهر کرده و به اعماق ناخودآگاه فرو می رود و افسار صاحبش را به خودش می دهد تا گم شود. بيان چنين وضعی در قرآن کريم مذکوراست که خداوند برخی از کافران را بحال خود می نهد که تا پايان عمرشان غرق در حيات جانوری باشند و آنگه پس از مرگ به حسابشان می رسد. ولی می دانيم و شاهديم که حتی تبهکاران حرفه ای و به اصطلاح بی وجدان ها هم براستی آرامش و عزت و لذتی ندارند و لذا مجبورند خود را غرق در مسکرات و مخدرات و داروهای مسکن و روان گردان کنند تا بتوانند خود را تحمل کنند. يعنی وجدان حتی در حالت قهر و غضب هم به صاحبش اجازه نمی دهد که حتی در عين عياشی خوش بگذراند و لذت برد. در واقع وجدان همان کانون و هسته مرکزی «وجد» است که مصدر «وجود» می باشد. وجدان همان آشيانه گوهره وجود است که خداست. به زبان ساده تر وجدان همان روح خدا در انسان است و اين به غير از روان بشری می باشد. در فرهنگ روانشناسی مدرن، وجدان را Super ego يا Alter ego می نامند، يعنی خودِ برتر يا آگاهی ماورائی. با اين اوصاف می توان گفت که ميزان رضايت يا شکايت خدا از انسان همان میزان احساس وجود و احساس خوشبختی يا بدبختی است زيرا احساس بدبختی همان احساس پوچی و نابودی است. و اما رضای خدا از بشر بر ميزان دين اوست. انسان به ميزانی که تقوی و سخاوت و نيکوکاری و گذشت و قناعت و محبت اختيار می کند به رضای وجدان يعنی احساس خوشبختی می رسد هر چند که فقير و تنها بلکه زندانی و در زنجير باشد. آنچه که موجب می شود تا امام موسی کاظم (ع) را تا آن حد شکنجه کنند احساس رضايت و لبخند وی نسبت به زندان و شکنجه بود زيرا خدايش يعنی وجدانش از وی راضی بود. علی (ع) می فرمايد ميزان رضايت خدا از شما همان رضايت شما از خودتان است زيرا خداوند همان خودِ خودِ خويشتن شماست. وجود انسان بر قوانين و فطرتی خلق شده است که نمی تواند بواسطه شقاوت و خودپرستی و ستم و بد عهدی و حرام احساس خوشی داشته باشد و احساس سعادت کند. اين امردال بر فطری بودن دين و اخلاق الهی است.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۵ ص ۲۹۴

 

فلسفه تقلید و راز نفاق

مولای رومی، تقليد را علت العلل تباهی مردم در دين می داند:
خلق را تقليدشان بر باد داد                 ای دو صد لعنت بر اين تقليد باد
بسياری می پندارند که اطاعت و ارادت همان تقليد است، درحاليکه اين دو امر دارای ماهيتی متفاوت و حتی متضاد است. اطاعت حاصل ارادت و محبت قلبی به کسی است درحاليکه تقليد حاصل انکار و بخل و بلکه از عداوت نسبت به فرد می باشد. مثلًا در صدر اسلام می توانيم تفاوت علی و شيوخ را نسبت به پيامبر اکرم (ص) از اين دست بدانيم. و اين امر موجب گمراهی اکثر مردمان شد و از علل انشقاق و تفرقه در صدر اسلام بود و تفاوت ذاتی بين دو جريان سنی و شيعه محسوب می شود. پيروی از پيامبر به قصد شبيه او شدن و به مقام او رسيدن و نهايتاً او را نفی کردن و خود را برتر معرفی کردن. اين همان تقليد است که فرد يا گروهی را از روی بخبل و سلطه گری به پيروی از يک مرجع دينی می کشاند تا مردم را بفريبد و نهايتاً آن مرجع را نفی و انکار نمايد. می دانيم که همه سران جريانات نفاق در صدر اسلام به لحاظ ادا و اطوار ظاهری سعی می کردند همچون پيامبر و علی باشند و حتی مثل آنان سنگ به شکم می بستند. به همين دليل علی (ع) می فرمود «ای مؤمنان از من تقليد نکنيد که کافر می شويد». پس پرواضح است که تقليد به معنای پيروی کورکورانه و من درآوردی از برخی آداب و اطوار و سخنان است ولی اطاعت به معنای پيروی از امر يک مرجع دينی است و اين همان معنای تشيع می باشد. و تفاوت اهل سنت در همين امر است که وجود امام را ضروری نمی داند و معتقد است که هر کسی با تقليد از سنت پیامبر هدايت می شود. بنابراين مکتب تقليد يا سنت پرستی يک فرماليزم کور و قشری می باشد که براساس نفس پرستی شکل می گيرد و نفس اماره را لباس دينی می پوشاند و موجب نفاق و دو شقه شدن هويت می گردد. درحاليکه نفس کافر است ولی اعمال مؤمنانه می نمايد. به همين دليل پيامبر اکرم می فرمايد که «اگر کسی همه اعمال شريعت را مو به مو انجام دهد و همه مستحبات و مکروهات را نيز رعايت کند ولی امام زنده نداشته باشد کافر از دنيا می رود». و نيز اين سخن آن حضرت که «بی امام کافراست». اين همان نفی تقليد کور و خودسرانه از سنت است که موجب نفاق است که بدترين کفرهاست. به همين دليل نيز گفته شده است که: بی امام را نماز نيست». بنابراين کسی که مريدانه از امامی زنده تبعيت نمی کند شيعه نيست و اسلامش در نفاق است. کل دين و شريعت به قصد تربيت نفس و زدودن نفس از منيت و اراده بولهوسانه فردی است و لذا اگر اين نفس متکبر و خود – محور بخواهد با استفاده از احکام دين به پروار کردن منيت بپردازد مسلماً ديوانه می شود زيرا اين احکام دارای ذاتی ضد «من» می باشند و فرد به قصد منيت خود به تقليد از اين احکام می پردازد و اين عامل جنون می شود و کسانی چتون ابن ملجم مرادی در صدر اسلام از اسوه های تاريخی اين جنون هستند. پس واضح است که حتی نماز خودسرانه نيز موجب دوری انسان از خدا شده و بلکه موجب ورود شيطان بر نفس می گردد و از اين روی خداوند در قرآن به اين نوع نمازگزاران می گويد: وای بر نمازگزاران! ما امروزه نيز شاهديم که بسيارند کسانی که اسوه شرع هستند ولی ماهيتاً انسانهائی ديوانه و عملًا تبهکارند درحاليکه نماز می خوانند و روزه می گيرند و خيرات می دهند و به مکه می روند ولی از مظاهر شيطانند. بنابراين نفاق که بزرگترين آفت دين و دنيای مردم است و قلمرو ظهور مسلمانانی امام کش بوده است حاصل تقليد ظاهری از سنت پيامبر و ائمه (ع) است بدون آنکه تحت امر امامی زنده باشد. کل دين چيزی جز کبرشکنی نيست و لذا شيطان اسوه تکبر و غرور معرفی شده است. لذا اعمال نيکوئی که از خود- سری و تکبر انجام شود اتفاقاً خيلی شديدتر به تکبر و غرور انسان می افزايد و حاصل ضد دينی دارد و به اشد کفر و شقاوت می انجامد. و لذا در طول تاريخ شاهديم که همه قاتلان انبياء و اوليای خدا اين نوع دين داران بوده اند و نه کافران شرابخوار و بظاهر لامذهب.
آنان که سر حسين بريدند
کفار و شرابخوار نبودند
رفتند به نماز بعد ذبحش
وانگه بدن ورا دريدند
تقليد از طبع ميمونی بشراست. اراده به همسان ديگری شدن همان اراده به قدرت و سلطه و برتری جوئی است و لذا دارای ذاتی کافرانه است. حال اگراين ذات کافرانه بخواهد با سلاح مؤمنانه به مقصد برسد فجيع ترين وقايع رخ می نمايد که همان نفاق دينی در تاريخ است که موجب شقی ترين اعمال و جنگها شده است. شديدترين کفرها همان اراده به پيامبر و امام شدن است در جهت برانداختن پيامبر و امام. تاريخ مذاهب آفتی هولناکتر از تقليد نداشته است و اصولًا کافران اطراف هر پيامبر يا امام و عارفی پس از شکست در قبال آنان متوسل به چنين شيوه ای ابليسی شده و مذهب شرک و نفاق را پديد آورده انتد که می خواهد بواسطه دين با دين بجنگد. حال اگر فرد يا حکومتی بخواهد به زور بر کافران و مشرکان جامعه لباس دين بپوشاند عملًا شديدترين عداوت را برعليه خودش پديد آورده است. همانطور که مثلًا در خانواده ها والدينی که می خواهند از فرزندان خود مقلدانی کور نسبت به خودشان بسازند نهايتاً از فرزندان خود بدترين دشمنان را برعليه خود پديد آورده عذاب روح خود ساخته اند. ذات تربيت و تزکيه نفس نه تقليد بلکه ارادت قلبی و محبت است نسبت به معلم و مربی معنوی. به تجربه مسلم است که تقليد از هر کل و چيزی نهايتاً به عداوت با آن امر می انجامد. همسانيهای صوری قلمرو اشد جنگهاست. بطور مثال امروزه در جهانی که کل افراد و جوامع بشری در همه امور زندگی به همسانی و شباهت می رسند به اشد کينه ها و عداوت و جنگ نسبت به همديگر می رسند. سمت رشد و تعالی انسان سمت يکتائی و بی تائی هويت است و اين همان اخلاق ا… و خدايگونگی انسان است. هرگز در طول تاريخ دو تا پيامبر يا امام و حکيم و مرد حقی همسان نبوده اند با اينکه دارای ذات و رسالت و ايمان واحدی بوده اند. حتی دو تن از امامان ما با اينکه دارای يک نژاد و مذهب و سنت بوده اند به لحاظ آداب و راه و روش زندگی کمترين شباهتی به يکديگر نداشته اند. گوئی هر يک بانی مکتبی جديد بوده اند. تقليد از بخل و کفر و سلطه و عداوت است و به نفی و جنگ با مرجع تقليد می انجامد. به همين دليل خداوند هرگز مؤمنان را به تقليد از قرآن دعوت نکرده بلکه به اطاعت خالصانه از رسولان فراخوانده است.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۵ ص ۲۹۷

 

آیا سوسیالیزم ممکن است؟

پايان قرن بیستم را بايستی پايان عصر انقلابات ايدئولوژيکی و مخصوصاً سوسیالیزم دانست چرا که پدر سوسیالیزم جهان يعنی شوروی فرو پاشید و به آغوش امپريالیزم پناه برد و يک دهه قبل از آن نیز چین کمونیسیت اين راه را به طرزی رندانه تر آغاز کرد تا قبل از فروپاشی ذات خود را تغییر داده باشد. مابقی کشورهای کوچک سوسیالیستی مثل کره شمالی و کوبا هم در حال جان کندن می باشند و کل اروپای شرقی نیز از خود جهان سرمايه داری هم سبقت جسته است. راز رجعت اين سوسیالیزم به آغوش امپريالیزم همانا ذات واحد اين دو فلسفه بود که همان مکتب اصالت تکنولوژی می باشد. سوسیالیزم مارکسیستی که فعال ترين نوع سوسیالیزم است می پنداشت که پیشرفت تکنولوژی می تواند زمینه را برای عدالت جهانی فراهم کند. فلسفه مارکسیسم در واقع مکتب اصالت ابزار تولید است و اين ابزار قرار بود که خالقش يعنی انسان را نجات دهد و اين يک نگرش ظالمانه به انسان است. عدالت از اين منظر يک انحراف از اصل آن فلسفه محسوب می شود. روند طبیعی اصالت تکنولوژی همان نظام سرمايه داری و امپريالیزم است. بنابراين سوسیالیزم بر اساس چنین بینشی ممکن نبود الا اينکه پديده ای مالیخولیايی از جنس شوروی سابق رخ نمايد که يک سرمايه داری دولتی بود و به مثابه يک نظام امپريالیستی که بر سرش ايستاده است. بی ترديد سوسیالیزم برخاسته از انديشه های مجموعه ای از فیلسوفان انقلابی رنسانس اروپا بوده است. اين انديشه که مالکیت را اساس همۀ ستم ها و بدبختیهای بشر میداند بر حقیقتی بديهی استوار است که ريشه در معرفت دينی و حکمت الهی دارد ولی راه و روش لغو مالکیت در نفس بشر و حیات اقتصادی و اجتماعی همان است که کل دين خدا و حکمت و عرفان مد نظر داشته است و بر محور دو ارزش بنیادی توصیف و تمهید گرديده است: تقوا و عشق! که تماماً بر امر انتخاب و معرفت استوار است و نه زور و ديکتاتوری حزبی و پرولتاريايی. سوسیالیزم حقیقی همان بود که علي در حکومت پنج ساله اش در تدارک استقرارش بود ولی نگذاشتند. چه کسانی؟ اساساً همین مردمان ستم ديده ای که با تهديد علی را به حکومت خوانده بودند و علی نیز با آنها گفته بود که تاب عدل او را ندارند. علی حريف دشمنان آشکار عدالت يعنی امويان شد ولی حريف توده های مشرک و جاهل نشد و بدست همانها کشته شد. اين واقعه با ماهیتی دگر در شوروی هم تکرار شد. لنین توانست اشراف روسیه را به همراه فئودالیزم نابود سازد. استالین نیز توانست بر بورژوازی و خرده بورژواها مسلط گردد ولي حريف دهقانان پا برهنه نشد. افسانۀ سوسییالیزم افسانۀ عشق انسان به رهايی روح و عدالت اجتماعی است که دشمنی جز مالکیت خصوصی ندارد. فقط انسانهای متقّی و عارف هستند که دل از مالکیتها کنده و هستی خود را در ذات حق فنا ساخته و از خود نیست شده اند اينانند کمونیست های واقعی که از مظاهر عشق و عدالت خدا بر روی زمین هستند. کسی چون علی که حتی درآمد بازوی خود را هم از آن خود نمی دانست. نخستین کمونیست های تاريخ جهان حکیمان سوفیست يونان باستان بودند که سقراط از مشهورترین آنها بود که شهید شد اين حکیمان نیز به گواه تاريخ تحت تأثیر مغان زردتشتی در ايران بودند که آخرين سخنگوي مشهور آنها مانی و مزدک هستند. اين حکمت الهی به اشدش در دين اسلام و مکتب علی (ع) شکوفا شد که فقر را فخر بشر میدانستند و نخستین مدرسۀ حکمت کمونیستی را تحت عنوان اصحاب صفه پديد آوردند اينان ظهور دگر بارۀ مکتب مغ ايران باستان و سوفیسم يونان باستان بودند. تصوف در حقیقت در نماد حیات دنیوی عین کمونیست کامل است هر چند که در معنای باطنی مقام اتصال با ذات حق است. اين مکتب يک بار دگر در نهضت حسن صباح آشکار شد و در قرن اخیر در نهضت جنگل شکوفا گرديد ولی به همان دلیل تاريخی شکست خورد. کمونیزم از ذات توحیدی دين و حکمت الهی برخاسته است ولی در طول تاريخ بدريج از محتوا و حقیقت روحانی تهی شد و تبديل به يک فلسفه مادی و الحادی شد درست مثل پوستۀ شريعت مذاهب که از معرفت تهی گشت و جز خرافه باقی نماند. همانطور که عبادات عامیانه حاصل تقلید از آداب انبیای الهی بوده سوسیالیزم هم حاصل تقلید از سنت حکیمان و اولیای خداست از آن تقلید جز نفاق نماند و از اين تقلید جز کفر و الحاد. بهرحال سوسیالیز محصول عشق است که بصورت عدالت و مدينۀ فاضله به وعدۀ دین خدا مخصوصاً در تشیع ممکن است و آن جامعه امام زمان است که مظهر يک کمونیزم عاشقانه و الهی می باشد.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۶ ص ۱۳

 

فلسفه جنگهای ایدئولوژیک

به لحاظی قرن بیستم را بايسیتی قرن ايدئولوژی و لذا جنگهای ايدئولوژيک دانست. «ایدئولوژی» در فرهنگ رايج به معنای مکتب مدوّن است که يک آرمانشهر يا مدينه فاضله و بهشت زمینی را مدّ نظر دارد و جهت تحقق آن مبارزه می کند. ايدئولوژی به معنای مدرن يک پديده کاملًا غربی و برخاسته از فلسفه و تفکر اروپائی و مخصوصاً آلمانی است. نخستین ايدئولوژی مدرن «لیبرالیزم» است که ريشه در رنسانس اروپائی دارد که مکتب اصالت آزادی فردی برابری حقوق اجتماعی می باشد که فلاسفه ای چون هیوم، جان لاک، مارتین بوبر و استوارت میل از بانیان می باشند. و اما از بطن اين ايدئولوژی يک مکتب جدی تر ديگری سربرآورد که سوسیالیزم بود که نوع مارکسیستی آن به عرصه عمل آمد و قرن بیستم را جولانگاه تحقق خود نمود که يکی از اهداف ذاتی اش جنگ
بی پايان با لیبرالیزم و نظام سرمايه داری بود و موجب انقلابات بزرگی در جهان شد و انقلابی ترين
ايدئولوژيها گرديد که سائر ايدئولوژيها را هم تحت الشعاع و رهبری خود قرار داد. و امّا از بطن سوسیالیزم و مارکسیزم نیز چند ايدئولوژی ديگر سر برآورد که جملگی سوسیالیستی محسوب می شدند ولی در جنگ با يکديگر قرار گرفتند لنیزم، استالیزم، مائوئیزم، تروتسکیزم و حتّی فاشیزم و آنارشیزم و تروريزم سوسیالیستی مثل مکتب جنگهای چريکی که تا به امروز تحت عناوين متفاوت حضوردارند. و اما در دهه های آخر قرن بیستم ايدئولوژيهای اسلامی آشکار شدند که آگاه و ناآگاه ادامه تکاملی انواع سوسیالیزمها بودند وامروزه از کل جنگهای ايدئولوژيهای اسلامی به حیات خود ادامه می دهند و وارد عرصه نوينی می شوند که مهد اصلی اين نهضت ايدئولوژيک ما ايران است که در بطن خودش حامل جريان ضد ايدئولوژيکی می باشد کیه بزرگترين معضله نظام ما شده است. گوئی کشور ما ترمینال آخرين مرحله جنگ ايدئولوژيکی بین سوسیالیزم و لیبرالیزم گشته است. که حامل دو نوع اسلام کاملًا متفاوت و بلکه متضاد است: اسلام لیبرالی و اسلام سوسیالیستی. جنگ بین سوسیالیزم و لیبرالیزم در سراسر جهان به پايان رسید و اين هردو مکتب بر اصل خود يعنی تکنولوژيزم به صلح رسیدند. اينک سوسیالیزم مارکسیستی فقط در کشور کوبا که شديدترين نوع سوسیالیزم را برمی تاباند روز به روز کمرنگتر شده و عملًا به راه وروش لیبرال دموکراسی و بازار آزاد میرود و از طريق اتصال با کشورهای ضد آمريکای لاتین (مثل ونزوئلا) میل به احیای دوباره دارد که البته چندان امیدی نیست زيرا اين کشورهای به تازه گی انقلابی شده عمدتاً با هیئت حاکمه قلدر آمريکا دعوای خصوصی دارند و نه با نظام سرمايه داری. بسیاری براين عقیده اند که تا پايان قرن بیستم، عصر اصالت ايدئولوژيها هم بسر رسیده است و تلاشهای ايدئولوژيکی محکوم به شکست است. اين ادعا به لحاظی بر حق است. ايدئولوژيهای عصر جديد هر يک تا حدودی به بسیاری از اهداف خود نائل آمدند هر چند که به آرمان خود نرسیدند ولی بسیاری از ستمهای کهنه
تاريخی را درهم شکستند و تا حدودی موجب پیدايش مساوات شده و از همه مهمتر فرهنگ مساوات را در جهان مستقر نمودند و تبديل به يک ايده جهانی ساختند. در واقع بسیاری از اهداف اقتصادی – سیاسی اين ايدئولوژيها تا حدودی محقق شد ولی اهداف معنوی آنها تقريباً بطور کامل شکست خورد زيرا همه ايدئولوژيها دارای ذات و فلسفه ای مادی بودند و فرهنگ و معنويّات را امور ثانويه می دانستند و لذا در اين امور موفقیتی نیافتند. بنابراين زين پس آن ايدئولوژی ای قادر به عمل و موفقیت تاريخی خواهد شد که دارای ذاتی معنوی واهدافی انسانی و روحانی باشد. عمر تاريخی ايدئولوژيهای لیبرالی و سوسیالیستی بسر آمد زيرا هر دو تکنولوژيکی بودند. واينک خود تکنولوژيزم مبدّل به بزرگترين دشمن بشر شده است و اراده بشری و همه ايدئولوژيهای تکنولوژيکی را نیز نابود ساخته و موجب جنون است. امروزه آن ايدئولوژی ای قادر به بیان حقیقت و درد بشراست که بتواند اين بزرگترين دشمن انسان را درک و مهار نمايد و انسانیت را نجات دهد. اين ايدئولوژی بايد دارای قدرت درک و نقادی کامل درباره ماهیت کل تمدن مدرن باشد و راه حل بنماياند. ولی ايدئولوژی در معنای راستین که همان مکتب معرفت نفس (ايده شناسی) است بايستی بتواند انسان مدرن را درک کند وعلل بدبختی هايش را بیان نمايد و ذات اين تمدن تمام علمی – فنی – اقتصادی را بشکافد و حق و ابطال آنرا عیان سازد. اين نخستین مرحله از تدوين ايدئولوژی رهائی بخش انسان مدرن است که به نظر ما جز از بطن دين اسلام و معارف قرآنی وعرفان علوی قابل استخراج نیست. و اين همان آرمان و وصیت دکتر شريعتی بعنوان نخستین ايدئولوگ عرصه پست مدرن در جهان اسلام است. اين ايدئولوژی قلمرو نبرد تمام عیار بین انسان و تکنولوژی است. بین معنا و ماده ، بین کفر وايمان، بین خدا وشیطان. اين ايدئولوژی آخرالزمان و قیامت است. اين ايدئولوژی با يک تمامیت جهان مدرن و بشريت را دربر گیرد و فراسوی ملیّیت ومذهب ومکتب می باشد: ايدئولوژی واحد جهانی برای نجات بشريت از اسارت دجّال تکنولوژی! اين ايدئولوژی ظهور ناجی موعود است. اين ايدئولوژی بايد بتواند دارای چنان ظرفیتی باشد که همه ايدئولوژيهای ديگر را نیز در خود دارا باشد و هضم و جذب کند: ايدئولوژی ايدئولوژيها! و نهايتاً اينکه جنگ بین ايدئولوژيها، جنگ بین بهشتهای زمینی است. تصوّر هر ايدئولوژی و پیروانش از يهشت در تضاد با ديگر ايدئولوژيهاست. آنقدر که بین تصوّرات بهشتی جنگ و تضاد هست بین بهشت و جهنم نیست. و اين يک معمّاست. همانطور که در طول تاريخ خونین ترين جنگها را بین مذاهب شاهد بوديم و نه بین کفر ودين. آدمی ذاتاً در آگاهی خويش در جستجوی بهشت گمشده است ولی در نهايت تلاشهايش سر از جهنم در آورده است و لذا تلاشهای ايدئولوژيکی هم منجر به بدترين دوزخها گشته است مثل شوروی سابق و يا حکومت طالبان.
همه جنگها بر سر بهشت است و آنچه بهشت را مبدّل به جهنم می سازد همین جنگهاست همانطور که در بهشت ازلی هم مشاجره آدم و حوا موجب اخراج آنها از بهشت گرديد. جهنم روی زمین محصول بهشت گرديد. جهنم روی زمین محصول بهشت پرستی بشر است. پس آيا بهتر نیست که دست و دل از بهشت بشوئیم و اندکی هم به فکر معنائی برتر و حقی جهانی تر و انسانیی زيباتر و جامعه ای لطیف تر وعزيزتر باشیم؟ جز يک ايدئولوژی عرفانی پاسخگوی انسان مدرن نیست: ايدئولوژی فراسوی کفر و ايمان، فراسوی بايد و نبايد. يک ايدئولوژی توحیدی!
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۶ ص ۱۶

 

سکولاریزم چیست؟

سکولاريزم به لحاظ لغت به معنای انزوا و گوشه نشینی و جدايی است ولی در فرهنگ غرب يکی از مکاتب و نهضتهای اجتماعی رنسانس بر علیه حاکمیت همه جانبه کلیسا بر زندگی مردم بوده است اين مکتب قدرت کلیسا و کلًا مسیحیت را از همه ارکان زندگی سیاسی و اجتماعی مردم طرد می کند و نهايتاً دين را به «انزوا» می کشاند و در مفهوم نهايی متافیزیک و جهان آخرت را از حیطه حیات دنیا بیرون کرده و به زبانی آن را خانه نشین ساخته است. به بیانی معتقد است که دين بايستی تبديل به امری کاملًا خصوصی در پشت دربهای بسته باشد. ولی سکولاريزم کامل معتقد است که دين بايد به همان آخرت باز گردد و دست از سر زندگی بشر بردارد. طبعاً برای تحقق چنین آرمانی در مرحله نخست دين بايستی از عرصه حکومت و قانون خارج شود لذا در معنای نهايی سکولاريزم بر اصل جدايی دين از حکومت پی ريزی می شود و بدين گونه سکولاريزم زير بنای اعتقادی مدرنیزم محسوب می شود. در واقع سکولاريزم را بايستی به دو نوع و يا در دو مرحله ارزيابی نمود که اولی جدايی دين از حکومت است که اين سکولاريزم سیاسی می باشد و ديگری جدايی دين از زندگی روزمره است که سکولاريزم اخلاقی محسوب می شود. پس درک می کنیم که سکولاريزم به زبان بسیار واضح همان بیان کفر آشکار و صادقانه است و جبراً دين داری را به قلمرو حیات فردی و اختیاری می کشاند و محلی از اعراب برای شرک و نفاق باقی نمی گذارد بخصوص شرک و نفاق حکومتی که همواره موجب پییدايش ظالمانه ترين نظامهای سیاسی در تاريخ بشر بوده است که اتفاقاً رسالتی جز نابودی ايمان و مؤمنان واقعی نداشته است. و اين امر نیز واضح است که تا اکثريت يک جامعه مؤمنان حقیقی نباشند اگر هم حکومتی براستی مؤمن بر سر کار آيد مجبور است که به سرکوب اکثر مردم بپردازد تا آنها را به اکراه و ريا وادار به دين نمايد که نهايتاً به دست مردم ساقط می شود. بهرحال می دانیم که کل تمدن مدرن جهان که از غرب پديد آمده محصول فلسفه سکولاريزم است که به حاکمیت آشکار کفر در جهان می انجامد يعنی موجب تسريع حرکت تاريخ و روند جوامع بشری می شود و دين را به دو قطب کفر محض و ايمان محض می کشاند و بدين گونه بشريت که نفساً کافر است بسرعت به غايت برون افکنی کفرش می رسد که چیزی جز جنون و جنايت نیست و لذا جبراً و به تجربه بر آستانه توبه ای حقیقی قرار می گیرد که عصر ظهور ناجی يا امام بعنوان اسوۀ دين خالص است. و اما سکولاريزم اسلامی هم داريم که به لحاظ تاريخی مقدم بر سکولاريزم مسیحی است و آن مکتب و فلسفه معتزله در صدر اسلام است که ادامه تکاملی مکتب مرجئه می باشد که بانی اش معاويه و عمر عاص بودند که می گفتند: دين را بايستی به خدا باز گردانید و از حیطه زندگی دنیا خارج کرد تا آلوده نشود و همه اعمال خود را باید به خدا رجوع (مرجئه) دهیم که او خود فاعل مختار و ارحم الراحمین است!! می بینیم که فلسفه سکولاريزم به کاملترين وجهی که حدود چهارده قرن پیش بیان شده است و اما معتزله که از ريشه اعتزال به معنای انزوا و جدايی است تکمیل فلسفی همان مکتب است که از میان گروهی از خوارج در اواخر حکومت علی پديد آمد که کسانی چون ابوموسی اشعری و حسن بصری از سخنگويان مشهور آن می باشند. اصولًا سکولاريز م در هر مذهب و ملتی يکی از نتايج تاريخی حکومتهای منافق است که دين را دست آویز قدرت نموده اند . بنابراين می بینیم که سکولاريزم در آن واحد می تواند دارای دو انگیزه و نیت کاملًا متضاد باشد: کافرانه و مخلصانه: مؤمنانی که از شرک و نفاق جامعه و حکومت به تنگ آمده اند و کافرانی که دين را مزاحم حکومت خود می يابند. اين هر دو می توانند شعار سکولاريزم سر دهند که يکی بر حق است و ديگری ضد حق. ما امروزه شاهد این هر دو جريان سکولاريستی در کشور خودمان و در کل جهان اسلام و بلکه سراسر جهان می باشیم.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۶ ص ۲۳

 

مقصر کیست؟

يکی از ويژگیهای دموکراسی اينست که در آن هیچ فردی تقصیر ندارد و همه تقصیرات به گردن حکومت و نظام سیاسی می افتد. و اين در حالی است که طبق تعريف و آرمانی که برای دموکراسی منظور شده است هر فردی بايستی مسئول باشد و مردم خود باید اداره امور خود را بر عهده گیرند زيرا دموکراسی به معنای حکومت مردم بر مردم است. ولی آنچه که عملًا عايد شده است اينست که مردم در چنین نظامهائی هیچ تقصیری را به عهده نمی گیرند. اگر اينهمه فحشاء و فساد اخلاقی وجود دارد، اگر اينهمه رشوه و دزدی و رانت خواری هست، اگر اينهمه بزهکاری و جنايت رخ می دهد، اگر اينهمه بی اعتمادی و دروغ غوغا می کند، اگر اينهمه معتاد وجود دارد و… همه تقصیر نظام است، تقصیر حکومت و دولتمردان است، تقصیر قانون و رهبران است و … چرا دموکراسی
لااقل از جنبه فرهنگی و معنوی و مسئولیت پذيری انسانها که مهمترين وجه رشد فکری و هويتی است، تا اين حد نتیجه ای وارونه ببار آورده است. اين يک معضله جهانی است که در کشور ما نیز غوغا می کند. اين بدان معناست که وجدان و فطرت دينی و استقلال فکری و قدرت انتخاب و سرنوشت جملگی در نظامهای دموکراتیک از بین می رود. اين نیز يکی ديگر از ابطالها و واژگون سالاری عصر جديد است. شايد گفته شود که مردم از حکومتهای دموکراتیک (مردمی) طبعاً توقع بیشتری دارند تا حکومتهای خودکامه يا سلطنتی. و لذا اين معضله يک نشانه مثبت و ارزش برتری است که اصولًا امکان انتقاد نسبت به حکومتها پديد آمده است و مردم در واقع نمايندگان رسمی خودشان ر ا مقصر می دانند و اين خود نوعی رشد در احساس مسئولیت است که مردم بجای اينکه سرنوشت، زمانه يا خدا را مسبب بدانند حکومت برگزيده خود را مسبب می خوانند. اين ادعا بشرطی درست است که مردم لااقل يک سمت این تقصیر و گناه را به گردن جهل خود بگیرند که نتوانسته اند نمايندگان لايقی را برگزينند ولی عموماً چنین نیست. نگاه مردم به حکومتهای دموکراتیک عیناً همچون حکومتهای خودکامه است و چه بسا بدتر. زيرا برای شاهان قديم نوعی قداست قائل بودند که برای رهبران مردمی جديد قائل نیستند.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۶ ص ۲۵

برزخ ۵

«اسلام ناب» چیست؟

دين اسلام، دين آخرين و دين آخرالزمان و دين عرصه انسان جهانی است و لذا اسلام ناب بدون هر شرک و نژاد پرستی و اقتدار گرائی فرقه ای و ملی، دينی است که بیانگر نیاز انسان آخرالزمان در سراسر جهان است بدانگونه که ناجیی همه مذاهب و ملت ها باشد. اسلامی که بیانگر انسان واحد و جهان واحد و روح واحد و نیاز واحد و حق واحد و خدای واحد و معرفت واحد و شريعت واحد بر مبنای معرفت نفس نباشد اسلام ناب نیست و هنوز شرکها و آفت های تاريخی وو قومی و نفسانی دارد و آن اسلامی نیست که ناجی آخرالزمان را به جهانیان معرفی کند و نظم و حکومت واحد جهانیی را پديد آورد. در واقع اسلام ناب اسلامی است که از اعماق عرفان توحیدی تبیین و تدوين شود. همانطور که فی المثلل معارف مولوی و حافظ بر دل هفتاد و دو ملت و مذهب می نشیند ولی اين معارف امروزين نیست و بايد احیاء و به روزز گردد. پس اسلام ناب همان عرفان علوی است که همه آحاد بشری را درک نموده و پاسخگو باشد. اسلامی که نتواندد همه مذاهب و ملل را تماماً درک کند اسلام ناب نیست. اسلام ناب آن عرفانی است که همه پديده های جهان مدرن را در قلمرو فرهنگ و مذهب و سیاست و اقتصاد و علوم و فنون و هنرها بخواند و حقش را بیان کند و رازش را در انسانیت انسان بنماياند و يگانگی را آشکار سازد. اسلام ناب آن اسلامی است که حتی يک نفر را بر روی زمین مستثنی نکند و در خود جای دهد. اسلام ناب اسلام مرده باد و زنده باد نیست. اسلام ناب اسلام ذرات و کرّات است و مال همه است.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۶ ص ۳۶

کمونیزم و تشیع

با نگاهی به عملکرد اقتصادی علی (ع) در حکومت پنج ساله اش بوضوح آن حضرت را به لحاظ بینش اجتماعی يک کمونیست کامل می يابیم. و سخنان آن حضرت درباره فاصله طبقاتی هم دال بر ايدئولوژيک بودن اين مکتب است: هر جا که ثروتی جمع شده باشد نشان از ظلمی است که به گروه کثیری از مردم روا شده است. بسیاری از محققین و اسلام شناسان ايرانی و اروپائی نیز بر اين باورند که رگ و ريشه های ايدئولوژيک کمیونیزم در غرب وامدار انديشه های اجتماعی تشیع است که بخصوص از فلسفه اسماعیلیه و قرامطه به زبانهای اروپائی ترجمه شده است هر چند که شاخه ای از اين انديشه ريشه در مکتب مانی و مزدک دارد که قبل از اسلام به اروپا رسیده بود و زمینه رشد تشیع در ايران شد. کمونیزم غربی در واقع تشیع سکولاريزه شده و بی ريشه است. با اين که اين مسئله به لحاظ تاريخی و فلسفی و ايدئولوژيک کاملًا مبرهن است ولی اکثر علمای اسلامی و مخصوصاً شیعی همواره از کنارش با سکوت می گذرند. هرچند که بسیاری ديگر گرايشات سوسیالیستی در مسلمانان را يک التقاط و انحراف می دانند و طرد و لعن می کنند و لذا جذب امپريالیزم می شوند. تشیع به لحاظ فلسفه اقتصادی يک کمونیزم عارفانه و توحیدی است. این امر اساس اقتصاد اسلامی است و کتمان آن و سکوت در قبال آن بخصوص در اقتصاد اسلامی و حکومتهای اسلامی به مثابه انکار مهمترين بخش از تشیع بعنوان يک ايدئولوژی اجتماعی و نظام حکومتی است. اين مسئله در انقلاب اسلامی ايران نیز محور مهمترين چالش ها و تضادها در سالهای اول انقلاب بود و بتدريج بفراموشی گذاشت ولی اين نسیان اقتصاد کشور ما را مبدل به مالیخولیائی ترين اقتصاد درجهان نموده است که بقول رهبر انقلاب همه اقتصاد دانان جهان هم که جمع شوند نمی توانند اقتصاد ما را فهم کنند.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۶ ص ۳۸

 

عبرتی از مارکسیزم ایرانی

سوسیالیزم بعنوان مکتبی که بر اصالت مساوات و عدالت استوار است و عدل را محور همۀ مسائل بشری می داند در هر قوم و مذهبی ريشه دارد. ولی سوسیالیزم مارکسیستی تنها مکتب عدالت پرستی در جهان است که دارای هیچ رگ و ريشه مذهبی نمی باشد و تلاش کرده است که عدالت را معنای کاملًا علمی و مادی بخشد و اين بزرگترين تناقض در ذات اين مکتب است. می دانیم که سوسیالیزم مارکسیستی که از آلمان و فرانسه پديد آمد در خود اين دو کشور و اروپا کمترين کارآمدی را داشت و شديدترين اثر اين مکتب در مذهبی ترين جوامع بود يعنی در مسیحیت ارتدوکس که متعصبترين شاخۀ مسیحیت است که در روسیه و اروپای شرقی متمرکز می باشد و اولین انقلاب مارکسیستی را پديد آورد و در مذهب بودائیسم که مرکزيتش در چین است و سوسیالیزم چینی را بوجود آورد و در مذهب کاتولیک که مرکزيت آمريکای لاتین می باشد که مهد شديدترين مارکسیزم چريکی بوده است و انقلاب کوبا را بوجود آورد و نهايتاً در جهان تشیع که عدالت يکی از اصول مذهب آن است. مارکسیزم ايرانی به لحاظ تاريخی و نژادی و روانی و ريشه های فرهنگی در قلب تشیع و مخصوصا شیعه اسماعیلیه بخصوص در دوران نهضت حسن صباح جای دارد. از اين رو مارکسسیت های ايرانی در جرگۀ انقلابی ترين و مؤمن ترين مارکسیستهای جهان بوده اند. هر چند که به لحاظ تاريخی اين واقعیت مستند است که اصلًا انديشه های مردم سالاری و سوسیالیزم در اروپا وامدار آثار مکتوب مذهب مانی و مزدک و نهضتهای قرامطه در اسماعیلیه و جنگهای چريکی حسن صباح می باشد بنابراين کمونیزم به لحاظ فلسفی و تاريخی يک پديدۀ صد در صد ايرانی شیعی می باشد. اينک بهتر می توانیم آن تناقض فلسفی و اعتقادی موجود در مارکسیزم را در ماهیت مارکسیزم ايرانی دوصد چندان شديدتر دريابیم. مارکسییزم ايرانی مجبور بود در همان آغاز برای عرضۀ برتری ايدئولوژی خود نسبت به تشیع و همچنین نسبت به رقبای غیر ايرانی حتی آتشین تر و از جان گذشته تر از همیۀ سوسیالیزم های ديگر باشد. مارکسیزم ايرانی چاره ای جز تصديق تشیع نداشت و علی (ع) را بعنوان يکی از کمونیست های بزرگ تاريخ تصديق می کرد هر چند که به لحاظ فلسفۀ خود قادر به توجیه کمونیزم علوی و مانوی نبود و لذا تاريخ سوسیالیزم مزدکی و شیعی در گلوی فلاسفۀ مارکسیزم در جهان همواره گیر کرده باقی ماند. مارکسیزم ايرانی بتدريج نسبت به انقلابیون شیعه دچار احساس حقارت و کینه شد هر چند که اين کینه را همواره در آثار تئوريک خود می بلعید و بروز نمی داد ولی در عرصۀ عمل و امتحانات تاريخی رسوا می شد. سه مرحله از رسوايی اين عقدۀ حقارت و  آن تناقض اعتقادی در تاريخ سدۀ اخیر ايران قابل توجیه است: مرحلۀ اول خیانت مارکسیستهايی بود که در نهضت جنگل وجود داشتند و درست در لحظه ايی که اين نهضت به سرنوشت خود نزديک می شد از پشت به آن خنجر زدند و نهايتاً سر میرزا کوچک خان را برای نمايندۀ امپريالیزم بريتانیا در ايران يعنی رضاشاه هديه بردند. اين احساس حقارت ايدئولوژيک ريشه در رهبران حزب کمونیست شوروی و شخص لنین و تروتسکی داشت زيرا آنها رسماً با نهضت جنگل قرارداد مودّت و اتحاد سیاسی و نظامی امضاء کرده بودند و نخست همین رهبران بودند که آشکارا با امپريالیزم بريتانیا کنار آمدند و اين نهضت را فروختند و سپس پیروانشان در اين نهضت به تبعیت از رهبران خود در کرملین ماهیت خود را آشکار کردند و نخستین پروندۀ سیاه و ضد انسانی خود را در تاريخ انقلاب ايران به ثبت رسانیدند. همۀ مورخین و محققین تاريخ معاصر ايران از جمله خود مصطفی شعاعیان يکی از ايدئولوگهای منشعب از حزب توده بر اين باورند که اگر خیانت لنین و تروتسکی و مارکسیستهای ايرانی در نهضت جنگل نمی بود تاريخ انقلاب ايران يک قرن به جلو می افتاد. و اما مرحلۀ دوم خیانت مارکسیزم ايرانی در دوران حکومت ملی دکتر مصدق و نهضت ملی شدن نفت بود که حزب توده در محور اين خیانت قرار داشت و به باور دکتر مصدق خیانت کرد و يکی از علل کودتای ۲۸ مرداد شد که حدود ربع قرن ديگر انقلاب ايران را به تعويق انداخت. و مرحلۀ سوم اين خیانت در سال ۵۴ در قلب سازمان مجاهدين بود که رهبری چريکی و نظامی انقلاب را در دست داشت اين خیانت بصورت يک کودتای خونین ايدئولوژيک توسط چند نفر از کادرهای مارکسیست سازمان بر علیه تمامیت سازمان بوقوع پیوست که بزرگترين ضربه بر پیکر نهضت انقلاب اسلامی بود که به بزرگترين بدبینی ملی نسبت به اين سازمان منجر شد که در اين واقعه جز ساواک و دربار شاه و امپريالیزم آمريکا سود نجست در اين خیانت نیز مهمترين کادر رهبری مسلمان اين سازمان بطرزی ناجوانمردانه بدست عناصر مارکسیست بر سر يک قرار سّری به قتل رسید و جسدش نیز سوزانده شد و گروه زيادی از اعضای مخفی اين سازمان به عمد به دام ساواک افتادند اين خیانت دقیقاً تکرار تاريخی نهضت جنگل بود. اين سه خیانت بزرگ مارکسیزم ايرانی که از اصالتهای ملی خويش نفرت داشت پس از پیروزی انقلاب اسلامی ريشۀ مارکسیزم ايرانی را برای همیشه از اين ملت برکند. مارکسیزم ايرانی بعنوان يک عبرت جهانی و تاريخی ثابت کرد انکه خدا را نمی شناسد خلق را هم را نمی شناسد آنکه به خدا عهدی ندارد به خلق هم وفا ندارد و آنکه به معاد باور ندارد نمی تواند طالب عدالت و حقیقت باشد. همانطور که لنین و مائو هم ثابت کردند که ماتريالیزم دارای ذات امپريالیستی است. با اين حال ما بر اين باوريم آن عناصری از مارکسیزم که برای مبارزه با ظلم جان خود را فدا کردند دارای قلبی مؤمن بودند و بايستی از حق آنان دفاع شود و حسابشان از سائر خائنین جدا گردد و اين وظیفۀ هر مسلمان با معرفتی است که موی بین حق و باطل را تشخیص دهد زيرا هیچ انسان بی خدايی قادر نیست برای اعتقادش از جان بگذرد چه با نماز و چه بی نماز.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۶ ص ۴۶

 

گرایشات کاذب عرفانی

به لحاظی عصر جديد عصر گرايشات عرفانی در افراد و گروههای بشری است و بدين لحاظ نیز عصری ويژه بی سابقه می باشد. اين پیرايش جهانی حتی در طبقات اشراف و حکومتها و امپريالیستها کاملا مشهود است و به قول هانری برگسون فیلسوف شهیر فرانسه امروزه حتی امپريالیزم نیز برای ادامه بقايش مجبور به عرفانیزه کردن هويت خويش است و اين همان جريان اسطوره ای ساختن و جاودانه نمودن هويت خويش می باشد. اين بیان متافیزيکی جريان موسوم به «جهانی شدن» است. اين همان ظهور احساس خود خدائی در بشر مدرن است که امکان بروز يافته است و اساس عمده اين امکان نیز چیزی جز تکنولوژی مدرن و ارتباطات جهانی نیست. احساسات عرفانی در انسان اصولا به لحاظ تاريخی امری جديد نیست ولی همگانی شدن و جهانی شدن و به عرصه بیان و حضور درآمدنش امری کامل جديد است. اين واقعه دارای دو جنبه کاملا متضاد است. جنبه ای که حق واقعه است و جز در بستر معرفت دينی قابل درک و تصديق نیست و جنبه ای که ابطال حقیقت است و قلمرو رشد و نمو دجالیت و عرفان ضد عرفان است. در جنبه حقانیت اين واقعه بطور خلاصه می توان معنای تاريخی آخرالزمان و قیامت را درک نمود که عرصه ظهور حق از جهان و خاصه انسان است که تمامیتش همان ظهور ناجی آخرالزمان و انسان کامل و خلیفه خداست که جمال ذات يگانه پروردگار عالم خاک می باشد و علائم چنین دورانی در دهها آيه و حديث در جهان اسلام قابل بررسی و تصديق است و ما نیز در کل اين نشريه و در هر مقاله سعی در بیان يکی از جلوه های اين دوران ويژه داريم. از جنبه معرفت اين امامیه اين واقعه جهانی دال بر نزديکی بسیار زياد به آستانه ظهور امام زمان می باشد. و اين ظهور جهان در نفوس بشری منجر به پیدايش احساسات عرفانی و خود – خدائی و ناجی گر می شود که بايد درک شود. اما طبق احاديث فراوانی از ائمه اطهار (ع) در قلمرو آخرالزمان هر چه که به ظهور ناجی موعود نزيکتر می شويم دجالان عجیب و غريب نیز ظهور می کند که دعوی نجات و الوهیت دارند و اکثر مردم را می فريبند در حالیکه شیطانهائی در صورت بشری می باشند. جذابیت جهانی اين دجالان در میان جوامع به آن دلیل است و عذابها و بن بست ها و توصیه های حاصل از و اين تمدن باعث شده افراد و گروهها بطور روز افزون چشم امید به يک ناجی و نجات آسمانی پیدا کنند و از هر نجات زمینی و بشری و علمی مأيوس باشند. بدين لحاظ نیز هرگز بشر در طول تاريخ تا به اين اندازه از خود و امکانات مادی مأيوس نبوده و چشم امید به معجزه بزرگ نداشته است. اين وضعیت طبعاً نفوس شیطانی را وسوسه نموده که دعوی ناجیگری نمايند و عقل و جان و جیب مردم را غارت کنند. اين گرايشات کاذب عرفانی و ناجیان دجالی از اوايل قرن بیستم از مهد تمدن مغرب زمین خاصه بريتانیا و آمريکا شروع به رشد نمودند و ادامه اين جريانات به کشورهای جهان سوم نیز سرايت نمود مثل نهضت هیپی گری و شعبات مبتذل آن در دهه های اخیر که تا سر حد گروههای شیطان پرست و آدمخوار استمرار يافته است همچنین افرادی تحت عنوان نهضت دی تئوسوفی (عرفان) در آمريکا شروع به تبلیغ نمودند و در کشور خودمان نیز طرفداران بسیاری يافته مثل کريشنامورتی، اوشو ، کارلوس کاستاندا (دون خوان) و غیره. و جالب اينکه اساس همه اين نهضت ها مواد روان گردان و توهم ذائی مثل ال. اس. دی بوده است که بدون مصرف اين مواد امکان درک اين عرفانها نیست همچون افیون که ماده اولیه درك اکثر گروههای درويشی در کشور ماست.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۶ ص ۱۰۴

محک محبّت چیست؟

عصر جديد عصر بازار عشق و محبت است و بدين لحاظ همۀ جنگهای اين دوران از عرصه خانواده تا جامعه و حکومتها و ايدئولوژيها بر سر همین کالاست و اثبات این ادعا که: چه کسی عاشق تر است! مثلًا حتی شاهديم که تجاوز نظامی آمريکا به عراق هم يک فلسفە عاشقانه دارد و نشانه عشق به آزادی مردم عراق است و اثبات اين عشق. خداوند در قرآن کريم محک چنان خدشه ناپذيری از عشق و دوستی و محبت بدست داده که ماهیت هر ادعای دروغینی در اين باب را رسوا می سازد. می فرمايد: آنکه ادعای دوست داشتن کسی را دارد اگر اين ادعا راست باشد حتماً خداوند را بسیار شديدتر دوست می دارد. کمترين نشانۀ محبت به خدا همانا کمّ و کیف به ياد آوردن خدا در زندگی روزمره است و نگرانی از تخطی نمودن از احکام او می باشد. اين امر درست مثل رابطه هر عاشقی با معشوق است. پس اگر ما مدعی هستیم که مثلًا عزيزان خود را دوست می داريم پس بايستی خدا را نیز بسیار بیشتر از آن عزيزان به ياد و در نظر داشته باشیم و نگران رضايت او از خود باشیم و لذا در احوال و اعمال روزمره خود شاهد و ناظر باشیم. آيا چنین نیست؟ از اين محک الهی بوضوح درک می شود که اگر ما عاشق خدا باشیم می توانیم سائر انسانها را هم کمابیش دوست بداريم. ولی اگر خدا را کمی دوست بداريم می توانیم سائر انسانها را لااقل دشمن نداريم و به همه بخل نورزيم. ولی اگر از خدا بیگانه باشیم مسلماً تاب تحمل حتی نزديکترين نزديکان خود را نداريم. و اما اگر خدا را منکر بوده و با او بواسطۀ جنگ با احکام ستیزه کنیم آنگاه حتی عزيزترين کسان خود را نیز دشمن خود خواهیم يافت و تحمل هیچکسی را نخواهیم داشت. اما اگر مسلمان و معتقد به قرآن نباشیم به گونۀ دگر حقانیّت اين آيه قابل اثبات است: دوست داشتن کسی به اين معنا که او را فقط برای خود خودش بخواهیم و عاشق سعادت و عزت جاودانه او باشیم و او را برای مقاصد و هوسهای خود نخواهیم بدان معناست که روح او را دوست بداريم و نه خواص جسمانی و رفتاری او
را و سائر فوايدی که از او برای ما حاصل می آيد. در تعريف منطقی عشق و دوست داشتن اين توصیف خدشه ناپذير و برحق است و تنها تعريفی است که عشق را از سلطه گری و آدمخواری تفکیک می کند و از احساس مالکیت تمیز می دهد. يعنی دوست داشتن کسی به معنای واقعی همان دوست داشتن روح و ذات و هويت جاودانه و ماورای طبیعی اوست. پس باید به اين معانی باوری قلبی و شديد داشته باشیم تا بتوانیم روح آن محبوب را درک و احساس کنیم و اين همان درک و تصديق خدا در بشر است و اساس ايمان به عالم غیب و حیات جاودانه است زيرا روح انسان از روح خداست همانطور که طبق احاديث قدسی صورت انسان نیز از جمال اوست. پس اگر چنین است بايستی طبعاً خدا را بعنوان منشاء روح و حیات بشری خیلی بیشتر از آن جسم فانی محبوب دوست بداريم تا بتوانیم او را برای خودش دوست بداريم و نه خواص گذرای دنیوی اش را. پس اصلًا ادعای عشق و محبت و دوستی ذاتاً برخاسته از ايمان شديد به خداست و انسان غیر مؤمن قادر به دوست داشتن هیچکس نیست حتی فرزندان و حتی خودش. پس کافران و منکرين دين خدا را با محبت کاری نیست زيرا برای عشق و دوستی، دل بايستی زنده به روح و جاودانگی باشد و اين مفاهیم را با خود داشته باشد. پس از اين لحاظ کافر به معنای انسانی قسی القلب و مرده دل است که تمام علایق و عواطف او نیز چیزی جز احساس مالکیت و نفس پرستی نمی باشد و لذا همسر و فرزندان و خاندان چنین فردی از دعوی عشق و دوستی او جز احساس ستم و زور و تزوير ندارند. و اما طبق کلام قرآن و همچنین تجربۀ عقلانی بشر ايمان و محبت به خدا در ايمان و محبت به رسولان و مؤمنان و پیروی از احکام آشکار می شود که در اين باره دهها آيه و حديث وجود دارد. در کلام آخر کسی که انبیاء و اولیاء و مؤمنان زنده را در جامعه دوست نمی دارد و انسانی تبهکار است اصولًا دلش مرده و امکان محبت و مهرورزی به هیچکسی را ندارد. به لحاظ دگر محبت بزرگترين اجر خدا به بندگانی است که در مسیر فضائل اخلاقی و تقوا جهاد می کنند. زيرا انسانی که از همه کینه دارد و به همه بخل می ورزد شبانه روز در آتش است و جان می کند در واقع مقام محبت همان عرصه بهشت باطنی برای مؤمنان است.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۶ ص ۱۷۳

آدم و حوا آخرالزمان اشراق امامت امام زمان انسان کامل ایدز برزخ بهشت تناسخ جهنم حافظ  حلاج حکمت حکومت اسلامی خداشناسی خودکشی دجال  دکتر علی شریعتی زرتشت شفاعت صادق هدایت حکومت اسلامی  طب اسلامی  ظهور امام زمان عرفان اسلامی عرفان حلقه علائم ظهور عذاب غیبت فلسفه نماز حکومت اسلامی  قیامت کرامت متافیزیک معراج مولانا مولوی مهدی موعود نجات هایدگر ابرانسان ابن عربی ادگار آلن پو اسرار صلوة اسلام شناسی اگزیستانسیالیزم حکومت اسلامی  امام شناسی اوشو بوبر پدیده شناسی تأویل قرآن تشیع تئوسوفی  حقیقت محمدی حکومت اسلامی  حکمت الاشراق خاتمیت خداشناسی خلق جدید خودشناسی رجعت حسینی روزبهان بقلی زایش عرفانی سیر و سلوک عرفانی شناخت شناسی  حکومت اسلامی  شیطان شناسی علم توحید عشق عرفانی عرفان درمانی علی شناسی عرفان شیعی فاطمه شناسی فلسفه ازدواج و زناشوئی فلسفه بیماری حکومت اسلامی  فلسفه عشق  فلسفه سینما فلسفه دین فلسفه زندگی  فلسفه طلاق فلسفه ظهور  فلسفه گناه فلسفه مرگ فلسفه ملاصدرا حکومت اسلامی  فمینیزم کریشنامورتی لقاءالله ماورای طبیعت معرفت نفس منجی موعود منجی آخرالزمان ناجی موعود حکومت اسلامی  ناجی آخرالزمان نیچه ولایت وجودی  وحدت وجود وجه الله یاسپرس هرمنوتیک

حکومت اسلامی

حکومت اسلامی

آیا دموکراسی ممکن است؟
دموکراستی به معنای حاکميت اکثريت مردم است. حال اگر اکثريت مردم در يک جامعه مؤمن باشند اين دموکراسی دينی می شود و در غيراينصورت دموکراسی کافرانه و يا منافقانه خواهد بود. و اما طبق معرفت قرآنی و همچنين تجربه بشری می دانیم که همواره تا قبل از پيدايش جامعه امام زمانی، اکثريت مردمان هر جامعه ای کافر و مشرک و منافقند و مؤمنان همواره گروهی بسيار اندک و پراکنده اند. و اين سنت خدا در ميان خلق است که در دهها آيه قرآنی بسيار بارز است که اکثريت مردم را همواره کافر و مشرک و ظالم می داند. اگر چنين است پس دموکراسی دينی فعلا مقدور نيست الا بواسطه ديکتاتوری و ايجاد اکراه و ريای در دين که موجب هزاران فساد و فتنه است و اصل دين را نيز از ميان می برد و مرز حق و باطل را مخدوش می سازد و همه مردم را بسوی بدترين کفر يعنی نفاق می کشاند. شورای سقيفه در صدر اسلام نخستين نماد از يک دموکراسی دينی و اسلامی بود که آنهمه فساد و فتنه پديد آورد و علی (ع) و مؤمنان زير بار آن نرفتند. و حتی دموکراسی دينی پنج ساله ای که علی (ع) با اکراه و تهديد اطرافيان پديد آورد و پيشاپيش فاتحه آن را خواند که «شما تاب تحمل عدالت مرا نداريد» نيز سند تاريخی بزرگی برای مؤمنان است که تا زمانيکه اکثريت جامعه مؤمن نيستند بهتر است که مؤمنان حقيقی از دخالت در

Read the rest of this entry »

آخرالزمان امام زمان حکمت حکومت اسلامی عرفان

علی شناسی

اول قرار نبود که بسوزند عاشقان …
در فرهنگ قرآنی با تعاريف موجود در دهها آيات می توانیم عباد الله المخلصین را همان عاشقان وادی حق
بخوانیم که ابلیس را بر آنان راهی نیست و مظهر اراده و فعل پروردگارند و از همین دنیا در جنّات نعیم
پروردگارند و از دست پروردگارشان تغذيه می شوند پس آتش دوزخ را نیز بر آنان دستی نیست. واما بعد …
اين سرنوشت ازلی دگر شد. مگر چه شد؟
اين عاشقان حق تاب ديدن مردمان را در آتش دوزخ نیافتند و بناگاه ديوانه شده و به آتش زدند تا دوزخیان را
نجات دهند و… اينگونه بود که بدبختی رخ نمود و شديدترين وجه آتش دوزخ نصیب آنان شد تا ديگران اندکی بیاسايند. و نخستین کسی که این بدعت را بنا نهاد علی مرتضی سلطان عشق بود و لذا در دعای جوشن کبیرش بطور ترجیح بندی می خوانیم که: خلصنا من النار يا رب!
تا قبل از اين واقعه همه عشاق حق از خداوند راضی بودند و گوئی خداوند آنگونه که بايد وشايد راضی نبود
تا اينکه علی(ع) با جوشن کبیرش به آتشی زد و لذا مرتضی نام گرفت. و اين است که می فرمايد: ای مؤمنان
از من تقلید مکنید که کافر می شويد.
و خداوند نیز دعای علی را شنید و اجابت فرمود. چگونه؟ با صلوة نمودن بر علی. يعنی با وارد شدن بر وجود
علی. اين مهمترين خبری بود که در معراج به محمد (ص) داده شد که: «ای محمد نسبت تو بمن مثل نسبت من است به علی». آيا متوجه شديد!؟ حال می توان درک کرد که چرا عشق مترادف علی است که: يا علی گفتیم و عشق آغاز شد.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۶ ص ۹۰

اسلام شناسی امام شناسی برزخ بهشت تأویل قرآن تشیع جهنم حقیقت محمدی حکمت حکومت اسلامی عرفان عرفان اسلامی عرفان شیعی عشق عرفانی علی شناسی فلسفه دین فلسفه زندگی فلسفه عشق وجه الله

حکومت اسلامی

عرفان و سیاست
عرفان همواره خصم قسم خورده سياست بوده است. چرا که عرفان بمعنای صدق با خويشتن است و کسی که با خود صادق باشد با همه صادق است و چون سياست بر دروغ و مکر و مردم فريبی استوار است لذا در تضاد آشتی ناپذير با عرفان قراردارد همانطور که علی (ع) سلطان عارفان جهان بزرگترين دشمن سياست بود و به همين دليل علی (ع) را بايستی غيرسياسی ترين دولتمرد کل تاريخ بشر دانست و لذا او را در حکومت پنج ساله اش دچار نوعی خودکشی سياسی می يابيم و گاه می پندارند که او اصلا سياست نمی دانست در حاليکه می فرمايد «اگر می خواستم سياستمدار باشم همه سياستمداران عالم را به خاک می کشيدم». بنابراين عرفان سياسی يا سياست عرفانی نداريم مگر اينکه ديوی چون عمرعاص پديد می آيد.
يک عارف يا حکيم وقتی می تواند حاکم باشد که اکثريت مردم مؤمنان باشند در غير اينصورت حکومت علی (ع) تکرار می شود. علی (ع) هم پيشاپيش می دانست و علناً گفته بود که همانها که با او بيعت کرده بودند عدل او را تاب نخواهند آورد. و می دانيم علی به اکراه و برای اتمام حجت حکومت را پذيرفت.
و در عين حال همه حاکمان جوامع نيز بر حکمتی حکومت می کنند که خود از آن غافلند. هر حکومتی به مثابه حاکميت نفس اماره مردم بر مردم است و اينست که علی (ع) می فرماید که «هر ملتی لایق حکومت خويش است.»به همين دليل هر گاه بقول قرآن، نفس مردم تغيير کند حکومت هم تغير می کند. بنابراين حکومت ها هم دارای ماهيت عرفانی هستند. هر حکومتی جمال آشکار نفس مردم آن جامعه است اگر بد است و يا خوب است. هر که به حکومت فحش می دهد در واقع بخودش فحش می دهد. و اما عارفان نيز حکومت خاص خود را دارند و آن قلوب مردم است.

دائرةالمعارف عرفانی جلد ۵ ص ۱۱۴

آفرینش جدید عرفانی اسلام شناسی امام شناسی تأویل قرآن حکمت حکومت اسلامی زایش عرفانی عرفان عرفان اسلامی علی شناسی نجات هرمنوتیک

دکتر علی شریعتی

یکبار دگر شریعتي
خرداد ۸۶ است و دقیقاً سی سال از رحلت حیرت آور دکتر شریعتی می گذرد. به این مناسبت میل دارم که دست از دین و عرفان و رسالت و ایدئولوژی و درمان و… بکشم و درباره پیر و محبوب نا دیده ام سخن بگویم. قبل از این در مقاله « افسانه من و شریعتی» مختصری گفتم و متذکّر شدم که شریعتی فقط تنهائی و عشق خود را بمن بخشید آنهم با تمام وجودش بمدت بیست سال در من اقامت نمود و مرا به یارش رساند و آنگاه مبدّل به تنهاترین انسان جهان شدم.
شریعتی نه ایدئولوگ بود نه جامعه شناس نه انقلابی و نه …. او عشق به معنای واقعی کلمه بود و تمام آثار وجودی اش تراوشات این عشق بود و به لحاظی هم آفتهای این عشق بسیاری را مبتلا نمود و دیوانه ساخت. عده ای خود را به کشتن دادند وعده ای هم وزیر و وکیل و فیلسوف شدند و برخی هم جام شوکران سر کشیدند و به پای منقل ها خزیدند.
او همه را دوست می داشت و این واقعه در دوران ما در کس دیگر مشاهده نشد. و آنان را که بیشتر دوست می داشت تکفیرش نمودند و به او تهمت های ناروا زدند و او را تک و تنها ساختند و نهایتا او را متهم به همکاری با ساواک و دربار نمودند و حتی عزیزترین کسانش هجرتش را بزدلی او نامیدند و … در واقع او به موت ارادی از جهان رفت. و اینک سی سال است که مشغول تجربه نظریات او هستیم و به یک لحاظ در این سی سال جز شریعتی هیچ حق دیگری ثابت نشده است و این اعتراف اخیراً در حال بروز است. راه شریعتی از همان آغاز انقلاب بایکوت شد و بعنوان اشد التقاط و نفاق متهم گردید و محکوم به عدم شد و هر چه می کشیم از این سوء تفاهم کبیر است.
شریعتی وجدان انقلاب بود و لذا با عروج این وجدان بود که ملت ما خروج کرد و انقلاب پیروز شد. شریعتی در یک کلام از ججنبه اعتقادی بیدار کننده وجدان امامت امت بود و خود در حریم امام زمان بود و لذا فراسوی زمان بود و این راز علم و معرفت خارق العاده او بر زمان و جهان ما بود. او یک خود – آموخته واقعی در مکتب معرفت نفس و عرفان عملی بود و نابترین نمودِ یک عارف خلّاق علوی و اسوه خط سوم!
او میزان انسان در دوران ما بود و لذا هر که او را طرد کرد طرد شد و هر که او را متهم نمود متهم شد و هر که به او بخل ورزید مغضوب بخیلان شد.
او یک دائرة المعارف زنده و مصداق قرآن ناطق بود. او هر چه می گفت راست در آمد. از وجود مبارکش همچون پیامبر اکرم هفتاد و دو فرقه پدید آمد.
او زبان حال همه مذاهب و مکاتب قدیم و مدرن جهان بود. او خلیفه مردم و بلکه کل بشریت معاصر بود.
و امّا امروزه شریعتی یک زخم است زخمی در مغز و دل و وجدان ماست زخمی که مستمراً بخیه می شود و باز سر وا می کند. شریعتی راز زمانه ماست: راز آخر زمان ماست. و با طلوع دگر باره اش انقلاب ما به حقّش ملحق خواهد شد.
او اینک در محاق است. او محااق حق است و حقّ محاق! و سکوت رهبر انقلاب درباره او همان راز این محاق می باشد.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۲ ص ۲۲

امامت انسان کامل تشیع حکومت اسلامی خودشناسی دکتر علی شریعتی زایش عرفانی سیر و سلوک عرفانی عرفان اسلامی عرفان شیعی عشق عرفانی معرفت نفس هایدگر

فلسفه محکمات و متشابهات در قرآن

در قرآن کریم آمده که آیات الهی بر دو دسته اند: محکمات و متشابهات. محکمات همان اصول و ارکان عملی دین خدا هستند که اساس فضایل اخلاقی می باشند مثل صدق، معرفت، توکل، ایمان، یقین، خشوع، صبر، جهاد، انفاق و ایثار. و اما آیات متشابه مربوط به احکام شرعی و حقوقی می باشند که منوط به هر انسان و گروه و ملت و دوره ای از تاریخ است و لذا همواره متغیّرند مثل آداب عبادی و حقوق اقتصادی و اجتماعی و خانوادگی.
در قرآن کریم نیز آمده است آنانکه در دلشان مرض است و دچار نفاق هستند همواره محکمات دین را فراموش کرده و شدیداً درباره متشابهات دچار وسواس و تردیدند. اکثر آیات محکم قرآن در سالهای آغاز نبوّت نازل شده و لذا عموما مکّی هستند و متشابهات هم در نیمه دوم پدید آمده اند که اکثراً مدنی می باشند. دسته اول به مثابه زیر بنای اسلامند و دسته دوم مربوط به قلمرو فرهنگ ادواری و شرایط تاریخی و اجتماعی است و بر مجتهدین است که در هر عصری صورت عملی آیات متشابه را تعیین نمایند. فی المثل در قرآن درباره آداب و ویژگیهای نماز و حج بسیار کلی سخن رفته است و لذا در هر عصری بایستی صورت عملی این عبادات برای هر گروهی از مسلمین و در هر شرایطی مشخص شود. همین گونه است درباره حجاب و یا حقوق زناشوئی و یا زکوة و امور معیشتی.
ولی متأسفانه در جوامع ا سلامی شاهد فقدان اجتهاد درباره متشابهات قرآنی هستیم و لذا مسلمانان یا بکلی این امور را ترک کرده اند و یا بصورت نمادین و اکراهی این امور را به سبک چهارده قرن پیش انجام می دهند که جز نفاق نمی آفریند. و این بزرگترین مشکل مسلمانان در عصر جدید است.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۲ ص ۲۴۰

اسرار صلوة اسلام شناسی برزخ بهشت تشیع جهنم حقیقت محمدی حکمت حکومت اسلامی خداشناسی عذاب عرفان اسلامی عرفان شیعی فلسفه گناه فلسفه نماز