بایگانی برای ‘زایش عرفانی’

ادگارد آلن پو

بسم اللّه اعرف

مقدمۀ مترجم:
وقتی آدمی گنده می شود گوئی مغزش گَنده می شود و بخارات این گندیدگی را هم ایده و آرمان و فلسفه و منطق و حساب می خواند. بتدریج پاکی و سادگی و روشنی دوران کودکی و نوجوانی مبدّل به کدورت شده و حیرت و مکاشفه و دیدن تبدیل به عادت و تقلید و تلقین می گردد و بخاری سیاه، آئینۀ جان را می پوشاند و تاریکی اندک اندک روح را از میدان به در می کند. شهادت تبدیل به قضاوت می شود و آنگاه آدمی احساس می کند که چیز بس عزیزی به سرعت در حال از دست رفتن است . این احساس در سنین بلوغ به طرز مرموزی به صورت نوعی مقاومت و طغیان بروز می کند و آخرین تلاش برای نجات یک روحی که در حال رفتن است، صورت می پذیرد. ولی بتدریج که دوران نوجوانی سپری می شود و فرد در بساط تلّه های سنّت و فرهنگ و منطق و نیازهای جاهلانه محیط، احساس می کند که دست به تلاش عبث زده است و آنگاه
بتدریج به این اصل ِ ناحق فرهنگی اعتقاد می یابد که: «خوب ! جوانی بود و جاهلیّت و جنون!». و ادگار آلن پو از جمله انسانهای انگشت شماری بوده است که تا جانی در تن داشت روحش را حفظ نمود و تن را قربانی روح کرد و نه به عکس. در آمریکا بودم به قصد مثلا تحصیل. دوستی آمریکائی یافتم جوانمردی چهل ساله دکترای ادبیات انگلیسی و عاشق ادبیات جهان. با عملگی امرار معیشت می نمود و عاشق شاعرانی بود که شاعرانه زندگی می کردند و به قول فروغ فرخزاد شعرشان تشریفاتی نبود بلکه بیان واقعیّت زندگیشان بود و به قول قرآن کریم از آن دسته از شاعرانی نبودند که می گفتند آنچه را که هرگز به آن عمل نمی کردند، یعنی شاعران شعاری! روزی در منزل این دوست میهمان بودم که سخن از ماهیّت هنر به میان آمد تا رسیدیم به هنر در جامعۀ آمریکا. واین دوست گفت که: «آمریکا همه چیزهایش زرق و برقی و آدم گول زن و دمدمی است و به نظر من تنها چیز ماندگار و ارزشمندی که دارد « پو » است. و من که تا آن روز حتّی نام «
پو » را هم نشنیده بودم و اصلا نمی دانستم که نام یک انسان است یا یک خوراکی، گفتم: ادگارد آلن پو چیست؟ خنده ای کرد و

گفت بسیار متأسّفم که دانشجوی علوم انسانی هستی و این همه از شعر و هنر دم می زنی و در آمریکا درس می خوانی و « ادگارد آلن پو » را نمی شناسی. وبه ناگاه شروع کرد شعری را خواندن. در حال خواندن این شعر، شوق و دردی عظیم در صدا و صورتش آشکار شد و براستی مرا به وجد و مستی ای مبتلا کرد که قبل از آن در خودم سراغ نداشتم. حالتی بسیار شبیه ذکر و سماع دراویش مولویّه به من دست داد. و احساس کردم که روحم در آتش می رقصد: از درد و بصیرت به رقص آمده است. آری، او در حال خواندن شعر «کلاغ سیاه» (Raven) بود. وبدین ترتیب با ادگارد آلن پو آشنا شدم و سالها بعد یعنی به سال ۱۳۶۳ به ناگاه یک بار دیگر روح ادگارد آلن پو به سراغم آمد و مرا واداشت تا اشعارش را عمیقاً بخوانم و از این خواندن به خودی خود ترجمه ای حاصل شد که در این کتاب می یابید.  جالب و حیرت آور اینکه درست همان شبی که ترجمه اشعار پو را آغاز کردم ، به وقت نیمه شب بود که به ناگاه تمام شهر تهران به لرزه در آمد . نخستین موشک عراق بر سر تهران فرود آمد. وبدین ترتیب صحنۀ بیرونی شعر
ادگارد آلن پو نیز فراهم آمد و من در شرایطی کاملا واقعی قرار گرفتم و در مدّت کوتاهی اکثر اشعار ادگارد آلن پو را گلچین نموده و خواندم و ترجمه کردم. در
واقع شعر را خواندم و شعر در روحم تبدیل به فارسی شد و من از روی آن نوشتم و شعر
ادگارد آلن پو را بار دیگر سرودم. از « ادگارد آلن پو » جز دو سه قطعه شعر و داستان کوتاه که حدود ربع قرن قبل از انقلاب اسلامی ترجمه شد و جز انگشت شماری از آن بهره نبردند، چیزی بیشتر در کشور ما معرّفی نشده است. اوّلین مترجم « ادگارد آلن پو » آقای شجاع الدّین شفا است که این چند قطعۀ مذکور را در مجموعۀ ترجمه هایش در دائرة المعارف «ادبیات جهان» به چاپ رسانید. هر چند که به عنوان یک مترجم بایستی آقای شفا را یک نابغه دانست که شبیه او دیگر در کشورمان تاکنون پدید نیامده است ولی در تفسیر و تعریف کوتاهی که وی از این شاعر به خوانندگان فارسی زبان ارائه نموده نهایت کم لطفی و قشری گری را به خرج داده است.
وی« ادگارد آلن پو » را هنرمندی مالیخولیائی معرفّی کرده و هنرش را در گرو جنونش می داند. تفسیر مشابهی که خود آمریکائیهای قشری دربارۀ « ادگارد آلن پو » ارائه می کنند و مشابه تفسیری است که در کشور خودمان نسبت به صادق هدایت شده است.
اکثر فرزانگان طراز اوّل مغرب زمین « ادگارد آلن پو » را از پدران و بنیانگزاران شعر و ادبیات مدرن جهان دانسته اند که بخش عمده و برجسته ای از ادبیات مدرن تحت تأثیر آثار وی پدید آمده است. وی در ادبیات سرزمینی را کشف نمود که تا قبل از او بر کسی شناخته شده نبود و آن موقع هنوز دانش روانشناسی مدرن و روانکاوی پدید نیامده بود و بلکه آثار « ادگارد آلن پو » خود یکی از بسترهای پدید آمدن روانکاوی جدید است همانطور که فلسفه نیچه مهد روانشناسی اعماق محسوب می گردد.
« ادگارد آلن پو » پدر ادبیاتی است که شعر او داستان پردازان مکتب ساز تاریخ معاصر جهان همچون «بودلر»، «رمبو»، «مالارمه»، «کافکا»، «الیوت»، «کیپلینگ»، «اسکاروایلد» و حتّی کسانی چون «چخوف» و «می شیما» در مشرق زمین به شدّت ازآن تأثیر پذیرفته اند و کسی چون صادق هدایت عملا پیرو مکتب هنری و فکری و احساسی « ادگارد آلن پو » است و همزاد ایرانی ِ«پو» محسوب می شود. بنابراین، هر چند که « ادگارد آلن پو » را بزرگترین بانی مکتب سمبولیزم در ادبیات مدرن می نامند ولی گسترده گی و عمق هنرش به حدّی است که خالق بسیاری از مکاتب مدرن بوده است تا آنجا که حتّی می توان مکتب رئالیزم جادوئی در داستان نویسی را که در این دهه اخیر سر بر آورده است شاخه ای از مکتب کلّی هنر ِ « ادگارد آلن پو » دانست که در نقاط مختلف جهان مدرن و در میان ملل و فرهنگهای مصرفی، این نوع ادبیات را ادبیات مالیخولیائی، شیطانی، جن زده، جنون آور و مرگ زا و شوم می نامند. ولی خالقان این نوع ادبیات توانسته اند تلخی حقیقت را از اعماق وجود انسان استخراج کرده و چشیده و در دسترس مردم قرار دهند. و این اتهامات حاصل این تلخی ای است که اکثر مردم از آن
گریزانند و جز حق پرستان را شیرین نمی آید. این نوع شخصیّت ها در میان منتقدان اهل معرفت، معروف به «عارفان وحشی» و «عاشقان سوخته» و انسانهای ملکوتی می باشند که در زندان تن، طغیان کرده اند و دنیا را بر دنیا پرستان ناگوار نموده اند. بیانی از این نوع در شدیدترین حالتش را در سخنان امام علی (ع) می یابیم، مثلا آنجا که می فرماید: « این دنیا در نظر من لاشه گندیدۀ خوکی است در دهان یک جذامی. » این تلخی و زشتی دنیای مادّی از زبان همه شاعران و عارفان جدّی جهان آشکار است. شاعرانی که منافق نبوده اند و معرفت و شعور شاعری را به مصرف نان و نام نرسانیده اند جملگی چنینند. همه اشعار و آثار ناب و جاودانه تاریخ ادبیات جهان تلخ و تیز هستند.
«
ادگارد آلن پو » را برجسته ترین شاعر و هنرمند تاریخ آمریکا و از شخصیّت های انگشت شمار تاریخ ادبیات غرب دانسته اند که در تاریخ معاصر به ندرت شاعر و ادیب و متفکّری خلاق بوده که از تأثیر وی در امان مانده باشد: مستقیم و یا غیر مستقیم. اشعارش، به خصوص چند شعر معروفش به نامهای «کلاغ سیاه»، «اولالوم»، «زنگوله ها»، «برای آنّی» و «به هلن» در جرگه آثار جاودان و کم نظیر تاریخ ادبیات جهان است و سیمائی اسطوره ای یافته است. و امّا در کشور ما می توان گفت که حتّی در میان ادیبان و شاعران هم چندان شناخته نیست و بلکه بیشتر پیروان و مقلّدان ِ اروپائی
ادگارد آلن پو ، مدّ نظر می باشند، یعنی مقلّدان ادگارد آلن پو که آثارش را رنگ و لعاب زده و به نام خود دکّان های روشنفکری و هنری بر پا نموده اند.
« ادگارد آلن پو » بکر است و جز اندیشمندان و هنرمندان بکر شهامت آشنائی با او و درک او را ندارد. اشعار و آثار ادگارد آلن پو ، به شدّت نشئگی جهل و فریب را می پراند و خوشبختی های حیوانی را نقش بر آب می کند. واینست که «پو» هنوز حتّی نسبت به مقلّدان خود در سراسر جهان بسیار گمنام تر و ناشناخته تر مانده است. به لحاظ ارزش و محتوای پیام می توان اشعار پو را همردیف اشعار خیّام و حافظ و بابا طاهر دانست که لطافت موسیقی را با تلخی حقیقت قرین ساخته و گوارا می سازد . اگر بتوانیم در اشعار پو وارد شده و با او همسفر شویم باور می کنیم که اشعارش، خیالالت باطل نیستند بلکه نوعی کشف و شهود عارفانه اند که از اعماق جان به تصویر کشیده شده اند. اشعار پو مثل حافظ همگی تصویری هستند و آنهائی که با شعر تصویری آشنا نیستند و اصولا مشاهدۀ باطنی ندارند و معانی را جز از طریق تفسیر نمی یابند، قادر به لمس و درک این اشعار نمی باشند.
«پو» را در داستان نویسی نیز از پدران «داستان کوتاه» در ادبیات جهان دانسته اند و از این لحاظ وی را همپایه «گوگول» یک نابغۀ به اصطالح مالیخولیائی دیگری از روسیه قلمداد می کنند. جالب اینکه
ادگارد آلن پو و گوگول یکی در آمریکا و دیگری در روسیه تزاری، نه تنها شباهت خارق العاده ای در شخصیّت و افکار و احساسات دارند بلکه در یک عصر زیسته اند و بلکه هر دو متولّد یک سال (۱۸۰۹)می باشند.
ادگارد آلن پو در چهل سالگی و گوگول در چهل سالگی و هر دو بی هیچ مقدّمه ای از دنیا رفتند. با این تفاوت که گوگول در روسیه در همان دوران حیاتش تا حدّی شناخته شد و با نوابغی چون داستایوفسکی و تورگنیف و پوشکین هم دوران است و تنها نیست ولی
ادگارد آلن پو در تنهائی و گمنامی زندگی کرد و مرد.
در «پو» در داستان نویسی کوتاه که عین اشعارش می باشند به خاطر سرزمینی از موضوعات کاملا جدیدی که کشف نمود نیز در صدر داستان نویسی کوتاه در تاریخ جهان قرار دارد. داستانهای او گاه به دو صفحه بیشتر نمی رسد ولی در این دو صفحه ماجرائی را در مقابل چشمان خواننده قرار می دهد که وی را مات و متحیّر می سازد. به قول بسیاری از منتقدان بزرگ ادبی، تا به امروز هنوز هیچ هنرمندی در قدرت مکاشفه و خلق هنری حتّی یک قدم از
پو ، فراتر نگذاشته است.
اشعار پو از غیر قابل ترجمه ترین اشعاری است که در جهان سوّم سروده شده است. و از این لحاظ در برخی موارد کار ترجمه حتّی از اشعار«آرتور رمبو» هم شاقه تر می شود. زیرا جهان اشعار پو، جهان مجرّدات مطلق است که جز او هیچ کسی در جهان غرب به آن راه نیافته است و به همین دلیل وی را پدر شعر سمبولیزم خوانده اند. ترجمه اشعار
ادگارد آلن پو توسط این جانب ، ترجمه ای از سر عشق و وظیفه بوده است. و موسیقی بس زیبا و جادوئی کودکانه و عارفانه ای که در اشعارش موج می زند جبراً در ترجمه می میرد ولی سعی کرده ام که در حدّ توانم این فقدان را در معانی تا حدودی جبران کنم. و بایستی اعتراف کنم که به قول آن دوست آمریکائی ام، هر شعری را بایستی به همان زبان شاعر خواند. و تازه می فهمم که چرا به آلمان رفته بود تا آلمانی را فرا گیرد فقط به این نیّت که بتواند «فاوست» گوته را به زبان اصلی بخواند.در قاموس پو، همچون بسیاری از شاعران و عارفان خلّاق جهان، واژه هائی همچون مرگ، کودکی، عشق، زن،
زیبائی، خدا و ابدیّت، همگی کمابیش قلمرو واحدی دارند و به یکدیگر تبدیل می شوند و یک تراژدی را در سمفونی جادوئی پدید می آورند که در عین غیر واقعی بودن، از واقعیّت هم به انسان نزدیکتر است.

تقریباً اکثر اشعار پو از جایگاه و موقعیّت زمانی خاصّی بر می خیزد که به ناگاه خواننده با کمال حیرت و هراس، آنرا «گور» می یابد. گویا
پو، سالها پیش مرده و در قبر آرمیده و از آنجا غزلسرائی می کند یک چنین وضع و حسّی که تا این حد طبیعی به خواننده القاء شود، در کلّ تاریخ شعر و ادب جهان کاملا بی سابقه است تلخی اشعار
ادگارد آلن پو برای کسانی که مرگ را باور ندارند بسیار تلخ تر است. گوئی «پو» از مصادیق این کلام علی (ع) است که می فرماید: «بمیرید قبل از اینکه بمیرید!».

نامی هم برای عنوان این کتاب برگزیده ام «غزلی ز دگر سو» برخاسته از همین واقعه است. گویا مرده ای از درون قبر با زندگان سخن می گوید. اوج این وضع را در روشنائی کامل معانی می توان در شعر «برای آنیّ» مشاهده نمود. بدین لحاظ
پو و آثارش ما را به یاد صادق هدایت و کتاب «زنده به گور» می اندازد. به نظر من به لحاظ شخصیّت، از زمان ادگارد آلن پو تاکنون در سراسر جهان کسی همچون صادق هدایت، نیست که بتوان وی را پوی دوّم لقب داد. هر چند که بر حسب نوشته های صادق هدایت به نظر نمی رسد که وی شناخت مستقیمی از «پو» داشته است. بنابراین، این شباهت مطلقاً امری روشنفکرانه و تقلیدی و مکتبی نیست بلکه وجودی و طبیعی است. خود هدایت در تاریخ ادبیات معاصر جهان یک مکتب است که در کشور ما هنوز مفهوم و جدّی نیست و هنوز هم هدایت در کشور ما غریب است همانطور که «پو» در آمریکا و «رمبو» در فرانسه و هر صاحب هنر و اندیشه ای در وطن خودش. همانطور که محمّد (ص) در میان اعراب غریب است و بودا هم در هندوستان و حافظ هم در میان ایرانیان. و انسان بیدار شده و روح یافته در کلّ عالم هستی غریب است.
و اشعار پو ، حماسه غربت انسان در عالم هستی است. و لذا همه غریبان جهان، ادگارد آلن پو را یک آشنای دیرینه می یابند و زهر تنهائی اش را چون شهد عشق می نوشند.
پو از جمله شاعران انگشت شمار جهان است که شعرشان عین زندگیشان است و زندگیشان را در شعر خود چکانیده اند. سمبولیزم شعر پو از نوع رومانتیزم تصنّعی ِ محصول عشرت کافه ای و بورژوائی نیست و بلکه ریشه در اعماق واقعیّت وجودی و عین زندگی انسان دارد و لذا نسبت به بسیاری از شعرای درجه چندم غرب که اکثراً مقلّد مکتب پو می باشند، گمنام تر است و به مذاق چنان شعر و شاعرانی خوش نمی آید زیرا واقعیّت را بیدار می کند و پرده از پندار خود – فریبانه رومانتیزم بر می دارد و دلخوشی های ریائی و تصنّعی را ریشه کن می کند و چشم رئالیزم حیات انسان را باز می کند و مرگ را زندگی می بخشد و زندگی را در مرگ به نمایش می گذارد و مرز بین زندگی و مرگ را از میان بر می دارد. شعر پو به لحاظی مثل فلسفه نیچه است که به قول نیچه با خون نوشته شده است و زهرآگین و بیدار کننده است. شعر پو گرچه متعلّق به نیمه اوّل قرن نوزدهم است ولی گویا برای پایان قرن بیستم سروده شده است: برای دورانی که نشئگی آرمانهای بورژوائی و ایده آلهای تکنولوژیکی از اغلب کلّه ها پریده است و خوابهای طلائی پایان یافته و واقعیّت تلخ تراژدی حیات ِ انسان ِ خود – فریب رخ نمایانده است. شعر پو، فلسفه نیچه و داستانهای هدایت به عرصۀ باور حیات بشری وارد می شوند و این ورودی اجتناب ناپذیر است زیرا دیگر مجال و توانی برای خود – فریبی باقی نمانده است. به لحاظ اعتقاد دینی، باور مرگ نیمی از باور دین و خداست و در قرآن کریم و احادیث نبوی و علوی، فراوان می بینیم که یاد مرگ و مرگ اندیشی و مرگ باوری، تا چه حدّی در امر ایمان و تقوی و رستگاری مؤثر است تا آنجا که شوق به مرگ از نشانه های درجۀ اوّل ایمان یقینی می باشد و علی (ع)، مرگ را برای خودش از عسل شیرین تر می خواند.
بنابراین برای یک انسان مدّعی دین، بیزاری از این نوع آثار و اندیشه ها، نشانۀ بیزاری از دین و حقایق است و میل به خود – فریبی و کفر و انکار و دنیاپرستی. و بدین لحاظ اشعار پو، اشعاری ماهیتاً دینی و عرفانی است به سبک خاصّ خودش.
به لحاظ تجربی و روان شناسی نیز مرگ اندیشی نه تنها زندگی را سخت و سیاه نمی کند بلکه بسیاری از مشکلات را می گشاید و زندگی را آسانتر می سازد و بسیاری از تاریکی هائی را که محصول دنیا پرستی و غفلت از مرگ است، روشن می سازد . آنهائی که این نوع آثار و اندیشه ها را ضدّ زندگی و ضدّ رشد و ضدّ سعادت و شادابی روح می خوانند و لذا این آثار را تحریم می کنند به کلّی از حقیقت سعادت و رشد، غافلند و بلکه هنوز به مرحله بلوغ عقلانی نرسیده اند و غرق در غرایز می باشند. تردیدی نیست که این نوع آثار، هوس بازیهای ذهنی و روشنفکرانه را که گاه لباس انقلابیگری بر تن می کند، کرخت و منفعل می سازد و این از برکات آن است. و در کشور ما مشابۀ چنین برخوردهای قشری که گاه لباس تعهّد و انقلابیگری بر تن دارد دربارۀ آثار هدایت و نیما و فروغ بسیار رایج است هم از جناح قشری مذهبی و هم از جناح قشری روشنفکری، که برای تبدیل کردن انسان به کالاهای مصرفی عجله زیادی دارند. واتفاقاً این جماعت خیلی
سریع تر از سائرین به پوچی و یأس دچار شده و تن به هر خود – فروشی و خیانتی می دهند و آنگاه پای منقل و وافور دم از هدایت و نیما می زنند. واین بدان معناست که همواره حرف حق هر چند که تلخ باشد دیر یا زود تصدیق می شود.
و کلام آخر اینکه در کلّ تاریخ ادبیات و شعر جهان، سخنی تلخ تر و دلخراش تر از اشعار ادگارد آلن پو ندیده ام و لذا این دفتر را تقدیم می کنم به کسانی که تلخی حقیقت و واقعیّت زندگی را بر شیرینی زودگذر و عذاب آور و گمراه کنندۀ تفاسیر رومانتیکی ترجیح می دهند، هر چند که با پایان قرن بیستم ، عصر رومانتیزم نیز در حال به پایان رسیدن است و انسان مجبور است که چشمش را باز کند و از خواب بیدار شود و نگاهی بر خویشتن اندازد .
غزلی ز دگر سو ص ۴

آفرینش جدید عرفانی ادگار آلن پو اسلام شناسی تأویل قرآن تشیع حافظ حکمت خودکشی زایش عرفانی صادق هدایت عرفان اسلامی علی شناسی فلسفه نیچه

حکومت اسلامی

عرفان و سیاست
عرفان همواره خصم قسم خورده سياست بوده است. چرا که عرفان بمعنای صدق با خويشتن است و کسی که با خود صادق باشد با همه صادق است و چون سياست بر دروغ و مکر و مردم فريبی استوار است لذا در تضاد آشتی ناپذير با عرفان قراردارد همانطور که علی (ع) سلطان عارفان جهان بزرگترين دشمن سياست بود و به همين دليل علی (ع) را بايستی غيرسياسی ترين دولتمرد کل تاريخ بشر دانست و لذا او را در حکومت پنج ساله اش دچار نوعی خودکشی سياسی می يابيم و گاه می پندارند که او اصلا سياست نمی دانست در حاليکه می فرمايد «اگر می خواستم سياستمدار باشم همه سياستمداران عالم را به خاک می کشيدم». بنابراين عرفان سياسی يا سياست عرفانی نداريم مگر اينکه ديوی چون عمرعاص پديد می آيد.
يک عارف يا حکيم وقتی می تواند حاکم باشد که اکثريت مردم مؤمنان باشند در غير اينصورت حکومت علی (ع) تکرار می شود. علی (ع) هم پيشاپيش می دانست و علناً گفته بود که همانها که با او بيعت کرده بودند عدل او را تاب نخواهند آورد. و می دانيم علی به اکراه و برای اتمام حجت حکومت را پذيرفت.
و در عين حال همه حاکمان جوامع نيز بر حکمتی حکومت می کنند که خود از آن غافلند. هر حکومتی به مثابه حاکميت نفس اماره مردم بر مردم است و اينست که علی (ع) می فرماید که «هر ملتی لایق حکومت خويش است.»به همين دليل هر گاه بقول قرآن، نفس مردم تغيير کند حکومت هم تغير می کند. بنابراين حکومت ها هم دارای ماهيت عرفانی هستند. هر حکومتی جمال آشکار نفس مردم آن جامعه است اگر بد است و يا خوب است. هر که به حکومت فحش می دهد در واقع بخودش فحش می دهد. و اما عارفان نيز حکومت خاص خود را دارند و آن قلوب مردم است.

دائرةالمعارف عرفانی جلد ۵ ص ۱۱۴

آفرینش جدید عرفانی اسلام شناسی امام شناسی تأویل قرآن حکمت حکومت اسلامی زایش عرفانی عرفان عرفان اسلامی علی شناسی نجات هرمنوتیک

عرفان اسلامی

پیر و کودک
پیری و کودکی دارای خصائل مشترکی هستند که لطافت طبع، رقت دل ، سادگی و صمیمیت از ویژه گیهای
ظاهری این اشتراک است. علت اصلی این اشتراک نزدیک بودن به حریم و آستانه آخرت و نیستی است.
یکی تازه از نیستی سر برآورده و دیگری بزودی به آن ملحق می شود. این ویژه گی حاصل دوری از دنیا
و ابتلای به مادیت است.
پیری وکودکی عر صه عرفان طبیعی در انسان است و عرصه حیات عرفانی. حتی عارفان هم موفق به
کشف شهودی حاالت عرفانی دوران کودکی می شوند. عارف یک کودک بغایت پیر است. به همین دلیل
پیامبر اسلام به والدین توصیه کرده که بایستی مرید کودکان خود تا قبل از سن بلوغ باشید. و این یک
تربیت عرفانی برای والدین است. کودک بدلیل عدم تعلق قلبی و روحی خود به دنیا دارای ادراکی عرفانی
است که بدلیل فقدان عقل و معرفت قادر به درک و فهم این دریافتها نیست و لذا آنها را از یاد ذهن هم می
برد. ولی انسان اهل معرفت در دوران بلوغ و عقل خود بواسطه معرفت نفس دوباره آن ادراکات دوران
کودکی را بیاد آورده و کشف می کند و چراغ راه هدایت خود می سازد. کودکان باعالم غیب و ماورای
طبیعت در ارتباط هستند و لذا کودکی مقدس ترین دوره عمر بشر است. و اینست که آدمی در پیری شدیداً
غرق در خاطرات کودکی می شود و معصومیت از دست ر فته را به یاد می آورد و افسوس می خورد.
کودکی دوران حیات بهشتی بشر بر روی زمین است و لذا در قلمرو معرفت نفس سرزمین بکری از
مکاشفات غیبی محسوب می شود که می تواند سرمایه اولیه حیات عرفانی باشد. والدینی که تلاش می
کنند بواسطه افکار و تعالیم مادی خود کودکان را تربیت کنند ظلم عظیمی به آنها می نمایند و رنجورشان
می سازند.
خداوند نیز کودکی به سن ابدیت است: کودکی جاوید
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۱ ص ۱۱۲

آفرینش جدید عرفانی اسلام شناسی تأویل قرآن تشیع زایش عرفانی عرفان عرفان اسلامی فلسفه دین ماورای طبیعت متافیزیک معرفت شناسی معرفت نفس

زرتشت

فلسفه نوروز و سال نو
از آنجائيکه که هر قومی برای خود يک روز خاص از سال را سرآغاز سال قرار می دهد پس معلوم است که
اين امر يک قرارداد اجتماعی و نژادی است که بر اساس حوادثی خاص پديد آمده و بعنوان يک سنّت تاريخی
حفظ شده است. ايرانيان آغاز بهار را مبدأ سال قرار می دهند مسیحی ها هم يک روز برفی در زمستان را .
مسلمانان هم روز هجرت پيامبر اسلام را که مستمراً در طی سالها تغيير می کند و فصل خاصی نيست و در هر روزی از سال شمسی می تواند رخ دهد.
بهرحال در همه اقوام آغاز سال نو با جشن و عيش و تجمعات شاد برگزار می شود و مراسم خاصی دارد و
دارای مفاهيم و آداب مذهبی هم می باشد زيرا تقريباً هيچ جمعی در جوامع بشری تهی از آداب و انگيزه مذهبی رخ نمی دهد مثل عروسی و عزائی.
در همه اقوام بشری مراسم و آداب سال نو در طول تاريخ به ارث می رسد و با آداب سائر اقوام تلفيق می
شود. مثل سال نو ايرانی ها که با آداب اسلامی هم جمع شده است يا سال نو مسيحی که با آداب يونان باستان ترکيب شده است و غيره. يعنی در هر نژادی می توان همه آداب سالهای نو سائر اقوام را هم کمابيش ملاحظه نمود و نيز نشانه هائی از سالهای نو که از نسب ها و دورانهای منقرض شده برجای مانده است. در واقع در مراسم و آداب و مفاهيم سال نو در هر نژادی می توان نمادهائی اسطوره ای از کل تاريخ گذشته آن قوم و نيز سائر اقوام و کل بشريت را درک نمود.
روز آغازين هر سالی مثل روز اول خلقت است و روز نوشتن دگر باره سرنوشت خويشتن بدست خويشتتن. و
اين تفاوت بين روز اول هر سال است با خلقت ازلی. در خلقت ازلی بشر هيچ اراده و انتخابی نداشت و با اين
حال خداوند در قرآن می فرمايد که انسان را درحال خلقتش بر او شاهد گرفتم و نيز اينکه بلافاصله پس از
خلقتش از انسان پرسيدم که آيا اين خلقت را قبول دارد يا نه که انسان از روی جهلش می گويد که: بلی!
در واقع اين قرارداد جهانی بشر در همه اقوام و مذاهب که يک روز از سال را مبدأ قرار می دهد به معنای
خلقت جديد است و تجديد عهد با ازليت خلقت خويش و نيز بلی گفتن دگرباره و آگاهانه تر به پروردگار. و نيز بتدريج بدست و اراده خويشتن در اين خلقتهای جديد مشارکت کردن و صاحب سرنوشت خود شدن.
پس در واقع روز سال نو مظهر هر ساله خلقت ازلی انسان است و سالی يکبار بر خلقت خود شهادت دادن و

در آن حضور يافتن و خلقت خويش را آگاهانه تر پذيرا شدن و مسئول گشتن و نهايتاً جانشين خدا شدن در امر خلقت خويشتن. و برای سال آينده آرمان تازه ای را برای خود رقم زدن.
راز هفت سين بر سر سفره سال تحويل هم دال بر هفت روز خلقت عالم و آدم است. که روز هفتم همانا روز
کمال خلقت يعنی آدم است که خداوند هم بر عرش می نشيند و بر کمال خلقت خود به نظارت و شهادت می
نشيند و اراده خود را بدست مخلوقش می سپارد. بساط سفره هفت سين نماد سفره خلقت است که انسان بجای خدا بر سر اين سفره می نشيند و يکبار ديگر با خداوند بيعت می کند و به او آری می گويد.
دعای سال تحويل هم نشان می دهد که انسان ميل دارد تا يکبار دگر به «حال» خود يعنی به اکنونيت خود که همانا جلوس خدا بر عرش و کمال خلقت آدم است بازگردد. «احسن الحال» يعنی بهترين زمانها. و بهترين
زمان همان لحظه خلقت ازلی است و روی در روی خدا نشستن و به او آری گفتن و يکبار دگر خلق شدن.
ولی ما بعنوان ايرانی مسلمان بين دو سال نو در تردد هستيم يکی نوروز و ديگری آغاز هجرت پيامبر اسلام از
مکه به مدينه. يعنی آغاز فراق و جدائی از نژاد. آغاز هجران از اصل و نسب خويشتن. درست مثل آغاز خلقتت آدم که همان آغاز هجران آدم از خالق خويشتن است آغاز جدائی از اصل خود که موجب خلقت خويشتتن است. اين فراق سرآغاز وجود يافتن است يعنی آغاز تنهائی!
ولی مراسم عيد نوروز ايرانيان سيمائی کاملا متضاد دارد و واقعه پيوستن به خويشان و اقوام است يعنی واقعه وصال است.
ما ايرانيان بين فراق و وصال در تردد هستيم و لذا دچار يک فرهنگ و تاريخ برزخی و پريشانيم. اين همان
اصل و علت دوگانگی ما بين ايرانيت و اسلاميت است که همواره وجود داشته و اين اواخر دو صد چندان
شديدتر شده و گاه مبدل به نبرد می شود.
سال نو اسلامی سيمائی غمگين دارد و سرآغاز سرگردانی و دربدری و تنهائی و محنت و هجران از عزيزان
است. ولی سال نو ايرانی (زرتشتی) درست عکل اين وضع را دارد. و اينست که بالاخره هر بشری به يک
جناح وصل يا هجران می پيوندد ولی ما ايرانيان بين وصل و هجران در ترديديم. و اين کل ماهيت ديتالکتيکی فرهنگ و روحيه و هويت ماست که نه تاب وصل داريم و نه طاقت هجران زيرا مطلقيم. زيرا عاشقيم.
و اما امسال(۱۳۸۶) واقعه ای خارق العاده به لحاظ نجومی رخ نموده است و آن تطبيق اول سال هجری قمری با شمسی است يعنی روز عيد نوروز همان روز هجرت پيامبر اسلام يعنی اول ماه ربيع الاول است يعنی سال
شمسی و قمری در روزی واحد آغاز می شوند و اين تطبيق تقويم زرتشتی و اسلامی است. همانطور که شاهد
بوديم سال گذشته ماه شمسی و قمری منطبق بود يعنی ماههای شمسی و قمری با يکديگر آغاز شدند و پايان
يافتند تا آنجا که ماه ربيع الاول هم با ماه فروردين منطبق گرديد و اول ربيع الاول و اول فروردين يکی شدند
اين يگانگی اسلام و ايران و يگانگی دين زرتشت و دين محمّد است.
به بيان ديگر يگانگی وصل و هجران است.
پس اين يک واقعه ای در نفس کائنات و نجوم است و بيانگر آخرالزمان نجومی می باشد که خورشید و ماه را
يگانه و متحد نموده است. اين مسئله در معرفت اسلامی همان يگانگی نبوت و امامت است و عرصه ظهور
ناجی و انسان کامل.
زرتشت اولين پيامبر موحد در تاريخ بشر است که دين خدا را به ارمغان آورد و دين خدا با امامت به کمال
رسيد. و اينک اول و آخر دين و تاريخ بهم آمده است. يعنی زمان يک دوره کامل را در تاريخ بشر طی نموده
است.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۵ ص ۲۴۷

آخرالزمان آفرینش جدید عرفانی ابر انسان اسلام شناسی امام شناسی انسان کامل برزخ حکمت خاتمیت دسته‌بندی نشده زایش عرفانی زرتشت عرفان اسلامی منجی آخرالزمان منجی موعود

مولوی

رازی از عشق مولانا و شمس
هیچکس نگفت که مولوی چه بلايی بر سر شمس آورد و شمس چه خون دلی از مولوی خورد و نهايتاً بواسطه
سوءظن های بی پايان مولوی به شمس بود که تیغ ترديد و انتقام مولوی از آستین پسرش بیرون آمد و خون
شمس را در منزل مولانا ريخت و عزيرترين و عاشقترين میهمان تاريخ بدست فرزند میزبان در خانه میزبان
کشته شد آن هم میزبانی که با چه اصراری شمس را به خانه کشاند و شمس بارها گريخت و بازش گردانید
وبالاخره خون ريخت. و آنگاه سالها مات و مبهوت ماند و به ناگاه به خود آمد که اين میهمان که بود و او چه
کرد. و آنگاه در فراق شمس و جنايتی که از نفس آشکار شده بود به جنون آمد و شبانه روز بر دور خود می
چرخید و شعر می گفت.
مولانا فیلسوف، رياضیدان، اديب، فقیه، مفسّر قرآن، شیخ شريعت و پیر طريقت و امام جمعه شهر چون به
شمس رسید به خود آ مد و غايت جهل و کفر و نفاق خود را ديد ولی دست از میراث پدری نکشید و خواست
شمس را با نژاد خود پیوند زند تا نژادش را جاودانه سازد. لذا بجای اينکه به همراه شمس برود او را بزور
زندانی خانه خود نمود تا ايل و تبارش را هم هدايت کند. شمس قربانی نژاد پرستی مولوی شد. گويی که می
بايستی خون شمس بدست نژاد مولانا و در خانه او ريخته می شد تا در رگهای مولوی جاری می گشت تا
مولوی همه غزلیات را از زبان شمس بیان کند.
مولوی به ناگاه از آنهمه مقامات علمی و اجتماعی و دينی خود ساقط شد و هیچ راه گریزی از شمس نداشت.
نه با او و نه بی او می توانست زيست. حتی دخترکی از خاندان به عقد شمس درآورد تا به نژاد خویش
ملحق سازد ولی چندی نکشید که خون نو داماد پیر بدست پسر مولوی بر زمین ريخت و جسدش در چاه
انداخته شد و اين راز تا ابد سر به مهر باقی ماند. مولوی پسرش را قصاص نکرد چرا که می دانست پسرش
مجری ترديدهای پدر بود. حافظ اسرار الهی کس نمی داند خموش!
و بدينگونه بزرگترين افسانه عشق و عرفان تاريخ بوقوع پیوست و جاودانه ترين اثر معنوی پديد آمد و نور
هدايت عاشقان گرديد.
دائرة المعارف عرفانی جلد ۶ ص ۶۵

آفرینش جدید عرفانی امام شناسی تأویل قرآن حافظ روزبهان بقلی زایش عرفانی عرفان عرفان اسلامی عرفان شیعی فلسفه عشق معرفت نفس مولانا مولوی وجه الله

دکتر علی شریعتی

یکبار دگر شریعتي
خرداد ۸۶ است و دقیقاً سی سال از رحلت حیرت آور دکتر شریعتی می گذرد. به این مناسبت میل دارم که دست از دین و عرفان و رسالت و ایدئولوژی و درمان و… بکشم و درباره پیر و محبوب نا دیده ام سخن بگویم. قبل از این در مقاله « افسانه من و شریعتی» مختصری گفتم و متذکّر شدم که شریعتی فقط تنهائی و عشق خود را بمن بخشید آنهم با تمام وجودش بمدت بیست سال در من اقامت نمود و مرا به یارش رساند و آنگاه مبدّل به تنهاترین انسان جهان شدم.
شریعتی نه ایدئولوگ بود نه جامعه شناس نه انقلابی و نه …. او عشق به معنای واقعی کلمه بود و تمام آثار وجودی اش تراوشات این عشق بود و به لحاظی هم آفتهای این عشق بسیاری را مبتلا نمود و دیوانه ساخت. عده ای خود را به کشتن دادند وعده ای هم وزیر و وکیل و فیلسوف شدند و برخی هم جام شوکران سر کشیدند و به پای منقل ها خزیدند.
او همه را دوست می داشت و این واقعه در دوران ما در کس دیگر مشاهده نشد. و آنان را که بیشتر دوست می داشت تکفیرش نمودند و به او تهمت های ناروا زدند و او را تک و تنها ساختند و نهایتا او را متهم به همکاری با ساواک و دربار نمودند و حتی عزیزترین کسانش هجرتش را بزدلی او نامیدند و … در واقع او به موت ارادی از جهان رفت. و اینک سی سال است که مشغول تجربه نظریات او هستیم و به یک لحاظ در این سی سال جز شریعتی هیچ حق دیگری ثابت نشده است و این اعتراف اخیراً در حال بروز است. راه شریعتی از همان آغاز انقلاب بایکوت شد و بعنوان اشد التقاط و نفاق متهم گردید و محکوم به عدم شد و هر چه می کشیم از این سوء تفاهم کبیر است.
شریعتی وجدان انقلاب بود و لذا با عروج این وجدان بود که ملت ما خروج کرد و انقلاب پیروز شد. شریعتی در یک کلام از ججنبه اعتقادی بیدار کننده وجدان امامت امت بود و خود در حریم امام زمان بود و لذا فراسوی زمان بود و این راز علم و معرفت خارق العاده او بر زمان و جهان ما بود. او یک خود – آموخته واقعی در مکتب معرفت نفس و عرفان عملی بود و نابترین نمودِ یک عارف خلّاق علوی و اسوه خط سوم!
او میزان انسان در دوران ما بود و لذا هر که او را طرد کرد طرد شد و هر که او را متهم نمود متهم شد و هر که به او بخل ورزید مغضوب بخیلان شد.
او یک دائرة المعارف زنده و مصداق قرآن ناطق بود. او هر چه می گفت راست در آمد. از وجود مبارکش همچون پیامبر اکرم هفتاد و دو فرقه پدید آمد.
او زبان حال همه مذاهب و مکاتب قدیم و مدرن جهان بود. او خلیفه مردم و بلکه کل بشریت معاصر بود.
و امّا امروزه شریعتی یک زخم است زخمی در مغز و دل و وجدان ماست زخمی که مستمراً بخیه می شود و باز سر وا می کند. شریعتی راز زمانه ماست: راز آخر زمان ماست. و با طلوع دگر باره اش انقلاب ما به حقّش ملحق خواهد شد.
او اینک در محاق است. او محااق حق است و حقّ محاق! و سکوت رهبر انقلاب درباره او همان راز این محاق می باشد.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۲ ص ۲۲

امامت انسان کامل تشیع حکومت اسلامی خودشناسی دکتر علی شریعتی زایش عرفانی سیر و سلوک عرفانی عرفان اسلامی عرفان شیعی عشق عرفانی معرفت نفس هایدگر

اسرار صلوة

تأویل واژه «صلوة»
در قرآن و همچنین روایات شیعی می خوانیم که حضرت ابراهیم پس از پیروزی بر امتحانات الهی و واقعه ذبح اسماعیل که به کمال رسالت خود رسید از طرف خداوند مورد لطف خاصی قرار گرفت و خداوند از او خواست تا هر چه که می خواهد خداوند اجابت فرماید. حضرت ابراهیم (ع) از خداوند خواست تا او و فرزندانش اهل صلوة شوند. آیا حضرت ابراهیم تا قبل از آن اهل صلوة نبود؟ پس معلوم می شود که در اینجا سخن بر سر واقعه ای برتر و دگر است. و نیز در قرآن می خوانیم که: خداوند بر رسول صلوة می کند و رسول هم بر مؤمنان صلوة می کند و مؤمنان نیز بایستی بر رسول و اولیای خود صلوة کنند.
و نیز در حدیث معراج می خوانیم که خداوند بر علی (ع) صلوة می کند. این چه معنایی دارد؟
صلوة در لغت از مصدر «صلّ» به معنای وارد شدن و دخول و حلول است که در فرهنگ قرآنی نیز به کرّات به همین معنا به کار رفته است. پس «اللّهم صلّ علی محمد و آل محمد» بدین معناست که: خدایا بر محمد و آل او وارد شو. نه اینکه: خدایا بر محمد و آل او درود بفرست. چنین تقاضایی نوعی بی ادبی و جسارت به درگاه خدا نیست؟ مثل اینکه کسی از بزرگترش بخواهد که بر او سلا م و درود بفرستد.
در یک کلام صلوة همان واقعه تجلّی خداوند در رسول و مؤمنان است. به معنای حلول و دخول او در دل و جان بندگان مخلص. و این همان واقعه امامت و ولایت وجودی است که مقامی برتر از نبوت می باشد که حضرت ابراهیم از خداوند طلب نمود تا محل حضور و ظهور نور خدا در جهان باشد و کانون تجلی حق. این همان واقعه خلافت در انسان کامل است. پس صلوة غیر نماز و دعا و ذکر و سلام است و بلکه عالیترین واقعه در جهان بشری می باشد.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۳ ص ۸۸

آفرینش جدید عرفانی ابر انسان اسرار صلوة تأویل قرآن حقیقت محمدی خاتمیت زایش عرفانی زرتشت غیبت فلسفه نماز ماورای طبیعت متافیزیک وجه الله

چه نباید کرد ؟

بایستی تا حد امکان از تکنولوژی و فرآورده هایش پرهیز نمود .
بایستی تا حد امکان از جهان دانش و صنعت پزشکی فاصله گرفت .
بایستی رسانه ها را باور نکرد و تبعیت ننمود .
بایستی تا حد امکان از بانک و بیمه دوری نمود .
بایستی از ریاکاری در دین توبه کرد .
بایستی از فاسقان برید و با پاکان دوستی نمود .
بایستی قناعت و ساده زیستی پیشه کرد .
بایستی تلویزیون را چشم شیطان دانست و کورر کرد .
بایستی چشم و گوش را بر وعده های دانش و فن و تمدن بست .
بایستی راه و روشهای خود شناسی و خود کفایی و خود درمانی را جستجو نمود .
بایستی عقل خویش را باور کرد و بارور نمود .
بایستی از خداوند جز ایمان و معرفت نخواست .
بایستی با مؤمنان بیعت نمود و در انتظار ظهور ناجی ماند .
بایستی شدیداً از دین فروشان و تاجران معجزه و کرامت بر حذر بود .
بایستی شدیداً از داروهای مسکن اعصاب و روان دوری نمود .
بایستی از سه شیطان مشهور عشق و آزادی و برابری پرهیز کرد .
بایستی هر چه بیشتر از صنعت و فرآورده های صنعتی دوری کرد و به طبیعت و فرآورده های طبیعی روی نمود.
دائرة المعارف عرفانی جلد۳ ص ۴۴

آفرینش جدید عرفانی امراض لاعلاج ایدز خودکشی دجال زایش عرفانی شفاعت شیطان شناسی طب اسلامی عذاب عرفان اسلامی عرفان درمانی فلسفه بیماری فلسفه زندگی فلسفه گناه معرفت نفس نجات

طبق روایات اسلامی آخرالزمان که دوران دین محمد (ص)است و تا قیامت ادامه دارد قلمرو جبری اخلاص در دین و کمال نفس بشر است . و بقول معروف عصر رومی روم یا زنگی زنگ است. یعنی دورانی است که شرک و نفاق ناممکن می شود و انسان بین دین خالص و کفر مطلق و آشکار، مخیر است . و این مرگ هر چه التقاط و شرک و بینابینی گری و نسبیت در ارزشهاست . آخرالزمان عرصه ظهور تدریجی مطلقها و مجردات است ، عصر تجربه و توحید است . و به لحاظی همه معظلات و معماها و بن بست های انسان مدرن مختص عصر آخرالزمان است که نفوس بشری تا اعماق ذاتش آشکار و برون افکنی می شود و این برون افکنی و تجلی ذات کفر و ایمان در بشر است .

و اما جوانان در این عرصه چه می کنند و چه سرنوشتی دارند ؟ از آنجا که جوان و سن جوانی قلمرو اشد انرژی و خلاقیت و برون افکنی و عشق و آرمان است لذا به مثابه هسته مرکزی و محور ظهور پدیده های آخرالزمانی می باشد.جوان مظهر اشد جان است و جان آدمی هم به قول قرآن از جن است و لذا جنی ترین و جانفزاترین جنبشها را به ظهور می رساند خاصه در عصر آخرالزمان . در عصر آخرالزمان ، جنون جان جوان به غایت جنبش و ظهور می رسد و در غایت این برون افکنی جان است که دو تجلی رخ می نماید : خدا و ابلیس !آنکه خدا را دیدار می کند به کمال وصال رسیده است و اما آنکه ابلیسیت نفس را می یابد از آنجا که هنوز جوان است امکان توبه و تغییر انتخاب دارد و می تواند با یک توبه نصوح ره هزار ساله را به لحظه ای طی کند و خدائی گردد .

Read the rest of this entry »

آخرالزمان آفرینش جدید عرفانی تأویل قرآن حکمت خلق جدید خودکشی زایش عرفانی سیر و سلوک عرفانی عرفان عرفان اسلامی عرفان شیعی فلسفه زندگی معرفت نفس