بایگانی برای ‘فلسفه ازدواج و زناشوئی’

آشنایي تن به تن (فلسفه زناشویي)

 

جهان هستی برای آدمی چیزی جز جهان آشنایی نیست که در این آشنایی نهایتاً با خودش آشنا می شود و خود را می شناسد و می یابد به درجات. و این یافته همان توشه ابدی اوست و سرمایه او از حیات خود در جهان وجود. بی تردید ابزارهای ارتباطی و آشنایی او با جهان همان اعضا و جوارح و حواس و هوش و احساسات اوست. و اما در این ارتباط شدیدترین و جامعترین آشنایی را با جنس مخالف خود یعنی با همسر خود حاصل می کند زیرا در این ارتباط کلیه اجزا و ارگانها و هوش و حواس او و تمامیت تن او درگیر می شود و این یک آشنایی تمام عیار و کامل است. و این بدان دلیل است که همسر واقعاً جنس مخالف است و ضد است و اینست که کاملترین آشنایی آدم با خودش در رابطه با او حاصل می گردد چرا که به قول علی (ع) هر چیزی به واسطه ضدش شناخته می شود. و لذا هر که از همسر خود می گریزد در واقع از خودش و شناخت خویشتن می گریزد و لذا تنها Read the rest of this entry »

آدم و حوا فلسفه ازدواج و زناشوئی

معمای شجره ممنوعه

شجره یا میوه ممنوعه آن چیز نهی شده ای در بهشت ازلی بوده که موجب عداوت بین آدم و حوا شده و نهایتاً موجب خروج آنها از بهشت گردیده و همچنین بین آن دو جدایی افکنده است. این معنا در اکثر کتب آسمانی به گونه ای آمده است و تفاسیر گوناگونی بر آن وارد شده است و هنوز به راستی آن معنای واحد و جامع این راز ازلی کشف نشده است. برخی آنرا میوه ای می دانند که موجب ایجاد شهوت جنسی بین آدم و حوا شده که علت عداوت است زیرا این شهوت هرگز ارضا نمی شود و وصال روحی را پدید نمی آورد و بلکه موجب نفاق و فراق می شود. برخی هم به طور سمبلیک این درخت را خود شهوت جنسی می دانند. برخی از متأخرین هم آن را شجره علم و دانایی می دانند که موجب بخود –آیی از آن مدهوشی و مستی بهشت شد و عشق روحانی بین آدم و حوا از بین رفت و در عوض نبوت (با خبر شدن) پدید آمد. به هرحال هر یک از این تفاسیر عامل وجهی از حقیقت است. و برخی نیز این شجره را زنجیره ای از اعمال نادرست و منکرات می دانند. و ما هم معنای دیگری بر آن افزوده ایم و آن شجره پرستی نژاد و نژاد پرستی و فرزند پرستی است که البته نتیجه طبیعی پیدایش شهوت جنسی است که بوجود آورنده احساس مالکیت عاطفی و سپس مالکیت های دیگر است که پدید آورنده خانواده و نژادپرستی و خودپرستی و سلطه و هر نوع ستمی است. تعبیر این شجره به دانایی و به خود –آیی هم حاصل شهوت جنسی است همانطور که مسئله بلوغ جنسی سرآغاز بیداری وجدان نیز می باشد. و اما اینکه ابلیس از طریق حوا موجب پیدایش این امر شده است زیرا ابلیس منکر حقانیت و ولایت آدم است و حوا را به انکار آدم کشانید و بین آنها فراق انداخت و این فراق عاطفی و روحی موجب تحریک میل جنسی جهت احیای وصال باطن شد که امری کاذب بود.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۳ ص ۱۲۶

 

فلسفه ازدواج و زناشوئی فلسفه زندگی فلسفه طلاق فلسفه عشق

حافظ

راز عشق صنعانی (افلاطونی)
داستان عشق شیخ صنعان در منطق الطیر عطیار نیشابوری يکی از قلیل حکمتهای عرفانی در ادبیات ايران و
جهان است همانطور که داستان عشق يوسف و ذلیخا هم در قرآن به مثابه «احسن القصص» است. اين دو
بیان يک واقعه در وادی عشق عرفانی می باشد. اين نوع وقايع عاشقانه در قلمرو زندگی حکیمان و عارفان و
اولیای خدا همواره وجود داشته و نقطه عطف کل سیر و سلوک روحانی آنها محسوب می شود. اين نوع عشق در حکمت يونانی موسوم به عشق افلاطونی است.
کل ماجرا مربوط به عشق عرفانی يک حکیم يا عارف و سالک الی الله به يک زن معمولی و عموماً کافر می
باشد: عشق يک مرد قديس به يک زن کافر و چه بسا فاسق: عشق کمال ايمان به غايت کفر، عشق کمال
طهارت به غايت فسق، عشق نور به ظلمت، عشق وجود به عدم.
اين نوع عشق را بطرزی اسرارآمیز و افسانه ای در زندگانی همه بزرگان دين و معرفت به گونه ای شاهديم:
بودا، ابراهیم، موسی، عیسی، سقراط، افلاطون، بوعلی، شمس تبریزی، عطار، حافظ شیرازی و ابن عربی.
ودر تاريخ جديد مثل کی يرکه گارد، نیچه، کافکا، پو، ون گوگ و امثالهم . بدون شک اين عشق ها در يک
سطح و مقام روحانی قرار ندارند ولی هر يک به مثابه سکوی پرش يک متفکر، قديس يا عارف و هنرمندی به
عالم برتر و جهانی نابتر محسوب می شود و نوعی معراج روحانی می باشد. بسیاری از بزرگان توانسته اند از
اين آزمون عظیم سربلند بیرون آيند و برخی عمری در آن مانده و چه بسا هلاک شده اند. و برخی در آن
لغزيده و ساقط گشته ولی مدتی بعد رستگار شده اند. ولی مشهورترين اين عشق ها همان عشق يوسف و ذلیخا می باشد که در همه جهان شناخته شده است. بقول حافظ در اين امتحان است که دل و ايمان و قداست و معرفت مرد عاشق در گرو معشوقی کافر کیش است. بی ترديد معشوق کافر از تمام مکر خود بهره می گیرد تا ايمان مرد عاشق را نابود کند و وصال خود را به شرط نابودی ا يمان عاشق قرار می دهد و در واقع کفر مرد کابین وصال می شود. مرد بايستی دين و عصمت و معرفت و قداست خود را بسوزاند تا به وصال معشوق آيد و یا بايد از وصال درگذرد که بهرحال دل در گرو معشوق است و ديگر ايمانی از نزد خود ندارد زير ا دل که خانه خداست فعلا خانه معشوقی کافر و فاسق و بیرحم شده است چه در وصال و چه در فراق. و اين بزرگترين امتحان ايمان مردان خداست. کل ادبیات عشق عرفانی و عرفان عاشقانه در سراسر تاريخ جهان تماماً برخاسته از اين امتحان الهی می باشد که مرد قديسی به دام عشق زنی کافر می افتد و تمامیت ايمان و معرفت و حکمت به محک زده می شود و در محاق وصال می افتد.
بدون شک عشق آدم – حوائی تماماً بر همین امتحان استوار است که کل بشريت را عرصه فعالیت خود قرار

Read the rest of this entry »

آدم و حوا آفرینش جدید عرفانی اسلام شناسی تأویل قرآن تشیع حافظ حکمت حکمت الاشراق روزبهان بقلی عرفان عرفان اسلامی عرفان شیعی عشق عرفانی فلسفه ازدواج و زناشوئی فلسفه دین فلسفه زندگی معراج معرفت شناسی معرفت نفس مولانا مولوی نجات نیچه

فمینیزم

فمینیزم: آخرالزمان زن
هر چیزی کلا زمان و اجلی دارد از جمله انسان. و نیز هر اراده و اندیشه ای در بشر هم زمان و مهلتی دارد تا تحقق یابد که اگر یافت رستگار است و اگر نیافت در محاق زمان عقیم می گردد و آن اراده تبدیل به ضد اراده می شود و این آخرالزمان آن امر است.
و اما زن در یک کلام چیزی جز اراده به محبوبیت در نزد مرد نیست که اگر توانست با ادای حقوق محبت به این اراده اش لباس عمل بپوشاند از اسارت زمان و اجل خود رسته و رستگاری همین است و در غیر اینصورت به دام آخرالزمان اراده خود می افتد و اراده به محبوبیت در او تبدیل به اراده به عداوت و نفرت و انتقام از خویشتن می شود که به صورت خصومت با هر چه مرد آشکار می شود البته تحت عنوان بی نیازی از مرد و اراده به استقلال وجودی که نامش فمینیزم است : مکتب اصالت مادینگی و استقلال زن از مرد!
این اراده ضد اراده که به صورت یک عذاب از اعماق ذات زن می جوشد او را در قلمرو معیشت به اشد بردگی تا سرحد تن فروشی می کشاند که عملا غایت ابتلا یش به مرد ا ست و در قلمرو جنسیت به خود ارضایی و همجنس گرایی می برد.
و جالب اینکه برای دستیابی به این به اصطلاح استقلال توهمی و مالیخولیایی خود نیز باز محتاج مردان دیگر است تا در قبال یک مرد خاص بتواند نمایش استقلال ایفا نماید.
فمینیزم درک اسفل السافلین زن در دنیاست زیرا در تن محض خویشتن سقوط می کند و مبدل به تن می شود و این یک تنهایی دوزخی است که برای تحملش محتاج مخدر و داروهای روان گردان است.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۳ ص ۹۲

آفرینش جدید عرفانی اگزیستانسیالیزم امراض لاعلاج ایدز خودکشی عذاب فلسفه ازدواج و زناشوئی فلسفه بیماری فلسفه طلاق فلسفه عشق فمینیزم ولایت وجودی

زناشویی

حكمت هایي در باب زن کافر:

زن کافر فقط زور را درک می کند .

مکر زن معلول زور مرد است .

زن به شوهر کینه نمی کند الا اینکه مرد به وی پشت کند .

زن ریاست طلب فقط در روسپی گری به مقصود می رسد .

برای دوستی زناشویی هر یک از طرفین باید خودش باشد .

زن بد دهن زنانیِّت ندارد .

زن ریاکار ، عبوس است .

زن کافر اگر عالم شود عقیم می شود .

زن کافر ، محبت را چاپلوسی می فهمد .

زن مؤمن فقط یک مرد می شناسد .

صداقت زن کافر ، فحاشی است .

مردی که مرید حق باشد زنش خواه نا خواه مریدش می شود .

زن کافر از کار خانه داری احساس بدبختی می کند .

زن کافر از مردی که او را دوست می دارد کینه می کند .

زن کافر همواره خود را حیف شده می داند .

دفتر تجارت زن کافر ، اطاق خواب است .

مقر سلطنت زن کافر چشم اوست(آرایش چشم)

زن کافر دشمن قسم خورده مرد خردمند است.

دائرةالمعارف عرفانی جلد۳ ص ۴۰

آدم و حوا امراض لاعلاج خودکشی شیطان شناسی علی شناسی فاطمه شناسی فلسفه ازدواج و زناشوئی فلسفه زندگی فلسفه طلاق فلسفه عشق فلسفه گناه فمینیزم نیچه

شیطان شناسی- دجال

روزی مؤمنی به نزد شیخ آمد و گفت یا شیخ مشکلی دارم . مسئله من اینست که زنی دارم کافر ولی خیلی دوستش می دارم و می دانم که پس از مرگ ، او به جهنّم خواهد رفت و من در فراق او  بهشت من جهنّم می شود. آیا این معمّا راه علا جی دارد ؟ شیخ گفت : یا تو هم باید کافر شوی و به جهنم بروی تا با او باشی و یا او باید توبه کند تا با تو در بهشت باشد.

مؤمن گفت : من که کافر بشو نیستم او هم توبه کن نیست . شیخ گفت : انشا الله خداوند به خاطر ایمان تو زنت را هم مورد عفو و شفاعت قرار دهد تا مشکل تو حل شود . مؤمن اندکی فکر کرد و سپس گفت : ای شیخ این که تبعض و ظلم است من که عمری تقوا پیشه کرده و اینهمه خیرات داده ام با اویی که جز گناه نکرده و لقمه ای به کسی نداده اسبت در یکجا باشیم ؟ شیخ در خود فرو رفت و گفت : بنشین تا مشکل تو را حل کنم . رفت و از پستوی حجره اش شمشیری عریان آورد و گردن مؤمن را از تن جدا کرد و گفت: اینست جزای کافری که خود را مؤمن می پندارد و برای خدا هم تعیین تکلیف می کند . به راستی که مشکل منافقان جز با شمشیر حل نمی شود. دائرةالمعارف عرفانی جلد۳ ص ۳۶

امام زمان انسان کامل تأویل قرآن تشیع دجال سیر و سلوک عرفانی شیطان شناسی شیطان شناسی- دجال عرفان عشق عرفانی فلسفه ازدواج و زناشوئی فلسفه ظهور لقاءالله وحدت وجود

راز دل خدا و بنده

روزی بنده ای به درگاه خدا نالید و گفت :پروردگارا مگر من چه جفایی در حق تو کرده ام که عالم و آدمیان را امر نموده ای که به من جفا کنند ؟ پاسخ گفت : جفایی بدتر از این نبود که عمری دل به غیر من داده ای حال آنکه من در دلت به انتظار . بنده ناله کنان گفت : پروردگارا می دانی که دل به اختیار من نبود و ربوده شد . پاسخ گفت : می دانم و این امتحان عظیم تو بود . ولی می توانستی که از این واقعه شرمسار باشی و یا از معشوقه هایت بگریزی . شرمساری حداقل انتظار من از تو بود . ولی تو او را به جای من پرستیدی و بر جای من قرار دادی. من هم به او امر کردم که از تو بیزار شود و برود. تو به من خیانت نمودی و او هم به امر من به تو خیانت نمود. من نور عشق تو بودم و تو مرا به شقی ترین دشمنانم هدیه کردی. بنده با شرمساری گفت : پروردگارا هر چه بر من جفا شود حق است. حال که نور تو را اینگونه نثار دشمنانت کردم بر من آتش ببار که مستحق آتشم. پاسخ گفت: هنوز هم کافری. پس چرا رحمت و عفو مرا طلب نمی کنی ؟ آیا ابلیس تو را از من مأیوس کرده است ؟
بنده گفت : پروردگارا تاب عفو و رحمت تو را ندارم در آتش تو بیشتر تو را یاد می کنم. من بخود امیدی ندارم و خود را می شناسم . پاسخ گفت : پس از من بخواه که به تو معرفت بر لطف و رحمت خود بخشم تا ظرفیت درک محبت مرا بیابی. زین پس مرا صدا کن: یا اَعرَف ! دائرةالمعارف عرفانی جلد ۳ ص ۱۷

آدم و حوا امراض لاعلاج ایدز برزخ جهنم خودکشی عذاب عرفان اسلامی فاطمه شناسی فلسفه ازدواج و زناشوئی فلسفه بیماری فلسفه زندگی فلسفه طلاق فمینیزم