بایگانی برای ‘معرفت شناسی’

تفاوت گناه و عذاب

در فرهنگ عامّه و گاه حتی باور علما بسیاری از آن اعمالی که عذاب محسوب می شوند گناه پنداشته شده اند. و این دالّ بر یک جهل و سوء تفاهم عظیم در معرفت دینی است که یکی از علل آن اینست که اصلا در حیات دنیا عذاب و اجری قائل نیستند و محاسبه و جزا را فقط مختص پس از مرگ و پس از قیامت می دانند. بطور کلی باید گفت که هر آنچه که از انسان جاری می شود و یا بر او واقع می گردد یا نیک است یا بد و یا عبث. یعنی یا اجر است یا جزاست و یا بیهوده است. اینها جملگی معلول و محصول باطن هر فردی است یعنی مخلوق امیال و باورها و عواطف و حالت درونی اوست. یعنی از کوزه همان برون تراود که در اوست. فاعل و عامل از صفات خداست و این بدان معناست که همه اعمال بشری از خداست و بشر در آن شریک نیست ولی افکار و آرزوها و برنامه هائی که در سر دارد از خود انسان است و در قبالش مسئول می باشد. یعنی بشر مسئول باطن خویش است و آنچه که در برون رخ می دهد نتیجه طبیعی این باطن است. همانطور که در حدیث قدسی خداوند می فرماید: باطن خود را زیبا سازید تا خداوند ظواهر شما را زیبا کند.
بدین ترتیب باید گفت اعمالی همچون دزدی زنا جنایت و همچنین سخاوت تقوی و ظلم ستیزی جملگی به مثابه اجر و عذاب هستند. همانطور که خداوند می فرماید که اعمال نیکو را از اعضاء و جوارح مؤمنان جاری می کند و اعمال زشت را هم از کافران به فعل می آورد. در قرآن کریم بارها این آیه تکرار شده «اجر شما همان اعمال شماست و الا غیر» بدون شک اجرها و عذابهای بشری در این دنیا به مثابه مشت نمونه خروار است که در قرآن هم آمده است که: هر که در این دنیا مشمول رحمت خداست در آخرت رحمت بزرگتری می یابد و هر که در این دنیا در عذاب است در آخرت معذّبتر است الا اینکه توبه نمایند.
می دانیم که بسیاری از اعمال پلید بشر در حالت بیخودی و بی اراده گی و جنون آمیز به فعل می آید و لذا همه جنایتکاران خود را بی گناه و بی تقصیر می پندارند. این بدان معناست که این اعمال به مثابه عذاب امیال و افکار زشت و ناحقّ آنهاست که آنها را رسوا می سازد. به لحاظی دگر از همین دیدگاه بسیاری از اعمال زشت بشر به مثابه گناه ثانویه نیز می باشند در صورتیکه از آنان عبرت نگیرد و توبه نکند. توبه اصلی و واقعی همانا توبه از باورها و افکار و امیال و آرزوهای نادرست است. تا این ذهنیت ناحق در انسان حضور دارد اعمال ناحق هم اجتناب ناپذیر است. اعمال آدمی مخلوق هستند هرگز نمی توان اعمال زشت را ترک نمود حداکثر می توان صورت آنها را تغییر داد. باطن باید تغییر کند که آنهم مستلزم خودشناسی است. و لذا کسی که اهل خود شناسی نیست توبه هایش یا ریایی است و یا ناکام. وقتی اعمال نادرستی از ما تولید می شود بایستی در ماهیت نگرش و تفکر و باورهای خود تردید نمود و آنها را دگرگون ساخت. وقتی خداوند آدمی را مسئول خود می داند یعنی مسئول جهان باطن خویشتن است و نه آنچه که بر سرش می آید. سرنوشت هر کسی معلول طرز نگاه و فکر و قضاوت و باورهای اوست. تغییر سرنوشت منوط به تغییر در ذات اندیشه است. از مهمترین رسالت این نشریه نیز یاری دادن به خودشناسی در جهت توبه باطنی می باشد که موجب پیشگیری عذابهاست و نیز درمان بدبختیها. اینست عرفان درمانی !
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۲ ص ۸۷

جهنم عذاب عرفان معرفت شناسی معرفت نفس

صادق هدایت و حکمت مدرن

از صادق هدایت پرسیدم: چرا خودت را کشتی؟
گفت : هرچه نوشتم کسی حاضر نشد مرا شهید کندخودم اینکاررا کردم.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۱ ص ۱۲۷
حکمت مدرن و طب کذایی
بسیاری از حکیمان و متفکران بکر عصر جدید جهان که در معنویت و به خود آیی و خود شناسی این دوران مؤثر بوده اند پزشکانی هستند که به جعلی و کذایی بودن این علم آگاه شده و از آن توبه نموده و به جنبه هایی از حکمت و معرفت دست یافته و بانی اندیشه هایی بکری گشته و براستی قلوب و روان گروه هایی از مردم را شفا داده اند. در این قلمرو در کشور خودمان می توانیم از کسانی چون صادق هدایت نام بیریم که آثارشان در فرهنگ و معرفت مردم ما معروف است و از جمله ارکان انقلاب محسوب می شوند. در کشورهای دیگر جهان می توان از کسانی چون چخوف پدر طنز سیاه و از بانیان روانکاوی اعماق نام برد که آثارش در شکوفایی و به خودآیی انقلاب روسیه نقشی مهم ایفا نمود. کارل یاسپرس که بزرگترین فیلسوف اگزیستانسیالیست مسیحی در قرن جدید است و نیز فروید که پدر علم روانکاوی مدرن محسوب می شود از این جمله اند. آلبرت شوایتزر که امروزه بعنوان یک قدیس تصدیق شده و جانش را در خدمت به سیاه پوستان آفریقا از دست داد و ماهیت دروغین پزشکی مدرن و دانش و تمدن غرب را رسوا کرد نمونه دیگری است. ویلیام جیمز که از بانیان روان شناسی تجربی و پدر فلسفه پراگماتیزم و پلورالیزم دینی است. هر یک از حکمتی جعلی توبه کرده و به شعبه ای از حکمت حقیقی نائل آمده اند.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۱ ص ۱۷۴

حکمت حکمت الاشراق خودکشی صادق هدایت معرفت شناسی

حکمت

آیا تعلیم و تربیت ممکن است؟
مسئله اينست که آيا می توان جوهره علم و گوهره ربوبيتی را به ديگران انتقال داد؟ سخن بر سر انتقال نور است و نه سياهی و سواد و اخبار و عناوين و خواص. جرجياس حکيم از بانيان حکمت توحيدی در يونان باستان و از اساتيد سقراط حکيم در اصل سوم فلسفه خودش (نيهيليزم) می گويد که تعليم مطلقاً محال است و هيچ علمی قابل انتقال به ديگران نيست. بی ترديد منظورش از انتقال علم همان علم حقيقی و نور معرفت و حکمت بوده است. اين اصل از مبانی عرفان اسلامی و تصتوف نيز می باشد ولی در عرفان اسلامی برای انتقال نور علم و معرفت و حکمت راه و روشی پديد آمد که از سنت اصحاب صفه در خانه پيامبر اسلام آغاز شده بود و آن ارادت عرفانی و رابطه عاشقانه و مؤمنانه بين مراد و مريد (استاد و شاگرد) است يعنی همان نوع رابطه ای که بين محمد و علی يا علی و سلمان و يا سلمان و سائر اصحاب صفه پديد آمده بود. يکی از ارکان اين رابطه همان همزيستی و مشارکت جامع در همه امور زندگی بهمراه مراد و استاد است و تحت الشعاع نگاه و امر او زيستن. زيستن با معارفی که يافته می شود: زندگی عارفانه إ
همزيستی مخلصانه و مريدانه و مؤمنانه با استاد و پيرمعرفت. اينست آن گشايش عظيمی که در عرفان اسلامی رخ نمود و بن بست نيهيليزم جرجياس و سقراط را نجات داد و وادی برتری در قلمرو تعليم و تربیت گشايش يافت و انتقال نور معرفت و حکمت و محبت و ربوبيت را ممکن نمود.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۵ ص ۱۸۸

حکمت عرفان عرفان اسلامی علی شناسی معرفت شناسی

معرفت شناسی

بود و نبود
به میزانی که مردمان درصورت و اطوار و معارف و باورهای ذهنی و اشکال زندگانی همسان می شوند،
تضادهای درونیشان شديدتر شده و تفرقه ها و تضادهای شديدتر آشکار می شود. به میزانی که يک زن و
شوهر دارای خصائل و راه و روش و کار مشترکی هستند، با يکديگر دچار تضادهای بیشتری شده و برای هم
غیر تحمل ترند. تضادهای موجود در بطن يک قوم يا مذهبی واحد شديدتر از تضادهای بین اقوام و مذاهب
است. مثلا تضادهای بین فرقه های شیعه شديدتر و سازش ناپذيرتر از تضادهای بین شیعه و سنی است.
تضاد بین فرقه های اسلامی شديدتر از تضاد بین اسلام و بودائیزم است. تضاد بین والدين و فرزندان که از
يک ژن و يک خانه و يک فرهنگ و يک نوع تغذيه و شرايط برخوردارند بیشتر از تضاد بین آنان با ساير خانواده ها است. شباهت های ظاهری موجاب تضادهای باطنی می شود. چرا؟ اين همان تضاد بین ظاهر و
باطن است. چرا تشابه موجب تضاد است و همسانی موجب عداوت می گردد و درستی و اتحاد جز بین اشدّ
اضداد ممکن نیست؟ انسان هر چه بیشتر به امیال خود می رسد و آنها را صورت می بخشد، شديدتر دچار
تضادهای درونی می گردد. چرا وحدت، مهد بروز اشدّ جنگها می شود؟
غیرمشابه ترين آدمها در صورت ظاهر عمیقترين دوستی را می کنند؟ چرا؟ خداوند هم می گوید که از
ضعیفترين بندگانش برای خود که مظهر و کمال قدرت است دوستانی بر می گزيند: «دوستی بین اشادّ تضاد!»
چرا ضعیفترين انسانها به لحاظ ظاهر، مهد ظهور بزرگترين قدرتها بوده اند مثل پیامبران. چرا تلالش برای

Read the rest of this entry »

اسلام شناسی تشیع معرفت شناسی وحدت وجود

فلسفه ملاصدرا

چرا اصلا چیزی وجود دارد؟
اين سئوالی است که هر کودکی تمام سالیان دوران قبل از بلوغش را مستمراً به آن مشغول و مسئول است.
اين سئوال يکبار دگر در دوران کهولت و آستانه مرگ به سراغ برخی انسانها می آيد. و نیز اينکه اين سئوال،
اساس همه مسائل حکیمان و عارفان بزرگ تاريخ بوده است که وجود را مورد سئوال قرار می دهد: چرا اصلا
چیزی هست به جای اينکه نباشد؟
اين سئوال در طی قرون و اعصار حتّی از انديشه فلاسفه هم پاک شده بود تا اينکه مارتین هايدگر آلمانی يکبار دگر در قرن بیستم آنرا به میان آورد و اساس فلسفه خود قرار داد و منشأ مهمترين نهضت فلسفی عصر جديد گرديد که به اگزيستانسیالیزم موسوم است: وجودگرائی!
وجود چیست؟ پاسخ اينست: وجود است! و چند هزار سال است که پاسخی ديگر پديد نیامده است و همچون سئوال موسی (ع) از خداوند است که می پرسد : «تو کیستی» که پاسخ می شنود: منم آنکه هستم! يعنی من وجود هستم.
از منظر معرفت دينی، وجود همان خداست. اين امر در فلسفه ملاصدرا اساس قرار گرفته است و او نیز وجود را همان خداوند می داند و لذا نخستین فیلسوف اگزيستانسیالیست مذهبی تلقی می شود که مقدّم بر هايدگر است
و امّا برخی از حکیمان يونان باستان مثل جورجیاس و يا فلوطین که بعد از او آمده است، وجود را صورت عدم می دانند و بدينگونه اساس فلسفه و حکمت توحیدی را بنا نهاده اند و يگانگی را به منطق آورده و بود و نبود را يکی دانسته اند. يگانه دانستن وجود و عدم در قلمرو ارزشها منجر به يگاانگی خیر و شر می شود. ولی يگانگی درعرصه استنباط عامیانه و غیرحکیمانه، مولّد تساوی گری بوده که عین ابطال و عبث و کفر و فساد انديشه و اخلاق است. راز اين امر هزاران بار باريکتر از مو می باشد و آن تشخیص بین يگانگی و مساوات می باشد چرا که يگانگی ربطی به مساوات ندارد. يگانگی، امری وجودی است ولی مساوات مربوط به قلمرو ماهیت و صفات می باشد که نهايتا به عالم صور می رسد و در عالم صفات و صور مطلقا دو چیز مساوی وجود ندارد .
مساوی پنداشتن يگانگی مولّد منطق رياضی و کلّ علوم و فنون است. اين بزرگترين سوء تفاهم تاريخ انديشه
موجب پیدايش دانش و تکنولوژی و مدرنیزم شده است، همانطور که علامت = به مثابه قلب رياضیات است
امروزه تبديل به آرمان اخلاقی و اجتماعی بشر شده است و در شعار مساوات و عدالت و برابريها خودنمائی
می کند و مولّد همه فتنه های عصر جدید است که به مالیخولیای مساوی سازی هرچیزی با هر چیز ديگری

Read the rest of this entry »

دسته‌بندی نشده عرفان فلسفه فلسفه ملاصدرا معرفت شناسی وحدت وجود

معراج

فلسفه سجود
اسلام تنها مذهبی است که در آن غایت عبودیت و خداپرستی در سجده بر خاک رخ می نماید و این غایت و کمال تربیت بشر به معنای رب پذیری است که در سجده بر «تراب» ممکن می شود. و اینکه رب و تراب و تربیت جملگی به لحاظ لغت از یک خانواده اند. و می دانیم که در معرفت اسلامی، نماز معراج مؤمن است که کمال این معراج و دیدار با خدا در سجده بر خاک است. و اینست که علی (ع) در حال سجده بیهوش می شود و معراج محمدی نیز در حال اقامه صلوة بوده است.
و نیز می دانیم که اسلام دین آخرالزمان و کمال دین و ختم نبوت است. دین به معنای راه رسیدن به خداست پس کمال دین به معنای رسیدن به خداست در کجا: در خاک!
و این به معنای ظهور رب در تراب است، ظهور کمال متافیزیک در پست ترین فیزیک یعنی خاک.
و نیز می دانیم که رسول اسلام (ص) در واقعه معراج، جمال پروردگارر را در علی(ع) دیدار کرده است و اینست که یکی از القاب علی(ع) «بوتراب» است یعنی پدر خاک!
و اینست که در اسلام یک انسان بی امام (انسانی علی وار) نماز هم ندارد و اگر داشته باشد مخاطب «فویل للمصلین» (وای بر نمازگزاران) است.
سجده بر خاک بدین معناست که خداوند از آسمان به زمین آمده است و وجود امام تجلی ظهور خدا در خاک است.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۳ ص ۱۰۲

اسلام شناسی امام شناسی امامت تأویل قرآن حکمت حکمت الاشراق عرفان عرفان اسلامی عرفان شیعی علی شناسی فلسفه نماز ماورای طبیعت متافیزیک معراج معرفت شناسی معرفت نفس منجی آخرالزمان

حافظ

راز عشق صنعانی (افلاطونی)
داستان عشق شیخ صنعان در منطق الطیر عطیار نیشابوری يکی از قلیل حکمتهای عرفانی در ادبیات ايران و
جهان است همانطور که داستان عشق يوسف و ذلیخا هم در قرآن به مثابه «احسن القصص» است. اين دو
بیان يک واقعه در وادی عشق عرفانی می باشد. اين نوع وقايع عاشقانه در قلمرو زندگی حکیمان و عارفان و
اولیای خدا همواره وجود داشته و نقطه عطف کل سیر و سلوک روحانی آنها محسوب می شود. اين نوع عشق در حکمت يونانی موسوم به عشق افلاطونی است.
کل ماجرا مربوط به عشق عرفانی يک حکیم يا عارف و سالک الی الله به يک زن معمولی و عموماً کافر می
باشد: عشق يک مرد قديس به يک زن کافر و چه بسا فاسق: عشق کمال ايمان به غايت کفر، عشق کمال
طهارت به غايت فسق، عشق نور به ظلمت، عشق وجود به عدم.
اين نوع عشق را بطرزی اسرارآمیز و افسانه ای در زندگانی همه بزرگان دين و معرفت به گونه ای شاهديم:
بودا، ابراهیم، موسی، عیسی، سقراط، افلاطون، بوعلی، شمس تبریزی، عطار، حافظ شیرازی و ابن عربی.
ودر تاريخ جديد مثل کی يرکه گارد، نیچه، کافکا، پو، ون گوگ و امثالهم . بدون شک اين عشق ها در يک
سطح و مقام روحانی قرار ندارند ولی هر يک به مثابه سکوی پرش يک متفکر، قديس يا عارف و هنرمندی به
عالم برتر و جهانی نابتر محسوب می شود و نوعی معراج روحانی می باشد. بسیاری از بزرگان توانسته اند از
اين آزمون عظیم سربلند بیرون آيند و برخی عمری در آن مانده و چه بسا هلاک شده اند. و برخی در آن
لغزيده و ساقط گشته ولی مدتی بعد رستگار شده اند. ولی مشهورترين اين عشق ها همان عشق يوسف و ذلیخا می باشد که در همه جهان شناخته شده است. بقول حافظ در اين امتحان است که دل و ايمان و قداست و معرفت مرد عاشق در گرو معشوقی کافر کیش است. بی ترديد معشوق کافر از تمام مکر خود بهره می گیرد تا ايمان مرد عاشق را نابود کند و وصال خود را به شرط نابودی ا يمان عاشق قرار می دهد و در واقع کفر مرد کابین وصال می شود. مرد بايستی دين و عصمت و معرفت و قداست خود را بسوزاند تا به وصال معشوق آيد و یا بايد از وصال درگذرد که بهرحال دل در گرو معشوق است و ديگر ايمانی از نزد خود ندارد زير ا دل که خانه خداست فعلا خانه معشوقی کافر و فاسق و بیرحم شده است چه در وصال و چه در فراق. و اين بزرگترين امتحان ايمان مردان خداست. کل ادبیات عشق عرفانی و عرفان عاشقانه در سراسر تاريخ جهان تماماً برخاسته از اين امتحان الهی می باشد که مرد قديسی به دام عشق زنی کافر می افتد و تمامیت ايمان و معرفت و حکمت به محک زده می شود و در محاق وصال می افتد.
بدون شک عشق آدم – حوائی تماماً بر همین امتحان استوار است که کل بشريت را عرصه فعالیت خود قرار

Read the rest of this entry »

آدم و حوا آفرینش جدید عرفانی اسلام شناسی تأویل قرآن تشیع حافظ حکمت حکمت الاشراق روزبهان بقلی عرفان عرفان اسلامی عرفان شیعی عشق عرفانی فلسفه ازدواج و زناشوئی فلسفه دین فلسفه زندگی معراج معرفت شناسی معرفت نفس مولانا مولوی نجات نیچه

روزبهان بقلی شیرازی

فلسفه شطحیات
شطحیات به گفتاری از عرفا اطلاق می شود که حضور حق را در وجود خود گزارش می کنند و گوئی که خود
مظهر حق و اراده و صفات خداوند می باشند. چنین نوعی از سخنان فقط و فقط در عارفان جهان اسلام و
خاصه تشیع بروز کرده است و در هیچ مذهب ديگری مشابه ندارد و لذا سخنانی منحصر بفرد و خارق العاده
است و درک آن نیز مستلزم معرفتی توحیدی می باشد. اين نوع سخنان از جانب عارفانی همچون حلّاج، شمس تبريزی، بايزيد بسطامی و روزبهان بِقلی مشهور است ولی کاملترين نوع اين سخن از خود زبان مولای عارفان يعنی علی (ع) نقل شده است که البته بسیاری از علمای دينی و روحانیون شیعی منکرش شده اند مثل اين حديث که «من اول و آخرم، ظاهر و باطن، حیّ و قیوم ، رزاق و قسّام و…»
اين نوع کلام بیانگر ولايت وجودی در يک عارف است در لحظاتی که ذات حق را در خويشتن لمس می کند. در برخی عارفان اين وضعیت یک مقام دائمی است و در برخی ديگر بصورت حالت گذراست. این وضع نشان
الحاق يک عارف بر نفس خویش به ذات وحدانی خویش يعنی پروردگار است و اين مقام توحید است و انسان کامل. به بیانی ديگر این واقعه خلافت اللهی انسان است. و اما همین شطحیات جان بسیاری از عارفان و امامان را در خطر افکنده است و حکم الحاد و ارتدادشان بواسطه کسانی که توحید نفس و عالم استغراق
عرفانی را درک نکرده اند، صادر شده است. اين عارفان ادعائی خدائی نداشته اند بلکه گاه خداوند از زبانشان
سخن گفته است و این از ويژه گی سیر و سلوک روحانی می باشد. از میان روحیانیون معاصر شیعه اندک
کسانی که حق اين واقعه را درک و تصديق نموده ند علامه طباطبائی و امام خمینی بوده اند.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۶ ص ۸۶

ابن عربی اسلام شناسی امام شناسی امامت انسان کامل تأویل قرآن تشیع حافظ روزبهان بقلی عرفان عرفان اسلامی عرفان شیعی علی شناسی معرفت شناسی معرفت نفس مولانا

کریشنامورتی

نظری بر مکتب کریشنامورتی (عرفان دجّالی)
کريشنامورتی بهمراه تعدادی دگر از جمله کاستاندا و اوشو از جمله بانیان تئوصوفی لاییک در عصر جدید
هستند و این بمعنای عرفان لامذهب و یا لامذهبی عرفان است؟! و لذا کل اين جريانات مدرن تئوصوفی که
جملگی از آمريکا برخاسته اند فقط بانی و حامی هیپی گری و لاابالیگری فلسفی و تئوريک بوده و عملا در
خدمت تقديس مفاسد اخلاقی ازجمله همجنس گرائیی و اعتیاد بوده اند و یا نوعی نیهیلیزم مقدس مآبانه که
احساس خود را بر نفی و انکار باورهای مذهبی و فضايل اخلاقی نهاده است. هرچند که کسی چون کريشنامورتی دارای چنین نیتی نبوده است ولی به چنین نتیجه ای رسیده اسیت و به همین دلیل در آخرين ايام اقامت طولانی مدت خود در آمريکا اعتراف می کند که حتی يک نفر آدم جدی در غرب پیدا نکرده است. چرا که آموزه های او فقط بولهوسی و لیبرالیزم اخلاقی را عرفانیزه می کند و نام اين مکتب را عشق و آزادی روح می نامد. کريشنامورتی به گمان خود با ويرانسازی مبانی اخلاق و منطق کلیشه ای و کهن مذاهب موفق به احیای اخلاق عرفانی می شود ولی هرگز چنین نشد و آنچه که تقديس شد فقط نفس اين ويرانسازی بود و
بس. بدينگونه بايد براستی اين مکتب را که در سراسر جهان پیروان دارد یک عرفان دجالی و دجال عرفانی
دانست و خطرات بس لطیف آنرا به نسل های جوان هشدار نمود. این يک عرفان امپريالیستی است و امپريالیزم عرفانی که واژه عشق را مبدل به بزرگترين نیرنگ عصر جديد ساخته است. در عرفان عملی و
تئوصوفی کهن يونانی و هندو اگر اخلاق و شريعت و آداب سنتی و تاريخی زير پانهاده می شود و در مقابل يک مريد سالک معرفت تحت ارادت عرفانی و اطاعت بی چون و چرای یک عارف پاک قرار می گیرد تا از ورای مذهب موروثی به اصول و ارکان فطرت دينی در خودش نائل آيد. ولی در مکتب کريشنامورتی اين هر دو اصل عرفانی زير پا نهاده شده و بلکه به کلی طرد گرديده است هم اخلاق و شريعت تاريخی و هم ارادت عرفانی و وجود يک پیر طريقت. و اين یک حماقت عظیم است که در همه مکاتب تئوصوفی مدرن رخ داده است و لذا حاصلش جز جنون و تباهی نبوده است. و اين نه اساس دينی دارد و نه عرفانی و نه عقلانی و اخلاقی. اين يک نیهیلیزم ملوس و مهلک وشیطانی است. به همین دلیل اين مکاتب شديداً مورد علاقه و حمایت محافل امپريالیستی قرار گرفته و آثار اين عارفان بی عمل را در سراسر جهان به همه زبانها ترجمه و به قیمت نازل در اختیار نسل جوان قرار می دهند.
اين مکاتب شبه تئوصوفی فقط توجیه و تقديس بی هويتی است و بی هویتی را تبديل به هويت می سازد و
فلسفه بولهوسی و افسارگسیختگی اراده است. خدای اين مکاتب عیناً نفس ديوانه و بازيگر آنهاست و آنرا
وحدت وجود مدرن می نامند. پرواضح است که اين مکاتب جز ابلهان را نمی فريبد و از هیچ اصل و اساس
عقلی يا فلسفی و عرفانی و اخلاقی پیروی نمی کند و مقوله خودشناسی در این مکاتب عین خود فريبی و
خودستائی است.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۶ ص ۳۹

اوشو تأویل قرآن تئوسوفی تشیع تناسخ حکمت حکمت الاشراق دجال شیطان شناسی عرفان عرفان اسلامی عرفان حلقه عرفان شیعی فلسفه فلسفه دین فلسفه عشق کریشنامورتي معرفت شناسی وحدت وجود

هرمنوتیك

علم هرمنوتیك چیست؟
هرمنوتیك یك اصط ح یونانی است به برگرفته از نام «هرمس» می باشد به اسم یونانی حضرت ادریس است که اولین پیامبر و حکیم و معلم بشریت پس از حضرت آدم و قبل از ظهور نوح (ع) می باشد و در واقع دومین پیامبر محسبوب می شود. او بانی و معلم کلمات است و واژه ها را ابداع و تعریف نمود. و این منشأ هر علم است و در واقع بایستی ادریس را معلم اول بشر دانست و نه ارسطو را.
در روایات دینی و اسلامی حضرت ادریس بانی نخستین مدرسه است و درس و مدرسه هم برگرفته از نام اوست. آن حضرت را بسیار آزار دادند و بارها به قتل رسانیدند که باز به معجزه الهی زنده شد تا بالاخره به آسمان صعود نمود (مثل زرتشت ومسیح).
پس از ادریس هزاران سال بعد، نخستین فرد دیگری که این علم یعنی علم کلمه را آغاز نمود و اساس و محور رسالت خود قرار داد سقراط حکیم بود که معتقد بود تنها مشکل بشر اینست که معنای حقیقی الفاظ و واژه هایی را که به کار می برد نمی داند. سقراط شروع به تعریف واژه ها نمود منتهی نه به شکل لغت نامه و یا دایرةالمعارف بلکه به واسطه خودشناسی و ادراك باطنی. این همان الفبای عرفان است. سقراط هم شهید تعلیمات خود شد زیرا واژه هایی که او می آموزاند مفاهیمی کاملا وارونه نسبت به معانی رایج در میان مردم داشت به قول علي (ع) «واژه ها در نزد اهل معرفت واژگونه مي شوند».
لذا سقراط را به عنوان یك انقلابی منحط و مخرب تمدن و فرهنگ یونان به قتل رساندند و او را دشمن دموکراسی و مردم می دانستند. در فرهنگ اسلامی هرمنوتیك همان علم «تأویل» است که به معنای دستیابی به اوّلیت و ازلیت معنای هر کلمه ای است یعنی همان معنای حقیقی هر کلمه در نزد خدا.
این علم را در جهان اسلام امامان ما بدعت نهادند که متأسفانه فراموش شد و صورتی جامد و بیروح از آن علم تحت عنوان «علم کلام» باقی ماند که به هیچ کاری نمی آید و اتفاقاً یکی از دشمنان علم «تأویل» است و این علم را تکفیر می کند.
این علم شعبه ای اساسی از علم معرفت نفس است و ما در آثار خود و از جمله در این نشریه از این علم بهره می جوییم و نیز راه آنرا می آموزانیم و اصولش را تدوین مي کنیم.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۳ ص ۶۵

اسلام شناسی امام شناسی امامت تأویل قرآن حقیقت محمدی حکمت زرتشت شیطان شناسی عرفان عرفان اسلامی علی شناسی فلسفه معرفت شناسی معرفت نفس هرمنوتیک وجه الله