فلسفه ملاصدرا

چرا اصلا چیزی وجود دارد؟
اين سئوالی است که هر کودکی تمام سالیان دوران قبل از بلوغش را مستمراً به آن مشغول و مسئول است.
اين سئوال يکبار دگر در دوران کهولت و آستانه مرگ به سراغ برخی انسانها می آيد. و نیز اينکه اين سئوال،
اساس همه مسائل حکیمان و عارفان بزرگ تاريخ بوده است که وجود را مورد سئوال قرار می دهد: چرا اصلا
چیزی هست به جای اينکه نباشد؟
اين سئوال در طی قرون و اعصار حتّی از انديشه فلاسفه هم پاک شده بود تا اينکه مارتین هايدگر آلمانی يکبار دگر در قرن بیستم آنرا به میان آورد و اساس فلسفه خود قرار داد و منشأ مهمترين نهضت فلسفی عصر جديد گرديد که به اگزيستانسیالیزم موسوم است: وجودگرائی!
وجود چیست؟ پاسخ اينست: وجود است! و چند هزار سال است که پاسخی ديگر پديد نیامده است و همچون سئوال موسی (ع) از خداوند است که می پرسد : «تو کیستی» که پاسخ می شنود: منم آنکه هستم! يعنی من وجود هستم.
از منظر معرفت دينی، وجود همان خداست. اين امر در فلسفه ملاصدرا اساس قرار گرفته است و او نیز وجود را همان خداوند می داند و لذا نخستین فیلسوف اگزيستانسیالیست مذهبی تلقی می شود که مقدّم بر هايدگر است
و امّا برخی از حکیمان يونان باستان مثل جورجیاس و يا فلوطین که بعد از او آمده است، وجود را صورت عدم می دانند و بدينگونه اساس فلسفه و حکمت توحیدی را بنا نهاده اند و يگانگی را به منطق آورده و بود و نبود را يکی دانسته اند. يگانه دانستن وجود و عدم در قلمرو ارزشها منجر به يگاانگی خیر و شر می شود. ولی يگانگی درعرصه استنباط عامیانه و غیرحکیمانه، مولّد تساوی گری بوده که عین ابطال و عبث و کفر و فساد انديشه و اخلاق است. راز اين امر هزاران بار باريکتر از مو می باشد و آن تشخیص بین يگانگی و مساوات می باشد چرا که يگانگی ربطی به مساوات ندارد. يگانگی، امری وجودی است ولی مساوات مربوط به قلمرو ماهیت و صفات می باشد که نهايتا به عالم صور می رسد و در عالم صفات و صور مطلقا دو چیز مساوی وجود ندارد .
مساوی پنداشتن يگانگی مولّد منطق رياضی و کلّ علوم و فنون است. اين بزرگترين سوء تفاهم تاريخ انديشه
موجب پیدايش دانش و تکنولوژی و مدرنیزم شده است، همانطور که علامت = به مثابه قلب رياضیات است
امروزه تبديل به آرمان اخلاقی و اجتماعی بشر شده است و در شعار مساوات و عدالت و برابريها خودنمائی
می کند و مولّد همه فتنه های عصر جدید است که به مالیخولیای مساوی سازی هرچیزی با هر چیز ديگری


انجامیده است: زن و مرد، خوب و بد، کفر و ايمان، عقل و جنون، مرگ و زندگی و نهايتاً تساوی بود و
نبود که بانی تخريب و جنگ و ويرانگری است.
وجود همان عدم است نه اينکه وجود مساوی عدم است. زيرا وجود و عدم دو چیز نیستند که مساوی باشند
بلکه يک چیز است که دو تا نام و معنای متضاد پديد می آورد. وجود همان خداست. همانطور که وجود خدا
در عدم اوست، عدم همان وجود است و وجود همان وجود عدم است. عدم است که وجود يافته است.
يعنی خداست که آشکار شده است و اگر بعنوان يک موجود واحد به حس ما نمی آيد بدان دلیل است که محسوسات و عقل و فهم ما ناقص است و بايد تربیت شده و کامل گردد تا جمال وجود را در يابد. و اين وظیفه انسان در جهان است تا چشم و گوش و هوش خود را وجود فهم کند ، همانطور که پیامبران صدای وجود را شنیدند و امامان هم جمالش را ديدند.
پس وجود مخلوق محصول معرفت است و تماماً از جنس نور معرفت است. هرآنچه که می بینیم چیزی جز نور ادراک ما نیست و از جنس درک است. پس وجود همان فهم انسان است در انواع و درجات و ابعاد گوناگون.
پس خداوند چیزی جز نور فهم و آگاهی و ادراک ما نیست. خداوند در عرصه ما قبل از خلقت و ظهورش
چیزی جز هوش و معرفت محض نبود و قدرت خلّاقه او نیز وجهی از اين علم و آگاهی او بوده است.
آنچه که عدم نامیده می شود نیز همان عدم معرفت و ادراک است درباره گوهره و ذات وجود. برای آدمی آنچه که فهم نمی شود وجود ندارد. پس واضح است که وجود همان معرفت است.
قدر و حق مکتب اصالت فنا در عرفان و تصوّف جهان از آن روست که هوش و معرفت بشر را متوجّه ذات
مطلقه وجود يعنی خداوند می نمايد و اين همان سکوی پرش ادراک انسان است که معرفت شهودی و روحانی نامیده می شود که درک توحیدی و خدابینی پديد می آورد. همه حق پرستان و کاشفان بزرگ حقیقت همانا فنا پرستانند. فنا پرستی يعنی راه رسیدن به يگانگی بود و نبود.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۴ ص ۱۶۵